۱۳۹۶ آذر ۵, یکشنبه

با پیکر بی جان خدا، که نیچه بیش از یکصد سال پیش مرگ او را اعلام کرد چه باید کرد؟

با وجودی که ندای مرگ خدا در تمامی دوران قرن بیستم در گوش ما طنین انداز بود، اما پیکر بی جان او همچنان روی دست های ما باقی ماند.

قرن بیست و یکم را اما می توان قرن دفن این پیکر بی جان نامید، زیرا دیگر اعتقاد به خدا آنگونه که مذاهب رسمی مسیحیت، یهودیت و اسلام مبلغ آنند، دیگر معنای خود را از دست داده است؛ و یا در نزد بسیاری از مومنین به این ادیان تبدیل به جستجوی راهی برای دست یابی به معنویت گردیده است.

اما معنویت و جستجوی معنا برای زندگی، که بشریت در یکی دو قرن اخیر پی آن برخاسته است، مفهوم و مقوله ای متعلق به دوران مدرن است و مربوط به این ادیان نمی باشد. خدای آنها سمبل این معنویت نیست، و ادیان مزبور  نمی توانند آنرا تصاحب کنند و بر آن ادعای مالکیت داشته باشند.

تجربه های تلخ گرایشات بغایت افراطی ناسیونالیست که مدعی اومانیسم و سکولاریسم بودند، خوشبختانه به تاریخ سپرده شده اند و بشریت مدرن قرن بیست و یکمی می رود که با دفن پیکر بی جان خدا،‌ لباس عزا از تنِ سکولاریسم و اومانیسم به در آورد؛ و حتی اخلاقیات و معنویت را نه به عنوان اموری دیکته شده از سوی خدای ادیان، بلکه در متن حیات و تکامل بشری بعنوان یک ضرورت وجودی برای حفظ تعادل محیط زندگی و زیست طبیعی و اجتماعی، جستجو نماید و باز تعریف کند.

این گفته چالرز تیلر فیلسوف کانادایی بسیار با معنا و قابل تامل است:
the change I want to define and trace is one which takes us from a society in which it was virtually impossible not to believe in God, to one in which faith, even for the staunchest believer, is one human possibility among others. I may find it inconceivable that I would abandon my faith, but there are others, including possibly some very close to me, whose way of living I cannot in all honesty just dismiss as depraved, or blind, or unworthy, who have no faith (at least not in God, or the transcendent). Belief in God is no longer axiomatic. There are alternatives. And this will also likely mean that at least in certain milieux, it may be hard to sustain one's faith.”

― Charles Taylor, A Secular Age

۱۳۹۶ آبان ۲۹, دوشنبه

ملتی که نشان داد می تواند دوباره متولد شود

اگرچه زلزله کرمانشاه خرابی های بسیاری بر جا گذاشت و صدها قربانی گرفت، اما با همیاری و همبستگی نهادهای مختلف مردمی و حمایت های گسترده مردم از زلزله زدگان پدیده ای امیدوار کننده از زیر تل های خاک و آوار سر بر آورد و خود را نمایان ساخت که شاید برای بسیاری از ما و حتی برای مردمی که خود در متن کمک و همیاری های بودند، جدید و تحسین برانگیز بود. این پدیده اگرچه در عمق روابط و مناسبات اجتماعی و فرهنگی ما همیشه وجود دارد، اما خود را معمولا در شرایط عادی و معمولی زندگی کمتر نشان می دهد. این پدیده را با الهام از نظریات هانا آرنت پیرامون شرایط انسانی (human condition) "موقعیت طبیعی انسانی" می نامم و سعی می کنم در این یادداشت به آن بپردازم.


آنچه که بوضوح پس از زلزله کرمانشاه شاهد آن بودیم، حمایت های خودجوش مردمی از زلزله زدگان بود. حمایت هایی که به یمن وسائل ارتباطی مدرن از طریق اینترنت، نه تنها مستقل از نهادهای سنتی و دولتی به پیش رفت و سازمان داده شد، بلکه حتی این نهادها را پشت سر گذاشت.


در بررسی و ریشه یابی علل حمایت و همبستگی خود جوش مردم ایران با زلزله زدگان معمولا به عدم اعتماد مردم نسبت به نهاد های سنتی مانند مسجد و نهادهای دولتی مانند هلال احمر اشاره می شود. عدم اطمینانی که ریشه های سیاسی،‌ اقتصادی و حتی فرهنگی دارد، و معمولا به جدایی مزمنِ بین دولت و ملت در ایران نسبت داده می شود.


