۱۴۰۴ آذر ۹, یکشنبه

جامعهٔ مدنی ایران و دشواری تولید فهم مشترک



اگرچه در ایران امروز، نمی توان از جامعه مدنی به معنای واقعی و مشابه آنچه که در کشورهای دموکراتیک وجود دارد و به مثابه واسط بین مردم و دولت عمل می کند، صحبت کرد؛ اما به قطع میتوان مدعی شد که در ایران امروز یک جامعه مدنی محدود و غیر رسمی وجود دارد. جامعه مدنی ای که خود را در اشکال گروه های کوچک فرهنگی و هنری، گروه های موسیقی، تشکلهای صنفی، انجمن های خیریه و مهمتر از هر چیز فضای مجازی بسیار فعال و شبکه های اجتماعی نشان می دهد. حضور و مشارکت پررنگ گروه های محیط زیستی در اطفا حریق جنگلهای هیرکانی یکی از نمونه های اخیر از وجود این نوع از جامعه مدنی در ایران است.

تفاوت دیگر جامعه مدنی نمونه ایران با کشورهای دموکراتیک، زیست اجتماعی است که در جامعه مدنی ایران تجربه و فهم می شود، که کاملا متفاوت با زیست اجتماعی و فهم و ارزش هایی است که حکومت نمایندگی می کند. به گونه ای که حتی به جرات می توان از دو زیست و تجربه اجتماعی و فهم زیستی کاملا متفاوت و حتی متضاد با هم صحبت کرد.

زیست اجتماعی که حکومت نماینده آن است، از طریق فرامین کلان تحمیل می شود، فرامینی که به طور بسیار مشخص و تکرا شونده در سخنان رهبر جمهوری اسلامی دیده و شنیده می شوند. از اقتصاد مقاومتی تا قله های پیشرفت در حکومت اسلامی و زندگی در میانه یک جنگ دائمی با دشمنان و شیاطین و دیگر هیچ!

اما واقعیت این است که زیست اجتماعی و تجربه شده و واقعی، و همچنین فهم مشترک ناشی از آن، مسیر خود را بی اعتنا به فرامین کلان طی می کنند و فضاهای اجتماعی خاص خود را می سازند که همان جامعه مدنی است. جامعه و فضایی کاملا متفاوت با آنچه که حکومت قصد دارد با احکام قطعی، فرامین، باورها و ارزشهای تحمیلی جامعه دلخواه خود را بسازد و مردم را دگرگون کند. واقعیتی که ما به خوبی در جامعه ایران شاهدیم. شاهدیم که حکومت همواره در اجرای برنامه های فرهنگی و عقیدتی خود شکست خورده است و هرگز نتوانسته است که ایدئولوژی و مدل زندگی مطلوب خود را بر مردم تحمیل نماید و مردم همواره موفق شده اند که زیست اجتماعی، خانوادگی، فرهنگی و حتی حساسیت های خود را بگونه ای متفاوت و متضاد و در دنیایی دیگر تجربه کنند.

از این نظر می توان با قطعیت گفت که آینده ایران، هر چه باشد، نه نتیجه سیاست های حکومت و نه حتی حاصل سیاست های گروه های سیاسی بلکه نتیجه الگوی خردهای جمعی و تجربه های اجتماعی است که در جامعه مدنی ایران امروز جاری هستند ، تجربه هایی که خود را در سبک زندگی، شبکه های اجتماعی و تعاملات روزمره مردم و به طور کلی زیست اجتماعی نشان می دهند.

اما سوال مهم این است که آیا می توان از یک فهم مشترک و یا خرد جمعی مشترک و یا ایده آل مشترک در ایران امروز صحبت کرد یا اینکه ما با خردهای جمعی و گروهی متفاوت و مفاهیم و انتظارات و افقهای گوناگون و حتی موازی با هم مواجهیم؟

اگر به ابزارهای اجتماعی تولید فهم مشترک، مانند شبکه‌های اجتماعی، حلقه‌های دوستی،، گروه‌های کوچک فرهنگی، جامعه های هنری، ورزشی و علمی و نهادهای صنفی و مدنی نگاهی بیندازیم به خوبی می توان دید که جامعه ایران به دلیل سطوح متفاوت آموزشی و فرهنگی و شکاف های نسلی و طبقاتی و همچنین شکاف عمیق بین دولت و ملت (که اکثریت مطلق ملت به دولت بی اعتماد است) در حال تجربه زیست های اجتماعی متفاوت می باشد، تفاوتی که خود را در انتظارات و ایده آلها و چشم اندازهای متفاوت نشان می دهد.

شاید تنها فهم مشترک ناشی از زیست در نظام جمهوری اسلامی این باشد که عموم مردم ایران دریافته اند که این حکومت قادر به اداره کشور نیست و ناتوان از راهبری جامعه به سوی توسعه، آبادانی، رفاه و امنیت می باشد. اما اینکه چگونه باید این معضل بزرگ را حل کرد و از این حکومت عبور نمود و چه نوعی از حکومت داری مناسب جامعه ایران است فهم مشترکی وجود ندارد و افق واحدی دیده نمی شود.

حال اگر به قانونمندی که در فوق به آن اشاره شد که «آینده ایران، هر چه باشد، نه نتیجه سیاست های حکومت و نه حتی حاصل سیاست های گروه های سیاسی بلکه نتیجه الگوی خردهای جمعی و تجربه های اجتماعی است»، توجه کنیم و روی آن کمی مکث نماییم، قاعدتا باید نسبت به آینده ایران بیمناک باشیم. و شاید به همین دلیل است که برخی از نهیلیسم اجتماعی، فرسودگی امید، بی اعتمادی نسبت به آینده و حتی بی تفاوتی عمومی مردم نسبت به آینده خود صحبت می کنند.

اما حتی اگر نهیلیسم یک فهم و احساس مشترک ناشی از زیست اجتماعی در ایران امروز باشد و بی معنایی و افق روشنی دیده نشود و اگرچه این وضعیت می تواند در تصمیمات و واکنش های مردم موثر باشد، الزاما و همیشه به این معنی نیست که آینده ای تیره و تار در انتظار ایرانیان است.

از نظر فردریش نیچه، نیهیلیسم لحظه‌ای است که انسان درمی‌یابد هیچ «معنای آماده»ای برای تکیه وجود ندارد. اما درست از همین لحظه، امکان آفرینش معنا پدید می‌آید. در نگاه نیچه لحظه‌ای که انسان، سقوط ارزش‌های پیشین را نه به عنوان «نابودی»، بلکه به عنوان «آزادی» می‌فهمد، آنگاه می تواند دست به خلاقیت بزند/ (اراده معطوف به قدرت، اثر نیچه).

در این وضعیت است که امکان ساخت ارزش‌های جدید، امکان خلق روایتهای تازه، امکان بازسازی معنا، امکان تغییر پارادایم زیستن فراهم می آید. این یعنی زمانی که انسان بفهمد که معنای زندگی را باید خلق کرد و نه اینکه کشف نمود. و اگر از همین منظر به همان قانونمندی بازگردیم، که آینده ایران هر چه باشد، ناشی از تجربه زیست اجتماعی و مفاهیمی است که از طریق همین زیست اجتماعی ساخته می شوند، آنگاه اهمیت نقش نهادهای اجتماعی و مدنی و فعالین این حوزه در توانمند سازی جامعه مدنی و مشارکت دادن هر چه بیشتر مردم در زیست مشترک و جمعی نه فقط برای آینده های دور دست، بلکه حتی کاهش مصائب ناشی از زندگی روزمره در نظام جمهوری اسلامی، دریافت

دردناکی زندگی در نظام جمهوری اسلامی و احساس بی پناهی و بی معنایی را بهتر از هر کسی، فعالین جامعه مدنی و گروه های اجتماعی درک می کنند و بهتر از هر کسی می توانند از این لحظات دردناک دست به خلاقیت های جدید بزنند. و خوشبختانه ما این خلاقیت ها را در تولید امواج خاص و جدید هنری، موسیقی های خیابانی، رفتارهای کاملا جدید و نو نسل جوان و افزایش گرایشات به سکولاریسم، مدارا و پذیرش تفاوت های انسانی و فرهنگی و سبک های جدید زندگی مشاهده می کنیم.

اینها همه شکوفه هایی هستند که در بستر جامعه ای که به ظاهر بی معنا و افسرده و در خود فرو رفته شده است در حال شکوفایی اند. فعالین و رهبران این حوزه های کوچک در جامعه مدنی ایران امروز همان نخبگانی هستند که آینده ایران را خواهند ساخت.
https://t.me/politicalphilosphy/284






۱۴۰۴ آذر ۷, جمعه

به داخل برگرداندن و مدیریت صداهای مخالف (بخش دوم)



پوست اندازی، یک استراتژی بقا


«پوسته‌اندازی» یا جذب و مدیریت کنترل‌شده‌ی صداهای مخالف یک استراتژی بقا برای حکومت‌هایی است که با فشارهای چندجانبه روبه‌رو هستند. البته این کار نه نشانه‌ی اعتماد کامل به دوام حکومت است و نه یک ریسک بی‌حساب؛ بیشتر یک استراتژی محاسبه‌شده برای مدیریت بحران می باشد.

این استراتژی معمولا در شرایطی که نارضایتی عمومی شدت یافته و فشارهای بین المللی نیز افزایش یافته اند و نیروهای امنیتی نیز از انگیزه های کافی برای سرکوب برخوردار نیستند، به کار گرفته می شود. محاسبه ریسک های احتمالی نیز بر این مبنا است که چنین رژیم هایی در طول زمان حیات خود توانسته اند ساختارهای لازم اجتماعی-طبقاتی و اقتصادی را برای ادامه بقا خود بسازند و با سرکوب، رقبای جدی خود را از صحنه رقابت حذف کنند. در چنین شرایطی ممکن است ریسک ورود به مرحله پوسته اندازی با حفظ ساختارهای بنیادین پذیرفته شود.

به نظر می رسد که جمهوری اسلامی نیز با محاسبه ریسک های احتمالی، چنین استراتژی را انتخاب کرده است، تا هم فشارهای داخلی را کانالیزه و خنثی نماید و هم از شدت فشارهای بین المللی بکاهد. در این رابطه آنچه که برای نظام جمهوری اسلامی مهم و حیاتی است، حفظ ساختارهای اجتماعی-طبقاتی و اقتصادی است و حاضر است در این راه امتیازهای محدودی بدهد و حتی افرادی را تا سطح رهبری قربانی کند. به همین علت است که حملات و انتقادات شدید به علی خامنه ای را نیز تحمل می کند.

البته همانطور که در بالا به آن اشاره شد، این اقدامات نشانه اعتماد کامل به دوام حکومت نیستند، که اگر چنین بود، مانند دوره های پیشین به سرکوب و حذف مطلق مخالفین ادامه می داد. بنابراین این اقدامات را می توان نوعی عقب نشینی حساب شده در اثر افزایش فشارهای داخلی و بین المللی دید که البته بر این فرض و پندار استوار است که می تواند این فرایند را کنترل و مدیریت شده به پیش ببرد.

علت انتخاب این فرایند نیز روشن است. جمهوری اسلامی به خوبی نسبت به وضعیت خود و منطقه آگاه است و مبنای محاسبات خود را بر چند واقعیت استوار کرده است، از جمله این واقعیت که مخالفانش بسیار پراکنده اند و بدیل بالفعل و جدی برای این حکومت وجود ندارد. از سوی دیگر متوجه شده است که سیاست بین الملل و به ویژه خط مشی آمریکا، حتی با وجود تهدید های نظامی و تحریم های اقتصادی، در راستای براندازی و سرنگونی جمهوری اسلامی قرار ندارد و کشورهای منطقه نیز ترجیح می دهند که یک جمهوری اسلامی ضعیف شده در ایران باقی بماند. بنابراین با توجه به اطمینان به ساختارهای محکم رانتی در حوزه سیاست، اقتصاد و حتی فرهنگ حاضر می شود ریسک به داخل برگرداندن صداهای مخالف و تغییرات روبنایی و به اصطلاح پوسته اندازی را بپذیرد.

و البته جمهوری اسلامی این روش را از حکومت های اقتدارگرای مشابه و بسیار پر تجربه تر از خود آموخته است. در دوران پوتین، بارها «اپوزیسیون ساختگی» یا «اپوزیسیون بی‌خطر» ایجاد شده اند و اجازه داده شده است احزاب کوچک یا چهره‌های منتقد در انتخابات حضور داشته باشند، اما در چارچوبی کاملاً کنترل‌شده.

در چین نیز حزب کمونیست چین هیچگاه اصلاحات سیاسی واقعی نکرده است، اما فضای نقد کنترل‌شده دانشگاهی و رسانه‌ای محدود را ایجاد کرده است و به برخی چهره‌های روشنفکری اجازه ورود به نهادهای پژوهشی و دولتی داده است.

در این نمونه ها و نمونه های دیگر الگوها و روش های مشترکی دیده می شوند، از جمله خنثی کردن مخالفین واقعی، بدون اینکه لازم باشد آنها را سرکوب کامل کند، ایجاد تفرقه در میان صفوف اپوزیسیون و نمایش اصلاح پذیری، بدون اینکه ساختارهای واقعی آسیب ببینند.

قضیه سیم کارت های سفید، اجازه ورود زنان به ورزشگاه ها، کاهش کنترل حجاب و اجازه پخش و انتشار مناظرات ویدیویی که در آنها انتقادات جدی به شخص رهبر می شوند از جمله چنین تکنیک های استراتژی بقا از طریق پوسته اندازی هستند.



۱۴۰۴ آذر ۶, پنجشنبه

«به داخل برگرداندن و مدیریت صدای مخالف»



حذف فیزیکی، سرکوب، زندان، تبعید و پرتاب کردن مخالفین به خارج کشور از شیوه های مرسوم و شناخته شده جمهوری اسلامی بوده است، روشی که همچنان برای مخالفین سرسخت و از نظر رژیم خطرناک به کار گرفته می شود.

اما افشا شدن سیم کارت های سفید و اینترنت بدون فیلتر برای کارگزاران و وابستگان حاکمیت و حتی برای برخی خبرنگاران و دانشگاهیان و اصلاح طلبان، همچنین اجازه انتشار مناظرات ویدیویی از طریق یوتیوب که در آنها انتقادات جدی نیز به حکومت می شوند، آیا می توانند نشانه هایی از تغییر سیاست حکومت در برخورد با صداهای مخالف باشند؟

ما آثاری از رقم خوردن و اجرای این تغییر روش را می توانیم در ماه های پس جنبش زن زندگی آزادی مشاهده کنیم. برای مثال، نمونه مشخص از مدیریت اعتراضات و صداهای مخالف بجای سرکوب خشن، نوع واکنش رژیم نسبت به تظاهرات و راهپیمایی های پس از نماز جمعه در زاهدان بود.

