۱۴۰۴ مهر ۷, دوشنبه

افق گشایان و نان شب مردم

برای یک خانواده با فرزندان گرسنه چشم انداز و افقهای روشن و وعده زندگی زیبا و مرفه چاره رفع گرسنگی نیست، آنچه که آنها نیاز دارند نان شب است و اگر برای رفع گرسنگی عصیان کنند و دست به دزدی نان نیز بزنند کاملا قابل فهم است.

وضعیت جوانان ایران در جریان جنبش زن زندگی آزادی نیز تا حدود شبیه این خانواده گرسنه بود، آنها گرسنه آزادی پوشش و تشنه زندگی کمی آسوده تر و بهتر بودند و بدون توجه به اینکه آیا افق و چشم اندازی روشن در آینده در برابر آنها گشوده است، دست به عصیان و حتی ایجاد آشوب زدند؛ و این عصیان نیز حق آنها بود و کاملا قابل فهم.

جامعه ایران در شرایط امروز نیز تشنه و گرسنه و محتاج نان شب است، نیازمند راه حلی برای رفع مشکل امروز خود می باشد؛ و برخلاف باور بسیاری از فعالین و جریانات سیاسی به ضرورت داشتن یک افق و آینده روشن، به ضرورت و نیاز امروز خود می اندیشد و ممکن است با یک جرقه بار دیگر عصیان کند و اگر سرکوب شد باز هم بار دیگر و به شکلی دیگر برخیزد و عصیان کند، زیرا گرسنه است و به نان شب محتاج.

متاسفانه بسیاری از مدعیان اپوزیسیون جمهوری اسلامی کمتر به این واقعیت بسیار آشکار توجه می کنند و همچنان در بند رتوریک ارائه یک «افق و گفتمان آینده نگر» و چشم اندازهای روشن گرفتارند تا به باورشان مردم ایران رهبری آنها را بپذیرند و به آنها اعتماد کنند؛ اما شکم گرسنه به چیزی جز راه حلی برای رفع گرسنگی امروز خود باور ندارد، او مانند آن خانواده و فرزندان گرسنه اش می خواهد عصیان کند تا امروز را به فردا برساند.

من متوجه نمیشوم، که چرا کنشگران سیاسی و مدعیان اپوزیسیون همچنان یا به دنبال ساختن آلترناتیو و پرداختن به یک افق و چشم انداز روشن برای آینده های دور هستند و یا دست به دامان دیگران می شوند؛ اما برای مشکلات همین امروز مردم ایران راه حلی ارائه نمی دهند و راه چاره ای برای دست و پنجه نرم کردن با مشکلات روی سفره مردم پیشنهاد نمی کنند؛ و چرا به آن کار منطقی خانواده گرسنه که همانا عصیان علیه وضع موجود است کمتر توجه می کنند. ظاهرا مدعیان اپوزیسیون بیش از آنکه امروز نگر باشند، در اتاقهای فکر خود آینده نگری می کنند و برای پس از جمهوری اسلامی مشغول برنامه ریزی هستند.

مشکلات امروز مردم ایران بسیار آشکارتر از آنند که لازم به تکرار باشد، جامعه ایران گرفتار سیاستهای جنگ طلبانه رهبری جمهوری اسلامی است و سایه جنگ هر روز سنگین تر می شود. بحرانهای اقتصادی و مشکلات معیشتی مردم پس از فعال شدن مکانیزم ماشه شتاب گرفته اند و عموم مردم نیز خوب می دانند که عامل اصلی این وضعیت شخص رهبر جمهوری اسلامی و ضدیت های هیستریک او با غرب است.

راه حل عبور از این وضعیت نیز بارها در شعارهای مردم تکرار شده اند، ترک مخاصمه با اسراییل و امریکا، پایان پروژه اتمی و قطع حمایت از نیروهای نیابتی. اینها نیازهای امروز، همین امروز، مردم ایران هستند و مانند نان شب واجب تر هر چیز دیگری می باشند.

خانواده بزرگ ایران نیز مانند آن خانواده گرسنه، برای نجات از گرسنگی راهی جز عصیان ندارد. البته که عصیان در ابعاد اجتماعی و در دنیای امروز راهکارهای خاص خود را دارد و با خشونت کور و تخریب و شورش متفاوت است، و این مهم در درجه نخست به عهده نخبگان و روشنفکران و کنشگران سیاسی و مدنی ایران است که این عصیان اجتماعی را مدیریت کنند و با سازماندهی به کانالهای درست هدایت نمایند.

اما این کانالهای درست، چیزی جز راه اندازی کارزارهایی علیه جنگ، توقف غنی سازی و ترک مخاصمه با اسراییل و امریکا و گشایش مذاکرات مستقیم با آمریکا نیست. اینها خواسته های همین امروز مردم ایران هستند و حتی بخش هایی از حاکمیت نیز در انتظار آغاز چنین کارزارهایی نشسته اند تا در صورت گسترش و همه گیر شدن به آن بپیوندند.

بیاییم یک بار هم شده، امتحان کنیم و از پشت میز تحلیل و چشم انداز سازی و افق گشایی برخیزیم و مانند یک کنشگر معمولی مدنی و با کمک به راه اندازی چنین کمپین هایی به یاری خانواده بزرگ ایران و مردمان تشنه و گرسنه برخیزیم.

https://t.me/politicalphilosphy/149

۱۴۰۴ مهر ۵, شنبه

جامعه ایران، جامعه ای جنبشی، اعتراضی و منتظر، اما بدون عاملیت



مکانیزم ماشه سرانجام با رای نیاوردن قطعنامه پیشنهادی روسیه و چین جهت تعلیق شش ماهه آن، فعال شد و از یکشنبه ۶ مهر تمامی تحریمهای مصوبه شورای امنیت سازمان ملل باز خواهند گشت. نمایندگان جمهوری اسلامی از شخص رئیس دولت تا وزیر خارجه تنها واکنشی که از خود نشان دادند، واکنشی اعتراضی و مظلوم نمایی بود، پیشنهاداتی نیز به سه کشور اروپایی برای بازدید آژانس بین المللی انرژی اتمی از سایت نطنز داده شده که از پیش معلوم بود (و این را مقامات جمهوری اسلامی نیز به خوبی می دانستند) مورد قبول تروئیکای اروپایی قرار نخواهد گرفت و ظاهرا فقط برای خالی نبودن عریضه که ما نیز اقدامی کردیم، بوده است.

بی عملی و استیصال دولت جمهوری اسلامی در این رابطه بسیار قابل انتظار و پیشبینی بود، رهبر خیره سر و لجباز جمهوری اسلامی سالهاست که جامعه ایران را در حالت تعلیق و انتظار برای ورود به دروازه های حکومت اسلامی نگاه داشته است.

دکترین «نه جنگ و نه مذاکره» و یا «نه جنگ و نه صلح»، در حقیقت دکترین انتظار و تعلیق برای ظهور یک فرج، دولتهای جمهوری اسلامی را مستاصل کرده و جامعه ایران را چشم به راه یا مرگ خامنه ای و یا آغاز یک جنگ مجدد و نابودی سران حکومت نگاه داشته است. دکترینی که ریشه ای عمیق در فرهنگ شیعی حاکم بر کشور و جامعه ایران داشته و دارد، همان که دکتر علی شریعتی آن را تحت عنوان «انتظار مکتب اعتراض» تئوریزه کرده بود.

از این منظر جامعه ایران و حاکمیت جمهوری اسلامی مشابهت هایی از خود نشان می دهند: «انتظار، اعتراض مظلومانه اما بدون عاملیت و مداخله گری فعال». این وضعیت نسبتا مشترک بین مردم و حاکمیت شاید در گذشته زیاد بارز و آشکار نبود، اما امروز در شرایطی که ایران در یکی از بحرانی ترین مقاطع تاریخ خود و در لبه پرتگاه قرار گرفته است بسیار واضح و برجسته تر شده است.

برخی از فعالین سیاسی بویژه در جبهه ملی-مذهبی ها معتقدند که جامعه ایران یک جامعه جنبشی است. اما اگر به واقعیت های جنبش های اعتراضی در سالهای اخیر نگاه کنیم، بیشتر حرکت های اعتراضی (و حتی در بسیاری از مواقع مظلومانه) را دیده ایم که فاقد سازماندهی و مدیریت بوده اند و سازمانها سیاسی و نهادهای به عنوان سازماندهنده و بسیج کننده مردم در آن حضور نداشته اند حتی ناپدید بوده اند. و اگر به معنای تئوریک یک جنبش اجتماعی که برخورداری از سازماندهی و مدیریت یکی از ویژگی های مهمی آن است، می توان گفت که بر خلاف نظریه «جامعه جنبشی ایران» جامعه ایران یک جامعه اعتراضی است. زیرا در آن عاملیت مردم بویژه از طریق سازماندهی دیده نمی شود. به همین علت است که جنبش های اعتراضی در دهه های اخیر همواره جرقه وار در یک بخش از جامعه ظهور کرده اند و سپس خاموش شده اند.

در زمینه مقوله عاملیت فیلسوف آلمانی يورگن هابرماس (Jürgen Habermas) بر حضور فعال مردم و به عبارت دیگر عاملیت و مداخله گری مردم در عرصه های سیاسی و اجتماعی تاکید فراوان دارد و می نویسد که مردم را باید تشویق نمود که به صورت گسترده وارد بحث های موافق و مخالف همین فرضیات ثابت و قراردادها و قواعدی که نظم موجود برقرار کرده است شوند و سیستم و نظام فکری حاکم را به چالش بکشند.
یورگن هابرماس در این رابطه بجای کلمه شهروند از گزاره "مردم منتقد و بحث کننده" (resonerende publiek) استفاده می کند. مردمی که حقانیت و مشروعیت قوانین و مقررات حاکم را به بحث می گذارند و فعالانه در آن شرکت می نمایند. از نظر وی کارکرد سیاست و سیاست ورزی کاملا وابسته است به درجه حضور مردمِ نقاد و اهل بحث در موضوعاتی پیرامون حقانیت و درستی قوانین موجود. برای مثال، اگر در این کارکردِ سیاسی، بجای ایجاد انجمن ها و نهادهایی که حضور نقاد مردم را ممکن می سازند، نظم حاکم فقط از نهادهای رسمی و احزابی که سیرک دموکراسی و انتخابات را راه میاندازد حمایت نماید، باید گفت که این دیگر یک کارکرد واقعا دموکراتیک نیست، و اگر مردم آن را بپذیرند، بتدریج به انفعال سیاسی کشیده می شوند.

در آینه نظریات هابرماس به خوبی می توان، عدم حضور فعال مردم و نبودن عاملیت و مداخله گری را در مسائل حیاتی جامعه ایران مشاهده کرد، البته اعتراضات وجود دارند، اما فقط در شکل اعتراض و آنهم در موارد خرد مربوط به یک صنف و طبقه و یا یک بخش از جامعه، حتی جنبش زن زندگی آزادی در حوزه های فرهنگی و نوع زندگی نسل جوان (آنهم شهری و برخاسته از طبقه متوسط) باقی ماند و به جز شعارهای های احساسی و شورشی «مرگ بر دیکتاتور» وارده حوزه های اصلی و بحرانی کشور نشد.

از این بحث می خواهم به این نتیجه برسم که جامعه ایران با وجودی که در یکی از بحرانی ترین شرایط تاریخی خود قرار دارد، که عامل اصلی آن سیاست های جنگ افروزانه رهبر جمهوری اسلامی، اصرار بر غنی سازی تا مرز تولید بمب اتم، نابودی کشور اسرائیل و مخاصمه با امریکا و غرب هستند، ما کمتر شاهد عاملیت و مداخله فعال مردم علیه وضع موجود هستیم. سوال بزرگ این است، که چرا بجای تکرار اعتراض وار و آرزو گونه اما مظلومانه «اگر اینها بروند همه مشکلات حل خواهد»، صدایی فراگیر و فراخوانی عمومی علیه جنگ و سیاست غنی سازی و درخواست ترک مخاصمه با اسراییل و قطع حمایت از نیروهای نیابتی شکل نمی گیرد. این سوال را البته در درجه نخست باید از نیروها و فعالین سیاسی و مدنی کرد. آنها هستند که می توانند اعتراضات مردم را تبدیل به عاملیت و مداخله گری سازمان یافته کنند.

البته که سرکوب خشن مانع از این مداخله گری و عاملیت می شود، اما در عین حال این واقعیت را نیز نباید نادیده گرفت که سازمانهای سیاسی نیز نتوانسته اند رابطه ای ارگانیک با مردم برقرار کنند و آنها را در این راستا سازماندهی و بسیج کنند و به بحث و مداخله گری بکشانند. در واقعیت امر نیز بسیاری از فعالین سیاسی و مدنی عمدتا به صورت فردی به تحلیل و نظریه پردازی و اعلام خطر مشغولند و من تردید دارم که پیام ها و نظریات آنها به گوش عامه مردم برسد.

۱۴۰۴ مهر ۳, پنجشنبه

مهار یا تسخیر قدرت، کدام ممکن و کدام مطلوب؟

در دنیای امروز و بر خلاف اندیشه های کلاسیک در مورد تحولات اجتماعی-سیاسی که عموما انقلاب و تسخیر کامل قدرت را تجویز می کردند، مهار قدرت و چگونگی و میزان قدرت سیاسی مطرح است، به ویژه زمانی که تسخیر کامل قدرت بنا به دلایل مختلف بسیار پرمخاطره و حتی ناممکن بنظر برسد. در واقع در دنیای امروز این سوال مطرح نیست که چه کسی باید حکومت کند و بر مسند قدرت بنشیند، بلکه پرسش این است که قدرت حکومت چه اندازه باید باشد؟

نظریه و راهبرد مهار قدرت یکی از مبانی و اصول بنیادین اندیشه لیبرالیسم است، به این معنی که همانطور که اراده معطوف به قدرت در لابلای جوامع و روابط انسانی نهفته است، برخورداری از آزادی های فردی برای تحقق بخشیدن به این خواست و اراده نیز حق طبیعی همه شهروندان یک جامعه می باشد.

در این راستا است که حکومت در حقیقت تبلورِ فصل مشترک دو حق بسیار طبیعی انسانها می باشد، حق بر اعمال قدرت در حوزه فردی و اجتماعی و حق برخورداری از آزادی های فردی برای اعمال قدرت. و از این منظر است که قدرت حکومت می تواند و باید مهار شود؛ و بجای اینکه مردم در خدمت حکومت باشند، این حکومت است که باید خدمت گذار مردم گردد.

در ایران امروز که علی خامنه ای با خیره سری و لجبازی همچنان بر طبل جنگ می کوبد و راه های سازش با غرب را همچنان مسدود نگاه داشته است، در شرایطی که کشور و ملت ایران در یک بحران بسیار عمیق موجودیتی گرفتار آمده اند و در شرایطی که به دلیل سرکوب و قدرت بی منازع سپاهیان انقلاب اسلامی هرگونه تلاش برای براندازی، کشور را به سیاه چال جنگ داخلی و فروپاشی می کشاند و در شرایطی که حکومت های دزد سالار و الیگارشی حاکم بر کشورهای استبدادی و اقتدارگرا خصلتی جهانی پیدا کرده اند و به بقای یکدیگر کمک می کنند، و در شرایطی که تسخیر قدرت ناممکن و حتی می تواند خطرناک و پرمخاطره باشد آیا راهی جز مهار قدرت باقی مانده است؟

متاسفانه اما، اپوزیسیون کلاسیک جمهوری اسلامی، که از اندیشه های کلاسیک در زمینه تحولات سیاسی تغذیه می کند، همچنان اپوزیسیون بودن را از زاویه تسخیر قدرت معنا و می فهمد و همچنان در بند ساختن آلترناتیو و اتحاد است، راهبردی که تناقضی بزرگ در درون خود حمل میکند، نیروهای سیاسی که هر یک در پی تسخیر قدرت هستند و از اندیشه های سیاسی کلاسیک تغذیه می کند، چگونه می توانند یک اتحاد پایدار و دموکراتیک داشته باشند؟ کما اینکه تمامی تلاشها در این زمینه، دقیقا به دلیل قدرت طلبی و هژمونی خواهی ناموفق از کار درآمده اند و ما امروزه فقط اتحادهایی را مشاهده می کنیم که سازمانهای سیاسی شرکت کننده در آن کاملا مشابه هم هستند، اما اتحاد روی نقاط اشتراک که هنر نشد!

تجربه کشورهایی که استبداد در آنها پایدار بوده است، مانند شوروی، روسیه کنونی و چین نشان می دهد که معمولا سعی نخبگان سیاسی، به دلیل سرکوب شدید، بر این بوده است که سازوکارهای حزبی فراهم آورند که مانع از تمرکز قدرت در یک فرد و یا تعداد محدودی شود. اگرچه این تلاشها همیشه با مقاومت و سرکوب رهبر و یا کمیته مرکزی روبرو شده اند، اما به مرور با گسترده تر شدن طبقه حاکمه و الیگارش، از قدرت مطلق رهبر یا کمیته مرکزی نیز کاسته شده است و قدرت مطلقِ فردی تا حدودی مهار شده است

در شرایطی که تسخیر قدرت و سرنگونی ناممکن است، جامعه مدنی و مبارزات و مقاومت مدنی می توانند نقش بسیار موثری در مهار قدرت داشته باشند و استبداد را وادار به عقب نشینی نمایند. همانطور که مبارزات مدنی زنان و جوانان کشور برای برخورداری از یک زندگی عادی و پوشش آزاد سرانجام حکومت را وادار به عقب نشینی کرد و قدرت فرهنگی حاکم را بطور نسبی مهار نمود.

بنابراین در شرایطی که سرنگونی و تسخیر قدرت نه ممکن و نه حتی مطلوب، با عطف توجه به شرایط بسیار بحرانی کشور و وجود اختلافات بسیار جدی در میان مخالفین و تهدید جنگ داخلی و یا حمله خارجی، آیا راهی بجز مهار قدرت در ایران در پیش پای جامعه مدنی و سیاسی ایران باقی مانده است. جامعه مدنی ایران اما سالهاست که به اشکال مختلف و با وجود سرکوب همواره تلاش کرده است که قدرت را در زمینه های مختلف مهار کند، اما در این راه جای جریانات و نیروهای سیاسی مستقل از حکومت همچنان خالی است تا بتواند به عنوان بازوی سیاسی جامعه مدنی ایران وارد عرصه مهار قدرت شوند.
https://t.me/politicalphilosphy/146

۱۴۰۴ شهریور ۳۱, دوشنبه

صداقت در اندیشه، صداقت در سیاست و صداقت در عملکرد


منظور از داشتن «صداقت در اندیشه» و یا برخورداری از «صداقت منطقی» این نیست که باید راستگو و یا حتی آدم صادقی بود، منظور این است که مدعی هر اندیشه ای باید به پیامدهای منطقی نظر و اندیشه خود پایبند باشد.

از نظر آرتور شوپنهاور صداقت در اندیشه یعنی جستجوی حقیقت به خاطر خود حقیقت، نه به خاطر منافع شخصی. وی در اثر معروف خود «جهان همچون اراده و تصور» بنای اندیشه فلسفی خود را بر پایه باور به اراده ای درونی که جهان بیرون را برای ما به تصویر می کشد بنا نهاد و معتقد بود که ما برده‌ی «اراده» هستیم و عقل را به خدمت آن می‌گیریم. به همین خاطر، وی در عین حال معترف بود که داشتن صداقت منطقی بسیار دشوار است و یک فیلسوف واقعی باید «بی‌طرف و بی‌رحمانه» به سراغ واقعیت برود و از خود فریبی یا فریب دیگران پرهیز کند.

فردریش نیچه نیز در کتابهای دانش شاد و تبارشناسی اخلاق از «صداقت فکری» به‌عنوان یک ارزش والای مدرن یاد می‌کند: یعنی توانایی روبه‌رو شدن با حقیقت، حتی اگر ویرانگر و تلخ باشد. او می‌گفت: «صداقت سخت‌گیرانه، ما را به بی‌خدایی کشاند»؛ یعنی اگر تا آخر در برابر خود صادق بمانیم، دیگر نمی‌توانیم به توهمات سنتی، مثل دین یا متافیزیک، دل خوش کنیم. برای نیچه، صداقت یعنی شجاعت در برابر «نیازهای روانی به تسلی» (یعنی رضایت خود و خود آسودگی)، و او نیز فیلسوفان را متهم می‌کرد که غالباً ناصادق‌اند چون برای حفظ ایمان یا ایدئولوژی خود، حقیقت را تحریف می‌کنند.

اما مقوله «صداقت منطقی» فقط محدود به دنیای فلسفه و فلاسفه نمی شود، در حوزه سیاست نیز میتوان و باید از مقوله «صداقت منطقی» استفاده کرد، حتی زمانی که گفته می شود اصولا موضوع سیاست (حتی فلسفه سیاسی) ارتباط تنگاتنگی با مقوله قدرت دارد باز هم نمی توان «صداقت منطقی» را نادیده گرفت. صداقت منطقی به این معنی است که نتایج منطقی سیاست و راهبردی که در پیش گرفته می شود نیز پذیرفته گردند.
برای مثال، زمانی که یک جریان سیاسی استراتژی گذار مسالمت آمیز و خشونت پرهیز از نظام جمهوری اسلامی را برمیگزیند، قاعدتا باید بر پروسه ای و مرحله ای بودن گذار پایبند باشد و زمانی که بر مسالمت آمیز بودن گذار تاکید می شود، منطقا می بایست از سیاست همگرا و انضمامی پیروی کند و حتی راه را برای جلب همکاری بخش هایی از نظام جمهوری اسلامی باز نگاه دارد.

از دیگر الزامات و نتایج منطقی گذار مسالمت آمیز و کم هزینه، پذیرش نقش فعال جامعه مدنی و جنبش های اجتماعی است، پذیرش حرکت از درون بجای حرکت از بیرون مرزهای کشور است. زیرا حرکت از بیرون همواره متکی بر ارتش بیگانه و همیشه همراه با خشونت و جنگ بوده است.

حتی جریان سیاسی که راهبرد گذار مسالمت آمیز را برگزیده است، منطقا نمی بایست از فشارهای حداکثری اروپا و امریکا بر جمهوری اسلامی حمایت به عمل آورد. زیرا فشار حداکثری چون حداکثری است، بی انتها است و حتی می تواند تا عملیات نظامی نیز پیش برود و این منطقا بر ضد فرایند مسالمت آمیز گذار می باشد.

از سوی دیگر زمانی که راهبرد گذار مسالمت آمیز انتخاب می شود می بایست حتی آماده مذاکره با بخش هایی از نظام حاکم و به عبارت دیگر ورود به دوران انتقال قدرت و توافقهای انتقالی نیز بود و آنها را بطور کلی رد ننمود. بطور کلی می توان گفت حرکت تدریجی و از جز به کل یکی دیگر از نتایج منطقی انتخاب راهبرد گذار مسالمت آمیز است. بنابراین باید مراقب بود که تکرار دائمی این نظر که هدف نهایی ما گذار از تمامیت نظام جمهوری اسلامی است، ما را در پیگیری گذار مسالمت آمیز و مرحله ای و حرکت از جز به کل دچار تناقضات منطقی ننماید.




۱۴۰۴ شهریور ۲۶, چهارشنبه

جنبش زن زندگی آزادی، که به غلط از آن انتظار یک انقلاب می رفت



نظریات متفاوتی در مورد جنبش زن زندگی آزادی سال ۱۴۰۱ وجود دارد، برخی آن را یک جنبش اجتماعی-فرهنگی برای برخورداری از یک زندگی بهتر می دانند و برخی دیگر با استناد به شعارهای «مرگ بر دیکتاتور» و ضد رهبری جمهوری اسلامی آنرا یک جنبش سیاسی و برانداز ارزیابی می کنند.

اما با وجود این اختلاف نظر در تعریف جنبش زن زندگی آزادی، در اینکه این جنبش از یک رهبری منسجم برخوردار نبود اشتراک نظر وجود دارد. البته این اشتراک نظر در همین جا متوقف می شود و هر یک از دو نگاه های مورد اشاره به جنبش زن زندگی آزادی نتایج متفاوتی از آن می گیرند. برای نمونه گفته می شود یکی از علت های تداوم نیافتن این جنبش و یا عدم موفقیت آن در ایجاد تغییرات سیاسی ساختاری، تبدیل و یا تکمیل نشدن رابطه های افقی و شبکه ای جنبش با سلسله مراتب (Hierarchy) عمودی و رهبری کننده دانسته می شود. به سخن دیگر، برای تبدیل شدن جنبش های (حتی سراسریِ) اجتماعی و مدنی به جنبش های سیاسی ساختارشکن، رابطه های شبکه ای و افقی بین فعالین جنبش ناکافی هستند و این جنبش ها برای دستیابی به اهداف سیاسی و تغییرات مطلوب خود در ساختار سیاسی حاکم نیازمند یک رهبری سازمان یافته و عمودی هستند.

به باور نگارنده دیدگاه و نظریه ایی که بر الزام وجود رهبری سازمان یافته برای دست یافتن به اهداف سیاسی و تغییر موازنه قدرت و یا سرنگونی یک دولت تاکید دارد، نظریه ایست که ریشه در تئوری انقلاب های کلاسیک دارد و همچنان از آن تاثیر می پذیرد. در حالیکه شرایط جهانی، روابط اجتماعی-طبقاتی و سطح آموزش و فرهنگ در جوامع امروزی و مناسبات جهانی و تقسیم بندی ها و قطب بندی های جدیدی که در حال شکل گیری هستند اساسا متفاوت با دوران انقلاب های کلاسیک در قرن گذشته شده اند.

تجارب جنبش های سیاسی-اجتماعی از دهه های اخیر تا امروز نیز نشان می دهد که جنبش ها با وجود برخوردار نبودن از یک رهبری سازمان یافته و عمودی، توانستند موجب تغییرات سیاسی در ساختار موجود شوند.

جنبش‌هایی مثل جنبش‌های میدان تحریر در مصر ، جنبش‌های تونس و یا جنبش جوانان نپال در هفته های اخیر، که به نوعی فاقد رهبری متمرکز و عمودی بودند، نشان می‌دهند که تغییرات اجتماعی و سیاسی می‌توانند بدون رهبری مشخص یا ساختار متمرکز نیز رخ دهند. در این جنبش‌ها، سازمان‌دهی از پایین به بالا انجام شده و شبکه‌های اجتماعی، ارتباطات دیجیتال و اشکال نوین سازمان‌دهی نقش بسیار مهمی داشتند.

این جنبش‌ها بیشتر به عنوان جنبش‌های خودجوش، غیررسمی و جمعی شناخته می‌شوند، جایی که افراد و گروه‌ها بدون نیاز به رهبر واحد یا هرم فرماندهی می‌توانند هم‌زمان به حرکت درآیند. در عین حال این جنبش ها موفق به تغییرات جدی ساختاری در نظام سیاسی حاکم بر کشور خود شدند. در مصر حسنی مبارک سقوط کرد، بن علی در تونس فرار را بر قرار ترجیح داد و در نپال دولت مستقر ساقط شد.

البته شاید گفته شود این جنبش ها فقط تغییرات سیاسی نسبی و جزیی را موجب شده اند، و نتوانستند ساختار سیاسی حاکم را بطور کلی عوض نمایند. این ارزیابی منفی از چنین جنبش هایی باز هم برمی گردد به نظریات مربوط به انقلاب های کلاسیک که بر اساس آن، معمولا انتظارات انقلابی از چنین جنبشهایی می رود. انقلاب هایی که عمدتا بر آرمانهای ایدئولوژیک و یا رهایی بخش استوار بودند و بنابراین چنین جنبش هایی نیز می بایست به اهداف انقلابی و آرمانی دست یابند، که در غیر این صورت ناموفق هستند. بر مثال دستیابی به یک دموکراسی واقعی تمام عیار و عدالت اقتصادی.

اما بنظر من شرایط جهانی نسبت به قرن پیش تغییرات بسیار شگرفی کرده است که بدون توجه به آنها نمی توان جنبش های دهه های اخیر را تحلیل کرد و سطح انتظارات خود را از آنها تعیین نمود.

اصولا با تغییرات زیادی که در جامعه جهانی اتفاق افتاده، مانند جهانی‌شدن و تغییرات در ساختارهای اقتصادی و ارتباطات بین المللی، به ویژه با وجود شبکه ای بسیار مرموز و قوی از حکومت های اقتدارگرا و مافیایی و نیز به دلیل وجود سیستم‌های نظارتی-امنیتی و اطلاعاتی که توسط همین شبکه رژیم‌های اقتدارگرا و مافیایی اداره و اعمال می شوند، شرایط وقوع انقلاب‌های کلاسیک بطور کلی تغییر کرده است.

مضاف بر اینکه جوامع امروزی از حالت جزیره ای و ایزوله خارج شده اند و با وجود اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، مردم می‌توانند سریعاً از وضعیت سایر کشورهای دنیا آگاه شوند و به همین علت جنبش های اجتماعی-سیاسی در یک کشور به سرعت بازتاب گسترده ای در جهان پیدا می کنند، که می تواند تاثیرات مثبت و یا منفی داشته باشند.

از نظر طبقاتی نیز جوامع امروزی مانند دورانهای پیشین کمتر بشدت دو قطبی هستند و تنوع و رنگارنگی بسیار بیشتری در آنها دیده می شوند، بنابراین تحولات سیاسی نیز ممکن است بسیار متنوع تر بروز کنند و لزوما مشابه انقلابهای کلاسیک نباشند.

از سوی دیگر از مفاهیمی مانند دموکراسی و عدالت دیگر برداشت ها و انتظارات آرمانی و مطلق و یا ایدئولوژیک نمی رود و امروزه یک دموکراسی نسبی و یا توافقی بین قدرت های سیاسی موجود در جامعه نیز پذیرفته شده است. بطور کلی جنبش های اجتماعی-سیاسی قرن حاضر نسبی گرا تر و واقع بین تر شده اند.

از تجارب جنبش تحریر در مصر، جنبش مردم تونس و جنبش جوانان در نپال این درس و آموزه را می توان گرفت که رمز موفقیت نسبی این جنبش ها در ایجاد تغییرات سیاسی در ساختار سیاسی کشور خود، یافتن یک فصل مشترک واحد در بین همه بخش های مختلف جامعه با خواسته های متفاوت بود.

جنبش زن زندگی آزادی فاقد چنین ویژگی بسیار مهم بود، خواست یک زندگی بهتر از نظر فرهنگی و اجتماعی که عمدتا توسط جوانان بخش های متوسط شهرهای بزرگ ابراز می شد با خواست جوانان محروم و طبقات پایین جامعه هماهنگ نبود و همچنین نتوانست بخش های نسبتا سازمان یافته اصناف را با خود همراه سازد.

آموزه دیگر از جنبش زن زندگی آزادی و جنبش های مشابه باز می گردد به نقش نیروها و جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی که به سرعت و بدون توجه به ظرفیت جنبش مهسا و اصولا کارکرد چنین جنبش هایی در شرایط امروز، خواستند برای آن نهادهای رهبری کننده سیاسی تشکیل دهند و منشور تهیه نمایند. نهادها و منشورهایی که در همان پشت میز و بر روی کاغذ ماند و در درجه نخست بدلیل نداشتن یک رابطه ارگانیک با فعالین میدانی جنبش و ناهمزمانی و ناهمزبانی آن با ماهیت جنبش زن زندگی آزادی، ناموفق از کار درآمدند.

۱۴۰۴ شهریور ۲۴, دوشنبه

عملکردهای مشابه ناسیونال-سوسیال افراطی در نیمه اول قرن بیستم و ناسیونال-لیبرال افراطی نیمه اول قرن بیست و یکم



تحولات و فراز و نشیب های سیاسی، فرهنگی و حتی علمی در ایران همواره متاثر از شرایط زمانی و جهانی خود بوده اند. جنبش مشروطه در ایران تاثیرات شگرفی (از طریق روشنفکران ایرانی مقیم کشورهای همسایه ایران) از جنبش های دموکراتیک، لیبرالی و ملی در اروپا گرفت؛ و البته ایران در این دوره تاریخی یکی از پیشگامان جنبش مشروطه خواهی و عدالت جویی در منطقه نیز بود.

در دوران اوج گیری جنبش های انقلابی، استقلال طلبانه و ضد استعماری در جهان نیز شاهد رشد جنبش های انقلابیِ چپ با گرایشات سوسیالیستی (متاثر از انقلاب ۱۹۱۷ و پیروزی بلشویکها در روسیه، انقلاب کوبا و جنبش استقلال طلبی در الجزایر) در ایران هستیم. جنبش ملی شدن نفت ایران نیز هم‌زمان با جنبش‌های ضد استعماری و ملی‌گرایانه در سایر نقاط جهان بود.

در شرایط امروز اما ما شاهد رشد و تقویت یک جریان کاملا متفاوت با جنبش های ملی، انقلابی و چپ هستیم. جنبشی که اگرچه از نظر بنیادهای فکری ایدئولوژیک بسیار متفاوت با جریان ناسیونال-سوسیال افراطی در آلمان و بخشی از اروپای نیمه اول بیستم است، اما از نظر عملکرد و روش سیاسی شباهت های بسیاری با ناسیونال-سوسیالیسم دارد.

این جریان جدید تحت عنوان ناسیونال-لیبرال افراطی شناخته می شود که ترکیبی از ملی گرایی تند با شعارهای لیبرالی البته فقط در حوزه اقتصاد، ارائه می دهد. این جریان نیز مانند ناسیونال-سوسیال در آلمان هیتلری، گرایشات بسیار افراطی ملی گرایی و ضد مهاجرت خارجی ها از خود نشان می دهد و با جریانها و اندیشه های چپ و سوسیالیستی دشمنی عمیقی می ورزد.

احزاب و رهبران پوپولیست اروپایی که در بسیاری از کشورهای این قاره در حال رشدند، در حقیقت نمونه های بسیار بارزی از گرایشات ناسیونال-لیبرال افراطی هستند، که شعار اصلی اشان «اول کشور خودم» است؛ مانند حزب آزادی اتریش، حزب آلترناتیو برای آلمان و حزب برای آزادی در هلند.

یکی از ویژگی های مهم این جریانات نوظهور، تشویق خشونت و دو قطبی کردن جامعه است، بطور مشخص علیه خارجی ها و جریانات و گرایشات سوسیالیستی و چپ؛ که شوربختانه در ایران نیز در حال رشد و گسترش می باشد.

نمونه مشخص جریان ناسیونال-لیبرال افراطی در ایران سلطنت طلبان افراطی اند، که پنجاه هفتی ها را عامل اصلی همه بدبختی های ایران امروز معرفی می کنند و از آنها چهره ای دیو صفت در مقابل فرشته پهلوی می سازند و یا سه جریان چپ و ملی و مجاهد را سه مفسد معرفی و کسانی را که رهبری رضا پهلوی را نپذیرند، دشمن ملت معرفی می نمایند.

جریان افراطی ناسیونال-لیبرال که در پوشش سلطنت طلبی افراطی در ایران امروز در حال رشد است در عرصه جهانی نیز با گرایشات مشابه خود همراهی و همزمانی دارد، بخاطر داریم که در جریان مبارزات انتخاباتی دونالد ترامپ، سلطنت طلب ها نقش حمایتی فعالی داشتند و نیز در کمتر تجمع خیابانی سلطنت طلبان است که پرچم اسرائیل دیده نشود، و مهمتر از همه، در زمانی که موج گسترده ای از مخالفت با سیاست ها دولت اسراییل و شخص نتانیاهو در قبال مردم غزه سرتاسر جهان را فراگرفته است، این جریان کاملا سکوت اختیار کرده است.

سکوت در برابر جنایات اسراییل در غزه، ضدیت با چپ و مساوی دانستن چپ با خیانت و وابستگی، باستان گرایی در پوشش ملی-گرایی، مهاجر ستیزی (بویژه علیه افغانستانیها) و اقتدارگرایی پنهان در قالب دفاع از دولت مقتدر ملی از جمله ویژگی های مهم سلطنت طلبان افراطی می باشند که همپوشانی بسیار بارزی با گرایشات ناسیونال-لیبرال افراطی در سطح جهان از خود نشان می دهد.
https://t.me/politicalphilosphy/132

۱۴۰۴ شهریور ۲۳, یکشنبه

به مناسبت سالگرد جنبش زن زندگی آزادی: «من عصیان می‌کنم، پس ما هستیم.»



جنبش اعتراضی «همه چیز را متوقف کنیم» که در ۱۰ سپتامبر (۱۹ شهریور) در فرانسه آغاز شد و جنبش اعتراضی نسل جوان در نپال که منجر به سرنگونی دولت این کشور گردید از نمونه عصیانهای اجتماعی-سیاسی علیه نظم موجود در روزهای اخیر هستند. هر دو این عصیان اجتماعی غیر متمرکز و بدون رهبری مشخص (کلاسیک) بودند و از طریق آنلاین سازماندهی می شدند و هر دو علیه طبقه سیاسی حاکم شوریدند.

جنبش زن زندگی آزادی که در سال ۱۴۰۱ در ایران آغاز گشت نیز عصیان گسترده نسل جوان و زنان علیه نظم مستقر بویژه در حوزه های فرهنگی بود و به صورت غیر متمرکز سازماندهی شده بود و از رهبری مشخصی نیز برخوردار نبود. در عین حال این جنبش نیز مانند جنبش نسل جوان در نپال به نتایج ملموسی دست یافت. جوانان نپال موفق شدند که دولت را سرنگون کنند و در ایران نسلی که عمدتا از بخش متوسط جامعه ایران برخاسته بود و خواهان یک زندگی عادی و عاری از تحمیل های فرهنگی بود نیز، حداقل در زمینه تحمیل حجاب، موفق شد حکومت را به عقب براند.

واژه عصیان را با الهام از فلسفه و دیدگاه های آلبر کامو برای جنبش اعتراضی جوانان در نپال و در ایران برگزیدم. در فلسفه آلبر کامو، عصیان (révolte) به این معنی است که ما نباید در برابر واقعیت پوچ (absurde) و بدون معنای این جهان تسلیم شویم، بلکه برعکس به آن نه بگوییم و در برابر آن عصیان کنیم.
وی این کنش عصیانی را در برابر آلترناتیو دیگر یعنی خودکشی که پیامد طبیعی درک بی معنا و بی هدف بودن این جهان است قرار می دهد و توصیه می کند که بجای فکر کردن به خودکشی و دلخوش کردن به توهمات ایدئولوژیک و یا نوستالژیک (که آن را خودکشی فلسفی می نامد) بپاخیزیم و خود با عصیان علیه این پوچی و بی هدفی به آن معنا دهیم.

نسلهای جوان ایران از آن زمان که رهبر انقلاب اسلامی خمینی، هنگام بازگشت به ایران در پاسخ به سوال یک خبرنگار که پرسیده بود «چه احساسی دارید؟»، گفته بود «هیچ»، به دنیای از توهمات ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی و رهبری آن که قصد داشت نمونه ای از جامعه صدر اسلام در ایران مستقر سازد و مردم را آماده ظهور امام دوازدهم شیعیان نماید، پرتاب شد.

نتیجه تحمیل چنین توهماتی که خود را در نظام آموزشی و سیاست های فرهنگی این حکومت جلوه گر می ساخت بی آینده ساختن نسلهای جوان ایران بود، نسل هایی که یا در برابر آن دست به خودکشی می زدند و یا به مواد مخدر پناه می بردند و یا آنهایی که توان آن را داشتند مهاجرت می کردند. این چرخه اما در سال ۱۴۰۱ شکست و نسل جوان ایران اینبار راه عصیان را برگزید.

آلبر کامو عصیان را به معنای شورش خشمگین یا تخریب‌گر و یا انقلاب نمی داند، بلکه از نظر وی عصیان یک «نه گفتن» است. نه به تسلیم شدن در برابر بی‌معنایی، نه به هر گونه توجیه مطلق و خشونت‌بار (چه ایدئولوژیک چه دینی). از نظر وی عصیان پاسخی است انسانی و فعال در برابر پوچی، بدون فرار به توهمات یا سقوط به نیهیلیسم.

راه و روشی که وی پیشنهاد می کند لحظه ای و موقت نیست و می تواند به عنوان یک پاسخ آری به زندگی، فرایندی دائما تکرار شونده باشد، هر چند به ظاهر تکراری و خسته کننده بنظر آید. از نظر وی تنها راه فرار از پوچی، توهمات ایدئولوژیک و یا حتی انکار پوچی، زیستن آگاهانه در دل پوچی است. یعنی به جای انتظار برای یک «معنای کلان»، خودت در لحظه‌های کوچک (کار، هنر، عشق، دوستی، همبستگی) معنا بیافرین.
و این بنظر من همان کاری بود که دختران جنبش زن زندگی آزادی با چرخاندن روسری های خود در هوا و پرتاب آن به خرمن آتش و رقص در گرد آن انجام دادند. و این رقص و شادی و حجاب از سر برداشتن ها همچنان ادامه دارد مانند سیزیف که در افسانه سیزیف مجبور بود هر روز قطه سنگی بزرگ را بر دوش به قله کوه ببرد و آنرا از آن بالا رها سازد و روز بعد مجددا آنرا به نوک قله رساند و رها نماید. در این افسانه آمده است که سیزیف بتدریج از این کار لذت نیز می برد زیرا بجای تسلیم شدن در برابر قوه جاذبه زمین و طاقت فرسایی حمل سنگ به بالای کوه، رابطه ای آگاهانه با آن برقرار می کند.

آلبر کامو سرنوشت سیزیف را اینگونه تصویر می کند: وی با آنکه محکوم است، ولی لحظه‌ای که سنگ را رها می‌کند و به پایین بازمی‌گردد، آگاهانه با سرنوشت خودش روبه‌رو می‌شود. در آن لحظه، او دیگر صرفاً یک قربانی نیست؛ بلکه خودآگاهانه شورش می‌کند و با پذیرش رنج، آن را به امر انسانی و حتی لذت‌بخش تبدیل می‌کند. چون دیگر دروغی درباره‌ی معنا نمی‌پذیرد، چون در دل کار بی‌معنا، آزادی و اختیار خود را بازیافته است، چون سرنوشتش را خودش پذیرفته، نه از روی اجبار، بلکه از روی شناخت.

در واقع، سیزیف دیگر برای معنا یا رستگاری کار نمی‌کند، بلکه صرفاً برای بودن، برای زیستن و برای رویارویی با پوچی تلاش می‌کند. و این همان نقطه‌ای است که کامو می‌گوید در دل این رنج، می‌توان به شادی رسید.

همانگونه که در یک جشن مدرسه در شیراز، یک دختر جوان با رقص زیبای خود سعی می کند در دل رنج زیستن در نظام جمهوری اسلامی شادی موقتی بیافریند، همانطور که نوازنده کنار خیابان، ناله رنج زیستن در فضای بسیار سهمگین حاکم بر کشور را به نوای آرامبخش موسیقی تبدیل می کند. بقول آلبر کامو آن دختر رقصنده و یا آن نوازنده کنار خیابان با رقص و آهنگ خود فریاد می زند: «من عصیان می‌کنم، پس ما هستیم.»

۱۴۰۴ شهریور ۲۱, جمعه

بر اساس نظریه بازی ها، میانه روی در سیاست رمز بقا و موفقیت دراز مدت یک نیروی سیاسی است

در کمتر روابط انسانی و یا اجتماعی است که پدیده قدرت به اشکال گوناگون تربیتی، فرهنگی، طبقاتی و سیاسی عمل نکند. این اراده معطوف به قدرت و بنابراین تضمین کننده بقای خود و نسل خویش که در هر پدیده زنده ای وجود دارد، اما همواره توسط پدیده های دیگر که آنان نیز در پی تضمین بقا خود هستند کنترل شده است، مکانیزمی که موجب حفظ حیات و ادامه روند تکاملی آن گردیده است.

این وضعیت متعادل با استفاده از مفهومی به نام «تعادل نَش» (Nash Equilibrium) از نظریه بازی ها بهتر توضیح داده می شود. هیچ بازیگری (بازیکن) نمی‌تواند با تغییر استراتژی خود به‌تنهایی، وضعیت بهتری برای خود ایجاد کند مادامی که دیگران استراتژی خود را تغییر ندهند. یعنی: «هرکس بهترین کار ممکن را می‌کند با توجه به کارهایی که بقیه انجام می‌دهند.»
و این دقیقاً همان پدیده ایست که در طبیعت می‌بینیم: موجودات یاد گرفته‌اند تا حدی رقابت کنند، اما نه آن‌قدر که سیستم را نابود کنند. بنابراین تعادل مسالمت‌آمیز بین موجودات نه‌تنها وجود دارد، بلکه حاصل فرآیند تکامل است که از طریق آن رفتارهایی که به بقای خود و نسل کمک می‌کنند حفظ می‌شوند؛ و رفتارهایی که به خودزنی، نابودی گروه یا کاهش انتقال ژن‌ها منجر می‌شوند، حذف می‌گردند.

میانه روی در سیاست و گریز از دو سر افراطی طیف و گرایش به میانه طیف نیز از همین قاعده «تعادل نَش» بهره می برد. به این معنی که تندروی از سوی هر نیروی سیاسی به ویژه از سوی گرایشات دو سر افراطی و تندروی طیف، ممکن است رای و حمایت اقشار میانه جامعه را کاهش دهد و یا موجب بسته شدن راه های همکاری با دیگر نیروهای سیاسی شود و جامعه را بسوی دو قطبی شدن هدایت نماید.

تجربه نشان داده است که نیروهای سیاسی که در میانه طیف قرار داشته اند و تلاش کرده اند که در مقابله با افراط و تفریط به بخش میانی جامعه مراجعه کنند، نقش موثرتری در فرایند تحولات اجتماعی و سیاسی داشته اند، در حالیکه نیروهایی که همچنان بر سیاست های افراطی و تندروی های خود پافشاری کرده اند، به تدریج از نقش موثر در فرایندهای اجتماعی و سیاسی محروم شده اند و یا حتی به انزوا کشیده شده اند. سازمان مجاهدین خلق نمونه بسیار بارز از یک نیروی سیاسی در ایران است که بدلیل تندروی و افراط عملا خود را از عرصه سیاست واقعی در ایران حذف کرده است.

البته که دنیای سیاست شرکت بیمه نیست که تضمین کننده اهداف از قبل تعیین شده باشد، کما اینکه در جامعه ما نیز بسیاری از نیروهای سیاسی که سعی کردند راه میانه انتخاب کنند و پروژه اصلاحات را آغاز کردند در دستیابی به اهداف خود ناموفق ماندند. که بنظر من قبل از هر چیز عامل اصلی این عدم موفقیت و در پیامد آن حل تدریجی این جریان در نظام سیاسی حاکم را باید در عدم پایبندی آن به اصول اولیه «تعادل نش» و مراجعه به پایه های اجتماعی بویژه بخش های میانه جامعه به جای معامله و تمرکز بر سیاست ورزی در سطوح بالای حکومتی دانست.

در شرایط امروز ایران نیز راه برون رفت از بحران هایی که گریبانگیر مخالفین جمهوری اسلامی شده اند و راه خروج از چرخه دو قطبی و خشونت و حذف حرکت به سمت میانه‌روی سیاسی به‌عنوان استراتژی بهینه در رقابت های سیاسی است.
نظریه «تعادل نَش» نشان می‌دهد که چرا و چگونه، در برخی شرایط، حرکت به سمت مواضع میانه و متعادل، بهترین استراتژی برای بقای سیاسی و موفقیت بلندمدت است.

۱۴۰۴ شهریور ۲۰, پنجشنبه

به مناسبت سالگرد جنبش «زن، زندگی، آزادی»: این جنبش سترگ نمونه بارز هژمونی بدیل جامعه مدنی در برابر هژمونی رسمی حکومت است



در نظریات آنتونیو گرامشی مقوله هژمونی جایگاه بسیار ویژه ای دارد. وی معتقد است که در حکومتهای اقتدارگرا نهادهای ایدئولوزیک و فرهنگی نقش بسیار مهمی در حفظ هژمونی فرهنگی و ایدئولوژیک چنین حکومت هایی بر عهده دارند.

از نظر گرامشی دو مقوله هژمونی و قدرت رابطه بسیار تنگاتنگی دارند و این رابطه تنگاتنگ در همه جوامع به اشکالی مختلفی بروز می کند، در جوامع غربی، هژمونی قدرت سیاسی نه از طریق سرکوب و حذف بلکه با استفاده از رضایت عمومی حاصل می شود، در جمع استبدادی اما، هزمونی قدرت ابتدا از طریق سرکوب خشن و حذف نیروهای مخالف تثبت می شود و سپس توسط نهادهای ایدئولوژیک و فرهنگی نظام حاکم تعمیق و پایدار می ماند.

در تاریخ انقلابهای سیاسی اجتماعی نمونه های بسیاری از این فرایند یافت می شوند. انقلاب فرهنگی چین (1966-1976) به‌طور واضح یک نمونه بارز از تلاش برای تثبیت هژمونی فرهنگی و ایدئولوژیک توسط رهبری حزب کمونیست چین تحت رهبری مائو تسه‌تونگ است. در این دوره، رهبری چین تلاش کرد تا ایدئولوژی مارکسیستی-لنینیستی و تفکرات مائوئیستی را به‌طور گسترده‌ای در تمام جنبه‌های جامعه چین تحمیل کرده و به نوعی هژمونی فرهنگی و سیاسی بر جامعه چین ایجاد کند. در انقلاب فرهنگی چین، مائو تسه‌تونگ و حزب کمونیست چین نه تنها از سرکوب خشونت‌آمیز برای حذف مخالفان سیاسی استفاده کردند، بلکه به‌شدت سعی کردند تا از طریق بازسازی و اصلاحات فرهنگی و ایدئولوژیک، پایه‌های قدرت خود را در ذهن مردم محکم کنند.

انقلاب فرهنگی در ایران در سال ۱۳۵۹ نیز در نوع خود نمونه‌ای از تلاش برای تثبیت هژمونی فرهنگی و ایدئولوژیک است، گرچه شرایط و اهداف آن با انقلاب فرهنگی چین متفاوت بود. در ایران، پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ و برقراری جمهوری اسلامی تحت رهبری آیت‌الله روح‌الله موسوی خمینی، انقلاب فرهنگی با هدف «پاکسازی» دانشگاه‌ها، نهادهای فرهنگی و آموزشی از افرادی که به‌عنوان «غیر اسلامی» یا «غربی» شناخته می‌شدند، آغاز شد.

آنتونیو گرامشی اما در برابر هژمونی فرهنگی و ایدئولوژیک نظامهای اقتدارگرا، از هژمونی جامعه مدنی نیز صحبت می کند و معتقد است که جامعه مدنی می تواند از طریق نهادهای مدنی مستقل و شبکه های اطلاع رسانی مستقل در برابر هژمونی فرهنگی نظام حاکم مقاومت کند و حتی آن را وادار به عقب نشینی نماید.

از نظر گرامشی جامعه مدنی (انجمن‌ها، اتحادیه‌ها، گروه‌های فرهنگی، روزنامه‌ها، روشنفکران مستقل، سازمان‌های داوطلبانه و …) حتی می‌تواند فضایی برای ایجاد هژمونی بدیل باشد.این هژمونی بدیل به جای تحمیل از بالا، از پایین و در بطن زندگی اجتماعی شکل می‌گیرد.و از این طریق جامعه مدنی قادر است گفتمان‌هایی متفاوت از گفتمان رسمی بسازد و در بلندمدت مشروعیت هژمونی فرهنگی اقتدارگرایان را به چالش بکشد.

به باور نگارنده قدرت هژمونی در جامعه مدنی ایران در برخی عرصه‌ها تقویت شده است؛ و حتی می توان گفت هژمونی بدیل در حال شکل‌گیری است؛ به ویژه در بین جوانان، در زبان، در اعتراضات فرهنگی (نمادین)، در شبکه‌های اجتماعی و در نهادهای غیررسمی، بویژه پس از جنبش انقلابی زن زندگی آزادی که تاثیرات شگرف و پایداری را در جامعه ایران موجب گشت. البته که این به معنی شکست کامل هژمونی فرهنگی نظام جمهوری اسلامی نیست اما به قطع می توان از کاهش مطلق هژمونی فرهنگی و ایدئولوژیک نظام در بسیاری از حوزه ها صحبت کرد.

برای مثال در حوزه جوانان و سبک زندگی این نسل ما شاهد تغییرات بسیار شگرف و عمیقی هستیم که از اساس متفاوت با ایده آلهای نظام جمهوری اسلامی برای جامعه و نسل مطلوب خود است. بخش بزرگی از نسل‌های جدید و حتی قدیم دیگر با روایت‌های رسمی و ارزشی حکومت هم‌ذات‌پنداری نمی‌کنند. از پوشش و مد گرفته تا موسیقی، هنر و سرگرمی، گفتمان غالب جوانان فاصله زیادی از الگوهای فرهنگی رسمی دارد. و پدیده‌ای مانند مقاومت در برابر حجاب اجباری، نماد بارز عقب‌نشینی هژمونی رسمی در سطح زندگی روزمره است.

حضور فعال زنان در عرصه‌های اجتماعی و فرهنگی، و طرح مطالبات مستقل آن‌ها (آزادی پوشش، حقوق برابر، حق طلاق، حق حضانت و غیره) به چالشی جدی برای هژمونی مردسالار و دینی رسمی تبدیل شده است. جنبش «زن، زندگی، آزادی» نمونه بارز هژمونی بدیل جامعه مدنی در برابر هژمونی رسمی است.

از نظر گرامشی در جوامعی که تغییرات از طریق یک انقلاب قهری ممکن نیست، می بایست استراتژی نبرد موضعی را انتخاب کرد و از این طریق در عرصه جامعه مدنی ارزشها، ایده‌ها و باورهای عمومی را دگرگون کرد. بنابراین، جامعه مدنی بستر اصلی مقاومت و ایجاد هژمونی جدید است و اگر به زبان گرامشی بخواهیم شرایط کنونی در ایران توضیح دهیم، می‌توان گفت نبرد «موضعی» در جامعه مدنی به سود نیروهای بدیل پیش رفته، اما «مواضع مستحکم» نظام بدلیل هژمونی نظامی و امنیتی هنوز فرو نریخته است.

۱۴۰۴ شهریور ۱۹, چهارشنبه

علی خامنه ای و بخشی از مخالفین جمهوری اسلامی (عمدتا خارج کشوری و برانداز) جامعه ایران را در حالت بلاتکلیف نگاه داشته اند


علی خامنه ای در صحبت های اخیر خود با اعضای دولت پزشکیان از راهبرد جدید رهبری جمهوری اسلامی پرده برداشت. وی اینبار بجای تکرار «نه جنگ و نه مذاکره» از گزاره «نه جنگ و نه صلح» استفاده کرد.

اگرچه در ظاهر امر راهبرد «نه جنگ و نه صلح» متفاوت با راهبرد «نه جنگ و نه مذاکره» بنظر می رسد، و البته که خامنه ای به علت شکست تمام عیار راهبرد «نه جنگ و نه مذاکره» مجبور شده است راهبرد جدیدی، حداقل در ظاهر، بیندیشد (زیرا هم جنگ شد و هم مجبور به مذاکره گردید)، اما در واقع امر، هر دو راهبرد بر یک واقعیت ثابت و بسیار مزمن در نظام جمهوری اسلامی استوار هستند.

این واقعیت، پدیده بلاتکلیفی است که سر تا پای جمهوری اسلامی را در بر گرفته است. از بلاتکلیفی در برگزاری کنسرت ها و شل کن سفت کن های پی در پی، بلاتکلیفی در امر کنترل حجاب، بلاتکلیفی در سیاست های اقتصادی تا بلاتکلیفی در خروج از معاهدات اتمی. و این واقعیتی است که از همان ابتدای شکل گیری جمهوری اسلامی دامنگیر این نظام بوده است، که بالاخره آیا حکومت اسلامی است یا جمهوری اسلامی.

جمهوری اسلامی اما با سرایت این ویژگی به جامعه ایران و در حالت بحران و بی ثبات نگاه داشتن آن، توانسته است که تا حدودی جامعه ایران را نیز همسان خود سازد؛ از نگاه داشتن مردم بین انتخاب بین بد و بدتر تا جا انداختن این توهم که جانشینی جز هرج و مرج بیشتر برای این حکومت وجود ندارد.

اسلاوی ژیژک در بحثی پیرامون موضوع خشونت، با اشاره به عادی شدن خشونت علیه حیوانات (از جمله در محلهای نگهداری دامها برای انتقال به کشتارگاه) می گوید:«چه کسی از ما می‌تواند پس از دیدار از یک مزرعه‌ی صنعتیاً درباره‌ی شکنجه و رنج میلیون‌ها نفری که از آنان خبر داریم ولی تصمیم می‌گیریم نادیده‌شان بگیریم چه باید گفت؟ تصور کنید ناچار از دیدن فیلم کثیفی درباره‌ی قصابی‌کردن یک انسان هستید که همان چیزی را به نمایش می‌گذارد که هر روزه هزاران بار در جهان تکرار می‌شود و ببینید تماشای این فیلم چه تأثیری بر شما می‌گذارد: شکنجه‌های عملی وحشیانه، درآوردن چشم‌های فرد، له‌کردن بیضه‌هایش ــ انسان تحمل برشمردن فهرست کامل این اعمال را ندارد. آیا تماشاگر می‌تواند رفتار معمولی همچون قبل داشته باشد؟ آری البته تنها در صورتی که بتواند به نحوی ـ در کنشی که کارایی نمادین را به حال تعلیق درآورد ـ آن‌چه را شاهد بوده است به فراموشی سپارد. این فراموشی مستلزم گرفتن حالتی موسوم به انکار بت‌واره‌پرستانه است: «می‌دانم، ولی نمی‌خواهم بدانم که می‌دانم، بنابراین نمی‌دانم». می‌دانم ولی از پذیرفتن کامل نتایج این آگاهی خودداری می‌کنم و از همین رو می‌توانم همچنان به‌گونه‌ای رفتار کنم که گویی نمی‌دانم.»

در آستانه سالگرد جنبش زن زندگی آزادی هستیم، جنبشی که تاثیرات شگرفی داشت و حکومت اسلامی را با چالشهای بسیار جدی مواجه کرد. اما آیا خاطره خونهای ریخته شده جوانان در خیابان تا چوبه های دار که آزادی نسبی حجاب و پوشش برای زنان را به ارمغان آورد، همچنان در اذهان مردم زنده است و یا بقول اسلاوی ژیژک بسیاری خود را به نادانی می زنند و آن خاطرات را به فراموشی سپرده اند؟

نگاهی به شبکه های اجتماعی نشان می دهد که شاید این جنبش بزرگ فقط در نزد برخی از کنشگران سیاسی و مدنی زنده است و سالگرد آن گرامی داشته می شود، همانطور که جنبش سبز نیز گویی به تاریخ سپرده شده و فراموش شده است. و بنظر می رسد که متاسفانه آن بیماری مزمن بلاتکلیفی دامن بسیاری را گرفته است.

به باور من، دو جریان اصلی در عرصه سیاست در ایران در تشدید این حالت بلاتکلیفی نقش مهمی دارند. ذات جمهوری اسلامی اساسا بلاتکلیف است و این بلاتکلیفی با حضور عناصر بسیار ناکارآمد و ایدئولوژیک در سطوح تصمیم گیری هر روز بیشتر و عمیق تر می شود. جریان دیگر، نیروهای مخالف جمهوری اسلامی هستند که سیاست های راهبردی خود را، آشکار و پنهان، بر جنگ و یا فشار حداکثری بر جمهوری اسلامی بنا نهاده اند و دائما وعده های در باغ سبز و سرنگونی سریع و انقلابی نظام را می دهند؛ وعده هایی که مردم را در حالت انتظار یک اتفاق بزرگ و بنابراین بلاتکلیف نگاه می دارد؛ و البته وعده هایی که در درون خود یک تناقض و پارادوکس را حمل می کنند. این جریانات انتظار دارند که مردم در جریان جنگ و یا پس از آن بپاخیزند و توده وار قیام کنند، در عین حال آگاهانه نقش عوامل بسیار پیچیده و متنوع و حتی متضاد بسیاری از کشورهای موثر را نادیده می گیرند، همانطور که در آغاز جنگ ۱۲ روزه نه مردم از خود تمایلی برای قیام نشان دادند و نه قدرتهای بزرگ جهانی روی تغییر رژیم توافق داشتند.

همانطور که جان دیویی با دقت این وضعیت را به خوبی توصیف کرده است: « باید متوجه باشیم که دوره‌ای از بلاتکلیفی و ناامنی، که کم‌وبیش با ناآرامی و آشفتگی همراه است، باعث ایجاد این احساس می‌شود که هر چیزی از آنچه هست بهتر است، که همراه با میل به نظم و ثبات به هر شرطی است (برگرفته از تلگرام رضا یعقوبی). شرایطی که بنظر من سلطنت طلب ها از آن به خوبی بهره برداری می کنند.

۱۴۰۴ شهریور ۱۷, دوشنبه

در ایران امروز دیگر نمی توان از توده مردم صحبت کرد و منتظر یک جنبش توده‌وار بود

مقاله ای در شرق دیلی تحت عنوان «جنبش توده‌وار در راه است؟» توجه ام را جلب کرد، بویژه که این نشریه اینترنتی در ایران منتشر می شود و نشان می دهد که موضوع احتمال وقوع جنبش های توده وار یکی از دغدغه های اتاقهای فکر جمهوری نیز هست.

مقاله پس از مروری بر نظریات موافق و مخالف سرانجام به این نتیجه می رسد که احتمال وقوع یک جنبش توده وار در ایران ضعیف است. که من نیز، جدا از استدلالهای نویسنده، با آن موافقم

با وجودی که ممکن است برداشتهای مختلفی از یک «جنبش توده‌وار» وجود داشته باشد، اما می توان به چند ویژگی مهم و مشترک اینگونه جنبش اشاره کرد، برای مثال برخورداری از یک رهبری (عمدتا فردی و واحد) و بسیج عمومی و شرکت بخش های مهمی از مردم در چنین جنبشهایی.

در تاریخ تحولات چند دهه اخیر در ایران، می توانم به دو جنبش توده وار اشاره کنم، انقلاب ۱۳۵۷ و جنبش سبز در سال ۱۳۸۸. در هر دو این نمونه، حرکت جنبشی مردم از یک رهبری فردی و واحد برخوردار بود و یک بسیج عمومی، اما سازمان نیافته و خودانگیخته، صورت گرفت و چندین میلیون با شعار رای من کو به خیابان آمدند.

از این دو نمونه مشخص و دم دست، و با دقت روی دو واژه «جنبش» و «توده وار» می توان گفت که برخورداری از یک رهبری واحد (عمدتا فردی)، وجود یک خواسته مشترک و مورد توافق عموم، بسیج سازمان نیافته و بی شکل و حضور میلیونی مردم در خیابان از ویژگی های مهم یک «جنبش توده‌وار» هستند.

حال با این مشخصات، بنظر نگارنده پاسخ به سوال «آیا جنبش توده‌وار در ایران امروز محتمل است؟ در مجموع منفی است، اگرچه نمی توان بطور صددرصد و کاملا قطعی احتمال وقوع آن را رد نمود. جامعه ایران بر خلاف سالهای پیش از انقلاب از تنوع و رنگارنگی بسیاری بیشتر برخوردار است و بخش ها مختلف مردم بر منافع و خواسته های خود آگاه تر شده اند و مطالبات خود را نیز بطور نسبتا سازمان یافته در قالب نهادهای مدنی و صنفی اعلام و پیگیری می کنند.

تجربه بسیار منفی یک حرکت توده‌وار تحت رهبری یک رهبری واحد و فرهمند یکی از آموزه های بسیار مهم برای مردم بوده است، به همین علت نیز دیگر مردم به آسانی به افراد و سازمانهایی که مدعی رهبری هستند اعتماد نمی کنند.

از سوی دیگر سرکوب بسیار خشن و سازمان یافته پس از سال ۸۸ و کودتای انتخاباتی سپاه و خامنه ای، همواره مانع از آن شده است که یک حرکت توده‌وار آغاز شود، کما اینکه از سال ۱۳۹۶ به بعد فقط شورش های خودانگیخته ای به وقوع پیوسته اند که نتوانسته اند تبدیل به یک جنبش توده‌وار وسیع و تحت یک رهبری واحد تبدیل شوند، حتی جنبش زن زندگی آزادی از ویژگیهای اصلی یک جنبش های توده‌وار برخوردار نبود و دیگر اقشار جامعه به آن نپیوستند.

به باور نگارنده کم بودن شانس وقوع یک جنبش توده‌وار در ایران امروز به علت رشد آگاهی های اجتماعی-سیاسی، رنگانگی و تنوع در جامعه ایران، وجود یک جامعه مدنی جوان و نوپا و درس آموزی از تجارب تلخ انقلاب توده‌وار ۵۷ تحت رهبری یک رهبر فرهمند و بطور کلی عبور جامعه ایران از نظام و اندیشه ولایی (از نوع پادشاهی و دینی) است. و باید همه این دستاوردها را به فال نیک گرفت.
https://t.me/politicalphilosphy/119

۱۴۰۴ شهریور ۱۵, شنبه

شفافیت در عملکرد تنها راه ایجاد رابطه ارگانیک با مردم و جلب اعتماد

شکستن سد عدم ارتباط ارگانیک میان فعالین و نهادهای سیاسی و مردم نیازمند شفافیت در عملکرد است. و برای نهادینه کردن مشارکت سیاسی مردم در سرنوشت خود و برای جلب اعتماد، یک نیروی سیاسی می بایست بویژه در روابط بیرونی و ارتباط با دیگر کشورها و سیاستمداران شفاف باشد و گزارش فعالیت های خود را مرتبا در اختیار مردم بگذارد.

لابی گری بخشی از فعالیت های بیرونی و بین المللی یک نیروی سیاسی است، اما اهداف، هزینه ها و نتایج این لابی گری ها می بایست بطور شفاف در اختیار مردم گذاشته شوند. ملاقات با سران کشورها در پشت درهای بسته بدون گزارش شفاف به مردم بر بی اعتمادی می افزاید و شهروند ایرانی از خود دور می سازد. بویژه که ما خوشبختانه در ایران امروز توده ناآگاه مردم نداریم، بخش های رنگارنگ و گوناگونی داریم که هر یک خواسته ها و منافع متفاوتی دارند.

در شرایط امروز و با توجه به نقش بسیار موثر دنیای مجازی و شبکه های ارتباطی اینترنتی در فضاسازی و تبلیغات یک سویه، شفافیت و اطلاع رسانی کامل، دقیق و روزانه تنها راه علاج آسیب های ناشی از تخریب، تهمت و حذف مخالفین و پست های شعارگونه و بسیار سطحی است.

شفافیت رابطه مستقیم اما برعکس با فساد دارد، هر اندازه یک نیروی سیاسی شفاف تر عمل کند، فساد ناپذیر تر می گردد. در این رابطه می توان به نمونه‌هایی از نیروهای اپوزیسیون که شفاف عمل می‌کنند و یا نمی‌کنند در کشورهای مختلف مانند لهستان و آفریقای جنوبی که گذار مسالمت آمیز را تجربه کرده اند اشاره کرد که می‌توانند به عنوان درس‌هایی برای مخالفین جمهوری اسلامی مورد استفاده قرار گیرند. تجارب این کشورها نشان می دهند که اپوزیسیون یا شفاف عمل کرده و توانسته است اعتماد مردم را جلب کند، یا برعکس، به دلیل عدم شفافیت، از اعتبار و حمایت عمومی خود کاسته است.

۱۴۰۴ شهریور ۱۴, جمعه

پایان دوران سلطه ولایی از نوع پادشاهی یا جمهوری اسلامی

«جامعه‌شناسی زمان»، یکی از رویکردهای نوین در علوم اجتماعی است که به مطالعه «زمان به‌مثابه یک ساختار اجتماعی» می‌پردازد. برخلاف درک فیزیکی از زمان (به‌عنوان امری خطی، کمی و عینی)، جامعه‌شناسی زمان به این می‌پردازد که چگونه جوامع و فرهنگ‌ها زمان را تجربه، معنا و سازماندهی می‌کنند.

از منظر زمان به مثابه یک «ساختار اجتماعی»، تحولات سیاسی-اجتماعی در ایران از سده های پیش تا کنون تحولاتی خطی که صرفا بر اساس تقویم تقسیم بندی می شوند، نیستند، بلکه تحولاتی اند که جامعه ایران آنها را در بستر تاریخ تجربه کرده اند.

با توجه به اینکه انقلاب مشروطه در بیش از صد سال پیش، تحولی شگرف در جامعه ایران موجب گشت و جامعه ایران را وارد عصر مدرن کرد و برای اولین بار یک قانون اساسی نسبتا مدرن را به عنوان یک قرارداد اجتماعی به ارمغان آورد، می توان گفت که انقلاب مشروطه از منظر «جامعه شناسی زمان» و «زمان به مثابه یک ساختار اجتماعی» یک مرز بسیار واضح و روشن بین پیش و از پس از مشروطه در تاریخ ایران ایجاد کرد، مرزی که صرفا یک مرز خطی و بر اساس تقویم زمانی قابل تصویر و تفسیر نیست.

از همین منظر، می توان گفت که انقلاب سال ۵۷ و به دنبال آن سقوط نظام پادشاهی و برقراری حاکمیت جمهوری اسلامی بر اساس نظریه ولایت فقیه، به دلیل حفظ شدن و باقی ماندن فرهنگ و نظام سلطه ولایی (البته در ظاهری جدید بنام جمهوری اسلامی به رهبری یک ولی فقیه) تحولات عمیق ساختاری و تجربه ای کاملا متفاوت با پیش از انقلاب ۵۷ را رقم نزده است. اگرچه نظام جمهوری اسلامی به مراتب ایدئولوژیک تر و مستبدتر و سرکوبگرتر است، اما نوع رابطه بین ملت و رهبر تغییر نکرد و مردم همچنان رعیت نظام ولایی که یا سایه خدا و یا نماینده خدا است، ماندند.

سه دهه باید می گذشت تا بتدریج تحولی ساختاری در نوع تنظیم رابطه بین مردم و رهبر شکوفه زند. در جریان انتخابات سال ۱۳۸۸ که به کودتای سازمان یافته سپاه و خامنه ای ختم شد، برای اولین بار موج میلیونی مردم با شعار «رای من کو» به خیابانها آمدند، که از منظر جامعه شناسی زمان می توان گفت که به دلیل آغاز یک تحول ساختاری در نوع رابطه بین مرد و حکومت و تاکید مردم بر «رای من کو» و بنابراین آغاز خروج از زیر سلطه ولایی، یک سرفصل جدید در تاریخ تحولات سیاسی-اجتماعی شکل گرفت.

این سرفصل جدید اما در جنبش زن زندگی آزادی و با حضور نسل جوان و اتوریته ناپذیر، بسیار پررنگ و بارزتر گردید، بطوریکه که قاطعانه می توان گفت که جامعه ایران بار دیگر، پس از انقلاب مشروطه، در پیامد جنبش زن زندگی آزادی، وارد مرحله ای جدیدی شده است. یکی از ویژگی های بسیار بارز این مرحله فلسفه اجتماعی-سیاسی جدیدی است که از متن شعارهای این جنبش و خواسته های نسل جوان و بخصوص زنان بر می خیزد. خواسته های نسل جوان برای برخورداری از آزادی های فردی و یک زندگی عادی، عاری از سرکوب های فرهنگی و سیاسی. را می توان در لیبرال-دموکراسی، حقوق شهروندی و اتوریته ناپذیر خلاصه نمود.

همچنین، تحولات عمیق فرهنگی و اجتماعی پس از جنبش زن زندگی آزادی نشان می دهند که جامعه ایران دیگر به دوران فرهنگ و سلطه ولایی پیش از جنبش مهسا باز نمی گردد، همانطور که جامعه ایران پس از انقلاب مشروطه جهشی بازگشت ناپذیر بسوی آینده داشت.

از همین منظر، به باور نگارنده، حتی اگر پس از گذار از جمهوری اسلامی یک نظام پادشاهی برقرار شود، دیگر از زاویه رابطه مردم با نظام حاکم و پادشاه، مشابه دوران پیشین و فرهنگ و سلطه ولایی نخواهد بود و اگر این نظام پادشاهی فرضی بار دیگر بخواهد نظام سلطه ولایی را حاکم گرداند، کشور مجددا وارد دوره جدیدی از بی ثباتی خواهد شد.

۱۴۰۴ شهریور ۱۲, چهارشنبه

دو رویکرد هدف-محور و فرایند-محور در گذار از جمهوری اسلامی


در رابطه با نحوه برخورد با کار و فعالیت های روزانه دو رویکرد مهم در برابر هم قرار می گیرند. رویکرد هدف-محور و رویکرد فرایند-محور. این دو رویکرد فلسفه های متفاوتی در کار، فعالیت های اجتماعی و بطور کلی زندگی دارند و هر کدام شیوه های مدیریتی متفاوتی پیشنهاد می کنند.

در رویکرد هدف-محور تمرکز اصلی روی نتیجه نهایی است، یعنی فرد یا یک سازمان و نهاد از قبل تعیین می کند که می‌خواهد به چه چیزی برسد؛ و سپس همه تلاش‌ها در جهت تحقق آن نتیجه متمرکز می‌شوند. یکی از روشهایی که بر اساس رویکرد هدف-محور برای انجام پروژه ها بکار گرفته می شود روش آبشار (waterfall) است. در این روش هر مرحله از پروژه می بایست پایان یابد تا بتوان مرحله بعد را آغاز کرد و بازگشت به مراحلی پیشین برای تصحیح اشتباهات بسیار مشکل است و معمولا برای جبران کاستی ها می بایست پروژه را از ابتدا و مجددا آغاز کرد. یکی از نقاط ضعف و تهدید های این روش این است که فرد و یا سازمان مزبور ممکن است برای رسیدن به هدف خود استفاده از هر وسیله ای را مجاز بداند. یاس و ناامیدی به دلیل دست نیافتن به هدف مورد نظر از دیگر نقاط ضعف و آسیب زننده است.

در رویکرد فرایند-محور اما تمرکز اصلی روی مسیر و فرایند کار است، نه فقط نتیجه نهایی. در این رابطه، فرد یا سازمان سعی می‌کند از خودِ انجام کار، یادگیری، رشد و تجربه استفاده و حتی لذت ببرد. در این رویکرد، نتیجه نهایی پیامد طبیعی یک فرایند شناخته می شود. یکی از نقاط ضعف این رویکرد، کندی و طولانی شدن فرایند و گم شدن در جزییات در طول مسیر رسیدن به هدف است. اما نقطه قوت این رویکرد ارزش کار و تجربه در حین انجام کار است.

در زمینه تئوری های مربوط به مدیریت پروژه هایی که فرایند-محور هستند، روش اجایل (Agile) پیشنهاد میشود. اجایل یک رویکرد تکرار شونده است و بجای دنبال کردن یک برنامه سخت و خطی (waterfall) بر انعطاف پذیری، همکاری نزدیک بین اجرا کنندگان پروژه و کسانی که از نتایج آن بهره می برند و تولید ارزش افزوده در هر مرحله تاکید دارد.

روانشناس امریکایی ژیکسزنت میهالیی (Mihaly Csikszentmihalyi) در نظریه بسیار معرف خود تحت عنوان جریان (flow) نقش کار را در ایجاد احساس رضایت و خوشحالی از قرار گرفتن در یک جریان ادامه دار مانند یک رود جاری مورد بررسی قرار می دهد و با آوردن مثالها و نمونه های فراوان از افرادی که خود آنها را مورد مطالعه قرار داده است نشان می دهد که زمانی که یک نفر به کاری که به آن علاقه دارد مشغول است و همه فکر و توجه اش معطوف به آن کار است، در حقیقت خود را به جویباری سپرده است که از امواج آرامش دهنده آن لذت می برد و دنیای پیرامون خود را فراموش کرده و گذر زمان را نمی فهمد. این نظریه بسیار شبیه رویکرد فرایند-محور است که در بالا به آن اشاره کردم.

حال با این توصیفات می خواهم به موضوع بسیار مهم گذار از نظام جمهوری اسلامی بپردازم. به باور من دو رویکرد هدف-محور و فرایند-محور در بحث های و راهبردهای پیشنهادی سازمانها و گروه های سیاسی مخالف جمهوری اسلامی به خوبی دیده می شود.

گروه ها و شخصیت های سیاسی که اساسا روند گذار را محدود به شرایط پس از سرنگونی جمهوری اسلامی می کنند و توجه و برنامه اصلی اشان معطوف به پس از سرنگونی این رژیم است، در دسته رویکرد هدف-محور قرار می گیرند. برای مثال در دفترچه اضطرار که در کنفرانس دوم مونیخ رضا پهلوی ارائه شد، بسیار کوتاه و مختصر به روند گذار که از همین امروز باید آغاز شود پرداخته شده است. به عبارت دیگر سرنگونی حاکمیت جمهوری اسلامی امری فرضی تلقی گردیده است.

در رویکرد فرایند-محور اما، گذار از جمهوری اسلامی فرایندی است که از همین امروز آغاز می شود. فرایندی است که در آن، کار و فعالیت روزانه ارزش و اهمیت بسیار دارند. در این رویکرد نیروی کار و فعالین اجتماعی و مدنی جایگاه خاص و ارزشمندی می یابند و ارزشهای افزوده در هر مرحله، هر چند ناچیز، ارج گذاشته می شوند.

متاسفانه بدلیل رویکرد سنتی به امر سیاست و سیاست ورزی بسیاری از نیروهای سیاسی همچنان به فعالیت سیاسی خود از منظر رویکرد هدف-محور نگاه می کنند و تمامی توجه خود را به سرنگونی و یا پس از سرنگونی معطوف می دارند.

به همین علت است که مخالفین سنتی جمهوری اسلامی هیچگاه نتوانسته اند، به ویژه در مقاطع حساس مانند دوران جنبش زن زندگی آزادی نقش موثری در گفتمان سازی و ارائه راهبردها و راهکاری داشته باشند.

برای مثال، اکثریت مطلق جامعه ایران خواهان توقف کامل پروژه اتمی جمهوری اسلامی و نیروهای نیابتی و ترک مخاصمه با غرب، بویژه آمریکا و اسرائیل هستند و این را نیز بارها در شعارهای خود نشان داده اند. اما مخالفین جمهوری اسلامی، به ویژه نیروهای سیاسی سازمان یافته که گذار را یک فرایند تدریجی و مرحله ای نمی بینند، هیچگاه نتوانسته اند، بر مبنای این خواسته های عمومی و مشترک، گفتمان سازی کنند و کارزارهای موثر راه اندازی نمایند. و به همین دلیل نیز همواره در ایجاد یک رابطه ارگانیک با جامعه ایران ناموفق بوده اند.
https://t.me/politicalphilosphy/113

۱۴۰۴ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

سیاست عرصه قدرت جمعی است، سیاست در دنیای امروز امری شخصی نیست و نه در یک شخص متمرکز و نه در یک رابطه یک طرفه بین هواداران و رهبر تعریف می شود

ماکس وبر در یکی از مقالات علمی خود تحت عنوان سیاست به عنوان یک حرفه (Politics as a vocation) می نویسد که "سیاست مانند سوراخ کردن یک تخته بسیار سخت و محکم بوسیله مته می باشد، که هم شور و عشق (بنابراین حوصله لازم) را و هم (داشتن) یک چشم انداز مشخص را می طلبد".

در رابطه با سیاست بعنوان یک حرفه، وی در مقاله خود می آورد که به دو گونه می توان سیاست را تبدیل به یک حرفه کرد: یا از طریق قرار دادن زندگی خود در خدمت سیاست و یا با ورود به سیاست برای گذران زندگی خویش (Either one lives 'for' politics or one lives 'off' politics). در این رابطه وی هم نمونه های از فعالین حرفه ای سیاسی که زندگی خود را از طریق آن می گذرانند می آورد و هم به موارد بیشماری از فعالین سیاسی که داوطلبانه وارد این عرصه می شوند اشاره می کند. البته وی اذعان می نماید که در واقعیت امر و معمولا فعالین سیاسی هم برخوردار از انگیزه های داوطلبانه هستند و هم به اشکال مختلف از فعالیت های سیاسی خود سود می برند، حال این سود می تواند جنبه مادی و یا معنوی داشته باشد.

اما در دنیای مدرنِ امروز، حرفه ای وجود ندارد که بتوان به تمام و کمال و بصورت کاملا فردی و مجزا از روابط و همکاری های جمعی به آن پرداخت. سیاست به عنوان یک حرفه نیز خصلتی کاملا جمعی و اجتماعی دارد. و چون سیاست رابطه مستقیمی با قدرت در روابط اجتماعی دارد، می توان گفت که سیاست در حقیقت عرصه قدرت جمعی است و بدون همکاری های جمعی اصولا نمی توان از سیاست به عنوان یک حرفه صحبت کرد.

همانند یک حرفه صنعتی که هم همکاری جمعی و هم شور و عشق و هم حوصله و دقت می طلبد و نیازمند داشتن یک چشم انداز مشخص است، سیاست و سیاست ورزی نیز نیازمند شور و شوق و اهداف و آرمانهای مشخص و مهمتر از هر چیز همکاری و حضور فعال همگان می باشد.

اما آنانکه سیاست را فقط حرفه ای برای تثبیت موقعیت خویش و یا کسب درآمد (مانند یک تکنوکرات) معنا می کنند، سیاست را صرفا از زاویه کسب قدرت برای تثبیت موقعیت خویش می بینند.

ماکس وبر در همین مقاله توضیح می دهد که مردم معمولا به سه طریق از سیاست های حاکم و رهبران سیاسی پیروی می کنند، یا بطور "سنتی" ( قبیله ای)، یا بعلت موقعیت "کاریزماتیک" رهبر سیاسی و یا بعلت "مشروعیت قانونی". در دو مورد سنتی و کاریزماتیک، سیاست و سیاست ورزی یک حرفه نمی تواند باشد، یا مائده ای است آسمانی که فقط متعلق به رهبری کاریزماتیک است و یا در چارچوب سنت و روابط قبیله ای و عشیره ای به ارث رسیده است. به عبارت دیگر در دو مورد اول سیاست و سیاست ورزی به معنای تثبیت ساختارهای سنتی قدرت و یا جانشینی یک ساختار جدید تحت رهبری یک رهبر کاریزما. در حالیکه در مورد سوم، "مشروعیت قانونی"، سیاست بیشتر جنبه حرفه ای و غیر شخصی می یابد. حرفه ای که در دنیای امروز قطعا در همکاری جمعی و اشتراک با دیگران می تواند تحقق یابد.

جالب اما این واقعیت است که نحوه برخورد مردم با رهبران سیاسیِ سنتی ویا برخوردار از موقعیت کاریزماتیک نیز کاملا جنبه شخصی و فردی پیدا می کند. به این معنی که یا در موقعیت طرفدار، او را می پرستند و یا در قامت یک مخالف با او دشمنی خونی و هیستریک پیدا می کنند و خواهان مرگ و نابودی وی می شوند. در نظرگاه مخالفین رهبر، همه بدبختی ها از او ناشی می شوند که با رفتن او همه جا گلستان خواهد شد. به سخن دیگر سیاست و سیاست ورزی نیز کاملا جنبه شخصی پیدا می کنند، که یا باید قربان رهبر شد و یا او را قربانی کرد و به دار مجازات آویخت.

https://t.me/politicalphilosphy/112

۱۴۰۴ شهریور ۱۰, دوشنبه

ارباب «حلقه های قدرت» که از ترس مرگ و از دست دادن قدرت حاضر است خودکشی کند و زیر خاکستر جنگ مدفون شود

افلاطون در بخش دوم کتاب "دولت" داستان افسانه ای حلقه گیگِس (‌GYges) را،‌ که هرکس آن را در اختیار داشته باشد می تواند ناپدید شود،‌ باز گویی می کند. در این افسانه آمده است که یک چوپان پس از پیدا کردن این حلقه آن را نزد پادشاه منطقه خود می برد. اما با پی بردن به قدرت حلقه، زن پادشاه را اغفال می کند و پس از به قتل رساندن پادشاه، جانشین او می شود.

گفته میشود که یکی از دلایل بازگویی این افسانه توسط افلاطون در کتاب دولت اشاره به این واقعیت دارد که اگر مردم از اصول اخلاقی و هنجارهای اجتماعی پیروی می کنند،‌ در درجه نخست به این علت است که دستشان از قدرت کوتاه است؛‌ و در صورتی که به آن دست یابند طور دیگری رفتار می کنند. دارنده حلقه گیگِس با به انگشت کردن حلقه از دیده ها پنهان می شود و می تواند بدون نگرانی از محکومیت و مجازات دست به کارهای خلاف هنجارهای اجتماعی و فرهنگی زمان خود بزند. همانطور که از این افسانه برداشت می شود.

در واقع، هسته اصلی این داستان اسطوره ای همانا قدرت ناپدید شدن است، قدرتی که فرصت هر کار غیر اخلاقی را در اختیار دارنده حلقه قرار می دهد. همان تمایلی که بسیاری از ما انسانها بعضی مواقع در خیالات و رویاهای خود داریم که به دور از چشم دیگران کاری را انجام دهیم، کاری که در نزد دیگران ممکن است پسندیده نباشد.

در این داستان مردمی که این حلقه را در اختیار ندارند،‌ در واقع به عنوان قربانیان صاحب حلقه معرفی می شوند که مجبور به اطاعت از اخلاقیات و نرمهای اجتماعی و فرهنگی هستند، و هر عمل خلاف آنها دیده و ضبط می شود، در حالیکه صاحب حلقه بدلیل قدرت ناپدید شدن هر عملی را برای خود مجاز می داند و هر نظم اخلاقی را که بخواهد حاکم می گرداند.

اگرچه مکانیسم های اعمال قدرت در دنیای امروز بسیار پیچیده و چندین لایه شده اند و به جای یک حلقه، حلقه های تو در توی قدرت، نظم اجتماعی را اداره می کنند؛ اما هسته اصلی داستان قدرت در دنیای امروز نیز همچنان با همین داستان ساده حلقه ای که یک چوپان پیدا می کند و با استفاده از قدرت ناپدید شدن به مقام پادشاهی میرسد، قابل تفسیر است.

حلقه قدرتی که آیت الله خمینی پس از انقلاب ۵۷ به چنگ آورد نیز همان حلقه قدرتی است که افلاطون به آن اشاره می کند، وی و سپس جانشین او با پنهان کردن خود پشت اوهام و توهمات مذهبی عامه ناآگاه از قدرت مذهب برای پنهان کردن امیال واقعی خود بهره ها بردند. و در این فرایند بود که حلقه های کوچکتر قدرت حول ارباب حلقه ها شکل گرفته و هسته سخت قدرت بوجود آمد.

پیتر جکسون، کارگردان فیلمهای سه گانه ارباب حلقه ها نیز به خوبی نقش مخرب و نابود کننده حلقه قدرت و دارندگان و قربانیان آن را به خوبی به تصویر کشیده است. در لحظات آخر فیلم که سرانجام آن موجود عجیب و مسخ شده در حلقه قدرت، بنام گالوم، حلقه را مجددا به به چنگ می آورد و رقص پیروزی می کند، دوربین از درون حلقه عبور می کند و بر چهره گالوم متمرکز می شود، تا تماشاچی نیز خود را میانه آن ببیند، که ما نیز ممکن است اسیر فریب حلقه قدرت شویم.

گالوم زمانی که در پی کشتی با فرودو همراه با او به دهانه آتشفشان سقوط می کند، فقط و فقط در فکر گرفتن حلقه که در آسمان معلق است می باشد و حتی آتش سوزان آتشفشان را با جان و دل می پذیرد تا حلقه را مجددا به چنگ آورد.

سرنوشت علی خامنه ای و هسته سخت قدرت در جمهوری اسلامی نیز بسیار شبیه شخصیت داستانی گالوم است که برای حفظ حلقه قدرت مجبور است در پستو و پناهگاه زندگی کند، حتی حاضر است خود و دیگران را نابود اما حلقه قدرت را از دست ندهد. این جماعت همراه با اربابشان حاضرند در حالیکه حلقه قدرت را در دست دارد، دست به خودکشی بزنند تا کشته شوند و یا بمیرند. حاضرند خود را در زیر خاکستر جنگ پنهان کنند، اما خلقه قدرت را از دست ندهند. در عین حال اما، همه این تلاشها ناشی از شجاعت آنان نیست، حلقه قدرت آنان را به موجودی ضعیف و ترسو که فقط در غار و پناهگاه می تواند زندگی کند تبدیل کرده است.