۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

گزارشی از یک تابستان استثنایی: جنگ های خونین و سردرگمی های سیاسی

زمانی که نسیم آزادی در بهار عربی وزیدن گرفت برای هیچکس قابل تصور نبود که این بهار بسیار زودگذر باشد و نسیم ملایم و باطراوت آن بزودی به طوفانهای داغ در یک تابستان گرم و جانکاه تبدیل گردد. در فصل تابستانی که ماه آخر آنرا می گذرانیم، آتش جنگ و خشونت در خاورمیانه شعله می کشد و هنوز پیکر جان باختگان بر زمین و ویرانه ها تعمیر نشده اند که آتش جنگ از گوشه ای دیگر از این سرزمین، سرزمین بظاهر نفرین شده، زبانه می کشد.

ملت عراق سالها پس از سقوط رژیم صدام حسین می رفت که افتان و خیزان روی آسایش و صلح ببیند که به یکباره مواجه با طوفان های سوزنده نیروهای داعش گردید. گردبادی که در اثر آن زخمها و دملهای کهنه تضاد شیعه و سنی باردیگر دهان گشودند و می رود که عراق ویرانه را کاملا متلاشی سازد.

حوادث اخیر در عراق، ظاهرا بحران سوریه را به حاشیه برده است، اما در این کشور نیز همچنان جنگ و کشتار بیداد می کنند و هر روز که از تلاش جامعه جهانی در سال 2011 برای آغاز راه صلح می گذرد، چشم اندازهای آینده صلح و آرامش، بویژه با ورود آمریکا به جنگ با داعش، تیره تر می گردند. دیگر از قیام مردم علیه دیکتاتور سوریه بشار اسد نیز خبری نیست؛ و با حضور نیروهای داعش در شمال این کشور، مردم سوریه عملا تبدیل به نظارگران حیرت زدۀ جنگِ میان اشرار در سرزمینشان شده اند.

همچنین در تابستان امسال باردیگر شاهد اوجگیری جنگ زمینی و هوایی بین حماس و ارتش اسرائیل بودیم، جنگی که اینبار محدود به راکت و حملات هوایی نماند و پس از سالها، نیروی زمینی اسرائیل نیز مرزهای زمینی نوار غزه را در هم شکست. حدت و شدت جنگ و میزان بالای کشتار فلسطینیان توسط ارتش اسرائیل بگونه ایست که بنظر می رسد بیش از هر زمانی صلح و همزیستی مسالمت آمیز در این منطقه به سرابی دور در تابستان گرم صحراهای عربی تبدیل شده اند.

در شمال افریقا و در مناطق همجوار با خاورمیانه نیز، که اتفاقا گهواره بهار عربی بودند، طوفانهای داغ تابستانی آغاز به وزیدن کرده اند، در طرابلس و بنغازی جنگ شهری در جریان است و ساکنین آنها سعی می کنند بهر طریق ممکن خود را به آنسوی دریای مدیترانه برسانند. در لیبی وضع بگونه ایست که مجلس تازه تاسیس این کشور مجبور شده است هزار چهارصد کیلومتر دورتر از پایتخت تشکیل جلسه دهد.

این تابستان اما فقط یک فصل سوزنده و جنگ زده نبود، فصل سرگردانی و سردرگمی نیز بود. فرار مردم بیگناه مناطق جنگی به کوه و بیابان و باز گشت به غار نشینی، برای نجات از دست آدمکشان داعش، عدم اطمینان اهالی غزه و یا اسرائیلیان که آیا روزشان به شب ختم خواهد شد؟ و یا اینکه همچنان در پناهگاههای زیر زمینی و یا در بیابانهای اطراف محل سکونت خود باید شب را بسر کنند؟ همه و همه سرگردانی مردم این مناطق را به نمایش می گذارند.

این سرگردانی ها اما محدود به کوه و دشت نمی شوند، به تمام معنا بیانگر سردرگمی و ره گم کردگی در فضای مه آلود و پر گرد وغباری هستند که دیگر به گامهای بعدی نیز نمی توان اطمینان کرد که سرانجام ما را به چه سوی رهنمون می شوند. حتی سرگردانی و سردرگمی از نوع سیاسی و اعتقادی که دیگر مرز بین حقیقت و باطل قابل تشخیص نیستند و مهمتر از آن، اعتماد به خود -به شخص خویش بعنوان یک انسان که تاریخ و جهان امروز را بنا نهاده است- از دست رفته است؛ سردرگمی که نتیجه مستقیم و بلافصل آن، از دست دادن قدرت تصمیم گیری و تفکر منطقی است.

چرا برخی از جوانان مسلمان تحصیل کرده در غرب به منحط ترین و عقب افتاده ترین گروههای تروریست القاعده و داعش روی می آورند؟ و چرا مردمی که ماهها در میدان تحریر در آروزی آزادی بسر کردند، خطر ظهور اخوان المسلمین را ندیدند و اکنون ظاهرا راضی از امنیتی که یک ژنرال بر قرار کرده است به خانه های خود بازگشته اند. گویی که دوران کوتاه بهار عربی یک رویا، اما با سرانجامی آشفته، بیش نبوده است.

چرا خشم و نفرت نسبت به حکومت ولایت فقیه و اسلام سیاسی حاکم بر ایران بسیاری از ما را واداشته است که عرب ستیز شویم و جنایات اسرائیل در نوار غزه را بدیده غمزه بنگریم؟ گویی که عصبانیت بیش از حد از باند خامنه ای–سپاه ما را از یک تحلیل واقعبینانه و ریشه یابی منطقیِ وقایع عاجز ساخته و همانطور که در گذشته همه چیز زیر سر انگلیسی ها بود، اکنون زیر عبای علی خامنه ای و اعوان و انصارش جمع و پنهان شده اند. و بسیاری چراهای دیگر که اگرچه برای همه آنها پاسخ جامع و کاملی نمی توان یافت اما بجرات می توان گفت که نشان از سرگردانی و ره گم کردگی مردمان ساکن این مناطق غم زده و جنگ زده دارند.

