۱۳۹۳ بهمن ۵, یکشنبه

قربانی، روی پنهان آزادی و مسئولیت پذیری

  انسانها آزادی و آزادی بیان را مطالبه می کنند برای جبران "آزادی فکر"، که بندرت مورد استفاده قرار می دهند.
                                                                                                                                          کی یر کگارد

پس از گذشت چند هفته از حمله تروریستی به دفتر مجله شارلی ابدو، بحث و مناظره پیرامون این واقعه همچنان ادامه دارد. تداوم، جدیت مناظرات و تقابل افکار در رابطه با موضوعاتی مانند آزادی، آزادی بیان، احترام به عقاید دیگران و مسئولیت های اجتماعی بحدی است که گویی باید متاسفانه این حوادث ناگوار و وحشتناک اتفاق بیفتند تا  آدمیان را از خواب خرگوشی بیدار کنند، تا انسان را وادارند با مسئولیت بیشتری به پیامد انتخابهایی که حق طبیعی خود می دانسته بنگرد، تا وادار شود از دنیای خود ساخته خویش پا به بیرون گذارد؛ و برای چندین و چندمین بار بخود آید که آزادی کالا و محصولی مفت به چنگ آمده نیست، بلکه سرمایه ایست پر ارزش و مسئولیت آور؛ و نیز به او یادآوری شود که آزادی فقط در آزادی بیان خلاصه نمیشود، روح و جان آن همانا آزادی فکر و اندیشه است و هدف آن قبل از هر چیز آزاد کردن خود انسان می باشد، که بسیار مسئولیت آور است.

اما آنچه بیش از هر چیز مورد توجه این بحث ها و مناظرات بوده، نه خود مقوله آزادی بلکه مسئولیت های ناشی از از آن و پیامد و اثرات نشر آزادانه عقاید در عرصه های اجتماعی و فرهنگی، بویژه در جوامع چند فرهنگی می باشد. به این معنی که آزادی بیان و نشرعقاید نامحدود نیستند و نباید موجب توهین و رنجش دیگران گردند. و همچنین، به این مفهوم که آزادی را باید با دستگاه سنجشی دیگری که مستقل از آن است، مورد ارزیابی قرار داد و حد و حدود آنرا تعیین نمود. دستگاه ارزشی که مقولاتی مانند مسئولیت و احترام به عقاید دیگران را در مرکز توجه خود قرار میدهد.

همانطور که در بسیاری از مناظرات دیده شده است مسیر چنین بحث هایی عملا به رو دررویی دو سیستم فکری و بعضا ایدئولوژیکی منتهی می گردد. از یک سو عقیده ای که آزادی را گرانبها ترین گوهر می پندارد و آنرا معیار سنجش همه هنجارها و ارزشهای دیگر می شمارد؛ و از سوی دیگر، عقیده ای که بر مسئولیت و تعهد انسان، احترام به عقاید دیگران و بطور کلی وظائف و اهدافی که انسانها به اعتبار دین و فرهنگ خود برای زندگی خویش تنظیم نموده اند تاکید دارد؛ و معتقد است که آزادی پدیده ای خود ساخته انسان است، در حالیکه، تعهد و مسئولیت را در نهایت پدیده ای خدا ساخته و الزام آور از سوی نیروی خارج از وجود انسان می پندارد. مناظرات و بحثهایی که یاد آور جنگ و تنش دائمی بین انسان و خدا در طول تاریخ بشر هستند. 

ژان پل سارتر یکی از برجسته ترین فیلسوفان قرن بیستم و مهمترین نظریه پرداز فلسفه اگزیستانسیالیسم است که به دو مقوله "آزادی" و "مسئولیت" توجه ای ویژه دارد، و آنها را در مرکز فلسفه اصالت وجود قرار می دهد. در نزد سارتر، در حقیقت، دو مقوله "آزادی" و "مسئولیت" دو وجه فلسفه اصالت وجود او را به نمایش می گذارند.

وی معقد است که وجود و حیات انسان یک فرایند دینامیک است که در آن فردِ انسان خود را بواسطه انتخابها و اعمالش تعریف می کند و می سازد؛ زیرا به او در هنگام تولد هیچ ذات، جوهر و معنایی از پیش تعیین شده القا نشده است. به سخن دیگر وی اعلام می دارد که وجود انسان (بعنوان یک پدیده پویا) بر ذات (و معنای) او تقدم دارد، ذات و معنایی که در پروسه انتخابهای او شکل می گیرند.

سارتر با این اعتقاد که وجود "خدا" برابر و این همانِ "معنای زندگی" است، که انسان در جستجوهای خود به آن دست یافته است، می گوید بهتر و چاره سازتر است اگر ما بنا را بر پوچی حیات و زندگی بگذاریم و خود در پی معنا بخشیدن به آن برآییم. سرنوشت محتوم ما همانا آزادی و مسئولیت فردی در معنا بخشیدن به زندگی است؛ و در این رابطه هیچ وسیله ای و یا راهنمایی به ما ارزانی نگردیده است، و بنابراین کاملا آزادیم که چگونه خود را بسازیم و خود را تعریف نماییم.

از این منظر است که بار سنگین مسئولیت ناشی از آزادی بر دوش انسان قرار می گیرد. به قول سارتر ما "محکوم به آزادی" هستیم. محکومیتی که با وجود ما پیوند ارگانیک دارد و در حقیقت عین وجود ما شده است. محکومیت به انتخاب، که در نهایت من و فقط من مسئول آن هستم، محکومیت و مسئولیتی که بسیار سخت و درد آور می باشد. زیرا در این راه باید همواره با همنوعان و هموندان خود، که آنان نیز محکوم چنین سرنوشتی هستند و می خواهند آزادانه معانی و چشم اندازهای دیگری برای خود تعریف نمایند کنش و واکنش داشته باشد. از نظر سارتر دشوار بودن این سرنوشت در این واقعیت است که هر فردی سعی می کند در مسیر زندگی خویش و در راستای دست یابی به اهداف خود دیگران را وسیله قرار دهد و او را تبدیل به شیئ مورد نظر خود نماید.

اما این دشوار بودن از نظر سارتر به این معنی نیست که ما خود را شیئی بی مسئولیت و در بند جبر حاکم بر جهان هستی (entirely deterministic) بپنداریم، و بنابراین این واقعیت انکار ناپذیر را  نادیده بگیریم که ما آزاد هستیم تا جورِ دیگری باشیم. سخت بودن این راه به این معنی نیست که این حقیقت را در نیز نظر نگیریم که آزادی و مسئولیتِ ناشی از آن بدون استفاده از پدیده های محیط پیرامون، حتی همنوعان خود، امکان پذیر نیست؛ و همچنین به این معنی نمی باشد که چشمان خود را در برابر این حقیقت ببندیم که آزادی یک نفر می تواند آزادی یک نفر دیگر را محدود نماید.

