۱۴۰۴ آبان ۹, جمعه



خلاء قدرت را فقط با قدرت می‌توان پر کرد: تأملی در منطق اقتدار و جانشینی


دهه های طولانی است که بخش های سازمان یافته مخالفین جمهوری اسلامی پیگیر تشکیل و ارائه آلترناتیو هستند. تلاشهایی که معمولا بر دو پایه نظری-گفتمانی و نیز تحلیلی استوار بوده اند. به این معنی که، نیروهای سیاسی مدعی جانشینی، هم مدعی برخورداری از یک آلترناتیو نظری-گفتمانی و طرحی برای اداره کشور پس از بدست گیری قدرت هستند و هم از نظر تحلیلی مطرح کرده و می کنند که کشور در حالت اضطرار و یا نظام در حال فروپاشی است و آینده ای طولانی مدت برای آن قابل تصور نیست و بنابراین باید خود را آماده ساخت و آلترناتیو مورد نظر را ایجاد کرد.


امروز چندین دهه است که از این نوع تلاشها می گذرد، زمانی بسیار طولانی که هم موجب شده است آلترناتیوهای نظری-گفتمانی و طرحها و ایده ها برای ایران آینده دچار تحول و تغییر شوند و هم باعث گردیده است در پیش بینی فروپاشی و آینده نگری ها، تجدید نظر صورت گیرد. تحولاتی که تاثیرات مستقیمی بر همگرایی ها و واگرایی ها، انشعاب ها و اتحادها میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی داشته اند.


آنچه که در این رابطه، به نظر نگارنده، معمولا مغفول مانده است، این واقعیت است که روی دیگر سکه فروپاشی و جانشینی، خلاء قدرت می باشد که همواره ناپایدار است. این واقعیت است که در دنیای واقعی سیاست خلاء قدرت نمی تواند برای طولانی مدت پایدار بماد و همانند طبیعت، خلاء قدرت توسط یک قدرت دیگر به سرعت پر خواهد شد؛ و نیز این واقعیت است که خلاء قدرت را فقط می توان با قدرت پر کرد.


قانون روابط اجتماعی و انسانی حکم می کند که هرگاه ساختار مسلط از درون فرو بپاشد و یا مشروعیتش را از دست بدهد، نظم اجتماعی در وضعیت تعلیق قرار می‌گیرد و جامعه به‌دنبال نیرویی می‌گردد که بتواند بار دیگر فرمان دهد، تصمیم بگیرد و تبعیت از قانون را برقرار کند. این قدرت ممکن است نظامی، ایدئولوژیک، مردمی یا بوروکراتیک باشد، اما در هر حال باید توان اعمال اراده را در سطح واقعی داشته باشد. تاریخ نشان می‌دهد که خلأهای قدرت با آرمان یا شعار پر نمی‌شوند، بلکه با نیرویی که بتواند نظم را بازسازی کند ــ هرچند موقت، خشونت‌بار یا اقتدارگرایانه. از همین رو، گذار از یک نظام فروپاشیده نه به‌معنای حذف قدرت، بلکه به‌معنای بازتوزیع آن است؛ چراکه قدرت، همواره جای خالی خود را پُر می‌کند.


واقعیت هایی که در فوق به آنها اشاره شد و نیز قانونمندی های اجتماعی-سیاسی در زمان ایجاد شدن خلاء قدرت و سپس پر شدن این خلاء توسط قدرتهای دیگر هستند که کمتر مورد توجه مخالفین جمهوری اسلامیِ مدعی جانشینی قرار می گیرند.


البته شوربختانه واقعیت دیگری نیز وجود دارد و به خوبی خود را نشان می دهد که نیروهای مخالف نظام جمهوری اسلامی در رقابت با یکدیگر است که سعی می کنند آلترناتیو مطلوب خود را بوجود آورند و تبلیغ کنند. جمهوری خواهان تلاش می کنند آلترناتیو مورد نظر خود را در مقابل پادشاهی خواهان معرفی کنند و یا برعکس. و آنچه که در میانه رقابت آلترناتیو کمتر مورد توجه قرار می گیرد و کمتر روی آن سرمایه گذاری می شود برخورداری از ابزارهای لازم قدرت برای پر کردن خلا قدرت است. که هر دو نه یک شبه اتفاق خواهند افتاد و نه معجزه وار، بلکه هر دو تدریجی و قانونمند پیش خواهند رفت.


از سوی دیگر، به نظر می رسد نوع نگاه برخی از نیروها و فعالین سیاسی مخالف جمهوری اسلامی به تحولات سیاسی و موضوع جانشینی همچنان نگاهی است سنتی، به این معنی که تصور می کند که نظامهای اقتدارگرا در دنیای امروز همچنان فرد محور هستند و در صورتی که فرد رهبر به هر دلیلی از ساختار قدرت کنار رود، آن ساختار قدرت فرو خواهد پاشید. در حالی که نظامهای اقتدارگرای مدرن و امروزی توسط الیگارشی اداره می شوند، الیگارشی که ساختارهای نظامی و سیاسی و اقتصادی خود را به نوعی برقرار ساخته است که حتی با نبود رهبر بتواند به حیات خود ادامه دهد.


شاید جمهوری اسلامی یکی از آخرین نظامهای اقتدارگرا است که در راه حذف تدریجی رهبری فردی قدم گذاشته است. از زمان تشکیل شورای امنیت ملی در ایران، این شورا عملا زیر سایه علی خامنه ای عمل می کرده است، اما بنظر می رسد که پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل و آشکار شدن نقاط ضعف بسیار جدی در نظام تصمیم گیری کشور و پس از تشکیل شورای دفاع به عنوان زیر مجموعه شورای امنیت ملی، رهبری و فرماندهی نهادی تر شده است و از نقش خامنه ای کاسته شده است. تغییرات بسیار اساسی در سطح فرماندهی در ارتش و سپاه قطعا تحت نظارت شورای امنیت ملی و شورای دفاع صورت گرفته اند و نشان می دهند که جمهوری اسلامی تلاش می کند که نیروهای امنیتی و نظامی خود را یکدست تر کند، که البته نه برای مقابله با اسرائیل بلکه برای حفظ شاکله و ساختار جمهوری اسلامی در زمان بوجود آمدن خلاء قدرت.


از سوی دیگر بسیاری از مخالفین جمهوری اسلامی سالهاست که بر فروریختن مشروعیت جمهوری اسلامی تکیه می کنند، که البته واقعیتی غیر قابل تردید است. اما اگر مخالفین جمهوری اسلامی در انتظار لحظه و یا مقطع فروپاشی نشسته اند، باید توجه داشته باشند که آنچه که خلاء قدرت را پر می کند، نه مشروعیت بلکه قدرت است، حتی اگر از مشروعیت برخوردار نباشد. بنابراین وقتی قدرتی فرو می‌ریزد، قدرت دیگری، نه الزاماً مشروع، بلکه مؤثر، وارد میشود تا از فروپاشی کامل نظام و جامعه جلوگیری کند.


در این رابطه است که مخالفین جمهوری اسلامی که مدعی جانشینی و آلترناتیو سازی هستند باید قبل از هر چیز به این سوالها پاسخ دهند که از کدام ابزار و قدرت موثر برای پر کردن خلاء قدرت در زمان فروپاشی برخوردارند، کدام پایه های اجتماعی را می توانند پشت سر خود بسیج کنند؟ روی کدام بخش از نیروهای نظامی و بوروکراتیک جمهوری اسلامی می توانند حساب کنند؟


در زمین واقعی سیاسی، اراده و خواست قدرت و حتی برخورداری از مشروعیت و مقبولیت و حتی برخورداری از طرح های مدون برای آینده پس از جمهوری اسلامی کافی نیستند، یک نیروی سیاسی مدعی جانشینی باید این سوال را از خود کند که جای پای من در زمین واقعی سیاست کجاست و تا چه اندازه این جای پا استوار است؟ و البته که زمین واقعی سیاست اتاقهای فکر و سمینارها و کنفرانس ها و یا دنیای مجازی نیستند.
https://t.me/politicalphilosphy/218 

۱۴۰۴ آبان ۸, پنجشنبه

آیا فضای فکری و پارادایم نسل جوان امروز ایران «چپ نو» یا «چپ لیبرال» است؟

در جنبش های سیاسی و انقلابی ایران همواره نسل جوان و به طور مشخص دانشجویان نقش پیشگام داشته اند. از جنبش ملی شدن صنعت نفت در سالهای ۳۰-۳۲، بیش از دو دهه بعد در جنبشی که به انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ انجامید، تا جنبش اعتراضی دانشجویان در سال ۱۳۷۸، اعتراضات میلیونی به تقلب و کودتای انتخاباتی در سال ۱۳۸۸، در جنبش های اعتراضی خیابانی در سال ۹۶ و ۹۸ و سرانجام در جریان جنبش زن زندگی آزادی در سال ۱۴۰۱.

اگرچه در جنبش های سیاسی در دهه های اخیر جوانان و دانشجویان نقش بسیار فعال و پیشرو داشته اند، و از این نظر یک وجه اشتراک وجود دارد، اما لازم است نگاهی دقیقتر به ترکیب بندی و پایگاه های اجتماعی و طبقاتی جوانان شرکت کننده در این جنبش ها داشته باشیم. در جنبش های اعتراضی سالهای ۹۶ و ۹۸ عمدتا جوانان متعلق به بخش های پایینی جامعه (به دلیل فشارهای اقتصادی ناشی از تبعیض و بیکاری) شرکت داشتند، در حالیکه در سالهای ۱۳۷۸، ۱۳۸۸ و ۱۴۰۱، نسل جوان علیه های سیاست های سرکوبگرانه و تبعیض آمیز رژیم در زمینه های سیاسی و فرهنگی (به طور مشخص حجاب اجباری) پیش قدم بودند.

این واقعیت نیز غیر قابل انکار است که علاوه بر پایگاه اجتماعی و طبقاتی نسلهای جوان ایران که بین طبقات پایینتر تا طبقه متوسط نوسان داشته است، فضای فکری نسل جوان نیز در طول دهه های اخیر دگرگونی های بسیار آشکاری داشته است.

بطور کلی می توان گفت که فضای فکری نسل جوان در دهه های پیش، به ویژه تا قبل از انقلاب اسلامی سال ۵۷، بیشتر متاثر از چپ سنتی یا همان مارکسیسم-لنینیسم کلاسیک بوده است، که در آن رهایی انسان از استثمار نظام سرمایه داری و امپریالیسم در اولویت نخست قرار داشته است. در عرصه های سازمانی و تشکیلاتی نیز بر حضور نقش حزب پیشتاز و منسجم تاکید بسیار می شده است. در این فضای فکری، عرصه های فرهنگی و هویتی و جنسیتی به دلیل اصلی و فرعی کردن تضادها و روبنا دیدن این عرصه ها نسبت به زیربناهای اقتصادی و طبقاتی، همواره مورد بی توجهی بوده اند.

اما بنظر می رسد که از سالهای اخیر فضای فکری نسل جوان ایران دچار تحولات اساسی شده است. نسل جوان ایران امروز اگرچه همچنان پیشرو، آزادیخواه، عدالت طلب و خواهان تغییر وضع موجود است و همچنان در برابر عوامل بازدارنده سیاسی، فرهنگی و استبداد و بی عدالتی به مبارزه ادامه می دهد؛ و از این نظر این را نسل را همچنان می توان از نظر فضا و پارادایم فکری «چپ» دانست، اما دیگر نمی توان فضای فکری نسل جوان ایران امروز را در پارادایم «چپ سنتی» تعریف و شناسایی کرد.
در جریان جنبش زن زندگی آزادی به خوبی شاهد بودیم که نسل جوان ایران تا چه حد نسبت به تبعیض های فرهنگی و بی عدالتی های جنسیتی حساسیت نشان می دهد. در تجمعات اعتراضی در اعتراض به تخریب محیط زیست نیز همواره نسل جوان نقش فعال و سازمان دهنده دارد. همچنین، نسل جوان ایران امروز دیگر اقتدارگرایی حزبی و سازمانی و رهبری فردی و کاریزماتیک را بر نمی تابد و به سازماندهی مشارکتی، افقی و شبکه ای روی آورده است. و آنچه که برای این نسل بسیار بسیار اهمیت دارد آزادی های فردی در زمینه های رابطه های جنسی، نوع پوشش و روابط اجتماعی و فرهنگی است.