این سرگشتگی اما فقط به مردم محدود نمی شود، ظاهرا رهبران سیاسی نیز، در شرایط بسیار پیچیده کنونی، فاقد یک چشم انداز روشن و خط مشی مشخص هستند. دشمنان سابق علیه یک دشمن جدید با یکدیگر متحد می شوند، در حالیکه منافع استراتژیک متضادی دارند. سیاست های بین المللی قدرت های جهانی و طرف های درگیر نیز صرفا محدود به خاموش کردن آتش جنگ -که هردم از گوشه ای از این سرزمین پوشیده از خاکسترِ جنگ های پیشین شعله می کشد- و حل موقت اختلافات شده اند. 

درواقع رهبران و دولت های درگیر در جنگ های خاورمیانه خود را گرفتار پارادوکسی ساخته اند که در درجه اول توسط خودشان ایجاد گردیده است؛ پارادوکسی که آنان را وادار به تناقض گویی می کند. باراک اوباما در هنگام آغاز حملات هوایی اسرائیل به نوار غزه، بلافاصله و بدون تردید این حملات را تائید و حق مسلم اسرائیل در دفاع از خود می دانست؛ و اکنون با مشاهده ابعاد وسیع کشتار فلسطینیان به تلاش برای برقراری آتش بس و بازگرداندن آرامش به این منطقه برخاسته است. علی خامنه ای از روند مذاکرات اتمی ناراضی و امیدی به موفقیت آن ندارد، اما در عین حال اعلام می دارد که از تیم خود و ادامه مذاکرات پشتیبانی می نماید.   

متخصصین و روانشناسان برای سرگردانی و سردرگمی دلایل روحی و روانی بسیاری برشمرده اند، از مشکلات مربوط به تربیت های عاطفی در دوران کودکی، حسادت و حتی مشکلات جنسی. اما در رابطه با توده های مردم، بدون اینکه خواسته باشیم به جنبه های فردی و شخصی بپردازیم، می توان دلایل این سرگردانیها را در نداشتن حافظه تاریخی، خشم و کینه کور نسبت به مستبدین و حکومت های ستمگر و حتی حسادت و احساس حقارت نسبت به ملل دیگر جستجو کرد.

در زمینه روانشناسیِ سرگردانی (confusion) دکتر برایانت وِلچ (Bryant Welch) تحقیقاتی مهمی در زمینه جنبه های سیاسی و اجتماعی موضوع سرگردانی انجام داده که نتایج آن در کتابی تحت عنوان :
State of Confusion: Political Manipulation and the Assault on the American Mind
به رشته تحریر درآمده اند. وی معتقد است زمانی که امریکایی ها اعتقادات غیر منطقی را پذیرفتند و به آن عادت کردند، بتدریج فضای مه آلود و پر ابهامی در اطراف آنان ایجاد می شود که دیگر برای آنان کمتر امکان پذیر است این اعتقادات غیر منطقی را مورد بازبینی قرار دهند؛ حتی اگر نتایج واقعی و عملی چنین اعتقاداتی بسیار مصبیت بار، حتی برای کشور خودشان، باشند. وی در این رابطه به باور امریکائیان به دروغِ وجود سلاح های کشتار جمعی در عراق اشاره می کند و آنرا نمونه ای از عادت کردن به اعتقادات پوچ و بی پایه و سرگردانی در فضای مه آلودی که قدرت تصمیم گیری منطقی را از انسان می گیرد، می داند. فضایی که به اعتقاد وی آگاهانه توسط رهبران سیاسی ایجاد می شود.

وی معتقد است که اصولا ذهن انسان به سختی می تواند همزمان به دو موقعیت پیچیده از یکطرف و نامطمئن از طرف دیگر بپردازد، بویژه زمانی که این شرایط انسان را در تضاد با باورهایش که با احساس او نیز پیوند خورده اند قرار میدهند. به همین علت زمانی که مه غلیظ وهاله ای از ابهام پیرامون انسان را فراگرفت، وی قدرت تفکر منطقی را از دست می دهد و به آسانی به اعتقاداتی که توسط رهبران سیاسی و رسانه های وابسته به آنها تبلیغ می شوند چنگ می اندازد، زیرا تنها از این طریق است که می تواند تکیه گاه مطمئنی بیابد.

موضوع اصلی مورد توجه او رهبران سیاسی و اتاقهای فکر آنان که با شرایط روحی و روانی مردم بازی می کنند، می باشد. وی در کتاب خود به نمونه های فراوانی از ایجاد شرایط پر ابهام و سرگردان کننده، توسط مشاوران و استراتژیست های احزاب درگیر در انتخابات امریکا، بویژه جناحهای راست، اشاره می کند و معتقد است که این شرایط بطور آگاهانه ایجاد می شوند تا قدرت تصمیم گیری مستقل و منطقی از مردم گرفته شود، وی این وضعیت را شرایط سرگردانی (state of confusion) می نامد. در چنین شرایطی آنچه که بیش از هر چیز عمل می کند احساس و باورهای بی پایه اند و آنچه که کمتر حضور دارد، قدرت تجزیه و تحلیل منطقی می باشد.

وی با وجودی که شرایط روحی بر خاسته از احساسات انسانی، مانند حس حسادت، احساسات جنسی و حتی افکار پارانویی را شرایطی طبیعی میداند، که هر فردی ممکن است دچار آن شود و تحت تاثیر آن تصمیمات غیر منطقی بگیرد؛ اما معتقد است زمانی که از این شرایط بصورت گسترده و در سطحی وسیع استفاده شد، می تواند یک جامعه و یا بخشی از آنرا در فضایی پر ابهام و مه آلود فروبرد که سرگردانی های ناشی از آن، قدرت تفکر منطقی را از انسان می گیرد. وی در این رابطه به فرهنگ جنگ (the culture war) در امریکا که توسط رسانه ها تبلیغ و دامن زده می شد اشاره می کند و می نویسد که این فرهنگ همراه با باورهای پوچی مانند جنگ با مستبدین برای آزادی مردمان تحت سلطه، انگیزه های واقعی دخالت نظامی امریکا در عراق را پشت پرده ای از ابهام و دروغ می پوشاند.

