۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه

دیکتاتورهای کودتایی وحشتناکند، اما دیکتاتورهای منتخب وحشتناکترند

موج وسیع دستگیری ها و برنامه های گسترده پاکسازی در دستگاههای دولتی، آموزشی، نظامی و قضایی ترکیه، اگرچه بظاهر یک واکنش معقول در برابر یک عمل کودتایی بنظر می آیند و هر حکومتی، بویژه اگر از طریق دمکراتیک تشکیل شده باشد، حق خود می داند که آنرا سرکوب و عوامل کودتا را دستگیر و تصفیه نماید، اما ابعاد، حساب شدگی و سرعت دستگیری ها بحدی است که برای هیچ نظاره گر مستقلی این شک را باقی نمی گذارد که دولت ترکیه و نیروهای امنیتی و نظامی وفادار به اردوغان برای چنین شرایطی آمادگی کامل داشته اند و حتی برای آن تا جزئیات برنامه ریزی کرده بودند.

واکنش ها و موضعگیر های اولیه اکثر دولت های جهان، بویژه دولت های اروپایی، نیز محکومیت کودتا و حمایت از دولت منتخب ترکیه و بطور کلی تاکید بر تداوم دمکراسی در این کشور بود. که البته بسیار طبیعی و معقول بنظر می آید، که اگر کودتای نظامیان در ترکیه موفق از کار در می آمد بی ثباتی و تنش های موجود در این منطقه را مضاعف می نمود. بویژه که ترکیه در حال عادی سازی و بهبود روابط خود با روسیه و اسراٍئیل است و بنظر می آید که در حال تجدیدنظر و تغییر سیاست های خود در قبال سوریه نیز باشد. از منظر روابط بین الملل نیز ترکیه عضو ناتو است و پیوندهای نظامی سیاسی محکمی با امریکا دارد و این کودتا می توانست موقعیت این کشور را در میان اعضای این اتحاد دچار تزلزل نماید و معلوم نبود که برای مثال آیا امریکا همچنان می توانست از پایگاهای نظامی ترکیه در جنگ با داعش استفاده کند یا خیر.

بهر حال نتیجه بررسی همه جوانب و عواقب غیر قابل پیش بینی کودتای نافرجام ترکیه می تواند این نظر باشد که بهتر شد که کودتا موفق از کار در نیامد و شکست خورد. معمولا نیز گفته می شود که دیکتاتورهای نظامی برخاسته از یک کودتا از بدترین و خشن ترین نوع نظامهای سیاسی هستند. که در این رابطه عمدتا به دیکتاتوری های نظامی در امریکای لاتین که از طریق کودتا قدرت را در دست گرفتند و یا حکومت کودتایی سرهنگ قذافی در لیبی و صدام حسین در عراق و یا حکومت نظامیان در ترکیه اشاره می شود. ضمن قبول این واقعیت که دیکتاتوری های نظامی برخاسته از کودتا، عمدتا سرکوبگر و خشن و طبیعتا غیردمکراتیک بوده اند، اما به این واقعیت نیز باید توجه داشت که در کشورهای نامبرده کودتا و دست یابی به قدرت سیاسی از طرق غیر دمکراتیک، که عمدتا همراه با سرکوب و اعمال خشونت گسترده بوده اند، یک قاعده مرسوم بوده است؛ و اگر هم در چنین کشورهایی قانون اساسی و نوعی از دمکراسی مشروط و محدود وجود داشته است، بیشتر جنبه استثنا و نمایشی داشته است تا قاعده و قانون. قاعده اصلی و همیشگی، همانا کسب قدرت از طرق نامشروع، از جمله کودتا، ترور و توطئه بوده است.

تجربه کشورهای اروپایی که سابقه دمکراسی طولانی تری داشته اند و یا کشورهایی که در نظام های سیاسی اشان دمکراسی و انتخابات بتدیج تبدیل به یک قاعده و قانون شده و بنابراین دیگر مانند گذشته استثنا نیستند، نشان می دهد که احتمال ظهور نظامهای دیکتاتوری و نظامی-امنیتی از دل مناسبات و سنت های موجود دمکراتیک همچنان وجود دارد؛ و همچنین همین تجربیات نشان می دهند که دیکتاتوریهای برخاسته از دل انتخابات دمکراتیک حتی بسیار خشن تر و ترسناک تر از دیکتاتوری های برخاسته از دل یک کودتا عمل کرده اند. برای مثال، حزب نازی آلمان و رهبر آن آدلف هیتلر از طریق دمکراتیک و انتخاباتی قدرت سیاسی را بدست گرفته و مشروعیت یافتند؛ دولت های جمهوری اسلامی نیز بظاهر همه از طریق انتخابات پارلمانی و انتخابات ریاست جمهوری بقدرت رسیده اند و حزب عدالت و توسعه در ترکیه نیز از طریق انتخابات قانونی حاکمیت و مشروعیت یافته است. اما عملکرد این حکومت ها کمتر از نظام های دیکتاتوری برخاسته از یک کودتای نظامی نبوده است و حتی در بسیاری از موارد بسیار خشن تر از نظامیان عمل نموده اند، که نمونه امروزی آنرا می توان در سیاست ها و برنامه های اردوغان در سرکوب خشن و بی ترحم مخالفان خود دید.  بطوریکه می توان گفت که اگرچه دیکتاتورهای کودتاگر بسیار خطرناک و خشن هستند اما دیکتاتورهای برخاسته از یک فرایند دمکراتیک و قانونی  می توانند بسیار خطرناکتر و خشن تر باشند.

اگرچه هم دولت ترکیه و هم دولت های اروپای غربی و شمالی که کودتا را محکوم کردند از دمکراسی دفاع می کنند و مشروعیت مواضع خود را از اعتقاد و پایبندی  به دمکراسی می گیرند، اما بنظر می رسد که واکنش ها و مواضع این دولت های اروپایی، در دفاع از دولت ترکیه، از جایگاه و زمینه های تاریخی کاملا متفاوت با دولت ترکیه و سیستم دمکراتیک کنونی آن برمی خیزند. این دو جایگاه تاریخی و دو نوع نگرش به دمکراسی اگرچه در ظاهر امر، مشترکا بر اصول دمکراتیک و حق انتخاب مردم تاکید می کنند، اما بنظر نگارنده کاملا با یکدیگر متفاوت و حتی در برخی از موارد متضاد با هم می باشند.

این تفاوت را می توان تحت این عنوان تعریف کرد که در جهان کنونی از دو نوع دمکراسی می توان صحبت کرد، دمکراسی مدرن و دمکراسی سنتی، کما اینکه شاید بتوان از دو نوع کودتا صحبت نمود، کودتای کلاسیک و کودتای مدرن. تفاوت بین این دو از دمکراسی باز می گردد به فرایند تکوین اندیشه های فلسفه سیاسی در زمینه دمکراسی و قانونمند کردن روابط اجتماعی و به عبارتی قرارداد های اجتماعی.

توماس هوبز، جان لاک و ژان ژاک روسو بعنوان پدران اندیشه قرارداد های اجتماعی و دمکراسی کلاسیک شناخته می شوند. توماس هوبز نظریه قرارداد های اجتماعی خود در سال ۱۶۵۱ میلادی منتشر می کند، زمانی که انگلستان درگیر جنگ ها ی داخلی بود. وی معتقد بود که طبیعت و ذات بشر به گونه ای است که بدون وجود و حاکمیت یک قرارداد اجتماعی، جوامع بشری خود بخود بسوی شرایط و موقعیت طبیعی (state of nature) همانطور که در طبیعت و سایر جانداران دیده می شوند گرایش پیدا می کنند. شرایطی که خودخواهی، منفعت طلبی های فردی و ترس دائمی در آن حکمفرما است. اما چون بشر همواره به وجود یک امنیت و اعتماد عمومی برای تامین آسایش و منافع فردی خود نیازمند بوده است، بناچار ملزم گشته که تن به قرارداد های اجتماعی دهد. به این معنی که بشریت برای تامین نیازهای بسیار طبیعی و ذاتی خویش از جمله حفظ بقا و تداوم نسل، در پی فراز و نشیب های بسیار بسیار طولانی، سرانجام به این نتیجه می رسد که برای حفظ امنیت خود و خانواده و قوم خویش وارد قراردادهای اجتماعی شود و تامین امنیت و نظم را به یک نظام آتوریته بسپارد؛ در این راه حتی حاضر می شود از بخشی از آزادی های فردی خود نیز بگذرد. در اینجا واضح است که دید و نگرش توماس هوبز نسبت بشریت بسیار منفی است، بطوریکه وی معتقد بود که اگر بشر به حال خود واگذار شود، به دوران اولیه و جنگلی اش باز می گردد. وی وجود قرارداد های اجتماعی و نظم ناشی از یک نظام اتوریته را اجتناب ناپذیر می دانست. البته شاید بتوان گفت که ممکن است دوران بسیار پرتنش و بی نظم ناشی از جنگ های داخلی انگلستان بی تاثیر در شکل گیری و تکوین دیدگاه وی نسبت به انسان نبوده است.

اگرچه جان لاک بدبینی توماس هوبز را نسبت به انسان نداشت و دوران زندگی طبیعی و جنگلی انسان را دوران طلایی می نامید، اما وی نیز به ضرورت وجود قرارداد های اجتماعی اعتقاد داشت. وی در این رابطه بیشتر بر حفظ امنیت سرمایه و مال و اموال مردم و بنابراین ضرورت وجود نظم و قراردادهای اجتماعی و دولت اتوریته تاکید می کرد. ژان ژاک روسو نیز مانند جان لاک دوران زندگی و حالت طبیعی بشریت را دوران خوشی و برابری می دانست اما بر خلاف آن دو دیگر نظریه پرداز قراردادهای اجتماعی، این نظریه را بیشتر بعنوان یک نظریه و فرضیه تا یک واقعیت و قطعیت تاریخی تعریف می نمود.

اما با وجود برخی اختلافات در نظریه های این سه فیلسوف قرون هفده و هیجده میلادی، یک اصل مشترک و بسیار تعیین کننده در هر سه نظریه دیده می شود. این اصل و عامل مشترک همانا حالت و یا موقعیت (state) جوامع بشری است که تا قبل از پیدایش قراردادهای اجتماعی و تشکیل دولت در یک حالت طبیعی (state of nature) بسر می برده و تازه پس از وضع و اجرای قراردادها ی اجتماعی وارد حالت و موقعیت قانونمند، همراه با یک تعادل جدید می شود. وضعیتی جدید که حفظ امنیت تنها از طریق یک دولت و قدرت متمرکز می تواند تضمین و تامین گردد؛ نظام سیاسی و دولتی که مردم با اختیار و انتخاب خود آنرا بر کرسی قدرت نشانده اند. در واقع پس از تکوین نظریه قراردادهای اجتماعی که مبتنی بر اصل ضرورت وجود یک حالت و موقعیت جدید در مقایسه با حالت طبیعی بود، بتدریج واژه state بار سیاسی می گیرد و از آن مفهوم دولت سیاسی مستفاد می شود. دولتی که امروزه عدم وجود آن برای تقسیم عادلانه قدرت، منابع و تامین امنیت و آزادی مردم غیر قابل تصور است. دولتی که از طریق رای مردم تشکیل می شود و مسئولیت و وکالت تصویب، تنظیم و اجرای قوانین  به او واگذار شده است.

اگرچه بسیاری از دولت های شناخته شده و دمکراتیک امروزی بر همین مبنا و مطابق نظریه قراردادهای اجتماعی شکل گرفته اند و ظاهرا الگوی مناسبتر و بهتری برای تنظیم روابط اجتماعی وجود ندارد، اما در عین حال باید گفت که سیستم ها و نظریه های سیاسی کنونی (حتی دمکراتیک) در اصل و اساس خود همچنان بر مبنای نظریه سه فیلسوف نامبرده، و بنظر نگارنده بویژه بر نظریه توماس هوبز و دید منفی وی نسبت به انسان استوار هستند. انسانی که برای ممانعت از بازگشت به حالت طبیعی و وحشی و یا بقولی مادون و بدوی، نیازمند مدیریت یک حکومت و دولت است؛ و البته چه بهتر که این دولت بدست خود مردم به قدرت برسد.

در چهارچوب همین دیدگاه، بویژه  بدبینی نسبت به توانایی انسان است که بسیاری از دولت های حتی نظامهای دمکراتیک امروزی، بعلت اینکه خود را مسئول و وکیل حفظ امنیت شهروندان خود می دانند، از مردم انتظار دارند که در برابر دولت قانونی و منتخب خود شفاف و گشاده دست باشند و آزادی و حریم خصوصی خود را با امنیت که قرار است توسط دولت تضمین شود، معاوضه نمایند. در همین راستا است که امروزه دولت های حتی دمکراتیک، با توجه به تهدید های تروریستی، دست خود را در گسترش کنترلهای امنیتی در همه زوایای زندگی اجتماعی جوامع خود باز می بینند و از مردم نیز انتظار دارند که با دولت های خود نهایت همکاری را داشته باشند.

بنظر نگارنده دیکتاتورهای خشن و سرکوبگری که از طریق انتخابات قانونی به قدرت رسیده اند و منابع مشروعیت و قانونیت خود را به قوانین دمکراتیک و انتخاب های مردم پیوند می زنند، در راستای همان نظریات کاربردی اما سنتی قراردادهای اجتماعی و دمکراسی های کلاسیک قرار می گیرند و از منابع نظری و تئوریک شناخته شده قراردهای اجتماعی و دمکراسی کلاسیک تغذیه می نمایند. این نوع از حکومت های ظاهرا قانونی، علی رغم مسیرها و روشهای متفاوتی که با کودتای کلاسیک و نظامی در کسب قدرت طی می کنند و مورد استفاده قرار می دهند، در عمل و واقعیت امر تفاوت فاحشی با دیکتاتوری های کودتایی نشان نمی دهند. تجربه نیز نشان داده است که این حکومت های ظاهرا دمکرات، گاه بسیار خشن تر و سرکوبگرانه تر از حکومت های کودتایی عمل نموده اند، کما اینکه هیتلر از طریق انتخابات به قدرت رسید اما از نظر سرکوب و خشونت دست حکومت های کودتایی را از پشت بست، در جمهوری اسلامی نیز دولت محمود احمدی نژاد نیز اگرچه ظاهرا از طریق انتخابات به قدرت رسید، اما چیزی از یک دولت کودتایی کلاسیک کم نداشت. در ترکیه امروز نیز دولت رجب اردوغان پس از کودتای کلاسیک اما نافرجام اخیر، دست به اقداماتی در حذف مخالفین خود زده و می زند که تفاوتی با یک حکومت کودتایی کلاسیک ندارد، حتی وی گام را فراتر گذاشته است و به احتمال زیاد دست به تغییر قانون اساسی سکولار ترکیه خواهد زد.  

بعبارت روشنتر، دیکتاتورهای منتخب مردم و دولت های دمکراتیکی که از مردم خود انتظار نهایت شفافیت و گشتاده دستی را دارند تا در عوض آن امنیت و رفاه دریافت کنند، هر دو نمادهایی از دمکراسی سنتی و نظریات سنتی قرارداد های اجتماعی هستند. نظریات فلسفیِ سنتی  که بر یک دید منفی از انسان استوارند و مردم  را نیازمند و لایق رهبری شدن توسط عده ای نخبه می پندارند، وگرنه همواره خطر آن وجود دارد که انسان به حالت طبیعی و بدوی خود بازگردد.

اما امروزه ما شاهد رشد نظریات مدرن و پست دمکراتیک هستیم که بر خلاف نظریات سنتی بر قابلیت، استقلال و توانایی انسان استوارند و به بشر بدیده مثبت می نگرند. این دیدگاه که امروزه آثار آن در میان بخش های آگاه و مدرن تر  برخی از کشورهای اروپای غربی و شمالی دیده می شود، بر خلاف دمکراسی کلاسیک که از مردم در مقابل دولت انتظار شفافیت و کشاده دستی دارد، دولت را ملزم به شفافیت و کشتاده دستی در قبال مردم می نماید و از دولت ها می خواهد که تصمیمات، مصوبات، و گزراشات خود را عمومی کنند و به مردم نیز این حق قانونی را می دهد که حتی بصورت فردی از کانالهای رسمی درخواست دست یابی به منابع دولتی را به اجرا بگذارند.    