اگر این ویژگی ها را با تعاریفی که امروزه از «چپ نو» می شود مقایسه کنیم شاید بتوان گفت که فضا و پارادایم فکری نسل جوان در ایران امروز، از نوع «چپ نو» است. در عین حال اما اگر همین فضا را با «لیبرالیسم پیشرو» و یا «چپ لیبرال» مقایسه کنیم نیز باز هم فصل مشترکهای بسیاری می یابیم.
و اگر بطور کلی دو گرایش «چپ نو» و «لیبرالیسم پیشرو» یا «چپ لیبرال» را با هم مقایسه کنیم در برخی زمینه خویشاوندی هایی را در ارزش‌ها مشاهده می کنیم. هر دو جریان از دل نارضایتی از نظم موجود و محافظه‌کاری سنتی بیرون آمده‌اند؛ و در اصولی مانند آزادی های فردی و مدنی، عدالت اجتماعی و اقتصادی، برابری جنسیتی و فرهنگی و صلح و محیط زیست و حقوق بشر اشتراک نظر و هدف دارند.

بنابراین، وقتی جوانان ایرانی در فضای امروز، از عدالت، آزادی و برابری حرف می‌زنند، بدون آنکه به ایدئولوژی خاصی متعهد باشند، می توان نتیجه گرفت که از نظر محتوایی ممکن است هم به چپ نو نزدیک باشند، هم به لیبرالیسم پیشرو و یا چپ لیبرال. اما آنچه که بسیار مهم است و باید روی آن تاکید کرد این است که در فضای فکری و اجتماعی ایران، آنچه اکنون در میان جوانان شکل گرفته، دیگر نه چپ سنتی است و نه لیبرالیسم کلاسیک.

بنابراین شاید بتوان گفت در عمل، ما با یک «چپ نوِ لیبرال‌دموکرات» در میان جوانان ایران مواجهیم، گرایشی که نه ضد اقتصاد بازِ بازاربنیاد است، نه صد در صد تسلیم این نوع از اقتصاد، ضد آزادی های فردی نیست اما در عین حال نسبت به فقر و نابرابری بی تفاوت نمی باشد. گرایشی که برای آزادی های فرهنگی اهمیتی بسیار قائل است و حساسیت های اخلاقی در برابر ظلم و تبعیض و بی عدالتی دارد. جریانی که آزادی را بدون عدالت ناکافی می‌داند، و عدالت را بدون آزادی ناممکن.
https://t.me/politicalphilosphy/216

۱۴۰۴ آبان ۶, سه‌شنبه

نقش مخالفین جمهوری اسلامی در تشدید حس «به خود ناباوری» و کاهش اعتماد مردم به توان خود



در یادداشت دو روز پیش مطرح کردم که جامعه ایران در حالت تعلیق و شرایط معلق قرار ندارد، بلکه به توان خود برای تغییر شرایط بی اعتماد شده است.

در این یادداشت می خواهم به نقش نیروها و جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در تشدید این به خود ناباوری در مردم و عدم اعتماد به توان خویش بپردازم.

از جنبه های مختلف می توان به نقش گروه ها و جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در تشدید حس ناباوری مردم به توان خود، پرداخت. برای مثال از نگاهی به تحلیل و تفسیرهایی که از تجارب پیشین جامعه ایران ارائه شده اند تا مطالعه راه حلهایی که برای گذار از جمهوری اسلامی پیشنهاد می گردند و یا آینده و چشم اندازی که برای آینده بعد از جمهوری اسلامی ترسیم می شوند.

نمونه بسیار دم دست از تحلیل و ارزیابی تجارب پیشین ملت ایران، انقلاب سال ۱۳۵۷ است، که جان کلام اکثر این تحلیل ها این است که «انقلاب سال ۱۳۵۷ یک اشتباه بزرگ تاریخی بود».

البته در اینکه هر تحول سیاسی بزرگ و هر تجربه تاریخی از این دست قطعا دارای ضعفها، خطاها و کاستی های بسیار است تردیدی نیست. اما واقعیت این است، زمانی که یک «داوری تاریخی» تبدیل به «داوری اخلاقی» شد و یک نسل در دادگاه تاریخ در جایگاه متهم نشست، در درجه نخست این توانایی و قدرت تشخیص آن نسل است که زیر سوال می رود. تحلیل و ارزیابی که می تواند توسط نیروهای اقتدارگرا مورد سوء استفاده قرار گیرد.

نمونه دیگر از نقد و بررسی تجارب پیشین، حمایت بخش های وسیعی از مردم از جریان اصلاحات در دوران محمد خاتمی و سپس از میرحسین موسوی در انتخابات سال ۱۳۸۸ است. در این رابطه نیز برخی از مخالفین تندرو و افراطی جمهوری اسلامی شکست پروژه اصلاح طلبی این رژیم بر گردن مردم می اندازند و عملا قدرت تشخیص مردم را زیر سوال می برند.

اصولا هرگاه داوری تاریخی از یک واقعه به داوری اخلاقی تبدیل شد و انگشت اتهام به سوی یک نسل اشاره رفت، در درجه نخست صلاحیت اخلاقی آن نسل زیر سوال می رود، و اگر اینکار هر بار تکرار شود و تبدیل به یک روش تحلیل گردد، اعتماد به نفس یک ملت ضربه می خورد و احساس ناتوانی در فرهنگ و روان جامعه بازتولید می شود.

از منظر استراتژی و شیوه های مبارزاتی که جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در پیش گرفته اند نیز می توان به موضوع ناباورمندی مردم به خود و نبود اعتماد به نفس پرداخت. زمانی که یک جریان سیاسی روش های قهرآمیز و خارج از ظرفیت و توان مردم را در پیش گیرد و وعده های سرنگونی سریع را نیز بدهد، حتی اگر بر فرض محال در این راه نیز موفق شود، عملا حس بی اثری را در مردم تشدید کرده است. که البته در رابطه با ایران این روشها همیشه به شکست انجامیده اند و حکومت نیز به تدریج این باور را در ذهن و روان مردم کاشته است که کاری نمیشود کرد.

در میان جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی، جریاناتی که همچنان بر رهبری فردی و کاریزماتیک تکیه می کنند نیز در بازتولید منطق پدرسالانه و بنابراین تشدید ناباوری به توان جامعه و عدم اعتماد به نفس، نقش موثری بازی می کنند.

گزاره هایی مانند «فاجعه انقلاب ۵۷»، «پنجاهفتی ها»، «انقلابیون چپ» که مرتب از سوی سلطنت طلبان افراطی تکرار می شود به همراه امید این جریان به دخالت خارجی برای سرنگونی رژیم، در عمل مردم را نه عامل تغییر بلکه مقصر هر شکستی معرفی می کند. برای مثال اگر فراخوانهای رضا پهلوی برای شورش علیه حکومت در زمان جنگ ۱۲ روزه مورد اقبال قرار نگرفت و بطور کلی اگر روند تحولات بین المللی به گونه ای دیگر پیش رفت و حکومت سرنگون نشد، مقصر آن مردم هستند که به فراخوانهای آقای پهلوی وقعی نشان نداده اند.

و یا زمانی که خطای بسیار بزرگ و نابخشودنی رهبری مجاهدین در آغاز عملیات «فروغ جاویدان»، به یک شکست بزرگ و تلفات وسیع مجاهدین منجر شد، رهبری مجاهدین مقصر اصلی این شکست فضاحت بار را سربازان و هواداران خود معرفی کرد که به اندازه کافی فداکاری نکرده اند و به گفته مسعود رجوی «نتوانسته اند از گردنه ها و پیچ و خمهای منافع فردی و خانوادگی عبور کنند»، اتهاماتی که در پوشش انقلاب ایدئولوژیک به هواداران مقصر حقنه شد.

از این نمونه ها می خواهم نتیجه بگیرم که بسیاری از مخالفین جمهوری اسلامی بجای «داوری تاریخی» و «روایت تجربه»، آگاهانه و یا ناآگاه «داوری های اخلاقی» و «روایت های خطا» را از تحولات سیاسی در ایران ارائه می دهند. به جای اینکه گفته شود که جامعه ایران در راه دستیابی به آزادی، دموکراسی و عدالت و کرامت انسانی تلاش های بسیاری کرده و در عین حال در مسیر تحقق آنها دچار خطا شده است، معمولا گفته می شود که ما «اشتباه کردیم که انقلاب کردیم»، که ترجمان یک داوری اخلاقی نسبت به گذشته است؛ داوری و قضاوتی که مردم را در جایگاه مقصر و متهم می نشاند، نه یک عنصر یادگیرنده و دارای اراده و توانایی برای تصحیح خود.

به همین علت است که این جریانات سیاسی تحولات بزرگ سیاسی در ایران را که در واقع یک مجموعه به هم پیوسته و زنجیروار است، بطور گسسته و منفصل از یکدیگر می بینند. که در رابطه با هر مقطع تاریخی یک مقصر بر جایگاه متهم نشانده می شود. در جریان ملی شدن نفت و تحولات سیاسی سالهای ۳۰-۳۲ ملیون و به ویژه دکتر محمد مصدق بر جایگاه متهم می نشینند و جریان پادشاهی خواهی در جایگاه قاضی؛ و انقلاب سال ۱۳۵۷ یک خطای نابخشودنی که مقصر اصلی آن نسل ۵۷ و مردم ناآگاه و جریانات چپ بودند، معرفی می شوند.

