۱۳۹۴ خرداد ۴, دوشنبه

آنهایی که آزاد نیستند اما خودمختارند و آنانی که آزادند ولی خودمختار نیستند


احمد زیدآبادی، "شرف اهل قلم" پس از گذراندن دوه اول از محکومیتش برای پنج سال به تبعیدگاهش، شهر گناباد، منتقل گردید. مصطفی تاجزاده پس از پایان دوره محکومیت شش ساله اش، بعلت نامه نگاری به خارج از زندان به یکسال دیگر محکوم شد. کیوان صمیمی پس از گذراندن دوره محکومیتش که همراه با بیماری های بسیار بود از زندان آزاد گردید، بازجوی او مهاجرت از کشور را به او پیشنهاد کرده بود. اما وی پس از آزادی از زندان به محل اعتراض روزانه نسرین ستوده در مقابل کاخ دادگستری رفت و در کنار او پرچم اعتراض بدست گرفت.

در گذشته نه چندان دور داریوش فروهر، باوجود فشار و تهدید های روزانه، از انتقادات تند خود نسبت به حکومت کوتاه نمی آمد؛ وی نیز ماندن در سرزمین مادری خود را به مهاجرت ترجیح می داد. البته او و همسرش سرانجام بهای سنگین آنرا با قتل ناجوانمردانه اشان توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی پرداختند. در دوران حال نیز تک چهره های منتقدی از جمله محمد نوری زاد و فریبرز رئیس دانا با صراحت تمام و شجاعانه به انتقادات خود از کل نظام و حتی ولایت فقیه ادامه می دهند و علی رغم فراخوانده شدن دائمی به دادگاه و فشار و حملات عناصر نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی به زندگی در وطن خود ادامه می دهند، در حالیکه جمهوری اسلامی ترجیح داده و میدهد که آنان نیز به خارج از کشور مهاجرت کنند و از آنجا هر آنچه می خواهند بر سر این حکومت فریاد برآورند.

در کنار این چهره ها اما افرادی از همین جبهه اصلاحات نیز بودند که پس از کودتای انتخاباتی سال 1388 به زندان افتادند، اما پس از گذراندن دوره کوتاهی آزاد گردیدند. اینان اما پس آزادی از زندان یا عمدتا سکوت پیشه نمودند، ویا نوک قلم خود را بجای نقد سیاست ها و عملکردهای نظام ولایت فقیه و مواضع بغایت ارتجاعی روحانیت حاکم عمدتا متوجه دگراندیشان دهه های اخیر جامعه ایران و حتی نوگرایان مسلمان کرده اند. از جمله چنین آزادشدگان از زندان ولایت فقیه محمد قوچانی است که در طول عمر سیاسی خود حرفه ای جز سردبیری نشریات مختلف نداشته است. وی که یک ژورنالیست به معنی واقعی حرفه ای است اکنون سردبیری مجله مهرنامه را بعهده دارد.

محمد قوچانی از جمله نظریه پردازان "اصلاح طلب" این نظام است که به هر طریق ممکن انگیزه مشارکت در قدرت سیاسی را نمی تواند رها سازد. وی یکی از اولین نظریه پردازان این نظام بود که حسن روحانی را با تعریف و تمجیدهای خود به عرش اعلا رساند؛ و یکی از گفته های وی را به این مضمون که "من یک حقوقدان هستم و نه سرهنگ" با آب طلا می نوشت وهمواره تکرار می نمود.  وی مدتی پیش در مصاحبه ای با سایت خبری-تحلیلی مثلث، در مورد علل شکل گیری حزب ندا، برداشت و پندار خود را از فرایند پیروزی حسن روحانی در انتخابات اخیر ریاست جمهوری توضیح می دهد: "اصلاح‌طلبان از سال 92 به حاکميت بازگشته‌اند. چه به صورت عملی و اجرايی با تصدی پاره‌ای مسئوليت‌ها در نهاد دولت در سطح وزارت و معاونت و مشاورت و... و چه به صورت نظری و سياسی با حمايت از دولت دکتر روحانی. اين بازگشت البته با سال 76 از اين حيث فرق مي‌کند که در نيمه دهه 70 هنوز اين اندازه نيروی گريز از مرکز نظام شدت نگرفته بود و هنوز در آن زمان اصلاح‌طلبی به معنای اپوزيسيون‌بودن نبود. جناح چپ اسلامی و نيز کارگزاران سازندگی (راست مدرن) در سال 76 خود را جزء ضروري حاکميت وقت می دانستند و نظام نيز چنين باوری داشت. در سال 92 از اين تصور هر دو جناح فاصله گرفته بودند و تنها با يک تصميم سياسی در سطح عالی حاکميت و اپوزيسيون اصلاح‌طلب بود که اين تحول شکل گرفت."

در واقع به پندار محمد قوچانی بازگشت اصلاح طلبان بقدرت، که البته عناصر پایدار آن هنوز در زندان بودند، نتیجه معادلات و بده و بستانهای سیاسی در سطوح بالای حکومتی بوده است. پر واضح است که وی از زاویه خاصی به وقایع می نگرد و در کادر ویژه خود می اندیشد. زاویه و کادری که در آن اکثریت جامعه ایران که مخالف حکومت دینی، ولایت فقیه و روحانیت سنتی است، جایی ندارد و منطق حاکم برآن بقای در قدرت سیاسی به هر قیمتی است.

محمد علی ابطحی معاون رئیس جمهوری در دوران محمد خاتمی پس از دستگیری در جریان انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 به مدت کوتاهی به زندان می رود. وی پس از آزادی از زندان به همراه محمد عطریان فر در یک کنفرانس خبری اعلام می دارد که میر حسین موسوی در انتخابات سال 88 دچار توهم تقلب بوده است. وی همچنین همراهی محمد خاتمی با میر حسین موسوی را خائنانه می خواند. وی حتی خوراندن قرصهای آرام بخش در زندان را، که از طریق همسرش افشا شده بود، بعدا تکذیب می کند.

سعید حجاریان، سعید شریعتی و محمد عطریان فر نیز پس از آزادی از زندانهای کوتاه مدت در یک مصاحبه تلویزیونی به انتقاد از دیدگاه های سیاسی خود می پردازند و همانند رهبر جمهوری اسلامی به علوم انسانی حمله می نمایند. سعید حجاریان نیز بعد ها در یک مصاحبه ای اعلام کرد که آنچه در جریان انتخابات 1388 در ایرن رخ داده نه تقلب و نه تخلف بلکه "تدلیس سیستماتیک" بوده است. وی در توضیح تدلیس سیستماتیک گفت: "در چهار سال دور اول ریاست جمهوری به علاوه دوره شهرداری، آقای احمدی‌نژاد چقدر از بیت المال برای رای آوردن، تدلیس کرده است؟" وی در حقیقت به این وسیله سعی می کند همه تقصیرها را به گردن احمدی نژاد بیندازد و دست سپاه و بیت خامنه ای را از گناه کودتای انتخاباتی و خونهای ریخته شده بشوید.