شاهد بودیم که جمهوری اسلامی پس از سرکوب خشن و کشتار نمازگزاران در جمعه خونین زاهدان در هشتم مهرماه ۱۴۰۱، به ناگهان روش برخورد خود را تغییر داد و با وجودی که در ماه‌های بعد و حتی به مدت بیش از یک سال پس از جمعهٔ خونین، اعتراضات هفتگی در زاهدان ادامه یافتند، اما برخلاف آن روز، حکومت از سرکوب مستقیم و گستردهٔ مردم خودداری می کرد.

البته این تغییر ناگهانی روش برخورد شاید کاملا آگاهانه و برنامه ریزی شده از قبل نبود، بلکه به دلیل فشار افکار عمومی و بین المللی و جایگاهی که مولوی عبدالحمید در نزد اهل سنت بلوچستان دارد نیز بوده است. اما به نظر می رسد که این تغییر روش احتمالا تحمیلی رژیم را به این نتیجه رسانده بود که با در دست داشتن سلاح سرکوب، همزمان می توان با روش های دیگر اعتراضات را مدیریت و کانالیزه و به تدریج فرسوده نیز کرد.

در جریان جنگ دوازده روزه نیز رژیم مجبور شد برای مدتی هم که شده فیلترینگ را در سطح محدودی بردارد تا کارگزاران و خبرنگاران طرفدار حکومت آسان تر بتوانند در فضای مجازی فعالیت کنند. این تجربه نیز به حکومت آموخت که حتی این روش را برای برخی از مخالفین خود و یا اصلاح طلبان نیز می تواند بکار گیرد.

از این نظر می توان گفت که به نظر می رسد که جمهوری اسلامی تصمیم گرفته است که صداهای مخالف و اعتراضات را به اشکال مختلف، از جمله اجازه به برگزاری اعتراضات صنفی، کاهش چشمگیر کنترل حجاب، برداشتن محدود و کنترل شده فیلترینگ و اجازه پخش آزاد مناظرات ویدیویی، اینبار بجای طرد و حذف و به بیرون راندن، صداها و اعتراضات را به درون بازگرداند و آنها را مدیریت کند.

تجربه حکومت های اقتدارگرا نیز نشان می دهد که بازگرداندن کنترل شده اعتراضات به داخل کشور و مدیریت نارضایتی ها در داخل آسان تر و کم هزینه تر از سرکوب عریان است. جمهوری اسلامی نیز پس از سرکوب بسیار پر هزینه جنبش زن زندگی آزادی، ظاهرا به این نتیجه رسیده است که بجای سرکوب عریان، نارضایتی ها و اعتراضات را مدیریت کند و حتی به داخل بازگرداند. این الگوی کشاندن، محدود کردن و مدیریت کردن صدای مخالف در بسیاری از کشورهای اقتدارگرا یا نیمه‌اقتدارگرا دیده شده و یک پدیده کاملاً شناخته‌شده در علوم سیاسی است. در این الگو حکومت‌ها در یک مرحله خاص به جای «سرکوب مطلق»، به سمت «مدیریت مخالفت از داخل سیستم» تغییر مسیر می دهند.

از سوی دیگر حکومت متوجه شده است که در یک فضای کاملا دو قطبی و دو گانه «مطلقا حکومتی» و «مطلقا اپوزیسیون»، هیچ شانسی ندارد و از نظر گفتمانی نیز شکست خورده است، بنابراین سعی می کند فضای سیاسی داخل کشور را نیز از حالت دو قطبی و دو گانگی خارج نماید. یکی از نمونه تلاشهای حکومت از تغییر پارادایم و فضای به شدت سیاسی دو قطبی شده را می توان در بزرگ نمایی نقش نسل Z و اینکه نسل جوان خواهان یک زندگی عادی است و در پی آزادی های اجتماعی مانند آزادی پوشش و انتخاب نوع زندگی است، به خوبی مشاهده کرد. در این رابطه حاکمیت تلاش می کند که مطالبات سیاسی، دموکراسی خواهی، حق آزادی بیان ضعیف و حاشیه ای جلوه دهد.

بنابراین بهتر است این سناریو را نیز در نظر گرفت که جمهوری اسلامی تلاش می کند با ایجاد فضاهای کنترلی در داخل، بخشی از صداهای مخالف را “به درون” بکشاند تا بتواند آن‌ها را محدود، مدیریت و در نهایت بی‌اثر کند. البته بسیار واضح است که این نه به معنای آزادی و دموکراسی است بلکه به معنای مدیریت بحران و کنترل اجتماعی با روش‌های نرم‌تر می باشد. حال اینکه آیا حاکمیت در این راه موفق می شود باید در آینده دید.
https://t.me/politicalphilosphy/281

۱۴۰۴ آذر ۵, چهارشنبه

دوگانه واژگان کلیدی در نام‌گذاری احزاب و سازمان‌های سیاسی ایران



در تاریخ سیاسی ایران، احزاب و سازمانهای بسیاری بوجود آمده اند، نامی برای خود برگزیده اند و وظیفه و مسئولیت ویژه ای برای خود تعریف کرده اند. عمده این جریانات سیاسی اما به تاریخ پیوسته اند و نام و آثار فعالیت های آنها فقط در کتب تاریخی یافت می شوند، برخی معدود نیز که پس از چندین دهه، حتی بیش از پنج دهه همچنان حضور دارند، در واقعیت امر فقط به عنوان یک نماد سیاسی-تاریخی و در حد اعضای بسیار معدود باقی مانده اند.

در دیگر کشورهایی که سنت کار حزبی سابقه ای طولانی دارد نیز وضع به همین ترتیب است، احزاب و سازمانهای سیاسی شکل گرفته اند و پس از چندین دوره یا به تدریج از عرصه سیاسی حذف شده اند؛ یا با آغاز همکاری جبهه ای به تدریج حزب و سازمان سیاسی جدیدی تاسیس نموده اند.

ضمن اینکه فرایند تاسیس، رشد و سرانجام افول احزاب سیاسی یک امر کاملا طبیعی و به اعتبار تحولات اجتماعی-سیاسی و گذر زمان، قانونمند نیز می باشد، اما دقت روی واژگان کلیدی در نامگذاری احزاب و سازمانهای سیاسی خالی از فایده نیست.

در یک تقسیم بندی کلی می توان گفت دو دسته نامگذاری با استفاده از واژگان خاص سیاسی همواره وجود داشته اند. یا نامگذاری های ایدئولوژیک، مرامی، تاریخی و هویت ساز بوده اند و یا نامگذاری ها بیانگر و بازتاب دهند یک پروژه مشخص سیاسی بوده اند.

در دسته اول، نامهای منتخب برای یک حزب و سازمان سیاسی، یک بار معنایی و تاریخی دارند و از این طریق می خواهند یک مشروعیت ایدئولوژیک و یا تاریخی را بازتاب دهند. پیامی که با انتخاب این دسته از نامهای خاص منتقل می شود نیز ارزش محور و هویت طلبانه است و می خواهد جریان سیاسی خود را یا به یک تاریخ طولانی مدت، یا به یک هویت ملی و یا طبقاتی نسبت دهد.

احزابی مانند حزب مشروطه، حزب سوسیال دموکرات و یا لیبرال دموکرات، حزب چپ، حزب توده از دسته اول نامهای منتخب هستند که هریک با استفاده از واژگان خاص برای خود یک بار معنایی، تاریخی، طبقاتی می سازند. واضح است که این احزاب بر اساس یک پروژه خاص و واحد شکل نگرفته اند و بنابراین می توانند در مقاطع مختلف تاریخی حضور داشته باشند و وارد پروژه های مقطعی سیاسی شوند.

دسته دوم از نامگذاری ها اما یک کار پروژه ای و مقطعی را بازتاب می دهند، و جریانات سیاسی که این شیوه از نامگذاری را انتخاب می کنند، کمتر ایدئولوژیک و بیشتر عملگرا می باشند. جبهه ها و ائتلافهای سیاسی معمولا از این نوع نامگذاری ها استفاده می کنند، حتی اکثر نهادهای مدنی را نیز می توان با تسامح در همین دسته قرار داد، که بر اساس یک هدف خاص و معمولا مقطعی و مرحله ای تشکیل شده اند.

برای مثال در دوران ملی شدن نفت در سالهای ۱۳۲۸-۱۳۳۲ جبهه ملی حول پروژه ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق شکل گرفت و احزابی مانند حزب ایران، حزب زحمتکشان ملت ایران (خلیل ملکی) و حزب ملت ایران (داریوش فروهر) و تعدادی از جمعیت ها و منفردین سیاسی به آن پیوستند. تشکیل این جبهه نمونه ای نسبتا موفق از همکاری پروژه ای برای یک مقطع خاص بود که پس از کودتای ۱۳۳۲ نیز به تدریج از حرکت جبهه ای خود باز ماند. و امروز اگر همچنان جبهه ملی وجود دارد یا بیشتر نمادین است و یا خود را بر مبنای یک وابستگی و پیوستگی تاریخی عملا تبدیل به یک سازمان سیاسی کرده است.

در دورانهای اخیر نیز جبهه ها و اتحاد هایی که شکل گرفته اند همگی بر مبنای یک پروژه مشخص تعریف می شوند، برای مثال اتحاد جمهوری خواهان ایران و یا شورای مدیریت گذار. اتحاد جمهوری خواهان با هدف متحد کردن گرایشات مختلف جمهوری خواهی عملا جبهه و ائتلافی از نیروهای چپ جمهوری خواه بوجود آورد، اما اتحاد جمهوری خواهان بر خلاف جبهه ملی ایران نتوانست حتی حول یک پروژه و رهبری واحد متمرکز شود و برنامه های خود را به پیش ببرد، به همین دلیل نیز در همان ابتدای راه در رابطه با راهبردهای سیاسی دچار چند دستگی شد.

شورای مدیریت گذار نیز همانطور که از نام آن برمی آید، با ادعای مدیریت دوران گذار از جمهوری اسلامی و با این فرض که جمهوری اسلامی درحال فروپاشی و جامعه ایران در حال گذار از این نظام است، شکل گرفت. این جریان سیاسی نیز بر اساس یک پروژه خاص سیاسی بوجود آمد و طبیعتا مدعی یک هویت تاریخی و ایدئولوژیک خاص نمی توانست باشد.

همانطور که از جایگاه و تعریف واژگان مشخص در نامگذاری ها و از تجارب مشخص تاریخی بر می آید، جریانات سیاسی که آگاهانه نام هایی انتخاب می کنند که بار معنایی تاریخی، ملی و یا ایدئولوژیک دارند و غالبا نیز در اشکال حزبی و سازمانی ظاهر می شوند، می توانند حیاتی طولانی مدت تر داشته باشند و در طول حیات خود پروژه ها و ائتلافهای مختلفی را تجربه کنند. کارکرد این جریانات هویت سازی، گفتمان سازی های تاریخی و دراز مدت و مشروعیت بخشی برای یک حرکت سیاسی-اجتماعی تاریخی و طولانی مدت است.

در نقطه مقابل، جریاناتی که بر مبنای یک پروژه و هدف مشخص شکل می گیرند، تاریخ مصرف مشخص دارند و زمانی که پروژه به هر دلیلی متوقف شد، ضرورت وجودی این جریان نیز از بین می رود. در واقع واژه هایی مانند اتحاد، جبهه و یا شورا ذاتا زمانمند و مقطعی و لحظه ای هستند. و اگر پس از پایان زمان پروژه و یا تغییر شرایط که پروژه ای متفاوت دیگری می طلبد، بنیانگذاران آن پروژه سیاسی مشخص بخواهند همچنان به حیات سیاسی خود ادامه دهند، عملا مجبور می شوند به یک سازمان سیاسی تبدیل شوند.

به طور کلی می توان گفت که سه عنصر در نامگذاری روی جریانات سیاسی نقش تعیین کننده و محوری دارند، این سه عنصر «معنا»، «کارکرد» و «زمان» هستند. به هر میزان بار معنایی یک نام عمیق تر، تاریخی تر و متاثر از یک مرام خاص باشد، آن جریان سیاسی می تواند در شرایط زمانی متفاوت نیز به حیات خود ادامه دهد. اما اگر یک نام برگزیده شده برای یک جریان سیاسی کارکردی و پروژه ای باشد طبیعتا زمانمند خواهد بود و تاریخ مصرف مشخص خواهد داشت.

https://t.me/politicalphilosphy/279

۱۴۰۴ آذر ۴, سه‌شنبه

کارزارهای اجتماعی-سیاسی مدرسه جامعه مدنی

واکنش های گسترده مردمی به آتش‌سوزی جنگل‌های هیرکانی، مانند دیگر حوادث طبیعی بزرگ از سیل تا زلزله که در سالهای اخیر در کشورمان اتفاق افتادند و مشاهده همیاری و همدلی گسترده مردم و نهادهای مدنی در هر حادثه بزرگ طبیعی، بار دیگر نشان می دهند که جامعه ایران با وجود بحرانهای اجتماعی و معیشتی و سیاسی فراوان، که حتی برخی از فروپاشی اجتماعی صحبت می کنند، همچنان زنده و هم بسته است.

مطابق گزارشات رسمی و غیر رسمی مشارکت خودجوش مردم در اطفای آتشِ جنگل‌های هیرکانی کاملا محسوس و قابل مشاهده بوده است و شواهد نیز نشان از حضور همیاران طبیعت، فعالان محیط‌ زیستی و جمعیت قابل‌توجهی از اهالی و نیروهای امدادی در عملیات زمینی دارند.

در سوشیال مدیا نیز آتش سوزی جنگلهای هیرکانی بازتاب گسترده ای داشت. اما مطابق عادت مرسوم، این واکنش ها عمدتا سیاسی بودند، از اشاره به بی کفایتی مسئولین تا به طور کلی سیاست های بسیار مخرب محیط زیستی جمهوری اسلامی.

البته در این فضای عمدتا سیاسی رسانه های اجتماعی، پیامها و پست های فعالین محیط زیست نیز دیده می شدند که تلاش داشتند، واقعیت آنچه که در میان آتش و دود در جنگلهای هیرکانی در جریان بود را به تصویر کشند و به ویژه، نقش خودجوش مردمی را که با دست خالی در پی خاموش کردن لکه های آتش هستند، برجسته نمایند.