https://t.me/politicalphilosphy/213


۱۴۰۴ آبان ۵, دوشنبه

جامعه ایران در حالت تعلیق و بلاتکلیفی نیست، به خود ناباور است

در بسیاری از نوشته ها و تحلیل، از جامعه معلق و یا در حالت تعلیق صحبت می شود. اما به باور من جامعه ایران در حالت تعلیق و بلاتکلیفی بسر نمی برد، به خود ناباور شده است. زمانی که اکثریت غالب جامعه ایران خواهان تغییر وضعیت موجود و عمدتا خواهان گذار از جمهوری اسلامی هستند، دیگر نمی توان گفت که جامعه ایران در حالت تعلیق بسر می برد، به ویژه که از بسیاری از شعارها و خواسته های مردم نیز به خوبی می توان فهمید که مردم خواهان یک زندگی نرمال، همراه با رفاه و امنیت و آزادی هستند. مشکل اما اینجاست که مردم باور ندارند که می شود کاری کرد، نه به خود و نه به دیگرانی که مدعی راهبری و رهبری تغییر و گذار هستند.
برای مثال بعضا گفته می شود که جامعه ایران در بین گذشته و آینده و به تعبیر دقیق تر جامعه شناسانه، در بین سنت و مدرنیته معلق است. شاید این تحلیل در مورد برخی از کشورهای منطقه که سنت همچنان حضور بسیار قوی دارد تا حدودی صدق کند، اما جامعه ایران حدود یک سده است که با وجود مقاومت سنت، وارد عصر مدرن شده است و بخش های متوسط شهری در جنبه های مختلف زندگی خود تاثیرات مدرنیته را از خود بروز می دهند. همین واقعیت که در میان اکثریت جامعه ایران، خواست یک حکومت سکولار دیگر یک تابو نیست نشان از ورود بدون بازگشت به عصر مدرن دارد
بعضا نیز از سردرگمی و ابهام صحبت می شود، این تحلیل نیز، با عطف توجه به شعارها و خواسته های بسیار روشن مردم، واقعیت جامعه ایران را به نمایش نمی گذارد. حتی به باور من تلاش چندین دهه مردم ایران برای اصلاح این حکومت و دفع شر و خطر بنیادگرایان افراطی از طریق شرکت در انتخابات، نشان از آن دارد که جامعه ایران می داند چه می خواهد و حتی می داند که بهترین گزینه برای او گذار مسالمت آمیز از این حکومت است. و شاید یکی از علت های عدم حضور فعال قشر به اصطلاح خاکستری در جریان جنبش زن زندگی آزادی، نگرانی از گسترش خشونت و تخریب و نابودی کل کشور بوده است.
اعتراضات دائمی اصناف و بازنشستگان و حضور خیابانی آنها با خواسته های مشخص صنفی، اعتراضات بسیار گسترده به موج اعدامهای اخیر، حضور بسیار فعال و گسترده ایرانیان در رسانه ها و شبکه های مجازی و وجود نهادهای بسیار متنوع مردمی برای برای در گردش نگاه داشتن امور زندگی جمعی خود، همه و همه آثار و بروز این واقعیت هستند که جامعه ایران در حالت «رکود کامل جمعی» و یا حتی به تعویق انداختن صد در صد تصمیمات جمعی خود نیست.
از این نظر، به باور نگارنده، نمی توان گفت که جامعه ایران در حالت تعلیق بسر می برد و تفسیر و تحلیل مناسب تر و بیشتر منطق بر واقعیت (به ویژه روانی) مردم ایران این است که جامعه ایران به خود ناباور شده است و امید زیادی (با وجود تلاشهای روزانه) به تغییرات بنیادی و تحقق خواسته هایش ندارد، اگرچه بر خلاف یک جامعه معلق، همچنان نیز اعتراضات و خواسته هایش را نشان می دهد.
در شرایط امروز ایران نوعی کناره‌گیری و بی‌اعتنایی در بخش های گسترده مردم نسبت به تجمعات محدود اعتراضی و مطالباتی دیده می شود. طنزهای تلخی که گاها به صورت جوک در میان مردم رواج پیدا می کند، که در پی هر اتفاق و یا خبر ساده ای جوک جدیدی نیز ساخته می شود، و یا میل به مهاجرت و یا گرایش به عرفان و خرافات و فال بینی و تمایل بسیاری از مردم به باور به تئوری های توطئه، همه نشان از ناباورمندی به خود و فرسودگی های روانی ناشی از آن، دارند.
در واقع با وجودی که جامعه ایران همواره خواهان تغییر وضع موجود (به اشکال مختلف) بوده است و نخواسته است خود را در حالت تعلیق و میان زمین و هوا نگاه دارد، اما به دلیل شکست های پی در پی و تجربه های ناموفق دچار نوعی سرخوردگی نسبت به خود شده و به اعتمادی عمیق به بهبود شرایط زندگی خود رسیده است.
در روانشناسی اجتماعی، این حالت را نوعی «درماندگی آموخته‌شده‌ی جمعی» تعریف می کنند؛ مشابه وضعیتی که فرد بارها برای تغییر تلاش کرده اما شکست خورده است؛ و در نهایت می‌آموزد که «هیچ تلاشی ثمربخش نیست». در چنین شرایطی هر کس در درجه نخست در فکر نجات خود و خانواده اش، به طور مشخص از طریق مهاجرت و یا زندگی منزوی و دور از مرکز حوادث، بر می آید.
نگارنده در یادداشتی تحت عنوان «شرایط در حال تعلیق و نقش انتظار، امید و آرزو در جامعه امروز ایران» که عمدا از گزاره شرایط تعلیق به جای جامعه در حالت تعلیق استفاده کرده بود، بر پروژه بازسازی امید و اعتماد تاکید کرده بود. پروژه ای که می بایست از تغییرات کوچک، ملموس و زود بازده آغاز شود تا مردم در عمل ببینند که تغییرات، هر چند جزیی، امکان پذیرند و نه اینکه فقط وعده های تغییر بشنوند.
احیای حافظه جمعی از طریق یادآوری تلاشهای جامعه ایران برای رسیدن به آزادی و امنیت و رفاه، که چندان نیز دور نیستند و آخرین آن جنبش زن زندگی آزادی است، به ویژه یادآوری موفقیت های هر چند کوچک اما ماندگار، می تواند امید و باور به خود را بار دیگر در جامعه ایران زنده کند. برای مثال سالیان طولانی حکومت تلاش کرد تا آنتن های تلویزیون را از پشت بامهای مردم جمع کند، اما سرانجام این مردم بودند که پیروز شدند. پس از گسترش اینترنت و شبکه های مجازی نیز حکومت تلاشها و سرمایه گذاری های هنگفتی در ایجاد فیلتر و ممانعت از دستیابی آزاد به اینترنت جهانی کرده است اما هرگز موفق نبوده است. سنگر حجاب که یکی از خاکریزهای دفاعی بسیار حیاتی رژیم بوده و هست نیز سرانجام توسط مردم فتح شد و مردم نیز تا کنون این موفقیت را با مقاومت مدنی خود حفظ کرده اند. این یادآوری ها می توانند بار دیگر بارقه های امید و اعتماد به خود را زنده کنند.

۱۴۰۴ آبان ۳, شنبه

آیا اپوزیسیون بدون برخورداری از نوعی قدرت، می‌تواند وجود سیاسی واقعی داشته باشد؟


صرف مخالفت گفتاری، نوشتاری و حتی مدعی قدرت بودن و حضور چندین ساله در عرصه رسانه از یک فرد و یا جریان سیاسی اپوزیسیون نمی سازد. اپوزیسیون می بایست بتواند در برابر نظم مستقر یک بدیل واقعی بنا کند و با آن به رقابت برخیزد؛ همانطور که از معنای لغوی و ریشه لاتین اپوزیسیون برمی آید.

رابطه قدرت و اپوزیسیون یک رابطه بسیار تنگاتنگ، دینامیک، دوطرفه و درونی است. و ما زمانی که پدیده قدرت را صرفا محدود به قدرت سیاسی نکنیم و حضور و اشکال مختلف آن را در تمامی عرصه ها و لایه های روابط اجتماعی، به عنوان یک واقعیت غیر قابل انکار بپذیریم، آنگاه مجبوریم اپوزیسیون را نه فقط بر اساس ادعا و نوشته ها و بیانیه ها، بلکه بر مبنای حضور و عملکرد آن چه در عرصه سیاست و چه در عرصه جامعه به ارزیابی بنشینیم.

به عبارت دیگر، مدعی اپوزیسیون بودن نظام سیاسی حاکم آنگاه یک ادعای واقعی و عینی است که مدعی، حداقل در عرصه سیاست توانسته باشد نظام حاکم را به چالش بکشاند و با آن رقابت کند. حتی می توان گفت فقط یک تقابل گفتمانی با قدرت حاکم نیز از یک نیروی سیاسی اپوزیسیون نمی سازد.

از منظر روابط اجتماعی نیز، که پدیده قدرت در تمامی لایه های آن لانه کرده است، آنگاه می توان از وجود یک اپوزیسیون صحبت کرد که مدعی اپوزیسیون برخوردار از یک حداقل مرجعیت و مشروعیت در بخش هایی از جامعه باشد. مرجعیت و مشروعیتی که بر اساس آن، مدعی اپوزیسیون نقش تاثیرگذار در کنشهای سیاسی و اجتماعی بخش های اجتماعی مربوط به خود داشته باشد.

در حقیقت، اپوزیسیون مدعی قدرت، باید خود هم از قدرت گفتمانی، و همچنین از قدرت سیاسی و اجتماعی برخوردار باشد، در غیر این صورت آن ادعا فقط روی اسناد و نوشته ها و گفته ها باقی می ماند.

مهمترین وجه برخورداری از قدرت اما قدرت تاثیرگذاری بر فرایندهای اجتماعی، سیاسی و حتی اخلاقی است. به این معنی که مدعی اپوزیسیون توانسته باشد با حضور خود در زندگی و حیات اجتماعی مردم مشروعیت اخلاقی کسب نموده و اعتماد مردم را جلب کرده باشد. که بدون این پیش شرط بسیار مهم، مدعی اپوزیسیون در حد یک معترض تقلیل می یابد.
حتی برخورداری از یک سابقه بسیار طولانی تاریخی نیز از یک مدعی اپوزیسیون، یک اپوزیسیون نمی سازد، برای مثال چون عقبه اش به جریان جمهوری خواهی یا پادشاهی باز می گردد و یا چون در گذشته واقعا در مناسبات قدرت حضور جدی داشته است، یک نیروی سیاسی نمی تواند مدعی اپوزیسیون شود.

معیار دیگر در ارزیابی ادعای اپوزیسیون، قدرت رقابت در عرصه های مختلف با نظام حاکم است. قدرت رقابت اما در درجه نخست می بایست از درون و بر مبنای توانمندی های مدعی اپوزیسیون بوجود آید. به این معنی که، برای مثال در شرایط امروز ایران، مردم در عرصه های مختلف سیاسی، مدنی و فرهنگی با مقاومت و مبارزات خود عملا با جمهوری اسلامی به رقابت برخاسته اند و آن را به چالش های جدی کشانده اند. یک نیروی سیاسی مخالف تنها با بازتاب دادن این رقابت ها و یا تشویق مردم نیز نمی تواند بر جایگاه اپوزیسیون تکیه زند. برای دست یابی به چنین مقام و موقعیتی می بایست ابتکار رقابت با قدرت حاکم را در دست گیرد و پیشرو و راهنمای مردم باشد.

واقعیت این است که اکثر مدعیان اپوزیسیون جمهوری اسلامی به این دلیل که مخالفت با جمهوری اسلامی را حق خود می دانند (که البته نیز حق طبیعی و قانونی آنها است) می خواهند برای خود کسب مشروعیت کنند. و این بسیار واضح است که به شدت ناکافی است. مشروعیت بدون اثر اجتماعی و گذار به مقبولیت در نزد حداقل بخشهایی از مردم، حداکثر می تواند یک مشروعیت نمادین اما بی اثر باشد.

به سخن دیگر، اپوزیسیون فاقد قدرت در سطوح مختلف، عملاً از کارکرد سیاسی تهی می‌شود. در این حالت، آنچه باقی می‌ماند اپوزیسیون بی‌اثر یا به تعبیر دقیق‌تر، اپوزیسیون گفتاری است — یعنی نیرویی که می‌گوید اما نمی‌تواند عمل کند. چنین اپوزیسیونی ممکن است در عرصه‌ی رسانه‌ای فعال باشد، اما چون نتوانسته است در زندگی واقعی جامعه حضور یابد، به‌تدریج به حاشیه رانده می‌شود.

به تعبیر گرامشی، در چنین شرایطی «بحران هژمونی» رخ می‌دهد: قدرت حاکم مشروعیت خود را از دست داده، اما اپوزیسیون نیز توانایی ساختن بدیل را ندارد. نتیجه، وضعیتی است از «بلاتکلیفی سیاسی»؛ نه حکومت پایدار است، نه بدیلی معتبر وجود دارد.

۱۴۰۴ آبان ۱, پنجشنبه

چگونه گفتگو و سازماندهی خرد جمعی می توانند عمل سیاسی و همبستگی ملی را تقویت کنند؟



در چند یادداشت قبلی، در حد توان و درک خود، درباره ضرورت گفتگو و نقش روشنفکران و نخبگان در سازماندهی خرد جمعی در جامعه ایران امروز نوشتم و بر مسئولیت سازمانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در باز کردن راه گفتگو با نخبگان و روشنفکران جامعه ایران تاکید کردم.

در برابر پاسخ به این ضرورت اما یک چالش بسیار بزرگ وجود دارد. یک سازمان و یا حزب سیاسی اصولا بنا بر ویژگی فعالیت های سیاسی و حزبی، عملگرا است و کمتر وارد حوزه های عمیق فکری و فلسفی می شود.

اما واقعیت این است که روشنفکران و متفکران بنا بر ویژگی کارشان، به لایه ها و زوایای عمیق بحث های نظری ورود می کنند. برای مثال در رابطه با مقوله آزادی ممکن است این سوال مطرح شود که آیا منظور از آزادی این است که دولت در زندگی افراد جامعه دخالت نکند (آزادی فردی منفی) و یا مقصود از آزادی، آزادی های ساختاری و رهایی از هر شکل سلطه (آزادی فردی مثبت) است؟

مورد دیگر تلاقی کنش سیاسی با مسئولیت های اخلاقی است که ممکن است در گفتگوی بین نیروهای سیاسی و روشنفکران و نخبگان جامعه چالش ایجاد کند. در مباحث فلسفه سیاسی، ارزشهای اخلاقی جایگاه خاصی دارند و مبنای خوب یا بد بودن یک کنش سیاسی را تعیین می کنند، اما برای سازمانها و احزاب سیاسی معمولا حساب سود و زیان یک کنش برای منافع و اهداف دراز مدت آن در اولویت نخست قرار می گیرد.

در اینجا این سوال مطرح می شود که در شرایط استبداد و انسداد حاکم بر کشور آیا باید اختلافات نظری را کنار گذاشت تا عمل سیاسی و همبستگی ملی تقویت شود؟ و اگر پاسخ به این سوال مثبت است، چگونه می توان این کار را به سرانجام رساند، بدون اینکه از عمق بحث های نظری و مهم تر از هر چیز از اهمیت و توجه به اخلاق سیاسی کاسته شود؟

بسیار واضح است که تشدید اختلافات نظری (مثلاً بر سر مبانی فلسفی آزادی، نوع نظام آینده، یا تفسیرهای خاص بر مبنای فرهنگ و زبان از حق تعیین سرنوشت) می‌تواند به نفع جمهوری اسلامی تمام شود. زیرا یکی از اهداف همیشگی رژیم از بین بردن توان و امکان گفتگو و ائتلاف و تشدید اختلافات درونی بین مخالفین خود بوده است.

پاسخ و راه حل شناخته و تجربه شده به این وضعیت، توافق روی اصول و مبانی حداقلی است، برای مثال در شکل یک منشور حداقلی که بارها توسط مخالفین جمهوری اسلامی تجربه شده است.

اما به باور نگارنده، به ویژه زمانی که خرد جمعی توسط نخبگان و روشنفکران سازماندهی می شود و اینبار سازمانهای سیاسی نه به عنوان سازمان دهنده بلکه شرکت کننده در این گفتگوها نقش و حضور دارند می بایست گفتگوها را فراتر از اصول و مبانی حداقلی به پیش برد و سوالات و مباحث عمیق تری را مطرح نمود.

برای مثال بجای طرح این سوال که اصول آزادی چیست؟ می توان این پرسش را مطرح کرد که در نبود آزادی فکر و اندیشه و بیان چه باید و می توان کرد؟ این نوع از پرسشگری در مباحث فلسفه سیاسی بسیار شناخته شده اند که دامنه های آن از «عقل نظری» تا عقل عملی گسترده است و راه را برای ورود به لایه های عمیقتر بحث باز و روشنفکران را تشویق به ورود به آن می کنند.
از نظر هانا آرنت در کتاب «میان گذشته و آینده: «آزادی ویژگی درونی انسان نیست، بلکه فضایی است که میان انسان‌ها پدید می‌آید آنگاه که با هم سخن می‌گویند و عمل می‌کنند.» (این یک ترجمه آزاد است و از متن ترجمه فارسی آن گرفته نشده است) که به نظر من نمونه ای از کاربرد و کارکرد «عقل عملی» است که بر مبنای آن سیاست در فضای میان انسان‌های متفاوت بوجود می آید و شکل می گیرد.

از این بحث کوتاه می خواهم نتیجه بگیرم که پارادایمی که مباحث و گفتگوها، که باید نخبگان و روشنفکران جوان ایران در آن مشارکت فعال داشته باشند، در آن شکل می گیرد همانا زندگی در جامعه ایست که زیر سرکوب نظام جمهوری اسلامی و در زیر سایه جنگ و بحران های عمیق و خطرناک اقتصادی و اجتماعی قرار دارد و آرزوی اکثریت غالب مردم ایران رهایی از این وضعیت است.

پارادایمهای دیگر نظری، فلسفی، حزبی و سازمانی و یا حتی پارادایمهای طبقاتی و قومی نباید در شرایط امروز ایران در اولویت قرار گیرند. زیرا بنا بر تجربه، همبستگی ملی در برابر استبداد حاکم را تضعیف می کند. در شرایط امروز ایران آزادی از استبداد جمهوری اسلامی و نجات کشور از فروپاشی و تجزیه (که عامل اصلی آن خود این نظام است) در اولویت نخست قرار دارد. در واقع همبستگی ملی، آزادی از استبداد دینی نظام ولایت فقیه و نجات کرامت انسانی می بایست مبنای عقلانیت عملی و کاربردی در ضمن گفتگوها باشد. به عبارت دیگر بحث نظری و فلسفی و یا ایدئولوژیک در مورد حقیقت نهایی را باید کنار گذاشت و به دفاع از همبستگی ملی در برابر نظام جمهوری اسلامی و حفظ کرامت انسانی در برابر حاکمیت ضد بشری جمهوری اسلامی پرداخت.

۱۴۰۴ مهر ۲۹, سه‌شنبه

از اعلام مواضع در شکل بیانیه تا سازماندهی خرد جمعی

جامعه روشنفکری و سیاسی ایران هنوز راه طولانی تا رسیدن به قدرت سازماندهی خرد جمعی و تحقق گزاره معروف ویل دورانت "Intelligence will organize intelligence" (خرد، خرد را ساماندهی خواهد کرد) که در کتاب «داستان فلسفه» آمده است، در پیش دارد.

روش معمول در میان کنشگران سیاسی، مدنی و فرهنگی ایران بیانیه نویسی با امضاهای جمعی است و تنها اقدام سازمان دهنده در این رابطه جمع آوری امضاها از گوشه و کنار است. پس از انتشار اما دیگر از پیگیری خواسته های مطرح شده خبری نیست و اثر و نتیجه ای درازمدت نیز دیده نمی شود. حتی بسیاری از کنفرانسها نیز عملا محدود به نشست و برخاست برای شنیدن مواضع یکدیگر است و در انتها باز هم بیانیه و اعلام مواضع.

سازمانهای سیاسی نیز مبنای اعلام مواضع و فعالیتهایشان عمدتا محاسبه سود و زیان هر عمل و یا اعلام مواضع سیاسی است، آن هم فقط در چارچوب اهداف و راهبردهایی که از قبل تعیین و تنظیم شده اند. اهداف و راهبرد هایی که معمولا در یک پروسه پیچیده تشکیلاتی و بوروکراتیک و سرانجام با رای گیری برای حداقل چند سال تثبیت می گردند. این وضعیت در کنار شتاب بسیار بالای تحولات سیاسی و اجتماعی و فشارهایی که از بیرون برای اعلام موضع و یا یک اقدام سیاسی مشخص بر سازمانهای سیاسی وارد می شود، معمولا ضریب خردمندی و عقلانیت و آینده نگری را کاهش می دهد.

برای خروج از این وضعیت، بهتر است باز هم از ویل دورانت کمک بگیریم. ویل دورانت در آغاز کتاب (Philosophy and the social problem) می نویسد که یکی از اصلی ترین دغدغه های فکری بسیاری از فلاسفه بزرگ مسائل و مشکلات جامعه ای بوده که در آن زندگی می کرده اند. وی بر این مبنا مدعی است که اولین شرط معالجه مشکلات اجتماعی ورود و نگاه فلسفی به آن مشکلات است.

وی در این رابطه به فلاسفه و خردمندان بزرگی مانند ارسطو، افلاطون، بیکن، اسپینوزا و نیچه اشاره می کند که هر یک در جستجوی راه حلی برای مشکلات اجتماعی زمان خود بودند و ما نیز می توانیم افکار و اندیشه های آنها را البته مستقل از شرایط خاص دورانی که در آن زندگی می کرده اند، برای دوران حال مورد استفاده قرار دهیم.

بسیار واضح است که هریک از این فیلسوفان و خردمندان در مقطع خاصی از تاریخ زندگی می کردند و نظام فکری و فلسفی خاص خود را داشتند اما ویل دورانت معتقد است که فلاسفه بزرگ که تاریخ و سرگذشت زندگی آنها منعکس کننده تاریخ تمدنها نیز می باشد، یک فصل مشترک بسیار مهم نیز داشتند. این نقطه مشترک تلاش همگی آنها برای ساختن یک نظام اخلاقی طبیعی و نرمال در برابر نظامهای اخلاقی-ایدئولوژیک که ریشه های ورای طبیعت داشته و یا دارند بوده است. یک نظام اخلاقی کاملا طبیعی و زمینی که عناصر اصلی آن را بشر اندیشمند به عنوان یک فرد و انسان اجتماعی به عنوان یک عضو مستقل از جامعه خود تشکیل می دهند.

ویل دورانت در انتهای کتاب مزبور می نویسد که هدف من پیشنهاد یک ایسم (یک ایدئولوژی) جدید یا ارائه یک برنامه مشخص (برای حل مشکلات اجتماعی) نیست بلکه طرح یک روش جدید، یک زاویه ورود نوین و آغازی دوباره است. طرحی که نه تنها قصد حذف طرح های دیگر را ندارد بلکه دست کمک و یاری بسوی آنها نیز دراز می کند. وی ادامه می دهد که ما ممکن است به دلیل ناموفق بودن تلاشهایمان نا امید شده باشیم حتی خسته از تلنبار شدن و افزایش مشکلات اجتماعی بجای کاهش آنها. گویی که در یک دور باطل افتاده ایم و مشکلات اجتماعی غیر قابل حل هستند.

از اشاره به نظریات ویل دورانت می خواهم نتیجه بگیرم که سازمانهای سیاسی به دلیل ساختار فکری و تشکیلاتی و همچنین منافع سازمانی و تشکیلاتی و نیز پایبندی های ایدئولوژیک معمولا در یک حباب سیاسی و فکری ویژه خود زیست می کنند. این وضعیت در رابطه با ایران، به دلیل قطع ارتباط ارگانیک به جامعه، تشدید نیز می شود و مانع نگاه واقعبینانه و زمینی به شرایط اجتماعی می گردد.

اما روشنفکران و نخبگان و خردمندان جامعه به دلیل عدم وابستگی های ایدئولوژیک و تشکیلاتی کمتر در معرض چنین آسیب ها و موانعی هستند و بنابراین می توانند نقش موثرتر، تعیین کننده و محوری تری در هدایت گفتگوها و تعیین گفتمانها و راهبردها داشته باشند.

از این نظر سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی در صورت ارتباط مستمر و کارآمد با نخبگان علمی، فکری و فرهنگی می‌توانند از دیدگاه‌های عمیق‌تر و تحلیل‌های دقیق‌تر بهره‌مند شوند. این نوع تعامل می‌تواند به سازمان‌ها کمک کند تا تصمیمات خود را بر اساس اطلاعات مستند و تحلیل‌های منطقی بگیرند، نه صرفاً بر اساس نظرات سطحی یا گرایش‌های زودگذر. در این رابطه مهم اما تاکید بر نقش محوری روشنفکران و نخبگان و خردمندان است.

البته که این گفتگو باید دوطرفه باشد. روشنفکران نیز باید آماده باشند تا از تجربیات عینی و نیازهای اجتماعی و سیاسی مردم آگاه شوند، و نه صرفاً از روی تئوری‌های انتزاعی تصمیم بگیرند. از طرفی، سازمان‌ها و احزاب سیاسی باید بتوانند به نخبگان اجازه دهند تا آزادانه و بدون ترس از فشارهای سیاسی، نظرات خود را بیان کنند.