بعقیده نگارنده اگرچه اعتماد و اطمینان حاصل از آن شروط بسیار اساسی و الزامی برای تنظیم یک رابطه پایدار و مثبت بین دولت و ملت هستند، اما این حمایت ها و همبستگی های خودجوش مردم دلایل و ریشه های بسیار عمیق تری از صرفا عدم اعتماد به نهاد های دولتی دارند، و باز می گردند به موضوع "موقعیت های انسانی" که هانا آرنت بطور مفصل به آن پرداخته است. همانطور که او اشاره دارد،‌ اعتماد و اطمینان فقط ابزارهای بسیار لازم و ضروری برای حفظ و تدوام این موقعیت انسانی هستند و نه ریشه و علت شکل گیری  ویا ضربه پذیری این موقعیت انسانی. اما این موقعیت انسانی چیست و چگونه می توان آنرا در حمایت و همبستگی های مردم با زلزله زدگان پیدا کرد؟   


دو حرکت خودجوش مردم منطقه غرب کشورمان، که یکی چند ماه پیش در هنگام ابراز شادی از رفراندوم اقلیم کردستان و تجمع های مردمی در خیابانهای شهرهای کردستان ایران شاهد آن بودیم؛ و دیگری حمایت های بسیار وسیع مردمی (بويژه مردم مناطق کردستان و کرمانشاه) از زلزله زدگان در روزهای اخیر، کنتراست بسیار قابل تاملی را به نمایش می گذارند. کنتراستی بین دو حرکت خودجوش، که اگرچه در ظاهر ارتباطی با هم ندارند و حتی بظاهر متضاد با یکدیگر بنظر می رسند؛ که یکی نشانه هایی از تمایل به خودمختاری و جدایی و دیگری روحیه همبستگی و اتحاد را به نمایش میگذارد، در عین حال اما زمینه ها،‌ دلایل و انگیزه های مشابه و مشترکی دارند؛ که موضوع این یادداشت است.


هانا آرنت معتقد است که ما هرگاه به یک عمل و کُنش جدید، متفاوت با کارهای عادی و روزمره،‌ دست می زنیم و پدیده و واقعیت جدیدی را خلق و به منصه ظهور می رسانیم، در حقیقت به جهان پیرامون خود نشان می دهیم که ما چه موجودی هستیم. وی این نوع کُنش را تولدی دوباره می نامد، تولدی که انسان بواسطه آن پرده ای جدید و استثنایی از وجود و ماهیت خویش به نمایش می گذارد. از نظر هانا آرنت این تولد جدید، که ممکن است در طول زندگی انسان و حیات یک جامعه چندین بار تکرار شود، یکی از اصول اولیه موقعیت طبیعی انسانی است.


در حقیقت زمانیکه یک انسان متولد شده و پا به عرصه حیات می گذارد، یک چیستی واحد و مستثنا از دیگر انسانها را به نمایش می گذارد. این چیستی اگرچه در ابتدای امر در نژاد، رنگ پوست، وضعیت فیزیکی و جنسیت ما خلاصه می شود و بر اساس آن هر کودک تازه متولد شده از دیگر متولدین متمایز می گردد، اما قطعا در طول حیات انسان ثابت نمی ماند و ممکن است از اساس متحول و دگرگون شود.


انسان بواسطه ویژگیهای خاص عقلی و هوشی و با استفاده از قدرت و استعداد شناخت و تطبیق خود با شرایط جدید، هر بار می تواند شناسنامه خود را بازنویسی کند و هویت جدیدی را به نمایش بگذارد، بعبارت دیگر دوباره متولد شود. فرایندی که خود را معمولا در شرایط خاص و بحرانی که انسان را وا می دارد که خارج از کادر فعالیت های روزمره دست به کنش و واکنش جدید زده و خلاقیت از خود نشان دهد،‌ بطور آشکاری نمایان می سازند. مانند آنچه که مردم ایران در واکنش به زلزله استان کرمانشاه از خود نشان دادند و به سخن دیگر تولدی دیگر و شروع دوباره ای را به نمایش گذاشتند.


با منطقی که هانا آرنت در مباحث خود پیرامون موقعیت های انسانی بکار می برد می توان در حقیقت گفت که مردم ایران را صرفا نمی توان مجموعه هایی مجزا و مستثنا از یکدیگرِ‌ اقوام و زبانها و فرهنگ های مختلف که در یک سرزمین زندگی می کنند بشمار آورد،؛ مانند کودکان تازه متولد شده که صرفا با ظاهر و مشخصات فیزیکی و یا حداکثر نژادی و جنسیتی قابل تشخیص هستند. همانطور که یک انسان در طول زندگی خود می تواند بارها تولد دوباره داشته باشد و زندگی را از نو آغاز کند،‌ جوامع بشری نیز می توانند در طول حیات اجتماعی خود بارها متولد شوند و زندگی اجتماعی جدید و مناسبات نوینی را شکل دهند.


هانا آرنت این تولدهای پی در پی را نمادهایی از موقعیت های طبیعی انسانی می نامد. موقعیت هایی که صرفا  شرطی و عارضی نیستند، بلکه جزو ذات و جوهر طبیعت انسان می باشند. وی معتقد است که این موقعیت انسانی را در درجه اول چندگانگی (plurality) انسان به عنوان یک واقعیت مطلق و غیر قابل تردید رقم می زند و می نویسد که "نه انسان بلکه این انسانها هستند که در این جهان زندگی می کنند‌"؛ و بنابراین نباید با تاکید صرف و مطلق بر حقوق فردی،‌ حقوق جمعی انسانها را به فراموشی سپرد.


از همین زوایه ورود است که چندگانگی و چند رنگی انسانها برای هانا آرنت یک اصل مهم سیاسی می شود و نظرگاه های سیاسی او را رقم می زند و بر آن تاکید فراوان می کند. از نظر او زمانی که انسان وارد کنش و واکنش با انسانها می شود و بویژه هنگامی که با وجود تفاوت های اولیه اش با دیگران، خود را در موقعیت برابر با انسانها قرار می دهد، در واقع نه تنها دوباره متولد شده است بلکه دو بار متولد شده است؛ یک تولد مجدد فردی و دیگر بهمراه خود جامعه را بسوی تولدی دیگر رهنمون شده است. وی این فرایند و تحول را جزئی اجتناب ناپذیر و در حقیقت این همانی و خودِ موقعیت انسانی که بر پایه چندگانگی شکل گرفته است، می نامد. موقعیت های انسانی که به هیچ وجه قابل پیش بینی نیستند؛ همانطور که در واقعه زلزله استان کرمانشاه خود را نشان داد و بار دیگر بر طبیعت انسان و سرنوشت های وابسته به یکدیگر و همبستگی در عین تکثر انگشت تاکید گذاشت.


اما با توجه به اینکه موقعیت های خاص انسانی و اجتماعی قابل پیش بینی و برنامه ریزی نیستند، وی برای تداوم و پایداری این موقعیت طبیعی انسانی و همبستگیِ در عین تکثر، بر دو پیش شرط مهم تاکید می ورزد، قدرت بخشش و قدرت وعده. دو پیش شرطی که اموری خارج از وجود انسان نبوده و جزئی از استعدادهای او می باشند. برای مثال وی تنها راه عبور از فجایع جنگ جهانی دوم بویژه قتل عام یهودیان و پشت سر گذاشتن این واقعه خونبار را بخشش و قول و تعهد بر عدم تکرار آن می داند. بدون بخشیدن خود و دیگران این واقعه و جنایت های جنگ دوم  ما را همواره تعقیب خواهند کرد و بمانند شمشیر داموکلس بالای سرمان باقی می ماند.      


در واقع امر "بخشش و وعده و تعهد بر تداوم این بخشش" اجزائی ضروری از کنش های انسانی هستند، که بويژه نیاز به آنها در شرایط بحرانی بیشتر احساس می شود. در تحلیل شرایط اجتماعی و بویژه روحی ایرانیان تحت حاکمیت جمهوری اسلامی بر وجود عنصر بی اعتمادی، حتی در بین مردم، و از هم گسیخته شدن شیرازه های اجتماعی و پیوندهای انسانی و فرهنگی بین اقوام و مذاهب مختلف ساکن در سرزمین ایران اشارات فراوانی می شوند. برای مثال شادی و پایکوبی کردهای ایران پس از رفراندوم اقلیم کردستان عراق بسیاری را خوش نیامد و این شادی ها نشانه ای از روحیه و انگیزه جدایی طلبی و تجزیه مناطق کرد نشین دانسته شدند، و نمونه ای از خلف وعده تاریخی برای حفظ تمامیت ارضی و اتحاد اقوام مختلف ساکن این سرزمین زیر پرچم یک ایران متحد و یکپارچه معرفی گردیدند.


در حقیقت حمایت های گسترده مردم از زلزله زدگان و بکارگیری ابتکارهای جدید و مستقل از نهادهای دولتی و مذهبی صرفا نشان دهنده بی اعتمادی مردم نسبت به این نهاد ها نیست، بلکه در واقع و در درجه نخست مردم ما  با این کار بار دیگر با هم تجدید عهد کردند و با بخشش گذشته ها و نادیده گرفتن اختلافات،‌ تکثرها و حتی فراموش کردن بی اعتمادی های بین خود، مجددا همبسته شدند و به یاری زلزله زدگان شتافتند.


اما زمانی که انسانها با کنش خود بر مبنای بخشش و همبستگی دوران جدیدی را آغاز می کنند و دوباره متولد می شوند،‌ لازم است که با عهد و پیمان میان خود این مکانیزم و واکنش طبیعی را در فرایندهای بعدی که قطعا نا متعین هستند و ممکن است شرایط بحرانی جدیدی را رقم بزنند، زنده نگاه داشته و حفظ کنند. در واقع بخشش و عهد و پیمان پیش شرط های حفظ موقعیت های طبیعی انسانی هستند.


بقول هانا آرنت قدرت انسان در بستن پیمان و عهد با یکدیگر در این اقیانوس چند گونه و در عین حال نامتعین، می تواند جزایر کوچک انسانی قومی و اجتماعی را در پیوندی مطمئن و قابل اطمینان قرار دهد. فرزند نورسیده این همبستگی که از این طریق حاصل می شود همان اعتماد و احساس اطمینانی است که به انسان در چنین شرایطی دست می دهد و موجب امیدواری به آینده جامعه خود می گردد.

  

۱۳۹۶ آبان ۲۱, یکشنبه

قربانیان حلقه قدرت

قربانیان حلقه قدرت

افلاطون در بخش دوم کتاب خود "دولت" داستان افسانه ای حلقه گیگِس (‌GYges) را،‌ که هرکس آنرا در اختیار داشته باشد می تواند ناپدید شود،‌ باز گویی می کند. در این افسانه آمده است که یک چوپان پس از پیدا کردن این حلقه آنرا نزد پادشاه منطقه خود می برد. اما با پی بردن به قدرت حلقه زن پادشاه را اغفال می کند و پس از به قتل رساندن پادشاه جانشین او می شود.

گفته میشود که یکی از دلایل بازگویی این افسانه توسط افلاطون در کتاب دولت اشاره به این واقعیت است که اگر مردم از اصول اخلاقی و هنجارهای اجتماعی پیروی می کنند،‌ در درجه نخست به این علت است که دستشان از قدرت کوتاه است؛‌ و در صورتی که به آن دست یابند طور دیگری رفتار می کنند. دارنده حلقه گیگِس با به انگشت کردن حلقه از دیده ها پنهان می شود و می تواند بدون نگرانی از محکومیت و مجازات دست به کارهای خلاف هنجارهای اجتماعی و فرهنگی زمان خود بزند. همانطور که از این افسانه برداشت می شود،‌ هسته اصلی این داستان اسطوره ای همانا قدرت ناپدید شدن است، قدرتی که فرصت هر کار غیر اخلاقی را در اختیار دارنده حلقه قرار می دهد. همان تمایلی که بسیاری از ما انسانها بعضی مواقع در خیالات و رویاهای خود داریم که به دور از چشم دیگران کاری را انجام دهیم، کاری که در نزد دیگران ممکن است پسندیده نباشد.

در این داستان مردمی که این حلقه را در اختیار ندارند،‌ در واقع بعنوان قربانیان صاحب حلقه معرفی می شوند که مجبور به اطاعت از اخلاقیات و نرمهای اجتماعی و فرهنگی هستند، و هر عمل خلاف آنها دیده و ضبط می شود، در حالیکه صاحب حلقه بدلیل قدرت ناپدید شدن هر عملی را برای خود مجاز می داند و هر نظم اخلاقی را که بخواهد حاکم می گرداند. اگرچه مکانیزمهای اعمال قدرت در دنیای امروز بسیار پیچیده و چندین لایه شده اند و بجای یک حلقه، حلقه های تو در توی قدرت نظم اجتماعی را اداره می کنند اما در عین حال هسته اصلی داستان قدرت در دنیای امروز نیز همچنان با همین داستان ساده حلقه ای که یک چوپان پیدا می کند و با استفاده از قدرت ناپدید شدن به مقام پادشاهی می رسد، قابل تفسیر است.

با وجودی که مناسبات قدرت و رابطه بین قربانیان و قدرتمداران در جوامع امروزی، در هسته اصلی خود،
در نهایت به داستان حلقه قدرت در افسانه گیگس باز می گردد اما در دنیای امروز مکانیزم ناپیدایی و پنهان شدن، آنطور که در افسانه گیگس فقط در دست صاحب حلقه است، حتی مورد استفاده قربانیان قدرت نیز قرار می گیرد و آنان نیز گاه از همین مکانیزم برای استفاده از موقعیت ها و امتیازاتی که نقش قربانی در اختیار آنها قرار می دهد استفاده می کنند. بعبارت دیگر ناپدید شدن، نفی خود و پنهان کردن خویشتن برای رسیدن به مراتب بالاتر قدرت و اگر قدرت سیاسی همچنان در دسترس نبود حداقل  دست یابی به قدرت اخلاقی، توسط قربانیان نیز مورد استفاده قرار می گیرد.

برای مثال رفتارهای بسیار افراطی عزاداران ماه محرم از غلتیدن در گِل و لای، تا قمه زنی و سینه خیز روانه کربلا شدن، همه و همه در حقیقت می تواند به معنای نفی تمامی وجود خود و به سخن دیگر قرار گرفتن در جایگاه قربانی با استفاده از مکانیزم پنهان شدن و نفی خویش، برای رسیدن به موقعیت برتر از نظر اخلاقی و ارزشی باشد.