بریانت وِلچ در ادامه تجزیه و تحلیل عوامل ایجاد کننده سرگردانی به موضوع مذهب نیز می پردازد و می نویسد که ما برای اولین بار در تاریخ آمریکا گروهی از رای دهندگان را می بینیم که با انگیزهای طبقاتی و یا نژادی رای نمی دهند، بلکه بخاطر اعتقادات مذهبی اشان پای صندوق رای می روند. وی این بخش از رای دهندگان را راست مذهبی و بنیادگرا مینامد. نویسنده مزبور علت رجوع به اعتقادات مذهبی در هنگام انتخابات و اصولا مسایل سیاسی را در این واقعیت می بیند که ذهن انسان بطور طبیعی و خودکار سعی می کند از ورود به شرایط پیچیده و نا مطمئن پرهیز نماید؛ شرایطی که اتفاقا آگاهانه توسط رهبران سیاسی و رسانه ها و از طریق پروپاگاندا ایجاد می گردند، تا بخاطر سرگردانی ناشی از آن مردم عملا چاره ای جز پناه بردن به همان باورهایی که تبلیغ می شده اند، نداشته باشند. زیرا در یک فضای پر ابهام و در میان مه غلیظ ناشی از آن مهم این است که هر چه زودتر انسان به یک چیز اطمینان بخش پناه آورد، حال مهم نیست که عواقب این پناه آوردن و انتخاب کردن چه باشد.

صحبت های اخیر خامنه ای در انتقاد از مذاکرات اتمی و ابراز ناامیدی از آن و در عین حال حمایت از تیم ایرانی مذاکره کننده حتی اگر آگاهانه و برای ایجاد شرایط پر ابهام و سرگردان کننده صورت نگرفته باشند، اما عملا طرفداران وی را دچار تناقض کرده اند. در این رابطه هفته نامه همت نیوز می نویسد: "اینکه ایشان ضمن تأیید صحبت های رئیس جمهور مبنی بر لزوم تعامل با همه دنیا، از دو استثنای آمریکا و اسرائیل نام می برند، جای هیچ شک و شبهه ای را بر جای نمی گذارد. حتی اگر در ادامه سخنرانی، از تیم مذاکره کننده حمایت شود. چه اینکه اگر بپذیریم رهبری، هم تعامل با آمریکا را نفی می کند و هم حامی تیم مذاکره کننده است، به نوعی یک پارادوکس را پذیرفته ایم"

هفته نامه مزبور با اشاره به ابهامات ایجاد شده پس از سخنان علی خامنه ای اضافه می کند: "در عالم واقع مضحک است که هم بر دوستی با شخصی خط بطلان بکشیم و هم به دنبال دوستی وی باشیم! ممکن است که برخی بگویند مذاکره با تعامل، دو مقوله جدا هستند و می توان هم مذاکره کرد و هم به دنبال تعامل نبود. در پاسخ باید گفت که اتفاقا رهبری در ادامه همین جلسه، اصل مذاکره را نیز نفی کردند: «رابطه با آمریکا و مذاکره با این کشور به جز در موارد خاصی برای جمهوری اسلامی نه تنها هیچ نفعی ندارد بلکه ضرر هم دارد و کدام عاقلی است که دنبال کار بی منفعت برود؟!»"

در واقع امر، دریک فضای پرابهام و در هنگامه سرگردانی و ندانستن، بهترین کار رجوع به همان اعتقادات ثابت و همیشگی از جمله استثنا بودن آمریکا و اسرائیل در سیاست خارجی جمهوری اسلامی است، به این معنی که با همه دول می توان وارد تعامل شد اما با امریکا و اسرائیل هرگز.

از دیگر نمونه های ایجاد فضای پر ابهام که ممکن است موجب سرگردانی بسیاری شده باشد، اعلام موجودیت حزب جدید "ندای ایرانیان" در صحنه سیاسی ایران می باشد. عیسی سحرخیز در این رابطه می نویسد: "گفته شده است که این حزب به "نسل دوم اصلاحات" تعلق دارد و با محوریت سید محمد خاتمی ( رئیس جمهور اسبق که ممنوع الخروج است و ممنوع التصویر و ممنوع البیان و ... و از همه مهمتر مورد خشم رهبر جمهوری اسلامی) در آستانه دریافت مجوز از وزارت کشور دولت روحانی است." ... برای این حزب چند شاخص دهان پرکن و مردم پسند نیز معرفی شده است که همه را خوش آید: "آرمان‌گرایی، عملگرایی، میانه‌روی، پرهیز از فرصت‌طلبی و رادیکالیسم، اخلاق‌گرایی، اصلاحات تدریجی و گام به گام، اقدامات مسالمت‌جویانه و ضدخشونت‌گرایی، محوریت عقل جمعی و خواست اکثریت جامعه، گفت‌وگو با همه جریان‌های سیاسی در چارچوب قانون و توجه به قانون اساسی".

پس از انتشار این خبر، حتی برخی از شخصیت های سیاسی اپوزیسیون در خارج کشور، قبل از اینکه اسامی سازماندهان اصلی این حزب آشکار شده باشد، اعلام موجودیت این حزب جدید را به فال نیک گرفتند و آنرا نمونه از اعتلای جامعه مدنی ایران برشمردند، که بنظر من این حمایتِ عجولانه نیز ناشی از سردرگمی و ابهامی است که بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی دچار آن شده است، که برای نجات از آن چاره ای جز پناه بردن به باورهای پوچ از جمله امکان پذیر بودن "جامعه مدنی" در ایرانِ تحت حاکمیت ولایت فقیه ندارد و ناتوان از دیدن واقعیت های پشت پرده شده است، از جمله نقش محوری صادق خرازی در این حزب، که قصد دارد با عبور از اصلاح طلبان نسل اول جوانان و بقول خودش نسل دومی ها را به صحنه بیاورد.

سرگذشت آدم در این فصل سرگردانی و سردرگمی مشابه سرگذشت آدمی ، در کتاب جزیره سرگردانی خانم سیمین دانشور، است در راه دور و درازی که با وجود ره گم کردگی باید قدم برداشت و رفت . اما کجا باید رفت وقتی که حافظه تاریخی وجود ندارد و یک دفعه سربلند می کنیم و می‌بینیم که دنبال سراب و دلقک های سیاسی هستیم که خود نیز سردرگم و سرگردانند و بازیچه قدرت های اقتصادی و سیاسی پشت پرده می باشند.