در دمکراسی مدرن این اعتقاد وجود دارد که انسانها در صورت برخورداری از آزای انتخاب و دست یابی آزاد به منابع اطلاعاتی قادر به تصمیم گیری های منطقی و انتخاب های عاقلانه که منافع عموم را در نظر گیرند می باشند. اعتقادی که در نقطه مقابل دید منفی نسبت به انسان در  نظریات شناخته شده قراردادهای اجتماعی و دمکراسی سنتی قرار می گیرد. در یک دمکراسی مدرن، از مردم انتظار نمی رود که در مقابل دولت شفاف و حتی برای او جاسوسی کنند، بلکه برعکس این دولت است که وام دار مردم که نهایتا قدرت از آنان است می باشد، و باید در قبال مردم شفاف و جوابگو باشد. در این نوع از دمکراسی این دولت است که باید به مردم اعتماد داشته باشد و فضای آزاد لازم را برای تجارب جدید و اکتشاف دنیاهای نو در اختیار مردم قرار دهد. در حالیکه در دمکراسی سنتی مردم باید به دولت های منتخب خود و رهبران سیاسی برگزیده شده اعتماد کنند و برای یک دوره برای مثال چهار ساله مشغول زندگی روزانه خود شوند و بقول معروف به خانه های خود بازگردند تا نوبت انتخابات بعدی برسد.

۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

حفظ وحدت ملی در زیر سایه سکولاریسم

کودتای نا موفق بخشی از ارتش در ترکیه، همانطور که پیش بینی می شد، موجب اقتدار و یکه تازی بیشتر اردوغان و طرفدارانش گردید. وی اعلام کرد که عوامل کودتا را مجازات خواهد نمود و ارتش ترکیه را از وجود چنین گرایشاتی پاک خواهد کرد. اما علی رغم پیروزی حزب عدالت و توسعه در این کودتا در این واقعیت نمی توان تردید کرد که زمینه ساز اصلی شکل گیری گرایش به کودتا در ارتش ترکیه و خواست سرنگونی اردغان در این بخش از ارتش، سیاست های سکتاریستی و تبعیض آمیز وی در اداره و مدیریت امور داخلی ترکیه بویژه در رابطه با اقلیت کرد ساکن این کشور بوده است. این واقعیت نیز غیر قابل انکار است که ارثیه سکولاریسم و اندیشه لاییسته همچنان در جامعه ترکیه و ارتش این کشور زنده است و مقاومت بخشی از شهروندان ترکیه در برابر دخالت روز افزون شرایع و مقررات دین شاهد این مدعا می باشد.


کودتا شکست خورد و پیروز آن اردوغان و حزب عدالت و توسعه بود، اما این کودتا و بدنبال آن یکه تازی حزب عدالت و توسعه شکاف و چند قطبی بودن ملت ترکیه را بیش از بیش تعمیق نمود و علی رغم هیاهوهای خیابانی طرفداران اردوغان به وحدت ملی این کشور ضربات جدی وارد ساخت؛ که شاید بتوان گفت که ترکیه، پس از کودتای اخیر،  عملا و بطور جدی وارد دوران آغاز پایان سکولاریسم در تاریخ اخیر خود شده است. دورانی که سکتاریسم، تبعیض قومی و دینی و استبداد دینی از شاخصه های آن می توانند باشد.

در همین زمان سپاه پاسداران جمهوری اسلامی نیز در منطقه کردستان مشغول جنگ مسلحانه با بخش هایی از پیشمرگه های کرد و حزب دمکرات کردستان است. در این رابطه جمهوری اسلامی نیز مانند دولت ترکیه نیروهای جنگجوی کرد و عواملی که قصد کودتا را داشتند منتسب به دست های خارجی و دشمنان کشورشان می کنند. در حالیکه در این واقعیت نیز نمی توان تردید کرد، که زمینه ساز اصلی و تاریخی بروز تنش های نظامی اخیر در کردستان ایران همانا سیاست های سکتاریستی و تبعیض آمیز جمهوری اسلامی در سرتاسر ایران و بویژه در مناطق کردنشین بوده است. اگر در ترکیه، هنوز ارثیه سکولاریسم در قانون اساسی این کشور دست نخورده مانده است (که البته انتظار می رود که پس از پیروزی اردوغان در جریان کودتای ناموفق دست او بر تغییر قانون اساسی باز تر خواهد شد)، قانون اساسی جمهوری اسلامی اساسا بر سکتاریسم شیعه از طریق حاکمیت مطلق ولایت فقیه، و بنابراین تبعیض قومی و مذهبی استوار است.

دو واقعه کودتای اخیر در ترکیه و درگیری های نظامی بین سپاه و بخش هایی از پیشمرگه های کرد از منظر موضوع وحدت ملی و ناسیونالیسم بیانگر این حقیقت اند که سیاست های سکتاریستی مبنتی بر یک عقیده خاص دینی یکی از پیش زمینه های اصلی تعمیق شکاف های قومی و ملی در این دو کشور و پیرو آن دست یازی به سلاح و دخالت های نظامی بوده اند. این دو واقعه برای بار دیگر شاهدی بر این مدعا هستند که سکتاریسم دینی زهری مهلک برای وحدت ملی و در برابر آن سکولاریسم و لاییسته ضامن حفظ این وحدت می باشند.

تجربه و تاریخ ملت هایی که علی رغم تفاوت های قومی، نژادی و فرهنگی، همچنان بعنوان یک ملت واحد شناخته می شوند، نشان می دهد که رمز ماندگاری و وحدت این ملت ها همانا وفادار ماندن نظام های سیاسی این کشورها به قوانین سکولار و پرهیز از سکتاریسم دینی و فرهنگی بوده است.

برای نمونه، با وجودی که روی اسکناس دلار همچنان ما به خدا ایمان داریم (in god we trust) نقش بسته است و روسای جمهوری امریکا سخنان خود را با فراز "خدا امریکا را در پناه خود نگاه دارد" (god bless america) به پایان می رسانند، به قطع می توان گفت که این ملت با وجود تفاوت های بسیار زیر سایه خدا زندگی نمی کند و هویت خود را به اعتقادات دینی متصل و وابسته نمی سازد، بلکه اساسا بر خلاف بسیاری از کشورهای دیگر که عمدتا از یک نژاد و فرهنگ و تاریخ مشترک برخوردارند، امریکا به اعتبار وجود قانون اساسی سکولار آن تبدیل به یک ملت واحد شده است.

از سوی دیگر شاهدیم که گرایشات نژاد پرستانه و تبعیض آمیز در این کشور از کوکلوس کلانها تا دونالد ترامپ بدلیل بهره برداری و اتکا بر مسیحیت خود یکی از عوامل مهم در تعمیق شکاف های ملی در این کشور بوده و می باشند.

حتی به جرات می توان گفت که بسیاری از احزاب و رهبران بسیار افراطی و نژاد پرست در کشورهای اروپایی سبقه خود را به مسیحیت اروپایی وصل می کنند و خود را نماینده فرهنگ و تاریخ خالص و پاک شده مسیحی-یهودی از آلودگی های دینی و فرهنگی بویژه اسلام  می شمارند. اما همانطور که شاهد هستیم این گرایشات نیز امروزه تبدیل به یک عامل مهم در تضعیف وحدت ملی و ناسیونالیسم کشورهای متبوع خود گشته اند.

اما اگر وحدت ملی در کشورهای مزبور همچنان باقی مانده در درجه نخست بخاطر سکولاریزه شدن این جوامع حتی این دنیایی شدن دین مسیحیت می باشد. پروسه ای که بتدریج اندیشه ها و مقررات سکتاریستی دینی را از قوانین اساسی، بسیاری از عرصه های اجتماعی و سیاسی و بویژه مدیریت کشور خارج نموده است.

اصولا می توان گفت که ملیت و سکولاریسم متعلق به دستگاه و تبیین جهان بینانه مشترکی هستند، که مبانی ارزشها و نرمهای آن از اومانیسم و اصالت وجود انسان بر می خیزند. مقولاتی که اساسا در نقطه مقابل ادیان الهی که اصالت و مبانی ارزش ها را در خارج از وجود انسان جستجو می نمایند قرار می گیرند.

برای مثال، سیاست و سیاست ورزی در جمهوری اسلامی ولایت فقیه در درجه نخست از منابع و اعتقادات دینی و بطور مشخص شیعه گری تغذیه شده و نشات می گیرند، و بر این مبنا در عمق روح و روان علی خامنه ای و روحانیت حاکم بر ایران، جامعه ما به دو دسته خودی و مومن و غیرخودی و لامذهب تقسیم می گردد. در چنین قاموس و مختصات فکری و اعتقادی، اساسا قومیت و چندگونگی فرهنگی و حقوق برابر شهروندی محلی از اعراب و اعتبار ندارد و بطور جدی نیز به آن پرداخته نمی شود.

اگر در یک دستگاه و تفکر سکولار-ملی منطق و عقل و خرد جمعی مبنای سیاست سازی و سیاست ورزی است، در اندیشه دینی-سکتاریستی اعتقاد و ایمان مشترک به یک خدای واحد به مثابه زیربنای تصمیم گیری و اجرای امور عمل می کند.

در حقیقت باید گفت که زمینه ساز اصلی تنش های قومی و فرهنگی موجود در جامعه ایران، که گاه خود را در هنگام مسابقات ورزشی از جمله فوتبال تیم تراکتور سازی در تبریز، در اعتراضات خوزستانی ها به تبیعیض های ناجوانمردانه این نظام علیه مردم این منطقه نفت خیز و نیز جنگهای اخیر در کردستان، قبل از اینکه عوامل خارجی باشند سیاست های تبعیض آمیز و سکتاریستی این نظام شیعی و روحانیت حاکم بر ایران بوده و هست.

تاریخ هزار ساله ایران پس از هجوم اعراب به کشورمان نیز نشان می دهد که از زمان خلافت اسلامی بر این مرز و بوم تا حتی حکومت شیعی صفوی، یا وحدتی در میان این ملت وجود نداشته است و یا اگر هم بوده است بزور شمشیر، قتل و تبعید و مهاجرت های اجباری اقوام ساکن ایران حفظ گردیده است.

در این میان، اما اگر ملت ایران همچنان خود را یک ملت واحد می شمارد و حتی اکثریت اقوام غیر فارس زبان همچنان خود را ایرانی و متعلق به این مرز و بوم می شناسند، دقیقا به خاطر تاریخ و فرهنگ و آداب و رسوم مشترک که سابقه آن به مقاطع تاریخی بسیار فراتر و دورتر از دوران حاکمیت خلفای اسلامی بر ایران باز می گردد، می باشد.

اگر ملت امریکا را، در واقعیت امر، قانون اساسی سکولار این کشور و قوانین شهروندی منبعث از آن تبدیل به یک ملت واحد کرده است، ملت ایران نیز بخاطر فرهنگ و تاریخ سکولار ایران زمین که عمدتا از دوران باستان به ارث مانده و در یک پروسه طولانی مقاومت فرهنگی در شعر و آثار ادبی این سرزمین منعکس گردیده اند ، همچنان بعنوان یک ملت واحد باقی مانده و شناخته می شود.

بی حکمت نیست که جمهوری اسلامی که اساس آن بر نفی ملیت و ایرانیت است و مشروعیت خود را نه از ملت بلکه از ولایت فقیه و شیعه گری می گیرد، دست به تحریف تاریخ این مرز و بوم زده است و در کتب های آموزشی مدارس کشور، آغاز تاریخ ملت ایران را از زمان مسلمان شدن ایرانیان پس از حمله اعراب به ایران معرفی می نماید و تاریخ پیش از اسلام را فقط یک تاریخ اساطیری می شناساند.     

۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

خدا در جمهوری اسلامی نیز مرده است

در زیر پوست این به اصطلاح جزیره ثبات در منطقه خاورمیانه، امروزه وقایعی در جریانند که اگر آنها را در کنار هم در نظر گیریم،  بسرعت به پوشالی بودن این پندار که ایران جزیره ثبات این منطقه است، پی خواهیم برد. وقایعی که نشانه های فراوانی از اغاز یک تحول عمیق دارند. تحولی که دامنه آن از درونی ترین لایه های اجتماعی ایران تا بخش های الیت و نیروهای سیاسی مخالف یا شریک با حکومت جمهوری اسلامی گسترده است. این وقایع و تحولات اما، با وجود بعضا پیامهای نوید دهنده، گاه هشدار دهنده و یا حتی نگران کننده، آینده و سرنوشت روشن و مشخصی را بازتاب نمی نمایند. در بستر این تحولات می توان گفت که ممکن است سرنوشت و چشم اندازهای بعدی جامعه ایران تخریب کامل شیرازه های اجتماعی جامعه ایران و آغاز جنگ های داخلی باشند و یا، امیدوارانه، این سرنوشت و چشم انداز به حفظ اتحاد این ملت و بقای مرز و بوم آن و تبدیل ایران به جامعه ای مدرن، آزاد و سکولار ختم گردد.

آثار و شواهد گاه امیدوار کننده و بعضا بسیار نگران کننده از تحولات مثبت و منفی در لایه های درونی جامعه ایران، و نیز آسیب های فراوان اجتماعی و انسانی ناشی از آن، بیش از آنند که بتوان به تمامی آنها در این یادداشت کوتاه پرداخت. اما می توان و بهتر است برای باز کردن این بحث و نیز بعنوان دلایلی مکفی بر وجود بحرانهای عمیق اجتماعی، در زیر پوست نسبتا آرام جامعه ایران، به برخی از این وقایع و آثار اشاره نمود

۱- در روزها و هفته های اخیر شاهد تجمع نوجوانان دهه هشتادی در مکانهای عمومی و مراکز خرید بودیم، که این تجمع در حقیقت تمرین و آزمایشی برای این جوانان بود که چگونه می توانند از طریق رسانه های اینترنتی دست به سازماندهی این نوع از گردهمایی ها بزنند. سازماندهی که البته یک سازماندهی واقعی و شناخته شده نبود و در درون آن به هیچ وجه آثار و نشانه ای از وجود تشکیلات و نهادهای سازمان دهنده دیده نمی شد. جوانان هریک به صفت کاملا فردی خود و در یک رابطه کاملا هم سطح با یکدیگر در این برنامه شرکت کرده بودند. پیش از این نیز تجمعاتی برای اعتراض به سوالات امتحان نهایی و یا برای آب بازی و تفریح شکل گرفته بود، اما بنظر می رسد که تجمع خودجوش اخیر در برابر یکی از مراکز خرید در تهران یک حالت نوینی از اطلاع رسانی و سازماندهی خودجوش و مسطح از تک افراد را به نمایش می گذارد.

۲-  فقر و تبعیض طبقاتی و حتی قومی و فرهنگی، فحشا و اعتیاد اکنون به حد بسیار هشدار دهند و خطرناکی رسیده اند، که دیگر حتی سخنگویان حکومت گریزی از اعتراف به آن ندارند. این در حالی است که روزنامه ها رسمی، بویژه وابستگان به ولایت فقیه و اصولگرایان، از مسلمانی مردم ایران و عاقبت بخیری این مردم در سایه ولایت فقیه و روحانیت دائما دم می زنند و می نویسند. گویی که در جامعه ایران، دو دنیا و دو نوع از مردم در کنار هم زندگی می کنند، یکی به برکت مواهب و نعمات اقتصادی رانتی این نظام بر گنج و در درون کاخهای خود لمیده است و دیگری یا در تلاش و چالشی دائمی در تنظیم دخل و خرج زندگی خود بسر می برد و یا بر خاک و در درون چهاردیواری دو سه متری ساخته شده از حلبی و مقوا خسته از پرسه زدن روزانه، با شکم گرسنه سر بر سنگ گذاشته است. به گفته مقامات دولتی و منابع رسمی بیش از سیزده میلیون از هفتاد و پنج میلیون جمعیت ایران از نظر اجتماعی و فرهنگی آسیب دیده اند. در صد اعتیاد به یازده در صد می رسد و کودکان متولد از والدین معتاد بسرعت رو به افزایش است. مطابق گزارش دولت به رهبر جمهوری اسلامی میزان رشد اعتیاد به مواد مخدر به حدود پنجاه و دو درصد می رسد.

۳- این وضعیت در حالی است که هرروز افشاگری های جدیدی از حقوق های نجومی در میان دولتیان و مدیران ارشد نهادهای جمهوری اسلامی صورت می گیرد. در حالیکه حداقل دستمزد بیش از ۱۳ میلیون مشمول کار چیزی بیش از ۸۰۰ هزار تومان می باشد و برای گرفتن یک وام چند میلیونی نیازمندان سرگردان بانکها و موسسات قرض الحسنه هستند. همان موسسات مالی که مدیران ارشد آنها بدلیل افشای حقوق های نجومی اشان مجبور به استعفا شدند.

۴- توهین، ضرب و شتم و دستگیری زنان توسط نیروهای امنیتی، بچه فروشی و نیز قتل های ناموسی، که نمونه آخر به قتل رسیدن یک دختر جوان در شهرستان خوی بدست پدرش بود، ابعاد بسیار وسیع و وخیمی یافته اند. شوربختانه اما در هنگام وقوع این حوادث رهگذران کوچکترین واکنش اعتراضی از خود نشان نمی دهند و بجای دفاع از دختر و زن بی دفاع به گرفتن فیلم با تلفن همراه خود مشغول می شوند. در حالیکه مشابه همین حوادث و قتل ها در افغانستان منجر به اعتراضات گسترده مردمی شده بود.
   
۵- پس از انتخابات اخیر مجلس شورای اسلامی و پیروزی لیست سی نفره اصلاح طلبان در تهران و ورود تعداد نسبتا زیاد نمایندگان وابسته به این جناح به دوره دهم مجلس شورای اسلامی انتظار می رفت که اصلاح طلبان ریاست مجلس و کمسیونهای مهم را در دست خود گیرند، اما برخلاف این انتظار، سهم این جناح بسیار محدود ماند و ریاست و اکثریت کمیسیونها در اختیار اصول گرایان قرار گرفت. آنطور که خود اصلاح طلبان می گویند، علت عدم موفقیتشان به اختلافات درونی این جناح باز می گردد؛ وظاهرا بسیاری از نمایندگان وابسته به این جناح ترجیح داده اند که بر سر سفره اصول گرایان بنشینند. این وضعیت مصداق گزارش تاریخی و مشهور از دوران خلافت علی است، که عده ای از سربازانش نماز را پشت سر امامشان می خواندند و غذا را بر سر سفره دشمنانش می خوردند، زیرا ظاهرا چرب تر و رنگین تر بوده است.

۶- اصولگرایان نیز دیگر مانند گذشته سخت سر نیستند و بی خیال رهبر می خواهند بند ناف خود را از ولایت فقیه قطع کنند، برای نمونه "مرتضی روحانی، یک روحانی اصول‌گرا، بلافاصله پس از شکست نسبی اصول‌گرایان در انتخابات دهمین مجلس شورای اسلامی در گوگل‌پلاس خود می نویسد: بر خلاف جریان اصلاح‌طلب، جریان اصول‌گرا نتوانسته است برای خود پیشینه‌ای نظری فراهم کند و اصول‌گرایان تنها از پشتوانه رهبری، به مبتذل‌ترین شکل ممکن، خرج می‌کنند. او در انتها پیشنهاد می کند که اصول‌گرایان باید دنباله‌روی محض از کلام رهبر را کنار گذاشته و دست به نظریه‌پردازی مستقل به سود جریان انقلابی بزنند و از تکرار طوطی‌وار سخنان رهبر جمهوری اسلامی دست بردارند."

واقعا چه اتفاقی افتاده است؟ فساد اقتصادی و مالی، بیکاری، فقر، اعتیاد و فحشا در ایران امروز بیداد می کنند، اما دغدغه اصلی علی خامنه ای همچنان فتنه ۸۸ است و توطئه های دشمن است. اصلاح طلبان نیز که اسامی برخی از جانیان این حکومت را در لیست انتخاباتی خود گنجانده بودند، پس از ورود به مجلس بر سر سفره رنگین اصولگرایان نشسته اند؛ الهیات سیاسی اصول گرایی نیز در حال آب رفتن است، حتی می خواهند بی خیال رهبر شوند؛ و شور بختانه، دیگر  کمتر صدای اعتراضی علیه قتل های ناموسی و اذیت و آزار دختران در خیابانها شنیده می شود. واقعا چه شده است، آیا همه شعر و شعارها دروغ بودند، آیا ما به این وضعیت عادت کرده ایم، آیا محافظه کار شده ایم، آیا در فکر نجات گلیم خود هستیم، یا اینکه بقول نیچه، خدا در جمهوری اسلامی نیز مرده است؟

البته که می توان از زوایای گوناگون به این وضعیت نگریست و تحلیل های مختلف سیاسی، طبقاتی -اجتماعی و آسیب شناسانه از آن ارائه نمود، که هر یک بجای بخود می توانند وجوهی از این شرایط را در معرض تحلیل و ارزیابی قرار دهند. اما ترجیح نگارنده کشاندن این بحث و تحلیل موقعیت کنونی به مباحث فلسفی و فکری است و به همین علت نیز جمله معروف فردریش نیچه را بعنوان پیام مهم این شرایط خاص و بازتاب دهنده سرفصلی که جامعه ایران در آن قرار گرفته است انتخاب نموده است.