همانطور که ویل دورانت تلاش داشت تا فلسفه را با اشاره به نمونه های تاریخی از فلاسفه ای که برای یافتن راه حل برای جامعه خود می اندیشیدند، به زمین و متن روابط اجتماعی بازگرداند، جامعه ایران نیز نیازمند ورود فعال تر خردمندان و روشنفکران به عرصه های واقعی زندگی اجتماعی ایرانیان و بر عهده گرفتن مسئولیت سازماندهی خرد جمعی و دعوت از سازمانهای سیاسی به باز کردن درهای خود و ورود فعال به این مباحث و کمک و یاری به سازماندهی خرد جمعی در گستره جامعه متنوع و رنگارنگ ایران است.
https://t.me/politicalphilosphy/201

۱۴۰۴ مهر ۲۷, یکشنبه

گفتگو و بازهم گفتگو، اما چگونه و با چه کسانی؟ درباره نقش و وظیفه نخبگان جامعه ایران



نظر می رسد جامعه ایران پس از جنبش زن زندگی آزادی و سپس آغاز سرکوب ها و اعدامهای بی سابقه و بعد از جنگ ۱۲ روزه و شدت یافتن خشونت های حکومتی؛ و به موازات آن افزایش بحرانهای بی سابقه معیشتی و اقتصادی دچار نوعی رکود و در خود فرورفتگی شده است. محیط های دانشگاهی را سکوت فرا گرفته است، محیط هایی که در کنار مدارس یکی از مهمترین قلب های تپنده جنبش زن زندگی آزادی بودند. نسیمی که پس طوفان جنبش زن زندگی آزادی می وزید اکنون رو به آرامش گذاشته است و اگر اعتراضاتی هم وجود دارند عمدتا در حوزه خواسته های صنفی و محدود هستند.

ناکارآمدی حکومت در حل مشکلات مردم، سکوت و زندگی مخفی رهبر جمهوری اسلامی و اعترافهای رسمی و آشکار مقامات دولت از رئیس جمهور تا وزرا به ناتوانی در پاسخگویی به نیازهای اولیه مردم و تامین ارز مورد نیاز؛ و نیز انزوای روزافزون رژیم در عرصه های بین المللی حتی در نزد متحدان طبیعی آن روسیه و چین، نه تنها بر عدم اطمینان و ناامیدی مردم نسبت آینده افزوده اند بلکه آینده را بسیار تیره و تاریک ساخته اند. وضعیتی که مطمئنا تاثیرات روانی خود را در افزایش افسردگی و درخود فرورفتگی و ناامیدی و بی اعتمادی حتی به توان خود داشته و دارد.

البته این وضعیت به این معنی نیست، که پتانسیل های اعتراضی و خیزش در مردم و به ویژه نسل جوان به طور کلی ناپدید شده اند، اما حتی اگر در شرایط امروز ایران خیزش دیگری نیز رخ دهد، به احتمال زیاد کوتاه مدت خواهد بود و به سرعت سرکوب می شود.

سوال مهم در چنین شرایطی این است که نقش نخبگان و روشنفکران و فعالین سیاسی و مدنی برای کمک به جامعه برای خروج از شرایط صبر و انتظار ناشی از تعلیق و رکود چیست و چگونه می توانند به مسئولیت و وظیفه ای که بنا به موقعیت خود بر دوش دارند، عمل کنند.

بنظر من در شرایطی که جامعه در یک حالت تعلیق، صبر و انتظار ناشی از درخودفرورفتگی و یاس و ناامیدی نسبت به آینده و بی اعتمادی به جریانات و سازمانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی قرار گرفته است، نخبگان سیاسی و فرهنگی و روشنفکران داخل کشور نقش بسیار مهمی برای خروج از این شرایط می توانند بازی کنند. و جامعه ایران از نظر وجود و حضور نخبگان و روشنفکران در حوزه های مختلف بسیار غنی است.

آنچه که در درجه نخست می تواند در دستور کار نخبگان جامعه ایران قرار گیرد، بازکردن راه گفتگو بین نسلها و گروه های مختلف سنی، جنسی، قومی و فرهنگی های جامعه است. با این هدف که قبل از هر چیز بار دیگر بارقه های امید شکوفا شوند و اعتماد و روحیه همبستگی از دست رفته بازیابی شوند.

در این رابطه نخبگان می توانند تلاش کنند تا پل‌های ارتباطی میان گروه‌های مختلف جامعه ایجاد کنند و نقش میانجی و پیوند دهنده داشته باشند. حتی در شرایط سرکوب نیز تا حدودی می‌توانند فضای گفتگویی امن و بی‌خطر برای فعالان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی فراهم کنند. این ارتباطات می‌تواند در عرصه‌های مختلف مانند گروه‌های مدنی، فعالان حقوق بشر، و حتی نیروهای مذهبی صورت گیرد.

به عبارت دیگر در شرایط شدید سرکوب، نخبگان می‌توانند نقش تسهیل‌گران گفتگوهای غیررسمی و زیرزمینی را ایفا کنند. برای مثال این گفتگوها می‌توانند به‌صورت آنلاین یا در قالب جلسات محدود برگزار شوند و در آن‌ها تحلیل‌ها و نقدهایی از وضعیت موجود صورت گیرند.

این نوع گفتگوها می‌توانند به‌طور غیرمستقیم به افزایش فشار اجتماعی منجر شوند، به‌ویژه وقتی که بسیاری از افراد متوجه شوند که امکان گفتگوی مسالمت‌آمیز و غیرخشونت‌آمیز برای تغییر وضعیت وجود دارد. اما مهمتر از این، این گفتگوها می توانند به جامعه و بخش های مختلف مردم در دستیابی به یک روایت مشترک کمک کنند، روایت مشترکی که بستر مشترکی برای همبستگی اجتماعی ایجاد می کند.

در این بحث عامدانه نقش نیروهای سیاسی و بویژه سازمانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی که تحت عنوان اپوزیسیون شناخته می شوند، نادیده گرفته ام. بنظر من گفتگوهای مشترک بین سازمانها و احزاب سیاسی شناخته شده که عمدتا در خارج کشور فعال هستند، به دلیل مرزهای غیر قابل عبور ایدئولوژیک و تاریخی، حداکثر می تواند با این هدف صورت گیرد که نشان دهد که این جریانات می توانند بدون نزاع و ستیز متمدنانه در کنار هم بنشینند و به حرفهای هم گوش دهند و یا حداکثر روی اصول بسیار کلی مانند حقوق بشر و سکولاریسم توافق کنند. بیش از این تاکنون دست آوردی از گفتگو بین سازمانهای سیاسی که اختلافات اساسی از نظر استراتژی و تاکتیک و نوع نظام آینده دراند، دیده نشده است.

آخرین نمونه از گفتگو بین گرایشات مختلف و بعضا متضاد، کنفرانس حقوق بشر در اسلو است که در روزهای ۲۶ و ۲۷ مهر سال جاری، به همت سازمان حقوق بشر ایران برگزار شد. در این کنفرانس با وجودی که همه شرکت کنندگان بر اصول اولیه حقوق بشر و دمکراسی تاکید داشتند، اما از همان ابتدا و در جریان بحث کاملا آشکار شد که راه همکاری جدی بین این گروه های سیاسی اساسا مسدود و ناممکن است. و همانطور که در بالا آمد، حداکثر دستاورد این گفتگو این بود که نشان دهد که می توانند با آرامش و صلح به حرفهای هم گوش دهند.

به همین علت است که تلاش هایی که در سالهای اخیر برای همبستگی و همگامی شکل گرفته و پایدار مانده است همگی در میان سازمانها و گروههای کاملا همسو و هم نظر و برخوردار از استراتژی مشترک صورت گرفته است.

از این نظر است که معتقدم نخبگان و روشنفکران ایران، به دلیل نداشتن وابستگی های ایدئولوژیک و گروهی، از پتانسیل و ظرفیت و توانایی بسیار بیشتری برای آغاز گفتگو و ایجاد پل ارتباطی برای تماس با بخش های مختلف جامعه ایران برخوردارند.

۱۴۰۴ مهر ۲۴, پنجشنبه

چگونه می توان به یک مدعی قدرت اعتماد کرد؟


در این واقعیت تریدی نیست و بسیاری از نظریه های پیرامون سیاست بر آن استوار است که اصولا سیاست عرصه قدرت و وزن کشی است و یک فعال و یا نیروی سیاسی همواره می بایست رابطه خود را با قدرت تعریف و بازتعریف کند. که آیا می خواهد برای رسیدن به اهداف خود در قدرت موجود مشارکت کند و یا جایگزین آن شود. به ویژه زمانی که یک کنشگر و یا نیروی سیاسی پا را فراتر از نظر و تحلیل می گذارد و وارد عرصه تغییر وضع موجود می گردد. و این امر، یعنی تعیین رابطه با قدرت، زمانی که یک نیروی سیاسی مدعی اپوزیسیون و یا آلترناتیو وضع موجود شد، بسیار جدی تر نیز می شود.

واضح است که این نوع نگاه به مقوله قدرت در عرصه سیاست ورزی، یک نگاه کاملا پراگماتیستی است، چون سیاست عرصه عمل و کنش و واکنش است. اما نگاه پراگماتیستی به همین جا ختم نمی شود، در یک نگاه پراگماتیستی، اعتماد به توانایی ها و ابزارهایی که یک نیروی سیاسی مدعی قدرت از آن برخوردار است نیز بسیار مهم و در حقیقت عین پراگماتیسم است.

اگر نیروهای سیاسی مدعی قدرت را یک خانواده سیاسی، که در رابطه با ایران تحت عنوان اپوزیسیون جمهوری اسلامی شناخته می شوند فرض کنیم، آنگاه قاعده و قانون چنین خانواده بسیار متنوع سیاسی حکم می کند که به جای این سوال که «آیا می توان به ادعاها و پیش بینی ها و وعده های سیاستمداران و مدعیان قدرت اعتماد کرد؟» باید این پرسش را مطرح نمود که «آیا ما می توانیم به صلاحیت های او برای تحقق وعده هایش اعتماد کنیم، به سخن دیگر شخص او و روشهای او تا چه اندازه ای قابل اعتماد هستند؟»

در انقلاب اسلامی سال ۵۷، زمانی که خمینی قدرت را در دست گرفت، در خانواده سیاسیون به ویژه نیروهای چپ و انقلابی که از سقوط شاه خوشحال بودند و آن را گامی در راستای مبارزات ضد امپریالیستی خود می پنداشتند، دقیقا این سوال که آیا می توان به خمینی اعتماد کرد مطرح بود. در آن زمان که به سیاست از زاویه ایدئولوژیک نگاه می شد، اکثر جریانات چپ، مبنای اعتماد به خمینی را وعده ها و ادعاهای او قرار دادند و به دلیل همپوشانی این ادعاها با اهداف ایدئولوژیک خود، وارد همکاری با او شدند و خط امام را تئوریزه و ترویج کردند.

این نوع از ایجاد رابطه بر مبنای اعتماد به ادعاها و وعده ها و اهداف اعلام شده، بدون توجه به عملکرد، صلاحیت و روش هایی که خمینی در گذشته به کار گرفته بود خطای بسیار بزرگ استراتژیک نیروهای چپ و انقلابی در آن سالها بود.
اما امروز پس از بیش از چهار دهه و مشاهده آثار بسیار مخرب این خطای بزرگ و نابخشودنی، باز به ویژه در میان برخی معدود از مدعیان چپ، شاهد استفاده از همان روش های تجربه شده و فاجعه بار سالهای اول انقلاب ۵۷ هستیم. مبنای اعتماد این افراد به آقای رضا پهلوی، بار دیگر مانند گذشته، ادعاها، وعده ها و مشهور بودن او است نه روش ها، عملکرد و اصولا صلاحیت های شخصی و افراد و نهادهای پیرامون او، به این معنی که آیا می توانیم به صلاحیت های شخصی او پیرامون او برای تحقق وعده هایش اعتماد کنیم؟

متاسفانه هنوز از گزاره غیر قابل تردید و کاملا درست «سیاست عرصه قدرت است» برداشت های بسیار سطحی و ابتدایی می شود. ورود به عرصه سیاست و سیاست ورزی، اگرچه با هدف مشارکت و یا تسخیر قدرت صورت می گیرد، اما روی دیگر سکه ورود به عرصه قدرت و سرمایه گذاری روی نیروهای سیاسی درگیر قدرت، اعتماد به صلاحیت و توانایی آنها است.

