۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

از تفکیک قوای سه گانه تا حضور نیروهای چند گانه


در سال 2014 میلادی قانون اساسی هلند دویست ساله می شود. هلند پس از خروج نیروهای فرانسوی در اواخر سال 1813، استقلال سیاسی خود را بازمی یابد و چند ماه بعد در مارس 1814، اولین نسخه قانون اساسی این کشور آماده می گردد. مطابق این قانون هلند از یک حکومت پادشاهیِ متمرکز، که پادشاه از قدرت و نفوذ بسیار و دولت و مجلس قدرت محدودی دارند برخوردار می شود. در همان نسخه اول قانون اساسی هلند آزادی مذاهب به رسمیت شناخته می گردد، البته بدون اینکه بر سکولار بودن این قانون و نظام سیاسی ناشی از آن تاکیدی شده باشد. در دهه های بعد، اولین نسخه قانون اساسی تصحیح و تکمیل می شود و بتدریج از قدرت پادشاه کاسته و نقش و قدرت دولت و مجلس افزایش می یابند.

تاریخ تحولات قانون اساسی هلند نشان می دهد که پس از نسخه تصحیح و تکمیل شده قانون اساسی سال 1848 تا کنون، بجز اضافه شدن ماده مربوط به رسمیت شناخته شدن حق رای زنان در بین سالهای 1922-1917 و یا تغییر موقعیت سیاسی مستعمرات هلند - بدنبال استقلال این مستعمرات- تغییرات فاحشی در قانون اساسی هلند پدید نیامده است. در همان قانون اساسی سال 1848 نیز آزادی مذاهب و انتخاب آزادانه راه و رسم زندگی به رسمیت شناخته شده بودند و همه حق آزادی بیان و انتشار عقاید خود را داشتند و تنها در مقابل قانون مجبور به پاسخگویی بودند.

البته باید اضافه کرد در آن زمان از "آزادی بیان وانتشار آن" بیشتر "آزادی اعلام عقیده و نظر در برابر قدرت پادشاه و نظام سلطنت" فهمیده می شد و نه به مفهوم گسترده و امروزی آن که در همه زمینه ها کاربرد دارد. بر آزادی انتخاب مذهب نیز به این دلیل تاکید شده بود که در واقع پس از خروج فرانسوی ها از هلند، از استانها و قومیت های مختلف و گرایشات مذهبی کاتولیک و پروتستانِ آن زمان یک اتحادیه مشترک که کشور بلژیک نیز جز آن بود بوجود آمد، و برای حفظ این اتحادیه پذیرش گرایشات مختلف مذهبی ضروری بنظر می رسید. به سخن دیگر باید شرایط سیاسی و اجتماعی آن زمان را که موجب تنطیم چنین اصولی شده اند نیز در نظر گرفت و به مصادیق عینی آنروزِ "آزادی بیان" و آزادی مذهب"، که در شرایط کنونی متفاوت، عمیقتر و گسترده تر شده اند- توجه داشت.

همانطور که نظریه مونتسکیو مبنی بر تفکیک قوای سه گانه مقننه، اجرائیه و قضائیه، در درجه اول برای محدود کردن قدرت پادشاه تدوین و تنظیم شده بود، روح حاکم بر قانون اساسی سال 1848 هلند نیز در وحله نخست بر محدود کردن قدرت پادشاه استوار بوده است. در واقع، همانند دوران مونتسکیو، قدرت و نیروی اجتماعی مطرح در آن عصر، نظامِ سلطنت و بطور ویژه شخص پادشاه بود و نظریه تفکیک قوا و قانون اساسی مبتنی بر آن برای محدود کردن قدرت سلطنت و نیروی اقتصادی-سیاسی پشتیبان آن تنظیم و تدوین شده بودند. حتی مدت های طولانی باید می گذشت تا همه بخشها و طبقات اجتماعی، بدون در نظر گرفتن جایگاه طبقاتی و اجتماعیشان، داری حق رای شوند و بتوانند وارد نهادهای دولتی و قانونگذار گردند.

بعد از حدود دویست سال از قانون اساسی هلند، که یکی از قدیمی ترین قوانین اساسی است، اکنون این سوال مطرح است: که آیا قوای سه گانه مقننه، مجریه و قضائیه بازتاب درستی از حضور ونقش نیروهای اجتماعی را نشان میدهند؟ و نیز، آیا این نیروها باید یکدیگر را تنها از طریق تفکیک قوای سه گانه کنترل نمایند؟ بویژه که امروزه، نظام سیاسی جامعه ای مانند هلند بسیار پیچیده تر از حکومت های پادشاهان در دویست سال پیش است، و نقش و مکانیزم دخالت نیروهای اجتماعی قابل مقایسه با سده های قبل نیستند.

البته این سوال نه تنها متوجه دولت هلند، بلکه اصولا می تواند در برابر تمام نظامهای سیاسی و قوانین اساسی که بر اصل تفکیک قوای سه گانه استوار شده اند نیز قرار گیرد. حتی می توان گفت که این سوال، که آیا تفکیک قوای سه گانه بازتاب واقعی و درستی از نیروهای اجتماعی است؟ می تواند در سطوحی علمی و حقوقی نیز مطرح شود و از نظر تئوریک نیز به این سوال پرداخته گردد که اصولا از چه طریقی نیروهای اجتماعی عملا یکدیگر را کنترل می کنند.

به سخن دیگر، اگر یکی از اهداف قوانین اساسی کنترل نیروهای واقعا موجود در جامعه و ایجاد تعادل ما بین آنها است، باید گفت که در شرایط حاضر، مصادیق عینی نیروهای اجتماعی و سیاسی اساسا با سده های قبل تفاوت کرده اند و همانطور که جوامع بشری تدریجا از حالت بسته به یک جامعه باز تحول یافته اند، قدرت و نیروهای گوناگون جامعه نیز از حالت متمرکز خارج و در میان بخشهای مختلف جامعه بشری پخش گردیده اند. در جوامع امروزی، نهادهای اجتماعی، جامعه مدنی -از طریق سازمانهای غیر حکومتی- رسانه های جمعی و گروهی و لابی گران -که به نمایندگی از سوی قدرت های مالی و اقتصادی عمل می کنند- نیز نقش غیر قابل انکاری در اداره کشور و تنظیم امور اجتماعی وسیاسی پیدا کرده اند. بطوری که می توان گفت که نظریه تفکیک قوای سه گانه مونتسکیو شاید دیگر نتواند مکانیزمی کارا وقابل اجرا برای تنظیم قوا و کنترل آنها و ایجاد تعادل اجتماعی ارائه دهد؛ و به گفته بسیاری از نظریه پردازان دوران آن سپری و یا در حال سپری شدن است.  

البته تحولات بنیادی مذکور در مکانیزم کنش و واکنش قدرت های اجتماعی و عملکرد نیروهای واقعا موجود (اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی) نه تنها در جوامع مدرن و دمکراتیک صورت گرفته و یا در حال انجام اند، بلکه ما شاهد چنین تحولاتی در جوامعی نیمه دمکراتیک و یا استبدادی نیز، که ظاهرا دارای قانون اساسی مبتنی بر تفکیک قوای سه گانه می باشند، هستیم. برای مثال در جمهوری اسلامی ایران، در کنار نهادهای رسمی قدرت از جمله مجلس شورای اسلامی، دولت و قوه قضایی، قدرت های بظاهر غیر رسمی از جمله روحانیت، بیت رهبری، سپاه و بازار را نیز داریم که علی رغم غیر رسمی بودنشان نقش بسیار تعیین کننده ای در نظام سیاسی، اقتصادی و اجرایی کشور بعهده دارند.

برای نمونه مطابق اصل چهام قانون اساسی جمهوری اسلامی تنها یک مفسر رسمی قوانین وجود دارد و آنهم شورای نگهبان قانون اساسی است که آنهم این موقعیت و مقام را از موقعیت برتر روحانیت و اسلام و بطور مشخص ولایت فقیه می گیرد. در اصل چهارم قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده است: "کلیه قوانین و مقررات مدنی، جزایی، مالی، اقتصادی، اداری، فرهنگی، نظامی، سیاسی و غیر اینها باید بر اساس موازین اسلامی باشد. این اصل بر اطلاق یا عموم همه اصول قانون اساسی و قوانین و مقررات دیگر حاکم است و تشخیص این امر بر عهده فقهاء شورای نگهبان است." اما شورای نگهبان در طول عمر خود نشان داده است که هرگاه رئیس جمهوری منتخب مردم موافق و همراه با سیاست ها و موازین اعتقادی ولایت فقیه و شرع اسلام عمل نکرده است از این اصل برای چوب لای چرخ گذاشتن دولت استفاده کرده و در زمان رئیس جمهور دیگر مانند احمدی نژاد تفسیری کاملا متناقض با قبل از همین اصل ارائه داده و پیش برده است. به سخن دیگر تفسیر قوانین اساسی توسط شورای نگهبان قانون اساسی بستگی مستقیمی با حضور و یا عدم حضور نیروهای نامرئی حاکم بر نظام اسلامی داشته و دارد و همواره جانبدارانه و فوق قانون بوده است.

البته اگر بخواهیم به اصل و ریشه تفکیک قوا در اسلام توجه کنیم می بینیم که اصولا تفکیک قوا در اسلام معنا و مفهومی ندارد و حاکمیت (به معنای سلطه بر انسانها) مخصوص خداست و هیچ انسانی حق تسلط بر دیگری را ندارد. مطابق اسلام "خدا و کتب آسمانی منبع قانونگذاری هستند و هیچ کسی را در این کار شریک او نیست". این اصل در زمان حیات پیامبر اسلام تنها در وجود او جاری بوده است و پس از درگذشت او، مطابق اعتقادات شیعه در وجود امامان و در زمان غیبت امام معصوم در ولی فقیه جاری می گردد. به همین دلیل است که ریاست قوه قضائیه در جمهوری اسلامی همواره توسط ولی فقیه تعیین شده و می شود.

واقعیت این است که راه یافتن مقوله تفکیک قوا در قانون اساسی جمهوری اسلامی تنها بدلیل ضرورت زمان واینکه اصولا قانون اساسیِ بدون تفکیک (ظاهری) قوا نمی تواند مقبولیت داشته باشد، بوده است. تاکید بر تفکیک ظاهری قوا به این علت است که ترجیع بند "موازین اسلام و یا وموازین فقه" در بسیاری از اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی تکرار شده است. در اصل 57 نیز تاکید نیز می شود که سه قوه اجرایی، قضائیه و مقننه مستقل از یکدیگر عمل می کنند، اما همه تحت پوشش ولایت فقیه هستند و در مقابل او استقلالی ندارند مگر صرفا در حوزه های اجرایی.

اگر به گذشته نیز باز گردیم می خوانیم که علمای شیعه از شیخ فضل الله نوری تا آیت الله منتظری ابراز کرده اند که امر قضا بر عهده مجتهدان و فقیهان است و قوه قضائیه مستقل از نظارت فقها مشروعیتی ندارد. اگرچه آیت الله منتظری در نظریه ولایت فقیه خود تفکیک قوای سه گانه را می پذیرد اما در عین حال می گوید که ولایت فقیه مکلف و مسئول سه قوه است و این قوای حکومتی یاری دهنده ولی فقیه در امور اجرایی هستند. بنظر او ولی فقیه راس مخروط حکومت که از سه قوه تشکیل شده است قرار می گیرد.

بنابراین اگرچه در قانون اساسی جمهوری اسلامی بظاهر تفکیک قوا به رسمیت شناخته شده است اما به دلیل قرار گرفتن ولایت فقیه در راس حکومت و حاکمیت روح شیعی بر این قانون عملا جایی برای استقلال این قوا باقی نمی ماند و در حقیقت بیشتر شبیه نظام "امت و امامت" که علی شریعتی و مطهری مطرح می کردند گردیده است .در حالیکه در قوانین اساسی کشورهای غربی، که نظریه تفکیک قوا مونتسکیو روح آنرا تشکیل می دهد، مقامی بالاتر از قوای سه گانه حکومتی وجود ندارد و بر خلاف قانون اساسی جمهوری اسلامی که همواره "موازین اسلام" در آن تکرار می شود، تنها به مرزهای قانونی (که آنهم توسط نهاد قانونگذار تعیین می شود) و مسئولیت آحاد جامعه در برابر آن اشاره شده است.

اما همانطور که در ابتدای این یادداشت آمد، حتی نظریه تفکیک قوای سه گانه مونتسکیو و قوانین اساسی مبتی بر آن بازتاب کننده نیروها و قدرت های واقعا موجود در جوامع امروزی و مناسباتی که این نیروها در سطوح مختلف اجتماعی با یکدیگر دارند، نیستند. بر خلاف جوامع نسبتا بسته سده های قبل، که نظریه تفکیک قوای سه گانه برای محدود کردن قدرت های فائق اما محدود اجتماعی-سیاسی آن زمان، بویژه سلطنت و شخص پادشاه می توانست موثر باشد و کارایی داشت، بنظر می رسد که در جوامع بازِ امروزی، نیروهای واقعا موجود -که نقش موثر و تعیین کننده ای در شکل گیری و ثبات دولت ها دارند- قبل از اینکه در قوای معروف سه گانه متمرکز شده باشند در سطوح مختلف جامعه پخش شده اند و هر یک به سهم خود در پروسه تصمیم گیری، قانونگذاری و اجرایی شریک هستند.

در کنار قوای کلاسیک، شاهد هستیم که بسیاری از جوامع پیشرفته و دمکراتیک نیروهایی حضور دارند که هریک به تناسب شرایط اجتماعی و فرهنگی کشور خود در امر کشور داری دخالت می کنند. امروزه حتی می توان گفت که در جوامع غربی قدرت هایی مانند رسانه های همگانی، جامعه مدنی و نهادها و سازمانهای غیر دولتی (ان جی او)، دستگاه اداری و بورکراتیک دولتی (سیاست اندیشان و سیاست گذارانی که در سطوح بالای وزارت خانه ها مشغول به کار هستند) و سرانجام لابی گران که در راهرو های وزرات خانه ها و مجالس این کشورها دنبال حفظ منافع قدرت های اقتصادی و مالی -که آنرا نمایندگی می کنند- هستند، بیش از نهادهای رسمی سه گانه در تعیین سیاست های دولت موثرند.

در حقیقت در میانه میدان رقابت بین این قدرت های مختلف است که سرنوشت سیاسی این کشورها رقم می خورد و این میدان دیگر محدود به سه قوه کلاسیک مقننه، اجرائیه و قضائیه نمی شود. امروزه در ادبیات سیاسی صحبت از نقل مکان قدرت از صحنه های رسمی، مجالس و دولت به پشت پرده سیاست می شود. پشت پرده ای که نیروهای چندگانه اجتماعی از تکنوکرات ها، بورکرات ها، قدرت های رسانه ای، نهادهای مدنی تا لابی گران شدیدا فعالند تا هریک منافع گروه و طبقه وابسته به خود را تامین کنند و قوانین را مطابق سلیقه و اهداف خود تنظیم ویا تفسیر نمایند.

این وضعیت در جمهوری اسلامی نیز، اما به شکل دیگری، در جریان است. نهادهای پشت پرده از جمله سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی، روحانیت، بازار، انجمن حجتیه، جمعیت موتلفه و مهمتر از همه بیت رهبری هریک مشغول به سهم خواری از این خوان گسترده هستند و عملا صحنه شطرنج سیاسی این حکومت را تعیین تشکیل می دهند و می سازند.

بنابراین با وجود حضور سنگین نیروهای پشت پرده جمهوری اسلامی در جامعه ایران و در مقابل، سرکوب نهادهای مستقل مدنی و کنترل شدیدی که بر مطبوعات و رسانه های مستقل اعمال می شود، شعار "التزام به" یا "اجرای بی تنازل" قانون اساسی در حقیقت مهر تایید گذاشتن، یا نادیده گرفتن و یا دست کم گرفتن این حضور سنگینِ نیروهای پشت پرده است. در واقع نیروهای سیاسی مخالف این نظام که راهکار التزام به قانون اساسی و یا اجرای بی تنازل آن را دنبال می کنند عملا خود را مانند جمهوری اسلامی دربند و محصور نیروهای واقعا موجود نظام اسلامی می کنند و قبل از اینکه خود از این راهکار بهره ای ببرند آب در آسیاب این نیروها می ریزند. به این دلیل که مانند اصلاح طلبان و اعتدالگرایان شرکت مردم در انتخابات را مصادره به مطلوب می کنند و حضور دائمی مردم در پای صندوق رای را دلیلی بر صحت این راهکارها اعلام می نمایند. این نحوه تفسیر به رای از حمایت مردم از اصلاح طلبان و اعتدال گرایان، در حقیقت به منزله به رسمیت نشناختن حضور یک نیروی گسترده اجتماعیِ مستقل و وجود جامعه مدنی ایران که هدفی جز عبور مسالمت آمیز از نظام جمهوری اسلامی ندارند می باشد. البته بر اصلاح طلبان و اعتدالگرایان حرجی نیست، زیرا که ایده آل آنان بازگشت به دوران طلایی امام خمینی است. مخالفین جمهوری اسلامی که این راهکار ها را سرمشق خود ساخته اند نیز خود حدیث مفصل بخوانند از این مجمل.



۱۳۹۳ فروردین ۴, دوشنبه

برگ ریزانِ هنری در خزانِ جمهوری اسلامی

بقول معروف "سالی که نکوست از بهارش پیدا است"، در حالی آیت الله خامنه ای سال 1393 را "سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی" اعلام می کند که سال گذشته، به گزارش رادیو فردا، سال خوبی برای هنرمندان و اهل ادب ایران نبود. در سال 92 تعدادی از هنرمندان نسل قدیم کشورمان در سکوت و یا در کنج تنهای و فقر در گذشتند و بی مهری های این نظام را با فرهنگ و هنر این سرزمین با خود به گور بردند.


به گزارش رادیو فردا "محمود استاد محمد در مرداد ماه سالی که گذشت بعد از مبارزه با بیماری سرطان و آنگونه که نردیکانش می‌گویند در مبارزه با گرانی و کمیابی داروهای مورد نیازش درگذشت". وی در ۱۸ سالگی با عضویت در کارگاه نمایش و ایفای نقش خر در تئاتر شهر قصه بیژن مفید کار هنری خود را آغاز کرد. "سعدی افشار هنرمند نمایشهای سنتی در سالهای اخیر نیز در فقر زیست و در نهایت، در سی‌ام فروردین ماه سال پیش به علت عفونت ریه در تهران درگذشت."


"سال ۹۲ سال چشم از جهان فروبستن جلیل شهناز، از سرشناس‌ترین نوازندگان تاریخ موسیقی ایران نیز بود". در این سال همچنین منصور کوشان -نویسنده وشاعر- احمد ابراهیمی –استاد آواز ایرانی- پروین میکده و پروین غفاری –بازیگران سینما و تلویزیون- و محمود ذوالفنون و بسیاری دیگر از ستارگان آسمان هنر و ادبیات این مرز و بوم در گذشتند و جمهوری اسلامی در برابر وداع این هنرمندان - که عموما از نسل قدیمِ اهل هنر و ادب کشورمان بودند- سکوت پیشه کرد. مرگ خاموش آنان و گذران زندگی با درآمد های ناچیزشان از فعالیت های هنری در واقع انعکاسی بود از سردی و خزان زدگی جامعه هنری ایران در دوران حاکمیت ولایت فقیه و رهبری اسلامی این نظام.    


"بهار انقلاب اسلامی" که رهبر آن اعلام می کند "انقلاب و جامعه ‏ی اسلامی برای برقراری ارتباط و ابلاغ مكنونات قلبی خود به مخاطبینش به هنر فاخر و برجسته نیاز دارد." در حقیقت خزان و برگ ریزانی بوده است برای هنرمندان این ملت. هنرِ مستقل، که گویای احساسات هنری و عشق این هنرمندان به زندگی، انسانیت و فرهنگ و ادب این سرزمین بود، توسط رهبر جمهوری اسلامی به "چیزهای غیر واقعی و دروغ متهم" می شوند. وی می گوید: 
"هنر اسلامی یعنی هنری كه با محتوا و هدف‏ها و آرمان‏های اسلامی به وجود بیاید تا بتواند در مقابل آن هنری كه انسان‏ها و جوان‏ها را گمراه می‏كند، بشر را با سرگرم كردن به چیزهایی غیرواقعی و دروغ از آرمان‏ها و ایده های خودش باز می‏دارد و در صحنه های علمی به ظلم های عالَم كمك می‏كند، از مظلومین عالم هرگز دفاع نمی‏كند و در خدمت زر و زور استكبار است، بایستد." در خزان یک جامعه اسلامی که به گفته رهبر "هنر باید منطبق با موازین اسلامی باشد و انحراف در مسایل هنری به هر شكل كه باشد، پذیرفته نیست" طبیعی است که دوران سردی و برگ ریزان هنر مستقل این مرز و بوم به درازا بکشد و جوانه های ئو و جدید هنر وادب امکان شکوفایی نیابند و یا به زیر زمین پناه ببرند.


از دیده رهبر جمهوری اسلامی هنر اسلامی ابزاری است برای عرضه کردن ایده الهای اسلامی و انقلابی؛ وی می گوید: "اگر جمهوری اسلامی حرفی برای گفتن و یا ایده‏ای برای عرضه كردن دارد، این عرضه باید با بهترین شیوه‏ها كه همان هنر است، انجام گیرد." و تاکید می کند که "مفاهیم انقلابی و حماسه‏های مردمی و آرمان‏های انقلاب، وسیعترین عرصه‏ی جولان ذهن شاعر و هنرمند است."


در زمینه نقش و جایگاه هنر بحثهای فراوان و گوناگونی مطرح است. از جمله، برخی از هنرِ متعهد، برخی دیگر از هنرِ مستقل ویا "هنر برای هنر" صحبت می کنند. اما جدا از این نظریاتِ مختلف، در این حقیقت نمی توان شک داشت که یک اثر هنری بازتابی است از کشفِ احساس و زیبایی- آنگونه که هنرمند می بیند- و بیانی است از احساسات و روحیات درونی او در برابر این کشف. به این اعتبار می توان گفت که هنر تجلی یکی از متعالی و برترین فعالیت های بشر در عرصه زندگی است، زیرا این نوع از فعالیت با احساسات و شور او برای این حیات پیوند مستقیم دارد. به همین دلیل اثرات هنری و ادبی که با احساسات خالق آنها پیوند خورد باشند همواره نقش موثری در حفظ و دوام احساسات انسانی در روابط اجتماعی داشته اند. تولستوی می گوید: فعالیت هنری بستگی به توانایی هنرمند در انتقال و نفوذ احساسات خود به دیگران و تاثیر پذیری خودش از احساسات دیگران دارد. احساسات "قوی و یا ضعیف"، احساسات "مهم و یا بی اهمیت" و یا احساسات "خوب و یا بد" تنها زمانی می توانند در غالب یک هنر موفق درآیند که خواننده، شنونده و یا نظاره گرِ خود را آلوده بخود سازند. "


از این جهت که هنر چیزی جز تلاشِ خلاقانه هنرمند برای بیان احساسات انسانی نیست، نمی توان تفاوتی اساسی بین احساسات معمولی انسان و احساسات و ذوق هنری قائل شد. نقش هنر در روابط انسانی شبیه یک "کاتالیزاتور"، یا "محرک" و یا "انتقال دهنده" احساسات هنرمند به نظارگران، خوانندگان و شنوندگان خویش است. همانگونه که انسان به اشکال دیگر نیز احساسات خود را به دیگران منتقل می کند. به سخن دیگر هنر تجلی زندگی و حیات انسان از دریچه احساسات و نظرگاهای یک هنرمند است؛ و در حقیقت، هنرمند از این طریق، احساسات و برداشتهای خود را از زندگی و این دنیا با دیگران در میان می گذارد.


حتی می توان گفت که هنر محرکِ زندگی است، به اعتقاد فردریش نیچه هنر در درجه اول محصول ذوب شدن احساس و اَشکال مختلف هنری است که بگونه ای سمبلیک توسط هنرمند ارائه می شوند. وی معتقد بود که ارزش هنر در اَشکال و فرمهای هنری و حتی خودِ هنر (به مفهموم هنر برای هنر) نیست بلکه در این نهفته است که تا چه اندازه یک اثر هنری احساس زندگی را می تواند تقویت کند. بدیده وی هنر در حقیقت محرک و انگیزه بخشی است برای زندگی انسان و بنابراین نمی توان انرا به اشکال خاص هنری محدود کرد و یا هنر را فقط برای هنر دانست و آنرا پدیده ای خنثی پنداشت.


برخلاف تصور برخی مبنی بر پوچگرا و منفی نگر بودن نیچه، وی اتفاقا هنر را وسیله ای برای مبارزه با بی تفاوتی و پوچگرایی می دانست؛ زیرا معتقد بود که هنرمند با ایجاد یک رابطه احساسی و مثبت با حیات -با وجود حضور مصائب و سختی های زندگی- با شجاعت دست به خلق آثاری هنری می زند؛ و بدین وسیله سعی می کند که به جهانِ در حقیقت بی معنی و بی هدف، معنا بخشد. وی در این رابطه برای نمایشنامه و اثرات هنری تراژیکِ یونان باستان اهمیت بسیاری قائل بود و آنرا سمبل و نمادی از بیان احساسی درک انسانِ آنزمان از حیات می دانست. اثراتی که به همین دلیل تاثیرات شگرف و ماندگاری بر فرهنگ اروپائیان داشته اند.


در دورانهای پس از نیچه که ایده الهای بزرگ، داستان های بی پایان و بزرگ و اتوپیایی در برابر خورشید واقعیت های سرسخت این زندگی و تاریخ انسان ذوب شده اند و یا در حال ذوب شدن هستند، این سوال میشل فوکو نیز همچنان قابل فکر و طرح است که "اگر هنر بیان زندگی و احساسات انسانی است پس چرا انسان نکوشد که از زندگی خود یک اثر هنری نسازد؟ و همانطور که یک اثر هنری موجودیتی خود مختار - به اعتبار جلوه و بیان احساسات خود مختار هنرمند- دارد، چرا انسان -که در خود مختاری و اصالتش نباید شک داشت- از زندگی خود یک اثر هنری خلق نکند؟


البته در شرایط حاضر برخی از اثرات هنری همانند سایر جنبه های زندگی انسان امروزی، در دورانی که اقتصاد و بازار حرف اول را می زنند، تبدیل به یک کالای تجاری شده اند و قبل از ینکه محرک و کاتالیزاتوری برای انتقال احساسات و معنای زندگی -آنگونه که هنرمند می بیند- باشند، ارزش خود را از مکانیزمهای مرسوم در زمینه بازار و معاملات تجاری، بویژه تبلیغاتی که در این زمینه هزینه می شوند، می گیرند. ویا در نظام جمهوری اسلامی بر اساس اهداف انقلاب اسلامی و نقشی که در تبلیغ اسلام و فرهنگ انقلابی دارند ارزشگذاری و سنجیده می گردند.


اما هنرمندانی که در سالهای حاکمیت ولایت فقیه بر این مرز و بوم در غربت زیستند و در غربت با زندگی وداع گفتند و یا در فقر و تهیدستی در ایران آخوند زده زندگی کردند و حاضر نشدند که اثرات هنری خود را در سبد ایدئولوژی-سیاسی جمهوری اسلامی بفروش بگذارند؛ با زندگی مستقل خود نشان دادند که همانطور که هنر یک اثرِ خودمختار است، هنرمند نیز یک موجود خودمختار و مستقل می باشد. آنان با زندگی و حتی مرگشان نشان دادند که هنر در واقع همان خودِ زندگی است، و اثر هنری در حقیقت تلاشی است برای خلق یک دنیای انسانی تر و مستقل تر، در کنار و در برابر دنیای واقعا موجود.
  
در دنیای واقعا موجود جمهوری اسلامی اما "شورای مهندسی فرهنگی شورای عالی انقلاب فرهنگی" آیین نامه سبک زندگی ایرانیان" را به وزارتخانه ها و نهادهای دولتی ابلاغ می کند، رادیو زمانه در این زمینه می نویسد: "به گزارش دبیرخانه شورای عالی انقلاب سند نقشه مهندسی فرهنگی آماده شده. به گفته محسن پرویز در این سند، برنامه‌های مدون و مسیرهای مشخص برای دستیابی به اهداف فرهنگی نظام اسلامی که همه جنبه‌ها و شئون زندگی را در برمی‌گیرد تبیین و ترسیم شده است. به گفته آقای محسن پرویز در نقشه مهندسی فرهنگی مباحثی مانند پیوست فرهنگی، سبک زندگی، جنگ نرم و همچنین ساماندهی مدیریت دستگاه‌های فرهنگی مورد توجه قرار گرفته است. نخستین بار آیت‌الله سید علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی در دیدارش با اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی از تعبیر «پیوست فرهنگی» استفاده کرد. او در آن دیدار گفته بود: "برخی اوقات ممکن است، تصمیم‌گیری‌ها و مصوبات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و حتی علمی، تبعات منفی فرهنگی در جامعه به وجود آورد که دلیل آن نبود پیوست فرهنگی است"."


در دنیای واقعی جمهوری اسلامی کانون نویسندگان، کانون حامیان "فتنه" معرفی می شود و با مسجد ضرار در صدر اسلام مقایسه می گردد. در دنیای واقعیِ آقای خامنه ای "فعالیت های فرهنگی و هنری مستقل هنرمندان رخنه های بسیار خطرناک فرهنگی" معرفی می گردند. در زیر پرچم این ولایت هنرمندان و ادیبان مستقل ملت ما در تنهایی، غربت، خاموشی و فقر با زندگی وداع می گویند. در دنیای واقعی جمهوری اسلامی هم هنرمندان و هم اثراتشان کم ارزش و بی مقدار جلوه داده می شوند، همانگونه که با مجسمه های برنزی و سرامیکی آقای تناولی به هنگام تخلیه منزل ایشان برخورد شد.