مقایسه این دو گروه از زندانیان، مقایسه آنهایی است که آزاد نیستند اما خود مختارند و آنانکه آزادند اما اختیار سرنوشت قلم و زبانشان را از دست داده اند. آنهایی که به هر بها، از ابراز پشیمانی تا اندیشه ورزی و قلم زنی برای مصالحِ عالیه وبقای نظام جمهوری اسلامی، آزادی را بر تحمل زندان، شکنجه و تبعید ترجیح دادند. آنهایی که البته در مقابل بازگشت به خانه و زندگی خویش، اختیار خود را بدست منافع عمومی نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه سپردند، و نوک تیز قلم خود را از روی عامل اصلی همه بحرانهای این مملکت، که همانا سیاست های بیت رهبری و سپاه پاسداران باشند، برگرداندند. آری، آنها آزاد شدند، اما اختیار سرنوشت خود را بدست حکومت گران سپردند، حتی آزادند که انتقاد کنند، به شرط آنکه از خط قرمزهای جمهوری اسلامی که مهمترین آنها انتقاد از ولایت فقیه و روحانیون در قدرت است عبور نکنند. برای مثال در نشریه مهرنامه بیش از هرچیزی و به هر بهانه ای به نقد دگراندیشی، روشنفکران مارکسیست و حتی نوگرایان مسلمان پرداخته می شود، اما امثال آخوندهای مرتجعی مانند احمد جنتی و احمد خاتمی از تیغ قلم این نشریه درامانند.

چرا اگر "خودمختاری" یا "خودفرمانی" (autonomy) وجود نداشته باشد، آزادی بی معنی و توخالی می شود؟ جان رالس (John Rawls) فیلسوف آمریکایی و نظریه پرداز برجسته حقوق و عدالت سیاسی معتقد است که خودمختاری و خودفرمانی از بنیادی ترین حقوق انسانها در یک جامعه آزاد و دمکراتیک هستند. به اعتقاد وی جوامع آزاد و دمکراتیک باید بتوانند حق خودمختاری و خودفرمانی آحاد جامعه را تامین کنند و زمینه ها و ابزارهای لازم برای تحقق آنها را فراهم آورند.
 در کادر فلسفه-سیاسی مبتنی بر لیبرالیسم و دمکراسی و بر مبنای اندیشه های اومانیستی، "خودمختاری" و "خودفرمانی" محدود به حق تعیین سرنوشت برای اقوام و ملل نمی شوند. این دو مقوله حقوقی هستتند که هر انسانی باید از آنها برخوردار باشد، تا آنگونه که خود می خواهد زندگی خویش را سامان دهد و سرنوشت زندگی و آینده اش را رقم بزند. در چنین کادری آزادی اما بطور اتوماتیک منجر به خود مختاری و خودفرمانی نمی شود. ممکن است، یک زندانی از حصر و زندان آزاد شود، اما تا زمانی که عوامل درونی و بیرونی لازم برای حق تعیین سرنوشت فراهم نباشند، وی به مفهوم واقعی آزاد نیست.
اگر آزاد شدن از حصارهای زندان تا حدود بسیاری مشروط به برداشته شدن دیوار و حصارهای فیزیکی و واقعا موجود است، اما خودمختاری و خودفرمانی تا حدود بسیاری منوط به شکستن دیوارهای درونی و ذهنی و روانی می باشند. حتی می توان گفت که آزادی واقعی در درجه اول منوط به فروریختن دیوارهای ذهنی، ترس و بدست گرفتن اراده و سرنوشت خود بدست خویش است.

فرد خودمختار و خودفرمان، حتی اگر در پشت حصار و میله های زندان بماند، آزادتر از فردی است که از زندان آزاد شده اما در عوض از حق تعیین سرنوشت خود گذشته است. بعبارت دیگر تحقق خودمختاری و خودفرمانی به معنای وجود آزادی است، اما آزادی الزاما به معنای خود مختاری نمی تواند باشد. آزادی در کادر خود مختاری به معنای آزادی عمل در صورت برخورداری از حق تعیین سرنوشت است، حقی که از تک تک انسانها آغاز می شود و دامنه آن به اقوام و ملل مختلف می رسد.
البته واضح است که "آزادی مطلق" و "خود مختاری و یا خودفرمانی مطلق" نه قابل تحقق و نه مطلوب می باشند. ایندو در حقیقت به مثابه دو کفه ترازو عمل می کنند، که سنگینی بیش از حد یک کفه از قدر و ارزش کفه دیگر می کاهد. بعبارت دیگر آن خودمختاری و خودفرمانی که موجب سلب آزادی دیگران شوند، مورد نظر نمی باشند، چنین وضعیتی نامتعادل است و سرانجام بر ضد خود عمل خواهد کرد. همانطور که برداشتی از آزادی که صرفا محدود به عدم وجود عوامل کنترل کننده خارجی شود، اما بر استقلال و خودفرمانی فرد اصرار نورزد، آزادی است ناقص.

همزمانی آزادی و سپس تبعید احمد زید آبادی با مرخصی محمد رضا رحیمی ، معاون اول احمدی نژاد از زندان، کنتراست بسیار روشنی مابین آنانی که ظاهرا آزادند اما مهره بی اراده ای در اقتصاد رانتی و فاسد جمهوری اسلامی هستند، و چهره هایی که آزاد نیستند اما بر استقلال، خودفرمانی و خودمختاری خود پایدار مانده اند و از شرافت خود پاسداری نموده اند، به نمایش می گذارد. 



۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

آیا جامعه ایران در حال تبدیل شدن به یک جامعه طبقاتی است؟

در ماه های اخیر اخبار مربوط به اعتصاب های کارگری و تجمعات اعتراضی معلمان به یکی از مهمترین موضوعات سیاسی-اجتماعی تبدیل شده، و بار دیگر موضوع پر چالش اقشار و طبقات محروم و زحمتکش ایران را از حاشیه به متن رانده اند. معلمان با تجمعات اعتراضی خواهان بهبود وضعیت معیشتی و آزادی معلمان زندانی شده اند؛  تجمعاتی که صرفا محدود به پایتخت و شهرهای بزرگ نمی شود و دامنه آن به شهرهای کوچکتر کردستان نیز کشیده شده اند. اعتصابات کارگران قطار شهری اهواز نیز هفته دوم خود را پشت سر گذاشته است و اعتصاب کارگران لوله و نورد صفا ساوه همچنان ادامه دارد.