۱۳۹۳ مرداد ۲۳, پنجشنبه

حقیقت و دروغ در جمهوری اسلامی

اگرچه دو مقوله حقیقت و دروغ به ظاهر متضادِ با یکدیگرند و در فرهنگ عامه، آنچه که حقیقت دارد "راست و خوب" و آنچه که در تضاد با آن باشد "دروغ وبد" محسوب می شود، اما من بر این باورم که در نظامهای سیاسی شبیه جمهوری اسلامی حقیقت و دروغ دو روی یک سکه هستند؛ و آن چیزهایی که مقامات سیاسی و مذهبی نظام بخورد مردم می دهند، اگرچه در پوشش "حقیقت" ارائه می شوند، دروغی بیش نمی باشند. برای اثبات این ادعا نیازی به آمار و ارقام نیست، زیرا اصولا هرگونه برخورد اخلاقی و یا مرامی با مقوله حقیقت و یا هرگونه مطلق اندیشی در این زمینه، "حقیقت" ادعایی را از واقعیت های عینی دور و از محتوا تهی می نماید.

هریک از مقامات جمهوری اسلامی طوری صحبت می کنند که گویی حقیقتِ ناب تنها در نزد آنان است و بس. برای مثال، شهرداری تهران طرحی را بنام "تکریم بانوان"، و در واقع طرح تفکیک جنسیتی، در دست اجرا دارد. امام جمعه موقت تهران کاظم صدیقی از این طرح بعنوان یک "طرح انقلابی و خدا پسند" یاد می کند و علی مطهری در نامه ای به شهردار تهران این طرح را ملهم از اسلام معرفی می کند و 183 نفر از اعضای مجلس شورای اسلامی در نامه ای به شهردار تهران از آن دفاع می نمایند. از دید مقامات جمهوری اسلامی این طرح برخاسته از "حقیقتی" بنام دین اسلام است و نه تنها در شهرداری تهران، بلکه باید در همه ادارات اجرا شود. "حقیقتی" که حتی علی مطهری را، که یکی از منتقدین اصولگرایان است، به دفاع از آن بر می انگیزاند. حتی گفته می شود که محمد خاتمی نیز در یک جلسه خصوصی از این طرح دفاع کرده است (منبع:www.bultannews.com). در واقع این طرح و حمایت های از آن مشروعیت و حقانیت خود را در نزد بسیاری از مقامات جمهوری اسلامی، چه اصلاح طلب و چه اصولگرا، فقط از "حقیقتی" بنام شرایع اسلام می گیرد و برای آن هیچ زمینه اجتماعی و یا سیاسی نمی توان یافت؛ که اگر چنین بود، اصلاح طلبان و یا منتقدین اصولگرایان به حمایت از آن بر نمی خاستند.

یکی از "مدرسین" حوزه و دانشگاه و "کارشناس" امور خانواده، طاهره همیز، در مصاحبه ای با خبرگزاری دانشجو (مربوط به بسیج) می گوید: "بخشی از دانش پزشکی ما از تفکر فمنیست‌های اروپائی و آمریکایی آمده است". وی معتقد است که "ما از فاطمه زهرا (دختر محمد بن عبدالله) که دانا تر نیستیم"، وی بچه های خود را شیر به شیر می کرد (پشت سر هم بچه می آورد) و مشکلی هم از نظر سلامتی نداشت، و چون از "معصوم کار خطایی سر نمی زند" بهتر است زنان ما بجای تبعیت از نظر متخصصین در امور زنان و کنترل خانواده، از الگوی فاطمه زهرا پیروی کنند! اینگونه ابراز عقیده، که گویی حقیقت مطلق از آن اسلام و معصومین آن است، نمونه دیگری از اشاعه دروغ و نادانی در قالب یک "حقیقت" ایدئولوژیک شده و پوشالی است، که هیچ زمینه علمی و واقعی ندارد و حقانیت خود را صرفا از اعتقادات دینی و سنت خانواده پیامبر اسلام در هزار و چهارصد سال پیش می گیرد.

به سخن دیگر، در چهارچوب تفکرات دینی و ایدئولوژیک، منشاء حقیقت در خود دین و ایدئولوژی و یا رفتار رهبران آن نهفته است، و بنابراین برای اثبات آن نیازی به شواهد عینی و تجربی نیست. در عالَم واقع اما، مقوله و مفهوم "حقیقت" در پیوند مستقیم با پدیده های عینی قرار دارد و به آنها وابسته می باشد. که البته به علت متغیر بودن طبیعت و برداشت های متفاوت از دنیای خارج از ذهن و احساس، این مقوله همواره گریزان از تسلط وکنترل کامل بشر بوده است. مقوله ای که اتفاقا کوشش اصلی بشریت، در زمینه های علم و فلسفه، بر یافتن آن تمرکز داشته است.  

اما نیاز انسان به یک لنگرگاه اعتقادیِ با ثبات، بسیاری از فلاسفه، بویژه الاهیون، را واداشت که به جستجوی حقیقت بر خیزند؛ و همانطور که می دانیم، این تلاش تا قبل از دوران مدرن، معمولا منتهی به فلسفه و اعتقادت دینیِ مطلقگرا و مدعی حقایقِ تردید ناپذیر می گردید. پس از اعلام مرگ خدا، و در واقع اعلام دروغ بودن حقیقتِ مطلق، از سوی فردریش نیچه و با آغاز دوران پست مدرن، خط بطلانی بر مطلق اندیشی در زمینه حقیقت کشیده می شود و نسبی گرایی و اعتقاد به وجود حقایق گوناگون و حتی متضاد سرلوحه افکار فلسفی این دوران می گردد.    

از این زاویه شاید بتوان گفت که تاریخ بشر، تاریخ جنگ بین "حقیقت مطلق" و تحت کنترل مدعیان آن از یکسو، و حقیقت نسبی و گریزان از کنترل بشر از سوی دیگر، بوده است. تاریخ اما نشان می دهد که از هر دو این نحوه نگرش به مقوله حقیقت سواستفاده های فراوانی نیز شده است. آنزمان که مدعیانِ در اختیار داشتن حقیقتِ مطلق دست بالا را داشتند، برای مثال در دوران قرون وسطی و در دوران حاکمیت خلفای اسلام- و در همین زمانه خودمان که ولایت مطلقه فقیه بر ایران حکومت می کند- از حقیقتِ مطلق بعنوان تنها مبانیِ تعیین و تحمیل معیارهای اخلاقی استفاده می شد، و همچنان نیز می شود. در نقطه مقابل اما، در اواخر دوران مدرن در اروپا و در دهه های آغازین قرن بیستم صلیب ها، بعنوان سمبل اخلاقیات و ارزشهای مطلق مسیحی، شکسته می شوند؛ حقایقِ به اصطلاح مطلق زیر پا گذاشته، و جامعه بشری با جنگل و قوانین آن مقایسه می گردد. در واقع، هم از ادعای در اختیار داشتن حقیقت مطلق و هم اصولا از نفی هر گونه حقیقتی، برای ترویج دروغ و آگاهی های کاذب استفاده می شود و در عمل، ایندو وسیله ای می گردند برای تحمیق و بهره کشی از مردم و یا اعلام جنگ با ملل و نژاد های دیگر. یکی به بهانه در دست داشتن حقیقت مطلق می خواهد به زور مردم را به بهشت موعود هدایت کند ودیگری با نفی حقیقت و ارزشهای اخلاقی قصد پیاده کردن قانون جنگل در روابط اجتماعی و به پندار خود حذف نژادهای پست تر را دارد. که اگر خوب دقت کنیم این دو نحوه برخورد با مقوله حقیقت، دو روی یک سکه استفاده اخلاقی و یا سیاسی از این مقوله می باشد. به سخن دیگر، هم مطلق اندیشان و هم نسبی گرایان از آن یک استفاده ابزاری می کنند و به مقوله حقیقت ابعاد اخلاقی و ایدئولوژیک می بخشند.

بر خلاف نظر برخی از منتقدین نیچه که افکار فلسفی وی را پیش زمینه نژاد پرستی و ناسیونالیسم افراطی در اروپای آغاز قرن بیستم می پندارند، نیچه در نوشته کوتاهی تحت عنوان "در باب حقیقت و دروغ، به مفهومی غیر اخلاقی"، انتقاد اصلی و پایه ای خود به مطلق اندیشی و اخلاقیات مسیحی را بیشتر و در درجه نخست متوجه کوشش فلاسفه و علمای مسیحی به اخلاقی کردن مقوله حقیقت و اضافه کردن ابعاد مرامی به آن می نماید ونه اساسا نفی هر گونه حقیقتی؛ زمانی که آنان با استفاده از استدلال و منطقِ خود ابتدا سعی می کنند آنچه را که می گویند بعنوان یک حقیقتِ مطلق جا بزنند و سپس ابعاد اخلاقی و مرامی نیز به آن اضافه نمایند. وی معتقد بود، که اگر ما یک عقیده ای را حقیقت می پنداریم، نه به این علت است که آن عقیده نماد واقعی حقیقت است، بلکه به این خاطر می باشد که ما چیزی غیر از آنچه که می بینیم و یا احساس می کنیم نمی توانیم ببینیم و یا احساس نماییم. بعبارت دیگر، نیچه می گفت که حقیقت پنداشتن یک چیز، ضرورتی است که ما بدون آن نمی توانیم به زندگی ادامه دهیم. در عین حال اما وی هشدار می دهد که اگر ما تصوری غیر از این از حقیقت داشته باشیم، و آنرا مترادف خوب ویا مطلق بپنداریم، آنرا تبدیل به یک دروغ کرده ایم.

با وجودی که نقد اصلی نیچه فقط به فرایند اخلاقی و مرامی کردن مقوله حقیقت توسط فلاسفه ماقبل خود بود و اتفاقا وی پذیرش حقیقت را ضرورتی برای ادامه زندگی می دانسته است؛ اما این نقدِ نیچه از مقوله حقیقت، در دورانهای پسا مدرن عملا به نفی حقیقت منتهی می گردد؛ به این معنی که بسیاری از فلاسفه پست مدرن اعلام می کنند که اساسا حقیقتی وجود ندارد و همه چیز نسبی است. اما غافل از اینکه، همین ابراز نظر که "هیچ حقیقتی وجود ندارد و هم چیز نسبی است" خود اعلام وجود حقیقت مطلق جدیدی بنام "نسبیت" است، که اتفاقا نیچه با این مطلق اندیشی و حکم های جهان شمول مخالف بود.

یکی از دست آوردهای پست مدرنیته حذف خدا از عرصه مناسبات انسانی و خط بطلان بر حقایق مطلق بود، و دست آورد دیگر اعلام نسبیت های اخلاقی و فرهنگی. اما بنظر من مهمترین ثمره و پیام این دوران همانا پرهیز از اخلاقی و مرامی کردن مقوله "حقیقت" است. حتی امانیسم و اصالت انسان، که یکی از مهمترین یافته های انسان در عصر جدید است، حقیقتی است که از شناخت انسان از خود، تاریخ و حیات اجتماعی اش حاصل گشته است. این حقیقت اما، همانطور که نیچه می نویسد، حقیقتی است که ما بر مبنای ضرورت، بطور اجتناب ناپذیر، و برای نجات انسان از نابودی اش بدست خود، پذیرفته ایم. همانطور که هر موجود زنده ای، در کادری که می فهمد و حس می کند، برای خود اصالت قائل است و برای حفظ و بقای آن می کوشد. به این اعتبار، این حقیقت نباید آلوده به اخلاقیات و مرامها و فرهنگ های مختلف شود، که اگر چنین گردد، آنگاه هر فرهنگ و ملتی از آن تفسیر خود را خواهد داشت و آنرا به دروغ جدیدی مبدل خواهد نمود.

اعلامیه جهانی حقوق بشر، همانطور که از نام آن برمیآید، حقوقی است که باید هر انسانی، مستقل از رنگ نژاد و فرهنگ از آن برخوردار باشد. در معاهده بین المللی حقوق شهروندی و سیاسی (ICCPR) و میثاق بین المللی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی (ICESCR)نیز بر حقوق کار، اجتماعی-فرهنگی و حقوق شهروندی تاکید شده، که بدلیل حمایت اکثریت غالب اعضای سازمان ملل از آنها، لازم الاجرا نیز می باشند. این حقوق، بمانند هر حقی که توسط یک دادگاهِ قانونی الزام آور می شود، بر مبنای ضرورت های زمان و برای کمک به بشریت، بدون هیچ پیشوند و پسوند اخلاقی و مرامی تصویب گردیده اند. بعبارت دیگر اعلامیه جهانی حقوق بشر و معاهدات بعدی آن حقایقی هستند که بشریت با علمِ به خود، بعنوان یک انسان، و با خودآگاهی تاریخی نسبت به گذشته خویش، به آنها دست یافته است؛ بسان ضرورتی که نیچه از آن صحبت می کند، ضرورتی برای نجات بشریت از اخلاقیات، ادیان و ایدئولوژیهای من در آوردی، که هریک انسان را یا بنده خدا ویا برده جبر تاریخ می خواهند.