حتی می توان گفت که در جامعه ما از دیر باز تا کنون مردم عادت کرده و یاد گرفته اند که بیشتر در جایگاه قربانی بمانند و روزگار بگذرانند تا از این طریق شاید بتوانند از مواهب و آثار قدرت اخلاقی و مذهبی که البته عمدتا تحقق آن به دنیای پس از مرگ و بهشت موکول می شود برخوردار گردند.
سرزمین ما پس از هجوم اعراب و فروپاشیدن امپراطوری ساسانیان همواره چهارراه حوادث بوده و در هر دوره ای یک قوم غیر ایرانی بر آن حکومت میکرده است، زمانی اعراب و زمانی دیگر مغولها و تیموریان بر سرزمین ما با اخلاقیات و ارزشهای خاص خود فرمانروایی داشته اند. در این طول این قرون مردم ایران زمین اما آموخته اند که در نقش قربانی ظاهر شوند تا بدین طریق سرزمین و فرهنگ و زبان خود را حفظ نمایند. بی حکمت نیست که در شاهنامه فردوسی سیاوش که از جنگ و خشونت پرهیز می کرد، بعنوان سمبل تاریخی و فرهنگی این مردم که قربانی قدرت و دسیسه شده اند معرفی می گردد.

در داستانهای شیعه که ایرانیان مسلمان شده و تحت سلطه خلفای عرب ساخته و پرداخته اند نیز این ردپای نقش قربانی بخوبی دیده می شوند. همه امامان شیعه در نهایت قربانی دسیسه ها می شوند و مظلومانه مسموم می گردند. نقطه اوج این داستان حسین ابن علی،‌امام سوم شیعیان است که همراه خانواده و همراهانش در جنگ با لشکر یزید کشته می شود، جنگی نا برابر با سپاه یزید و بدون حمایت مردم کوفه که او امید به همراهی آنها داشت.

پس از داستان سیاوش، در واقع این داستان امام حسین است که سمبل و نماد قربانی بودن مردم ایران در برابر هجوم اقوام خارجی می گردد. قربانیانی که هر ساله در مراسم محرم و با پوشیدن لباس سیاه،‌ گِل مالی و قمه زنی، نفی و نا پدید شدن خود را تجربه کرده و به نمایش می گذارند، تا اگرچه مجبورند تحت حاکمیت و قدرت سیاسی یک نظام جبار و ستمگر زندگی کنند و دستشان از این قدرت کوتاه است، اما امید دارند که حداقل از مواهب قدرت اخلاقی و ارزشی که در اثر بازی در نقش قربانی به آنها وعده داده شده برخوردار گردند.

فرهنگ قربانی و اسیری در میانه حلقه قدرت اما صرفا محدود به سیاست و ملیت نمانده اند. در لایه های بسیار عمیق روابط اجتماعی و خانوادگی بسیاری از جوامع آثار این فرهنگ قربانی و اجبار بر ناپدید شدن و دیده نشدن دیده می شوند. یکی از این آثار و نمونه ها که امروزه خوشبختانه بیش از گذشته به آنها پرداخته می شود، خشونت ها و تعرضات جنسی به زنان است، قربانیانی که تا مدتهای بسیار طولانی زیر انبوهی از تابوها پنهان مانده بودند و یا جرات بروز و آشکار کردن خود را نیافته بودند. فرهنگ و مذهب قربانی پرور به آنان آموخته بود که سکوت کرده و آبروی خود و خانواده خود را حفظ کنند و اگر نمی توانند حتی دست به خودکشی بزنند تا برای همیشه از دیده ها پنهان گردند.    

متاسفانه حتی برخی از این قربانیان، برای مثال در دنیای سینما و بویژه در هالیوود، برای طی مدارج ترقی و بدلیل نیاز شدید به پذیرفته شدن در میانه حلقه قدرت تا مدت ها مجبور به سکوت بوده و رنج و تجاوزی که به آنها شده بود را پنهان می کرده اند. بعبارت دیگر زمانی که فرهنگ و ارزشهای خاصی غلبه پیدا می کند و تابوهای خود را می سازد، قربانیان این فرهنگ و نظام ارزشی نیز با نفی و پنهان کردن خود همان فرهنگ مناسبات را به سهم خود تداوم می بخشند.

تنها زمانی زنجیره تداوم این فرهنگ قربانی پرور از هم می گسلد و حلقه قدرتِ حاکمیت و سلطه فرهنگی و سیاسی و اقتصادی خود را از دست می دهد که عده ای از قربانیان این حلقه جرات ظاهر کردن خود و بیرون آمدن از پشت پرده پوشالی تابوها را بخود بدهند. شجاعت خروج از محدوده حلقه قدرت را داشته باشند و بتوانند با صدای بلند فریاد نه بر آورند و دست متجاوز را از دامن خود کوتاه کنند.