از جمله پیامهایی که در دنیای مجازی بسیار بازنشر و منعکس شد استوری یک فعال محیط ‌زیست (حامد تیزرویان) در اینستاگرام بود که نوشته بود بدون فشار اعتراضات مردمی، «مسئولان حاضر نمی‌شوند از روی صندلی‌شان بلند شوند و وضعیت را بررسی کنند.»/ ایران اینترنشنال

به نظر من پیامها و پست هایی که از سوی فعالین محیط زیست منتشر شدند بسیار موثرتر از پیامهای صرفا سیاسی و ضد حکومتی در برانگیختن «حس مسئولیت اجتماعی» و بسیج نیروهای خودجوش مردمی برای کمک به خاموش کردن آتش بوده اند.

در واقع در جریان آتش سوزی جنگلهای هیرکانی، بطور خودجوش یک کارزار نسبتا وسیع اجتماعی و محیط زیستی به راه افتاد که توانست بار دیگر روحیه همبستگی اجتماعی و همیاری و همدلی را تقویت کند؛ چیزی که جامعه ایران در شرایط امروز شدیدا نیازمند آن است.

در جوامع دموکراتیک کمپین‌های اجتماعی–سیاسی معمولاً به‌عنوان ابزار تاثیرگذاری روی سیاست های حاکم به کار گرفته می شوند. اما در جوامع استبدادی که معمولا گوش شنوایی برای خواسته های مردم وجود ندارد و دموکراسی نیز نهادینه نشده است، کمپین های اجتماعی-سیاسی می توانند در کنار افزایش فشار بر نظام حاکم، بستر و محیطی فراهم آورند که در آن شهروندان بتوانند فرایندهای یادگیری اجتماعی و مشارکتی را تجربه کنند و به ویژه در رابطه با جامعه ایران، همبستگی و همدلی خود را تقویت نمایند. البته به شرطی که این کمپین ها در سطح گسترده ای بازتاب پیدا کنند و بخش ها و نیروهای سیاسی نیز بدون اصرار بر نقش هدایت گری، از آنها حمایت به عمل آورند.

خوشبختانه در ایران امروز ما شاهد چندین کارزار نسبتا مداوم، مانند سه شنبه های نه به اعدام و یا اعتراضات هفتگی در اراک علیه آلوده سازی محیط زیست هستیم؛ و در گذشته نیز کمپین های نسبتا موفق مانند کمپین یک میلیون امضا (در مخالفت با قوانین تبعیض آمیز علیه زنان) داشته ایم.

اما شوربختانه، نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی و به ویژه اپوزیسیون سنتی و عمدتا خارج کشوری از این کمپین ها حمایت های گسترده و سازمان یافته نکردند و با وجودی که مطالباتی مانند رفع تبعیض علیه زنان، لغو مجازات اعدام و یا مطالبات محیط زیستی، خواسته های کاملا عمومی جامعه ایران در همه سطوح و لایه های اجتماعی می باشند، نتوانستند و یا نخواستند با این کارزارها همراهی جدی و پیگیر نشان دهند.

زیرا در فرهنگ سیاسی اپوزیسیون سنتی جمهوری اسلامی هرگونه تعاملی با حکومت ممنوع است و به عنوان اصلاح طلبی و محافظه کاری طرد می شود. و شاید بتوان گفت اساسا اهداف نیروهای سیاسی متفاوت با آنچه چیزی است که این کارزارها دنبال می کنند. کارزارها تلاش می کنند که با فشار بر حکومت خواست های خود را بر آن تحمیل کنند، اما هدف بسیاری از اپوزیسیون سنتی سرنگونی تمام عیار حاکمیت جمهوری اسلامی است.

نگارنده باور دارد که اتفاقا کارزارهای اجتماعی-سیاسی در ایران امروز، یکی از مهمترین و اثرگذارترین بسترهایی است که نیروهای سیاسی نیز در صورت همراهی با آن می توانند روی زمین واقعیت جامعه ایران حرکت کنند و درک بیشتری از شرایط واقعی مردم پیدا کنند و همکاری با نهادهای مردمی را آموزش ببینند. در واقع کارزارهای اجتماعی-سیاسی نه فقط محیط یادگیری و آموزش جامعه مدنی بلکه مدرسه ایست برای نیروهای سیاسی تا با شرایط و چالشهای بزرگ جامعه ایران بیشتر آشنا شوند و رابطه ای ارگانیک تری با جامعه مدنی برقرار کنند.

https://t.me/politicalphilosphy/278

۱۴۰۴ آذر ۲, یکشنبه

راهبرد پیشنهادی آقای تاجزاده برای «ائتلاف مطالباتی» در ۱۴۰۴، منشور مطالبات حداقلی ۲۰ تشکل صنفی، مدنی و حقوق بشری در ۱۴۰۱. شکاف بزرگ بین سیاست و جامعه مدنی

آقای مصطفی تاجزاده در نوشتار اخیر خود راهبرد «ائتلاف مطالباتی» را برای شرایط امروز ایران پیشنهاد می کند. وی در این رابطه می نویسد: «در شرایطی که تشتت نیروها، اختلافات عقیدتی و سیاسی و تضاد منافع، ائتلاف سیاسی و تشکیلاتی را ناممکن می‌کند، می‌توان ائتلاف‌های مطالباتی را شکل داد.»

این طرح، ضمن اینکه نگارنده نیز آن را برای شرایط امروز کشورمان و به ویژه با توجه به پراکندگی نیروهای سیاسی و نبود یک چشم انداز و گفتمان مشترک، مناسب می داند و از آن دفاع می کند، طرح و برنامه جدیدی نیست.

در بهمن ماه ۱۴۰۱ ۲۰ تشکل صنفی، مدنی و حقوق بشری «منشور مطالبات حداقلی» را منتشر کردند و خواسته هایی را مطرح نمودند که آقای تاجزاده در بیانیه اخیر خود به برخی از آنها اشاره می کند. در منشور مطالباتی حداقلی این ۲۰ تشکل،‌ خواسته های کاملا سیاسی و دموکراتیک مطرح شده بودند، از جمله: «آزادی فوری و بی‌قید و شرط همه زندانیان سیاسی»، «آزادی بی‌قید و شرط عقیده، بیان و اندیشه، مطبوعات، تحزب، تشکل‌های محلی و سراسری صنفی و مردمی، اجتماعات، اعتصاب، راهپیمایی، شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های صوتی و تصویری»، «لغو فوری صدور و اجرای هر نوع مجازات مرگ»، «بر چیده شدن ارگان‌های سرکوب، محدود کردن اختیارات دولت و دخالت مستقیم و دائمی مردم در اداره امور کشور از طریق شوراهای محلی و سراسری» و …

همانطور که ملاحظه می کنید، این مطالبات، کاملا سیاسی و دموکراتیک و حتی بعضا رادیکال هستند، در حالی که امضا کنندگان منشور مطالبات حداقلی عمدتا از نهادهای صنفی، مدنی و حقوق بشری بودند. کما بیش همان مطالباتی که آقای تاجزاده سه سال بعد از این منشور، تحت عنوان «ائتلاف مطالباتی» فرمول بندی می کند.

در زمان انتشار این منشور متاسفانه سازمانها و فعالین سیاسی پیام اصلی آن را که همانا ائتلاف حول محور مطالبات سیاسی، مدنی و حقوق بشری بود یا نگرفتند و یا استقبال جدی از آن نکردند و یا برخی فقط به یک بیانیه حمایتی اکتفا نمودند. در حالی که این مطالبات و منشور می توانست مبنای بسیار مناسبی برای ایجاد یک ائتلاف سیاسی-مدنی حداقلی بین نیروهای سیاسی و جامعه مدنی ایران باشد.

علت اصلی عدم استقبال جدی نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی از این منشور مطالباتی حداقلی و پیش قدم نشدن تشکلهای سیاسی مخالف در داخل و یا خارج کشور برای آغاز گفتگو با این نهادهای صنفی و مدنی، جهت ایجاد یک اتحاد و یا ائتلاف حول مطالبات حداقلی را باید در اشتباهات و انحرافات رایج در میان اپوزیسیون دید.

تلاشهایی که فعالین و سازمانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی برای ایجاد اتحاد و ائتلاف تاکنون داشته اند، عمدتا حول سیاست و راهبردهای کلان، برای مثال گذار از جمهوری اسلامی و یا حول اصول عام مانند سکولاریسم و حقوق بشر و دموکراسی، بوده اند. به عبارت دیگر حول استراتژی و یا اصول مشترک اعتقادی. این تلاشها عمدتا نخبه و شخص محور بوده و بسیاری از فعالان این حوزه از نسلهای دوران انقلاب سال ۵۷ هستند که نگاهشان به سیاست بنظر من همچنان سنتی و از کل به جز است، یعنی ابتدا باید تضاد اصلی جامعه حل شود تا بتوان تضادهای فرعی را از سر راه برداشت. در این نگاه سنتی، جامعه مدنی، نهادهای صنفی جایگاه مستقلی ندارند، بلکه باید در نهایت شعبه صنفی یک سازمان سیاسی شوند. در واقع نیروهای سیاسی سنتی به قول معروف شیپور را از دهانه گشاد آن می نوازنند، می خواهند روی خواسته های حداکثری برای مثال سرنگونی، ائتلاف حداقلی روی اصول کلی حقوق بشر و دموکراسی تشکیل دهند.

اما زمانی که این خواسته حداکثری برای جامعه پرهزینه شد و ریسک های بسیار بالایی را طلبید، آنگاه اولین افراد و نهادهایی که پای خود را از ائتلاف حول مطالبات حداکثری کنار می کشند، فعالین و نهادهای مدنی و صنفی خواهند بود.

در لهستان سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۹ شروع مبارزات با ارائه فهرست مطالبات کارگری و حقوقی (مثل بیست‌ویک خواست گدانسک) بود که به تدریج تبدیل به یک حرکت اجتماعی فراگیر شد و توان تاب‌آوری در برابر سرکوب را بالا برد و ظرفیت های بیشتری برای مذاکره فراهم آورد. در شیلی نیز از طریق کمپین «نه» در سالهای ۱۹۸۸ تا ۱۹۹۰ روی یک همه پرسی تمرکز شد که بعدا مبنایی گردید برای ائتلافهای گسترده حزبی.

متاسفانه در ایران، نیروهای سیاسی مخالف همواره خواسته اند خود پیشتاز ایجاد کمپین ها و کارزارهای سیاسی باشند و حرکت را بر عکس و از بالا به پایین هدایت کنند. آقای تاجزاده نیز در بیانیه اخیر خود دچار همین اشتباه شده است و می خواهد به همت بخشی از اصلاح طلبان جدا یا رانده شده از حکومت یک ائتلاف سیاسی مطالباتی راه اندازی نماید. در حالیکه سه سال پیش ۲۰ تشکل صنفی و مدنی این راه را در برابر نیروها و فعالین سیاسی گشوده بودند و پیش قدم شده و منشور مطالبات حداقلی را منتشر کرده بودند. منشوری که می توانست پایه و مبنایی برای راه اندازی کارزارها و ائتلافهای سیاسی و مدنی باشد.
https://t.me/politicalphilosphy/274

۱۴۰۴ آبان ۳۰, جمعه

رویکردهای سیاسی مخالفین جمهوری اسلامی، معیار درستی یک رویکرد سیاسی چیست؟



مخالفین جمهوری اسلامی از چپ تا راست رویکردهای متفاوتی را در فعالیت های سیاسی خود دنبال می کنند. برخی وجود یک گفتمان فراگیر و چشم انداز امید بخش را برای جلب اعتماد مردم و آغاز یک جنبش سیاسی فراگیر در شرایط امروز ایران تجویز می کنند و برخی دیگر تشکیل یک اتحاد گسترده از مخالفین، تحت لوای آلترناتیو، را برای ایجاد یک تحرک سیاسی جدید ضروری می دانند.

البته این تقسیم بندی فقط برای روشنتر کردن تفاوت های بنیادی در بین رویکردهای مخالفین جمهوری اسلامی در عرصه مبارزات سیاسی است، در جریان عمل اما، ما معمولا با ترکیبی از رویکردها مواجهیم، اگرچه یکی از رویکردها در زمین واقعیت در اولویت نخست قرار می گیرد.

به طور کلی رویکردهای سیاسی مخالفین را می توان به سه دسته کلی تقسیم کرد، یا رویکردها عملگرا و تجربه گرا هستند، یا می خواهند مشروعیت گفتمانی و اخلاقی داشته باشند و یا برنامه و چشم انداز محور هستند. به این معنی که یا در عرصه عمل نشان می دهند که قدرت اعمال تغییرات حتی جزیی در جامعه ایران و سیاست حاکم بر آن دارند، و یا برتری گفتمانی و اخلاقی خود را می توانند اثبات کنند و یا نشان می دهند که از توانایی های لازم برای حل مشکلات جامعه ایران پس از جمهوری اسلامی، با ارائه یک برنامه دقیق برخوردارند.

البته در پاسخ به این سوال که کدام رویکرد بهتر است، معمولا گفته می شود که رویکردی خوب است که هم مشروعیت گفتمانی داشته باشد، هم دارای برنامه و چشم انداز روشن باشد و هم قادر به تغییرات و تاثیرات هر چند جزیی در عرصه واقعی سیاست و جامعه باشد؛ که البته این ترکیب ایده آل ترین رویکرد است.

اما اگر به معنای اصلی سیاست مراجعه کنیم، به نظر من همانطور که هر اندیشه فلسفی سرانجام برای تغییر و یا بهبود وضعیت انسانی ساخته و پرداخته می شود و فقط یک بازی ذهنی نیست، سیاست نیز نه برای تفسیر و تعبیر و یا ارائه یک برنامه خوب بلکه سرانجام برای تغییر در وضعیت موجود است، و فرقی هم نمی کند که این تغییر جزیی باشد یا کلی. به این معنی که اگر یک سیاست توان تغییر نداشته باشد، صرفا در حد نظر و اندیشه و برنامه باقی می ماند و صحت و درستی آن فقط با استفاده از تجارب پیشین و یا معیارهای ارزشی و اخلاقی قابل سنجش است. اگرچه این نظر نیز بسیار درست و منطقی است که سیاست نباید کور و بدون چشم انداز و آینده نگری باشد، اما حتی کور بودن یک سیاست نیز در عرصه عمل اجتماعی است که به محک گذاشته می شود.