در چهارچوب این تفکر، در حقیقت محدوده آزادی را فقط خود آزادی می تواند تعیین کند و برای آن حد و مرز مشخص نماید. دامنه های آزادی یک فرد برای ابراز عقیده و بیان را باید آزادی دیگران تعیین کنند. پارادوکسی که بقول سارتر زندگی انسانها را می تواند بسیار دشوار و حتی تبدیل به جهنم کند. جهنمی که زمانی که از بیرون به آن نگاه می کنی انسان را دچار شرم از وجود آزاد اما اجتناب ناپذیر خود می نماید.

جهانی پر از احساس شرم که انسان امروز در آن بسر می برد، سه بازیگر اصلی دارد، البته بازیگرانی که  رل اصلی خود را بعنوان یک انسان آزاد و مسئول فراموش کرده اند و یا نتوانسته اند در نقشی که از اصالت وجودشان برمی خیزد ظاهر شوند. این سه نقش غیرواقعی و پنهان کنندۀ ذات و ارزشهای واقعی انسان در حقیقت رلهایی هستند که ما معمولا در زندگی فردی و اجتماعی خود بازی می کنیم، گاه در رل آزار دهنده ظاهر می شویم، زمانی نقش قربانی و در موقعیتی دیگر نجات دهنده دیگران می گردیم، و تصور می کنیم و یا حتی باور داریم که سرنوشت نوشته و یا نانوشته این نقش ها را در اختیار ما گذاشته است؛ و ما چاره ای جز اجرای آنها نداریم.

اما همانطور که وجه دیگر، اما بسیار روشن "آزادی"، مسئولیت تحقق آن است، وجه تاریک پنهان کننده آزادی و مسئولیت همین رل های نقشهایی هستند که فوقا به اشاره شد، بویژه نقش و موقیعت قربانی که ممکن است انسان را گرفتار چنبره و دور باطل در درون این مثلث شرم نماید؛ گاه تلاش کند برای نجات از شرایط خود در نقش آزار دهنده ظاهر شود ویا برای فرار از موقعیت یک قربانی بسوی گوشه دیگر که ناجی ایستاده است پناه ببرد. دور باطلی که بسیاری از ما گرفتار آن هستیم و حاضر نیستیم مسئولیت مستقیم انتخابها و رفتارهای خود را بپذیریم، یا تاریخ مقصر است، یا ما محصول شرایط فرهنگی و طبقاتی جامعه امان و یا دست پرورده تربیت خانوادگی مان می باشیم، و بدتر از همه مجری فرامین قدرت برتر و مطلق می باشیم؛ که همه وهمه چیزی نیست جز فرار از مسئولیت و بهانه تراشی. به این معنی که اگر قرار باشد فرد قربانی آگاهانه و ناآگاهانه همواره در این نقش بماند و دیگران را محکوم کند که همیشه مورد تبعیض، بهره کشی و سوء استفاده قرار داشته، و از موقعیت خود بهانه ای برای بی عملی و در انتظار یک ناجی نشستن بتراشد، باید گفت خودش در درجه اول مقصر و مسئول تدوام این شرایط است.

ما ردپای چنین نگرش و بعبارت بهتر بهانه تراشی را در مباحث اخیر پیرامون واقعه حمله  تروریستی به دفتر نشریه شارلی ابدو نیز مشاهده می کنیم. برخی معتقدند که فرزندان نسل دوم و سوم مهاجرین مسلمان به کشورهای اروپایی قربانی تبعیض نژادی و فرهنگی و فقر اقتصادی بوده اند و بدلیل بی توجهی سیستماتیک و بعضا عامدانه دولت های اروپایی به آنها بتدریج از عرصه های اجتماعی به حاشیه پرتاب گردیده و طعمه های مناسبی برای سازمانهای تروریستی شده اند .

تاسف آور اما این واقعیت است که مطابق گزارشاتی که از مباحث و مناظراتی که پیرامون این حادثه در مدارسی که عمدتا از دانش آموزان مسلمان و یا اقلیت های دیگر تشکیل شده اند، صورت گرفته است، ظاهرا خود دانش آموزان نیز خود را قربانی نظام و سیستم حاکم بر کشورهای غربی می دانند، که برای مثال، آنرا می توان در عکس العملهای اولیه و احساسی این دانش آموزان در انکار کامل این واقعه و توطئه خواندن آن برای (به نظر آنان) خراب کردن نام اسلام و مسلمانان توسط دشمنان آنها مشاهده کرد.

البته این عکس العمل انکار آمیز اولین و یا آخرین نمونه از تلاش آگاهانه و یا نا آگاهانه در ایفای نقش قربانی نیست. در تاریخ بشر نمونه های فراوانی از این دست می توان یافت که همواره سعی شده است انگشت تقصیر بسوی عوامل خارجی و دشمنان نشانه رود. همین سنت پایدار سوگواری کشته های کربلا در میان شیعیان، بعنوان مظلومان و قربانیان تاریخ تشیع یکی از نمونه های فرهنگ و عادات قربانی و مظلوم پروری است که برای تقاص خون "شهدای کربلا" یا باید در انتظار ظهور ناجی بزرگ خود در کنج این مثلث شرم بنشیند و یا بسوی گوشه دیگر این سه گوش تهاجم آورد و مخالفین کیش خود، بویژه اهل سنت را آزار دهد.

و چه بسا شاید، قربانی و ناجی در داستان شیعه از سنت و فرهنگ قربانی شدن، یا قربانی بودن و یا در رل ناجی و قهرمان ظاهر شدن که در فرهنگ ما ایرانیان فراوان دیده می شود بعاریت گرفته شده است. مگر نه اینکه سیاوش و سهراب سمبلهای مظلومیت و قربانی شدن و رستم دستان سمبل ناجی و قهرمان بزرگ ایرانیان هستند، و مگر نه این است که ما ایرانیان هنوز که هنوز است خود، تاریخ و شکوه فروریخته ایران زمین را قربانی حملات اعراب، مغولها و استعمارگران می دانیم.

اما واقعیت این است که ما آدمیان قبل هر چیز و تنها، همانطور که ژان پل سارتر می گوید، محکوم به آزادی و مسئولیت برخاسته از یک زندگی آزاد هستیم. دیگر رلهای از قربانی تا ناجی کاذب و گول زننده اند و پوشش و بهانه ای برای فرار از مسئولیت می باشند، فرار از این حقیقت است که بشر در زندگی روز مره اش همواره در حال انتخاب است و خود را در درجه نخست با انتخابهای خویش می سازد. حال اگر این بشر در بند مثلث شرم بماند، گاه در نقش قربانی، زمانی بمانند ناجی و در وقت دیگر در رل آزار دهنده ظاهر شود، در درجه اول اصالت وجود، آزادی و مسئولیت نهادینه در این وجود را فروخته است، و خود در درجه اول ورشکسته به تقصیر است.  