فردریش نیچه نیز به شکلی دیگر به همین فرهنگ قربانی پرور می پردازد و عامل اصلی آنرا مسیحیت و بطور کلی فرهنگی مذهبی اروپای زمان خود معرفی می کند. اما وی با تقسیم بندی دو فرهنگ و نظام ارزشی به ‌"سروریت" و "برده پرور"،‌ قربانیان این نظام فرهنگی دو گانه را برد‌گانِ سروران و قدرت مداران مینامد. بردگانی که برای بهرمندی از مزایای این سیستم برده پرور وجود و زندگی خود را در اختیار سروران قرار می دهند و بعبارتی محو آن شده اند.

البته تجزیه و تحلیل نیچه از پدیده فرهنگ بردگی و قربانی محدود به تاریخ مسیحیت نمی تواند بماند. ما امروزه اشکال واضح و آشکاری از سیاست قربانی و برده پروری را در راه و روش بسیاری از سیاستمداران بویژه پوپولیست مشاهده می کنیم. برای نمونه آیت الله خمینی از قربانی شدن جامعه ایران در پای کودتاها و دخالت های کشورهای استعماری در امور داخلی ایران و با انگشت گذاشتن بر نقش قربانی بودن مردم ایران توانست نیروهای اجتماعی بسیاری گسترده ای را بسیج نماید و با اتکای به آن انقلاب اسلامی را به ثمر برساند.

در امریکا نیز برای مثال دونالد ترامپ ملت امریکا و بویژه طبقه متوسط و زحمتکش این کشور را قربانی سیاست های بنظر او غلط رهبران پیشین معرفی کرد و از این طریق توانست پشتیبانی های بسیاری از این بخش های اجتماعی امریکا را در انتخابات ریاست جمهوری نصیب خود نماید. بخشی که خود را قربانی سیاست های جهان گشایانه دولت های پیشین امریکا می دانست. شعار اول امریکا که توسط دونالد ترامپ داده می شد در حقیقت به معنای دست گذاشتن بر روی واقعیت قربانی شدن بخش هایی از مردم آمریکا بخاطر سیاست های جهانی دولت های پیشین میباشد.
اما همانطور که تجربه قربانیان خشونت و تعرضات جنسی نشان می دهد و همانطور که نیچه پیش بینی می کند، تنها را نجات از فرهنگ برده و قربانی پرور همانا خروج از لاک و پناهگاهی است که تابو های قربانی و برده پرور ساخته اند؛ و نیز، شجاعت نمایان کردن و به سخن نیچه فرود آمدن از کوه و دنیای تنهایی های خود و  وررود به عرصه های اجتماعی، نه بعنوان قربانی و یا برده بلکه بعنوان یک انسان برتر که جرات نمایان کردن خود و شجاعت اعتراض به تعدی ها و ظلمهایی که در حق او روا داشته شده است می باشد.


۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه

بربریت بین المللی و بردگی ملی

اسلاو ژیژک (Slavoj Žižek) فیلسوف، نظریه‌پرداز، جامعه‌شناس، منتقد فرهنگی و سیاست‌مدار اسلوونیایی در مصاحبه ای اختصاص با نشریه فلسفی-اجتماعی خرمگس (http://falsafeh.com) انجام داده در رابطه با بحرانهایی که امروزه دست بگریبان جامعه بشری است به یکی از نظریات هگل اشاره می کند که الهام بخش و انگیزه ای شد برای نوشتن این یادداشت. وی در این مصاحبه می گوید:‌
"چنان که هگل پرداخته، سراسر اخلاق یک کشور در والاترین کنشِ قهرمانانۀ آمادگی برای فدا کردن جان خود برای میهن متجلی می شود؛ یعنی مناسبات بربروار و وحشیانه میان کشورها به کار پی ریزی بردگی اخلاقی درون یک کشور می آید.‌"


تاکید مداوم جمهوری اسلامی بر هویت شیعی ایرانیان و برنامه های بسیار گسترده این حکومت از تغییر شعارها و پیامهای روزانه ارتش و حذف نام ایران از این شعارها تا ترتیب و سازماندهی راهپیمایی بسیار پر هزینه اربعین در عراق نمونه ای بارز از این گفته هگل است که اسلاو ژیژک به آن اشاره می کند. جمهوری اسلامی با پیگیری راهبرد گسترش شیعه گری در مناطق عمدتا شیعه نشین خاورمیانه از مرزهای اسرائیل تا افغانستان و پاکستان، به بربریت و جنگ های قومی و مذهبی در این منطقه دامن می زند و در داخل کشور مردم ایران را به بردگی و پیروی حاکمانه از یک کیش و ایدئولوژی مشخص کشانده و می کشاند.