در سال ۱۳۹۸ در وبلاگ خود (haghaei.blogspot.com) یادداشتی تحت عنوان «اعتماد به رهبران سیاسی از نان شب واجب تر است!» نوشته و در آن به همین موضوع اعتماد پرداخته بودم. در آن زمان نیز مبنای اعتماد که مانند نان شب بسیار ضروری است را سنجش صلاحیت و عملکرد گذشته مدعیان قدرت و نه صرفا ادعاها و حتی میزان مشهور و شناخته شده بودن آنها، دانسته بودم.

امروز نیز چنین است، اعتماد به آقای رضا پهلوی به این دلیل که شناخته شده ترین در میان مخالفین جمهوری اسلامی است و به این دلیل که اهداف و ادعاهای او با ما همپوشانی دارد، تکرار خطای بزرگ و بسیار نابخشودنی حمایت از خمینی در سالهای پس از تثبیت جمهوری اسلامی است.

۱۴۰۴ مهر ۲۲, سه‌شنبه

صلح غزه، نماد تغییر در سیاست جهانی، از عدم تعهد و بی طرفی به تعهد فعال و متقابل جهانی



در اجلاس غزه که در ۱۳ اکتبر ۲۰۲۵ در شرم‌الشیخ برگزار شد و تقریباً ۳۰ کشور شرکت کردند، همه رهبران و نمایندگان دولت های شرکت کننده، حداقل روی کاغذ از روند آتش بس و صلح پایدار حمایت به عمل آوردند و متعهد به پیگیری آن شدند.

در تاریخ منازعات بین المللی و منطقه ای کمتر شاهد چنین اجماع جهانی هستیم، حتی کشورهایی که در این اجلاس شرکت نکردند، رسما و یا تلویحا قرارداد آتش بس و صلح پایدار را مورد تایید قرار دادند. شاید برای یافتن نمونه ای از یک اجماع بزرگ جهانی باید به جنگ جهانی دوم رجوع کنیم که یک اجماع جهانی برای پایان جنگ و خونریزی و حل منازعات از طریق دیپلماتیک بوجود آمد که محصول بسیار مهم آن تشکیل سازمان ملل متحد بود.

همانطور که در اجماع جهانی صلح پس از جنگ دوم طرفهای اصلی جنگ، دولت های شکست خورده آلمان و ژاپن، شرکت نداشتند، در اجلاس شرم الشیخ نیز دو طرف اصلی جنگ یعنی دولت اسرائیل و حماس حضور رسمی نداشتند و یا در حاشیه بودند. و همانطور که در جنگ دوم جهانی آغاز کنندگان جنگ، آلمان و ژاپن، پیش از اجلاس صلح در آن زمان عملا شکست را پذیرفته بودند و این شکست در میادین جنگ بر آنها تحمیل شده بود، پیش از اجلاس صلح شرم الشیخ نیز دو طرف اصلی جنگ، اسرائیل و حماس، اما اینبار در درجه نخست در اثر شکست در افکار عمومی جهانی و البته شکست حماس و بطور کلی محور مقاومت در میدان جنگ، مجبور به پذیرش آتش بس و پایان جنگ شدند.

تفاوت بسیار مهم شرایط فعلی جهان و منطقه با دوران پس از جنگ جهانی دوم در مناسبات جهانی است. در آن زمان به تدریج دو قطب بزرگ و قوی (و برخوردار از سلاح اتمی) در برابر یکدیگر صف آرایی کردند و دنیا وارد جنگ سرد و مناسبات دو قطبی شد. البته تعدادی از دولت ها سعی کردند جبهه و قطب سومی تحت عنوان «جنبش عدم تعهد» ایجاد کنند. این جنبش اما به جز چندین اجلاس و بیانیه نتوانست بطور جدی فضای دو قطبی و دو گانه شرق و غرب را تغییر دهد.

اکنون اما در چشم اندازهای آینده یک جهان دو قطبی جدید غیر قابل تصور است. اینبار دیگر نمی توان به هر شکل و بهانه از عدم تعهد صحبت کرد. در واقع پس از قرارداد صلح غزه، ما دیگر با "عدم تعهد" روبه‌رو نیستیم، بلکه با نوعی تعهد متقابل برای حفظ ثبات و منافع مشترک مواجه‌ایم. البته برخی کشورها شاید از دیدگاه اخلاقی یا انسانی نیز وارد شوند، اما در عمق ماجرا، حساب منافع ملی، منطقه‌ای و حتی وجهه بین‌المللی نیز مطرح است.

در حقیقت در جهان امروز دولت ها و ملت ها از عدم تعهد به تعهد انتخابی گذار کرده اند و بی طرفی مطلق اساسا بی معنا شده است. در دنیای امروز، بر خلاف دوران گذشته که منافع ایدئولوژیک مبنای ورود به قطب بندی ها بود، این منافع ملی است که مبنای ورود به تعهدات بین المللی می شود و اگر هم در موقعیتی یک دولت تعهد ندهد، باز هم بر اساس منافع ملی خود عمل کرده است.

در موضوع صلح غزه نیز همین منطق دیده می‌شود. کشورهای مختلف جهان، از قدرت‌های بزرگ گرفته تا بازیگران منطقه‌ای، هر یک به گونه‌ای در این روند حضور دارند — نه الزاماً از سر آرمان‌گرایی، بلکه برای حفظ ثبات، جلوگیری از گسترش درگیری، و دفاع از منافع اقتصادی و امنیتی خود.

این حضور گسترده، بیش از هر چیز نشان می‌دهد که جهان دیگر جایی برای «بی‌طرفی کامل» ندارد. هر کشور، خواه ناخواه، درگیر نوعی تعهد متقابل جهانی است؛ تعهدی که نه از ایدئولوژی بلکه از منافع نشأت می‌گیرد.

در این میان اما جمهوری اسلامی و به ویژه رهبر جمهوری اسلامی همچنان در دوران جنگ سرد و به اصطلاح جنبش عدم تعهد زندگی می کند، اما در واقع امر در انزوای کامل سیاسی است و دلخوش به هم جبهه شدن با دولت های اقتدارگرا و دزد سالار که در جریان صلح غزه سکوت پیشه کردند و یا به کلیاتی در زمینه صلح و حل مسئله فلسطین بسنده نمودند.
همانطور که فشار افکار جهانی و فروریختن مشروعیت ادامه جنگ در نزد بسیاری از ملتها بر کشاندن طرفهای جنگ به پای میز مذاکره بسیار موثر بوده است و اکثریت غالب دولت های غربی را که آنها نیز تحت فشار افکار مردم خود بودند وادار به حضور در اجلاس شرم الشیخ کرد، صلح پایدار و حل نهایی مسئله فلسطین از طریق تشکیل یک دولت مستقل فلسطین در کنار دولت اسرائیل، فقط با ادامه و حضور فشار افکار عمومی و جهانی تضمین می شود.

۱۴۰۴ مهر ۲۰, یکشنبه

شکست «گفتمان مقاومتِ» اسلام سیاسی و رمانتیزه کردن آینده ایران


پس از شکست نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی در منطقه و امضای قرارداد صلح غزه از احتمال آغاز پایان عصر «گفتمان مقاومت» که خامنه ای ادعای رهبری آن را داشت صحبت می شود. گفتمانی که در حقیقت برای چندین دهه راهبرد اصلی جریانات وابسته به اسلام سیاسی را (از نوع سنی و یا شیعی آن) بازتاب می داد. گفتمانی که ترجمان اسلام سیاسی بود و انحراف بسیار بزرگی در مبارزات سیاسی مردم منطقه خاورمیانه برای استقلال و آزادی و بطور مشخص در مبارزات مردم فلسطین برای تاسیس وطن فلسطینی ایجاد کرده بود.

البته انحراف مزبور محدود به دنیای سیاست نماند و در زیست اجتماعی مردم خاورمیانه نیز تغییرات محسوسی موجب گشت؛ و در پارادایم فکری، تاریخی و فرهنگی و احساسی که مردم در آن زندگی می کردند نیز تحولاتی ایجاد نمود. به این معنی که در دوران پس از غلبه اسلام سیاسی و «گفتمان مقاومت»، مردم واقعیتها و زیست اجتماعی دیگری را تجربه می کردند.

در این زیست اجتماعی، احساساتی مانند حس تحقیر شدگی توسط غرب، مظلومیت، نفرت، خشم و ضدیت با توسعه از نوع غربی و بومی گراییِ احساسی و نوستالژیک برجسته بودند. البته این احساسات و این زیست اجتماعی ویژه دوران «مقاومت» مبتنی بر اسلام سیاسی، با وجودی که آثار و بازتابهای منفی داشتند اما در عین حال نوعی از هویت ملی، فرهنگی و سیاسی را ایجاد کرده بودند و بخش های بزرگی از ملت های منطقه خود را با آنها تعریف می نمودند.

بررسی زیست اجتماعی مردم منطقه پس از آغاز پایان محور مقاومت نیازمند اطلاعات و شناخت دقیق از وضعیت فعلی مردم خاورمیانه است و ضمن اینکه نگارنده این یادداشت فاقد آن است، موضوع مورد توجه آین یادداشت نیست. اما در رابطه با زیست اجتماعی مردم ایران پس از آغاز پایان گفتمان مقاومت و به عبارتی شکست اسلام سیاسی می توان و البته با احتیاط چند برداشت شخصی را مطرح کرد.

در رابطه با ایران، این نکته قابل اشاره است که معمولا شکست «گفتمان مقاومت»، به ویژه پس از ضربات سنگین جمهوری اسلامی در جنگ ۱۲ روزه و کشته شدن بسیاری از سران نظامی و امنیتی رژیم و خوشحالی بسیاری از مردم از این ضربات، در آینه جنبش زن زندگی آزادی و عقب نشینی های حکومت در زمینه تحمیل قانون حجاب مورد بررسی قرار می گیرد.

در برخی از تصویر سازی ها و بررسی ها (در آینه جنبش زن زندگی آزادی) گفته و نوشته می شود که پس از شکست محور مقاومت و آغاز پایان زیست سیاسی برخاسته از اسلام سیاسی که توسط حکومت تحمیل می شد، اکنون مردم ایران «گفتمان زندگی» را برگزیده اند و در حال بازسازی خود بر محور زندگی هستند.

این واقعیت که مردم ایران، بویژه نسل جوان می خواهند پس از چندین دهه ستیز با غرب و در منطقه خاورمیانه جنگ سرد و یا گرم با اسراییل، زندگی کنند و حداقل از شرایط حداقلی یک زندگی عادی و نرمال برخوردار باشند تریدی نیست. حتی در بسیاری از شهرهای بزرگ، به ویژه در بخش های متوسط و بالای جامعه و مناطق مدرن تر و پیشرفته تر این شهرها به خوبی دیده می شود که حداقل در زمینه حجاب و روابط جوانان، این خواسته های حداقلی به تحقق یافته اند.

اما از این واقعیت بعضا برداشت های رمانتیک و ایده آلیستی می شود، گویی که اصولا زیست اجتماعی ایرانیان عوض شده است و یا دچار تغییرات اساسی و بنیادی گردیده است. شخصا با این نوع تحلیل های رمانتیک و رمانتیزه کردن شرایط که ویژه بسیاری از فعالین سیاسی ایرانی است مشکل دارم.

بنظر من زیست اجتماعی و واقعیت هایی که مردم در درون آن زیست خود را در آن تجربه می کنند و فضای تاریخی، فکری و فرهنگی که در آن زندگی می کنند، بسیار ریشه دار هستند و به سختی و بسیار تدریجی تغییر می کنند.

گفته می شود و من نیز آن را قبول دارم که زیست اجتماعی و فرهنگی ما ایرانیان قرنها است که تحت تاثیر فقه، سنت و عرفان (پس از رشد غزالی گری . سپس شیعه گری) قرار دارد. و حضور بسیار ماندگار و پایدار سنت و به موازات آن رشد و حضور روحانیت شیعه در زیست اجتماعی و فرهنگی ما، آثار بسیار عمیقی بر روحیات و نوع نگرش ما ایرانیان به زندگی گذاشته اند.