این وقایع بهمراه اعتراضات مداوم وکلا، که نسرین ستوده پرچم دار آن است، و نیز مقاومت دائمی زنان و دختران در برابر سیاست های سرکوبگرانه و ضد زن جمهوری اسلامی نمونه های بارزی از فرایند تبدیل شدن جامعه ایران به یک جامعه طبقاتی و صنفی را به نمایش می گذارند. فرایند طبقاتی شدن جامعه ایران اما ابتدا با دگردیسی طبقه متوسط جامعه ایرانِ پس از انقلاب اسلامی و سپس بواسطه رشد کاذبِ آن کلید خورد، و بالاخره، بدلیل اقتصاد رانتی جمهوری اسلامی، تشدید اختلافات طبقاتی و پرتابِ اکثریت غالبِ اقشار میانی به میان طبقات محروم و ضعیف جامعه، در حال به سرانجام رسیدن است. 

یکی از پیش زمینه های اصلی طبقاتی شدن یک جامعه مدرن و شهری را می توان در ضعف و محدود شدن وسعت و کیفیت طبقه متوسط دانست. در چنین جوامعی حضور گسترده این طبقه را می توان نشانه ای از کم بودن فواصل طبقاتی، در صد محدود لایه های اجتماعیِ بسیار غنی و بسیار فقیر و میزان نسبتا بالای طبقات و بخش های اجتماعی بهرمند از الزامات و شرایط یک زندگی سالم انسانی، دانست. البته اگرچه وجودِ ملموس و چشمگیر طبقه متوسط یکی از علائم پیشرفت سالم اقتصادی و ثبات سیاسی است، اما در عین حال دامنه و دوام آن بشدت وابسته به اوضاع اقتصادی و سیاست های مالی، تولیدی نظام حاکم می باشد.

نخبگان و الیت جامعه که در نقش سیاستمدار و یا رهبری سیاسی و حزبی ظاهر می شوند نیز معمولا از این بخش بر می خیزند. این نخبگان اما تا مادامی که به حفظ و گسترش بیشتر این طبقه و ممانعت از تشدید فواصل طبقاتی وفادار بمانند، و بعبارت دیگر استقلال آنرا حفظ کنند و آنرا تبدیل به ابزاری در خدمت دولت و نظام حاکم ننمایند، می توانند جامعه خود را، موفق تر، بسوی شکوفایی و عدالتِ بیشتر رهبری نمایند. در عین حال اما یکی از تهدید های جدی جوامع برخوردار از طبقه متوسطِ گستره، ظهور نخبگانی است که با سیاست های پوپولیستی و مُد روز فرایند استقلال این طبقه و رشد سالم و طبیعی جامعه را بخطر می اندازند و انرژی و منابع انسانی و مادی را در خدمت اهداف خاص حزبی، ناسیونالیستی، نژادی، ایدئولوژیک و یا در خدمت قدرت های بزرگ اقتصادی قرار می دهند.  

این قانومندی در مورد ایران نیز صادق است. طبقه متوسط ایرانِ پس از انقلاب اسلامی بتدریج شکل و ساختاری متفاوت با قبل از انقلاب اسلامی پیدا می کند. به این معنی که، این طبقه از دهه دومِ پس از پیروزیِ انقلاب و پایان جنگ با عراق به بعد، اقشار و نیروهای جدیدی را به درون خود می پذیرد؛ اقشار نوپایی که بدنبال دگرگون شدن نظام اقتصادی و نحوه تمرکز و گردش ثروت و بدنبال آن تبدیل اقتصاد تولیدی و صنعتنی به اقتصاد تجاری، وارد عرصه اقتصاد و سیاست شده بودند.

این طبقه متوسط جدید اما برخلاف دو دهه آخر حکومت محمد رضا پهلوی، که ایران آنزمان را می توان در زمره یکی از کشوهای در حال توسعه دانست، و نیز درست در نقطه مقابلِ اقتصاد سرمایه داری در جوامع پیشرفته اروپایی، که طبقه متوسط آن عمدتا وابسته به بخش خصوصی و مستقل از دولت می باشد، پدیده ای بود کاملا وابسته به نظام جمهوری اسلامی و یا نیروهای نظامی و امنیتی آن؛ وابستگی از جنس مرامی و اعتقادی و سپس وابستگی تمام عیار بواسطه منافع اقتصادی و مالی.
مصادره اموال بخش خصوصی در سالهای اول پس از انقلاب اسلامی، جنگ هشت ساله با عراق و از هم پاشیده شدن تولید و صنعت کارگاهی و کوچک در بسیاری از نقاط کشور، رشد روز افزون اقتصاد تجاری و رانتی و عدم حمایت ساختاری و بنیادی از صنعت و تولید داخلی از جمله عوامل اصلی در فربه شدن بخش متوسط وابسته به دولت و نیروهای نظامی بوده اند. حزب کارگزاران سازندگی که یکی از بزرگترین تشکلهای سیاسی پس از پایان جنگ شد، در حقیقت حضور گسترده طبقه متوسط وابسته به نظام و بعبارتی کارگزاران سیاسی، نظامی، حقوقی و فنی جمهوری اسلامی را به نمایش می گذاشت.  

رشد این طبقه اما قطعا بیانگر رشدِ سالم اقتصادی و شکوفایی صنعت داخلی نبود. بلکه، گسترده شدن نظام بوروکراتیک دولتی در جمهوری اسلامی، رشد لجام گسیخته اقتصاد بازاری، از بین رفتن تدریجی بخش خصوصی مستقل و در عوض، دست اندازی سپاه پاسداران به همه زمینه های اقتصادی، تولیدی و اجتماعی، از ورزش تا آموزش و پرورش و نفت، زمینه های بسیار مستعدی برای جذب نیروهایِ تازه نفسِ کار برای این طبقه نوپا را فراهم آوردند؛ نیروهای کار جدیدی که بواسطه رشد جمعیتی و روز به روز جوان تر شدن جامعه ایران به بازار کار سرازیر شده بودند، و بدلیل خوابیدن صنعت کشور راهی جز کاریابی در زمینه های تجاری، دلالی، خدماتی و در  دستگاهای دولتی و نظامی نمی یافتند.