در چنین شرایطی واکنش بسیار طبیعی مردمی که تحت چنین حاکمیتی روزگار می گذرانند، جستجوی هویتی جدید در برابر هویت تحمیلی شیعه و سیاست های شیعه گری و غلو آمیز این حکومت می باشد. هویتی که اجزاء آن در تاریخ و فرهنگ چند هزار ساله ایران زمین، از ساختارهای سیاسی در قبل از اسلام بویژه امپراطوری هخامنشیان تا آثار فرهنگی و ادبی و علمی و فلسفی مشاهیر این منطقه، بسیار یافت می شوند؛ و به اندازه کافی عناصر هویت بخش در اختیار ایرانیان گریزان از شیعه گری تحمیلی قرار می دهد.


نگاه کوتاهی به تاریخ چند سده اخیر ایران اما نشان می دهد که این چرخه گریز از هویت های تحمیلی و پناه به هویت تاریخی جدید چندین بار تکرار شده است. زمانی که مناطق بزرگی از ایران تحت سلطه خلفای عرب افتاد و مردم ایران بتدریج سنی مذهب شدند، انگیزه حفظ یک هویت مستقل بر منبای تاریخ و فرهنگ غنی ایرانیان موجب گشت که عناصری از فرهنگ و ادب ایرانی،‌ برای مثال اسطوره های شاهنامه فردوسی،‌ بتدریج رنگ و پوشش مذهبی و شیعی بخود گیرند، فرایندی که سرانجام زمینه های ظهور صفویه را فراهم آوردند.


این چرخه اما پس از دوران صفویه باز نایستاد و اینبار از حدود صد و پنجاه سال پیش، در جهت عکس، آغاز به حرکت کرد و ایرانیان عقب مانده از قطار مدرنیته را، که بسرعت در حال حرکت بود، واداشت که بار دیگر در منابع تاریخی خود به جستجوی هویت از دست رفته و قلب شده توسط مذهب شیعه برخیزند و به تناسب مفاهیم جدید و مدرن در زمینه دولت-ملت، هویت ملی ایرانیان را باز تعریف کنند.


این چرخه اما بار دیگر در اواسط حکومت پهلوی دوم در جهت عکس آغاز به حرکت کرد و بخش مهمی از روشنفکران سالهای چهل شمسی در پی بازگشت به هویت دینی و شیعی بر آمدند و نهضت احیای اسلام شیعی را، که از حدود صد و پنجاه سال پیش شکل گرفته بود اما در مقابل موج ملیت و مدرنیته و مشروطیت در حاشیه قرار داشت، مجددا راه انداختند.


همانطور که می دانیم و شاهد هستیم بخش بزرگی از جامعه ایران،‌ بويژه جوانان طبقه متوسط کشورمان گریزان و عاصی از حکومت شیعه و ولایت مطلقه فقیه به آرامگاه کورش و پاسارگاد پناه می آورند و در جستجوی منابع تاریخی و فرهنگی به یغما رفته توسط جمهوری اسلامی هستند. اگرچه در همین روزها بخش دیگری از همین مردم بسوی کربلا، مهد تشیع، در حرکتند تا با راهپیمایی خود هویت شیعی-ایرانی خود را به رخ دیگر اقوام و مذاهب منطقه بکشانند. کنتراستی و تناقضی که شاید در تاریخ اخیر ایران به این روشنی و واضحی که خود را اکنون نمایان می کنند، شاهد آن نبوده ایم. کنتراستی که بخوبی چرخه تکرار شونده گریز از یک هویت تاریخی به هویت تاریخی دیگر را به نمایش می گذارد. چرخه ای که  ممکن است بدلیل حضور دو عامل همزمان و هم تراز، اما متضاد و متناقض با یکدیگر،  یعنی از یکسو جستجوی هویت صد در صد خالص ایرانی ملی و از سوی دیگر هویت صد در صد شیعی، به احتمال زیاد از چرخیدن باز خواهد ایستاد. اتفاقی که به احتمال زیاد منجر به رشد تضاد های داخلی و شکاف های عمیق اجتماعی و فرهنگی بین دو طبقه متوسط و مدرن ایران از یک سو و طبقات سنتی تر از سوی دیگر خواهد شد و گسلهای اجتماعی را بیش از بیش عمیقتر خواهد کرد.


البته کشورمان در این رابطه یک استثنا نیست، حرکت های استقلال طلبانه در کردستان عراق، اسپانیا، انگلستان (استقلال این کشور از اتحادیه اروپا) تنها اثری که بر جا گذاشته اند، تشدید شکافهای اجتماعی و قومی و زبانی بین طبقات مردم، حتی بین پیر و جوان و اقوام ساکن این مناطق بوده است.


