در یکشنبه ۵ بهمن دو تجمع سیاسی برگزار شد، جمهوری خواهان در کلن آلمان و پادشاهی خواهان در بروکسل بلژیک در همبستگی با مردم ایران بعد از کشتار و قتل عام و با محوریت شعار سرنگونی جمهوری اسلامی و جایگزینی نظام سیاسی مورد نظر خود، گرد هم آمدند. من نیز برای همبستگی با مردم ایران و به امید رساندن صدای هموطنانم در تجمع کلن شرکت کردم و پس از بازگشت بسیاری از ویدیوهای تجمع بروکسل را نیز مرور نمودم.
آنچه در نگاه اول میتوانست صرفاً دو تجمع با دو گرایش متفاوت سیاسی تلقی شود، برای من به تجربهای عمیقتر و نگرانکنندهتر بدل شد؛ تجربهای که مرا واداشت بار دیگر به مسیر طیشدهی سیاست ایرانی و درسهایی که بارها نادیده گرفتهایم فکر کنم.
در هر دو تجمع، شعارها و فضا بهروشنی نشان میداد که هستهی اصلی را تندروترین نیروهای دو سر طیف شکل دادهاند. نهفقط از نظر محتوای شعارها، بلکه از نظر لحن، زبان بدن، و نوع مواجهه با «دیگری». گویی مسئله دیگر گفتوگو بر سر آیندهی ایران نبود، بلکه اثبات حقانیت مطلق خود و نفی کامل طرف مقابل بود.
در تجمع جمهوریخواهان در کلن، نکتهای که بیش از همه به چشم میآمد، میانگین سنی بالای شرکتکنندگان بود. این مشاهده، بیش از آنکه داوری ارزشی باشد، برای من زنگ خطری جدی بود. بهنظر میرسد جریان جمهوریخواهی خارج کشور، بهویژه احزاب و سازمانهای سنتی وابسته به آن، در جذب نسل جوان ناکام ماندهاند. نسلی که زبان، تجربه و انتظاراتش از سیاست با نسلهای پیشین تفاوت بنیادین دارد.
در مقابل، تجمع پادشاهیخواهان در بروکسل، اگرچه از نظر محتوای سیاسی برای من پرسشبرانگیز و حتی نگرانکننده بود، اما از حیث حضور پررنگتر جوانان، استفاده از نمادها و پیامهای ساده و احساسی، واقعیتی را عریان میکرد: در سیاست امروز، «چگونه گفتن» گاه به همان اندازه، و شاید بیشتر، از «چه گفتن» اهمیت یافته است.
اما فراتر از این تفاوتها، آنچه مرا عمیقاً نگران کرد، شکلگیری نوعی دوقطبی افراطی در فضای سیاسی خارج کشور است؛ دوقطبیای که هر روز میدان را بر گفتوگو، مدارا و تحمل تنگتر میکند. در این فضا، هر دو سوی ماجرا خود را تجسم حقیقت میدانند و دیگری را نه رقیب سیاسی، بلکه تهدیدی وجودی تلقی میکنند که باید حذف شود.
این وضعیت مرا ناخواسته به یاد فضای سیاسی سالهای ۱۳۵۹ و ۱۳۶۰ انداخت؛ سالهایی که در یک سوی آن جمهوری اسلامی و در سوی دیگر سازمان مجاهدین خلق قرار داشتند. پس از ۳۰ خرداد و ۵ مهر و اعلام مبارزهی مسلحانه، فضا چنان آنتاگونیستی شد که عملاً جایی برای نیروهای سیاسی مستقل و منتقد هر دو سوی ماجرا باقی نماند. بسیاری از صداهای متفاوت یا حذف شدند یا به حاشیه رانده شدند، و بهای آن را جامعهی ایران برای دههها پرداخت.
درس بزرگ من از آن تجربهی تاریخی، و از آنچه امروز در تجمعات کلن و بروکسل دیدم، این است که با وجود تمام دشواریها، باید به هر شکل ممکن صدای سوم را زنده نگه داشت. صدایی که نه در پی حذف است و نه شیفتهی قدرت؛ صدایی که میخواهد راهی متفاوت از منطق «یا با ما، یا بر ما» بگشاید.
اما صادقانه باید گفت که ماندن در میانهی طیف آسان نیست. این جایگاه پرهزینه است، هم از سوی تندروهای چپ و هم از سوی تندروهای راست. شاید به همین دلیل است که بهنظر من، برای بقا و اثرگذاری در این موقعیت، باید تعریف خود از سیاست و پراگماتیسم سیاسی را تغییر دهیم.
اگر سیاست را صرفاً به معنای جنگ قدرت و تسخیر حکومت بدانیم، آنگاه ناگزیر باید یک سوی طیف را انتخاب کنیم، دو سویی که در اختیار افراطیترین نیروهاست. اما اگر سیاست را گستردهتر بفهمیم، بهعنوان تلاش برای تأثیرگذاری اخلاقی، حقوقی و گفتمانی، آنگاه امکان کنشگری دیگری نیز پدیدار میشود.
تلاش برای رساندن صدای مردم ایران به گوش افکار عمومی جهان، اصرار بر مستندسازی و محکوم شدن جنایات جمهوری اسلامی بهعنوان جنایت علیه بشریت، دفاع از قربانیان بدون برافراشتن پرچم یک آلترناتیو خاص، همهی اینها نیز کنش سیاسیاند. شاید نه پر سر و صدا، نه هیجانانگیز، اما مسئولانه و ضروری.
البته خطر این مسیر، منزوی شدن است. اگر صدای سوم تنها به نفی دو قطب بسنده کند و افقی حداقلی برای آینده ترسیم نکند، بهتدریج محو خواهد شد. شاید راهحل، توافق بر سر اصولی ساده اما بنیادین باشد: پایبندی به حقوق بشر، دموکراسی، نفی خشونت و رد هرگونه قیممآبی سیاسی. اصولی که نه بهعنوان شعار، بلکه بهعنوان معیار داوری و عمل به کار گرفته شوند.
آنچه از کلن و بروکسل فهمیدم، بیش از هر چیز یک هشدار بود: اگر اجازه دهیم سیاست بار دیگر به میدان آنتاگونیسم مطلق و حذف فروکاسته شود، تاریخ میتواند با چهرهای دیگر، اما با همان منطق و همان هزینهها تکرار شود. زنده نگهداشتن صدای سوم شاید دشوار، کمجمعیت و کمصدا باشد، اما تجربه به من میگوید که غیبت آن، بسیار پرهزینهتر خواهد بود.
https://t.me/politicalphilosphy/426
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر