۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

علیه فراموشی تاریخی


"فراموشی تاریخی پدیده ای است بسیار خطرناک، نه تنها به این دلیل که تمامیت و یکدستی نرمهای اخلاقی و فرهنگی را به تحلیل می برد و نابود می کند بلکه مبنایی می شود برای جنایت های بیشتر در آینده بشریت."
            نوام چامسکی
فرسودگی و تخریب تدریجی بنای آزادی (شهیاد سابق) که آرشیتکت آن آنرا بعنوان سمبلی از پیوند گذشته و آینده ایران زمین طراحی کرده بود، در واقع می تواند نشانه ای دیگر از غربت و به فراموشی سپرده شدن تاریخ این مرز و بوم باشد، همانطور که عدم رسیدگی به آثار باستانی و پسرفت دائمی آنها در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی هر بار این غمِ غربتِ آثار تاریخی و به فراموشی سپرده شدن بخش مهمی از تاریخ ایران را به رخ ما کشیده است.

البته آنچه که بدست فراموشی سپرده شده و می شود "اسطوره ها" و یا آنچه که ما آنرا "میراثهای تاریخی" می شماریم و یا بعنوان خاطراتِ "نوستالژیک" می شناسیم نیستند. بلکه در حقیقت فراموش شده های ما واقعیت های تاریخی، فراز و نشیبها و شکستها و پیروزیهای ما ایرانیان بعنوان یک کلیت و تمامیتِ واحد می باشند. اتفاقا اسطوره ها و خاطراتِ نوستالژیک همواره زنده می مانند، سینه به سینه منتقل می گردند و بعنوان سمبلهای افتخارآمیزی که مایه غرور ما ایرانیان و عنصر اصلی هویت بخش ما هستند باقی می مانند و به حیات خود ادامه می دهند. آنچه که معمولا به سرنوشت غربتِ آثار باستانی دچار می شود همانا کلیتِ تاریخ ما، با همه واقعیت های تلخ و شیرین و حوادث خوب و بد آن، و یا اتفاقات افتخار آفرین و یا شرمگین کننده آن است.

همانطور که هر فردی معمولا سعی می کند (آگاهانه و یا نا آگاهانه) بخشی از تاریخ گذشته خود را به ورطه فراموشی بسپارد و بخشهای خوب و مثبت آنرا در خاطرات خود حفظ نماید؛ جوامع انسانی و ملل مختلف نیز همواره سعی داشته اند بخشی از تاریخ خود را فراموش کنند و از بخشی دیگر، که به آن می توانند افتخار کنند، اسطوره ها سازند و خاطرات نوستالژیک آنرا بعنوان تاریخ برای خود ثبت نمایند. به سخن دیگر، معمولا با تاریخ بصورت گزینشی برخورد می شود و کلیت آن به بخشهای مجزا تقسیم می گردد. بخشی که باید فراموش شود و بخشی که باید تبدیل به اسطوره گردد.

نکته قابل توجه این است که در پروسه دو بخش شدن تاریخ، به بخش فراموش شدنی و بخش اسطوره ای، مردمان این جوامع یا خود را قربانی بخشهای منفی و شکستهای تاریخی (و بنابراین مستحقِ فراموش شدن) تصور می کنند و یا خود را میراث دار بخشهای خوب و قابل افتخار می پندارند. اما آنچه که در این میان کمتر مورد توجه قرار می گیرد و روی آن بندرت مکث می شود توجه به نقش خودِ مردم و تک تک آحاد و طبقات و بخش های این جوامع در شکل گیری تمامیت تاریخ گذشته، شکستها و پیروزیها، بعنوان یک کل تجزیه ناپذیرمی باشد.

این پروسه بویژه در هنگام وقوع تحولات بسیار عمیق اجتماعی، که معمولا آینده مبهمی را برای مردم این جوامع انقلاب زده به ارمغان می آورد، اتفاق می افتد. برای مثال در انقلابهای اخیر در ایران، از مشروطه تا انقلاب اسلامی بدلیل سرعت تحولات اجتماعی و سیاسی، معمولا توجهات معطوف بوده است به زمان و شرایط حال و یا آینده مبهمی که در انتظار همه است. و آنچه که معمولا در چنین شرایطی کمتر به آن توجه می شده است روندهای تاریخی و نقش افراد و گروههای اجتماعی در شکل گیری این روندها، و سرانجام نقشِ آنان در زمینه سازی برای وقوع و آغاز این تحولات عمیق اجتماعی بوده اند. و طبیعی است که زمانی که این آینده مبهم بتدریج ظاهر می شود و هنگامی که کاخ آمال و ایده آلها فرو می ریزد، گریزگاهی جز اسطوره های تاریخی و بدست فراموشی سپردن بخشهای منفی و افتخار نافرین باقی نمی ماند.

در این پروسه اما تحول دیگری نیز در فرهنگ و ذهنیت مردم این جوامع اتفاق می افتد، در کنار احساس شرمندگی و قربانی بودن نسبت به بخش های "منفی و افتخار نافرین تاریخ" (که باید فراموش شوند) و احساس غرور به "اسطوره ها و میراث های تاریخی"، در حقیقت مردم این جوامع محصول تولیدی این تاریخ گزینش شده می شوند و بدینگونه "هویت تاریخی" خاصی برای خود می سازند. همانگونه که هر فردی نیز (آگاهانه و یا نا آگاهانه) عناصر هویت و معنا بخش خود را به عنوان یک انسان از میان تاریخ گذشته خود گزینش می کند و سعی می نماید که فقط عناصر مثبت و قابل افتخار را از گذشته خود انتخاب کند و در سبد هویت فردی خویش قرار دهد. این مکانیزم در میان ملل و گروههای اجتماعی، که پیوندها و سرنوشت های تاریخی مشرکت داشته اند، دقیقا به همین شکل اتفاق می افتد و هر ملتی آنگونه خود را تعریف میکند که دوست دارد و می پسندد نه آنطور که واقعا در تاریخ گذشته اشان اتفاق افتاده و هر یک بنحوی در آن سهم داشته اند.

البته باید گفت که دولتهای حاکم، و خبرگان و تاریخ نویسان آن، نقش بسیار جدی و تعیین کننده در شکل گیری این هویت های تاریخی کاذب دارند. به گواه تاریخ این دولتهای حاکم، بویژه در نظامهای غیر دمکراتیک، بوده اند که برخورد گزینشی با تاریخ و تقسیمِ آن به بخش فراموش شدنی و بخش میراثهای ملی تحمیل کرده اند و از طریق سیستم های آموزشی و تعلیم و تربیتی خود آنطور که خواسته اند نسل جوان را تربیت کرده اند.

برای نمونه: در ایرانِ قبل از انقلاب اسلامی، تاریخ ایران توسط دولت پهلوی به دو بخش تقسیم شده بود، بخش "افتخارآفرین و اسطوره ای آن"، تاریخ نظامهای شاهنشاهی قبل از اسلام و سرگذشت امپراطوری های سرزمین پارس، بویژه هخامنشیان بود و بخش لایقِ فراموشی و کمتر افتخار آفرینِ آن، تاریخ هزار ساله ایران زمین پس از سقوط ساسانیان توسط اعراب و لشکریان اسلام بود. در دوران جمهوری اسلامی اما این دو بخش جای خود را، توسط نظام آموزشی تحمیلی جمهوری اسلامی، عوض میکنند. تاریخ امپراطوری های ایرانِ قبل از اسلام، تاریخی است که باید فراموش شود و جای افتخاری برآن نیست؛ و دوران پس از حاکمیت خلفای عرب بر این مرز و بوم وبدنبالِ آن مسلمان شدن ایرانیان، تاریخ واقعی و فراموش ناشدنی جمهوری اسلامی معرفی می گردد.

جالب توجه است که چه نظام شاهنشاهی پهلوی و چه جمهوری اسلامیِ ولایت فقیه این القا و تحمیل بخشی از تاریخ و به فراموشی سپردن عمدی بخشی دیگر را بعنوان آگاهی و درس تاریخی آموزش می دهند و معرفی می کنند. در واقع همانطور که ما بارها شاهد بازنویسی تاریخ توسط طبقات و گروههای حاکم و پیروز بوده ایم، اینبار نیز پیروزمندان جمهوری اسلامی گزینش های جدیدی را در تاریخ ایران آغاز می کنند و بقول معروف تاریخ را مجددا خلق می کنند و به رشته تحریر در می آورند و بدین طریق هویت جدیدی را برای ایرانیان و بویژه نسل جوان طراحی و با سازی می نمایند.

اما این به اصطلاح آگاهی تاریخی که توسط جمهوری اسلامی القا و از طریق نظام آموزشی تحمیل می شود در واقع امر یک آگاهی کاذب مبتنی بر گزینش ایدئولوژیکی بخش های مورد نظر سیستم حاکم از کلیت تاریخ ایران است. همانطور که اکثر نظامهای توتالیتر و مستبد دست به بخش بخش کردن تاریخ و گزینش بخش مورد نظر خود داشته و دارند.

برخی از تاریخ نویسان و استادان تاریخ معتقدند که باید در برابر این به اصطلاح آگاهی تاریخی، و در حقیقت کاذب و گزینش شده، باید "درک تاریخی" را به نسل جوان آموزش داد و اورا به این درک مسلح کرد. درک تاریخ دامنه بسیار وسیع تر از اطلاعات تاریخی دارد. "درک تاریخی" در درجه اول دیدن نقش خود و نسلهای پیشین خود در آینه تاریخ است. "درک تاریخی"، دیدن تاریخ و حوادث تاریخی در کلیت آن است. درک تاریخ در حقیقت برداشتی همه جانبه از تاریخ در یک پیوند ارگانیک با شرایط حال و اینده می باشد. در واقع یکی از اهداف اصلی نظام آموزشی، در زمینه تاریخ و فرهنگ، مسلح کردن نسل جوان به این درک تاریخی است، درکی از تاریخ که آنرا یک پروسه ممتد و به هم پیوسته می بیند و انسان ها و گروههای اجتماعی را، با علم به سطح فرهنگ و دانش آنها در هر دوره، در آینه آن می بیند و در محور تحولات آن قرار می دهد.

۱۳۹۱ بهمن ۲۹, یکشنبه

ذهنیت و باور پناهگاهی رهبر جمهوری اسلامی


اگرچه بیش از بیست سال از سقوط بلوک شرق و فروریزی دیوار برلین، که سمبل پایان جنگ سرد بود، می گذرد و با وجودیکه پناهگاهای زیرزمینی دوران جنگ سرد کاربرد خود را ازدست داده اند اما ذهنیت و پندار پناهگاهی (Bunker mentality) بویژه در نزد رهبرانِ مستبد و دیکتاتور همچنان زنده است و عمل می کند.

حفظ امنیتِ خود در برابر دشمنان داخلی و خارجی یکی از اصلی ترین انگیزه ها و علل شکل گیری ذهنیت پناهگاهی در نزد دیکتاتورها است. شک و عدم اطمینان، حتی نسبت به اطرافیان خود، بتدریج باعث می شود که اینگونه رهبران در دخمه هایِ پناهگاه خود بیشتر فروروند ومحبوس گردند، دخمه هایی که فقط اطرافیان مورد اعتماد حق ورود به آنها را دارند. دخمه هایی که هر قدر در آن بیشتر پیشروی کنی راه بازگشت مشکل و حتی امکان ناپذیر میگردد.

برخلاف کشورهای دمکراتیک، که ورود به نظام سیاسی و اداری کشور برای همه آزاد است، در نظامهای دیکتاتوری که رهبری آن دچار عارضه ذهنیت پناهگاهی است، تنها افرادِ خاصی حق ورود به پناهگاه رهبر پیدا می کنند. روانشناختی رهبران پناهگاه نشین نشان میدهد که اینگونه رهبران بتدریج ذهنیتی جدید را برای خلق میکنند که آنانرا بتدریج از عالم واقعیت دور می سازد. این دنیای ذهنی و پناهگاهی که دیکتاتورها بمانند پیله در اطراف خود می تنند، اما یک منطق بسیار ساده دارد. منطقِ ذهنیت پناهگاهی از یک دوالیسم بسیار ساده برخوردار است. آنانکه مورد اعتماد رهبر هستند و گوش به فرمان او آماده اجرای هرفرمانی می باشند در جبهه خودی ها و دیگران که مورد اعتماد رهبری نیستند در جبهه دشمنان انقلاب و یا عوامل آن قرار می گیرند.  

در این میان تنها عاملی که معمولا دیکتارتورهای دخمه نشین را زنده نگاه می دارد، کینه ورزی عمیق نسبت به دشمنانِ خود و انتظار لحظه ای است که بتوانند برای جنگ با دشمنان از پناهگاه خویش خارج شوند. البته این حالات روانی و توهمات پناهگاهی دیکتاتورها در یک پروسه طولانی، که معمولا نیزشبیه به هم می باشند، بتدریج شکل می گیرند و آنان را اسیر خود می سازند.

نگاه کوتاهی به تاریخ انقلابهای سده های اخیر بخوبی نشان می دهد که رهبرانی که پس از یک انقلاب اجتماعی-سیاسی قدرت را در دست گرفته اند هموراه در معرض تهدید گرفتار شدن به این ذهنیت پناهگاهی قرار داشته اند. با توجه به اینکه این انقلابهاعمدتا علیه یک دشمن مشخص خارجی و یا داخلی متولد شده اند و سرانجام نیز پیروز گردیده اند، انگیزه حفظ انقلاب و تقویت انقلابیون در برابر دشمنانش هدف اصلی و حتی تنها هدف دولت های انقلابی پس از پیروزی انقلاب بوده است.  این واقعیت باعث شده است که رهبران انقلابی روز به روز در پناهگاهای ذهنی و خود ساخته خویش فرو روند و راه های مسالمت آمیز و صلح جویانه خروج از پناهگاه و دوالیسم دوست و دشمن را بر خود تنگ و تنگتر کنند. این پروسه اما بدون حذف دشمنان داخلی، سرکوب مخالفین و خوردن و نابودی فرزندانی که همین انقلاب به بار آورده است امکان پدیر نبوده است. در و اقع پس از یکدست شدن نظام سیاسی و حزبی و پس از سقوط حکومت پیشین و بدنبال سرکوب و اعدام مخالفین داخلی می توان گفت که تازه انقلاب به ثمر نشسته است و پیروز شده است. به سخن دیگر تمامی تنشهای سیاسی پس از سقوط نظام پیشین را باید جز جدایی ناپذیر پروسه انقلابی که تازه پس از سقوط نظام پیشین آغاز شده است دانست.

برای مثال پس از انقلاب فرانسه، رهبران آن برای حفظ انقلاب علیه ضد انقلابیون بسیج شده بودند. اگرچه آنان ذاتا قاتل و جنایتکار نبودند و بر عکس بسیاری از آنان روشنفکران این انقلاب بودند، اما بخاطر ترس از بازگشت ضد انقلاب حاضر به قتل و کشتار مخالفین خود شدند. انقلاب بلشویک ها در روسیه نیز به همین سرنوشت دچار شد و استالین سنت ایجاد پناهگاه عینی و ذهنی را برای حفظ انقلاب در برابر دشمانان داخلی و خارجی پایه گذاری کرد.

همچنین می توان گفت که سیاست و ذهینیت پناهگاهی روی دیگر سکه سیاست و استراتژی حفظ سرزمینهای اشغالی توسط دولت اسرائیل است. ذهنیت پناهگاهی دولت اسرائیل پس از اشغال سرزمینهای فلسطینیان بگونه ای ریشه گرفته و تعمیق یافته است که حتی می توان گفت که این ذهنیت جزئی از فرهنگ و زندگی روزمره مردم اسرائیل شده است و اسرائیلیان از بیم حملات فلسطینیان همواره در بیم و امید بسر می برند و وسائل دفاع از خود در برابر حملات گوناگون را هموراه به حالت آماده باش در منزل و در دسترس خود نگاه می دارند.

 ذهنیت و باورِ پناهگاهی که بویژه پس از آغاز جنگ سرد و مسابقات تسلیحاتی شدت می گیرد، تقریبا بر ذهنیت اکثر رهبران بلوک شرق حاکمیت داشته است. در زمینه ریشه های تاریخی و روانی ذهنیت پناهگاهی فیلم بسیار جالب و دیدنی ای در سال 1995 در مورد دوران مارشال تیتو بنام زیر زمین (Underground) توسط امیر کاستاریکا ساخته شد. این فیلم بنحو بسیار هنرمندانه ای این ذهنیت و باوررا همراه با یک طنز بسیار غم انگیز به تصویر می کشد. فیلمی که توجه بسیاری از منتقدین را بخود جلب کرد و جوایزی نیز دریافت نمود.

داستان فیلم از اشغال بلگراد توسط ارتش هیتلر آغاز می شود و نشان میدهد که چگونه مردم عادی بلگراد در مسیر مبارزه با اشغالگران نازی تحت رهبری مارشال تیتو به زندگی در پناهگاهایی که برای ادامه مبارزه و ساخت اسلحه ساخته شده بودند عادت می کنند؛ بطوری که حتی پس از پایان جنگ دوم جهانی به فرمان تیتو همچنان برای مبارزه با دشمن فرضی در پناهگاهای خود باقی می مانند و به ساخت و تولید اسلحه ادامه می دهند.

تازه پس از مرگ مارشال تیتو وآغاز پروسه از هم پاشیده شدن یوگسلاوی سابق است که مردم پناهگاه نشین از پناهگاها و راهروهای پیچ در پیچ و در هم تنیده آن که در طول زمان ساخته شده بودند نجات پیدا می کنند به کلاه بزرگی که مارشال تیتو بر سرشان گذاشته بود و به واقعیت بسیار غم انگیز زندگی در دوران جنگ سرد پی می برند. و چون در این سالها چیزی جز آمادگی دائم برای مقابله با دشمن نشنیده و ندیده بودند، با ذهنیت و باور پناهگاهی که دیگر جزئی از فرهنگ و مرامشان شده بود وارد جنگهای داخلی علیه ملیت ها و اقوامی که زمانی در دوران تیتو با هم در یک پناهگاه بسر می بردند می شوند. در واقع فیلم زیر زمین با به تصویر کشیدن زندگی پناهگاهی در دوران مارشال تیتو زمینه های فکری، فرهنگی و تاریخی جنگهای داخلی یوگسلاوی سابق را به نمایش در می آورد و از این زاویه ریشه های اختلافات داخلی این سرزمین را بررسی می کند.
در کشور خودمان  نیز رهبر جمهوری اسلامی یک نمونه بسیار روشن از چنین رهبرانی است. او که زندانی باورهای خود و ذهنیت های خویش ساخته است، همچنان تصور می کند که در دوران آغازین انقلاب اسلامی بسر می برد و همچنان در خیال آن است که کشور درشرایط انقلابی و مبارزه با دشمنان انقلاب قرار دارد. از دیدگاه او هنوز انقلاب به پایان نرسیده است و دشمنان او نیز در کمینند که نظام او را هر لحظه سرنگون سازند؛ و در واقع نیز، در پناهگاهی که او برای خود ساخته است، انقلاب اسلامی همچنان ادامه دارد و هنوز به ثمره مطلوب خود نرسیده است، زیرا که نه جبهه خودی ها و معتمدین  یکدست شده است و نه دشمنان این انقلاب نابود گشته اند.

سخنان او مبنی بر اینکه جمهوری اسلامی قصد ساختن بمب اتمی ندارد نیز نمی تواند حقیقت داشته باشد زیرا راه و مرامی که او انتخاب کرده است و پیله ای که اطراف خود تنیده است، که هرروز در پیچ و خمهای آن بیشتر فرو میرود، باورها و ذهنیت های دشمن ستیز او را بیش از بیش تقویت کرده و می کند. این ذهنیت سرانجامی جز دفاع از خود با قوی ترین سلاحها که دشمن نیز از آن برخوردار است  ندارد.

تجربه های مشابه نیز نشان داده است که اگر چنین رهبرانی امکان دست یابی به سلاح های مخرب را داشتند مسلما ازساخت آنها کوتاهی نمی کردند. در واقع این صحبت های رهبر جمهوری اسلامی که ایران قصد ساختن سلا حهای اتمی را ندارد در حقیقت به این دلیل است که جمهوری اسلامی علی رغم همه ادعا ها و تبلیغات خود خوب می داند که هنوز امکانات و دانش رساندن اورانیوم تصفیه شده به درصدهای بسیار بالاتر از 20 درصد، که لازمه بمب اتم است پیدا نکرده است  و به احتمال زیاد نیز به دلیل انزاوی بسیار جدی و محاصره اقتصادی به آن دست پیدا نخواهد کرد.

اما یک تفاوت بسیار مهم با دوران امثال مارشال تیتو که مردم خود را نیز دچار ذهنیت پناهگاهی و دشمن ستیزی کرده بود - که سرانجام آن جنگهای داخلی منطقه بالکان شد - با مردم کشورمان وجود دارد. مردم ما با وجود بمباران های روزانه تبلیغاتی از یکسو و سرکوب عریان از سو دیگرصف خود را مدتهاست که از اطرافیان و معتمدین دیکتاتور جمهوری اسلامی جدا کرده اند و او را روز به روز منزوی تر و حلقه یاران او را تنگتر کرده اند. انزوای رهبر جمهوری اسلامی و تنها شدنش در پناهگاه خویش اکنون به حدی رسیده است که حتی اطرافیانش نیز برای سخنان و فرامین او اعتبار قائل نیستند  او دیگر حتی قادر به کنترل تضادهای داخلی حکومتش نمی باشد.

مردم ما در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی بتدریج آموخته اند که چگونه خود را از آسیبهای فرهنگ بسته و دخمه ای دیکتاتور جمهوری اسلامی، که تنها از آن سرسپردگان و مداحان او است در امان نگاه دارند و با استفاده از امکانات دنیای آزاد و باز، که هیچگاه تحت کنترل جدی جمهوری اسلامی در نیامده است، به زندگی و بقای خود در ایران استبداد زده ادامه دهند. در شرایط کنونی این رهبر جمهوری و اطرافیان نزدیک و مداحانش هستند که در پناهگاه و پیله خویش محبوس شده اند بگونه ای که دیگر راه گریزی جز نوشیدن جام زهر برای آنان باقی نمانده است.   

۱۳۹۱ بهمن ۲۲, یکشنبه

رویای دمکراسیِ حقوقی و قانونمند

داستان زندگی شخصیت های تاریخی مانند نلسون ماندلا، مارتین لوترکینگ و مهاتما گاندی صرفا داستان مبارزات این مردان بزرگ برای آزادی ملتشان نیست، بلکه بازگو کننده قدرتِ اراده انسان برای تغییر جهان و نمایشگر نیرویِ رویا و آرزوهای او برای دنیایی بهتر و انسانی تر است. زمانی که مارتین لوتر کینگ شعرگونه از رویای خود که چهار فرزند کوچکش زمانی در میان ملتی زندگی کنند که نه بخاطر رنگ پوست و نژادشان بلکه بر اساس توانایی های شخصیشان مورد قضاوت قرار گیرند صحبت میکند، در واقع از رویاهای تاریخی بشریت برای یک دنیای بدون تبعیض و عاری از خشونت سخن می راند.

مارتین لوترکینگ از نیروی عشق و دوستی اینگونه سخن می گوید: "قدرتِ بدون عشق، قدرتی لجام گسیخته و وحشی خواهد بود و عشقِ بدون قدرت نیز عشقی احساساتی و ضعیف می باشد". و... "قدرت در بهترین حالتش می بایستی ضامن دوستی و عدالت باشد و عدالت و برابری نیز، در بهترین حالتش، اراده (جمعی انسانها) برای تصحیح هر چیزی و یا هر عملی است که دوستی ها و عشق را مورد تهدید قرار می دهند."

مهاتما گاندی نیز می گوید که "ایمان به یک حقیقتِ مطلق هیچگاه توجیه کننده اِعمال خشونت برای تحمیل آن ایمان و عقیده نمی تواند باشد، انچه که برای عده ای حقیقت مطلق است ممکن است برای دیگران اینچنین نباشد".
نلسون ماندلا نیز از آرزو ها و رویاهای خود در باره اتحاد و صلح در قاره آفریقا سخن میگوید و برای دست یابی به آنها بر همکاری، بخشش و فراموشی خطاهای یکدیگر تاکید می ورزد.

براستی چه قدرتی در کلام و رویاهای این انسانهای بزرگ نهفته است که آنان را نه صرفا برای ملت خود بلکه برای تمام بشریت جاودان کرده است؟ و چه رمزی در پیام آنان نهادینه شده است که افکار و اندیشه های آنان را ماندگارتر از هر عمل و اقدامِ انقلابیِ رهبران انقلاب های دوران اخیر کرده است؟ رهبرانی انقلابی که نظام اجتماعی و سیاسی ملت خود را کاملا دگرگون کردند و ساختار و مقررات نوینی جایگزین نظم قدیم ساختند، اما با این وجود پس از یک نسل، نام و نشان خوب و ستایش برانگیزی از خود به یادگار نگذاشتند؟

تفاوت شخصیتهای تاریخی مانند مارتین لوتر کینگ، گاندی و نلسون ماندلا که نه در پی قدرت سیاسی بودند و نه آرزو و رویای انقلاب در سر می پروراندند و نه سودای حکومت داشتند با رهبران انقلابهای اجتماعی- سیاسی مانند فیدل کاسترو در کوبا، ولادیمیر لنین در روسیه، مائو تسه تونگ در چین و آیت الله خمینی در ایران در چیست؟

این رمز ماندگاری را باید در اندیشه و روشهای عاری از خشونتِ آنان جستجو کرد، فلسفه ای عاری از خشونت که مارتین لوتر کینگ در اولین کتاب خود " پیش بسوی آزادی" بر چنین اصول بنیادینی استوار میسازد:" پرهیز از خشونت یک عمل پاسیو نیست بلکه شجاعت و اراده قوی می طلبد". "پرهیز از خشونت به معنی همکاری و مصالحه است تا دشمن تراشی و مبارزه با آن". پرهیز از خشونت به معنی حذف اندیشه های شیطانی و ضد بشری است و نه نابودی عوامل آن. و..." پرهیز از خشونت به معنی آمادگی برای پذیرش رنج و حتی قربانی کردن خود بجای تحمیل اراده خود بر دیگران می باشد".

تفاوت دیگر این افراد با رهبرانِ انقلابی در نوع مبارزه و تلاش آنان برای رفع تبعیض و اجرای برابر قانون برای همگان است؛ در نزد آنان آزادی و رهایی مفهومی بسیار و سیعتر از آزادی های سیاسی و دمکراسی دارد. آزادی از تبعیض نژادی و جنسی، رهایی از خشونت، و برابری همه انسانها در برابر قانون جان مایه اصلی پیامها و رویاهای آنان را تشکیل می دهد. رویاهایی که بیش از هر عملِ حتی انقلابی و دگرگون کننده ای پایدارتر و زنده مانده است؛ و همچنان الهام بخش مبارزات مسالمت آمیز و عاری از خشونت برای رفع تبعیض، حقوق برابر برای همه انسانها و رعایت قانون و مقررات شهروندی بوده و می باشد.

مقایسه این شخصیت ها با رهبران انقلابی نکته بسیار مهم دیگری را نیز آشکار می سازد: در نزد رهبران انقلابی، دمکراسی و آزادی های اجتماعی-سیاسی بدون قید و شرط نمی توانند تحقق یابند، بلکه تنها در چهارچوب یک فلسفه و ایدئولوژی خاص معنا پیدا می کنند و قابل اجرا هستند. نظامهایی که این رهبران بر جای گذاشته اند خود دال بر این حقیقت است که آزادی های اجتماعی مورد نظر این رهبرانِ انقلابی فقط در کادرهای از قبل تعریف شده ای مانند "جمهوری دمکراتیک خلق" یا "جمهوری دمکراتیک اسلامی" باید تحقق پیدا کنند.

از مقایسه و مطالعه تفاوتهای بنیادین این شخصیتهای تاریخی و الهام بخش با رهبران انقلابی اینطور نیز می توان نتیجه گرفت که اصولا دوگونه نظم اجتماعی و سیاسیِ و دو روش مبارزه برای تحقق آنها وجود دارند. نظم اجتماعیِ مورد نظر رهبران انقلابهای معروفی مانند انقلاب روسیه، چین، کوبا و انقلاب اسلامی مشروعیت خود را در درجه اول از سه پارامتر بسیار مهم می گیرد، از انقلابی که منجر به سرنگونی نظام پیشین شده است، از حمایت مستقیم توده های مردم از رهبران خود و سوم، از ایدئولوژی انقلابی که توسط این رهبران تئوریزه، تدوین و تبلیغ می شده است.

در این سیستم سیاسی بدلیل تحمیل رابطه مستقیم و بدون واسطه مردم با رهبری کاریزماتیک و به علت حاکمیت یک اندیشه و ایدئولوژی واحد ادعا می شود که خواسته های مردم همان خواسته و امیال رهبری است. نظم اجتماعیِ پس از این انقلابها معمولا با سو استفاده از این حقیقتِ کاذب، که اکثریت مردم خواسته ای جز خواسته رهبرشان ندارند، عملا تبدیل به یک سیستم و نظام به اصطلاح پوپولیستی می شود. سیستمی که به ادعای رهبران آن دمکراتیک ترین نظامهای اجتماعی و سیاسی است، به دلیل اینکه ظاهرا رابطه مردم با رهبرشان رابطه ای مستقیم و بلا واسطه می باشد.

در مقابل اما شخصیت های تاریخی مانند ماندلا، گاندی، لوتر کینگ و در ایران خودمان دکتر محمد مصدق، نه ایدئولوژی خاصی را تبلیغ می کرده اند و نه در پی استقرار نظم نوینی از طریق انقلاب در کشور خود بوده اند، بلکه با از خود گذشتگی ودر صفِ مقدم، برای رفع تبعیض و نا برابری و استقرار و اجرای مساوی قانون (حتی همان قوانین موجود) برای همه آحاد ملت خود مبارزه می کردند و بیش از هر چیز آرزوها و گفتارها و رویا هایشان الهام بخش بود و همچنان نیز می باشد.
جان مایه پیام و فلسفه سیاسی آنان این بود که حرف و قضاوت نهایی را دولت و رهبران سیاسی نباید بزنند، بلکه این قانون و سیستم حقوقی و قضایی مستقل از دولتمردان است که قضاوت نهایی را می تواند و باید بکند.

نظام مورد نظر آنان بجای پسوند هایی مانند" خلق" و یا "اسلامی" پسوندی جز "قانون و حقوق برابر همه" ندارد. این سیستم سیاسی در حقیقت "دمکراسی حقوقی و قانونمندی" است که در آن حرفِ اول را قانون اساسی و سیستم حقوقی و قضایی مستقل میزند و دولت و رهبران سیاسی نیز می بایست بر آن گردن نهند و پاسخگوی آن باشند.

در این دمکراسیِ قانونمند و حقوقی، نه تنها دین و یا ایدئولوژی از حوزه عمومی و دولت جدا است، بلکه از نظر قانونی نیز ازهیچ موقعیت ویژه ای، از جمله مطابقت دادن حقوق و قوانین با مبانی دینی و ایدئولوژیکی، در این نظام سیاسی برخوردار نیستند؛ همانطور که دولت نیز حق دخالت در امور داخلی نهادهای دین را ندارد. در واقع هم نهاد دین و هم نهاد دولت فقط تابع دستگاه قضایی و حقوقی (که قاعدتا می بایست کاملا مستقل باشد) می باشند.

تجربه سی و چند ساله حکومت جمهوری اسلامی، پس از انقلاب اسلامی سال 1357، بخوبی نشان می دهد که قربانی اصلی این نظامِ اسلامی همانا "قانون و حقوق برابر" برای همه آحاد ملت ایران بوده است. روح و جان مایه این نظام پس از گذشت بیش از سی سال از این انقلاب هنوز همان انقلابی گریِ اسلامی و به این بهانه، زیر پا گذاشتن حقوق و قوانینی که حتی توسط خود این نظام تصویب شده اند می باشد. کما اینکه رهبری این نظام هنوز خود را یک انقلابی می شمارد و حاضر به پذیرش هیچ منطقی جز آنچه که این به اصطلاح روحیه انقلابی و اسلامی دیکته می کند نیست.

به سخن دیگر درد اصلی جامعه ما بی قانونی و عدم استقلال دستگاههای حقوقی و قضایی است. این نقصان آنگونه جدی است که حتی بر فرض انتخابات آزاد و مهندسی نشده، نمی توان تضمین داد که دمکراسیِ قانونمند و حقوقی بتواند برقرار شود و پایدار بماند. این نقصان آنقدر توسط این حاکمیت ضد قانون و ضد حقوق بشر تشدید و دامن زده شده است که حتی متاسفانه مردم ما نیز به آن عادت کرده اند و بی قانونی، فرار از قانون و تبعیض در همه شئون اجتماعی به اموری عادی بدل شده اند.
البته زمانی که دولتمردان این نظام خود پایه گذار اصلی بی قانونی و تبعیض هستند و نشان داده اند که به هیچ وجه تعهدی به رعایت حداقل پرنسیبهای دیپلماتیک و یایه ای ترین مرامهای انسانی که در فرهنگ خودمان به جوانمردی و درست کاری معروف است ندارند چگونه می توان از مردمی که بیش از سی سال زیر بار سنگین حاکمیت جهل و خرافه و دروغ زندگی کرده اند انتظار داشت درست کاری و راست گویی را در روابط اجتماعی و اقتصادی پیشه خویش سازند.

اکنون پس از بیش سی سال از انقلاب اسلامی بخوبی بر همگان آشکار شده است که زمانی که از آیت الله خمینی در در هنگام بازگشت به ایران سوال کردند که چه احساسی دارد، پاسخ داد که "هیچ" به چه معنایی است. حکومت مورد نظر او حاوی هیچ رویا، امید و آرزویی که همه انسانها برای یک زندگی عادلانه و بدون تبعیض داشته و دارند نبود. او به واقع یک رهبر انقلابی و اسلامی بود که به چیزی جز انقلاب اسلامی و نظم جدید اجتماعی مطابق شریعت اسلام فکر نمی کرد و جز این آرزویی در سر نداشت. او را نیز باید در ردیف همان رهبران انقلابی یک سد سال اخیر در جهان قرار داد که نه تنها رویاهای انسان را برای یک زندگی بدون تبعیض نمایندگی نمی کردند بلکه حتی این رویا ها و آرزوها را تبدیل به کابوسی بزرگ برای ملت خود ساختند. قدرت انان نه در رویا ها و امیدهای شان بود، آنگونه که مارتین لوترکینگ قدرتمندانه فریاد بر می آورد که "من یک رویا دارم"، بلکه در قدرت سرکوب و استبداد انقلابی و ایدئولوژیکشان بوده است.













۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

بازیهای کودکانه دیکتاتور بزرگ

چارلی چاپلین در فیلم بیاد ماندنی دیکتاتور بزرگ صحنه بسیار جالبی از بازیهایِ کودکانه این شخصیت را با توپی شبیه کره زمین به نمایش می گذارد. این بخش از فیلم با به تصویر کشیدنِ طنز آمیزِ روحیات و آرزوهای این دیکتاتور تبدیل به یکی از ماندگارترین سکانسهای این فیلم شده است، بطوریکه می توان در هر دوره ای نمونه ای از این نوع دیکتاتورهای بزرگ را که در عین حال رفتارهای کودکانه از خود نشان می دهند یافت.

می توان بخوبی تصور کرد که رهبرانی چون عیدی امین، معمر قذافی، صدام حسین، بوریس یلتسین و در کشور خودمان افرادی مانند احمدی نژاد و ولایت فقیه جمهوری اسلامی لباس بی قواره دیکتاتور بزرگ را بر تن کرده و باخود شیفتگی تمام این کره خاکی را به بازیچه گرفته اند.

برخی را نظر بر این است که رهبران سیاسی توسط بخشهای اجتماعی هوادارشان تربیت شده و به روی  صحنه آورده می شوند؛ و تا زمانی که نقشِ مردم در این صحنه توسط خودشان جدی گرفته نشود و تا مادامی که حضورِ مردم در سیاست دائمی و نهادینه نشده باشد، نمایندگان و رهبران برگزیده آنان نیز سیاست را بازیچه امیال و آرزوهای خود خواهند کرد و برای یک دوره زمانی، دلقک وار نقش خود را در کمدی سیاسی کشورشان بازی خواهند نمود.

اصولا سیاست را بدوگونه می توان تعریف کرد، سیاست بعنوان یکی از علوم انسانی و اجتماعی و یا سیاست بعنوان وسیله اعمال قدرت. اگرچه انگیزه کسب قدرت و حفظ آن ریشه بسیار عمیقی در سرشت انسان دارد و آنرا نمی توان نادیده گرفت، اما هر اندازه این دو تعریف از سیاست از یکدیگر فاصله گیرند و بتدریج به دو سر قطب متضاد خود نزدیک شوند، رهبران و نخبگان سیاسی بیشتر شبیه دیکتاتورهایِ بزرگ، که سیاست را بازیچه قدرت طلبی های خود قرار می دهند، می گردند.

سیاست در یک نگاه علمی و فلسفی بمعنی فراهم کردن زمینه های رشد و تکوین هماهنگ و سازمان داده شده خواسته های مشترک یک جامعه انسانی برای تضمین امنیت و رفاه حال و آینده آن جامعه است. سیاست اما بمفهوم ابزار قدرت، در درجه اول، تمرکزِ تمامی فعالیت ها، نیروها و کارکردهای اجتماعی و سیاسی را برای کسب قدرت و حفظ آن به نمایش می گذارد.
در یک نگاه علمی و فلسفی به سیاست همواره می توان از ارزشهای اخلاقی و انسانی که مورد قبول عامه مردم است صحبت به میان آورد و آنها را بکار گرفت. در سیاست بمفهوم قدرت اما تنها ملاک ارزشگذاری و سنجش مواضع و رفتارهای سیاسی همانا موضوع قدرت و ابزارهای حفظ آن است.

مشکل و پارادوکس در این واقعیت نهفته است که این دو نگاه و زاویه ورود به سیاست، از یکدیگر تفکیک ناپذیرند و ما برای داشتن روابط اجتماعی پایدار، خواهی نخواهی، به ابزار قدرت نیازمندیم. ابزارهایی که صرفا به اشکال ظاهری اعمال قدرت و آتوریته توسط یک دولت محدود نمیشوند، بلکه همه خوب می دانیم که این تمایلاتِ قدرت طلبانه ریشه های عمیقی در سرشت انسان نیز دارند.

ما برای اعمال یک سیاست بهر حال نیازمند قدرت سیاسی هستیم، اما در عین حال باید بدانیم که قدرت سیاسی نیز زمینه های مناسبی برای رشد انگیزه های قدرت طلبانه انسان فراهم می کند. بنابراین این دو وجه مثبت و منفی سیاست از یکدیگر تفکیک ناپذیرند و پرداختن به وجه علمی و فلسفی آن بدون توجه به موضوع قدرت کار بیهوده ای است.

توماس هوبز، با طرح نظریه قرار دادهای اجتماعی برای تنظیم و کنترل قدرت های سیاسی، تلاش دارد این تناقض را با تاکید بر اهمیت نقش قرار دادهای اجتماعی در برقراری روابط دمکراتیک حل نماید؛ بدون اینکه تمایلات قدرت طلبانه انسان را نادیده گرفته باشد. نیکلا ماکیاولی اما بر اهمیت کنش و واکنشِ فعال و دائما زنده بین مردم از یکسو و نخبگان و الیت جامعه از سوی دیگر، که هریک نقشهای متفاوتی می بایست برعهده گیرند، تاکید می ورزد. بطوریکه این برخوردِ دائمی بین خواسته های مردم و تمایلات قدرت طلبانه نخبگان جامعه باعث میشود که  بتدریج قوانین و مقررات جدیدی تدوین و اجرا شوند و سرانجام، این نظام جمهوریت قوی و پایدار باقی بماند. ژان ژاک روسو برای حل این تناقض، موضوع تقسیم قدرت به بخشهای کوچک شده را به میان می کشد و هشدار میدهد که تمرکز قدرت در یک گروه بزرگترین خطر برای دمکراسی است. کارل اشمیت، فیلسوف آلمانی، برای حل این تناقض ایده جدایی مسائل و ارزشهای اخلاقی و مرامی را از سیاست و قدرت مطرح می کند. وی معتقد است که جنگ قدرت در سیاست کتمان ناپذیر است؛ و بنابراین بهتر است بجای نفی و یا پوشاندن آن با ایده ها و توجیهات اخلاقی این واقعیت را بپذیریم و سعی کنیم با علمِ سیاست تعادلی را در بین نیروهای قدرت طلب ایجاد نمائیم. وی هشدار میدهد که اخلاقی کردن تضادهای سیاسی خطر اصلی تعادل و نظم اجتماعی است و از مخالفین در عرصه های سیاسی و اجتماعی یک دشمن مسلکی می سازد.

بر مبنای این نظریات می توان نتیجه گرفت که دمکراسی، اگر نخواهیم آنرا اخلاقی کنیم، چیزی جز یک تعادل اجتماعی نسبی مابین بخشهای مختلف اجتماعی برای ایجاد یک محیط آرام برای حل تضادها، بدون استفداه از ابزار خشونت و جنگ است.
اگرچه این نظریات از زوایای گوناگون به موضوع سیاست و قدرت پرداخته اند، اما در یک زمینه اشتراک نظر دارند و آن همانا مشارکت همگانی در سیاست و اعمال قدرت می باشد. در این مشارکت اما هر یک از بخشهای اجتماعی نقش خاص خود را بازی خواهند کرد و هنر واقعی آن است که قوانین و مقرارات لازمه برای اجرای این نقشها تنظیم و به اجرا در آمده باشند. مقررات و قوانینی که صحت و سقم آن در یک پروسه دمکراتیک و بر مبنای عقل جمعی به اثبات رسیده اند.

به سخن دیگر جوامعی که نتوانسته اند تضاد بین سیاست و قدرت  را حل کنند، همواره در معرض تهدید حاکمیت دیکتاتورها و آمرینی قرار دارند که حقانیت خود را یا از قدرت نظامی و یا مبانی ایدئولوژیکی  خویش میگیرند. در نبود یک قرارداد اجتماعی بر مبنای عقل جمعی قدرت سیاسی یا توسط سنت های دیرین مردم و یا توسط ادیان و اعتقادات مذهبی و یا بوسیله شخصیت های خود شیفته و متوهم توجیه و حمایت می شود.

روابط سیاسی شکل گرفته بر مبنای اتوریته های دینی، مورثی و سنتی تشابه بسیاری با بازیهای کودکانه دارند. در بازیهای کودکانه قوانین بازی فی البداهه و بدون آمادگی و مشارکت جمعی و معمولا با دخالت یکطرفه کودکی که یا تجربه بیشتر دارد و یا باهوش تر است و یا چون همیشه اینگونه بازی می شده است تعیین و تنظیم می گردند و معمولا  نیزسایر کودکان از آن پیروی می کنند. در چنین شرایطی کودکان با حس و غرایزشان وارد بازی میشوند و هدفشان چیزی جز سرگرمی و لذت و وقت گذرانی نیست.

بازی سیاسی در یک جامعه نابالغ نیز کمابیش شبیه این بازی کودکانه است، همه تصور می کنند که همه چیز جدی است اما وقتی از بیرون به آن نگاه می افکنی، چیزی جز کاریکاتور و بازیهای کودکانه نمی بینی. رفتارهای کودکانه و حتی دیوانه وار برخی از رهبران سیاسی، که همواره مایه خنده و متاسفانه تحقیر ملت شان بوده اند، انسان را به یاد بازی های کودکانه می اندازد.

باند بازی و دشمن تراشی یکی از شاخصه های اینگونه بازی های سیاسی است که روزانه در رفتارهای سیاسی دولت مردان جمهوری اسلامی و رهبر آن دیده می شود. بطوریکه حتی همبازیهای این رژیم که خود نیز از بازیگران اصلی این بازیهای کودکانه اند، صدای اعتراضشان بر کودکانه بودن مواضع رهبران جمهوری اسلامی در آمده است.
وزیر امور خارجه روسیه در اعتراض به تاخیر چندین باره در مذاکرات گروه موسوم به ۱+۵ گفت: "اصل ادامه مذاکرات بسیار مهمتر از مکان و محیط انجام گفتگو هاست. من امیدوارم که منطق در این میان حاکم باشد و از رفتارهای کودکانه دست برداشته شود!" اگر ایشان تا کنون یک حرف راست زده باشد آنهم همین اعتراف به رفتارهای کودکانه رهبران جمهوری اسلامی است.

اما همانطور که در سطور بالا آمد، رهبران سیاسی و دولت مردان یک کشور توسط گروه های هوادارشان و بخشهای اجتماعی که از آن برخاسته اند تربیت میشوند. این واقعیت اگرچه بسیار تلخ است اما بیان این حقیقیت نیز می باشد که سیاست در نزد مردم کشورمان، بویژه بخشهای اجتماعی که این حکومت بر آن استوار است، به قول معروف "از آنِ از ما بهتران" است و "پدر ومادری" نیز ندارد، یعنی کسی صاحب آن نیست و ما نیز به این خاطر که سیاست ذاتا کثیف است نباید در آن دخالت کنیم و دستمان را به آن آلوده سازیم.

این دیدگاه نسبت به سیاست و قدرت یکی از عوامل مهم در بنیادی و نهادی نشدن سیاست و فعالیت سیاسی در بخشهای مختلف اجتماعی ایران بوده است. در کشور ما سیاست و امور مربوط آن ویژه نخبگان و الیتِ جامعه بوده است، که مشرعیت خود را یا از وابستگی و پیوند به نظامهای موروثی و یا دینی و ولایت وفقیه گرفته و می گیرند. و طبیعی است که زمانی که عقل جمعی و ابزارها و قراردادهای اجتماعی حاکم نبود و مردم دخالت فعال و دائمی در امور روزمره خود نداشتند، این رهبران جولانگاه خود را در کمدی سیاسی و بازیهای کودکانه و احمقانه باز می بینند و مهد و سرزمین و خانه ابا و اجدادی خود و مردمشان را بازیچه امیال و هوسهای خود می سازند.