نگارنده چندی پیش در یادداشتی تحت عنوان «کنش سیاسی و مدنی در جامعه ایران امروز بر مبنای لیبرالیسم عملگرا» آورده بود: «از جمله تاثیرات بسیار مهم نظریه لیبرالیسم عملگرا، نگاه و روش پراگماتیستی آن به سیاست و کنش های سیاسی است. در دیدگاه جان دیویی، سیاست باید از موضعی تجربی، تدریجی و مسئله‌محور به مسائل اجتماعی نگاه کند. او با ایدئولوژی‌های خشک، چه لیبرال و چه سوسیالیستی، مخالف بود و به جای آن تأکید می‌کرد که راه‌حل‌ها باید بر اساس تجربه عملی، آزمون و خطا و گفت‌وگو و مشارکت دموکراتیک توسعه یابند.»

و در ادامه همین یادداشت آمده بود: «از منظر لیبرالیسم عملگرا کنش سیاسی و سیاست ورزی نیز نباید پروژه ای و برنامه محور بلکه فرایند و پروسه محور باشند. تمرکز اصلی فعالیت ها می بایست روی آنچه که واقعا کار می کند باشد و نه روی آنچه که درست بنظر می رسد. راهبرد و راهکارهای سیاسی نیز می بایست بجای گفتمان محور، مسئله و کنش محور باشند و چالشهای روز مردم را مورد توجه قرار دهند.»

از این نظر معتقدم که معیار اصلی سیاست ورزی در ایران و اصولا هر جامعه ای میزان تاثیرات و تغییراتی است که آن سیاست (در راستای اهداف خود) بر جامعه می گذارد. میزان نقشی است که سیاست ورزان آن سیاست در کنش های اجتماعی و سیاسی جامعه می توانند بازی کنند. سایر ادعاها از جمله برنامه برای آینده و یا گفتمان و استراتژی قابل اثبات نیستند و صرفا به این دلیل که گفتمانی در مقابل گفتمان جمهوری اسلامی است و یا مبتنی بر حقوق بشر و دموکراسی و سکولاریسم است نمی تواند اعتماد و مشروعیت لازم را کسب کند، به این دلیل بسیار ساده که اکثر مخالفین جمهوری اسلامی همین ادعاها را دارند.

https://t.me/politicalphilosphy/270







۱۴۰۴ آبان ۲۸, چهارشنبه

«جامعه در جستجوی معنا»، روایتی از بحران امید و ضرورت بازسازی معنا در ایران امروز



کتاب «انسان در جستجوی معنا» اثر ویکتور فرانکل شاید برای بسیاری از هم نسل های من کتاب آشنایی باشد. ویکتور فرانکل روان‌پزشک اتریشی در این کتاب تجربه‌ی زیسته‌ خود را از اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها روایت می‌کند و بر پایه آن، نظریه‌اش درباره معنای زندگی را شرح می‌دهد.

وی معتقد است که رنج بخشی جدایی ناپذیر از زندگی ما است، حال چه در اردوگاه نازی و مجبور به تکرار یک کار روزانه باشیم و یا در محیطی دیگر زندگی کنیم. رنج یک استثنا نیست، بلکه واقعیت زندگی بشری است. بنابراین رنج نیز مانند دیگر احساسات و تجارب انسانی معنا دارد و هنر این نیست که رنج را تحمل کنیم، بلکه در برابر آن موضعی آگاهانه و مسئولانه اتخاذ کنیم.

در افسانه سیزیف آمده است که او هر روز می بایست یک قطعه سنگ بزرگ را به سوی قله کوه بغلتاند و سپس رها کند و روز بعد آن را تکرار نماید؛ کاری بسیار پوچ و بی معنا. آلبر کامو در تفسیر این افسانه، سیزیف را قهرمان پوچی می نامد، زیرا وی به جای پناه آوردن به توهمات دینی و یا خودکشی سعی می کند این کار تکراری را آگاهانه انجام دهد و به آن معنا بخشد. همانگونه ویکتور فرانکل در کتاب خود در جستجوی آن است. وی نیز مانند سیزیف سعی می کند در اردوگاه مرگ راهی برای پاسداری از حق انتخاب آزاد و کرامت انسانی و امید بیابد.

بسیار گفته می شود که جامعه ایران در بحران موجودیتی گرفتار آمده است، دکتر حاتم قادری از نهیلیسم سیاسی در جامعه ایران امروز صحبت می کند و بر این باور است که نبود یک «افق ملی» مشترک (یک چشم‌انداز جمعی، هدف عمومی برای کشور) و حس ناتوانی عمومی برای یافتن این افق مشترک علت اصلی نهیلیسم سیاسی مورد نظر او است. یعنی اینکه جامعه دچار کمبود معنا یا هدف در سطح جمعی شده است.

وی نبود «افق ملی» را صرفا محدود به جامعه نمی کند و معتقد است که حکومت نیز دچار آن است. وضعیتی که آینده ای هولناک را پیش روی جامعه ایران قرار داده است، به تعبیر حاتم قادری جامعه ایران در فقدان معنا و چشم انداز مشترک دچار «خشم‌ فروخورده و افسردگی» شده است که او آن را نشانه‌های یک «بیماری ملی» می‌داند.

هدف من از اشاره به کتاب انسان در جستجوی معنا یافتن وجه مشترک بین شرایطی که یک انسان دچار رنج و عذاب و پوچی می شود با جامعه که در شرایط مشابهی قرار گرفته است، بود. و اگر یک انسان بتواند با شرایطی که در آن گرفتار آمده است آگاهانه و مسئولانه برخورد کند و تلاش نماید تا در هر شرایطی کرامت انسانی و آزادی انتخاب را حفظ کند تا برای همان شرایط بسیار عذاب آور و پوچ نیز معنایی بیابد، چرا جامعه قادر نباشد تا در جستجوی معنا برآید؟ و به طور مشخص، چرا جامعه ایران دچار بحران معنا شده است؟

همانطور که آقای قادری در مباحث و گفتگوهای خود اشاره می کند، زمانی که جامعه فاقد یک روایت و هدف و افق روشن و مشترک شد و نمی دانست به کجا می خواهد برود، به گونه ای که بسیاری برای نجات از این وضعیت در انتظار یک حادثه بزرگ و یا دخالت اراده ای خارج از اراده جمعی خود نشسته اند و فقط می خواهند این حکومت برود و این وضعیت به سر آید، می توان گفت که جامعه دچار بحران معنا و یا به عبارتی نهیلیسم و پوچی شده است، بحرانی که دیگر فردی نیست بلکه ساختاری و اجتماعی است.

اما همانطور که انسان این توانایی را دارد که با کار و رنج روزانه ناشی از تکرار، آگاهانه و مسئولانه برخورد کند و کرامت انسانی و حق آزادی انتخاب را پاس بدارد، چرا جامعه انسانی و گروه های انسانی نتوانند؟ به سخن دیگر چرا نمی توان از رنجی که بسیاری از افراد و خانواده های ایرانی متحمل می شوند، یک رنج مشترک و از آن یک آگاهی و مسئولیت جمعی ساخت؟

نگارنده چندی پیش در یادداشتی در همین رابطه نوشته بود، که وظیفه سنگین بازگرداندن امید و روحیه به جامعه ایران در درجه نخست نه بر دوش گروه سیاسی بلکه بر عهده نخبگان و فرهیختگان جامعه ایران است. در آن یادداشت آورده بودم:

«در شرایطی که جامعه در یک حالت تعلیق، صبر و انتظار ناشی از درخودفرورفتگی و یاس و ناامیدی نسبت به آینده و بی اعتمادی به جریانات و سازمانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی قرار گرفته است، نخبگان سیاسی و فرهنگی و روشنفکران داخل کشور نقش بسیار مهمی برای خروج از این شرایط می توانند بازی کنند. و جامعه ایران از نظر وجود و حضور نخبگان و روشنفکران در حوزه های مختلف بسیار غنی است.

آنچه که در درجه نخست می تواند در دستور کار نخبگان جامعه ایران قرار گیرد، بازکردن راه گفتگو بین نسلها و گروه های مختلف سنی، جنسی، قومی و فرهنگی های جامعه است. با این هدف که قبل از هر چیز بار دیگر بارقه های امید شکوفا شوند و اعتماد و روحیه همبستگی از دست رفته بازیابی شوند.

در این رابطه نخبگان می توانند تلاش کنند تا پل‌های ارتباطی میان گروه‌های مختلف جامعه ایجاد کنند و نقش میانجی و پیوند دهنده داشته باشند. حتی در شرایط سرکوب نیز تا حدودی می‌توانند فضای گفتگویی امن و بی‌خطر برای فعالان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی فراهم کنند. این ارتباطات می‌تواند در عرصه‌های مختلف مانند گروه‌های مدنی، فعالان حقوق بشر، و حتی نیروهای مذهبی صورت گیرد.»

به طور موجز آنچه که به نظر من برای شرایط امروز ایران می تواند در دستور کار نخبگان سیاسی و فرهنگی و روشنفکران داخل کشور قرار گیرد:

تلاش برای بازسازی روایت مشترک و چشم‌انداز آینده و ساختن یک معنای جدید برای جامعه امروز ایران؛

ایجاد فضاهای گفت‌وگو؛

تاکید بر و تقویت مشارکت اجتماعی در امور عادی زندگی، در محیط کار و آموزش و … ؛

تلاش در تبدیل رنج اجتماعی به خودآگاهی جمعی و تقویت روحیه همدلی و حس مسئولیت جمعی.

https://t.me/politicalphilosphy/267







۱۴۰۴ آبان ۲۷, سه‌شنبه

چرا در برخی از نظامهای اقتدارگرا امر سرنگونی خشونت بار می شود و در برخی دیگر مسالمت آمیز



در این یادداشت فرض من بر تفاوت معنایی بین دو واژه «گذار» و «سرنگونی» است که معمولا برای تحولات سیاسی بزرگ به کار گرفته می شوند. مقصود از گذار از وضع موجود به وضع مطلوب، همانطور که از معنای لغوی گذار بر می آید، فرایند تدریجی و مرحله ای برای تغییر وضعیت موجود به وضعیت مطلوب است. در حالیکه از واژه سرنگونی، تحولات سریع و یک دفعه ای، در یک فرجه زمانی کوتاه، مستفاد می شود.

حال این سوال مطرح می شود که چرا ادعا می شود که پروژه سرنگونی سریع و یا به اصطلاح انقلابی جمهوری اسلامی بسیار پرهزینه و خشونت بار خواهد بود؟

مطابق مطالعاتی که انجام شده اند، درصد پایینی از انقلاب های منجر به سرنگونی که در کشورهای مختلف اتفاق افتاده اند، عاری از خشونت و یا بهتر بگوییم همراه با خشونت کمتری بوده اند. از نمونه هایی که معمولا از آنها به عنوان انقلاب های سریع با خشونت کم یاد می شوند می توان از انقلاب مخملی چکسلواکی در سال ۱۹۸۹ و انقلاب رز گرجستان در سال ۲۰۰۳ و یا انقلاب ۲۰۱۰ در قرقیزستان نام برد.

با مقایسه بین انقلاب های خشونت آمیز و انقلابهای با خشونت کم، یک واقعیت مهم که می تواند علت خشونت و یا عدم خشونت باشد، برجسته می شود. در نظامهای اقتدارگرا که نه بر مبنای رهبری فردی و کاریزما، بلکه بر اساس یک نظام بوروکراتیک حزبی اداره می شده اند و نهادهای دولتی نقش تعیین کننده داشته اند، سرنگونی معمولا کم هزینه تر و همراه با خشونت کمتری بوده است. نظامهای سیاسی چکسلواکی، گرجستان و قرقیزستان از این نوع از نظامهای اقتدارگرای حزبی-بوروکراتیک بوده اند.

در نظامهای اقتدارگرای که توسط یک رهبر (معمولا) کاریزما و بلامنازع اداره می شده اند، سرنگونی و انقلاب معمولا همراه با خشونت و جنگ های گسترده بوده است، از جمله در لیبی و رومانی و یا در بسیاری از کشورهای دیکتاتوری فردمحور افریقایی.

به عبارت دیگر بسته به اینکه یک نظام اقتدارگرا فردمحور یا نهادمحور باشد، انقلاب و سرنگونی نیز می تواند همراه با خشونت زیاد و یا با خشونت کمتری باشد. علت نیز بسیار واضح است، در نظامهای اقتدارگرای فردمحور، مهار نیروهای سرکوبگر در دست شخص رهبر و حیات نیروهای سرکوبگر به حیات رهبر وابسته است.

حال اگر این وضعیت را، یعنی رژیمهای اقتدارگرای فردمحور، را در رابطه با کشورهای خاورمیانه مورد بررسی قرار دهیم، متوجه می شویم که به دلیل اداره بسیار سنتی و غیر علمی و سازمان نیافته و غیر بوروکراتیک نیروهای سرکوبگر، این نیروها با وجود وابستگی شدید به شخص رهبر، بسیار نا منسجم و دارای منافع متضاد هستند. که در صورتیکه رهبر غایب یا کشته شود و یا بسیار ضعیف گردد، رقابت و جنگ و خشونت در بین بخش های مختلف این نیروهای سرکوبگر نیز به سرعت بالا می گیرد.

از سوی دیگر، به دلیل استبداد مزمن فردمحور در کشورهای خاورمیانه و به دلیل حضور مداوم یک نظام کاملا امنیتی غیر متمرکز اما بسیار پراکنده و گسترده، نهادهای مدنی و اجتماعی مستقل یا اساسا وجود ندارند و یا بسیار ضعیف و پراکنده و فاقد سازماندهی می باشند. در حالی که در نظامهای اقتدارگرای نهادمحور، جامعه نیز به تبع ساختار بوروکراتیک دولتی آمادگی بیشتری برای نظم پذیری و سازمان یابی پیدا می کند.

به همین دلیل در کشورهایی که توسط نظامهای اقتدارگرای فردمحور اداره می شوند، به دلیل نبود ساختارهای اجتماعی و مدنی، نظم و انضباط مدنی و مردمی و مشارکت سازمان یافته اجتماعی نیز ضعیف است که خود می تواند زمینه ساز خشونت های خودانگیخته و غیر قابل کنترل باشد.

از این بحث می خواهم نتیجه بگیرم که در کشورهایی مانند ایران به دلیل استبداد مزمن فردمحور و فقدان یک نظام و ساختار بوروکراتیک منسجم در سراسر کشور، و به این دلیل که همه سرنخ های سرکوب و ادامه وضعیت فعلی به شخص رهبر وصل می شوند، امر سرنگونی و انقلاب های یکدفعه و براندازانه عواقب بسیار خطرناکی برای سرزمین و این ملت می تواند داشته باشد.

۱۴۰۴ آبان ۲۶, دوشنبه

شخصی‌شدن سیاست، سیاستی که به‌جای ساختار، به چهره تکیه می‌کند



بخش‌های مختلف سیاست در ایران، از حاکمیت تا اصلاحات و اپوزیسیون، به‌طور وجودی و تاریخی همواره حول افراد متمرکز بوده اند. حتی نزاع های تاریخی نیز در مقاطع مختلف عمدتا حول نزاع دو نفر می چرخیده است. محمدرضا پهلوی و محمد مصدق در سالهای ۳۰-۳۲، محمدرضا پهلوی و روح الله خمینی در سال ۵۷، خامنه ای و رفسنجانی و سپس خامنه ای و خاتمی در دهه های اول پس از انقلاب ۵۷.

چرخش سیاست حول افراد و رهبران، یک پدیده بسیاری تاریخی و مزمن در ایران است، به گونه ای که با حذف و یا جابجا شدن رهبران، موضوع و پارادایم سیاست نیز دچار دگرگونی های عمیقی می شده است. برای مثال با حذف محمد مصدق از عرصه سیاست در ایران، جبهه ملی و ساختارهای سیاسی که از او حمایت می کردند، به سرعت شگفت انگیزی ضعیف می شوند. و یا با خروج محمدرضا پهلوی از ایران در دی ماه ۱۳۵۷، سامانه پادشاهی و ارتش به سرعت از هم می پاشند. و یا آینده جمهوری اسلامی در شرایط امروز، کاملا به حیات علی خامنه ای وابسته شده است و مرگ و زندگی او یک فاکتور بسیار اساسی در پیش بینی تحولات آینده است.

نامه اخیر کمیته سیاسی جبهه اصلاحات به رهبر اصلاحات محمد خاتمی، بجای نامه به مردم ایران، نیز نشان می دهد که جریان اصلاحات با وجودی که فرصت های بسیاری برای ایجاد ساختارهای سیاسی ریشه دار و برخوردار از بدنه های اجتماعی و طبقاتی داشته است، تا چه اندازه همچنان شخص و نخبه محور باقی مانده است که بجای مراجعه به مردم، همچنان به رهبر اصلاحات، که دیگر جایگاه و موقعیت پیشین را ندارد، نامه می نویسد و امید بسته است.

درعرصه مخالفین جمهوری اسلامی نیز سیاست همچنان شخص محور باقی مانده است، حتی جریاناتی که رهبری واحد ندارند، همچنان چهره محور مانده اند، به گونه ای که با خروج تدریجی و یا ضعف حضور این چهره ها در عرصه سیاست، برای مثال به دلایل سنی، جریانات سیاسی وابسته به آنها نیز سیر نزولی پیدا می کنند. وابستگی شدید به نقش رهبر، حتی باعث می شود که یک سازمان در نبود آن رهبر، همچنان از نماد وی برای حفظ ساختار و تداوم حیات سیاسی خود استفاده کند، که نمونه واضح آن سازمان مجاهدین خلق است.

از این نظر به جرات می توان گفت که وابستگی جریانات سیاسی به رهبر و یا رهبران و شخص محور بودن سیاست در ایران، پدیده ای بسیار ریشه دار است و یک اتفاق طبیعی و به یکباره نمی تواند باشد. اما واقعا، چرا با وجودی که تحزب در ایران سابقه ای بیش از صد سال دارد، سیاست در کشور ما همچنان شخص محور مانده است؟

به نظر نگارنده رشد ناهمگون و ناهمزمان بین جامعه و روشنفکران و نخبگان کشور یکی از عوامل اصلی نقش بسیار پر رنگ اشخاص در سیاست بوده است. در ایران فرایند تشکیل احزاب و سازمانهای سیاسی همواره در سطوح روشنفکری و نخبگانی کشور رقم می خورده است و سپس هواداران به آن می پیوسته اند. هوادارانی که عمدتا نقش توده هوادار و بسیج شونده برای منافع حزبی را بازی می کرده اند.

در حالیکه در کشورهایی که مسیر مدرنیته بطور طبیعی و درون زا طی شده است، ابتدا این جامعه مدنی بوده است که در بخش های مختلف، خود را سامان می دهد و متحد می سازد و سپس احزاب جدید از طریق ائتلاف و اتحاد نهادهای صنفی و مدنی دارای منافع و اهداف مشترک شکل می گرفته است. البته لازم به توضیح است که در همین جوامع نیز تحت تاثیر ایدئولوژی مارکسیست-لنینیست، احزابی بشدت نخبه گرا به وجود می آیند و تلاش می کنند رابطه ای از بالا به پایین با طبقات کارگر و محروم جامعه برقرار نمایند. این سیاست شدیدا پیشوا و شخص محور اما با مبارزات چپ آزاد و نو و بریده از اتحاد شوروی تحت رهبری استالین، دوام طولانی مدت پیدا نمی کند و احزاب سوسیال دموکرات بر پایه ساختارهای حزبی و رابطه ای تنگاتنگ و ارگانیک با اتحادیه های کارگری جای آنها را می گیرد.

در ایران و کشورهایی مانند ایران، استبداد و رهبران کاریزما سابقه ای بس طولانی دارد، مدلهای حکومتی در ایران همواره رهبر و فرد محور بوده اند، یک رهبر مستبد می رفته است و رهبر مستبد دیگر جای او را می گرفته است. در فرهنگ مذهبی شیعیان و حتی فرهنگ باستانی ایرانیان قهرمانان و نخبگان و برگزیدگان که گویی روح خدا در وجود آنها رسوخ کرده است، همواره نقش بسیار برجسته ای در رقم زدن سرنوشت مردمان این سرزمین داشته اند و مردم نیز همواره برای نجات از دست استبداد و یک رهبر خونریز به منجی دیگری فکر می کرده اند، و باور داشته اند که اگر مستبد حاکم برود و آن منجی جای او بنشیند کشور گلستان می شود.

https://t.me/politicalphilosphy/263






۱۴۰۴ آبان ۲۴, شنبه

نامه کمیته سیاسی جبهه اصلاحات به محمد خاتمی: ارزیابی شانس «بازگشت به مردم» و آینده این جریان



کمیته سیاسی جبهه اصلاحات نامه ای برای آقای محمد خاتمی ارسال کرده و در آن مشی پیشین اصلاح طلبان را نقد کرده است. در بخشی از این نامه آمده است: «باید از مشی قدرت‌محور به جامعه‌محور، و از اصلاح‌طلبی محافظه‌کارانه به اصلاح‌طلبی مسئولانه و اخلاقی گذر کند. یعنی باید از انتظار برای گشایش از بالا، به ساختن ظرفیت اجتماعی و فرهنگی از پایین روی آوریم.»

از این بخش از نامه می توان اینگونه برداشت کرد که تدوین کنندگان نامه می خواهند از راهبرد همیشگی اصلاح طلبان تحت عنوان «فشار از پایین و چانه زنی در بالا» فاصله بگیرند. با این پندار و پیش فرض که «در جامعه هنوز امید زنده است؛ نه به افراد و جناح‌ها، بلکه به امکان نجات ایران از مسیر عقلانیت، عدالت و گفت‌وگو.»

نگارندگان نامه در ادامه نامه خود امیدِ از نظر آنان همچنان زنده را اینگونه تفسیر می کنند: «مردم ممکن است از اصلاح‌طلبان ناامید شده باشند، اما هنوز از اصلاح به‌ عنوان راه، دست نکشیده‌اند. اگر ما بتوانیم نشان دهیم که اصلاح‌طلبی یعنی صداقت، شجاعت و مسئولیت‌پذیری در برابر رنج مردم، این گوش شنوا دوباره بازخواهد گشت.»

استفاده از واژه های کلی و اخلاقی مانند «مردم»، «مسئولیت»، «شجاعت» و «صداقت» نشان می دهد که اگرچه ممکن است بخشی از اصلاح طلبان به خطا بودن راه و روشهای گذشته خود پی برده اند، اما همچنان در همان چارچوب ساختارهای فکری و سیاسی پیشین می اندیشند. این واژه ها در حقیقت شعارهایی هستند که همه جریانات سیاسی درون ساختار حکومت برای جلب حمایت مردم استفاده کرده و می کنند. اما تفاوت جامعه امروز ایران با دورانی که اصلاح طلبان از مقبولیت و مشروعیت نسبی برخوردار بودند در این واقعیت نهفته است که دیگر نمی توان از مفاهیم کلی مانند مردم استفاده کرد. جامعه ایران امروز، دیگر یک جامعه بی شکل و توده وار نیست و نه تنها بخش ها و طبقات مختلف جامعه بر منافع و خواسته های متفاوت خود آگاه شده اند، بلکه حتی شکافها و گسلهایی بین این منافع ایجاد گشته است که به آسانی قابل پر کردن نیستند، از جمله گسلهای نسلی، طبقاتی و قومی و فرهنگی.

بنابراین این گزاره کلی که «مردم….اما هنوز از اصلاح به‌ عنوان راه، دست نکشیده‌اند» بازتاب دهنده خواست مشترک همه بخش و طبقات و گرایشات درون جامعه ایران نیست، گواه این واقعیت، نتایج رای گیری ریاست دولت جمهوری اسلامی در دو دوره پیش است. حتی در دورانهای قبل نیز، از جمله در زمان ورود محمد خاتمی به عرصه رای گیری، بسیاری به دلیل ترس و نگرانی از قدرت گرفتن اصولگرایان به اصلاح طلبان رای می دادند، نه به امید اصلاحات واقعی.

این جمله از نامه «مردم به اصلاح‌طلبان زمانی اعتماد می‌کنند که مرز اخلاقی ما با قدرت روشن باشد» نیز یک نصیحت اخلاقی است که نشان می دهد که با وجودی که در سطور بالایی می نویسند «ما باید در کنار گروه‌های اجتماعی، صنفی، زنان، معلمان، کارگران و جوانان بایستیم، دردشان را بشنویم.» اما همچنان برای خود یک جایگاه ویژه اخلاقی و نصیحت گری و ارشادی قائلند، همان کاری که همه جناح های حکومت با گفتار درمانی انجام داده و می دهند.

مرزبندی واقعی با قدرت آنگاه موجب اعتماد می شود که اصلاح طلبانِ برخوردار از رانت های سیاسی و اقتصادی سفره خود را از مافیای قدرت و ثروت جدا کنند و از پست و مقام های در سطوح مدیریتی و بالای کشور که به یمن چانه زنی با حکومت نصیبشان شده است استعفا دهند. و آنگاه این مرزبندی ادعایی حقیقی خواهد بود که این جریان سیاست های حمایتی و حتی مشارکت در سرکوب جنبش های اعتراضی سالهای ۹۶ و ۹۸ را عمیقا به نقد بگذارد و از مردم معترض و خانواده های جانباختگان پوزش بخواهد و خواهان شفافیت و محاکمه عادلانه سرکوبگران شود.

البته بسیار بعید می دانم که اصلاح طلبان به قول نگارندگان نامه این شجاعت و صداقت را داشته باشند که پایگاه و منافع طبقاتی خود را ترک کنند و به بخش های پایینی و محروم و مورد تبعیض جامعه بازگردند. اتفاقا امیدشان به همان بخش های برخوردار و مرفه و محافظه کار جامعه است، که به نحوی از رانت و الیگارش حاکم بر کشور بهره می برند، تا برای نجات منافع خود هم که شده حضور فعالتری در عرصه های سیاسی پیدا کنند. به ویژه که پیش بینی می کنند، در آینده نزدیک تحولات مهمی در ساختار سیاسی کشور به وقوع خواهد پیوست و مسئله جانشینی بسیار جدی خواهد شد و بنابراین نمی بایست این فرصت را از دست داد و از «سفره انقلاب» محروم شد.

بنابراین حتی اگر این جریان بتواند خود را بازسازی کند (از لحاظ تشکیلاتی و هویتی) احتمالا فقط می تواند پیام معناداری برای بخشی از طبقات برخوردار و “محتاط‌تر” جامعه (کسانی که نفعی در تغییرات ساختاری رادیکال ندارند ) داشته باشد. اما این احتمال که طبقات محروم، نسل جوان و تحصیلکرده و زنان آزادی خواه و سایر نحله های فکری و قومی و فرهنگی کشورمان به این جریان امید و اعتمادی کنند، بسیار بسیار ضعیف است.
https://t.me/politicalphilosphy/258

۱۴۰۴ آبان ۲۲, پنجشنبه

سیاست و تراژدی خواست آزادی و کرامت انسانی؛ وقتی بدنها معنا می جویند



در روزهایی که خبر خودسوزی و خودکشی چون شعله‌ای کوتاه در فضای عمومی می‌درخشد و خاموش می‌شود، چیزی در درونِ جمعی ما می‌سوزد که هنوز زبانش را پیدا نکرده‌ایم. امری در میان ما اتفاق می افتد و احساس مشترک دلسوزی و همدلی شکل می گیرد اما هنوز برای آن یک مفهوم و زبان مشترک نیافته ایم.

فواد شمس به زندگی خود پایان می دهد و با رنجنامه اش رنج زیستن در نظام آزادی کش جمهوری اسلامی را با ما در میان می گذارد. احمد بالدی جوان اهواز دکه دار خودسوزی می کند تا با آتش برخاسته از روح و بدن رنجیده اش به جنگ شب پرستان و تاریک اندیشان جمهوری اسلامی برود.

این مرگهای خودخواسته برای ما چه پیامی دارند؟ از سیاست در نظام جمهوری اسلامی می گویند؟ از معیشت و تبعیض می نالند؟ یا از خواست آزادی و کرامت انسانی؟ و یا همه اینها، برای برخورداری از یک زندگی معمولی، بدون توهین، بدون تبعیض، بدون سرکوب و تحقیر؟

واقعیت این است که خواست آزادی و برخورداری از کرامت انسانی در عین اینکه معنا بخش به حیات آدمی است، حداقل برای آنهایی که به این موهبت ها خودآگاهند، در عین اینکه شور و شعف بازگشت به اصالت انسان آزاد را در آدمی می پروراند؛ اما در عین حال در جوامعی که دست یابی به آنها نا ممکن است، موجب اضطراب، دل نگرانی ها دائمی و حس مسئولیت فردی و جمعی و در عین حال حس ناتوانی و درد نیز می شوند. اینجاست که خواست آزادی و کرامت انسانی تبدیل به تراژدی جان سوز می شود و حتی ممکن است به فروپاشی درونی منجر شود و انسان را به پرتگاه پوچی و نیستی بکشاند.