آری، هنر در نزد جمهوری اسلامی فقط سمبل و وسیله ای است برای تبلیغ اسلام و فرهنگ انقلابی، ابزاری است برای "ارشاد" مردم، همانطور که وزارت خانه مربوط به امور فرهنگی در جمهوری اسلامی همواره تحت عنوان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نامگذاری شده است که آن نیز شعبه ای است از "دارالتبلیغ اسلامی" در حوزه علیه قم. اصولا روحانیت وظیفه ای جز ارشاد و راهنمایی مردم برای خود قائل نیست، که در این میان هنر مستقل که وظیفه ای جز بیان احساس و زیبایی هایی زندگی ندارد، اولین آماج حمله های ارشادگرایانه روحانیت بوده و خواهد بود.



۱۳۹۲ اسفند ۲۵, یکشنبه

پایانی بر تشویش ها ونگرانیهای رهبر جمهوری اسلامی متصور نیست!


نیکلاس ماکیاولی جمله ای به این مضمون در کتاب معروف خود "شهریار" آورده است:
"اهدافی که مردم دنبال می کنند بالاتر از اهدافی است که نخبگان، الیت و اشراف جامعه در مقابل خود ترسیم می نمایند؛ به این خاطر که آنها همواره می خواهند مردم را تحت کنترل خود در آورند، چیزی که مردم بر نمی تابند. به همین علت کسانی که قدرت سیاسی را در دست دارند هیچگاه خود را در برابر مردم مصون احساس نمی کنند، مردمی که بیشمارند و قدرتمداران را دشمن خود می شمارند."

ماکیاولی در این جمله روی یک واقعیت تاریخی که همچنان قابل ردیابی است انگشت می گذارد. یکی از ویژگیهای مشترک اکثر حکومت های استبدادی این است که معمولا اقلیت بسیار ناچیزی، از نظامیان، نخبگان، الیت و ثروتمندان در راس قدرت قرار دارند، که بدلیل قرار داشتن در موقعیت یک اقلیت، همواره در نگرانیِ شورش مردم از یک طرف و بی انگیزه شدن طرفداران خود از طرف دیگر، بسر می برند.

آیت الله خامنه ای در دیدار با مجلس خبرگان می گوید: "یك مسئله مهم هم فرهنگ است كه آقایان هم معلوم شد نگرانی دارید، بنده هم نگرانم".... وی در ادامه از نگرانی های خود از بدبین شدن مردم و از دست دادن جوانان میگوید: "با مسائل فرهنگی، شوخی نمی‌شود كرد، بی‌ملاحظه‌گی نمی‌شود كرد. اگر چنانچه یك رخنه فرهنگی به وجود آمد مثل رخنه‌های اقتصادی نیست كه بشود آن را جمع كرد، پول جمع كرد، یا سبد كالا داد و یا یارانه نقدی داد. به این آسانی دیگر قابل ترمیم نخواهد بود. مشكلات زیادی دارد و واقعاً باید قدر جوانان مؤمن و انقلابی را همه بدانند، این جوانان مؤمن و انقلابی‌اند كه روز خطر سینه سپر می‌كنند، هشت سال جنگ تحمیلی می‌روند توی میدان اینها هستند. افرادی كه با چشم بدبینی به آنها نگاه می‌كنند یا مردم را بدبین می‌كنند خدمت نمی‌كنند به كشور به استقلال كشور، به پیشرفت كشور به انقلاب اسلامی خدمت نمی‌كنند. این جوانان را باید حفظ كرد." وی پیشتر از این نیز ابراز نگرانی کرده بود: "تحصیل حدود دو میلیون دانشجو از سه میلیون و نیم دانشجوی كشور دررشته های علوم انسانی نگران كننده است"

آیت‌الله مکارم شیرازی در یکی از سخنرانی های خود می گوید:‌" بعد از روی کار آمدن دولت جدید، بر خلاف نظر آقای روحانی، عده‌ای احساس کردند که می‌شود خطوط قرمز را شکست و آزادی بی‌قید و بند را در جامعه رواج داد؛ این نگرانی کماکان وجود دارد.وی، ایستادگی محکم را بر روی مبانی اسلام را از ضروریات نظام معرفی کرد و افزودند: باید بر روی مبانی اسلام، محکم ایستادگی کرد وگرنه دشمن در مقابل توهم می‌کند که ما موضع انفعالی و تأثیرپذیری به خود گرفته‌ایم."

با وجودی که رهبری جمهوری اسلامی و روحانیون و نظامیان اطراف او، همواره در مقابل مردم ایران در اقلیت قرار داشته اند و یکی از نگرانی های همیشگی این بخش از حاکمیت جمهوری اسلامی از دست دادن موقعیت متزلزلشان بوده است – و از این بابت آنان نیز مشمول نظریه ماکیاولی در مورد نگرانی های اقلیت حاکم می شوند- اما این نگرانی ها، ترسها و مایوس شدن رهبری جمهوری اسلامی از پروژه اسلامیزه کردن جامعه ایران ریشه های بسیار عمیقتر از صرفا منافع اقتصادی و سیاسی طبقه حاکم دارند.

در گفته های رهبری جمهوری اسلامی و روحانیون طرفدار او، این تشویش ها و نگرانی ها با ترجیع بند توطئه های دشمنان ملت و اسلام تکمیل می شوند؛ وسپس همه آنها به تلاشهای دشمن برای به انحراف کشاندن جوانان نسبت داده می گردد. همچنین، از ابراز نگرانی های دائمی، بویژه در زمینه فرهنگ، همانطور که در این سخنان بطور غیر مستقیم به آن اشاره می شود، می توان بخوبی برداشت کرد که از نظر رهبر جمهوری اسلامی پروژه اسلامیزه کردن جامعه ایران نا موفق بوده و بدلیل اشاعه فرهنگ غربی در میان جوانان، جامعه ایران حتی در حال "عقبگرد" و دوری از دین و اسلام است و بسوی عرفی شدن گام بر می دارد.

"نگرانی"، "عدم رضایت"، "یاس" و "احساس عقبگرد" که در حال حاضر در سخنان و گفته های راس نظام جمهوری اسلامی، بویژه آیت الله خامنه ای و روحانیون طرفدار او موج می زنند، بسیار فراتر از نگرانی هایی است که ماکیاولی به آن اشاره می کند. این نگرانی ها و یاس ناشی از عدم موفقیت، در کنار منافع اقتصادی و سیاسی، ریشه های فلسفی و جهان شناسانه نیز دارند. به این معنی که نگرانی های این بخش از حاکمیت در حقیقت نمایش و بروزی است از "منفی گرایی"، "سیاه و تاریک دیدن همه چیز" و "بد بینی"، که ریشه های آنرا در درجه اول باید در اعتقادات مذهبی و نوع نگاه به جهان از دیدگاه اسلام جستجو کرد.

البته روش و منش منفی گرا و بدبین می توانند بتدریج تبدیل به واقعگرایی و رئالیسم نیز بشوند، کما اینکه اروپای عصر روشنگری بتدریج این پروسه را طی کرد و با عبور از دوران مدرنیسم به پست مدرنیسم نگاه منفی و بدبینانه به جهان جای خود را به نگاه واقعگرایانه داد. این قانونمندی اصولا در مورد روحانیون حاکم بر ایران نیز باید صادق باشد، کما اینکه سیاست نرمش قهرمانانه آقای خامنه ای نشانی از پذیرش واقعیت های غیر قابل اجتناب بود؛ و یا پذیرش روحانی و عدم مخالفت با کاندیداتوری وی و اصرار بیش از حد خامنه ای در مشارکت مردم در انتخابات، حتی اگر این نظام را قبول ندارند، همه نشانی از واقع گرایی دارند. اما ابراز نگرانی های او و سایر روحانیون دستگاه ولایت نشان می دهد که این اقلیت همچنان بین نظام فکری-فلسفی و دینی خود و واقعیت های سر سخت این جهان دست و پا می زنند و بهر وسیله ای، با برخورداری از قدرت نظامی و امنیتی و اقتصادی، کمر بر ممانعت از گسترش فرهنگ و اندیشه سکولار و واقعگرا و عرفی در جامعه ایرانِ امروز بسته اند.

بر مبنای آموزشهای دینی، این دنیا عرصه جنگ بین انسان، بعنوان نماینده خدا بر روی زمین، و شیطانِ رانده شده از درگاه خداوندی است. مطابق متون اسلام، در حقیقت این تضاد بین "خیر و شر" و "جنگ بین شیطان و خدا" هستند که سرئوشت نسل آدمِ رانده شده از بهشت را رقم می زنند؛ که انسان تنها در صورت موفقیت در مبارزه با شیطان جواز بازگشت به بهشت را خواهد گرفت.

از نظر اسلام، منبع اصلی شر همانا ملائکه ای است بنام شیطان که بدلیل سرپیچی از فرمان الهی مبنی بر سجده و تعظیم بر مخلوق جدید او یعنی آدم، از بهشت رانده شد.همانطور که در این متون آمده است شیطان نیز در هنگام رانده شدن از بهشت، اعلام می کند که وی همواره خواهد کوشید که انسان را گمراه نماید و از درگاه الهی دور سازد. در آیات مربوط به این داستان که در سوره دوم قران به تفصیل آمده است، خداوند بدلیل سرپیچی شیطان از وی، او را کافر خطاب می کند. که همانطور که می دانیم در آیات و سور دیگر قران مخالفین محمد و دشمنان وی نیز بعنوان کفار شناخته می شوند.
با بکار گیری الفاظ مشابه در تفسیر موقعیت شیطان و مخالفین پیامبر اسلام (بعنوان کفار و مشرکین)، در حقیقت از نظر قران و اسلام دامنه مبارزه و جنگ بین "خیر وشر"، "خدا وشیطان" و "کفر و ایمان" به زندگی انسانِ رانده شده به زمین نیز کشیده می شود و دنیای آدمی عرصه و میدانی می گردد از جنگ بین خدا و دشمنان خدا و مبارزه دائمی بین "اسلام وکفر" و "حق و باطل".

این نحوه نگرش به روابط انسانها در این جهان، که از دو جبهه بین حق و باطل تشکیل شده است، یکی از دکترین های اصلی نظام جمهوری اسلامی و رهبری آن و روحانیون حامیش را تشکیل می دهد. در سخنرانی نیست که آیت الله خامنه ای از دشمنان ملت و اسلام صحبت نکند و در سخنانِ دیگر مقاماتِ این نظام نیز، بویژه جناح راست سنتی، کلمه "دشمن" از رایج ترین کلمات است.

این نوع نگرش دوئالیستی به جهان و جنگ دائمی بین خیر وشر، اما با آروزی های اتوپیایی و ظهور یک نجات بخش نمی تواند تکمیل نشود. تفسیر شیعی از اسلام و اعتقاد به امام زمان و زمان ظهوردر واقع داروی آرامش بخشی است برای معتقدین به این مذهب که باید امید خود را حفظ کنند، زیرا که جنگ بین خیر وشر به سرانجام خوشی ختم خواهد شد و مهدی نامی خواهد آمد و ما را از چنبره و بن بستِ تضاد بین حق و باطل نجات خواهد داد.

در واقع این تفکر بتدریج با پارامتر های اعتقادی دیگر از جمله: "این دنیا موقت است" و باید برای بازگشت به بهشت موعود آماده شد"، یا "این دنیا عرصه شیطان و نیروهای شیطانی" است و "باید با دعا و روزه به خداوند پناه آورد تا زمان وعده داده شده فرا رسد"، بتدریج تکمیل و تکمیل تر می شود؛ و تبدیل به یک دستگاه دینی تمام عیار که شرایع و توضیح المسائل خود را دارد و آداب و مقررات روزانه انسان را برای دعا و نماز و دیگر فعالیت ها تعیین می کند (مفاتیح الجنان) می گردد.
البته تضاد بیا خیر وشر و این نگرش دوئالیستی به جهان و خوب و بد کردنِ وقایع صرفا مختص مذاهب نیست، ریشه های این نحوه نگرش را می توان در فلسفه یونان باستان نیز جستجو کرد. افلاطون در آثار خود بارها علت حضور شرارت و اتفاقات ناگوار و بد را در امیال و خواسته های منحرف کننده انسان می داند و وظیفه فیلسوفان را توضیح و توجیه این واقعیت میداند: "که چرا با وجودی که این جهان اهداف خوب و متعالی دارد این اندازه شرارت و بدی و حوادث ناگوار اتفاق می افتند و بنابراین فرایند تعالی و رشد این جهان را به تاخیر می اندازند."

ارسطو در نظریات خود در زمینه علت وجودی شرارات و بدی در این جهان بر این نکته انگشت می گذارد که انسان بدلیل افراط در لذت بردن از مواهب زندگی دست بکارهای بد و شرارت می زند، در حالیکه فکر می کند که در حال انجام یک کار خوب است. وی نیز ریشه این بدیها و شرارت ها را در نهایت در انسان جستجو می کند و زیاده روی وی در لذت از زندگی را موجب بروز حواث منفی و ظهور شرارت می داند.

سِنت اگوستین اسقف معروف سده ششم پس از میلاد مسیح، سرانجام پس از جستجوهای بسیار پاسخِ به سوال "علت وجودی شرارت چیست؟" را در میسحیت می یابد، که بعدها پس از سقوط رم باستان، به نظریه خود جنبه جهان شمول تری نیز می دهد و اعلام می دارد که اصولا جهانِ خیر و شر تقسیم شده است بین "جهانِ خدا"، نماینده خیر، و "جهانِ انسان"، نماینده شر . بعدها اسقف های و دین شناسان مسیحی دوران قرون وسطا پا را از این فراتر می گذارند و منبع اصلی شر را به اراده آزاد انسان که مانع از اطاعت از فرامین و آموزشهای الهی که در انجیل منعکس شده اند نسبت می دهند و به این طریق جنگ بین خیر و شر را به عرصه و میدان زندگی روزانه مردم می کشانند.

در آغاز دوران روشنگری نیکلاس ماکیاولی از جمله اولین اندیشمندان و متفکرین این عصر بود که سعی نمود موضوع خیر و شر و اخلاقیات بر خاسته از این نوع نگرش را از بحثهای سیاسی خارج کند و سیاست و سیاست مداری را در ارتباط با قدرت و تمایلات قدرت طلبانه قرار دهد. وی اعلام می کند که شرارت الزاما و همیشه از دشمنان سرچشمه نمی گیرد بلکه حتی از نیروهای خودی و جبهه ای که به آن تعلق داری نیز می تواند سرمنشا بگیرد؛ و انتخاب درست سیاسی الزاما یک انتخاب اخلاقی و خوب نمی تواند باشد.

پس از آغاز دوران روشنگری، بتدریج بسیاری از فلاسفه دوران رنسانس و سپس دوران مدرن به این نتیجه می رسند که انسان نه خوب است و نه بد، که در میان آنان توماس هوبز نقش بسیار برجسته ای دارد. بعقیده وی انسانها بر اساس منافع خود دست به انتخاب می زنند و وارد عمل می شوند. وی برای ایجاد تعادل بین تمایلات و انگیزه های متفاوت انسانها نظریه قراردادهای اجتماعی خود را می پردازد که همچنان یکی از مبانی مهم نظری در فلسفه و اندیشه سیاسی است. اسپینوزا، فیلسوف هلندی نیز اعلام نمود که اصولا خیر و شر وجود خارجی ندارند و این ما انسان ها هستیم که این مفاهیم اخلاقی را خلق کرده ایم .

این نظریات فلسفی در اواخر قرن نوزده ام با افکار و آثار فردریش نیچه تکمیل تر می شوند. وی با اعلام مرگ خدا ( به عنوان سمبل مطلق خیرو خوبی) گامهای اولیه برای ورود به دوران پست مدرن و عبور از جنگ بین خیر و شر را بر می دارد و انسان را فرا می خواند که فراسوی خیر و شر بیندیشد و عمل نماید.

البته بسیاری از فلاسفه اوراخر دوران مدرن و اوایل دوران پست مدرن از جمله نیچه و هایدگر به نهیلسیم و پوچ و منفی گرایی متهم می شوند، زیرا که این فلاسفه با نفی وجود خارجی خیر وشر و اعلام بی هدفی این جهان انسان را دچار سردرگمی و نا امیدی کرده اند. اما هردوی آنان در آثار خود اعلام می کنند که بی هدفی این جهان و نبود خیر و شرِ مطلق به مفهوم انفعال و دست روی دست گذاشتن و کنج عزلت برگزیدن نیست، بلکه اصولا زندگی انسان مملو از چالشها و دشواری هایی است که تنها از طریق دست و پنجه نرم کردن با آنها و اِعمال اراده برای تغییر این جهان است که می توان روحیه مثبت و شاد خود را حفظ کرد.

اتفاقا مذاهب و اندیشه های فلسفیِ مبتنی بر دوئالیسم و "جنگ بین خیر و شر" هستند که انسان را دچار نا امیدی و یاس کرده و می کنند. زیرا تاریخ پر رنج و ملالت انسان بارها به او اثبات کرده است که آینده تابناکی که این مذاهب وعده داده اند هیچگاه تحقق نیافته است؛ و بر خلاف چنین وعده هایی، همواره دیده اند و تجربه کرده اند که اتفاقا همین منادیان بهشت و "پایان رنج و مشقت انسان" خود تا چه اندازه در مال و ثروت و رفاه غوطه می خورده اند و کاخ های با شکوه خود را بر کوخهای مردم استوار کرده اند.

در حقیقت گزاره های اعتقادی "جنگ دائمی خیر وشر"، "انتظار دائمی برای ظهور امام زمان"، "پَست و ناچیز شمردن این دنیا" و "آروزی پیوند مجدد با خدای خود در بهشت موعود" از جمله عوامل اصلی در احساس نگرانی دائمی، تشویش و یاس رهبر جهموری اسلامی از شکست ها و عقب نشینی های پی در پی و از دست دادن پیروان خود می باشند، که ظاهرا پایانی برای آنها نمی توان تصور کرد.

در قاموس آنان شادی وسرور و جشن و پایکوبی نمادی از شر و عامل منحرف کننده و باعث فراموش کردن این به اصطلاح حقیقت است که این "دنیا سرای موقت است" که تنها با گریه و عزاداری و دعا و نماز می توان آنرا سپری کرد و تحمل نمود. در همین رابطه آقای مکارم شیرازی در یک استفتا اعلام می کند که در ایام عزاداری فاطمیه که مصادف است با ایام نوروز، باید به سوگواری پرداخت تا جشن و سرور.

واقعیت این است که در دین اسلام و بویژه شیعه جشن و پایکوبی معنایی ندارد. تنها جشنی که شیعه به آن اعتقاد دارد جشن نیمه شعبان است که آنهم اتفاقا به این دلیل است که تولد امام زمان یاد آور یکی از اصول پایه ای اسلام از نوع شیعی آن است که مومنین و پیروان شیعه سرانجام بدست مهدی از رنج این دنیایی نجات پیدا می کنند و وارد عصر طلایی عدل و امامت می شوند.

یکی یگر از عوامل نگرانی و نا امیدی رهبر جمهوری اسلامی و روحانیون طرفدار ولایت در این واقعیت نهفته است که علی رغم تلاشهای آنان برای اسلامیزه کردن جامعه ایران و توجه مردم به دین و عبادت و عزاداری، می بینند و می شنوند که برخلاف روحیه منفی، افسرده و چشمان همواره گریان رهبر و هشدارهای روزانه او بر فراموش نکردن توطئه های دشمن، مردم ایران با وجود شرایط بسیار سخت زندگی در زیر چطر سرکوب فرهنگی و سیاسی نظام ولایت همچنان روحیه مثبت خود را حفظ کرده اند و به اشکال مختلف شادی و سرور و خنده را حتی با جوک ها و شوخی هایشان زنده نگاه می دارند؛ و  نیز، علی رغم فتاوی روحانیون و کنترلهای دولتی چهار شنبه سوری و نوروز را بطور گسترده جشن می گیرند؛ و مراسمی مانند عاشورا را نیز تبدیل به کارناوال میکنند که حتی صدای آقای خامنه ای را در می آورد که "“هیئت‌ها نمی‌توانند سکولار باشند؛ هیئتِ امام حسینِ سکولار ما نداریم." و یا در ایام "ارتحال" بجای عزاداری به "عیش و حال" می پردازند.




۱۳۹۲ اسفند ۱۸, یکشنبه

زندگی در بحران و آرزوهای اتوپیایی

جای تعجب نیست در شرایط و دورانی که جمهوری اسلامی دست بگریبان بحران های گوناگون داخلی و بین المللی است، مقامات این نظام از جمله احمد جنتی صحبت از نزدیک شدن زمان ظهور امام زمان می کنند. چندی پیش نیز علی سعیدی نماینده آیت الله خامنه ای در سپاه پاسداران بر اهمیت "آمادگی داخلی و بین المللی" برای ظهور امام دوازدهم شیعیان تاکید کرده بود. احمدی نژاد نیز گاه و بیگاه بشارت نزدیک شدن زمان ظهور را می داد و هنگامی که طرفدارانش از او پرسیدند که آیا برای دوره های بعدی ریاست جمهوری کاندید خواهد شد در پاسخ گفت که لزومی ندارد زیرا امام زمان بزودی ظهور خواهد کرد.
اگرچه بحرانهای سیاسی و نظامیِ دنباله دار در منطقه خاورمیانه واخیرا در اوکراین و جزایر کریمه- که نشان از ساختاری بودن این بحرانها و تشنجات دارد، بطوریکه هنوز شعله های جنگ در یک نقطه خاموش نشده است آتش جنگ در منطقه ای دیگر شعله ور می شود- ظاهرا هریک دلایل و عوامل خاص سیاسی و جغرافیایی خود را دارند، اما می توان گفت که اکثر این بحرانها از یک منظر شبیه بهم هستند و حاکی از یک نگرش خاص به جهان و انسان می باشند.

چه آنها که از سر ناچاری و گرفتاری در بن بست بحرانهای خود ساخته- همانند راستگرایان افراطی جمهوری اسلامی- آرزوی ظهور امام زمان می کنند و در انتظار اتوپیای جامعه امام زمان نشسته اند؛ و چه آنانی که برای تحقق اراده گرایانه طرحها و برنامه های خود دست به لشگر کشی می زنند و یا آرزوی آغاز جنگ جدیدی با شیطان بزرگ می کنند (آنطور که امام و رهبرشان می کرد)، در یک نقطه به اشتراک نظر و هدف می رسند. هردو اتوپیایی فکر می کنند؛ زیرا هیچیک عادت نکرده اند، یا نیاموخته اند و یا نتوانسته اند بپذیرند که بحران و کمکش بین انسانها جزیی از طبیعت انسان و این جهان است؛ که نه آنرا می توان با امیدهای اتوپیایی از بین برد و حل کرد و نه می توان آنرا از طریق حذف طرف مقابل و دشمن خویش از میان برداشت.

اصولا این سوال که چگونه می توان جامعه بشری را به سامان و آرامش و صلح رساند، به اندازه تاریخ انسان هوشمند و اجتماعی قدمت دارد. اما در شرایط کنونی، که آتش جنگ و یا تهدید آغاز جنگ دیگری اذهان مردم و سیاست مداران را بخود مشغول داشته است، بار دیگر این سوال مطرح می شود که چگونه می توان این کشتی طوفان زده را به ساحل ثبات، آرامش و صلح رساند.

در این میان البته سیاست مداران و رهبران دول، بویژه دول قدرتمند، بمانند همیشه، و همچنان، وعده دنیایی بهتر و برقراری صلح و آرمش را، با باز کردن چشم اندازهایی که تنها از طریق حذف تروریسم و شکست دشمنان ملت خود قابل ترسیم و تحقق هستند، داده و می دهند و برای توجیه لشکر کشی و دخالت های نظامی دست بدامان الگوهای اتوپیایی خود می شوند. الگوهایی که در دو نقطه متضاد و غیر قابل عبور در برابر هم قرار می گیرند که فقط با حذف الگوی متضادش قابل تحقق هستند.
هنوز فراموش نکرده ایم که حتی برخی از اندیشمندان و فلاسفه مانند فرانسس فوکویاما بعد از سقوط بلوک کمونیسم ندای پایان تاریخ را سر داد، زیرا که بعقیده او با سقوط بلوک شرق حقانیت کعبه آمال لیبرالیسم به اثبات رسیده و جامعه بشری به الگوی برتر و ایده آل خود دست یافته است. وی نیز و اندیشمندان و متفکرین شبیه او نیز اتوپیایی می اندیشیدند و معتقد بودند که "لیبرالیسم به یک جریان غالب و مسلط تبدیل شده ‌است، که همهٔ کشورها و جوامع باید، در برابر آن تسلیم شوند، زیرا آخرین حد تلاش‌ها و مبارزات ایده‌لوژوی‌های مختلف در نهایت در قالب ایدولوژی (لیبرال دمکراسی) سربرآورده‌است. بنابر این تصور این که نظام سیاسی بهتر و مناسب‌تری به عنوان آلترناتیو و یا بدیل جایگزین این نظام شود وجود ندارد". البته وی بعد ها با اشغال عراق، که آن نیز نشان دیگری از اعمال اراده گرایانه طرح خاورمیانه بزرگ (در واقع اتوپیای نئولیبرالیسم برای این منطقه) بود مخالفت کرد و از طرح نظریه پایان تاریخ خود دست برداشت.

رهبران جمهوری اسلامی نیز همواره یا در هنگام بن بست در چنبره بحرانهای داخلی وخارجی  به خدا پناه برده اند و قضاوت و گرفتن حق خود را به آن دنیا و سحرای محشر حواله داده اند؛ و یا سعی کرده و می کنند که سپاهیان پاسدار انقلاب اسلامی را با بشارت آماده شدن شرایط  ظهور امام زمان سرپا و با انگیزه نگاه دارند. همانطور که رهبری سازمان مجاهدین خلق همواره از این حربه استفاده کرده و با وعده های توخالی و پوچ سعی داشته است نیروهای خود را در اطراف رهبری این سازمان نگاه دارد.    

اتوپیا اندیشی و اتوپیایی عمل کردن یک سنت دیرین بشری است، این نحوه نگرش در واقع، از زمانی که بشر در آروزی دنیایی بهتر به خلق مذاهب و اعتقادات ماورایی پرداخت، آغاز می شود و تا دوران مدرن ادامه می یابد. اتوپیای مذهبی و دینی، جامعه ایده آل و بهشت موعود خود را در دنیایی دیگر ودر آسمانها جستجو می کند و اتوپیایِ مدرن، آنگونه که توماس مور ترسیم می کند (در کتاب اتوپیا در سال 1516) جزیره ناشناخته ای می شود در جایی در یک دنیای جدید. هردو اتوپیا اما جامعه ای به تصویر می کشند که کامل است، عنصر زمان در آن نقشی ندارد و همه روابط و مناسبات آن دقیقا سازمان داده شده اند. در این جامعه اتوپیایی، آدمیان فقط کارهای خوب می کنند، البته نه به این علت که ذاتا خوب هستند، بلکه اطاعت از قوانین و مقررات و سازمانها و نهادهایی که این مقررات را ضامنند و به اجرا می گذارند، موجب می شود که کسی خطایی مرتکب نشود.
تاریخ بشریت اما نشان می دهد که اندیشه و خواست اتوپیا سازی چه عواقب خطرناکی بدنبال داشته است، بطوریکه می توان گفت یکی از پیش زمینه ها و عوامل مهمِ توجیه کننده و انگیزه بخش برای آغاز اکثر جنگهای بزرگ و دامنه دار، از دوران جنگهای صلیبی تا جنگ جهانی دوم جهانی همانا اندیشه و تفکر خطرناک اتوپیا سازی و هدایت آمرانه انسان بسوی اتوپیا بوده است.

حتی جنگهای اخیر در منطقه خلیج فارس از جنگ ایران و عراق گرفته تا لشکر کشی امریکا به عراق توسط اینگونه اندیشه ها و تفکرات حمایت می شده اند. خمینی می خواست انقلاب اسلامی را صادر کند و جرج بوش پدر و پسر به نمایندگی از جناح های راست افراطی نئولیبرالیسم می خواستند که طرح خاورمیانه بزرگ را به اجرا بگذارند. که هردو نتیجه ای جز کشتار انسانهای بیگناه، آوارگی مردم و تخریب ساختارهای اجتماعی و اقتصادی و آغاز جنگهای فرقه ای و قومی نداشتند.
واقعیت این است که تمامیت اندیشی، و اعلام و ادعای در اختیار داشتنِ کلام آخر و همچنین پیش بینی پایان جهان در درجه اول از آن مذاهب تک خدایی و دارای کتاب یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام، بوده است و این مذاهب بوده اند که تفکر اتوپیایی را به فرهنگ جوامع متعلق به خود تزریق کرده اند. حتی می توان گفت که متاثر از آموزشهای دینی این مذاهب بود که برخی از فلاسفه و اندیشمندانِ پس از قرون وسطی با برداشتهای افراطی از نتایج و محصولات فلسفی عصر روشنگری بتدریج به این نتیجه رسیدند که جامعه ایده آل و آرمانی توسط خود انسانها نیز می تواند و باید در همین دنیا تحقق پیدا کند، حتی در صورت لزوم با اعمال زور و خشونت و گیوتین.

نتایج جهان سوز و خانمان برانداز تفکر اتوپیایی و تحقق اراده گرایانه جامعه ایده آل سرانجام اندیشمندان و فلاسفه دوران پست مدرن را به این نتیجه رساند که می بایست دست از اتوپیا سازی (چه از نوع آسمانی و چه زمینی آن) و مطلق اندیشی برداشت و انسان را بعنوان محصولی از فرایند تکامل طبیعی پذیرفت. موجود و محصولی که خشونت و اراده معطوف به قدرت جزو ذات و واقعیت وجودی او است و بنابراین باید یاد گرفت که با این واقعیت ها زندگی کرد، پذیرفت که بحران و تضاد، خشونت، آرامش و تعادل وجوه مختلفی از انسان و جامعه بشری است و این آرزو و آمال را از سر خارج نمود که سرانجام روزی خواهد رسید که جامعه ایده آل و روابط انسانی کامل و بدون نقصی پدید آید که در آن از ظلم و خشونت اثری نباشد.
ژان پل سارتر می نویسد: "انسان چیزی جز یک پروژه و فرایند نیست، وجود او تنها به اعتبار نقطه و مرحله ای که به آن دست می یابد اصالت پیدا می کند، او چیزی نیست جز یک مجموعه از رفتار ها و اَعمالی که به زندگی او معنی می دهند". حتی می توان پا را فراتر از این گذاشت و ادعا کرد که به اعتبار ذات خطاپذیر انسان و زندگی مملو از خشونت، جنگ و همنوع کشی، زندگی چیزی نیست جز تلاش نا امیدانه انسان برای دست یابی به یک تعادل در محیط زیست خود.

این نا امیدی را اما می توان به امید تبدیل کرد اگر دست از آرزوها و آمال اتوپیایی برداشته شود و انسان بپذیرد که بحران و تضاد و حتی خشونت را هیچگاه نمی تواند بطور کامل از زندگی و روابط اجتماعی خود حذف کند. یاد گیرد که صلح و آرامش و تعادل اجتماعی به معنی نبودن بحران و جنگ و خشونت نیست، بلکه به مفهوم استفاده از روشهای معقولتر و صلح آمیزتر برای کنترل این بحرانها و تضادها و راهنمایی آن به مسیری است که کمترین خسارت را به انسان و جوامع بشری وارد آورد.
از این طریق است که انسان کشف کرده و خواهد کرد که اتفاقا امید به دنیایی که هرگز و هیچگاه تحقق نیافته است و همچنین قولهای نسیه و بی پشتوانه مذاهب، خودشان در درجه اول عامل یاس و بی اعتمادی مردم به تمام وعده وعیدهای امام زمانی و اتوپیایی بوده اند. 

البته انسان آنگاه می تواند با نا امیدی و یاس ناشی از رودررو شدن با این واقعیتِ سرسخت که اتوپیایی وجود ندارد و قرار نیست که یک جامعه کامل و انسان عاری از نقص ساخته شود، مبارزه کند که اگر واقعیت بشری خود و اصالت وجود خویش را بپذیرد و آنرا جایگزین فلسفه ها و یا مذاهب آرمان خواه و یا خداپرست نماید، بیاموزد که چگونه با بحرانها و تضاد دست و پنجه نرم کند و یا حتی با آنها کنار بیاید زیرا که نه قرار است و نه می توان آنها را بطور کامل حذف کرد.

فرایند گذار از ناامیدی و یاس ناشی از وعده های اتوپیایی و پوچ به سوی امید و انرژی برخاسته از پذیرش واقعیت ها و ویژگیهای گاها متضاد انسانِ زمینی در حقیقت همان فرایند این دنیایی و سکولار شدن انسان و روابط انسانی است. روابطی که تنها بر اساس قوانین و مقررات مبتنی بر حقوق اساسی بشر تنظیم شده اند و بجای وعده یک جامعه ایده آل و نمونه فقط بر حقوق برابر انسانها تاکید می ورزد.

این فرایند اما مدت ها است که در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی آغاز شده است، و اکثریت مردم به بشارت ها و وعده های مقامات جمهوری اسلامی مبنی بر فراهم شدن شرایط ظهور امام زمان بدیده تمسخر می نگرند و آگاهند که این وعده ها صرفا در نزد نیروهای امنیتی و نظامی وابسته به این نظام خریدار دارند. مردم بخوبی متوجه اند که زمانی که هاشمی رفسنجانی شکایت تقلب در انتخابات را به درگاه خداوند می برد و سپس سکوت پیشه می کند، و یا مقامات این نظام سعی می کنند که خود را با یاد دوران امام خمینی که وی آرزوی جنگ با امریکا را داشت گرم نگاه دارند و یا وعده ظهور امام زمان می دهند، در حقیقت دست خود را در مقابل بحرانهای خود ساخته به علامت تسلیم بالا برده اند.
   

۱۳۹۲ اسفند ۱۱, یکشنبه

زمانی برای بیداری ادبی و پوست انداختن جامعه ایران


 پس از آنکه معاون فرهنگی-اجتماعی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رمان زوال کلنل محمود دولت آبادی را یکی از ضد انقلابی ترین رمانهای پس از انقلاب اسلامی نامید و شایعه گرفتن مجوز چاپ این کتاب را یک انحراف بزرگ اعلام کرد، وزارت ارشاد جمهوری اسلامی با انتشار یک اطلاعیه شایعه داده شدن مجوز به این رمان و چاپ مجدد آثار هدایت را تکذیب نمود.

اگرچه داستانهای صادق هدایت، بویژه بوف کور و رمان زوال کلنل محمود دولت آبادی از نظر سبکهای ادبی و زمان نگارش تفاوت های بسیاری با هم دارند اما این دو اثر در یک زمینه مشخص به یکدیگر نزدیک می شوند. هر دو پس از یک انقلاب بزرگ سیاسی-اجتماعی به رشته تحریر در آمده اند و هر دو دغدغه های نویسنده را پس از دورانهای پر تلاطم سیاسی به تصویر می کشند. بوف کور و زوال کلنل آینه وار شرایط روحی، روانی و اجتماعی-فرهنگی پس از دو انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی و همچنین، سرنوشت مردم انقلاب زده را از دید نویسندگان آن منعکس می کنند. شخصیت های هر دو داستان چهره ها و سمبل های تاریخی این مرز و بوم را به نمایش می گذارند و یکی از موضوعات و دغدغه های ایندو نویسنده  کشمکش سنت و مدرنیته در جامعه ایران دوران مشروطه و انقلاب اسلامی است.

اصولا شاید بتوان گفت که یکی از نقشهای مهم ادبیات،  و رمان،داستان نویسی بویژه از نوع کلاسیک آن، طرح چالشها و سوالهای تاریخی انسان در زمینه فلسفه حیات و یا فلسفه تاریخ تحولات اجتماعی است. از این زاویه می توان گفت که شباهت هایی بین فلسفه و ادبیات کلاسیک وجود دارد. با این تفاوت که بحثهای فلسفی عمدتا بشکل تئوریک و پیچیده مطرح می شوند، در حالیکه در ادبیات، بویژه در گونه های کلاسیک آن، همان موضوعات فلسفی، تاریخی و دغدغه های انسانی می توانند در قالب داستان، رمان و شعر به رشته تحریر درآیند.

بر خلاف حوزه فلسفه که معمولا نظریات بشکل یک پاسخ مشخص فلسفی و یا اخلاقی ارائه می شوند، ادبیات بدون پاسخ صریح و مشخص به همان سوالهای فلسفی و تاریخی انسان، خواننده را همراه با رمان،داستان و شعر به دنیایی می برد که شخصیت های آن در آن زندگی می کنند و با این سوالها و چالشها دست بگریبانند. از این نظر می توان گفت که ادبیات آینه ای است که شرایط انسانی و تاریخی هر جامعه و چالشهای فلسفی، اخلاقی و فرهنگی وی را منعکس می کند.

اما این ویژگی ادبیات و به اعتبار آن انتظاری که از نقش آن می رود خود را در دوران پُست مدرن بارزتر از هر زمان دیگری برجسته می کند. به این معنی که در دورانی که بحثهای فلسفی از حالت کلاسیک و جهان شناسانه و ارائه دهنده یک جهان بینی خاص خارج شده و عمدتا در حد ارائه نظریات علمی-فلسفی در زمینه های مشخص و جزئیِ اجتماعی و انسانی محدود گشته اند- برای مثال حوزه های تخصصی فلسفۀ سیاسی، فلسفۀ تاریخ و انسان شناسی و غیره بوجود آمده اند و نیز فلاسفه این دوران در حوزه های خاصی به نظریه پردازی مشغولند تا ارائه یک سیستم کامل فلسفی- ادبیات کلاسیک ، رمان،داستان و شعر می توانند همچنان به سوالهای فلسفی انسان در مورد هستی و حیات و دغدغه های تاریخی و اجتماعی وی بپردازند.

بی حکمت نیست که برخی از فلاسفه پست مدرن سعی کرده اند که نظریات فلسفی خود را در قالب یک رمان و یا داستان مطرح کنند. برای مثال ژان پل سارتر که بیشتر به یک فیلسوف پُست مدرن معروف است نظریات فلسفی خود را در زمینه اصالت وجود (اگزیستانسیالیسم) در رمان تهوع به قلم می آورد و یا پیشرو تر از او فردریش نیچه نظریات فلسفی خود را در قالب  "چنین گفت زرتشت" مطرح کرد.

ادبیات کلاسیک علاوه بر اینکه می تواند بگونه ای دیگر به مسائل و پرسشهای فلسفی و تاریخی انسان بپردازد و بویژه در شرایط کنونی کمبود بحثهای فلسفی را جبران کند، در عین حال اما می تواند بازتاب کننده شرایط اجتماعی، سیاسی، تاریخی و حتی روانی جامعه نیز باشد. در یک شرایط زمانی خاص و در دورانی که جامعه در جستجوی راههای جدید و پوسته انداختن است، و انسان نیازمند نگاه جدیدی به خود و جهان می باشد ادبیات می تواند نقش بسیار مهمی بازی کند.

برای نمونه تولستوی در رمان جنگ و صلح آراء فلسفی‌اش را درباره تاریخ بیان می کند و توماس مان در رمان کوه جادو به مسئله زمان از دیدگاه فلسفی می پردازد، و یا داستایوفسکی در جنایت و مکافات نظریات فلسفی و اخلاقی خود را در زمینه معنا دار بودن یا نبودن حیات و بنابراین اخلاقی بودن یا نبودن مناسبات انسانی با خواننده در میان می گذارد.

در حقیقت ادبیات کلاسیک مانند فلسفه وسیله ای می شود برای بهتر فهمیدن انسان و جهان؛ و هر دو، والبته با روش خاص خود، پرسشهای فلسفی و تاریخی انسان و چالشهای وی را به رشته تحریر می آورند. منتها ادبیات کلاسیک و رمان بشدت تحت تاثیر شرایط اجتماعی و فرهنگی نویسندگان و خالقان آن هستند و قبل از اینکه پاسخ مشخص و آماده ای ارائه دهند، آینه ای در برابر خواننده خود می نهند و وی را به درون و اعماق داستان و شرایط روحی قهرمانان آن می کشانند و او را وادار به قضاوت می کنند. به همین اعتبار می تواند گفت که عمق و غنای رمان و ادبیات کلاسیک هر ملتی میزان آگاهی و بیداری آن ملت را در زمان انتشار آنها نشان می دهد. کما اینکه به جرات می توان گفت که ادبیات کلاسیک و جهانی شده نویسندگانی مانند ویکتور هوگو، تولستوی و داستایوفسکی در حقیقت نمودهایی از بیداری اروپائیان و پوست انداختن ملت و فرهنگ های اروپایی سده های اخیر می باشند.

