۱۴۰۴ بهمن ۱۱, شنبه

در زمانه خشم، نفرت، هیاهوی جنگ و گذار خونین، وظیفه اخلاقی روشنفکران چیست؟



در شرایط امروز، به ویژه پس از کشتار و قتل عام مردم بی پناه و شجاع ایران توسط شخص خامنه ای و سپس آکنده شدن فضای سیاسی ایران از خشم و انتقام، که بسیار قابل فهم است؛ همچنین، پس از حضور نظامی بسیار سنگین ارتش آمریکا در اطراف ایران و تهدید آغاز جنگ؛ و انتظار و حتی امیدِ بخش های گسترده ای از مردم ایران به حمله نظامیِ نابودکننده به شخص خامنه ای و پایگاهای سرکوب رژیم؛ و نیز استقبالی که مردم و به خصوص جوانان از فراخوانهای آقای رضا پهلوی کرده اند؛ وضعیت بسیار پیچیده و غامضی را برای روشنفکران و نخبگان و اهل فکر و اندیشه ایران بوجود آورده اند. روشنفکرانی که همواره بر سنت پرسشگری و نقد متعهد مانده اند و اصول اخلاقی و مبانی فکری خود را فراموش نکرده اند. روشنفکرانی که قدرتشان نه در عالم سیاست و کنش های مرسوم سیاسی بلکه در گفتمان و اخلاق مداری و پایبندی به اصولشان معنا پیدا کرده می کند.

در چنین شرایطی، روشنفکران متعهد به اصول اخلاقی و مبانی فکری خود همواره در برابر دو انتخاب قرار داشته اند، یا با وجدان خود سازش کنند و در کنار موج مردم بمانند و یا بر اصول اخلاقی و مبانی اندیشه ای خود پافشاری کنند. برای مثال اگر آینده ای مبهم از گرایشات احساسی به یک رهبری فردی را در چشم انداز می بینند، آیا هشدار دهند یا اینکه همراه با موج مردم شوند و سکوت نمایند. به ویژه زمانی که از نزدیک شاهد رنج و اندوه جامعه پس از فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴ باشند و عواطف و وجدانشان نمی تواند آسوده بماند.

در انقلاب ۵۷، بسیاری از روشنفکران و اهل فکر، نه از سر بدخواهی، بلکه از سر دلسوزی و البته تحت تاثیر فضای چپ و مبارزات ضد امپریالیستی در آن مقطع، با وجدان خود سازش کردند تا در کنار مردمی که عکس خمینی را در ماه می دیدند بمانند. شاید حتی آن‌ها ترسیدند که اگر هشدار بدهند، اگر پرسش‌های سخت مطرح کنند، اگر از خشونت و کاریزما و آینده‌ی مبهم بگویند، از مردم جدا بیفتند. فرایندی که نزدیکی عاطفی به خواست توده مردم، آرام‌آرام جای وفاداری اخلاقی به حقیقت را گرفت. نتیجه این شد که روشنفکر، به‌جای آن‌که ترمز باشد، به پژواک موج بدل گردید و حتی توجیه گر نظام سرکوب جمهوری اسلامی شد.

البته معدود روشنفکرانی مانند مصطفی رحیمی بودند که بدون نگرانی از جدا افتادگی از موج مردمی، هشدار می دادند، اما صدای آنها در آن فضای آکنده از شور و احساس شنیده نمی شد.

این سازش اخلاقی و وجدانی معمولاً ناگهانی رخ نمی‌دهد. با جمله‌های کوچک آغاز می‌شود: «الان وقتش نیست»، «بعد از پیروزی درستش می‌کنیم»، «مردم هنوز آماده نیستند». گزاره هایی که ظاهرا هیچ‌کدام به‌تنهایی غیراخلاقی به نظر نمی‌رسند، اما مجموعشان خطی را پاک می‌کند که نباید پاک می‌شد. در ۵۷، بسیاری لحظه‌ی عبور از این خط را نفهمیدند—تا وقتی که تاریخ، هزینه‌ی آن را مطالبه کرد.