زمانی که خواست آزادی و کرامت انسانی در افق پیشِ رو و با این حکومت و ساختار اجتماعی-سیاسی معیوب، تیره و پر ابهام و مه آلود می شود، آنگاه موهبت آزادی و کرامت انسانی تبدیل به باری سنگین بر دوش می گردد که هر کس را تحمل بر دوش کشیدن آن نیست. و وقتی یک انسان همراه و همدوشی برای حمل خواست آزادی نمی یابد و بی‌تفاوتیِ عمومی را می بیند و سرانجام با امیدی خود را می‌سوزاند، آن آتش فقط از نفت و آتش‌زنه نمی‌سوزد، از خشمِ دیده‌نشدن و شنیده‌نشدن است که زبانه می‌کشد.

زمانی که سیاست به جای معنا بخشی به خواست مشترکِ یک زیست واقعی انسانی و شرافتمدانه، عرصه بی حسی و بی تفاوتی شده باشد، جامعه و افراد آن را فرسوده می کند و این دقیقا همان هدفی است که نظامهای اقتدارگرا دنبال می کنند، یعنی بی صدایی، بی حسی و بی تفاوتی.

اما آیا می توان امیدوار بود که این خودکشی ها و خودسوزی ها آینه ای جمعی برای تلنگر زدن به ما باشد، که ما نیز عملا با انتخاب بی حسی و بی تفاوتی، راه آن دو جوان را در پیش گرفته ایم، اما در شکل یک خودکشی و خودسوزی جمعی.

آیا می توان امیدوار بود که با دیدن آینده جامعه خود در این آینه جمعی، بار دیگر با حضور و اعتراض جمعی از خواست آزادی و کرامت انسانی دفاع کرد و سیاست حیات بخش را به جامعه بازگرداند؟ آیا ما بار دیگر قادر خواهیم شد که در این آینه جمعی یکدیگر را ببینیم و بشنویم و یا باز هم باید نظاره گر خودکشی و خودسوزی جوانان دیگری باشیم که با پایان دادن به زندگی خود می خواهند صدایشان را در این دنیای سرد و خاموش و بدون فریادرس به گوش ما برسانند؟

آیا می توان به گونه ای خواست آزادی و کرامت انسانی را به فضای جامعه بازگرداند که دیگر کسی برای فریاد زدنش، نیازمند سوختن نباشد؟ ویا ما همچنان نظاره گران خاموش خودکشی و خودسوزی دیگران می مانیم؟

https://t.me/politicalphilosphy/255

۱۴۰۴ آبان ۲۱, چهارشنبه

بازی مافیا، آینه‌ی بی‌اعتمادی، دروغگویی، ظاهرسازی و نقش‌آفرینی در جامعه‌ی امروز ایران



در سال‌های اخیر، بازی «مافیا» به یکی از محبوب‌ترین سرگرمی‌ها میان جوانان ایرانی تبدیل شده است؛ از کافه‌ها و جمع‌های دوستانه گرفته تا برنامه‌های تلویزیونی. من نیز یکبار این بازی بسیار سرگرم کننده و هیجان انگیز را با تعدادی از جوانان انجام دادم. در این بازی دو شخصیت اصلی حضور دارند، شهروند و مافیا.

بازی مافیا که در دهه‌ی ۱۹۸۰ در روسیه و توسط یک روان‌شناس اجتماعی به نام دیمیتری داویدوف ساخته شد، هدفش در اصل، بررسی رفتارهای اجتماعی افراد در لایه های مختلف از قدرت های پنهان تا قدرت های آشکار بود.

با وجودیکه این بازی در طول زمان دچار تغییراتی شده و بر پیچیدگی آن افزوده شده است اما دو شخصیت اصلی مافیا (به عنوان نماد قدرت پنهان) و شهروندان (نماد جامعه مدنی باز) همچنان بازیگران اصلی این سرگرمی هستند.

بازی بر مبنای دروغ و تصویر سازی های غیر واقعی از نقش عوامل پنهان قدرت پیش می رود و شهروندان می بایست حدس بزنند که چه کسانی رل مافیا را بازی می کنند، آن هم نه بر اساس اطلاعات مستقل بلکه بر مبنای آنچه که توسط مافیا گفته می شود.
این تعیین نقش و فرایندهای بعدی بازی در واقع جوهر اصلی بازی مافیا است که نشان دهد که چگونه دروغ و اعتماد اشتباه می تواند بازیگری که رل شهروند بازی می کند را به اصطلاح به کشتن دهد و از دور بازی خارج کند. که در اینجا شهروند در واقع همان جامعه مدنی و دموکراسی است که می توانند توسط قدرت و تسلط مافیا که بر دروغ و ادعاهای کاذب استوار شده است نابود شود.

در نگاه میشل فوکو، قدرت در جوامع مدرن نه‌تنها از بالا، بلکه در روابط روزمره میان افراد و لایه های گوناگون جامعه حضور دارد. در بازی مافیا نیز همین سازوکار دیده می‌شود. هر بازیکن هم‌زمان «ناظر» و هم «نظارت شده» است، و کوچک‌ترین حرکت یا جمله‌اش می‌تواند تفسیر سیاسی، روانی یا استراتژیک پیدا کند.

در واقع، مافیا به صورت بسیار دقیق و ریز نوعی «جامعه‌ی نظارتی» را بازسازی می‌کند؛ جایی که قدرت از طریق نگاه‌ها و گمان‌ها و بر اساس ادعا ها و اطلاعات یک طرفه و غیر مستقل اعمال می‌شود. در این میان شهروند از اطلاعات کافی برخوردار نیست و فقط می بایست حدس و گمان بزند. همانطور که اکثر ایرانیان از روابط پنهانی مافیای ثروت و قدرت بی خبرند در حالی که کوچکترین رفتار اجتماعی اشان زیر کنترل و مراقبت قرار دارد. شهروندان حتی از یکدیگر بی خبرند اما مافیا می داند که چه کسانی رل مافیا بازی می کنند.

به عبارت دیگر، بازی مافیا در ایران می تواند آینه‌ای از زیست اجتماعی ما ایرانیان باشد. جامعه ای که در آن به راحتی نمی توان به ادعاها و وعده ها اعتماد کرد و اگر اعتمادی هم شکل گیرد بسیار شکننده است. حقیقت در هاله ای از تردید و تظاهر پنهان شده است. و شهروند، مانند بازی مافیا، باید در میانه این بی اعتمادی و اعتمادهای شکننده و هاله های از شک و تردید فقط به فکر بقا خود باشد.

البته بازی مافیا در هر جامعه ای ممکن است کاربردها و اثرات مختلفی داشته باشد و شاید حتی در برخی از جوامع فرهنگ جستجوگری و قضاوت نکردن سریع و دموکراسی را تقویت کند، اما بنظر من در جوامعی مانند ایران که زیر سلطه یک حکومت مافیایی اداره می شود، این بازی میتواند فرهنگ زندگی در یک نظام مافیایی را به ویژه در میان جوانان گسترش و تعمیق دهد.

توسط این بازی، به ویژه در جوامع زیر سلطه نظامهای اقتدارگرای مافیایی، شهروند می آموزد که چگونه بقای خود را حفظ کند، تا از جامعه منزوی نشود. قواعد بازی در چنین نظامهایی را یاد می گیرید، تظاهر و دروغگویی را تجربه می کند و دیگر به هیچ کس حتی بغل دستی خود نیز نمی تواند اعتماد کند. این شهروند فقط به فکر خود و بقای خود است و بتدریج یاد می گیرید که رل مافیا را چگونه بازی کند، چگونه دروغ پردازی کند و ظاهر سازی نماید. در این بازی و بازتاب اجتماعی آن شهروند همیشه یک قربانی است که باید به فکر نجات خود باشد و قدرت، تنها در دست مافیا است. شهروند حتی از قدرت آگاهی و اطلاعاتی برای تشخیص درست و نادرست برخوردار نیست، و آنچه که می شنود و می خواند تنها توسط مافیا و ابزارهای فرهنگی و خبری او منتشر شده است.

۱۴۰۴ آبان ۲۰, سه‌شنبه

سیاست به مثابه مفهوم سازی برای یک امر مشترک



در سیاست همواره سعی می شود مفهومی مشترک از یک امر مشترک ساخته شود، تا جامعه بتواند به حیات سیاسی خود ادامه دهد. جامعه بدون یک حیات سیاسی مشخص، بدون برساخت و برآمد یک مفهوم و معنای مشترک، جامعه ای مرده است.

اما امر مشترک چیست؛ امر مشترک، همان بافتِ نامحسوسی است که زندگی انسانی را ممکن می‌کند؛ به انسان احساس تعلق می دهد، فضای همدلی و گفت‌وگو ایجاد می کند، جامعه را به یک خودآگاهی می رساند که زیستن همیشه با دیگری معنا پیدا می کند. به تعبیر هانا آرنت، سیاست فضایی است که در آن انسان «ظهور» می‌یابد. چرا که تنها در حضور دیگری، من می‌توانم کسی باشم.

مفهوم مشترک اما توجیه و تفسیر ذهنی جامعه از یک امر و احساس مشترک است، ترجمان و بیان فضایی است که جامعه در آن قرار گرفته است. در یونان باستان سیاست از همین امر مشترک و مفهوم سازی های مشترک زاده می شد، از گرد آمدن انسانها در میدان بحث و گفتگو و مشارکت جمعی در تصمیم و کنش جمعی. که نظریه پردازان آن را دموکراسی مستقیم تعریف می کنند. مفهوم مشترک نیز از دل همین حضور و مشارکت جمعی زاده می شد.

امروزه اما به دلیل بسیار پیچیده شدن مناسبات اجتماعی و تشکیل بخش ها و طبقات اجتماعی و مدرنیزاسیون جوامع بشری، حضور و مشارکت جمعی بتدریج رنگ باخته است و پیوندهای انسانی آرام‌آرام گسسته شده اند. شبکه های اجتماعی جای حضور فیزیکی در میادین بحث و گفتگو را گرفته اند و به عرصه ای برای خودنمایی ها و رقابت های فردی تبدیل شده اند.

اما، جامعه بشری همواره نیازمند یک مفهوم مشترک است تا به حیات اجتماعی و سیاسی خود معنا بخشد، حتی در دنیای امروز و تنهاتر شدن انسان و رشد فردگرایی. در چنین شرایطی است که نقش نخبگان و به ویژه سیاستمداران در مفهوم سازی از یک امر مشترک جمعی و حتی تبدیل یک امر و مسئله فرعی به امر و مسئله بسیار مهم و اصلی برجسته می شود.

برای مثال تبدیل موضوع مهاجرین و پناهندگان به یک امر مشترک جمعی در برخی از کشورهای اروپایی و برساختن یک مفهوم مشترک تحت عنوان پاسداری از هویت تاریخی فرهنگی اروپاییان بر مبنای مسیحیت-یهودیت در برابر هجوم مسلمانان به این قاره.

در یادداشتی که چند روز پیش پیرامون موضوع دو بقای ناهمزمان از (نظر تاریخی) در جامعه ایران نوشته بودم، به این واقعیت اشاره داشتم که هم جامعه ایران و هم نظام جمهوری اسلامی برای بقای خود می جنگند، اما دو بقای ناهمزمان، یکی به سوی گذشته و دیگر به سوی آینده.

اتفاقات چند روز اخیر اما نشان می دهند که این دو فرایند ناهمزمان تاریخی ممکن است حتی با یکدیگر تلاقی کنند و یا با مفهوم سازی های مصنوعی تلاقی داده شوند.

جمهوری اسلامی کاملا متوجه رشد باستان گرایی در بخش هایی از جامعه ایران است و می داند که ایرانیان به گذشته خود بسیار افتخار می کنند. و نیز آگاه است که مردم در شرایط بسیار سخت اقتصادی با آینده ای مبهم زندگی می کنند و در جستجوی مفری برای تسکین و آرامش هستند. خود نظام نیز در یک شرایط بحران موجودیتی بسر می برد. به عبارت دیگر و در حقیقت، جامعه و حاکمیت در امر بقا (حتی از نظرگاه های مختلف) به اشتراک رسیده اند

اینجاست که یک مفهوم مشترک می تواند گریزگاهی برای شرایط بحرانی کنونی باشد و بجای تشدید در خود فرورفتگی و افسردگی بار دیگر مردم را به میدان جامعه بازگرداند، هر چند اگر به اراده و انتخاب خودشان نباشد. زیرا حاکمیت شدیدا نیازمند آن است.

نصب مجسمه شاپور ساسانی و یکی از امپراتورهای روم باستان که در برابر او زانو زده است و اجرای کنسرت های خیابانی در میدان انقلاب (۲۴ اسفند سابق)، بدون کنترل حجاب از جمله اقداماتی است که رژیم برای ساختن یک مفهوم مشترک مصنوعی از یک امر مشترک (مبارزه برای بقا) در دست اجرا دارد.

جالب است که در چنین فضایی که توسط حاکمیت ساخته و کارگردانی می شود، اندیشمندان و پژوهشگران عدالت طلب و چپ دستگیر می شوند. همان ترفند و روشی که حکومت ها هنگام تلاش برای همراه کردن جامعه برای گردش به راست و تسلط بیشتر محافظه کاری، به سرکوب و حذف جریانات چپ روی می آورند. همانطور که رژیم در دوران پس از جنگ هشت ساله با عراق، از امر مشترک خرابی های پساجنگ مفهوم سازندگی را برساخت و مسلط کرد و البته همزمان با شکل دادن به طبقه محافظه کار، مسلط و حاکمه جدید، جریان روشنفکری و چپ را با قتل های زنجیره ای زیر بیشترین فشارها و تهدید حذف قرار داد.

https://t.me/politicalphilosphy/253

۱۴۰۴ آبان ۱۹, دوشنبه

نقشه راه و زبان اخلاقی و انسانی مشترک شرط اصلی یک جبهه و یا ائتلاف سیاسی پایدار



در چهار دهه‌ی گذشته، نیروهای مخالف جمهوری اسلامی بارها تلاش کرده‌اند تا با تشکیل جبهه‌ها و ائتلاف‌های گوناگون، بدیلی منسجم و معتبر در برابر ساختار قدرت موجود ایجاد کنند. اما اغلب این تلاش‌ها یا به‌سرعت از هم پاشیده‌اند، یا در سطح نمادین باقی مانده‌اند. تجربه نشان داده است که ضدیت با حکومت موجود و یا برخورداری از یک هدف مشترک برای گذار از جمهوری اسلامی و یا حتی توافق روی اصول بنیادینی مانند حقوق بشر، دموکراسی و سکولاریسم، هرچند بنظر می رسند نقطه‌ی شروعی طبیعی باشند، اما به‌تنهایی برای ایجاد یک جبهه‌ی پایدار کافی نیستند.