در ردیف ادبیات کلاسیک معروف که نویسندگان آن شهرت جهانی پیدا کرده اند، متاسفانه از رمان نویسان ایرانی دورانهای اخیر تاریخ ایران خبری نیست و اگر به دورانهای پیشین تر بازگردیم تنها نام چند تن از شعرای پر آوازه این مرز و بوم را مانند سعدی، حافظ و مولوی در لیست ادیبان مشهور و شناخته شده مشاهده می کنیم. گذشته از این واقعیت، اما همان قانونمندی ذکر شده در مورد نقش و جایگاه ادبیات کلاسیک و رمان در مورد محصولات ادبی نویسندگان مطرح ایرانی نیز صادق است.

در سده های اول حاکمیت خلفای اسلام بر ایران شعرای ایرانی مانند ابوالقاسم فردوسی، منوچهری و فرخی سیستانی، برای پاسداری از زبان و فرهنگ ایرانی، مجموعه های فراموش نشدنی از شعر و ادب را خلق کردند. مجموعه هایی که بازتاب مقاومت فرهنگ و زبان ایرانی در برابر زبان و ادبیات تازی بودند و در پی پاسخی به نیازهای جامعه ایران آن زمان که در جستجوی هویت جدیدی بود به رشته تحریر درآمدند. در سده های بعد و پس از حمله مغول باردیگر ادبیان و شعرایی پدید می آیند که با شعر و ادب خود از فرهنگ و زبان ایرانی در برابر تهاجم خانمان برانداز مغول و تیمور حفاظت می کنند، که از میان آنان از شیخ سعدی، حافظ شیرازی و مولوی بعنوان معروف ترین شعرا و ادیبان این دوره می توان نام برد. همزمانی این شکوفایی های ادبی با حمله اعراب و سپس مغولها به ایران و تاثیرات پایداری که این اثرات ادبی بر زبان و فرهنگ ایرانیان داشته و دارند نشان می دهد که ادبیات کلاسیک در مقاطعی که یک ملت درگیر تقابلها و برخورد های فرهنگی و زبانی و قومی می شود تا چه اندازه می تواند در قالب شعر و رمان، در پرداختن به سوالها و چالشهای فرهنگی و فلسفی موثر بوده و نقش بازی کند.

خلق آثار ادبی و فرهنگی در ایرانِ سده های بعد، با وجودی که در همین دوران اروپا بتدریج از خواب قرون وسطایی بیدار می شد و وارد دوره روشنگری گردید، دچار وفقه ای چند صد ساله می شود. این دوران همزمان است با آغاز دوره صفویه، که بدلیل حدت تضاد بین شیعه و سنی و جنگهای دول صفوی و عثمانی، جامعه ایران از تقابل و مبادلات فرهنگی با اروپای در حال رشد باز می ماند. گویی که بر خلاف اروپای بیدار شده از قرون وسطی جامعه ایران با آغاز حکومت شیعی تازه به خواب و سکون ادبی و فرهنگی فرو می رود. در سراسر دوران صفویان شعر و ادبیات فارسی در محاق فرو می رود و بدلیل سرکوب و اختناق حاکم، شاعران و ادیبان از خلق آثار هنری جدید باز می مانند. ذبیح الله صفا در کتاب خود تاریخ ادبیات ایران می نویسد: با برتری يافتن شمشيرزنان بی فرهنگ سرخ كلاه و با چيرگی عالمان قشری ظاهربين، دورانی جديد از تنزل فكری، عقلی و ادبی در ايران پي ريزی شد كه نه تنها با سقوط حكومت صفوی از ميان نرفت بلكه هنوز و شايد تا ديرگاه نيز برقرار خواهد ماند”.

 اواخر دوران قاجار همزمان است با بیداری ایرانیان و به بدنبال آن جنبش های ادبی و فرهنگی در این مرز و بوم. این جنبش های ادبی با تداوم جنبش بازگشت به سبک قدیم ادبی عصر صفوفیه آغاز می شود و با آغاز جنبش مشروطه خواهی و مدرنیته در ایران به سبک و روش نو در داستان نویسی و شعر متحول می شود و شاعران و نویسندگانی مانند پروین اعتصامی، عشقی، عارف قزوینی، علی اکبر دهخدا، صادق هدایت به جامعه ایران تقدیم می کند. آثار این ادیبان بخوبی تلاطم های فرهنگی و اجتماعی این دوران و چالشهای جدیدی را که ایران عصر مشروطه با آن روبرو بود، به زبان شعر و داستان به تصویر می کشند و دغدغه های نسل های روشنفکر دوران مشروطه و پس از آنرا با خوانندگان خود در میان می گذارند.

 این مرور کوتاه بر سیر تحولات ادبی و فرهنگی ایرانیان نشان می دهد که ادبیات، رمان وشعر و اصولا اشکال مختلف فعالیت های هنریِ یک ملت همواره انعکاسی بوده اند از شرایط اجتماعی و تاریخی آن ملت. میزان غنا و جدیت و پیگیری در پرداختن به پرسشهای تاریخی و فلسفیِ یک نسل- در قالب ادبیات، رمان و شعر- نشان از زنده و پویا بودن آن نسل دارد. هرگاه ادبیات و فرهنگ در محاق و سکون فرو رفته است، یا آن ملت در یک حالت خلسه و گیجی و یا در خواب بسر می برده و یا در زیر سلطه حکام جابر و اختناق و سرکوب زندگی می کرده است. ادبیات یک ملت همواره آینه ای بوده است از شرایط روحی و روانی آن ملت. هر اندازه این آینه شفاف تر و بازگو کننده حقایق آن ملت و فرهنگ باشد، به همان اندازه آن ملت پویا تر و زنده تر بوده است.

در جمهوری اسلامی اگر کتاب هایی مانند کلنل اجازه چاپ نمی گیرند و یا به عنوان نمونه در سال ۱۳۸۹، کتاب‌های شعر فروغ فرخزاد و کتاب های هوشنگ گلشیری، صادق هدایت و محمود دولت آبادی از نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران جمع‌آوری می شوند، رمانهای معمولی و داستانهای کلیشه ای به آسانی اجازه انتشار می گیرند، که متاسفانه برخی از آنها نیز در صدر پرفروش ترین کتابهای داستانی قرار می گیرند.

رمان کشتی پهلو گرفته که یک کتاب مذهبی است که ماجرای ضربه به پهلوی فاطمه زهرا را از زبان شخصیت های مرتبط با زندگی وی تعریف می کند، حدود بیست و هفت بار چاپ می شود و چهار صد و هفتاد و چهار هزار جلد از این کتاب به فروش می رود. که البته بخش اعظم این رقم بالا احتمالا مربوط است به پخش اجباری این کتاب در کتابخانه های مدارس و مساجد.

حدود دویست و شصت هزار جلد از رمان بامداد خمار اثر فتانه حاج سید جوادی به فروش می رود. این رمان یک داستان کلیشه ای از یک دختر پولدار است که عاشق یک پسر فقیر می شود و با او ازدواج می کند. می گویند دلیل فروش گسترده این کتاب استفاده موفق از کلیشه های عامه پسند بوده است.

رمان "دا" از زهرا حسینی خاطرات یک دختر جوان را از روزهای مقاومت خرمشهر در زمان جنگ ایران وعراق بیان می کند. دلیل استقبال از این رمان پرداختن به جزئیات کمتر شناخته شده ای از جنگ دانسته شده است. در رمان هایی مانند "شب سراب"، "باغ مارشال"، "سهم من" نیز که مورد استقبال قرار گرفته اند، نیز از داستانهای کلیشه ای و عامه پسند استفاده شده است.

البته رمانها وداستانهای مانند "سو و شون"، "کلیدر"، "قصه های مجید"، "بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم" از نادر ابراهیمی و رمان فمینیستی "چراغ ها را من خاموش می کنم" - از زویا پیرزاد- نیز همواره مورد استقبال خوانندگان نیز بوده اند که دلیل آنرا یا باید بخاطر معروف بودن نویسنده آن و یا در رابطه با رمان "چراغ ها را من خاموش می کنم" فضای زنانه وفمینیستی این رمان دانست.

با این مرور کوتاه بر برخی از رمان های ایرانی در دهه های اخیر این سوال مطرح می شود که آیا جامعه ایرانِ پس از انقلاب اسلامی- با در نظر گفتن این واقعیت که این انقلاب و حاکمیت جمهوری اسلامی ملت ما و نسل جوان و پیشرو ایران را در معرض چالشهای بسیار اساسی و جدی در زمینه مذهب، اخلاقیات، آزادی و برابرهای جنسیتی قرار داده است- در زمینه های ادبی ورمان نویسی موفق بوده است؟

البته نگارنده هرگز بخود به این اجازه را نمی دهد که کار شعرا، داستان و رمان نویسان کشورمان را که در فضای سرکوب و کنترل دولتی آثار خود را ارائه می دهند، خرد و ناچیز بشمارد؛ اما حق این سوال را نیز برای خود قائل است که آیا فعالیت های فرهنگی و ادبی دهه های اخیر بازگو کننده و انعکاس دهنده شرایط اجتماعی-سیاسی پس از انقلاب اسلامی و بحرانهایی که نسل جوان پس از انقلاب با آن دست و پنجه نرم می کرده است، بوده اند؟ آیا محصولات ادبی و داستانیِ سالهای اخیر نقشی را که از ادبیات، رمان و شعر انتظار می رود، که همانا پرداختن به سوالها و چالشهای فلسفی و تاریخی یک ملت و به تصویر کشیدن شرایط انسانی و اجتماعی در یک مقطع تاریخی خاص می باشد، توانسته اند بخوبی ایفا کنند؟ و البته خواننده این یادداشت نیز حق دارد این سوال را مطرح نماید که آیا اصولا انتظار چنین نقشی از ادبیات و رمان، که باید انعکاس دهنده سوالهای فلسفی و تاریخی انسان باشد، انتظاری اصولی و واقعی است؟ اما اگر ادبیات، رمان و شعر بازتاب کننده شرایط انسانی در هر مقطع از شرایط اجتماعی نباشند، این نقش را از چه کسانی باید انتظار داشت؟