امروز، وضعیت کشور و مردم بسیار متفاوت است. جامعه خشمگین‌تر، بی‌اعتمادتر و زخمی‌تر است. میل به منجی، ساده‌سازی سیاست، و تعلیق اخلاق در لحظه‌ی بحران، به سرعت در حال شکل‌گیری است. در چنین شرایطی بیش از هر زمانی نیاز به روشنفکرانی است که حاضر باشند تنها بمانند، محبوب نیز نباشند، و حتی ممکن است به ترس یا محافظه‌کاری متهم شوند.

البته به نظر من این انزوا و تنهایی به معنای بی اثر بودن و شنیده نشدن نیست. این تنهایی، در بسیاری موارد، نشانه‌ی امتناع از معامله با حقیقت است. نشانه ای که در تاریخ پایدار و ماندگار می ماند. همانطور که هشدارهای مصطفی رحیمی و حتی مهندس بازرگان که می گفت ما انقلاب نمی خواهیم، پس از آوار انقلاب اسلامی و بعدها و با تاخیر با جان و دل شنیده شدند؛ و بسیاری اکنون پشیمانند که چرا به این هشدارها توجه ای نکرده اند. در مقابل روشنفکرانی مجیزگوی قدرت شدند و یا آن را توجیه کردند و لکه سیاه و فراموش نشدنی در پرونده خود بجا گذاشتند.

به باور من در لحظه‌های بحرانی، مانند شرایط امروز ایران، با وجودی که اخلاق و پرسشگری و روشنفکری در اقلیت است و صدای آن در این موج احساس و هیاهو شنیده نمی شود، اما هرگز نباید پرسشگری و هشدار را فراموش کرد و پراگماتیستی مردم را ابزار آینده ای بسیار مبهم ساخت و حقیقت را به «بعداً» حواله داد. به عبارت دیگر وظیفه‌ی روشنفکر نمایندگی احساس جمعی نیست، بلکه پاسداری از کرامتی است که دقیقاً در چنین لحظه‌هایی در خطر است.

روشنفکر باید این سوال را شجاعانه مطرح کند که فرض کنید آمریکا حمله کرد و خامنه ای و سران حکومت را زد، بعد چی؟ آیا رهبرانی که حمله آمریکا را تجویز میکنند، برنامه مشخص و نیروی لازم بر روی زمین واقعیت را در اختیار دارند تا بتوانند خلاء قدرت را پر کنند؟ باید بپرسد که ما که ماهیت سرکوبگر و آدم کش این رژیم را می دانستیم چرا وعده های توخالی و بی پشتوانه به مردم داده شد که خیابان و مراکز دولتی را تسخیر کنند و سپس مردم را بی دفاع در برابر این رژیم تا دندان مسلح رها سازند؟ این حق همه و به ویژه روشنفکران است که این سوالات را شجاعانه و صریح مطرح کنند.

درس بزرگ انقلاب ۵۷ شاید این باشد: در آن موقع بسیاری برای این‌که در تاریخ تنها نمانند و از سوی توده مردم مارک خیانت و محافظه کاری نخورند، اخلاق و وجدان خود را زیر پا گذاشتند. امروز اما پس از مشاهده تجارب تلخ این اشتباهات بزرگ و قرار گرفتن در سمت غلط تاریخ، انتظار می رود که روشنفکران جامعه امروز ایران سکوت نکنند و حتی به بهای تنها ماندن، خطوط اخلاقی مبانی ارزشی خود را را رد نکنند.

بنظر من این انتخاب از نظر تاریخی کار بسیار درست‌تری است، حتی اگر گوش شنوایی برای هشدارها نباشد. سرانجام، پرسش نهایی شاید این باشد: ترجیح می‌دهیم بعدها درباره‌ی ما بگویند «با مردم بود ولی اشتباه کرد»، یا «حق داشت، هرچند تنها ماند»؟
https://t.me/politicalphilosphy/443

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر