۱۳۹۷ فروردین ۲۹, چهارشنبه

زبان-گفتارهای برج بابلی و گرفتاری ها ما!

شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری مغشوش و درهم ریخته بنظر می رسد. شرایطی که گویی بی اعتنا نسبت به تصمیم گیرندگان و مسئولان جمهوری اسلامی و کنشگران و تحلیل گران سیاسی ایران راه خود را در پیش گرفته، بطوریکه پیش بینی آینده تحولات آن برای بسیاری از نظریه پردازان امر بسیار دشواری شده است.

این اغتشاش و در هم ریختگی را می توان بخوبی در اغتشاشات و اعتراضات دی ماه سال پیش و تظاهرات مال باختگان و کارگران و کشاورزان دید، که در آنها شعارها و خواسته های بسیار گوناگون و بعضا متضادی داده می شد. گاه در شعارها آرزوی بازگشت نظام پادشاهی شنیده می شد و گاه از "رهبر معظم" خواسته می شد که توجهی به مشکل مال باختگان و کارگران نماید. جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی نیز هر یک به تناسب جایگاه و ایدئولوژی خود سعی می کردند که این اعتراضات را به نفع خود تحلیل و مصادره کنند و تمامیت آنرا که بنظر من چیزی جز اغتشاش و سردرگمی و بی هویتی نیست، قطعه قطعه کنند و پس از گزینش قطعه مطلوب، آنرا رنگ و لعاب خاص و ایدئولوژیک ببخشند.

این وضعیت قابل مقایسه با جهان و هستی پیرامون ما نیز می باشد که در اصل و تمامیتش مغشوش و پر هرج و مرج است. جهانی که ما انسانها سعی می کنیم آنرا با قدرت اندیشه فهم کنیم و با کلام و زبان تفسیری برای تحولاتش بسازیم و آن تفسیر را بعنوان قانون معرفی نماییم. تلاشی که همواره بدلیل بزرگی و پیچیدگی این جهانِ پر هرج و مرج به قطعه قطعه کردن واقعیت و ساده سازی آن و مدل سازی منجر شده است، تا بتوان برای آن تبیین و قانون خاصی نوشت. قانونی که البته پس از مدتی نا کارآمدی آن برای مدل ها و قطعات دیگر آشکار می شود. برای مثال پس از ارائه قانون نسبیت عام از سوی انشتین مشخص می شود که قانون جاذبه نیوتن فقط برای شرایط خاص و محدودی کاربرد دارد و فقط می تواند حرکات اجسام را در آن شرایط خاص تفسیر نماید. قانون نسبیت عام انشتین نیز در دنیای ذرات و فیزیک کوانتم ضعف ها و ناتوانی های خود را نشان می دهد و برای مثال استفان هاوکینز را وا می دارد که در جستجوی یک تئوری واحد برای تفسیر همه چیز برآید.

این تلاش ها گویای این واقعیت اند که بشر از آغاز حیات هوشمند خود همواره تلاش می کرده که با ارتباط دادن پدیده های پیرامون خود، از صدا و حرکات موجودات دیگر تا گردش شبانه روز و تغییر فصل، تفسیری برای خود بسازد و آنرا تبدیل به زبانی قابل فهم برای همنوعان خود بنماید؛ تا بلکه بواسطه آن سرپوشی آرامش بخش بر روی این جهان پر آشوب و پر هرج و مرج بنا نهد و در پناه آن به آسودگی دست یابد. اما زمانی که زبانها و گویش های مختلف همانطور که در افسانه بابل آمده است بوجود می آید و هر گروه و دسته ای با زبان خاص خود دست به تبیین و قانون سازی برای جهان پیرامون و جامعه خود می زند،‌ آن سرپوش یگانه و آرام بخش فرو می ریزد و اغتشاش و هرج و مرج دامن بشریت را نیز فرا می گیرد.

در این راستا است که زبانها و فرهنگ های مختلف بوجود می آیند که هر یک به سهم و به شیوه خود به تفسیر این جهان و جامعه انسانی می پردازند، و سعی می کنند که برای آن قوانین و مقرراتی وضع نمایند؛ و به این ترتیب است که بخش اعظمی از حافظه تاریخی ما از تفسیر های افسانه وار تا تفسیر های دینی و علمی انباشته می گردد؛ و یکی از وظائف مهم بشر پاسداری از این حافظه تاریخی که خود نمادی از اغتشاش و هرج و مرج جهان است می گردد.

البته در این واقعیت که این انبار بزرگ از حافظه تاریخی انسان جزو دست آوردهای بزرگ بشری است و باید از آن پاسداری شود شکی نیست،‌ بویژه آن بخش از آثار علمی و تحقیقی که نتیجه تلاشهای بی وقفه دانشمندان و متفکرین بوده است. اما در این انباشت، آثار و تفاسیر و قوانین دیگری نیز یافت می شوند که صرفا جهت تفسیر و تببین تهیه و نگاشته نشده اند،‌ بلکه با هدف قضاوت،‌ ارزش گذاری،‌ خوب و بد کردن و سرانجام تحمیل یک هدف و یک راه و روش مشخص بوجود آمده اند. قوانین و تفاسیری که سعی می کرده اند جهان واقعی و پر آشوب و پر هرج مرج را در یک قالب و ظرف کوچک بگنجانند و آنرا در ذهن پیروانشان بنشانند.

در واقع اگر خوب دقت کنیم زبان و گفتاری که برای ارائه و تنظیم قوانین و تفاسیرِ قضاوت کننده و ارزشگذار تهیه شده اند، همان زبان و گفتار ایدئولوژیک اند؛ و به این ترتیب است که ایدئولوژی که خود را از طریق این زبان مانیفست می کند و به عرضه می گذارد، زبان خاصی در اختیار می گیرد که از طریق آن می تواند پروپاگاندای ایدئولوژیک و سیاسی در عرصه سیاست و جامعه راه اندازد و در نقش قاضی ظاهر شود.

در حقیقت زبان و گفتارهای ایدئولوژیک با ارائه نظمی کاذب بجای جهان بی نظم، خود را بعنوان نماینده جهانی که بدلیل بی نظمی و هرج و مرج، فاقد توانایی قضاوت و ارزشگذاری است می نشانند. که اگر خوب دقت کنیم همان تناقضات و بی نظمی موجود در جهان هستی در متن همه این زبان-گفتارهای ایدئولوژیک نیز نهفته اند. برای مثال کارل مارکس ایدئولوژی را یک آگاهی کاذب معرفی می کند،‌ اما تناقض در این است که "مارکسیسم" نیز یک ایدئولوژی است که در زمره آکاهی های کاذب قرار می گیرد.

در جهان امروز بویژه در عرصه سیاست نمونه های فراوانی از زبان-گفتارهای ایدئولوژیک دیده می شود که خود را نماینده تمام عیار واقعیت معرفی می کنند. هرج و مرج موجود در کشور سوریه نمونه روشنی است از جنگ زبان-گفتارهای سیاسی و ایدئولوژیک که هریک ادعای تفسیر و قضاوت بهتری از اوضاع این کشور دارند. معانی دشمن،‌ تروریسم،‌ حاکمیت ملی و حقوق مردم و همه واژه هایی که امروز در مورد این منطقه توسط نیروهای درگیر استفاده می شوند. زمانی که از یک زبان-گفتار ایدئولوژیک به زبان-گفتار ایدئولوژیک دیگر نقل مکان می کنیم اساسا تغییر می کنند؛ حتی مرجع مستقل قضاوت کننده ای نیز نمی تواند ادعا کند که کاملا بیطرفانه بر مسند قضاوت نشسته است.

در ایران نیز زبان-گفتار های ایدئولوژیک بسیار گوناگون و متضادی شنیده و خوانده می شوند. زمانی که رهبر جمهوری اسلامی می گوید دخالت در حریم خصوصی مردم شرعا حرام است، منظور او از مردم همان امت پیرو او است و نه تمامی مردم ایران،‌ زیرا او پیش از این معترضین را در ردیف دشمنان و فریب خوردگان قرار داده بود. البته شاید مطرح شود که زبان-گفتارهای ایدئولوژیک در نظام جمهوری اسلامی دروغ هایی هستند که مقامات این نظام برای ادامه حاکمیت و توجیه سیاست های خود می پراکنند. اما مگر زبان-گفتار های ایدئولوژیک غیر از دروغ و آگاهی های کاذب هستند، زمانی که خود را تنها مفسر واقعی موقعیت موجود معرفی می کنند؟‌ بنابراین فرقی نخواهد کرد که ادعاها و سخنان مقامات جمهوری اسلامی را دروغ یا زبان-گفتار ایدئولوژیک بنامیم.

در بخش مخالفین داخل و خارج این نظام نیز زبان-گفتار های ایدئولوژیک بسیار رایج  هستند،‌ زبان-گفتارهایی که زمانی که در کنار هم قرار می گیرند انسان را بیاد افسانه بابل می اندازند که مردم اطراف برج بابل دیگر قادر به درک یکدیگر نبودند و گروه گروه در سرتاسر جهان پراکنده شدند. در افسانه بابل می خوانیم که مردم یک منطقه  که زمانی به یک زبان واحد صحبت می کردند تصمیم می گیرند که برج بلندی بنا نهند تا به بهشت موعود دست یابند. اگر بهشت را سمبل تمام خوبی ها بدانیم، در واقع می توان گفت که تلاش این مردم در حقیقت در این جهت بوده است که برجی بمانند نماد همه خوبی ها و ایده آلها بسازند؛ که در محتوای آن تلاش برای دست یابی به جایگاه بلند قضاوت نهفته است. پراکنده شدن مردم پس از این تلاش ناکام اما نشان از آن دارد که بنای یک دستگاه قضاوت که زبان و گفتاری ایدئولوژیک و یکدست می طلبد، اقدامی بیهوده و بی سرانجام است. جهانی که خود بدلیل هرج و مرج و پراکندگی فاقد توانایی قضاوت است، بطریق اولی بشر نیز، با آن دید محدود و ضعیف، فاقد چنین قدرتی خواهد بود.

یکی از نمونه های دیگر از زبان-گفتار ایدئولوژیک این ادعا است که تاریخ دادگاه و قاضی عادلی است،‌ اما با توجه به اینکه وقایعی که در یک مقطع زمانی اتفاق افتاده یک مقوله است و نوشتن در مورد همین وقایع مقوله ای دیگر و با توجه به اینکه آنچه که از وقایع اتفاقیه در اختیار ما قرار می گیرد معمولا بشکل زبان و نگارش است،‌ که آن هم قطعا متاثر از جایگاه نویسنده اند، می توان گفت که این ادعا که تاریخ قضاوت خواهد کرد نیز یک ادعای دروغ و ایدئولوژیک است. ادعای دادگاه خلق نیز در همین زمره قرار می گیرد و طبیعتا مدعی آن منظور خاصی از دادگاه خلق دارد که فقط در کادر ایدئولوژی او معنا و ارزش می یابد.

بنابراین تلاشی که آگاهانه و یا ناآگاهانه صورت می گیرد که دنیای پر آشوب و پر هرج مرج امروز را با یک زبان ساده و گفتار واحد و یا با رفتارها و کنش های  احساسی (که خود شکلی از بیان و نمایش غیر زبانی هستند) تفسیر کند و از درون آن قوانین خاصی را استخراج نماید و بواسطه آن بر مسند قضاوت بنشیند، سرنوشتی مانند یکی از گروه های پراکنده اطراف برج بابل پیدا خواهد کرد. تجربه نشان داده است که بهای بیش از حد به قدرت زبان و گفتار بویژه بعنوان یک قاضی که آنچه را که من می گویم و می نویسم عین حقیقت است نتیجه ای جز پراکندگی، سردرگمی و تنوع بیشمار زبان-گفتارهای ایدئولوژیک ندارد.

باید از سکوی بلند و برج بابل که بر فراز آن مدعی می شویم که من و تنها من تفسیر کننده جهان زیر دست هستم پایین آمد و از این ادعا دست برداشت و همراه با واقعیت پراکندگی مردم اطراف برج بابل شد. برجی که دیگر مانند افسانه بابل تک و واحد نیست و در هر گوشه از جهان نمونه ای از آن بر پا شده است.

۱۳۹۷ فروردین ۲۶, یکشنبه

از سد سکندر ولایت فقیه هیچ جوی آبی خود بخود عبور نمی کند!

در طنزی خواندم که شاهزاده عربستان سعودی خطاب به جمهوری اسلامی گفته است که ما این اسلام را هم نمی خواهیم و می دهیم به شما. همانطور که معمولا در هسته درونی هر طنز و شوخی ذره ای هر چند کوچک از حقیقت وجود دارد، در این طنز نیز یک حقیقت نهفته است.

فرید زکریا در کتاب معروف خود" آینده آزادی" مطرح می کند که در کشور های عرب خاورمیانه با وجود اداره شدن توسط حکومت های استبدادی و غیر دمکراتیک امکان رفرم و سرانجام احتمال دست یابی به آزادی های سیاسی وجود دارند. از نظر وی استبداد سیاسی حاکم بر اغلب کشورهای خاورمیانه بدلیل غیر ایدئولوژیک بودن مانع غیر قابل عبور در راه تحقق رفرمهای اجتماعی و فرهنگی نمی توانند باشند.

همانطور که ما امروز در عربستان شاهد آن هستیم و جدا از اینکه چه انگیزه های سیاسی پشت این رفرمها نهفته است،‌ در آغاز شدن این رفرمها نمی توان تردید کرد. تجربه عربستان نشان می دهد که در یک حاکمیت استبدادی از نوع سیاسی اما غیر توتالیتر و غیر ایدئولوژیک، می توان بدون برخورد با سد های سکندر ایدئولوژیک، دست به یک سری رفرمهای اجتماعی و فرهنگی زد؛ رفرمهایی که اگر با رشد اقتصادی و گسترش رفاه همراه باشند می توانند در دراز مدت زمینه را برای آزادی های سیاسی و دمکراسی فراهم آورند.

در حکومت های توتالیتر و ایدئولوژیک اما اجرای رفرمهای اجتماعی و فرهنگی بسیار دشوار، و برای مثال در رابطه با حکومت مذهبی-شیعی جمهوری اسلامی غیر ممکن است. رفرمهایی که بدلیل عدم تحقق اشان زمینه های ضروری را نیز برای آزادی های سیاسی و دمکراسی فراهم نمی آورند. بی دلیل نیست که هر تلاش سازمان یافته ای برای اجرای برخی از رفرمهای اجتماعی و فرهنگی مانند ورود زنان به ورزشگاه ها، برداشتن جداسازی های تبعیض و تحقیر آمیز در امکان عمومی و آموزشی همواره با دیوار بلند ولایت فقیه ربرو شده است؛ و آنچه را که نیز زنان و جوانان ایران تا کنون بدست آورده اند فقط و فقط بخاطر مقاومت و مبارزه خودشان در برابر گشت های امر به معروف و ارشاد بوده است،
از سد سکندر ولایت فقیه هیچ جوی آبی خود بخود عبور نمی کند.

۱۳۹۷ فروردین ۱۹, یکشنبه

حجاب از نگاهی دیگر

اگرچه یکی از ابزارهای اصلی سرکوب در جمهوری اسلامی حجاب اجباری است؛ و پوشش اجباری، بویژه برای زنانی که در بخش های دولتی کار می کنند، همواره نمادی از تداوم حاکمیت این نظام بوده است و تصور بقای جمهوری اسلامی بدون حجاب اجباری نا ممکن می باشد، اما اعتراضات دی ماه سال پیش و در ادامه آن اقدامات شجاعانه دختران خیابان انقلاب و تجمع اعتراضی زنان به مناسبت روز جهانی زنان در تهران بار دیگر نشان داد که مبارزه با حجاب اجباری جزیی از مبارزه علیه تبعیض های همه جانبه در جمهوری اسلامی است.

مبارزه علیه حجاب اجباری به این دلیل نمادی سمبلیک و بسیار شاخص از مبارزه علیه حاکمیت جمهوری اسلامی، که زنان آزادی خواه در صف مقدم آن قرار دارند، شده است که در حقیقت حجاب اجباری نمادی از تبعیض همه جانبه در جمهوری اسلامی است که زنان همواره یکی از قربانیان اصلی آن بوده اند.

حجاب اجباری در واقع مقدمه تعطیلی دادگاه های حمایت از خانواده، رواج صیغه، محرومیت از حق طلاق، پایین آمدن سن ازدواج، جدا سازی بین زنان و مردان و دختران و پسران، تبعیض های فرهنگی، ورزشی و تحصیلی،  تبعیض های ساختاری در امکانات کاریابی و دستمزد، ممنوعیت خروج از کشور بدون اجازه شوهر و قوانین نا برابر در مورد ارث و امور قضایی و وکالت، بود.

حجاب اجباری در حقیقت حجاب و پرده ای از تاریکی بر تمامی تبعیض هایی است که جمهوری اسلامی در حق مردم ایران روا داشته است نیز می باشد، از تبعیض های قومیتی، دینی و مذهبی تا جنسیتی و طبقاتی. با در هم دریدن این پرده تاریک و سیاه است که گستردگی و عمق تبعیض های دیگر اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و دینی در این نظام اسلامی بهتر آشکار می شوند.
از این نظر اگرچه مبارزه علیه حجاب اجباری بطور سمبلیک و بدرستی در برداشتن روسری نمود پیدا کرده است و شاید در ظاهر امر بیشتر خواسته یک بخش از زنان ایران است که به حجاب اعتقادی ندارند، اما همانطور که حتی برخی از زنان با حجاب و مردن از این اعتراضات حمایت کردند، این مبارزه فقط در حد یک امر شخصی و فرهنگی و حق آزادی پوشش خلاصه نمی شود و ادامه و شکل دیگری از جنبش اعتراضی مردم در دی ماه سال گذشته است که در درجه اول اعتراض و شورش علیه تبعیض های ساختاری بویژه اقتصادی بود. حجاب اجباری بعنوان سمبل تبعیض های ساختاری و همه جانبه در جمهوری اسلامی، مسئله همه مردم ایران، حتی زنان و مردان سنتی در دور افتاده ترین نقاط کشورمان نیز می باشد.   