حقوق بشر اسلامی، که اولین جایزه آن توسط ستاد حقوق بشر جمهوری اسلامی به رئیس یک بیمارستان در غزه تعلق گرفت، از نمونه های اخیر استفاده های سیاسی و اخلاقی از حقوق بشر، که اتفاقا نسبت به اخلاق و فرهنگهای مختلف خنثی است، می باشد. در بیانیه این ستاد، هنگام اعطای این جایزه آمده است، که "آنچه به نام حقوق بشر امروز در اسناد (اعلامیه جهانی حقوق بشر) منعکس است، عمدتا با نادیده گرفتن کامل سایر تمدن ها و به خصوص عقلانیت اسلامی و صرفا بر مبنای سکولار- لیبرال مورد نظر دول غربی تدوین شده و از آن تاسف بارتر این که با تمام توان درصدد تحمیل خود بر سایر ملت ها است. این امر جنایتی در حق تمدن بشری است، زیرا تمدن بشری همواره از تنوع بهره برده است "!

اصول مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر اما کاملا خلاف این ادعا را ثابت می کنند و نشان میدهند که اتفاقا این بیانیه، بیان حقیقتی بنام بشریت است و مبانی آن منتج از خود آگاهی تاریخی انسان است و پاسخی می باشند به ضرورت حفاظت از امنیت و بقای نسل انسان، بدون هیچ پیش فرض اخلاقی و فرهنگی و نژادی، همانطور که در ماده اول و دوم این بیانیه آمده است:

"تمام ابنای بشر آزاد زاده شده و در حرمت و حقوق با هم برابرند. عقلانیت و وجدان به آنها ارزانی شده و لازم است تا با یکدیگر برادرانه رفتار کنند”.
"همه انسانها بی هیچ تمایزی از هر سان که باشند، اعم از نژاد، رنگ، جنسیت، زبان، مذهب، عقاید سیاسی یا هر عقیده ی دیگری، خاستگاه اجتماعی و ملی، [وضعیت] دارایی، [محل] تولد یا در هر جایگاهی که باشند، سزاوار تمامی حقوق و آزادیهای مطرح در این «اعلامیه»اند. به علاوه، میان انسانها بر اساس جایگاه سیاسی، قلمروقضایی و وضعیت بین‌المللی مملکت یا سرزمینی که فرد به آن متعلق است، فارغ از اینکه سرزمین وی مستقل، تحت قیمومت، غیرخودمختار یا تحت هرگونه محدودیت در حق حاکمیت خود باشد، هیچ تمایزی وجود ندارد."

سخنان تند حسن روحانی در پاسخ به منتقدان مذاکرات اتمی، که "به جهنم که از مذاکره می ترسید"، اگرچه بیان دیگری از اوج گیری و تشدید تضاد بین دولت روحانی و اصولگرایانِ است؛ بطوریکه بلافاصله پس از سخنان وی، رهبر جمهوری اسلامی بطور تلویحی عدم رضایت خود را از روند مذاکرات نشان داد و ادامه آنرا صرفا برای اتمام حجت که آمریکا همچنان دشمن جمهوری اسلامی است مفید دانست. اما سخنان اخیر حسن روحانی و بکار گیری واژه های دینی مانند: "بروید به جهنم"، که برای اصولگرایان یک بار اخلاقی دارد، بیان دیگری نیز از تلاش همیشگی مقامات جمهوری اسلامی مبنی بر اخلاقی کردن یک حقیقت می باشد. آغاز این دور جدید از مذاکرات اتمی، پس از آغاز کار دولت حسن روحانی، در واقع یک ضرورت اجتناب ناپذیر برای رهایی از فشار سهمگین تحریم ها بود. اما جمهوری اسلامی مثل همیشه، همانطور که مجبور شد قطعنامه 598 شورای امنیت را بپذیرد و به جنگ با عراق پایان دهد، اما برای توجیه و رضایت نیروهای خود به آن ابعاد دینی و اخلاقی بخشید؛ اکنون نیز سعی می کند که ضرورت ادامه مذاکرات و پذیرش شرایط کشورهای 1+5 مبنی بر توقف غنی سازی را تبدیل به یک چماق ایدئولوژیک کند و آنرا حتی بر سر نیروهای درونی خویش که ناراضی از روند مذاکرات هستند بکوبد.

۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه

دخالت های بشر دوستانه بهانه ای برای جنگ


در روزها و هفته های اخیر، که گویی شعله های آتش جنگ در اقصا نقاط جهان رو به خاموشی ندارند، در جستجوی پاسخی برای این سوال همیشگی که چگونه جنگ می تواند توجیه پذیر باشد؟ و آیا اساسا می توان از مشروعیت جنگ صحبت کرد؟ با کتابی از جیان برینکموند (Jean Bricmod) که تحت عنوان "دخالت های بشر دوستانه، حقوق بشر بهانه ای برای جنگ" به هلندی ترجمه شده است آشنا شدم.

برینکموند که در اصل یک پروفسور فیزیک تئوریک است، همانند نوام چامسکی یک از منتقدین جدی امپریالیسم غربی می باشد. وی در عنوان کتاب خود از گزاره امپریالیسم بشری (humanitair imperialisme) استفاده می کند، به این معنی که: غرب می پندارد که "ارزشهای جهانی شده آنان"، از جمله حقوق بشر و دمکراسی، این حق را به آنها می دهند که در همه جای این جهان دخالت کنند؛ حتی اگر لازم باشد از طریق نظامی. وی این نوع از دخالت های نظامی را "میلیتاریزم بشری" می نامد و معتقد است که این ایده که حقوق جهان شمول بشر به کشورهای غربی این اجازه را می دهد که در کشورهای دیگر دخالت کنند اکنون آن اندازه عادی و پذیرفته شده است که حتی نیروهای چپ را نیز به خود آلوده ساخته است.

در سال 1945 سازمان ملل متحد بر مبنای تجربیات حاصله از دو جنگ جهانی اول و دوم، ودر درجه نخست برای ممانعت از بروز جنگهای بعدی و ضمانت از صلح جهانی تشکیل می گردد. این مسئولیت اما جز از طریق احترام به مرزهای شناخته شده و رعایت حق حاکمیت ملی کشورها غیر قابل اجرا نبود؛ حاکمیتی که اتفاقا در جنگهای جهانی اول و دوم بکرات نقض گردید و این نقض زمینه ساز دشمنی ها و جنگهای خانمان برانداز شد.

اما به موازات سیاست سازمان ملل متحد، مبنی بر احترام به مرزهای شناخته شده و حمایت از حق حاکمیت ملی، سیاست دیگری نیز توسط پیروز اصلی جنگ جهانی دوم، ایالات متحده امریکا، تدوین میگردد که بنظر نگارنده همواره در تضاد و تعارض با حق حاکمیت ملی کشورها قرار داشته است. ایالات متحده امریکا، بویژه، با آغاز جنگ سرد، با این اعتقاد که حقوق بشر روح و جان مایه اصلی سیاست خارجی امریکا را باید تشکیل دهد، سعی می کند از طریق حمایت های مالی و گاه دخالت های نظامی-سیاسی حکومت های منطقه ای قدرتمندی در برابر نفوذ کمونیسم روسی ایجاد نماید، تا به پندار خویش از حقوق بشر و دمکراسی در برابر کمونیسم دفاع کند.

برینکموند در کتاب خود از کشورهایی مانند فیلیپین، ویتنام، لبنان و اندونزی در دهه پنجاه میلادی و برزیل، بولیوی، شیلی و ایران در دهه شصت؛ جامایکا، استرالیا و پرتقال در دهه هفتاد؛ پاناما، نیکاراگوئا و هایتی در دهه هشتاد؛ روسیه، مغولستان و بوسنی در دهه نود؛ افغانستان، یوگسلاوی، بولیوی، اسلاوکی، عراق و اوکرائین در دهه اول قرن بیستم نام می برد که امریکا بدون هیچگونه تردیدی دست به دخالت در سرنوشت این کشورها زده  است و با هدایت انتخابات داخلی آنها سعی نموده کاندید مورد حمایت خود را به قدرت برساند.

بدون شک می توان گفت که این دخالت ها نه تنها دمکراسی و حقوق بشر را برای این کشورها به ارمغان نیاورده بلکه موجب شده اند که مستقیم و غیر مستقیم جان میلیونها انسان از دست برود و بسیاری از شانس های پیشرفت و ترقی این ملل نابود گردند؛ و بدنبال آن موجی از نا امیدی و نفرت به غرب و بویژه امریکا سراسر این کشورها را در بر گیرد.

برینکموند در کتاب خود روی نکته ای مهم انگشت می گذارد که جا دارد آنرا مستقیم بیاورم. وی می نویسد: بهانه حمایت و ترویج حقوق بشر برای دخالت های سیاسی و نظامی در کشورهای دیگر نباید ما را به اشتباه بیندازد که دخالت های نظامی دهه های اخیر ماهیتا با دخالت های نظامی و جنگهای خونین دوران استعمار تفاوتی کرده اند. ما باید خود را از این پندار واهی رها سازیم که ارتش فرانسه که در گذشته های نه چندان دور در الجزایر جنایت های جنگی بیشماری مرتکب شده ماهیتا عوض شده و اکنون تبدیل به سپاه صلح و حقوق بشر گشته است. این واقعیت در مورد عملکرد ارتش بلژیک در کنگو، ارتش پرتقال در آنگولا و موزامبیک و ارتش ایالات متحده در ویتنام و امریکای لاتین نیز صادق است.

دخالت های نظامی امریکا در افغانستان و عراق ، به بهانه آزادی و پیشبرد دمکراسی در این کشورها چگونه می تواند توجیه پذیر باشد در حالیکه غرب از کشورهای دیگری که امروزه سمبل تبعیض نژادی (از جمله اسرائیل) و نقض حقوق بشر و آشیانه شر و تروریسم (از جمله عربستان و پاکستان) هستند حمایت های اقتصادی و نظامی ( با فروش تسلیحات) بعمل می آورد. در یک کلام، وی می پرسد چگونه می توان به بشریت از طریق جنگ کمک کرد؛ و آیا اصولا می توان در این حقیقت شک نمود که دو واژه انسانیت و جنگ همواره در قطب مخالف یکدیگر قرار داشته و دارند؟

واقعیت این است که سیاست حفظ حاکمیت ملی کشورها که یکی از دلایل اصلی شکلگیری سازمان ملل متحد بود، اکنون بواسطه حضور بلامنازع غرب، پس از پایان جنگ سرد و هژمونی پندار برخورداری از حق دخالت در کشورهای دیگر، بدلیل قائل بودن حق مالکیت بر اصول جهان شمول دمکراسی و حقوق بشر، از کارایی افتاده است.

شورای امنیت سازمان ملل متحد مطابق ماده واحده 39 این سازمان تنها نهاد بین المللی و قانونی است که می تواند تعیین و اعلام نماید که در نقطه ای از جهان عوامل تهدید کننده علیه صلح و امنیت جهانی وجود دارند و می تواند در صورت لزوم در این مورد قطعنامه ای صادر کند. اگرچه بر مبنای این ماده واحده همواره از شورای امنیت انتظار می رفته است که تمرکز بحثهای خود را بحرانها و تهدید های که متوجه عموم بشریت هستند قرار دهد و ضامن حاکمیت ملی و احترام به مرزهای شناخته شده باشد، اما در عمل این ماده واحده نیز در زیر مجموعه سیاست های غرب بویژه امریکا مبنی بر حق دخالت در کشورهای دیگر، به بهانه حقوق بشر و دمکراسی، قرار گرفته است.

البته باید اذعان کردکه بین حق حاکمیت ملی از یکسو یا حق دخالت در کشورهای دیگر بدلیل نقض حقوق بشر از سوی دیگر یک پارادوکس جدی وجود دارد، بطوری که انتخاب یکی از این سیاست ها، موضوعی بسیار پیچیده، بحث آور و تصمیم گیری در باره آن همواره با مشکل روبرو بوده است. البته بنظر می رسد که قدرت های غرب، بویژه امریکا، هیچگاه بر سر دو راهی حق حاکمیت ملی و یا حقوق بشر (که نقض آن می تواند دلیلی بر دخالت در کشورهای دیگر باشد) شک و تردیدی بخود راه نداده اند و از طریق شورای امنیت، و یا مستقل از آن، دست به دخالت های نظامی در کشورهای دیگر زده اند. دخالت نظامی در عراق یکی از چنین نمونه هایی است که آمریکا و انگلیس به بهانه در خطر قرارگرفتن صلح و امنیت جهانی و نقض حقوق بشر (در رابطه کشتار کردهای عراق توسط دولت صدام حسین) حق حاکمیت ملی این کشور را نقض کردند.