برای نمونه، گفتمانهای جمع محور (در شکل خانواده، قبیله و یا قوم و گروه) که منشا هویت های جمعی ما ایرانیان را تشکیل میدهند، همچنان قوی و موثرند؛ و تضاد بین فرد و جمع معمولا به نفع این چنین جمع هایی حل می شود. هنوز خرافات البته بعضا در اشکال مدرن آن در زیست اجتماعی و فرهنگی مردم به صورت گسترده دیده می شوند. این وضعیت باعث شده است که جامعه ایران با وجودی که تلاش می کند از سنت عبور کند، اما بدلیل زنجیرهای سنگین سنت، در یک حالت بینابین زندگی می کند، حتی با وجودیکه در ظاهر و به ویژه پوشش و عادات زندگی مدرن به نظر برسد.

در مقایسه به جوامع مدرن اروپای غربی می توان گفت که اگر این جوامع فلسفه کانت، هگل، مارکس، نیچه، اگزیستانسیالیسم، اومانیسم، سوسیالیسم و لیبرالیسم را زندگی کرده اند و واقعیت ها را از منظر این افقهای فکری و فلسفی می نگرند، جامعه ایران هنوز از افقهای فکری و فلسفی برخاسته از سنت، فقه و عرفان عبور نکرده است. حتی اگر جلوه هایی از مدرنیته را از خود نشان دهد نمی توان با قاطعیت از زیست اجتماعی و فرهنگی خرد بنیان در میان ایرانیان صحبت کرد.

اگر هم بخواهیم خوش بینانه نگاه کنم می توان گفت که جامعه ما در حال گذار، در حال اعتراض به سنت و در حال اعتراض به وضع موجود بسر می برد. وضعیتی که مملو از تنش های مختلف اجتماعی، قومیتی، هویتی حتی تا مرز گسیختگی است.

هنوز حتی جوانان و افراد تکلیف خود را با خود روشن نکره اند که اصولا کیستند؟ یک ایرانی متعلق به کدام مقطع از تاریخ طولانی ایران هستند، دوران پادشاهی باستان؟ دوران عقلانیت ایرانی و عصر شکوفایی ایران از قرن سوم تا قرن ششم (دوران فردوسی، رازی و ابوعلی سینا و سهروردی)؟ یا دوران غزالی و سپس شکل گیری هویت شیعی-ایرانی؟ و یا دوران پس از شکست اسلامی سیاسی که هنوز تعریف خاصی از آن نمی شود کرد؟

واقعیت این است که جنبش زن، زندگی، آزادی بسیاری از فرمهای تحمیلی و تابوهای اجتماعی و فرهنگی را به چالش کشید (از پوشش اجباری، تابوهای جنسیتی، فضای بسته عمومی)، اما در عین حال هنوز یک بدیل معنایی و فلسفی روشنی ارائه نشده است.

شاید بتوان گفت اگرچه بسیاری از افراد، به‌ویژه نسل جوان، از «چارچوب‌های قبلی» بیرون آمده‌اند، ولی در واقع وارد خلأ معنا شده‌اند.

اینکه مردم و جوانان خواهان یک زندگی عادی و معمولی و حق انتخاب (حتی نسبی و در چارچوب فرهنگ ایرانی) پوشش هستند و روابط دختر و پسر بطور نسبتا مثبتی دگرگون شده اند، به معنی تغییر زیست اجتماعی و فرهنگی نیست.

از این نظر نباید این تغییرات هر چند مثبت را رمانتیزه کرد و تصویر و چشم اندازی شبیه کشورهای غربی از آن ترسیم نمود که گویی در ایران آینده شهروند مدرن، دموکراسی، زیست اجتماعی خرد بنیاد و لیبرالیسم متولد خواهد شد.

این نوع تغییراتی که ما اکنون در جامعه ایران بویژه در میان نسل جوان شهرهای بزرگ شاهد هستیم حتی می تواند در جوامع استبدادی و مدرن و در حاکمیت دولت های اقتدارگرا مدرن نیز محقق شوند، حتی می توان نمونه تحقق یافته آنرا درچین امروز مشاهد کرد. زیست اجتماعی و فرهنگی مردم چین که البته از تاریخ و فرهنگ و نگاه فلسفی خاص چینی ها ریشه می گیرد، ظاهری مدرن دارد، پوشش و روابط پسر و دختر آزاد هستند، کشور نیز توسعه یافته است، اما نمی توان گفت که جامعه چین یک جامعه آزاد و لیبرال و به مفهوم واقعی توسعه یافته است.

از این نظر با توجه به شرایط تاریخی و فرهنگی ما ایرانیان که هنوز از تسلط سنت، فقه و عرفان و شیعه گری و غزالی گری رها نشده است، با قاطعیت نمی توان گفت که حتی با تغییرات شگرفی که در ظاهر پوشش و روابط اجتماعی در میان نسل جوان شهری دیده می شود، جامعه ایران وارد دوره جدیدی از توسعه و مدرنیته شده است؛ و این احتمال ( به دلیل ریشه دار بودن سنت) که جامعه ایران ضمن حفظ ساختار سیاسی متمرکز و استبدادی فقط ممکن است اشکالی ظاهری از مدرنیته و آزادی های نسبی فرهنگی و پوشش را بخود ببیند نیز کم نیست.
https://t.me/politicalphilosphy/173

۱۴۰۴ مهر ۱۶, چهارشنبه

جامعه اعتراضی، عاملیت و آزادی


در یکی از یادداشت های پیشین بحث فقدان عاملیت در جامعه امروز ایران را، که آن را نیز جامعه اعتراضی تعریف کرده بودم، به پیش کشیدم و با الهام از گفته های آقای حاتم قادری بصورت یادداشت در آوردم و تلاش کردم ابعاد آن را باز کنم.

در اینجا منظور از عاملیت، طبیعتا عاملیت فردی و یا احساسی نیست، عاملیت مورد نظر، عاملیت آگاهانه و جمعی است و می بایست در روابط اجتماعی و انسانی و به صورت سازمان یافته شکل گیرد.

اما سوال مهم در بحث عاملیت این است که در جامعه ای که آزادی وجود ندارد و زیر سرکوب است، آیا اصولا می توان از ضرورت عاملیت صحبت به میان آورد؟ آیا ما در این بحث در یک چرخه منطقی عاملیت و آزادی گرفتار نیامده ایم که راه برون رفتی از آن وجود ندارد. به عبارت ساده تر گفته می شود که برای رسیدن به آزادی می بایست عاملیت داشت، اما آیا می توان بدون آزادی اصولا انتظار عاملیت از جامعه را داشت؟

برای پاسخ به این سوال و خروج از این چرخه منطقی می خواهم از روش اسپینوزا، فیلسوف هلندی استفاده کنم. یک از محوری ترین و بنیادی ترین موضوعات در اندیشه های فلسفی اسپینوزا، مقوله آزادی است. وی نقطه آغاز آزادی انسان را «شناخت ضرورتها» و درک درست زنجیره علت و معلولها می داند.

اگرچه دیدگاه فلسفی اسپینوزا دترمینیستی است، یعنی معتقد است که همه چیز در جهان از روی ضرورت رخ می‌دهد. یعنی هیچ چیزی «تصادفی» یا «بی‌علت» نیست، بلکه همه پدیده‌ها زنجیره‌ای از علل و معلول‌ها را دنبال می‌کنند که نهایتاً به «خدا» یا «طبیعت» می‌رسند. در این نگاه، انسان هم بخشی از طبیعت است و تحت قوانین علت و معلول عمل می‌کند. اما این جنبه از بحث فعلا مورد نظر من نیست.

از نظر اسپینوزا انسان زمانی آزاد است که زنجیره های علت و معلول را شناخته باشد و آگاهانه و نه احساسی به ضرورت ها پاسخ دهد. بنابراین از نظر اسپینوزا، آزادی در درجه اول یک مکانیزم درونی و انسانی است؛ انسانی که ضرورت ها را کشف کرده و آگاهانه و عاقلانه وارد عمل میشود، انسانی آزاد است چون در بند امیال و احساسات نیست.

حال اگر از این منظر به چرخه منطقی و پارادوکسیکال عاملیت و آزادی نگاهی بیندازیم، شاید بتوانیم راه خروجی از آن بیابیم. همانطور که اسپینوزا آزادی را در درجه نخست یک مکانیزم درونی و شناختی تعریف می کند، می توان گفت آنگاه که انسانها به درک درستی از رابطه های علت و معلولی و ضرورت ها رسیدند و بر مبنای آن، به دور از احساسات، عمل کردند، در حقیقت اولین گامها را بسوی آزادی برداشته اند.

اما چه عواملی (به ویژه در دنیای مدرن امروز) مانع از درک درست زنجیره های علت و معلولی و ضرورت ها می شوند؟ از نظر اسپینوزا پاسخ بسیار روشن است، عادات، عقاید مذهبی و احساسات که آن هم بسیار تحت تاثیر فرهنگ و تعلیم و تربیت است، از مهمترین عوامل معیوب کردن مکانیزم درک درست و منطقی زنجیره های علت و معلولی و ضرورت ها می باشند.

البته به این مجموعه عوامل مخرب می توان وابستگی بسیار شدید به شبکه های اجتماعی اینترنتی را نیز اضافه کرد، که اگرچه بسیاری از کاربران می پندارند که آزادانه شبکه مورد علاقه خود را انتخاب کرده اند و آگاهانه چندین ساعت از وقت روزانه خود را به آن اختصاص می دهند، اما واقعیت امر این است که این کاربران تحت تاثیر الگوریتمهای خود آموز هستند و این نرم افزارها می باشند که رابطه های علت و معلولی و ضرورت ها را به تصویر می کشند و نه الزاما شخص کاربر؛ و این به تصویر کشیدن ها با استفاده از امتیاز دادن (لایک کردن) و تحریک احساسات تشدید نیز می گردد و سرانجام نیز کاربر را در حبابی مجازی و رابطه های علت و معلولی غیر واقعی و یا تک بعدی گرفتار می کند.

از این بحث می خواهم این نتیجه را بگیرم که برای برخورداری از عاملیت، قبل از هر چیز آزادی از زنجیره های علت و معلولی که خودمان کشف نکرده ایم بلکه برای ما، بویژه از طریق دنیای مجازی، ساخته شده اند بسیار ضروری است. برای مثال این گزاره ها که «همه بدبختی های ما از انقلاب ۵۷ نشات می گیرند» و یا «اگر اینها بروند همه مشکلات حل می شوند» همه ابعاد واقعیت را، چه در رابطه با گذشته و چه در رابطه با آینده، آشکار نمی سازند و یک تصویر تک بعدی از حوادث و یا چشم انداز آینده ارائه می دهند.

بنابراین می توان گفت که برخورداری از عاملیت مقدم بر آزادی های اجتماعی و یا دموکراسی و قبل از هر چیز منوط به درک درست و واقع بینانه و مستقلانه ضرورت ها و زنجیره های علت و معلولی است، نه آنطور که جو و فضای ساخته شده توسط تبلیغات و شبکه های مجازی می سازند و در مقابل ما قرار می دهند. و این مهم فقط منوط به مبارزه با جهل و سنت های حاکم، دوری از احساسات و تلاش برای درک واقع بینانه زنجیرهای علت و معلول که منجر به شرایط کنونی شده اند، می باشد.
حتی اخلاق سیاسی نیز بازتابی است از عقلانیت مورد نظر اسپینوزا، که از این طریق انسان می تواند دریابد که چه چیزی برای خیر عمومی ضروری است. برای نمونه، خیر عمومی مردم ایران از ضرورت پایان جنگ طلبی و نفی گفتمان «محور مقاومت» می گذرد و حتی اخلاق نیز حکم می کند که یک ایرانی بر این ضرورت پای فشارد و آزادی خود را از این طریق رقم بزند. و از نظر اسپینوزا، زمانی که انسان ایرانی بر واقعیت زنجیرهای علت و معلولی مبتنی بر «گفتمان محور مقاومت» خامنه ای آگاه شد اولین گام در راه آزادی را برداشته است.