۱۳۹۷ فروردین ۱۳, دوشنبه

سیاست ورزی خود محور، جامعه محور یا دولت محور؟

کنگره مشترک سازمان اتحاد فدائیان، سازمان فدائیان خلق-اکثریت و کنشگران چپ با هدف اتحاد این سه جریان و تاسیس یک نیروی جدید چپ در روزهای ۳۰، ۳۱ مارس و اول آپریل ۲۰۱۸ تشکیل گردید. به گواهی سایت "به پیش" که بمناسبت همین تلاش راه اندازی شده، سرانجام پس از بحث ها و مذاکرات فشرده چندین ساله مقدمات این کنگره فراهم آمده است

یکی از مباحث بسیار مهم که از یک سال پیش تا آخرین دقایق کنگره همه کارگزاران و شرکت کنندگان را بخود مشغول داشته بود و هنوز نیز بطور کامل به پایان نرسیده است، موضوع هویت این جریان جدید و نام آن بود، مباحثی که پیش از تشکیل کنگره وحدت در قالب مقالات و طرح های متعدد پیرامون دیدگاه ها،‌ منشور مورد توافق و نام نیروی تازه تاسیس، مطرح و منتشر گردیدند.

مباحثی که بیش از هر چیز در این میان،‌ توجه نگارنده را بخود جلب کرد مجموعه مقالات محمد رضا نیکفر تحت عنوان آیا "راهی دیگر” ممکن است؟ − وضعیت چپ در آینه “کنگره مشترک"، "فاجعه ایران و اندیشه بر راهی دیگر" و "ایده‌هایی درباره هویت و مبارزه چپ"، و نیز مقاله بهزاد کریمی تحت عنوان "جامعه محوری از سیاست ورزی می گذرد!" و همچنین بحث های بسیار جدی در رور آخر کنگره پیرامون نام جریان تازه تاسیس بودند.

موضوع اصلی مورد مناقشه در این مباحث پیرامون این پرسش متمرکز بود که جایگاه، ساختار و یا محور سیاست ورزی برای یک نیروی چپ در شرایط امروزی ایران چه باید باشد؟ در رابطه با این موضوع،‌ محمدرضا نیکفر در مقالات سه گانه خود دو نوع و دو گرایش اصلی در سیاست ورزی را مورد مقایسه قرار می دهد، دو نوعی که البته در مباحث فلسفه سیاسی موضوع جدیدی نیستند و همواره مورد بحث بوده اند، دو نوعی که در مباحث فلسفه-سیاسی تحت عنوان "سیاست جامعه محور" و "سیاست دولت محور" مورد اشاره قرار می گیرند.

نیکفر در آخرین مقاله از سه مجموعه مقالات خود می نویسد: "سیاست جامعه‌محور سیاستی است از دل جامعه، برای جامعه و در رجوع به جامعه. مبدأ مختصات این سیاست، دولت نیست. سیاست دولت‌محور یعنی پشتیبانی از دولت / ستیز با دولت، و استفاده از جامعه به مثابه ابزار و نیروی کمکی و در نهایت انکار آن.
در گفتمان دولت‌محور گزاره‌ای چون «قدرت از لوله تفنگ بیرون می‌آید» موجه است، در گفتمان جامعه‌محور کاملا ناموجه: امر انسانی تقلیل‌ناپذیر و تحویل‌ناپذیر به دستگاه است (چه به تفنگ چه به خود دولت به مثابه دستگاه). مفهوم هنجارین قدرت، قدرت مردم آزاد و آگاه است.
ایده‌آل در گفتمان دولت‌محور انقلاب سیاسی است که انقلاب اجتماعی محصول آن پنداشته می‌شود. ایده‌آل در گفتمان جامعه‌محور انقلاب اجتماعی است."

وی بر مبنای این تقسیم بندی نظری معتقد است که فعالیت های سیاسی چپ های ایران عمدتا دولت محور بوده اند. به این معنی که می خواسته اند از طریق کنش های سیاسی مشخص با دولت حاکم، بعنوان یک امرِ واسط (حال یا در شکل مبارزه برای سرنگونی و یا همکاری با آن)، فرایند انقلاب سیاسی-اجتماعی مورد نظر خود را برای تحقق یک نظام چپ و سوسیالیستی مطلوب رهبری کنند.

نیکفر در این مورد می نویسد: "در میان نیروهای چپ، مبتذل‌ترینِ روایتِ اندیشیدن بر محور وساطت بیرونی یعنی در قالب کلیشه وساطت از طریق دولت را در ایده “راه رشد غیر سرمایه‌داری” حزب توده ایران می‌یابیم. گمان آن ایده این بود که وساطت رهایی‌بخش در نهایت با پیوستن به بلوک شوروی صورت می‌گیرد و آگاهی پیش‌برنده این وساطت در حزب کمونیست شوروی جمع شده است. پس از انقلاب بهمن مرزبندی در میان گروه‌های چپ بر این اساس صورت می‌گرفت که دولت را “خلقی” می‌دانند یا “ضد خلقی”. دولت، معیار بود. اینجا دولت به راستی نقش مبنای وساطت را ایفا می‌کرد. همه در مورد این مبنا توافق داشتند. مبدأ مختصات چپ ایران دولت است، دیروز دولت بوده است، امروز هم دولت است. جامعه، مسئله اصیل چپ ایران نیست."
 
بنظر نگارنده نمی توان فقط بر مبنای واقعیت های موجود و یا تحولاتی که اتفاق افتاده اند یک نظریه جدید برای مثال در زمینه فلسفه-سیاسی تدوین کرد و آنرا بعنوان یک قانون و اصل مشمول تحولات آینده دانست؛ و مهمتر از هر چیز، بویژه در رابطه با مسايل اجتماعی و انسانی، صحبت از یک قانون ثابت و عام و یا جهان شمول به میان آورد. کار اصلی یک نظریه پرداز در زمینه امور اجتماعی و برای نمونه فسلفه-سیاسی، در درجه نخست شناخت،‌ نقد و آسیب شناسی و سرانجام ارائه یک تحلیل مشخص از شرایط اجتماعی خاصی است؛ تحلیلی که (و راهکاری منبعث از آن) فقط خاصِ آن شرایط زمانی هستند و برای بکارگیری آن در شرایط جدید باید بطور جدی مورد بازبینی قرار گیرد.   

ایراد اصلی که بنظر من به نظریات نیکفر وارد است این می باشد که ایشان انواع مختلف سیاست ورزی را فقط در دو نوع جامعه محوری و دولت محوری خلاصه می کند (در سه مقاله مزبور به نوع دیگری اشاره نشده است) و سپس سیاست ورزی دولت محور را بطور کلی رد می نماید و بر تمرکز تمام عیار بر سیاست ورزی جامعه محور در همه مراحل حیات یک جریان سیاسی تاکید می نماید. بطوریکه بنظر می رسد که نویسنده مزبور از این تقسیم بندی و ترجیح یک فرم از سیاست ورزی بر فرم دیگر، می خواهد یک قانون عام و ثابت استخراج و معرفی نماید.

حال این پرسش مطرح است که آیا انواع سیاست ورزی را فقط می توان در این دو نوع خلاصه کرد؟ و آیا اصولا می توان و یا باید در این رابطه یک قانون عام و همه شمول صادر نمود؟ همین سوال در رابطه با نحوه تولد و شکل گیری یک جریان سیاسی جدید و حتی نامگذاری آن نیز می تواند مطرح گردد که آیا اصولا در این مورد نیز باید در جستجوی یک قانون عام و شاه کلید برخاست؟    

نگارنده معتقد است که نمی توان برای فعالیت های سیاسی و سازمان دادن به این فعالیت ها از یک قانون و شکل ثابت پیروی کرد؛ حتی اگر اهداف نهایی این فعالیت ها از قبل مشخص شده باشند، برای مثال تحقق یک جامعه آزاد و عادلانه از طریق بدست گیری قدرت سیاسی و یا مشارکت در آن. تفاوت اصلی بین پدیده های انسانی و اجتماعی با دنیای بی جان و حتی سایر موجودات زنده این واقعیت است که در عالم طبیعت، بجز انسان، با وجودی که در آن شاهد فازها و مراحل مختلف رشد و تکامل هستیم، همواره یک سری قوانین ثابت فیزیکی و یا غریزی عمل می کنند. اما قوانین و مناسبات انسانی-اجتماعی ناشی از این قوانین بستگی مستقیم با مراحل رشد تاریخی و مرحله ای هر انسان و هر جامعه پیدا می کنند. قوانینی که ممکن است با عبور از یک جامعه به جامعه دیگر و یا حتی با عبور از یک شرایط و مرحله تاریخی-اجتماعی بطور بنیادی تغییر کنند.

اگر اهداف و رانشگرهای اصلی در طبیعت و حیات وحش همیشه حفظ بقا و ادامه نسل اند، اهدافی که در تمامی مراحل حیات هر موجود زنده ای ثابت باقی می مانند و به یک شکل عمل می کنند، اما اهداف زندگی اجتماعی-سیاسی، به اعتبار مراحل تاریخی که هر انسانی و جامعه ای می تواند در آن قرار گیرند، تغییر می نمایند و به اعتبار آن شکل عملکرد آنها نیز متحول می گردد.

این اصل در مورد جریانات و نیروهای سیاسی نیز صادق است، و به همین علت نمی توان یک قانون کلی برای تمامی طول حیات یک جریان سیاسی وضع نمود. برای نمونه، یک پدیده سیاسی جدید در مراحل آغازین حیات سیاسی خود از قوانینی پیروی می کند که در مرحله های بعدی رشد آن کارکرد ندارند. یک حزب سیاسی نوپا و یا یک مجموعه کوچک از فعالین سیاسی، با وجودی که اهداف دراز مدتی را در پیش روی خود قرار داده اند و در این راه قطعا محتاج گسترش خود و برقراری پیوندهای اجتماعی هستند و در آینده سیاسی خود نیز در افتادن با قدرت سیاسی حاکم و حتی مشارکت در قدرت و یا جانشینی آنرا پیش بینی و ترسیم کرده اند، که سیاست و سیاست ورزی اصولا غیر از این نمی تواند باشد، اما در عین حال به اقتضای شرایط مرحله ای رشد خود باید قوانین خاص آن مرحله را شناسایی کرده و بکار بندند.

به این اعتبار معتقدم که جنبش فدایی در مراحل آغازین حیات خود نه از قانون "سیاست ورزی جامعه محور" پیروی کرد و نه در راه "سیاست ورزی دولت محور" قدم گذاشت، بلکه به اقتضای شرایطِ تولد و بنیانگذاریِ یک جریان و جنبش نوین، "سیاست ورزی خود محورانه" را در پیش گرفت. البته سیاست ورزی خود محورانه قطعا به معنای مرسوم خود محوری و غرور و تکبر نیست، بلکه به این معنا است که جنبش فدایی قبل از اینکه در درجه نخست نگاه و عمل خود را بطور کامل به جامعه و شرایط آن معطوف دارد و یا پیش از اینکه بخواهد وارد کنش و واکنش با قدرت حاکم گردد (اگرچه هر دو را در اهداف بلند مدت خود داشت)، اما در مراحل آغازین حیات با اتخاذ حمله مسلحانه به پاسگاه پلیس در سیاهکل، در درجه اول موجودیت خود را بعنوان یک سازمان با اندیشه و استراتژی جدید اعلام نمود و تثبیت کرد. دغدغه بنیانگذاران جنبش فدایی در آن زمان بنظر من نه در درجه نخست سیاست ورزی جامعه محوری و نه سیاست ورزی دولت محوری بوده بلکه اعلام حیات یک موجود جدید سیاسی در ایران آنروز بود. دغدغه و اقدامی که بیش از هر چیز موجب بقا و پایداری آن شد، بطوریکه بازماندگان این جریان همچنان با اتکا به آن و احساسات نوستالژیک نسبت به آن خود را تعریف می کنند و حتی برای خود حقانیت قائلند و میراث دار آن می شمارند.   

اما همانطور که سیاست ورزی جامعه محور و یا سیاست ورزی دولت محور یک قانون ثابت و همیشگی نیستند، سیاست ورزی خود محور نیز پس از اعلام موجودیت و تثبیت یک پدیده جدید سیاسی می بایست مورد تجدید نظر قرار گیرد. بعبارت دیگر تا زمانی که یک جریان سیاسی به اندازه کافی از پایگاه و حمایت اجتماعی برخوردار نشده باشد و همچنان باید راه ها و موانع بسیاری را پشت سر بگذارد، تا بعنوان یک نیروی مطرح به رسمیت شناخته شود، می بایست سیاست اصلی را خود بر محور تعمیق، تکمیل و تبلیغ دیدگاه ها و برنامه های خود متمرکز سازد. تجربه نشان داده است که اگر این مرحله با فرصت و تامل کافی طی نگردد و نیروی تازه پاگرفته عجولانه وارد عرصه های سیاسی دیگر از جمله سیاست ورزی جامعه محور یا دولت محور شود، یا سرانجام تبدیل به یک جریان پوپولیستی و سوار بر موجهای اجتماعی می شود و یا دنباله و بخشی از قدرت های سیاسی واقعا حاکم می گردد.