برای نمونه به دو تجربه سالهای اخیر اتحاد جمهوریخواهان و شورای مدیریت گذار می توان اشاره کرد که شرکت کنندگان در آن تلاش کردند بر اساس یک هدف مشترک یعنی ایجاد یک آلترناتیو برای گذار از نظام جمهوری اسلامی و بر مبنای اصول مشترکی مانند حقوق بشر، دموکراسی و سکولاریسم گرد هم آیند. این هر دو تلاش اما ناموفق بودند و به تدریج تبدیل به نمادی تاریخی از تلاش بخشی از نیروهای مخالف جمهوری اسلامی شدند.

مجموعه هایی از نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی که به بطور مشخص پس از آغاز جنبش زن زندگی آزادی تحت عناوین همگامی و یا همکاری شکل گرفتند نیز تا کنون حضور جدی و موثر از خود نشان نداده اند و بنظر می رسد که هنوز در مرحله بازشناسی و تعریف خود هستند.

البته آغاز این نوع از همکاری ها از یک سو پاسخی بود به شرایط سیاسی ایرانِ دوران جنبش زن زندگی آزادی و از سوی دیگر تلاش مجددی بود، اما اینبار در سطح بسیار حداقلی و تاکتیکی، برای جبران شکست تجارب پیشین. گزاره «ائتلاف حداکثری بر مبنای اصول حداقلی»، بیانگر و ترجمان تلاش جدیدی است که مخالفین جمهوری اسلامی، اینبار در شکل همکاری و یا همگامی آغاز کرده اند.

اکنون این پرسش مطرح است که اصولا چه کمبودها و کاستی هایی باعث شدند که چنین اتحادها، ائتلافها و یا همکاری و همگامی ها، نتوانند حتی از موجودیت، اعضا و ساختارهای اولیه خود حفاظت کنند؟ به قول معروف حضور فعال سیاسی و تعیین کننده در عرصه سیاست به عنوان اپوزیسیون نظام و یا برخوردار شدن از پایگاه های اجتماعی بالقوه پیشکش! چرا حتی خود را نتوانستند حفظ کنند؟

به باور نگارنده، کاستی مهم و بسیار تعیین کننده در تجربه ناموفق بسیاری از اتحادها و ائتلاف ها نداشتن نقشه راه مشترک و نبود چارچوب عمل واحد بوده است. تجربه اتحاد جمهوری خواهان و شورای مدیریت گذار اتفاقا نشان می دهد که نبود یک نقشه راه مشترک که واقعا و قلبا همه اعضا روی آن توافق داشته باشند (و نه آنچه که روی کاغذ و اسناد آمده است) پاشنه آشیل این جریانات بوده است.

برای نمونه یکی از چالشهای بسیار مهمی که اتحاد جمهوری خواهان دچار آن شد، موضع این اتحاد نسبت به جریان اصلاح طلبی بود، برای برخی از اعضا، اصلاحات درونی رژیم از طریق حمایت از اصلاح طلبان در اولویت قرار داشت و یک استراتژی بود. برای برخی دیگر اما حمایت از اصلاح طلبان حداکثر یک اقدام تاکتیکی می توانست باشد و برخی دیگر نیز اصولا خواهان عبور از کلیت نظام بودند. این اختلافات باعث گردید اتحاد جمهوری ناتوان از ترسیم و تدوین نقشه راه مشترک باشد.

شورای مدیریت گذار نیز فاقد نقشه راه مشترک بود، در سالهای اول تشکیل این جریان تمرکز تلاشها و مباحث درونی بر تشکیل آلترناتیو و اعلام موجودیت آن بود، بدون اینکه همه اعضا روی ضرورت عاجل این تلاش توافق نظر داشته باشند. این جریان با ادعای مدیریت گذار وارد عرصه سیاسی شد، بدون اینکه نقشه راه را بخوبی ترسیم کرده و توافق همه اعضا را جلب نموده باشد. برخی معتقد به تقویت و توانمندی جامعه مدنی و ایجاد رابطه ارگانیک با جامعه مدنی بودند و برخی برای تقویت ائتلاف بین نیروهای سیاسی خارج کشور از میان طیف جمهوری خواه و پادشاهی خواه و اتنیک کوشش می کردند. تمرکز یک بخش بر جامعه مدنی و تمرکز بخشی دیگر بر گفتگو و ارتباط برای تقویت مناسبات خارج کشوری بود، یک بخش عمدتا نگاه داخل کشوری داشت و بخشی دیگر خارج کشوری. این تلاشها در عمل و در زمین واقعیت دو نقشه راه متفاوت را در مقابل هم قرار می داد و موجب کندی کار می شد.

زمانی که از نقشه راه مشترک به عنوان یک ضرورت بسیار جدی برای تشکیل ائتلاف ها و اتحادها صحبت می شود، باید دقت کرد که نقشه راه نمی تواند روی اصول و یا تعاریف کلی بنا گردد. پایه ها و مبانی نقشه راه مشترک می بایست دقت کریستالی داشته باشند. برای مثال گذار از تمامیت جمهوری اسلامی یکی از مبانی اولیه بسیاری اتحادها بوده است، اما در عمل دیده شده است که برداشت مشترکی از راه و روش گذار وجود ندارد. در مواردی دیده می شود منظور از گذار در عمل همان براندازی و سرنگونی است و ذره ای نیز در این رابطه کوتاه نمی آید و در موارد دیگر گذار مرحله به مرحله مورد نظر است.

بنابراین تعریف بسیار شفاف و روشن از گذار، نه به عنوان هدف نهایی بلکه یک نقشه راه دقیق یکی از شروط اولیه برای تشکیل یک اتحاد و ائتلاف است. در رابطه با نقشه راه، می بایست جایگاه و نقش بخش های مختلف جامعه و به ویژه بخش های پیشرو نیز کاملا روشن و مورد توافق باشند.

حتی گفتمان مشترک تا زمانی که تبدیل به زبان مشترک اخلاقی و انسانی نشده باشد، نمی تواند تضمین کننده تداوم اتحادها و ائتلافها باشد. با مراجعه به اسناد بسیاری از اتحادها می توان گفتمانهای مشترکی یافت، اما آنچه که در عمل و در واقعیت امر موثر است اسناد نیستند، زبان اخلاقی و انسانی مشترک می باشند. ما این ناتوانی را در یافتن یک زبان اخلاقی مشترک در بین نیروهای سیاسی گوناگون در رابطه با مسائل جهانی، از جمله انتخابات آمریکا و پیروزی دونالد ترامپ، یا موضوع جنگ غزه و بطور کلی مسئله فلسطین و همچنین در رابطه با جنگ ۱۲ روز جمهوری اسلامی و اسرائیل به خوبی مشاهده می کنیم. نبود زبان مشترک اخلاقی عملا نیروهای سیاسی را در رابطه با چنین موضوعاتی از یکدیگر دور ساخته و حتی بی اعتماد نسبت به هم کرده است و مانع همکاری و اتحاد شده است.

https://t.me/politicalphilosphy/247

۱۴۰۴ آبان ۱۸, یکشنبه

فروپاشی اجتماعی و سیاست به عنوان روان درمانگر



این واقعیت که جامعه ایران از نظام سیاسی حاکم تا ساختارها و هنجارهای اجتماعی در حال فروپاشی است، کما بیش مورد توافق همگان است؛ گویی که همه به یک تشخیص مشترک رسیده اند. اگرچه این تشخیص مشترک به زبانهای مختلف بیان می شود، برای مثال برخی از افزایش بی اعتمادی، یا افسردگی عمومی و یا بی تفاوتی صحبت می کنند و برخی دیگر به نمونه هایی مانند هنجارشکنی و افزایش خشونت اشاره می کنند، با این حال در این واقعیت توافق نظر دارند که ساختارهای اجتماعی در ایران امروز در حال فروپاشی و چسب و پیوندهای ارگانیک روابط درونی یک جامعه نرمال، در رابطه با ایران در حال ضعیف شدن هستند.

از نظر روانشناسی شاید حتی بتوان گفت که در ژرف‌ترین لایه های درونی جامعه ایران، آنچه که در حال فروپاشی است، رابطه‌ی جامعه با خودش است. یعنی حتی در مورد هویتش نیز دچار تردید شده است، و به دلیل اتمیزه شدن جامعه، دیگر حتی نمی توان آن را به عنوان یک جامعه با یک هویت مشترک تاریخی تعریف کرد، بلکه مجموعه ای شده است از افراد تنها و یا گروه های اجتماعی منزوی.

وقتی یک جامعه به چنین وضعیتی دچار می شود، که ما در رابطه با جامعه ایران علائم آن را می بینیم، باید گفت که جامعه در حقیقت دچار نوعی بیماری روانی جمعی گردیده است و یا در معرض تهدید این بیماری قرار دارد. که از منظر جامعه شناسی به فروپاشی تعبیر می شود و از منظر روانشناسی به افسردگی عمومی.

بنابراین اگر فروپاشی اجتماعی را نوعی بیماری روحی و روانی بدانیم، قاعدتا راه حل را نیز باید در این حوزه جستجو کرد. حال سوال این است که آیا از سیاست در مفهوم عام آن می تواند به عنوان درمان جمعی استفاده کرد؟ و اگر چنین است، این سیاست چگونه سیاستی باشد باشد؟

این سوال از این نظر اهمیت پیدا می کند، که در جوامع بحرانی، خود سیاست نیز می تواند تشدید کننده بحران و حتی جزیی و یا یکی از عوامل بیماری باشد. برای مثال زمانی که مردم احساس کنند که سیاستمداران و یا فعالین سیاسی واقعیت ها را بطور شفاف با آنها در میان نمی گذارند و یا حتی دروغ می گویند. همچنین زمانی که سیاست آغشته به تئوری توطئه می شود و مردم بتدریج به این باور می رسند که دست عوامل پنهان سرنوشتشان را رقم می زنند و کاری از دست آنها بر نمی آید. و یا زمانی که سیاستمداران و فعالین سیاسی کارشان فقط وعده دادن می شود و گوش شنوایی برای مشکلات روز مردم نشان نمی دهند و شعار و احساست جای بحث های محتوایی و معنا را می گیرند. این شرایط که نمونه وار آوردم مردم را به تدریج به نقطه می رساند که حتی سیاست نیز برایشان کسل کننده می شود.

حال در چنین شرایطی که سیاست خود جزیی از بیماری شده است، این انتظار که سیاست بتواند به بهبود شرایط روانی جامعه کمک کند و خود روان درمانگر شود بسیار چالش برانگیز است. اما اگر به این واقعیت دقت داشته باشیم که اگرچه فروپاشی اجتماعی ممکن است بسیار تدریجی و زیرپوستی اتفاق افتد، اما سرانجام به نقطه بحرانی بی بازگشت نزدیک می شود، نقطه ای که می تواند پتانسیلی برای آگاهی و به خود آمدن جامعه را نیز در درون خود داشته باشد.

نقش سیاست به عنوان درمانگر از همین جا آغاز می شود، یعنی بتواند جامعه را بخود آورد و به این باور برساند، قبل از اینکه بی حسی کامل مستولی شود، بیمار است. نقش سیاست در چین شرایطی، نه نفی بیماری و نه توجیه بیماری، بلکه رساندن جامعه به نقطه ای است که آگاهانه اعتراف کند بیمار شده است و احتیاج به کمک دارد.

از همین نقطه است که جامعه بار دیگر صدای خود را می شوند و قبل از هر چیز به تدریج به خود اعتماد می کند و قادر می شود که به سیاست نیز اعتماد نماید و با یکدیگر وارد گفتگو شود؛ بدون اینکه مرتب وعده های فوری و یا فرامینی از سوی رهبران دریافت کند.

در رابطه با موضوع این یادداشت که سیاست می تواند روان درمانگر نیز باشد می توانم به دو نمونه از نظریات هانا آرنت و میشل فوکو اشاره کنم. آرنت و فوکو سیاست به مفهوم عام را، و نه صرفا خلاصه شده در قدرت سیاسی و قوانین اجتماعی، تلویحا نوعی روان درمانی جمعی نیز می دانند. هانا آرنت اگرچه از زبان روان‌درمانی استفاده نمی‌کند، اما از سیاست به عنوان فضای ظهور انسان و ترمیم تنهایی جمعی سخن می‌گوید. او باور دارد که سیاست، اگر درست فهمیده شود، می‌تواند درمانِ انزوا و بی‌معنایی انسان مدرن باشد (کاب وضع بشر اثر هانا آرنت). فوکو نیز مستقیماً از واژه‌ی «روان‌درمانی» در سیاست استفاده نمی‌کند، اما سیاست را به عنوان فنِ مراقبت از خویشتن و دیگری می فهمد (مجموعه تاریخ جنسیت اثر میشل فوکو). وی به این دلیل که معتقد بود قدرت در سطح روان و بدن توزیع می‌شود، نه فقط در حکومت، سیاست رهایی بخش را برای خروج از فروپاشی اجتماعی تجویز می کند و دعوت به مراقبت از خویش و گفتگو می نماید. که واضح است آنچه آرنت و فوکو پیشنهاد می کنند از نوع راه حلهای حوزه روان درمانی است.
https://t.me/politicalphilosphy/245






۱۴۰۴ آبان ۱۷, شنبه

رانت سیاسی حتی در میان اپوزیسیون!



معمولا زمانی که از کلمه رانت استفاده می شود، ذهن ما آن را سریعا به «رانت اقتصادی» تبدیل می کند، اما اگر رانت را برخورداری از یک امتیاز خاص بدون شایستگی و بدون وجود رقابت بدانیم، آنگاه نمی توان رانت را فقط به امور اقتصادی و مالی محدود کرد.

رانت سیاسی نیز وجود دارد. در نظامهای سیاسی اقتدارگرا استفاده از رانت سیاسی برای طی مدارج قدرت امری بسیار طبیعی است. اما رانت سیاسی فقط محدود به حکومت های اقتدارگرا و نظامهای سیاسی نمی شود، در میان نیروهای سیاسی خارج از مدار قدرت حاکم نیز پدیده «رانت سیاسی» به وفور دیده می شود. هرچند شکل و کارکردش با رانت درون ساختار حاکم متفاوت است.
در واقع اگر رانت سیاسی یعنی بهره‌مندی از امتیاز سیاسی بدون شایستگی یا رقابت آزاد باشد می توان گفت که این پدیده در هر گروه سیاسی، چه در قدرت و چه در اپوزیسیون می تواند رخ دهد.