چنین اخلاقی که بر مبنای عقلانیت و شناخت درست و واقعی زنجیرهای علت و معلول شکل گرفته باشد، مبنای سیاست و سیاست ورزی را نیز می باشد. سیاست ورزی مبتنی بر عقلانیت و درک درست ضرورت ها.




۱۴۰۴ مهر ۱۴, دوشنبه

انتظارات غیر واقعی از نسل z


در سالها و ماههای اخیر جهان شاهد گسترش جنبش های اعتراضی نسل جوان که به نسل z معروفند می باشد، از نپال تا مراکش؛ و شاید بتوان گفت جنبش زن زندگی آزادی که پیشقراولان آن نیز جوانان نسل Z ایران بودند، با توجه تاثیرات شگرف و گسترده جهانی آن، محرک والگویی بوده است برای جنبش های اعتراضی اخیر نسل z در دیگر کشورها.


اگرچه پیش زمینه های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی برای آغاز جنبش های اعتراضی نسل جوان در هر کشور متفاوت هستند، اما در عین حال می توان نقاط اشتراک بسیاری نیز در بین این جنبش ها یافت و به همین علت نیز فعالین اصلی عموم این جنبش ها تحت عنوان نسل z معرفی می شوند.


یکی از مهمترین ویژگی مشترک این نسل اتوریته ناپذیری و عدم اعتماد به رهبران کاریزما و بطور کلی ساختارهای سنتی سیاسی و فرهنگی است. حتی در روابط درونی این نسل نیز از ساختار های سنتی تشکیلاتی و رهبری متمرکز و روابط عمودی بالا به پایین خبری نیست.


از ویژگی مشترک و بسیار مهم دیگر این نسل، در مقایسه با نسلهای پیشین، ضمن انتقادات بسیار جدی به نظام حاکم و سیاست ها و برنامه های آن و حتی با وجود به چالش کشیدن این سیاست ها و شعارهای رادیکال، این است که این نسل قصد براندازی کامل ساختار سیاسی حاکم و انقلاب به مفهوم کلاسیک ندارد. حتی می توان گفت به جز انتقاد و یا درخواست تغییر ساختارهای سیاسی فاسد و ناکارآمد، برنامه و ایده ای برای آینده و یا آلترناتیو نیز ارائه نمی دهد.


از این نظر می توانم بگوییم که انتظار انقلاب به مفهوم براندازی کامل نظام سیاسی حاکم از این نسل انتظاری غیر واقعی است و بنابراین اصرار بر آن از سوی مخالفین سنتی جمهوری اسلامی حتی موجب به اعتمادی این نسل نسبت به آنها می شود.


از ویژگی مهم دیگر که کمتر به آن توجه می شود، حساسیت های این نسل به موضوعات جهانی از جمله نژادی، جنسی، حقوق بشری، اقلیمی و محیط زیستی است. برای مثال نسل جوان امروز در بسیاری از کشورها مخالف کشتار مردم غزه توسط ارتش اسرائیل است و در بسیاری از اعتراضات خیابانی این نسل در صف مقدم قرار دارد.


بنظر من نسل جوان در ایران امروز نیز از این قاعده مستثنا نیست و بویژه تحت تاثیر اخبار جهانی از طریق شبکه های اینترنتی، همدل و همراه با نسلهای جوان دیگر کشورها در رابطه با غزه می باشد. از این نظر نیروهای سیاسی و شبکه های خبر رسانی که بطور آشکار کشتار مردم غزه توسط ارتش اسرائیل را محکوم نکنند، و یا عملا در کنار دولت اسرائیل قرار گیرند، مورد اعتماد نسل جوان امروز ایران نمی توانند باشند.


اگرچه جنبش اعتراضی جوانان در اروپا و به ویژه در فرانسه در سال ۱۹۶۸، عمدتا تحت تاثیر افکار سوسیالیستی و اگزیستانسیالیستی و آنارشیستی (به عنوان ضدیت با ساختار) بود و جنبش جوانان نسل z در سالهای اخیر، برای نمونه در جریان زن زندگی آزادی، عمدتا لیبرالیستی و حقوق بشری و عدالت طلبی است اما در عین حال این دو جنبش در یک نقطه به اشتراک می رسند. به این معنی که با وجودیکه هر دو جنبش تاثیرات ماندگار بر جا گذاشته اند و بعضا موجب تغییرات ساختاری بویژه در حوزه های نیز فرهنگی شده اند، اما موجب سرنگونی و انقلاب سیاسی به معنای کلاسیک آن نشده اند. و بهتر بگویم، حتی قصد و اراده ای برای این کار نداشته اند.


این واقعیت باز می گردد به ماهیت جنبش های اعتراضی نسل z، که با وجود رادیکالیزم حاکم بر آن و ضدیت با ساختارهای سنتی حاکم، در عین حال انقلابی نیست و برای انقلاب و جایگزینی کامل نظم جدید بجای نظم قدیم متولد نشده است، همانطور که جوانان نسل زن زندگی آزادی برای یک زندگی بهتر و آزادی پوشش دست به اعتراض زدند و تا حدودی نیز در رسیدن به اهداف خود موفق شدند.


بنابراین تلاش برخی از جریانات سیاسی در تبدیل این نسل و شبکه های آن به «کانون های شورشی» و یا سربازان خود که با یک فرمان به خیابان بریزند و پادگانها را تسخیر کنند، قبل از هر چیز این جریانات را نسبت به تحولات واقعی که در متن جامعه ایران در جریان است، بیگانه تر و منزوی تر می سازد و در نهایت حتی در مقابل آن قرار می دهد.
https://t.me/politicalphilosphy/161

۱۴۰۴ مهر ۱۱, جمعه

فرافکنی در سیاست


فرافکنی در سیاست یکی از تاکتیک های شناخته شده در ایجاد ابهام، مشوش کردن فضای سیاسی و منحرف کردن اذهان از موضوعات و عوامل واقعی مشکلات و بحرانها است. البته تاکتیک فرافکنی صرفا محدود به سیاست و سیاستمداران نمی شود. در واقع همه انسانها، آگاهانه یا ناآگاه از این تاکتیک استفاده می کنند.

دیدگاهای فلسفی آرتور شوپنهاور در کتاب «جهان همچون اراده و تصور» یکی از مهمترین زمینه های فکری و فلسفی در حوزه روانشناسی فرافکنی است. به این معنی که اراده ای بسیار قوی و حیاتی در درون ما نهفته است که آنطور که می خواهد و اراده می کند جهان را برای ما به تصویر می کشد. به زبان ساده ما آنچه را که می خواهیم ببینیم، می بینیم.

تاثیرات این نظریه فلسفی بر روانشناسی مدرن غیر قابل انکار است، برای مثال کارل گوستاو یونگ معتقد است انسان در بخش های مهمی از حیاتش از طریق فرافکنی (projection) به روی دنیا زندگی می کند. فروید نیز فرافکنی را یک مکانیزم دفاعی ناخودآگاه برای حفاظت از خود می داند.

اما فرافکنی به عنوان یک تاکتیک سیاسی اگرچه برای آن می توان ریشه های روانی نیز یافت، تاکتیکی است که عمدتا آگاهانه از سوی رهبران و سیاستمداران انتخاب و به کار برده می شود. برای مثال صحبت های رئیس دولت جمهوری اسلامی، آقای پزشکیان، آکنده از فرافکنی مشکلات بسوی دیگران از مردم تا دیگر مسئولین حال و پیشین جمهوری اسلامی است.

اما آنچه که در میان تاکتیک های فرافکنی در میان مقامات جمهوری اسلامی بسیار خودنمایی می کند، شبحی بنام مافیا است که نمی توان بطور مشخص دست روی آن گذاشت. عمده مسئولین از مافیای حاکم بر کشور صحبت می کنند و مشکلات را به این شبح نسبت می دهند، در حالیکه مگر خود این مقامات و خانواده هایشان نیستند که مملکت را اداره می کنند و شریانهای اقتصادی و تجاری کشور در دستشان نیست؟

در گفته های ترجیع بند وار «دشمن دشمن» رهبر جمهوری اسلامی نیز استفاده از تاکتیک فرافکنی به خوبی دیده می شود، حملات به شخص خود را توطئه و فتنه خارجی می نامد و زمین گیر شدن نیروهای نظامی کشور در زمانی که حزب الله زیر شدیدترین حملات ارتش اسرائیل بود را به بسته بودن فضا و مرزهای دیگر کشور نسبت می داد.

دعوای میان اصلاح طلبان و اصولگرایان و تقصیر مشکلات کشور بر گردن یکدیگر انداختن نیز نمونه بسیار واضح دیگر از استفاده از تاکتیک فرافکنی در رقابت های سیاسی در درون نظام جمهوری است. که البته این تاکتیک یکی از عوامل مهم در سردرگم سازی مردم بود که چندین دهه مردم را در چرخه انتخاب بین بد و بدتر گرفتار ساخت.

اما با توجه به اینکه اصولا فرافکنی یک ریشه روانی و ماندگار در انسانها دارد، معمولا تاکتیک فرافکنی در انحراف افکار عمومی موثر افتاده است، مردم معمولا میل دارند روایت‌های ساده و قابل‌هضم را بپذیرند. و تجربه نیز نشان داده است که هر چه اتهامِ کوتاه و قوی تر باشد بهتر در ذهن می‌ماند. بنابراین سیاستمداران حرفه ای سعی می کنند، حتی پیش دستانه، اتهامات متوجه به خود را به رقبای خود نسبت دهند و فرافکنند.

از جمله فرافکنی های بسیار رایج، بویژه در میان سلطنت طلبان مقوله پنجاهفتی است که امروز تبدیل به اتهام و فحش سیاسی شده است. در این تاکتیک نیز بطور آشکار فرافکنی تمامی ضعفها و پیش زمین های تاریخی و جهانی انقلاب سال ۵۷ به به اصطلاح انقلابیون آن سال و چپ ها دیده می شود و تقصیر همه مشکلات پس از انقلاب ۵۷ و حتی تاسیس جمهوری اسلامی به گردن چپ انداخته می شود، در حالیکه مطابق اسناد و شواهد تاریخی اتفاقا این سیاست های پهلوی دوم بود که دست نیروهای مذهبی و روحانیت را از ترس کمونیست ها باز گذاشت و بیشترین مساجد اتفاقا در زمان او ساخته شدند، در حالیکه چپ ها یا از کشور رانده شده یا در زندانها بودند.

همچنین حملات گسترده ای که به چپ از سوی راستگرایان افراطی می شود با تاکتیک فرافکنی قابل تفسیر است. امروزه راستگرایان افراطی، چپ ها را به فاشیسم متهم می کنند، که نمونه بسیار بارز آن دونالد ترامپ و طرفداران او هستند که هرگونه اصلاحات اجتماعی و دخالت های دولتی در ایجاد یک عدالت نسبی را به کمونیسم و چپ تاریخی نسبت می دهند.
و در انتهای این بحث، نقش بسیار مهم و تعیین کننده رسانه ها و شبکه های اجتماعی اینترنتی در فرافکنی و فضا سازی را نباید فراموش کرد. امروزه سیستم ها و الگوریتمهای خودآموز، با استفاده از علایق و گرایشات کاربران سوشیال مدیا، در واقع آنچه را که کاربر بیشتر می خواهد ببیند در اختیارش قرار می دهند، در واقع نقش همان بخش ناآگاه در روان انسان را اما اینبار از بیرون و از طریق سوشیال مدیا بازی می کنند و به تدریج کاربر اینترنتی را در حبابی مجازی و غیر واقعی محصور می کند و از دنیای واقعی دور می سازد.

نتیجه بسیار طبیعی گرفتار شدن کاربران شبکه های اجتماعی اینترنتی که اصولا بر اساس مکانیزم فرافکنی تمایلات و گرایشات درونی عمل می کنند، بی اعتمادی نسبت به دیگران و تشدید چند قطبی سیاسی و تعمیق شکافها و اختلافات سیاسی است؛ به گونه ای که گفتگو و تعامل بشدت دشوار می شوند.