۱۳۹۳ دی ۲۸, یکشنبه

عصر اضطراب، ترس و عدم تحمل


 پس از حمله تروریستی یازده سپتامبر به نیویورک و بدنبال آن بعد از ظهور تدریجی اشکال گوناگون اسلام رادیکال و بنیادگرا در جوامع غربی، بتدریج شرایط وفضای جدیدی بوجود می آید که برخی آنرا از منظر روانی "عصر اضطراب، ترس و عدم تحمل" نامیده اند (در این رابطه می توان رجوع کرد به کتاب خانم مارتا نوسباوم تحت عنوان "عدم تسامح مذهبی نوین"، The New Religious Intolerance: Overcoming the Politics of Fear in an Anxious Age.

یکی از نتایج بلافصل ترس، اضطراب و عدم اطمینان، همانا ناتوانی در مدارا و رواداری (tolerance) است. ما این پدیده را در بسیاری از اروپائیان بخاطر احساس ترس از اسلامِ رادیکال و تروریسم می بینیم، که رشد احزاب و جریانات ناسیونالیست و ضد خارجی از عوارض آن است. در جبهه مقابل، مسلمانان رادیکال، بنیادگرا و متعصب نیز دچار همین مشکل هستند. ترسِ از دست دادن هویت مذهبی و فرهنگی خویش در برابر موج قوی سکولاریزم و مدرنیته یکی از عوامل مهم در ازدیاد عدم تحمل در برابر کوچکترین انتقاد و یا زیر سوال بردن مقدساتشان شده است. در واقع قربانی اصلی حاکمیت ترس و اضطراب، در هردو جبهه، از دست دادن قدرت رواداری وبردباری می باشد.

این روزها تحلیل های بسیاری در رابطه با پیش زمینه ها و علل حملات تروریستی در پاریس منتشر شده اند. بعقیده نگارنده تحلیل هایی که علل و پیش زمینه این حملات را در شرایط اجتماعی و طبقاتی جامعه فرانسه جستجو می کنند، تحلیل هایی کلیشه ای و کلاسیک هستند. البته منظور این نیست که تحلیل های مزبور غیر واقعی هستند و بخشی از حقیقت را بیان نمی کنند، اما بنظر من قادر نیستند انگشت بر انگیزه ها، علل اصلی و منابع االهام بخش این نوع حملات بگذارند.

در واقع اگر بخواهیم از زاویه تحلیل های کلاسیک و کلیشه ای وارد این بحث شویم، باید حوادثی مانند آتش زدن ماشین ها در حومه پاریس که چند سال پیش اتفاق افتاد و یا شورشهای امریکائیان آفریقایی تبار در شهرهای امریکا و سایراعتراضات خشن اجتماعی علیه بی عدالتی و تبعیض را در ردیف حملات تروریستی اخیر قرار دهیم، که بسیار اشتباه و گمراه کننده است.

ضمن اینکه باید همواره بر نقش غیر قابل تردید پیش زمینه های اجتماعی و طبقاتی تاکید کرد، اما بعقیده من، محرک، انگیزاننده و الهام بخش حملات تروریستی اخیر به دفتر نشریه شارلی ابدو و اصولا گسترش اسلام رادیکال و بنیادگرا همانا تعصبات مذهبی و عدم تسامح بوده اند. تعصب و عدم تسامح اما در حقیقت بیان و نمایشی است از عوامل و انگیزه های بسیار درونی و عمیق که مهمترین آن ترس و اضطراب می باشند.

خانم مارتا نوسباوم در صفحه هفتاد و چهار از کتاب خود می نویسد: "ترس یکی از خصوصیات بدوی انسان است که همانند سایر حیوانات پیوند بسیار تنگاتنگی با فرایندهای بدوی ذهن دارند؛ و اگرچه کارکرد های ترس در انسان بسیار پیچیده تر از حیوانات می باشد، اما از همان ریشه ها و خاستگاه هایی برخوردار است که در سایر جانوران دیده می شوند." ... وی در ادامه می آورد: "البته این به این معنی نیست که پدیده ترس اساسا فاقد ارزش و (کارکردِ صحیح) است، این پدیدۀ روانی و ذهنی در بسیاری از موارد کمک کننده موجودات زنده برای ادامه حیات بوده و خواهد بود. اما تفاوت ترس با سایر پدیده های روانی مانند افسردگی ویا همدردی در این واقعیت است، که شخص و موجودی که ترس بر او غلبه می کند، (معمولا) ناتوان از پذیرش واقعیت وجودی انسانها و یا موجودات دیگر می گردد."... "بر خلاف سایر حیوانات، ترس در انسان می تواند تبدیل به انزجار و نفرت نیز بشود، که در مقایسه با سایر حیوانات عوارض بسیار خطرناکتری می تواند داشته باشد. برای مثال حیوانات در فانتزی و خیالات خود تصور نمی کنند که سایر حیوانات نجس هستند و فقط خود و همنوعشان پاک می باشند، در حالیکه انسان از این توانایی برخوردار است. بعبارت دیگر ترس در انسان، که موجودی است سیاسی و اجتماعی، در محدوده فرد باقی نمی ماند و اشکال اجتماعی و فرهنگی و اخلاقی نیز بخود می گیرد.

در کتابی که به آن اشاره شد، هدف نویسنده یافتن رابطه ای منطقی و کارکردی بین اثرات منفی و مخرب ترس، بعنوان یک پدیده انسانی، اجتماعی و فرهنگی، و توانایی انسان در مسامحه و مدارا با همنوعان خود است. وی معتقد است که رشد گرایشات ضد اسلام و بالا رفتن درجه عدم تحمل غربیان در برابر حضور چشمگیر زنان مسلمان با حجاب و نقاب دار ناشی از ترس و نگرانی آنان از اسلام رادیکال و بنیادگرا و بنابراین نگرانی از از دست دادن هویت فرهنگی و تاریخی اشان می باشد. البته آن نوع از ترس و اضطرابی که انسان را بطور غیر منطقی در لاک دفاعی فرو می برد و انسان فرو رفته در دنیای بسته خویش را از رابطه ای منطقی و دو طرفه با محیط پیرامون باز می دارد؛ ترسی که انسان را به درجه ای بالا از وسواس و خودشیفتگی می رساند. وی برای مثال قانون ممنوعیت نقاب در برخی از کشورهای اروپایی را به این علت که با آزادی پوشش در تناقض است مورد انتقاد قرار می دهد و آنرا ناشی از کاهش قدرت مسامحه و بردباری در میان اروپائیان می داند.

اگرچه مارتا نوسباوم در این کتاب فقط به موضوع کاهش قدرت مسامحه و بردباری در میان غربیان می پردازد و آنرا بعلت تناقض با سنت و فرهنگ مدرن، که آزادی و مدارا محور اصلی آنرا تشکیل می دهد، مورد نقد و بررسی قرار می دهد، اما بنظر نگارنده این تئوری و روش تحلیل در رابطه با مسلمانان و یا سایر ادیان و فرهنگ ها نیز صادق است و کاربرد دارد.

قطعا مسامحه و مدارا با فرهنگ، ادیان و افکار دیگران صرفا به معنی پذیرش واقعیت آنها و زندگی مسالمت آمیز در کنار یکدیگر نیست، سیاستی که دهه ها در کشورهای غربی، بطور یک قانون نانوشته اجرا می شد و فرهنگهای مختلف بدون برخورد جدی و تقابل با یکدیگر از کنار هم عبور می کردند. هدف مسامحه و مدارا در حقیقت حرکت بسوی همدلی، درک متقابل و در نهایت دست یابی به یک یگانگی فرهنگی و اجتماعی است. در این رابطه اما باید بیش از هر چیز بر روحیه ترس و اضطراب غلبه کرد، و نیز نباید حتی نگران آزردن دیگران، که یکی از پیامدهای طبیعی برخورد و مراودات فرهنگی است، بود. در واقع مسامحه و مدارا قبل از اینکه یک واکنش انفعالی و بی تفاوت در برابر نظرات و عقاید دیگران باشد، یک اقدام فعال برای برخورد افکار و تداخل فرهنگی است.

همانطور که منظور از مسامحه و مدارا بی تفاوتی نیست بلکه کنش فعال در تبادلات فرهنگی و تلاش فعال برای درک بهتر و نزدیک شدن به یکدیگر است، و برای اینکار باید قبل از هر چیز بر ترسهای غیر منطقی و نارسیستی غلبه کرد و از لاک دفاعی خود خارج شد؛ قطب متضاد آن یعنی عدم تحمل، تعصب و بنا کردن دیوارهای بلند دفاعی نیز در حد یک واکنش دفاعی و غیر فعال باقی نمی ماند و بسرعت تبدیل به یک واکنش فعال برای مثال در جهت ممنوعیت ابراز عقیده، دخالت در امور دیگران برای تغییر روش زندگی آنها می گردد، که انگیزاننده و محرک اصلی آن همانا ترسهای وسواسی و نارسیستی هستند.

اما اگر به تاریخ بازگردیم، بیش از هر پدیده تاریخی دیگری ما ادیان و مذاهب را می یابیم که نقش بسیار فعالی در ترویج روحیه عدم تحمل، تعصب، ممنوعیت ابراز عقیده و ممانعت انتخاب آزادانه راه زندگی و دخالت در امور شخصی داشته اند، که این جز از طریق انداختن ترس دائمی از عذاب اخروی، نگرانی و اضطراب از شیطان و در نهایت طرد شدن از درگاه خداوندی و محروم شدن از رحمت الهی، و دچار شدن به بلایای آسمانی و زمینی امکان ناپذیر نیست.

در این رابطه دین اسلام و قران بیش از هر دین و "کتاب آسمانی" دیگر بر ترساندن انسان از عذاب الهی از یکسو و وعده رحمت خداوندی از سوی دیگر تاکید دارد، که بقول دکتر عبدالکریم سروش باید این کتاب را خشیت نامه نامید تا یک راهنمای بشر. برای یک فرد مومن متعصب تهدید به عذاب الهی، چه در این دنیا و چه در دنیای دیگر تحقق یابد، تهدیدی است جدی و واقعی، که اثر مستقیم بر روح و روان می گذارد و انسان را وادار به محافظه کاری و ترس از باز کردن چشم و دریچه های ذهن خویش به سوی افکار و اندیشه های دیگر می نماید؛ بویژه که قران کلام خدا و مقدس شمرده می شود و تنها معیار ارزشگزاری و سنجش پنداشته می گردد و فرد متعصب نیازی به مراجعه به منابع دیگر نمی بیند.

در عصر گلوبالیسم، اومانیسم، سکولاریسم و در دوران کاهش تعلق مردم نسبت به نهادهای رسمی ادیان در دورانی که آزادی و حاکمیت انسان بر حیات خود به رسمیت شناخته شده است، متعصبین و بنیادگرایان بیش از هر زمان دیگری دچار ترس و اضطراب بخاطر از دست دادن پناهگاهای امن خویش شده اند؛ نه حاضرند که دریچه ای بر دیوارهای بلند پناهگاه خود بگشایند و نه حاضرند دیگرانی را که در دنیای آزاد خویش و در ورای دیوارهای بلند تعصب به زندگی خویش مشغولند آرام بگذارند. هر انتقادی را حمله و توهین به مقدسات خود می انگارند، بویژه که در این راه از ابزارهای هنری، نقاشی و طنز استفاده شود.

البته همانطور که خانم مارتا نوسباوم در کتاب خود به تفصیل توضیح داده است، ترس و عوارض ناشی از آن صرفا محدود به مسلمانان متعصب نمی شود. در تاریخ اخیر کشورهای اروپایی نیز مقوله ترس و عوارض روحی و اجتماعی ناشی از آن، نقش موثری در شکلگیری تحولات اجتماعی و روندهایی که طی کرده اند داشته اند؛ ترس و اضطراب ناشی از عوارض همه جانبه جنگ جهانی اول، احساس عدم امنیت ملی و ناسیونالیستی در آستانه آغاز پروسه جهانی شدن زمینه های لازم را برای ظهور ناسیونالیسم افراطی و فاشیسم فراهم آورد.

اکنون نیز در دوران جدیدی از حاکمیت ترس و نگرانی البته اینبار ترس از تهاجم اسلام رادیکال به دنیای غرب که بتدریج پس از حمله به برجهای تجاری نیویورک آغاز شده است (و در اثر جنگها و لشکرکشی های دول غربی به کشورهای منطقه خاورمیانه و عمدتا مسلمان نشین و اعتراضات و عکس العملهای ناشی از آن شدت یافته است) بار دیگر احزاب و جریانات افراطی و ضد خارجی زمینه رشد و پاگیری پیدا کرده اند. این زمینه اما چیزی جز احساس ترس و اضطرابی نیست که اروپائیان بدلیل حضور روز افزون مسلمانان در کشور های خود و از دست دادن هویت تاریخی و فرهنگی اشان حس می کنند، ترسی که حتی باعث می شود دست آوردهای تاریخی و مبارزاتی خود را فراموش و شعار آزادی، برابری و برادری انقلاب فرانسه را صرفا محدود به آزادی آنهم مظابق فرهنگ خود بنمایند و بخشهای دیگر این شعار را که اتفاقا تاکید بر مدارا، بردباری و برادری دارد بدست فراموشی بسپارند.

واقعیت این است، که حمله تروریستی به نشریه شارلی ابدو، آتش زدن قران، آتش زدن پرچم ملی یک کشور، تبعیض اقلیت های مذهبی، حمله به مساجد، شعار مرگ بر این و آن و بکار گیری ترجیع بند دشمن دشمن توسط رهبری جمهوری اسلامی، حمله به کلیسای مسیحی و کنست یهودی، همه و همه از یک قماشند، قبل از هر چیز آزادی و انسانیت را ترور می کنند، نه نشانی از قدرت دارند و نه برتری یکی بر دیگری را به نمایش می گذارند، بلکه بازتاب دهنده ترس، فرو رفتن در لاک دفاعی و پنهان شدن بزدلانه در پشت دیوارهای تعصب و تقدس می باشند. 

۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه

محکوم کردن تروریسم کافی نیست، انقلاب درونی لازم است، عالمان و مفتیان دین باید در برابر آینه بنشینند!

 حدود ده سال قبل از حمله تروریستی اخیر به دفتر نشریه فکاهی شارلی ابدو در پاریس، یک کارگردان هلندی بنام تئو وان گوگ در آمستردام، توسط یک بنیادگرای مسلمان، ترور شد. ترور کننده جرم وی را کارگردانی یک فیلم به اعتقاد وی ضد اسلام و قران، بنام تسلیم (submission) اعلام کرد. اگرچه پس از حمله تروریستی به برجهای تجاری در نیویورک، در یازده سپتامبر 2001، موضوع بنیادگرایی و برداشتهای بسیار افراطی از آموزشها و آیات قران گاها مطرح و بحثهایی نیز پیرامون آن صورت می گرفت، اما حدت و شدت جنگ های نظامی به رهبری ایالات متحده امریکا علیه طالبان و سپس حملات گسترده نظامی به عراق و سرانجام سقوط صدام حسین، در فاصله سالهای 2001 تا 2003، این مباحث راعملا به حاشیه رانده بودند.

 بنظر می رسد که پس از ترور این کارگردان هلندی و با فروکش کردن آتش جنگ پس از سقوط دولت صدام حسین، بتدریج فرصت و زمینه بیشتری برای بحث های جدی و فراگیر پیرامون بنیادگرایی در اسلام، و در پی آن کنکاش و جستجو در پیش زمینه های فرهنگی و دینیِ (که موجبات رشد افراطی گری در میان بخشی از جوانان مسلمان را فراهم می آورند) بوجود می آیند. آغازگر بحثهای مزبور عمدتا یا روشنفکران سکولار، یا حتی خدا ناباور و یا افرادی بودند که در یک فرهنگ مذهبی تربیت شده بودند، اما با سپری کردن دورانی از عمر خود در کشورهای غربی بتدریج در اعتقادات دینی خویش تجدید نظر کرده بودند. 

 کانتکس و زمینه ای که این بحثها در آن صورت می گرفت، همان سیاست و برنامه شناخته شده دول غربی تحت عنوان تحقق جامعه چند فرهنگی (multi culture) و بردبار (tolerant) بود؛ و به همین دلیل نیز تبادل نظر پیرامون بنیادگرایی در اسلام از سوی این دول، در راستای تحقق یک الگوی ایده آل از یک جامعه چند فرهنگی و بردبار بسیار تشویق و در رسانه های عمومی نیز دامن زده می شد. بعبارت دیگر انگیزاننده و آغازگر این بحث ها در درجه اول الیت جوامع اروپای غربی، روشنفکران سکولار و یا خود دولت های حاکم بودند.

 مسلمانان ساکن این کشورها و رهبران دینی اشان اما در این میان یا نقش فعالی نداشتند ویا عمدتا از موضع دفاعی و عکس العملی وارد این مباحث می گردیدند. پاسخ مشترک همه آنان در این خلاصه می شد که اسلام دین رحمت است، ترور و کشتن افراد بیگناه را محکوم می نماید، تروریست ها مسلمان نیستند و ما را نمایندگی نمی کنند.

 تلاش دول غربی در راستای جوامع چند فرهنگی و بردبار نیز از سوی رهبران دینی و جوامع مسلمان دخالت در امور مذهبی و تحمیل فرهنگ مسیحی و غربی بر فرهنگ اسلامی تلقی می شد و عملا بجای نزدیک تر کردن فرهنگ ها به یکدیگر موجب دوری و مرزکشی های بیشتر می گردید، بطوریکه بنظر بسیاری از تحلیل گران و ناظرین سیاسی-اجتماعی سیاست و برنامه جامعه چند فرهنگی بسیار ناموفق بوده است.

 برای عدم موفقیت این سیاست دلایل بی شماری می توان برشمرد، اما بنظر من علت اصلی عدم موفقیت این سیاست را در درجه اول باید در اقلیت های مسلمان ساکن در اروپای غربی جستجو کرد. به این معنی که رهبران، انجمنها و موسسات دینی و مذهبی فعال در این کشورها خود به چنین نیاز درونی برای بازبینی ارزشها و اعتقادات خویش نرسیده بودند و هر قدر بحثهای مزبور از خارج جوامع مسلمان تشویق و دامن زده می شد، آنان بیشتر در لاک دفاعی فرو می رفتند. ضمن اینکه ناگفته نماند که برخورد مغرورانه و از موضع برتر الیت جوامع غربی با اقلیت های مذهبی و بکارگیری القابی مانند فرهنگ عقب مانده و یا بربر نقش بسزایی در بردن هر چه بیشتر اقلیت های مسلمان و رهبران دینی اشان در لاک دفاعی داشته اند. برخوردهایی که قبل از اینکه حامل شعار جوامع چند فرهنگی و بردبار باشند، به جنگ های عقیدتی و فرهنگی دامن می زدند.

 از جنبه درونی اما اگر خوب به جوامع و انجمن ها و موسسات مذهبی دقت کنیم یک ویژگی مشترک جلب توجه می نماید. جوامع مسلمان در کشورهای غربی با وجود اختلافات و گرایشات گوناگون درونی ترجیح می دهند که یکصدا، همگون و یگانه در انظار عمومی نمایان شوند. این تمایل می تواند از یک سو ریشه در خصلت پیروی و دنباله روی در میان چنین جوامعی و از سوی دیگر در زبان، اعتقادات و فرهنگ مشترک قرانی داشته باشد. چنین وضعیتی باعث می شود که زمانی که این جوامع احساس کردند که از بیرون از خود مورد حمله و انتقاد های تند قرار گرفته اند، در لاک دفاعی فرو رفته و بر عنصر یگانگی و وحدت درونی، با وجود اختلافات و چند شاخگی های بسیار، اصرار بیش از حد بورزند.

 البته این واقعیت نیز لازم به یاد آوری است که روشنفکران مسلمان، نواندیش و سکولار این جوامع عمدتا در حاشیه جوامع خود می زیسته اند و در چشم مسلمانان بیشتر یک عنصر بیرونی و غریبه بحساب می آیند. اعتماد و شناختی که مردم عادی این جوامع نسبت به امام مساجد، رهبران و مفتیان اعظم خود دارند بسیار بیشتر از بخش روشنفکر و مدرن این جوامع می باشد.

 اکنون، پس از حمله تروریستی هفت ژانویه 2015 در پاریس، و پس از یک دوره تلاش طولانی مدت در جهت پیشبرد سیاست و برنامه جوامع غربی چند فرهنگی و بردبار، دوره ای که دولت های غربی و الیت جوامع اروپایی (مسلمان، مسیحی و یا خدا ناباور) انگیزاننده و پیشرو بحث های فرهنگی و مذهبی بودند، بنظر می رسد که زمان آن رسیده که یک فاز و دوره جدید آغاز شود.

 ویژگی اصلی این دوره جدید، بنظر من، نگاه و تلاش از درون است. دیگر کافی نیست که رهبران مذهبی، امامان مساجد و مفتیان سنی به محکوم کردن عملیات تروریستی و مبرا دانستن اسلام و قران از خشونت و ترور بسنده کنند و دامن تنزه خود را بالا گیرند تا "آلوده" به خونهای ریخته شده انسانهای بیگناه نشود. واقعیت این است که بسیاری از جوانان مسلمان که پا در راه رادیکالیسم می گذارند و سرانجام سر از تروریسم داعش و القاعده در می آورند، ابتدا رایکالیسم، مطلق اندیشی و برتری ایدئولوژیک عقاید اسلامی بر سایر فرهنگ ها و عقاید را در همین مساجد و پای منبرهای همین مفتیان و علمای دین آموخته و می آموزند. در این دوره قبل از اینکه نیاز به نوگرایی در عقاید دینی باشد، احتیاج به یک انقلاب بزرگ درونی و خانه تکانی اساسی است.

 این خانه تکانی اما باید از اصول و مبانی اولیه دین و جایگاه و نحوه قرائت قران آغاز شود، دیگر اجتهاد در فروع دین، خمس و ذکات و در نحوه شستن نجاست و جزئیاتی از این قبیل، که علما و مراجع اسلام قرنهاست در میانه بحثهای آن در جا می زنند کافی است. و بقول آقای محسن کدیور "اگر مجتهدان بصیر و فقیهان خبیر و اسلام شناسان آگاه به زمان در این وادی برنخیزند، مطمئن باشند مشکلات و بحران های جدی دینی و فرهنگی، دین و شریعت را به محاق حاشیه خواهد کشانید". و به گفته آقای مجتهد شبستری "آن علمای دین که نمی‏ توانند این دین را آنچنان در دنیا معرفی کنند که این زشتی ها که امروز به این دین چسبیده از آن پاک شود، تفکر آن عالمان دچار بحران است، بیمار است. تفکر علمای یک دین اگر دچار بحران شود، آن دین دچار بحران می‏ شود. امروز بر کلیه مقامات سیاسی و فرهنگی و دلسوز جهان اسلام، به ویژه آن عالمانی که مشغول دین فروشی نیستند فرض است استارت یک بازاندیشیِ نیرومندِ انتقادی همه ‏جانبه را دربارۀ آنچه در این ۵-۶ دهه دربارۀ اسلام گفته شده بزنند؛ ما مسلمانان در بحران هستیم و باید تجدید هویت و تجدید حیات کنیم وگرنه در زیر خروارها حوادث این جهان متلاطم دفن خواهیم شد!..... اینکه بنشینند و مرتباً بنویسند طهارت چیه؟ نجاست چیه این ها چه مشکلی را از زندگی مسلمانان امروز حل می‏ کند. رساله پشت سر رساله نوشته می‏ شود، حوزه‏ های علمیه ما پر شده از القاب پرطنطمه و دهشتناک!، اینها چه مشکلی را از زندگی مسلمانان امروز حل می‏ کند"

 اما همانند روشنفکران اهل سنت این بخش معدود از اسلام شناسان نوگرا بسیار محدودند و در حاشیه جوامع مسلمان زندگی می کنند و اکثرشان بجز آقای محسن کدیور روحانی و عالم دینی به معنی حوزوی و مرسوم آن نیستند و تحصیل کرده این حوزه ها نمی باشند. و از میان همین قشر اندک نیز متفکرین مسلمان نادری هستند که بر ضرورت اجتهاد در اصول دین تاکید کرده اند (از جمله محسن کدیور) و یا قران را سخن خدا نداسته بلکه آفریننده پیامبر دانسته اند (عبدالکریم سروش).

 در این رابطه محسن کدیور در سایت رسمی خود می نویسد: " اگرچه روشنفکران مسلمان ایرانی معاصر در ضرورت چنین اجتهادی هم‌داستانند، اما غالبا قدمی بیش از نسخه پیچی و بیان کلیات و بایسته‌ها از یک طرف و نقد کاستی های اجتهاد در فروع و فقه سنتی از طرف دیگر برنداشته‌اند." و در ادامه می افزاید:" نگارنده نزد اساتید معقول و منقول سنتی درس خوانده است. اساتید وی... همگی فقیهان وفادار به اجتهاد مصطلح هستند. اگرچه این‌جانب با استاد منتظری قرابت فکری بیشتری دارم، اما آن مرحوم هم فقیهی سنتی.... بود. ایشان به لحاظ نظری تا به آخر از چهارچوب تفکر سنتی هرگز خارج نشد، هرچند عملا از سلامت اخلاقی و وارستگی و اخلاصی فراوان برخواردار بود."

 همانطور که این درس خوانده حوزه های علمیه و آشنا به جریان روشنفکری دینی می نویسد، حوزه های علمیه قرنهاست که تحت سیطره مراجع و علمای دین، که فقط مشغول فروع و شرایع دین هستند، می باشد و تا کنون هیچ حرکت مشخصی برای آغاز اجتهاد ساختاری در مبانی و اصول دین از سوی آنان آغاز نشده است و اگر هم تک افرادی راهی بجز پرداختن به فروع دین را در پیش گرفتند و به اصول دین، فلسفه و عرفان پرداختند بسرعت به حاشیه پرتاب شده و منزوی گردیدند.  

 بهر حال در این شرایط تاریخی، و پس از بیش از صد سال تلاش نواندیشان مسلمان، اکنون نوبت نهاد مذهب، روحانیت و مفتیان دین است، که بجای صرفا محکوم کردن تروریسم و افراطی گری، به آینه بنگرند و به نقد و بازبینی ساختاری دین بپردازند. اکنون زمان انقلاب و تغییرات بنیادی در ساختارهای دین اسلام، شجاعت نقد قران و پالایش دین اسلام از اسلام تاریخی و شرعیات و زمان جرئت اجتهاد در اصول دین است؛ که البته تنها از علما و مفتیانی بر می آید که از راه دین نان خود را در نمی آورند.  



۱۳۹۳ دی ۱۴, یکشنبه

فریاد آزادی خواهی وعدالت طلبی


انسانِ پیشامدرن در آسمانها و ماورالطبیعت در جستجوی پاسخی برای سوالات خود بود و به آنچه دست می یافت اعتماد و ایمان پیدا می کرد. انسان پسامدرن اما با رجوع به خود و محور قرار دادن خویش به نفی متافیزیک رسید، اصالت را به خود و طبیعت داد؛ و فلسفه، جهان بینی و داستان های بزرگ و جهان شمول را به کناری نهاد و برای یافتن پاسخهای خود وارد آزمایشگاه طبیعت گردید.

انسانِ پسامدرن اما در این فرایند، هرچه بیشتر کشف کرد و بر دانش خود افزود، متوجه گردید که کمتر می داند و میزان ندانسته هایش بسیار بیشتر از دانسته هایش می باشد. به این ترتیب، انسان پسامدرن موجودی شکاک و نامطمئن گردید و با ابزارهای تجربی و علمی خود به قطعه قطعه و کوچک کردن سوالات و چالشهای خود پرداخت تا قدرت غلبه بر آنها را داشته باشد.

اما هر اندازه انسان بر کوه اطلاعات و دانش خود افزود و بر مبنای آن نظریه پردازی کرد و برای مشکلات و چالشهای بزرگ راه حل ارائه نمود بر شک علمی اش افزوده گردید و هر بار در برابر این سوال قرار گرفت که ایا راه حلهای پیشنهادی واقعا حلال مشکلات هستند. برای مثال آیا بازار آزاد و سپردن سرنوشت آن به دست های پنهان اقتصاد تنها راه دست یابی به رشد و پیشرفت اقتصادی و بنابراین رفاه عمومی است؟ آیا از طریق حکومت قانون می توان به یک حکومت دمکراتیک دست یافت؟ آیا لیبرالیسم پایان تاریخ است و انسان به بهشت موعود خود دست یافته است؟

شک انسان در دست یافتن به یک قطعیت و عدم اعتماد به نفس ناشی از آن باعث گردید که انسان برای رسیدن به یک ساحل امن و مطمئن همواره در پی اجماع و یا جلب حمایت اکثریت برآید. روش و فرایندی که در تمام حوزه های علمی بویژه مسائل اجتماعی و سیاسی، همچنان بکار گرفته می شود و کنشگران این حوزه ها در دو سوی لنگر "مشکل-راه حل" در نوسانند و بالا و پائین می روند. برای مدیریت چالشها و مشکلات متد ها و ابزار های "راه حل" محور طراحی و پیشنهاد می گردد که مشکلات به مشکلات کوچکتر تقسیم شوند و مدیران در پی اجماع و یا جلب حمایت اکثریت برای راه حل های خود برآیند. در این رابطه مدیری موفق است که توانسته باشد راه حل پراگماتیستی و مطلوبِ اکثریت ارائه دهد و مشکلات کوتاه مدت را بسرعت حل نماید.

اما این آگاهی که حقیقت مطلق دست نیافتنی است و یا اینکه اساسا حقیقت مطلقی وجود ندارد، به این معنی نیست که دیگر هیچ چشم اندازی برای آینده بشریت قابل تصور نمی باشد و هیچ عقیده قابل اعتمادی برای این چشم انداز نمی توان ارائه نمود. در ورای بحث های کلاسیک مربوط به قانون و دمکراسی (که آیا اول دمکراسی و بعد حکومت قانون و یا برعکس، ابتدا باید قانون حکمفرما شود و سپس مناسبات دمکراتیک بر قرار گردند) در این چشم انداز نمی توان شک داشت که آزادی، دست یابی به اراده مطلق و حاکمیت بر سرنوشت خویش هدف غایی و عالی بشریت بوده و می باشد. در ورای بحثهای مربوط به اقتصاد بازار نهاد که تا چه اندازه دولت ها می توانند نقش کنترل کننده مناسبات و معادلات اقتصادی را داشته باشند، در این نظرگاه نمی توان تردید کرد که حق همه انسانها است که از رفاه و امکانات لازم برای بهره برداری عادلانه از زحمات و دسترنج خود برخوردار باشند.

کشفیات بزرگی که مسیر تاریخ بشریت را دگرگون کردند (از جمله قانون جاذبه نیوتن، کشف دکارتی انسان از طریق "من فکر می کنم پس هستم"، نظریه تکامل و منشا انواع داروین، تحلیل مارکسیستی از کاپیتال و...) و یا سرفصل هایی که انسان بواسطه آن وارد عصر و مناسبات جدیدی شده است (برای مثال لغو قوانین برده داری و یا به رسمیت شناختن حقوق برابر زنان) هیچ یک در لنگرگاههای پرنوسان "مشکل-راه حل" و برای مقابله با یک چالش خاص بوجود نیامدند، بلکه به این دلیل که انسانهایی پیشرو و رادیکال بدنبال ایده آلها و چشم اندازهای طولانی مدت تری برخاسته بودند. انسانهایی که برای ایده آلهای خود می زیستند و حاضر بودند که در این راه جان و زندگی خود را فدا کنند، متفکرین و اندیشمندانی که بجای پرداختن به مشکل و راه حل به ایداه آلهای خود و چشم اندازهای بسیار وسیع تر از زندگی روزمره می اندیشیدند.

در روزها و هفته های اخیر فریاد قانون طلبی خشایار دیهیمی، که در برخی از سایت های خبری منعکس گردید، بحث هایی را بین کنشگران سیاسی، بویژه جمهوری خواهان اصلاح طلب بر انگیخت که بی شباهت به موضوعی که در ابتدای این یادداشت به آن پرداخته شد، نیست. فریاد به حق یک فعال مدنی در ایران که "هیچ کس، تاکید میکنم هیچ کس، فراتر از قانون در هیچ مقامی نمیتواند شرطی برای هیچ کس معین کند" زمینه ای می گردد برای طرح این سوال و بحث که آیا ما بعنوان یک فعال سیاسیِ خشونت پرهیز که خواهان اصلاحات ساختاری در نظام جمهوری اسلامی از طریق روشهای مسالمت آمیز و دمکراتیک هستیم می بایست حوزه فعالیتهای سیاسی خود را محدود به قوانین موجود نماییم؟ بعبارت دیگر طرح شعارهای نقض کننده قوانین موجود خود نافی اصول اولیه مبارزه مسالمت آمیز و خشونت پرهیز نیست؟ و بیشتر موجب تقویت جبهه برانداز و سرنگونی طلب نمی گردد؟

در رابطه با تناقضات فراوان موجود درنظریه محدود کردن فعالیت های سیاسی مسالمت آمیز در کادر قوانین موجود بحث های فراوانی صورت گرفته است، از جمله این تناقض که چون فعالیت بسیاری از احزاب، حتی احزاب اصلاح طلب داخل کشور مطابق قانون احزاب در نظام جمهوری اسلامی غیر قانونی است پس تشکل های سیاسی اصلاح طلب در خارج کشور نیز می بایست خود را منحل کنند، زیرا ادامه موجودیت آنها ناقض قوانین موجود می باشد! و تناقضات فاحش دیگری که در نهایت موجب می شود که چنین تفکری از جامعه مدنی و فعالین مدنی در ایران فاصله گیرد و برای نجات از انزوا و بی عملی خویش هر چه بیشتر به نظام سیاسی حاکم نزدیکتر گردد.