طبقه متوسط نوپای پس از انقلاب اسلامی اما بدلیل پیوندهای فکری و عقیدتی با رهبری نظام و وابستگی اقتصادی و مالی به نهادهای اصلی قدرت از جمله بازار و سپاه، نه تنها مانند بخشهای متوسط در جوامع سرمایه داری نتوانست عاملی برای توزیع عادلانه ثروت و کاهش اختلافات طبقاتی گردد، بلکه بدلیل وابستگی و عدم استقلال، نردبانی برای پرورش الیت و نخبگان سیاسی و اقتصادی که بتدریج همه شریان های حیاتی کشور را در دست گرفتند، شد.

اوج قدرت یابی نخبگان سیاسی که خود را از نردبان طبقه متوسط نوپای پس از انقلاب به بالا کشیده بودند، قدرت یابی حزب کارگزاران سازندگی در دوران ریاست جمهوری رفسنجانی و سپس انتخاب محمد خاتمی به ریاست جمهوری نظام اسلامی بود. دوران خاتمی را در یک کلام می توان دوران حاکمیت الیت و نخبگان سیاسی پرورش یافته در دامن جمهوری اسلامی نامید. دورانی که تبدیل به آزمایشگاهی برای تجربه و اجرای نظریات روشنفکران مسلمانِ اطراف محمد خاتمی گردید. دورانی که نخبگان مزبور فراموش کردند که به پشتوانه چه قشر و طبقه ای به قدرت رسیده اند و بجای پرداختن به نیازهای مادی و واقعی این طبقه درگیر جنگ سیاسی و نظری با جناح های راست و تندروی جمهوری اسلامی شدند.

تجربه دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی باردیگر آسیب پذیری های ساختاری طبقه متوسط را آشکار ساخت. همانطور که در فوق آمد، عمده نخبگان سیاسی یک جامعه از این طبقه بر می خیزند. پاشنه آشیل این نخبگان اما نشستن بر برج عاج، در بالای سرمردم و بدون یک ارتباط نزدیک با جامعه، و نیز،غوطه خوردن در افکار و نظریات روشنفکری و تئوریک می باشد. شرایطی که در صورت تداوم، موجب سرخوردگی اقشار حامی آنها و زمینه ساز ظهور رهبران پوپولیست می گردد.

ما این فرانید را از اواخر دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی و سپس ظهور فردی عوامگرا و پوپولیست بنام احمدی نژاد بخوبی شاهد بودیم. به این معنی که نقاط اصلی آسیب پذیر طبقه متوسط یک جامعه، یعنی عدم استقلال آن نسبت به نهاد های اصلی قدرت، وجود نخبگان سیاسی که منافع اصلی طبقه متوسط را که همانا استقلال و رشد و گسترش آن باشد، دنبال نمی کنند و سر انجام ظهورِ رهبران پوپولیست در تجربه دوران خاتمی و سپس احمدی نژاد کاملا اشکار می شوند و خود نمایی می کنند.

اگرچه عوام گرایی و نخبه گرایی (پوپولیسم و الیتیسم) در دو سر قطب، مقابل هم، قرار می گیرند و قاعدتا می بایست بر خلاف هم عمل نمایند؛ اما تجربه نشان داده است که وجود و بقای طولانی مدت نخبگان سیاسی که منافع اقشار اجتماعی و بطور کلی منافع عمومی و حقوق شهروندی را فراموش می کنند، و در عوض، یا بدنیال تحقق ایدآلهای خویش و یا تامین منافع نهاد های اصلی قدرت سیاسی و اقتصادی هستند، زمینه ساز اصلی ظهور رهبران پوپولیست می گردند که بر موج بی اعتمادی و نا امیدی مردم سوار می شوند. به سخن دیگر دوران خاتمی و سپس دوران احمدی نژاد را از منظر سیاسی باید تحت عنوان "حرکت جامعه ایران از حاکمیت نخبگان سیاسی برج عاج نشین بسوی حاکمیت عوام گریان و پوپولیست ها خلاصه کرد.

اما همانطور که در ابتدا آمد، طبقه متوسط جامعه ایران ، چه سنتی و چه از نوع نوپا و وابسته آن بدلیل افزایش سرسام آور فاصله طبقاتی، فقر و بیکاری و همچنین تجربه دو دوره از حاکمیت نخبگان سیاسی تحت رهبری محمد خاتمی و عوامگرایان به سردمداری احمدی نژاد، ظاهرا در حال عبور از یک "موقعیت اجتماعی" تعریف شده توسط جو و نظام حاکم، که زمینه ساز آگاهی های کاذب می شود، به یک "خودآکاهی اجتماعی، صنفی و طبقاتی" رسیده اند. اکنون در خیابانها، مدرسه ها و در کارخانه های بیش از هر چیز شعارهای صنفی و طبقاتی به گوش می رسند که در صورتیکه توسط نیروهای نظامی و امنیتی سرکوب نگردند، تبدیل به موج گستره ای از اعتراصات و اعتصابات صنفی، کارمندی و کارگری می شوند.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

داستان دون کیشوت های جمهوری اسلامی، داستان جدال خیال و واقعیت

مواضع اخیر فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و برخی امامان جمعه و روحانیون دولتی در رابطه با مذاکرات ایران و گروه 1+5 یاد آور داستان معروف دون کیشوت است. به گزارش خبرگذاری تسنیم جانشین فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درگفتگویی اعلام داشته است: "اگر آمریکا با ارعاب و تحقیر صحبت کرد، گروه مذاکره کننده میدان را ترک کنند و میدان را به ما بسپارند تا در فضای تهدید با آنها تعیین تکلیف کنیم و در ادامه گفته است که از جنگ با امریکا استقبال می کنیم". احمد خاتمی نیز در نماز جمعه تهران با اشاره به تهدیدهای نظامی آمریکا همزمان با مذاکرات هسته‌ای بین ایران و ۱+۵ می گوید: "مذاکره‌کنندگان عزیز ما اگر در روند مذاکرات ذره‌ای چاشنی تهدید را دیدند مذاکرات را به هم بزنند."

دون کیشوت اعظم جمهوری اسلامی نیز در دیدار با گروهی از معلمان می گوید که با مذاکره زیر سایه تحریم موافق نیست. چندی پیش نیز وی در نماز جمعه تهران گفته بود: "ايران از تهديد جنگ يا تحريم ها نمي ترسد» در حالیکه خود بخوبی آگاه است که اگر فشار تحریم و تهدید نبود هرگز حاضر نمی شد که برنامه های غنی سازی اورانیوم را متوقف کند و از ماجراجویی هسته ای دست بردارد.

جوک های ضد روحانیون دولتی از جمله احمد جنتی نیز حاکی از نوع نگاه طنز آمیز مردم به امثال او می باشد. جالب توجه آنکه، وی از وجود این جوک ها آگاه است اما آنها را را یک توفیق برای خود می داند. (اشاره به مصاحبه وی با خبرگزاری ستاد نماز جمعه که در سایت رادیو زمانه آمده است).