نیچه "مرگ خدا" را ابتدا در مجموعه حماسی و شعرگونه چنین گفت زرتشت در سال ۱۸۸۴ و بعدا در کتاب ضدیت با مسیحیت (antichrist)  در سال ۱۸۸۸ اعلام می کند. این پیام بر خلاف معروفیت آن در ضدیت با خدای ادیان الهی، بسیار بیشتر، از نظرگاه، مقصود و جنبه های فلسفی برخوردار بود. به این معنی که وی در حقیقت علاوه بر ضدیت با افکار مسیحی و خداشناسانه، عمدتا اندیشه های فلسفی و جهان بینانه ای را که قبل از ظهور مسیحیت و در دوران افلاطون شکل گرفته بودند و دنباله های آن به قرون پس از روشنگری و فلاسفه ای مانند دکارت نیز می رسیدند، بی رحمانه نقد می کرد.      
نیچه تلاشهای فلسفی دکارت در نشاندن عقل و منطق بجای ایمان مذهبی، در جهت یافتن یک تبیین واحد و جهان شمول از انسان و جهان هستی و بدنبال آن جستجوی ارزشهای اخلاقی بر مبنای این تعریف واحد و جهان شمول از انسان را به همان اندازه ادیان الهی تلاشی نا موفق و از قبل شکست خورده می شناسد.

وی معتقد است که تمامی داستانهای بزرگ و عام و تعاریف جهان شمول، چه توسط ادیان و چه توسط افکار فلسفی غایت اندیش و تمامیت خواه، چیزی جز دروغ تحویل بشریت نداده اند. بعبارت دیگر ندای مرگ خدا در نزد نیچه پیام مرگ منطق افلاطونی و دکارتی را نیز در خود نهفته داشت، منطق و اخلاقی که بطور ایدآلیستی قصد داشته و دارد که عقل و منطق انسان را بجای خدا بنشاند؛ که از نظر نیچه هم محصول تبیین های مسیحی-یهودی و هم توضیحات فلسفی افلاطونی-دکارتی، هردو به یک نقطه واحد ختم شده و می شوند،‌ که آن، همانا ساختن و تحویل داستانهای بزرگ اما دروغ در مورد جهان هستی و انسان می باشد. داستانی که سرانجام آن به اعتقاد به وجود یک نیروی متافیزیکی برای هدایت این جهان و انسان ختم می گردد.

در حقیقت پیام مرگ خدای نیچه، مرگ و پایان یک تعریف عام و جهان شمول از انسان و انسانیت را نیز در خود نهفته دارد؛ انسانیتی که از دید ادیان الهی از یک روح پاک و متعالی برخوردار است، روحی که البته همواره در معرض وسوسه های شیطان قرار دارد. انسانیتی که از دید برخی دیگر بر مبنای جایگاه طبقاتی اش تعریف می شود و به اعتبار این نظریه، آینده و تاریخ انسانیت نیز از آن یک طبقه خاص برای مثال کارگران و یا مستضعفان می گردد.  

ندای مرگ خدا توسط نیچه در آستانه ورود به قرن بیستم و سپس دوران پسامدرن، در حقیقت ندای آزادی انسان و آزادی فرد و رهایی بدن او از زنجیرهای متافیزیکی و الهی نیز بود. ندایی که البته به اعلام مرگ خدا ختم نمی شد و ضمانت آزاد ماندن فرد را همانا در آموختن و به اجرا در آوردن هنر لذت از زندگی و عشق ورزیدن می دانست.

اما همانطور که تجارب اسفناک جنگهای نیمه اول قرن بیستم نشان دادند، ندای مرگ خدا و آزادی انسان، چالش های فراوان و مصیبت های فراوانی نیز بدنبال خود داشت. این ندا و ورود بشریت به دوران پسامدرن، صرفا تضمین کننده آزادی انسان نبود و هر بار می بایست قرارداد ها یا قول نامه های جدیدی برای تنظیم روابط انسانی، مانند اصول حقوق بشر و پیمان نامه های پیرامون آن، نوشته و به توافق ملت ها و دولت ها برسند.

شاید ایران امروز نیز، البته در ابعاد بسیار کوچکتری، نمایشی عمدتا دردناک و غم انگیز از آغاز رها شدن انسان ایرانی از تعاریف و اخلاقیات جهان شمول و از قبل تعیین شده نیز باشد. درد، غم و اندوهی که برای زاییده شدن و ترک محیطی که به آن عادت کردیم و پا گذاشتن بدنیای جدید اجتناب ناپذیر بوده اند.

پا گذاشتن و خلق این دنیای جدید اما در مسیر  خود همواره مملو از خطر ها، انحرافات و سو استفاده فراوان بوده است. همانطور که در ایران امروز شاهدیم که دیگر نه سیاست اصولگرایان از الهیاتشان نشات می گیرید و بی خیال رهبری جمهوری اسلامی کوس ماندن در قدرت و در صورت لزوم نزدیک شدن با معتدلین را می زنند؛ و نه اصلاح طلبان به رهبران و شعارهای خود وفادار مانده اند و در مجلس دهم شورای اسلامی سفره اصولگرایان را رنگین تر دیده اند و در انتخابات کمسیونهای مجلس میدان را به اصولگرایان سپرده اند. نگرانی اصلی همین اصحاب اصلاح طلب و معتدل اما امروز فقط افشا شدن لیست حقوق های نجومی و دیگر دریافت های زیر میزی گردیده است و نه جیب خالی مردم. در چنین شرایطی که بجای جمهوری الهی و اسلامی، جمهوری دروغ و شیادی به تمامی لایه های اجتماعی سرایت کرده است، طبیعی است که بر خلاف گذشته صدای اعتراض به ظلمی که به زنان و دختران در کف خیابان ها وارد می شود، بلند نگردد، بلکه بجای آن، فقط این ظلم آشکار خوراکی برای رسانه های اینترنتی از طریق فیلم برداری شود.