اگرچه آمریکا و یا بعضی از دول غربی (که سوابق استعمارگری داشتند) در گذشته نیز به بهانه های مختلف حق حاکمیت ملی کشورها را نقض کرده اند، اما بنظر می رسد که در دوران آغازین تنش بین المللی با عرا ق اینگونه دخالت ها از طریق قطعنامه های شورای امنیت جنبه حقوقی و قانونی نیز بخود می گیرند و دولت عراق مطابق قطعنامه های شورای امنیت موظف می شود که بدون درنگ به نیروهای بین المللی صلح و امنیت جهانی اجازه ورود به کشورش را بدهد.

واضح است که حقوق بشر، دمکراسی و حق حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش اصولی جهان شمول هستند و همانطور که در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است، همه انسانها، مستقل از نژاد، طبقه، فرهنگ و اعتقادات مذهبی و فلسفی که به آن تعلق دارند مشمول آن می شوند، اما قرار نیست که این اصول بعنوان یک فرهنگ جدید جهانی جایگزین فرهنگها و هنجارهای اجتماعی ملل مختلف شوند. تدوین این اصول توسط کشورهای غربی نیز قطعا دلیلی برای ادعای مالکیت بر آنها نمی تواند باشد. همچنین تطابق و هماهنگی نسبی نظامهای سیاسی و اجتماعی غرب با اصول جهانی حقوق بشر نیز نمی تواند دلیلی بر الگو شدن قوانین اساسی و قراردادهای اجتماعی دول غربی برای سایر ملل باشد و مهمتر از آن، این اصول نمی توانند مورد استفاده قدرت های جهانی برای دخالت در کشورها برای پیش برد مقاصد سیاسی و اقتصادی اشان قرار گیرند.

در حقیقت باید گفت که محصول اصلی پدیده جهانی شدن، همانا انسان جهانی است و نه یک فرهنگ و یا الگو و نظم خاص اجتماعی و سیاسی. حاکمیت ملی نیز در جهان امروز، بدلیل پیوند خوردن سرنوشت انسانها با یکدیگر، مستقل از ملت و فرهنگ خود، ابعاد بسیار گسترده تر از گذشته پیدا کرده و پا فراتر از مرزهای جغرافیایی گذاشته است، که بهتر است آنرا حاکمیت انسان جهانی شده بنامیم. واژه مردم و ملت نیز بدلیل تداخلهای فرهنگی و شکسته شدن مرزهای سنتی، بتدریج در حال تحول و تغییر به یک مفهوم انتزاعی است، که می تواند متاثر از یک ایدئولوژی خاص (مذهبی و یا نژادی) تبدیل به یک خود آگاهی کاذب برای مردم یک کشور گردد. خود آگاهی کاذبی که به نوبه خود می تواند زمینه ساز جنگهای منطقه ای باشد؛ و یا یک دولت از آن برای توجیه دخالت های نظامی سو استفاده کند.

در واقع امپریالیسم ویا میلیتاریسم انسانی، همانطور که جیان برینکموند از این گزاره ها استفاده می کند، نوعی ایدئولوژی و آگاهی کاذبی است که امریکا و برخی از دولت های غربی با اتکا بر آن حق دخالت در امور کشورهای دیگر را برای خود قائل شده اند. حقوق بشر و دمکراسی که این قدرت ها به بهانه آن دست به لشکر کشی می زنند، دورغ سیاسی بزرگی است که بمانند اسب تراوا مورد استفاده قرار می گیرد.

سازمان ملل و واحدهای آن از شورای حقوق بشر، مجمع حمایت از پناهندگان تا شورای امنیت، در نظم موجود جهانی، عملا تبدیل به نهادهای درمان کننده زخمها و جراحت های جنگی، و کمک رسان به آوارگان و پناهنگان شده اند؛ و نقش جدی و فعالی در پیش گیری از عوامل ایجاد کننده این مصائب بشری نمی توانند بازی کنند. در حقیقت واحد های کمکی هستند که پس از هر جنگی به کمک جنگ زدگان می شتابند. قدرت بزرگ جهانی نیز نشان داده اند که بدلیل تفسیر های دلبخواه از حقق بشر، دمکراسی و حق حاکمیت ملی نه تنها صلاحیت برقراری نظم و صلح جهانی را ندارند بلکه خود یکی از عوامل اصلی شعله ور شدن جنگ و تنشهای بین المللی و منطقه ای شده اند.

سازمان ملل متحد و شورای امنیت برای تاثیر گذاری جدی و فعال بر تحولات جهانی می بایست بطور اساسی و بنیادی متحول شوند و به قول معروف پوسته بیندازند. اگر پس از پایان جنگ جهانی دوم، حق حاکمیت ملی نقطه عزیمت مهمی برای تشکیل سازمان ملل بود، و در دوران جنگ سرد از حقوق بشر عمدتا وجه سیاسی آن منظور می شد، اکنون اما می بایست حق حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش، مستقل از فرهنگ، ملیت ونژاد، مبنای تصمیم گیری و سیاست گذاری سازمان ملل و شورای امنیت شود. با حقوق بشر نیز نباید سیاسی و گزینشی برخورد کرد و شورای امنیت همان اندازه باید نسبت به اختلافات طبقاتی، فقر و عقب افتادگی حساسیت نشان دهد، و در مورد آن قطعنانه صادر نماید، که به نقض آزادی های سیاسی و یا حق حاکمیت ملی حساسیت نشان داده و میدهد.

در واقع شورای امنیت سازمان ملل بجای تلاش برای ضمانت صلح بر مبنای حق حاکمیت ملی، می بایست تبدیل به شورای حقوقی و قانونی برای ضمانت حق حاکمیت بشر بر سرنوشت خویش گردد و از اصول و مبانی مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر، بعنوان ابزاری حقوقی و الزام آور استفاده نماید، تا صرفا یک ابزار سیاسی و عامل فشار.