در رمان دون کیشوت اثر معروف نویسنده اسپانیایی میگل سروانتس فقط یک نفر در لباس دون کیشوت ظاهر می شود. در جمهوری اسلامی اما، البته در کنار دون کیشوت اعظم، دون کیشوت های قد و نیم قد بسیاری در لباس نظامی و یا آخوندی گاه و بیگاه (به پندار خود) در میانه میدان جنگ با امریکا ظاهر می شوند و رجز خوانی می کنند. با وجود این تفاوت اما می توان گفت که خمیرمایه اصلی رمان دون کیشوت و دون کیشوت های جمهوری اسلامی که بیش از سه دهه است ادامه دارد، یکی است.

رمان دون کیشوت و ماجراهای قهرمان آن، در حقیقت تقابل و برخورد خیال و واقعیت را به تصویر می کشد. همانطور که ما در طول حیات جمهوری اسلامی همواره شاهد تقابل، گاه جنگ و بعضا نیز بازیِ بین واقعیت های سرسخت از یک سو و خیالات و اوهام رهبران جمهوری اسلامی از سوی دیگر بوده ایم. یکی از موارد جنگ بین تصورات موهوم و خیالی و واقعیت های زندگی روزانه مردم صحبت های مصباح یزدی به این مضمون که "مردم ما برای لذت های مادی انقلاب نکردند" می باشد، که دائما نیز تکرار می گردند. محمد یزدی دون کیشوت دیگر جمهوری اسلامی که در مقام ریاست مجلس خبرگان نشانده شده است نیز در واکنش به صحبت های حسن روحانی که گفته بود وظیفه پلیس اجرای قانون است و نه اجرای اسلام، اظهار می دارد که اگر شما به "اسلام بگویید نه اسلام نیز به شما "نه" خواهد گفت". از آخرین موارد اظهارات دون کیشوتی، صحبت های اخیر علی خامنه ای ولی فقیه جمهوری اسلامی است که در دیدار با بخشی از کارگران گفته بود: " کلید حل مشکلات اقتصادی در لوزان و ژنو و نیویورک نیست" این در حالی است که وی بارها بر رفع یکباره تحریم ها پس از توافق نامه ایران و 1+5 اصرار و تاکید کرده است.

همانطور که رمان دون کیشوت نشان می دهد، خیالات صرفا در حد وهم و خیال باقی نمی مانند، بلکه شخصیت خیال باف را نیز شکل می بخشند؛ بطوریکه وی دیگر قادر به تشخیص واقعیت های خارج از ذهن نیست. در حقیقت آنچه او می بیند و می شنود قبلا از فیلتر هایی که جزء شخصیت وی شده اند عبور کرده اند. به همین علت است که ما پس از خواندن این رمان به آسانی می توانیم در دنیای امروز نیز شخصیت های دون کیشوتی فراوانی بیابیم، و این در حقیقت رمز ماندگاری رمان دون کیشوت را نشان می دهد که از عمر آن حدود چهار قرن می گذرد.

در داستان دون کیشوت کاراکترهای بسیاری ظاهر می شوند، اما دو کاراکتر اصلیِ داستان خود دون کیشوت و شخصیتی دیگری بنام سانچز است که به همراه وی سفر می کند. دن کیشوت خیال بافی است که همه چیز را به شکل ابزار جنگی می بیند و همسفر او سانچز کسی است که دائما با دون کیشوت در مجادله است که آن چیزی که او فکر می کند یک ابزار جنگی و یا دشمن است، توهمی بیش نیست. برای مثال آنجایی که دون کیشوت آسیاب بادی را با یک غول بزرگ اشتباه می گیرد، و سانچز مطابق معمول و بلافاصله او را تصحیح می کند، که خیر این یک آسیاب بادی بیش نیست.

غرض از مقایسه بین رمان دون کیشوت و داستان مقامات مذهبی و نظامی جمهوری اسلامی، برابرسازی شخصیتی نیست. دون کیشوت یک آدم معمولی با نیت خوب بود که پس از خواندن داستانهایی در باره شوالیه های ماجراجو لباس رزم بر تن می کند و به باور خویش به مبارزه با ظلم و بی عدالتی بر می خیزد. در حالیکه دون کیشوت های جمهوری اسلامی، با وجودی که همانند قهرمان رمان سروانتس دچار توهمات بسیار و خیال پردازی فراوانند اما برخلاف او نیتی جز حفظ منافع خویش و ماندن در قدرت ندارند.

مورد مضحکه قرار گرفتن آیت الله های جمهوری اسلامی اما یکی از نقاط مشترک آنان با قهرمان دیوانه رمان دون کیشوت است. البته قهرمانی که بر خلاف دون کیشوت های جمهوری اسلامی، با وجود همه دیوانگی هایش قابل تحمل است و انسان از خواندن داستان های او لذت نیز می برد. با الهام از رمان دون کیشوت می توان گفت که جوک های مردم در مورد امثال جنتی، مصباح و خامنه ای در حقیقت استهزاء کسانی است که دون کیشوت وار و احمقانه می خواهند به گذشته باز گردند.
 داستان دون کیشوت های جمهوری اسلامی اما، همانند رمان دون کیشوت شخصیتِ مشابه سانچز که وی را در تمام سفرهایش همراهی کرد، نیز دارد. در کنار متوهمین و خیال پردازان این نظام که یا همواره در جنگ با دشمن بسر می برند و یا مردم را با زور چماق می خواهند به بهشت ببرند نیز سانچز هایی بوده هستند که گاه سعی می کنند خیالات و پندارهای واهی ارباب خود را تصحیح نمایند، همانگونه که سانچز رمان دون کیشوت می کرد. سانچزهای جمهوری اسلامی همانند سانچز رمان مزبور و بر خلاف ولایت فقیه و دیگر آیت الله های حاکم آرمان و ایده ال خاصی جز بقای این نظام ندارند. آنان به همین جهت، چون عملگراتر هستند، بهتر می توانند واقعیت های سرسخت امروز را بفهمند. این جاست که باردیگر یک تشابه بزرگ بین رمان دون کیشوت و داستان دون کیشوت های جمهوری اسلامی خود نمایی می کند و آن جدال دائمی بین خیال و واقعیت است که از آغاز تاسیس جمهوری تا زمان حاضر ادامه داشته است.

شاید اگر سانچز در رکاب ارباب خود دون کیشوت سفر نمی کرد و از او حمایت نمی نمود، سرِ دون کیشوت زودتر از این به دیوار واقعیت های سرسخت می خورد و زودتر از دنیای توهمات خود خارج می شد و به زادگاه خویش باز می گشت. از این نظر است که شخصیت دون کیشوت باعث سرگرمی و درس آموزی است، اما شخصیتی مانند سانچز، چندگانه، مصلحت گرا و عملگرا است، که در عین حال از ارباب خود حمایت می کند و تا آخر همراه اوست.

یک تفاوت بزرگ دیگر اما بین دون کیشوت سروانتس و دون کیشوت های جمهوری اسلامی وجود دارد. دون کیشوت پس از ماجراهای بسیار و خسته از مبارزه با دشمنان خیالی، بهمراه سانچز به زادگاه خویش باز می گردد و سرانجام در بستر بیماری و خستگی جان می سپارد. دون کیشوت های جمهوری اسلامی اما، خیره سرتر و خستگی ناپذیرتر از او هستند و هیچگاه قصد بازنشستگی ندارند. آنان هر قدر پیرتر و مسن تر شوند، بیشتر در خیالات خود فرو می روند و فناتیک تر می گردند، که تنها جام زهر می تواند آنها را از توهم و افکار مالیخولیایی نجات بدهد. 

اما اگر دون کیشوت سروانتس به تنهایی به دنیای توهمات خویش پاگذاشت و کسی او را وادار ننمود و صرفا از کمک سانچز برخوردار بود، اما دون کیشوت های جمهوری اسلامی، هریک عقبه های خاص خود را دارند، که بر گوشه ای از ثروت ها و منابع این مملکت دست انداخته اند. اعوان و انصار و آقازاده های آنان بر خلاف دون کیشوت هرگز دچار توهم و خیال نیستند، آنان خوب می دانند که چگونه از منافع طبقاتی خویش حمایت نمایند و چگونه آقا، پدر و یا آیت اللهِ جلودار خود را با انواع و اقسام مخمرهای خرفت کننده دائما در دنیای خیال و توهم نگاه دارند، که در این میان چه مخمری بهتر از لباس دین و عمامه ولایت و فقاهت.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

در وصف نسلی که از اتوپیا آغاز کرد و به نوستالژی رسید

در تاریخ یکصد سال گذشته ایران، بویژه از دهه چهلم سال خورشیدی، مقاطعی وجود دارند، که اگرچه از نظر گفتمان سیاسی و ایدئولوژیک مربوط به هر مقطع متفاوتند، اما از یک جهت شباهت بارزی با یکدیگر پیدا می کنند. در هر مقطعی از این دوران پیشتازان و ایدئولوگ ها گفتمانی را ارائه می نمودند که بیش از هر چیز بر پایه یک اندیشه اتوپیایی خاص استوار بود. از این نظر تفاوتی نیز بین مسلمانان و مارکسیست ها نبود، و هریک بر مبنای فلسفه و جهان بینی خود بدنبال تحقق آرمان شهر خاص خویش بودند. اما همانطور که می دانیم، اکثر سازمانها و عناصر پیشتاز وابسته به گرایشات سیاسی-ایدئولوژیک مقاطع یاد شده ضربات هولناکی خوردند و بنیانگزاران آنها یا اعدام شدند و یا به قتل رسیدند.

مشابهت دیگر بین سازمانها و گرایشات مزبور مربوط می شود به بازماندگان و پیروان آنها. اگر رهبران و بنیانگزاران جریانات مارکسیستی و یا اسلامی آرمان شهری می اندیشیدند، اما به باور من، بسیاری از بازماندگان آنها و نسل های بعدی، امروزه بیش از حد نوستالژیک فکر می کنند، و ظاهرا در آرزوی وجود و حضور رهبرانی مانند بنیانگزاران جریان متبوع خود بسر می برند. بطوریکه می توان گفت که نسل پیشتاز و انقلابی دهه های چهل به بعد از افکار اتوپیایی آغاز کرد، اما سرانجام پس از فراز و نشیب های فراوان به نوستالژی ختم گردید.

یکی از نمونه های بارز از شخصیت های اتوپیا اندیش در دوران مزبور دکتر علی شریعتی بود، که از مذهب شیعه یک ایدئولوژی رمانتیک و اتوپیایی ساخت. ایدئولوژیی که یکی از توانایی های اصلی آن برانگیختن احساسات رمانتیک و شور مذهبی در میان جوانان مسلمان بود. اشکوری در این رابطه در مصاحبه با سایت جرس می گوید:  "قطعا یکی از عوامل محبوبیت و ماندگاری شریعتی زبان و بیان وادبیات پر احساس و رمانتیک و شوق انگیز و شور آفرین او است.... بویژه حضور عمیق و گسترده اسطوره و نمادهای اساطیری ( بویژه اساطیر شرقی و ایرانی) در ادبیات پر شور و حماسی شریعتی زبان او را از اهمیت ویژه برخوردار می کند."

بنیان‌گزاران‌ سازمان‌ مجاهدین خلق ایران (محمد حنیف‌ نژاد، سعید محسن‌ و اصغر بدیع‌ زادگان‌) را نیز می توان از جمله رهبران اتوپیا اندیش بشمار آورد. آنان که آموزش دیده مکتب آیت الله طالقانی و مهندس بازرگان بودند، با برداشتی ایده الیستی، رمانتیک و احساسی از اسلام معتقد بودند که نه تنها برخی از باورهای دینی با علم تناقضی ندارند (همانطور که بازرگان و طالقانی می گفتند) بلکه حتی می توان کلیت این دین را با علوم بشری، بویژه فلسفه-سیاسی مطرح در آنزمان، نظریات مارکسیستی، تطبیق داد.

در این رابطه می توان به یکی از نمونه های بسیار بارز استفاده احساسی و رمانتیک از اسلام برای اهداف سیاسی و مبارزاتی به دفاعیه خسرو گلسرخی در دادگاه نظامی شاه اشاره کرد: "ان‌الحياة عقيده و جهاد. سخنم را با گفته‌اي از مولاحسين شهيد بزرگ خلق‌هاي خاورميانه آغاز می كنم. من كه يك ماركسيست-لنينيست هستم براي نخستين بار عدالت اجتماعي را در مكتب اسلام جستم و آنگاه به سوسياليسم رسيدم. من در اين دادگاه براي جانم چانه نمي‌زنم و حتي براي عمرم، من قطره‌اي ناچيز از عظمت خلق‌هاي مبارز ايران هستم خلقي كه مزدك‌ها و مازيارها و بابك‌ها، يعقوب ليث‌ها، ‌ستارها و حيدر اوغلي‌ها، پسيان‌ها و ميرزاكوچك‌ها، اراني‌ها،‌ روزبه‌ها و وارطان‌ها داشته استآري من براي جانم چانه نمي‌زنم چرا كه فرزند خلق مبارز و دلاور هستم. از اسلام سخنم را آغاز كردم اسلام حقيقی در ايران همواره دين خود را به جنبش‌هاي رهايي‌ بخش ايران پرداخته است."

به اعتقاد نگارنده، بیژن جزنی و دیگر رهبران اولیه جنبش فدایی نیز از جمله افراد اتوپیا اندیش بودند که در آرزوی براندازی کامل نظم موجود و جانشینی نظم جدید و آرمان شهر خود بسر می بردند. وی در یاداشتی تحت عنوان درباره‌ی مارکسیسم انقلابی و مارکسیسم بورژوایی که در زندان به نگارش در آورد می نویسد: "استادان پرمشغله دانشگاه ها ، تکنوکرات ها و روشنفکرهای هرزه خوابیده درحالی که از خوان یغمای زحمتکشان تا گلو را انباشته اند و عملا دست دردست جلادان دستگاه حاکمه استبدادی دارند بابزرگواری وسعه صدر مارکسیستی رنگ پریده، بی رمق و از شدت و حدت افتاده را همچون ابزاری زنگ زده وکند به نمایش می گذارند و عطش جوانان ما را به ایدئولوژی انقلابی سیراب می کنند. این توطئه ایست علیه مارکسیسم – لنینیسم انقلابی که باید جنبش انقلابی به ریشه کن کردن آن کمرهمت ببندد."

همچنین نحوه برخورد و تجزیه و تحلیل نقش رهبران جنبش فدایی، که در روزها و هفته های گذشته سالروز اعدام آنان توسط حکومت پهلوی گرامی داشته شد، نشان میدهد که این رهبران در زمان خود آرمان شهری می اندیشیده اند و اکنون بازماندگان آنها در آرزوهای نوستالژیک آن رهبران بسر می برند. برداشت من از مقالات و مصاحبه های مربوط به این بزرگداشت این است که بنظر می رسد که جنبش فدایی، همانند جنبش مجاهدین اولیه و یا جنبش بازگشت به خویشتن دکتر شریعتی، همچنان در هاله ای از تقدس قرار دارد و بنیانگزاران این جنبش ها نقش یک اسطوره را یافته اند.   

شاید بتوان آغاز جنبش های سیاسی اتوپیااندیش و بنابراین رمانتیک و احساساتی در ایران پس از دهه های چهل به بعد را با جنبش رمانتیسم در اروپای قرن هیجده و نوزده میلادی مقایسه کرد. اگرچه رمانتیسم اروپای در اصل یک جنبش هنری بود، اما این جنبش را همچنین میتوان یک واکنش جدی علیه جامعه اشرافی آنزمان و طبقه جدید بورژوا که پس از روشنگری و مدرنیته در حال رشد بود، بحساب می آورد، که بنظر من هم در فراهم کردن پیش زمینه های انقلاب 1848 در اروپا و همچنین در شکل دادن به فلسفه های انقلابی و آرمان شهری آنزمان از جمله فلسفه مارکسیسم و افکار رمانتیک و احساسات فردریش نیچه که در نوستالژی دوران یونان و روم باستان می سوخت موثر بوده است.

سرکوب و استبداد سیاسی شاه جوان ایران که پس از کودتای 1332 شدت یافت و مدرنیته تحمیلی او که با انقلاب سفید سال 1341 رقم خورد بقول مهدی بازرگان جایی برای مبارزه مسالمت آمیز باقی نگذاشتند و نسلهای پس از وی را به این نتیجه رساندند که در مقابل حاکمیت سرکوب و بورژوازی وابسته تنها "نبرد مسلحانه" و انقلاب بنیان برافکن باقی مانده است. بنیان‌گذاران‌ سازمان‌ مجاهدین خلق، قبل‌ از آن‌ عضو نهضت‌ آزادی‌ ایران‌ و از شاگردان‌ طالقانی‌ و بازرگان‌ به‌ شمار می‌آمدند. "آنان‌ معتقد بودند که‌ در شرایط‌ جوّ خفقان‌ و انسداد سیاسی‌، خشونت‌ را باید با خشونت‌ پاسخ‌ داد و در برابر مشی‌ مسالمت‌آمیز و حرکت‌ قانونمند بایستی‌ مشی‌ مسلحانه‌ را در برابر رژیم‌ اتخاذ نمود". این‌ باور قبل‌ از آن‌ در آخرین‌ دادگاه‌ بازرگان‌ در سال‌ ۱۳۴۲، توسط‌ وی‌ به‌ رژیم شاه‌ هشدار داده‌ شده‌ بود: … ما آخرین‌ نفراتی‌ هستیم‌ که‌ در این‌ دادگاه‌ به‌ اتهام‌ سیاسی‌ محاکمه‌ می‌شویم‌ و اعتماد به‌ رژیم‌ داشته‌ و می‌خواستیم‌ از طریق‌ انتخابات‌ دست‌ به‌ اصلاحات‌ بزنیم‌. بعد از ما زبان‌ تفنگ‌ سخن‌ خواهد گفت‌".

از این زاویه است که بنظر من می توان رمانتیسم اروپایی را با رمانتیسم انقلابی و اندیشه های آرمان شهری مجاهدین خلق، علی شریعتی و فدائیان، که واکنشی علیه پروژه مدرنیزاسیون تحمیلی بر جامعه ایران (که با انقلاب سفید شاه رقم خورد و راه رشد بورژوازی وابسته را باز نمود) بود، مقایسه کرد. البته باید تاکید کرد که جنبش رمانتیسم اروپایی در حقیقت عکس العمل طبیعی و منطقی بودند در برابر موج کشتار و سرکوب و عواقب وحشتناک پس از انقلاب فرانسه از یکسو و تاکید بیش از حد و افراطی بر توانایی های عقلانی و منطقی بشر، که احساسات انسانی را در آن راهی نبود و معمولا نیز در اختیار نخبگان جامعه قرار داشت. همچنان که رمانتیسم انقلابی در دوره های مزبور در ایران را نیز می توان یک واکنش طبیعی در برابر انحراف پروژه مدرنیزازسیون جامعه ایران که از انقلاب مشروطه آغاز شده بود دانست.  

اما اکنون پس از حدود نیم قرن از آغاز جنبشهای رمانتیک و آرمان شهری، بنظر می رسد که بسیاری از بازماندگان و پیروان رهبران چنین جنبش هایی در آرزوها و رویاهای نوستالژیک پیشتازان و معلمان خود بسر می برند. فرخ نگهدار در مصاحبه ای با سایت اخبار روز می گوید: "در تمام طول این نیم قرن همیشه و همه جا ذهن من بیژن را رفیقی داناتر، باهوش تر و مجرب تر از خود دیده است. او شخصیتی بود بس همه جانبه تر از من و از بقیه همراهان، برای او زندگی و مبارزه عرصه ای بس گسترده تر و متنوع تر از درکی بود که من و بقیه ما در ذهن داشتیم. او در فلسفه و شعر و نقاشی و تئاتر و موسیقی و ورزش و فیلم و تاریخ زمانی تبحر داشت که هنوز به نیمه راه زندگی نرسیده بود. او توان این را داشت که عشق بورزد، همسری کند، پدری کند، شغل داشته باشد، و در عین حال خود سازی، سازمانگری و رهبری کند. این من بودم که دلم می خواست مثل بیژن باشم. همیشه دلم می خواست"   

یوسف اشکوری نیز در مصاحبه با سایت راه سبز در مورد احساس خود به علی شریعتی می گوید: زبان او برآمده از ذهن خلاق و نوآور او است و از این رو این زبان زیبا و خلاق جامه ای است بر اندام یک فرهنگ غنی و اندیشه های مهم و آگاهی های گسترده و غالبا عمیق انسانی و تاریخی و دینی و اجتماعی. بویژه حضور عمیق و گستردة اسطوره و نمادهای اساطیری ( بویژه اساطیر شرقی و ایرانی ) در ادبیات پر شور و حماسی شریعتی زبان او را از اهمیت ویژه برخوردار می کند. از این نظر می توان زبان ایرانی – دینی شریعتی را با اثر بزرگ و جاودانه فردوسی حکیم مقایسه کرد. شگفت اینکه شریعتی تلاش می کند مذهب را از آسمان به زمین بیاورد و از پیامبر و دیگر اولیای دین اسطوره زدایی کند اما در فرجام کار غالبا از همان دین و یا اولیای دین نوعی اسطوره می سازد

به سخن دیگر تاریخ جنبش های انقلابی نیم اخیر در ایران با آرمان شهری و آرزوهای اتوپیایی آغاز گردید و اکنون بسیاری از بازماندگان این جنبش ها به نوستالژی و آرزوهای نوستالژیک رسیده اند و یا با آن مشغولند.

از نوستالژی تعاریف بسیاری شده است اما تعریفی که مورد پسند من است، بازگشت به خانه ایست که دیگر وجود ندارد. همانطور که از ریشه لغوی این واژه در زبان یونان مستفاد می شود: "nostos" به معنی بازگشت به خانه است و "algia" به معنی "اشتیاق" است؛ بعبارت دیگر اشتیاق بازگشت به خانه. اما احساس نوستالژیک نسبت به یک چیز در واقع همان احساس رمانتیک و پر شور به آن چیز است که دیگر وجود خارجی ندارد ویا دورانش گذشته است. با این تفاوت که احساس رمانتیک اولیه بدلیل ارتباط نزدیک و دیالکتیکی با شرایط زمانی خود تبدیل به عمل و کنش می گردید، و احساس نوستالژیک تنها در بند احساس و رویا باقی می ماند که نه تنها موجب عمل فعال نمی شود بلکه ممکن موجب افسردگی و خمودی نیز بشود.

نیازهای نوستالژیک قطعا از وجود یک نیاز واقعی در شرایط حال خبر می دهند، اما شخص نیازمند باید بجای نگاه به گذشته و الگوه های قبلی، که شکل اسطوره ای و بعضا مقدس یافته اند، به آینده پیش رو بنگرد و بجای اسطوره سازی سعی نماید قانونمندی های تحول اجتماعی و سیاسی زمان حال خود را کشف کند. برخورد نوستالژیک با گذشته و اسطوره کردن بنیانگذاران جنبش های انقلابی، در حقیقت تاریخ این جنبش ها را در ویترینی می گذارد که فقط افتخار و حماسه از آن ساطع می شوند، بطوریکه تشعشعات آن مانع از یک نقد جدی و خجالت آور می گردد. نقدی که می تواند موجب احساس شرم ناشی از خطاهای تاریخی رهبران اسطوره ای و نوستالژیک شود. شرم و خجالتی که به نوبه خود می توانند محرک و انگیزاننده برای جبران خطاها گردند. 

اصولا ورود مقوله نوستالژی و احساسات رمانتیک به سیاست و سیاست ورزی می تواند موجب دو عکس العمل خطرناک شود، یا افسردگی و یاس و یا طغیان و شورش. شاید از این منظر نیز بتوان تاریخ سده گذشته ایران را تفسیر کرد. برخی از روشنفکران دوران مشروطه (مانند صادق هدایت) در آرزوی بازگشت افتخارات ملی و تاریخی ایران زمین بودند و تاریخ ایران قبل از اسلام را در ویترین تقدس گذاشته و در سوگ از دست دادن شکوه وعظمت آن نشسته بودند؛ و در ده های بعد، علی شریعتی در رویا و آرزوی های نوستالژیک شیعه علوی و انقلابی بسر می برد و این آرزوها را تبدیل به احساسات رمانتیک، پر شور و تحرک بخش کرده بود؛ و همزمان از نظر بنیانگذاران جنبش فدائیان و مجاهدین مبارزه مسالمت آمیز با نظام پهلوی به بن بست رسیده و تنها راه باقی مانده مبارزه مسلحانه بود، راهی که سرانجام می بایست منجر به سقوط نظام فاسد و وابسته به سرمایه داری جهانی می شد و خلقهای ایران به قدرت می رسیدند؛ تا زمینه های لازم برای تحقق جامعه بی طبقه توحیدی و یا دیکتاتوری پرولتاریا فراهم گردند.

به باور من در تمامی این جنبش ها، عناصری از تفکرات نوستالژیک نسبت به گذشته و یا احساسات رمانتیک نسبت به آینده وجود داشته اند که هر دو مانع مهمی در برابر برخورد متین و صبورانه با شرایط موجود بوده اند. صبر و متانت و برتن نکردن جامه قهرمان و پیشتاز خلق، که اراده گرایانه قصد پیاده کردن الگوی مطلوب خود را دارد، در حقیقت پادزهری است در برابر ورود نوستالژی و یا رومانتیسم به سیاست. برخورد نوستالژیک و یا رمانتیک با شرایط، از یک سو بار مسئولیت را از دوش مردم و آحاد جامعه، که نقش موثری در رقم خوردن شرایط زمانی دارند بر می دارد و از سوی دیگر شکست ها را بر دوش عوامل خارجی و مسئولیت خروج از این شرایط را صرفا بر دوش قهرمانان و پیشتازان قرار می دهد.