حال با این توصیف چگونه می توان این چرخه باطل را، قبل از اینکه دو نیروی کاملا متضادِ فعال در آن به نقطه تعادل (از نظر توانایی و قدرت) برسند و جوامعی که دچار این چرخه باطل هستند را در یک بن بست گرفتار سازند، بن بستی که مناسبترین زمینه را برای جریانات و رهبران پوپولیست و دیکتاتور فراهم می آورد، کاملا متوقف کرد و از چنبره آن خلاصی یافت؟ و اگر چرخه جستجوی هویت از اساس معیوب کار کند و سرانجام نیز به یک دور باطل منجر می شود، آیا بهتر نیست که اصولا به فکر  راه حلی خارج از کادرهایی که منجر به پیدایش این چرخه معیوب می شوند، بر آییم؟


در اینجا است که گفته اسلاو ژیژک در مصاحبه یاد شده طنین انداز می شود:
‌"اما لحظه ای که ما یکسره بپذیریم که در “کرۀ زمین همچون یک سفینۀ فضایی” زیست می کنیم، وظیفۀ فوری ما متمدن ساختن خود تمدن ها می شود و نیز اجرای همبستگی و مشارکت جهانی میان همۀ جوامع.  اجرای این وظیفه به دلیل خیزش کنونی فرقه گرایی مذهبی و خشونت قومی “قهرمانانه” و آمادگی برای قربانی کردن خود (و دنیا) در راه هدف خود، هر چه دشوارتر شده است.  آیا غلبه بر گسترش طلبی سرمایه داری، مشارکت وسیع بین المللی و همبستگی ملت ها که بتوانند خود را به نیروی اجرایی آماده برای سرپیچی از سروری حکومتی تبدیل سازند، اقداماتی نیستند ضروری جهت حفاظت منافع مشترک طبیعی و فرهنگی ما؟"   


تصور زیست در یک سفینه فضایی و مقایسه کره زمین و انسانهای ساکن بر آن با مسافرین این سفینه فرضی از نظریه جهانی سازی (universalism) اسلاو ژیژک بر می خیزد. پیام اصلی این نظریه، در رابطه با موضوع این یادداشت این است که وجود و ذات جهانی و یونورسالِ پدیده ها و آثار تاریخی-فرهنگی و یا علمی و فلسفی هر قوم و ملتی زائده ای از هویت و ذات ملی و منطقه ای آن پدیده نیست و فرع بر آن نمی باشد. این ذات جهانی جزئی جدایی ناپذیر از ذات هر پدیده و اثر تاریخی و فرهنگی است و از اصالت برخوردار است.


به عبارت دیگر پدیده ها و آثار ماندگار تاریخی و فرهنگی یک ملت، فقط متعلق به آن ملت و فرهنگ که زادگاه آن پدیده و اثر تاریخی بوده اند نمی باشد. برای مثال آثار فلسفی بازمانده از دوران یونان باستان دیگر صرفا در مالکیت ملت یونان نیستند. این آثار اگرچه موجب افتخار ملت یونان هستند اما متعلق به تمام بشریت می باشند. همینطور می توان گفت منشور کورش کبیر، اگرچه ما ایرانیان به آن افتخار می کنیم، اما دیگر صرفا متعلق به ملت ایران نیست. آثار باستانی باقی مانده از دوران هخامنشیان و حتی آثار فرهنگی و ادبی این سرزمین دیگر صرفا متعلق به ایرانیان نیست و جز گنجینه های بشری محسوب می شوند.


پیام دیگر این نظریه را می توان به این شکل فرمولبندی کرد که آثار و اتفاقات تاریخی را نباید مستقل از زمینه های تاریخی و زمانی که موجب تولد این آثار شده اند و نیز بدون یک دید جهان شمول و جهانی ساز (یونیورسال) مورد بررسی و ملاحظه قرار داد. و مهمتر از این،‌ آثار مزبور نباید بمانند یک موجود زنده،‌ مستقل از بستر های تاریخی و زمانی خود و نیز جدا از یک دیدگاه جهان شمول به حیات خود ادامه دهند. که در غیر این صورت خود تبدیل به موجودی زنده و مستقل می شوند. موجودی که به تاریخ یک ملت یک رگ و بوی خاص می بخشد و آنرا یک بعدی می سازد و در میان مرزهای خود محصور می کند.


هگل اینگونه ملیت سازی و ملیت پردازی های اغراق آمیز را که موجب مرزبندی های سخت و غیر قابل عبور بین ملت ها می شوند، نشانه ای از بردگی آن ملت،‌ که در حقیقت برده تاریخ و هویت خود شده اند، می داند. هویتی که در مرزهای ملی، قومی و جغرافیایی محصور است و اخلاقیات و ارزش های خود را بر مردم منطقه خود تحمیل می کند،‌ که برای مثال فداکاری و از جان گذشتگی برای وطن یک امر با ارزش و یک اخلاق خوب محسوب می شود. اخلاقیاتی که در عرصه جهانی، زمانی که هر ملتی فقط بر مبنای ارزشها و اخلاقیات قومی و ملی و مذهبی قدم در این عرصه می گذارد، روابطی متشنج و حاکی از بربریت موجب می شود.