اگر بخواهیم این سه نوع از سیاست ورزی را در خط زمان و در مسیر رشد و بلوغ یک نیروی سیاسی جدید قرار دهیم و مرحله بندی کنیم می توان بطور کلی نتیجه گرفت که در ابتدای تولد یک جریان جدید سیاسی، قوانین مربوط به دوران "سیاست ورزی خود محورانه" عمل می کنند، که طبیعتا کیفیت و کمیت کارکرد این قوانین در مورد هر پدیده نوپای سیاسی و به اقتضای شرایط زمانی، تاریخی و فرهنگی هر جامعه تغییر می کنند. اما با توجه به اینکه اصولا هدف اصلی در سیاست ورزی و پایه گذاری یک حرکت نو در عرصه سیاست، همانا کسب قدرت و یا مشارکت در قدرت سیاسی، برای بدست آوردن امکانات لازم برای تحقق اهداف و برنامه های خود می باشد؛ و با علم به اینکه دست یابی به این هدف جز از طریق کسب قدرت و پایگاه های اجتماعی نا ممکن است (البته در اینجا فرض بر تحولات طبیعی و درونی یک جامعه است و کودتا و یا دخالت های نظامی کشورهای خارجی خارج از بحث قرار می گیرند) پس از مرحله پایه گذاری و تاسیس یک جریان سیاسی، مرحله جدیدی از سیاست ورزی بر مبنای جامعه محوری و از طریق برقراری مناسبات اجتماعی با در درجه نخست بخش ها و طبقاتی که نیروی نوپای مزبور آنها را پایگاه و حامیان خود تصور می کند آغاز می گردد. اگرچه کیفیت و کمیت این مرحله نیز به اعتبار میزان توانایی نیرو نوپا و شرایط اجتماعی هر جامعه ممکن است تغییر کند، اما این مرحله نیز باید حوصله و تامل لازم طی شود و عبور عجولانه از این مرحله و وارد شدن در کنش و واکنش های جدی با قدرت حاکم از جمله شرکت در انتخابات می تواند نیروی مزبور را بدلیل برخوردار نبودن از پایگاه های لازم تبدیل به بخشی از قدرت حاکم و یا دنباله رو آن بنماید.

حزب چپ ایران (فدائیان خلق) که در جریان کنگره وحدت پا به عرصه سیاست در ایران امروز گذاشت نیز با وجودیکه افراد و سازمانهای شناخته شده چپ قدیمی در تولد آن نقش داشتند، اما آنرا باید بمانند کودکی تازه متولد و جدیدا پاگذاشته به عرصه حیات سیاسی ایران بحساب آورد، که قبل از هر چیز بهتر است خود را خوب بشناسد و به شایستگی بشناساند. تعجیل در این کار و داشتن دغدغه بیش از حد برای شرایط روز ایران و منطقه، این جریان نوپا را نیز بطور زودرس وارد مراحل رشد بعدی آن خواهد کرد که بدلیل اینکه قانونمندی های جدید هنوز مناسب قامت آن نیستند، یا تبدیل به یک جریان پوپولیستی می شود که به اعتبار امواج و جنبش های اجتماعی بالا و پائین می گردد، و یا دنباله رو قدرت های واقعا حاکم.

تجربه اتحاد جمهوری خواهان پیش روی ما است،‌ اتحادی که بخاطر شرایط خاص ایران و منطقه در بیش از ده سال پیش شکل گرفت اما پس از آرامش نسبی در ایران و تحقق نیافتن برخی از پیش بینی ها که بر پندارها و فرضیاتی از جمله حمله دولت بوش به ایران و ضرورت وجود یک نیروی جمهوری خواه برای پاسخ به آن شرایط حساس استوار بودند رو به افول و پراکندگی نهاد.

شرایط امروز نیز قابل مقایسه با دوران شکل گیری اتحاد جمهوری خواهان است، ایران و منطقه در موقعیت بسیار بحرانی قرار دارند؛ اما در عین حال اگرچه جامعه ایران بطور تاریخی نیازمند وجود و حضور یک نیروی چپ پیشرو است و در این شکی ندارم، اما در شرایط خاص امروز و با توجه به تجربه تاریخی مردم ایران نسبت به گروههای سیاسی در دروان انقلاب اسلامی، واقعیت این است که این نیاز اکنون بطور گسترده دیده نمی شود و چپ از پایگاه و هواداری گسترده برخوردار نیست. جنبش اعتراضی دی ما ۹۶ نیز با وجودیکه عمدتا انگیزه های اقتصادی و صنفی برانگیزاننده آن بود، اما همانطور که در شعارهای بسیار پراکنده و حتی متضاد شاهد بودیم هنوز از یک هویت سیاسی مشخص در مقایسه با جنبش سبز برخوردار نبود.

از این نظر است که فکر می کنم که اتخاذ یک سیاست درونگرا و خود محورانه برای باز شناخت بیشتر خود و تولد دوباره جریان چپ پیشرو، مناسب ترین سیاست برای حزب نوپای چپ ایران در شرایط فعلی است.  دغدغه بیش از حد برای ورود به کنش های سیاسی جامعه و یا دولت محور همان سرنوشت نیروهای سیاسی پیشین را برای این حزب نوپا رقم خواهد زد.