در کادر موضوع اصلی این یاداشت اما می توان گفت که چنین تفکری در زیر مجموعه همان روش هایی که انسان پسامدرن گرفتار آن شده است قرار می گیرد. به این معنی که، بدون پایبندی به یک چشم انداز اعتقادی، در میانه لنگرِ "مشکل-راه حل" در نوسان و هر از گاهی از این شاخ به آن شاخ می پرد و رفتارهایش عکس العمل شرایط شده است؛ و می توان گفت که به معنای واقعی تبدیل به یک حیوان سیاسی گردیده، که بسیاری از رفتارهایش شرطی و واکنشی شده اند، بدون چشم اندازی روشن و پیش برنده.

گرفتاری در دور باطل "مشکل-راه حل" بدون یک چشم انداز اعتقادی، که امروزه دامن بسیاری از جریانهای سوسیال دمکرات اروپایی را نیز گرفته است، در حقیقت ناشی از قاطی کردن دو مقوله "ایده آل" و "راه حل" می باشد. بویژه زمانی که سیاست و سیاست ورزی یک کالای اقتصادی و تبلیغاتی شده و آنقدر راه حلهای ارائه شده تاکید و تبلیغ می گردند که گویی حقیقت مطلق تنها در این راه حلها نهفته است، که البته بسیاری نیز به آن باور پیدا می کنند. در این رابطه می توان به مقوله دمکراسی اشاره کرد. احزاب سوسیال دمکرات امروزی بیشتر به این مقولات از جنبه راه حلی و کاربردی می نگرند تا ایده آلیستی و آرمانی. راه حل های دمکراتیک امروزه محدود شده اند به فعالیت های قانونی و حزبی، شرکت در انتخابات و ارائه راه حل و برنامه های عمدتا اقتصادی و مالی برای یک دوره خاص زمانی. بعبارت دیگر این احزاب دمکراسی را بیشتر یک پروسه و فرایند قانونی، در چهارچوب قوانین موجود، می بینند، تا یک فعالیت مرامی و ایده آلیستی.

در واقع احزاب سوسیال دمکرات امروزی قبل از اینکه سوسیال دمکرات باشند، لیبرال-دمکرات شده اند. احزابی که پرنسیپ های دمکراتیک را فقط محدود به انتخابات آزاد، که هدف اصلی آن حفظ و ثبات نظام قانونمند موجود می باشد، کرده اند. و بنظر می رسد که در ایران امروز نیز مدافعان فعالیت سیاسی در کادر قوانین موجود در نظام جمهوری اسلامی و حامیان شعار اجرای بی تنازل قانون اساسی موجود نیز دچار همین سردرگمی بین "راه حل و ایده آل" شده اند. که باید گفت، اگر مبنا بر اجرای بی تنازل قانون اساسی بود اساسا جنبش سبز نباید متولد می شد، و اگر قرار بر فعالیت در کادر قوانین موجود بود می بایست همه مخالفین جمهوری اسلامی دست از آرمانها و مطالبات خود بشویند و فعالیت های خود را تعطیل نمایند.

جنبشهای آزادی خواهی و بطور کلی پیگری ایده آلهای بشری قبل از اینکه رفتار واکنشی در برابر شرایط موجود و پیش از آنکه جستجوگر راه حل مشخص در برابر مشکلات مشخص باشند، از آرمانهای انسانی تغذیه شده اند و در بستر ایده آلها و آرزوهای انسانی متولد گردیده اند؛ بیش از آنکه ناشی از فکر و عمل در کادر قوانین موجود باشند، در اثر اندیشه و تفکر در خارج از کادرهای رسمی و پا فراتر گذاشتن از مرز چهارچوبهای رسمی بوجود آمده اند.

برای اثبات غیر دمکراتیک و بسته بودن انتخابات در نظام جمهوری اسلامی نیازی به صغرا و کبرا چیدن و بحثهای بی پایان و دور باطل "اول قانون، دوم دمکراسی" و یا "اول دمکراسی، دوم قانون" نیست. برای اثبات بی فایده و خانمان برانداز بودن ماجراجویی هسته ای نظام جمهوری اسلامی نیز نیازی به بحث های فنی نیست، و برای اثبات این مدعا که باید قبل از هر چیز فریاد آزادی خواهی و عدالت طلبی سرداد نیازی به بحث های پیچیده تئوریک نمی باشد، مردم ما سالها است که بر پشت بامها و کف خیابانها فریاد آزادی خواهی و عدالت طلبی را سر می دهند.

اصولا با مقوله "ایده" دو گونه می توان برخورد کرد، یا می توان یک ایده جدید را تبدیل به ایده آل کرد و در راه آن کوشید و یا آنرا تبدیل به یک برنامه و راه کار نمود و در راستای تحقق آن تلاش ورزید. اما انسان برای احساس واقعی "زندگی کردن" و معنا داشتن برای حیات خود قبل از آنکه نیاز به برنامه و راه کار داشته باشد نیازمند ایده آل و آرمان است تا برای آن زندگی کند و حیات خود را معنا و مفهوم بخشد. دقیقا به همین علت است که رهبران سیاسی –مدنی که قبل از اینکه بمانند یک استراتژیست طرح و برنامه ارائه دهند، بیشتر فریاد عدالت خواهی و آزادی سر داده اند و بدین وسیله ایداه آلهای انسان را منعکس نموده اند از خود نامی ماندگار در تاریخ بجا گذاشته اند که همچنان الهام بخش بشریت می باشند.

مردم ایران نیز بجای رهبران سیاسی استراتژیست و برنامه ریز به رهبرانی الهام بخش، پرشور و انگیزاننده نیازمندند. آنان که از نزدیک دست بر آتش دارند بهتر از هر کسی راه کارهای لازم برای دنبال گیری مطالبات خود را خوب می دانند و می شناسند.

شور و شوقی که در هر دوره ای از تاریخ این ملت در میان مردم و بخشهای پیشرو جامعه زبانه کشیده است نه بخاطر گدایی و تمنای آزادی در کادر همین قوانین موجود بلکه دقیقا بعلت تلاش در شکستن مرزهای قانونی نظام سیاسی حاکم بوده است. بی حجابی های یواشکی، مقاومت تحسین بر انگیز دختران و جوانان در مقابل سپاه امر به معروف و نهی از منکر و شجاعت  فعالین سیاسی و مدنی در فریاد بلند آزادی خواهی و عدالت طلبی هیچگاه در کادر تفکری که در چهارچوب تنگ قوانین موجود می خواهد به حیات خود ادامه دهد نمی گنجد و قابل تعریف نیست. راه کار سیاسی ناشی از چنین تفکری سرانجام با جنبش مدنی در ایران بیگانه خواهد شد و برای خروج از انزوا چاره ای جز تلاش بیهوده برای به بازی گرفته شدن در تضاد های جناحی این نظام نخواهد داشت.