برای مثال برخی از چهره های سیاسی فقط به خاطر شهرت و شناخته شدگی مورد توجه قرار می گیرند، حتی اگر دیگر مانند گذشته دیگر فعال نباشند. در این رابطه می توان گفت که اعتبار سیاسی از گذشته می آید نه از عملکرد امروز این چهره ها. یا چهره ها و گروه هایی که فقط بخاطر تسلط رسانه ای مورد اقبال قرار می گیرند و یا حداقل اینکه میزان لایک ها و بازخورها نشان می دهد که ظاهرا مورد اقبال هستند و حتی به عنوان نمایندگان اپوزیسیون معرفی می شوند. در این رابطه نیز فرایندهای دموکراتیک بر اساس شایسته سالاری طی نشده است.

از دیگر پیامدهای برخورداری از رانت سیاسی، تسلط گفتمانی است، افراد و سازمانهایی که بخاطر شهرت تاریخی از رانت سیاسی استفاده می کنند، روایتشان از گذشته و آینده بیشتر مورد اقبال قرار می گیرد و حتی از نظر گفتمان و روایت از انحصار گفتمانی برخوردار می شوند.

اما برخورداری و بهره وری از رانت سیاسی ممکن است در کوتاه مدت در جلب اعتماد عمومی موفق باشد، اما در دراز مدت نتیجه برعکس می دهد و مردم متوجه می شوند که این گروهها و افراد نیز مانند قدرت حاکم در فکر منافع خودشان هستند.

به باور نگارنده، برای کاهش نقش رانت سیاسی در میان اپوزیسیون در درجه اول می بایست در معنا و مفهوم قدرت تجدید نظر کرد، در نگاه سنتی، قدرت مترادف است با جایگاه خاص برای فرد و یا گروهی از افراد ویژه و نخبه، در معنای مدرن قدرت رابطه مستقیمی با کنش جمعی و حضور جمعی دارد و قدرت به مثابه توانایی کنش جمعی است. در این نوع نگاه به پدیده قدرت است که انگیزه های فردی برای انحصار قدرت می تواند کاهش یابد.

اما شرط کاهش انگیزه های فردی برای انحصار قدرت، کاهش امکان استفاده از رانت سیاسی بخاطر شهرت و سابقه و تاکید بر صلاحیت و شایستگی و عملکرد امروز افراد است. به عبارت دیگر تفکیک بین مشروعیت تاریخی و مشروعیت عملکردی و سنجش عملکرد چهره های سیاسی نه بر اساس سابقه های نمادین بلکه پاسخ های کنونی به مسایل امروز ایران.

و نکته آخر اینکه زمانی رانت سیاسی موضوعیت پیدا می کند و در مناسبات درونی و بیرونی اثرگذار می شود که رابطه ای شفاف و متقابل و ارگانیک با جامعه مدنی برقرار نشود و پاسخگویی ها در قابل عملکرد و مسئولیت ها فقط محدود به مناسبات درونی و یا تعاملات بین نخبگان سیاسی گردد.

۱۴۰۴ آبان ۱۶, جمعه

نظام جمهوری اسلامی در پی بقا است، جامعه ایران نیز در حال بقا است؛ اما دو بقای ناهمزمان از نظر تاریخی



ایران امروز را می‌توان صحنه‌ی تلاش برای «بقا» دانست: از نظام جمهوری اسلامی تا فرد و جامعه. این دو بقا، بقای نظام و بقای جامعه، از دو جنس متفاوت‌اند؛ در دو زمان تاریخی متفاوت حرکت می‌کنند و همین تضاد، یکی از بزرگ‌ترین شکافهای امروز ایران است.

رهبر و سران جمهوری اسلامی سرپا ماندن حاکمیت خود پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل را یکی از بزرگترین دستاوردهای این جنگ می دانند و تبلیغات بسیار می کنند. و البته این تلاش مربوط به دیروز و امروز نمی شود، تلاش برای بقا و حفظ قدرت و تداوم جمهوری اسلامی همواره تعیین کننده سیاست های راهبردی رژیم طی دهه‌های گذشته بوده است؛ از برنامه ریزی برای مهار بحرانهای اجتماعی و اقتصادی به جای برنامه ریزی برای توسعه پایدار و مدرن، تا سرمایه گذاری روی ساخت بمب اتم و تلاش در دور زدن تحریمها به هر شکل ممکن تا اقتصاد ناتوان ایران از گردش بازنماند.

در گذشته حکومت تلاش می کرد با بهره برداری از مشروعیت دینی، تداوم ساختار قدرت و بقای خود را تضمین کند. اما اکنون این ابزارهای بقا نیز کارایی خود را از دست داده اند. توان نظامی و امنیتی نیز که سالها به رخ مردم کشیده می شد، اما این نیز به ویژه پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل به شدت زیر سوال رفته است.

در یک کلام می توان گفت که رژیم به دلیل قرار گرفتن در سراشیبی فروپاشی و انزوای روزافزون بین المللی و داخلی عملا در برابر گذر زمان و آینده اجتناب ناپذیر خود ایستادگی می کند و فقط به بقای خود می اندیشد. حتی اگر در گذشته های دور امیدی داشت که دست به دامن اصلاح طلبان برای به تاخیر انداختن فروپاشی شود، این امید نیز در زمین واقعی سیاست در ایران امروز بی معنا شده است. سیاست حفظ بقا به هر قیمتی، حتی جایی برای اصلاحات باقی نگذاشته است و امیدی را نیز در دل مردم زنده نمی کند.

اما در سوی دیگر، جامعه ایران نیز درگیر نوعی بقاست. بخش های بزرگی از مردم ایران در تلاش‌اند تا در برابر تورم، ناامنی اقتصادی، فرسایش اجتماعی، و فشارهای روانی و سرکوب، دوام بیاورند. به طوری که می توان گفت که برای بسیاری از مردم فقط زنده ماندن مهم شده است و نه «زیستن». طبقه‌ی متوسط جامعه فرسوده شده، اعتماد عمومی فرو ریخته است و بسیاری نیز به فکر مهاجرت هستند.

اما جامعه نیز مکانیزمهای خاص خود را برای بقا دارد. برای آنکه از هم نپاشد، برای نمونه ممکن است به نوعی سازگاری خاموش پناه برد و نوعی بی تفاوتی و انتظار و در خود فرورفتگی را پیشه کند.

به باور من با وجودیکه در جامعه ایران نیز مانند همه جوامع در بحران چنین تلاش هایی در بخش هایی از مردم دیده می شود و ظاهرا همه می‌کوشند به نحوی دوام بیاورند و خود را زنده نگاه دارند؛ اما در عین حال، همانطور که ملت ایران در طول تاریخ نشان داده است، جامعه ایران نشان داده است که نمی خواهد به مرزهای نابودی و مرگ نزدیک شود. حتی با بی تفاوتی نشان دادن و خود را کنار کشیدن نیز به نوعی می خواهد دور ماندن از مرگ و نابودی را نشان می دهد؛ این یعنی بقای آینده نگر و ناهمزمان به بقای جمهوری اسلامی.

بنابراین اگرچه در نگاه اول ممکن است بنظر برسد که جمهوری اسلامی و بخش های بزرگی از جامعه ایران در وضعیت مشابهی قرار دارند و هر دو برای بقا تلاش می کنند. اما وقتی به عمق نگاه کنیم، درمی‌یابیم که این دو بقا در یک «زمان تاریخی» نمی‌زیند. جمهوری اسلامی و رهبر آن نه تنها نگاه به گذشته دارند بلکه هنوز در دوران انقلاب اسلامی سال ۵۷ و دنیای دو قطبی و جنگ سرد لنگر انداخته اند.

در حالیکه جامعه ایران نشان داده است که با وجود بحران بقا، و حتی آینده نامعلوم و ظاهرا غیر قابل دسترس، همچنان به آن فکر و برای آن تلاش می کند. با وجودی که چندان دلخوشی از جناح های داخل حکومتی ندارد و حتی امید چندانی به بهبود شرایط ندارد بین بد و بدتر، بد را انتخاب می کند به این امید که چرخهای رژیم برای بازگشت به گذشته کندتر شوند. و مهمتر هر چیز مقاومتی که مردم در برابر سیاست های فرهنگی و سرکوبگرانه رژیم نشان داده اند بیانگر زنده ماندن امید به آینده است؛ به ویژه در در میان زنان و جوانان.

به همین علت یک ناهمزمانی تاریخی بسیار آشکار بین بقای حاکمیت و بقای جامعه ایران دیده می شود. بقای رژیم یعنی بازگشت به گذشته و فعال کردن مجدد ابزارهای سرکوب که قبلا به کار گرفته می شدند؛ از جمله سرکوب و بازداشت دگراندیشان و پژوهشگران.

بقای جامعه ایران اما از نوع دیگری است و در فرجه زمانی متفاوت با رژیم قرار دارد. بقای جامعه ایران آینده طلب است، اگرچه امروز ناتوان از تحقق آن باشد. پیشروی جامعه به سوی مرزهایی که رژیم از آن عقب نشینی کرده است، مانند حجاب و بلندتر شدن صداهای اعتراضی به ویژه علیه خامنه ای که در زمان جنگ ۱۲ روزه رو به خاموشی گذاشته بود و نیز آغاز مجدد اعتصابات کارگری در روزهای اخیر نشان از آن دارند که تلاش جامعه برای بقای خود، تلاشی است آینده نگر و همچنان امیدوار و زنده و حاضر در کف خیابان.

به عبارت دیگر در پوسته ظاهری جامعه ممکن است نوعی سازگاری و انفعال دیده شود اما نمونه های فوق نشان می دهند که جامعه ایران، بر خلاف حکومت که در سراشیبی فروپاشی قرار دارد و برای بقای خود می جنگد، کنش و مقاومت و مبارزات مدنی خود را فراموش نکرده است. در واقع دو نوع کاملا متفاوت و ناهمزمان بقا، بقای حکومت بیشتر شبیه دست و پا زدن برای نجات از باتلاقی که خود ایجاد کرده است. و بقای جامعه که در حقیقت به اشکال مختلف خود را در حفظ یکپارچگی و همبستگی و دفاع از فرهنگ غنی ملت ایران نشان می دهد؛ بقا برای آینده ای بهتر در برابر بقای برای بازگشت به گذشته.

۱۴۰۴ آبان ۱۴, چهارشنبه

آیا جامعه ایران دچار نوعی بی تفاوتی یا خستگی اجتماعی شده است، یا مانند آب آرامی است که در زیر سطح آن همچنان پرخروش اما خاموش است؟


در روزهای اخیر حوادثی در ایران اتفاق می افتند که مانند قتل مهسا امینی پتانسیل تبدیل شدن به جرقه ای برای آغاز خیزشهای سراسری از نوع جنبش زن زندگی آزادی دارند، برای مثال مرگ بسیار مشکوک امیر سرلک جوان الیگودرزی که عکس خامنه ای را آتش زده بود. اما چنین اتفاقی نمی افتد، در حالیکه در مراسم خاکسپاری او شعارهای مرگ بر خامنه ای نیز سر داده می شود ولی مردم مناطق دیگر واکنش گسترده ای نشان نمی دهند و ظاهرا بی تفاوت از کنار آن می گذرند.

و یا این روزها اختلافات داخلی حکومت به ویژه بین جناح حسن روحانی و بیت خامنه ای تشدید شده اند، اختلافاتی که نه تنها به رسانه ای رسمی حکومتی کشیده شده اند بلکه حتی خامنه ای نیز در صحبت اخیر خود به نحو بسیار آشکاری به آنها اشاره کرد و مجددا مرز غیر قابل عبور بین سیاست های ضد آمریکایی-اسرائیلی خود با جناح های رقیب را مجددا ترسیم می کند؛ و شاید حتی انگیزه اصلی چنین مواضع به شدت رادیکال نه در رابطه با آمریکا بلکه در واکنش به اعتراضات داخل حکومتی علیه سیاست های او بوده است.

از سوی دیگر در روزهای اخیر تهدید آغاز جنگ جدیدی بین جمهوری اسلامی و اسرائیل (و حتی با مشارکت همزمان آمریکا) بر فضای جامعه ایران سایه افکنده است، اما باز هم ما شاهد اعتراض جدی و گسترده ای از سوی جامعه نیستیم. از نظر معیشتی و اقتصادی نیز احتمال افزایش قیمت بنزین در روزها و هفته های آینده وجود دارد.

در همین رابطه این سوال از سوی بسیاری مطرح می شود که چرا جامعه ایران دچاری نوعی رکود و سکوت شده است، آیا این رکود و سکوت ناشی از بی تفاوتی است یا خستگی روانی و فرسودگی عاطفی و یا به علت بی اعتمادی و کاهش امید به آینده است.
البته این را نیز اضافه کنم که خیزشهای اجتماعی هیچگاه قابل پیش بینی نیستند و ممکن است در آینده نزدیک ما مجددا شاهد یک خیزش اجتماعی گسترده ای باشیم. مضاف بر اینکه گونه ها و نمادهای خیزش ها و بروزهای اجتماعی الزما هم شکل نیستند و ما ممکن است هر بار با شکل جدید از اعتراضات اجتماعی وسیع روبرو شویم. از این نظر برخی معتقدند که جامعه ایران بی تفاوت نشده است بلکه در حالت «تفاوت خاموش و زیر پوستی» در انتظار بسر می برد.

اما با وجود این دو نظر متفاوت در رابطه با شرایط روانی جامعه ایران، که نمی توان با قاطعیت گفت کدام نظر به واقعیت نزدیکتر است و بنظر من هر دو نظر جنبه هایی از واقعیت از جامعه ایران امروز را در خود دارند. نکته مهمتر اما ریشه و دلایل مشترکی هستند که جامعه ایران را یا دچار بی تفاوتی کرده اند و یا در وضعیت انتظار و تفاوت خاموش و زیر پوستی قرار داده اند.
بنظر می رسد که نوعی بی‌اعتمادی عمومی بوجود آمده است. بسیاری از مردم احساس می‌کنند که تلاش فردی یا جمعی تأثیرات مطلوب را نداشته اند، و شاید به همین علت از مشارکت در امور اجتماعی یا سیاسی پرهیز می‌کنند. مثلاً بطور مشخص اختلافات بین اصلاح طلبان و اصولگرایان را دیگر جدی نمی گیرند و حتی حاضر نیستند بین بد و بدتر را بد را انتخاب کنند.

از سوی دیگر بنظر می رسد که حس مسئولیت جمعی در مواجهه با مشکلات اجتماعی و محیط زیستی تا حدودی کاهش یافته است و اگر هم واکنشی باشد یا اغلب فقط توسط فعالین محیط زیست است یا در حد گلایه در فضای مجازی باقی می‌ماند و به اقدام عملی نمی‌رسد.

و البته سرکوب فزاینده به ویژه پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل در گسترده تر و سنگین شدن فضای ترس و رکود نیز بسیار موثر بوده است. به طوری که می توان تفاوت جدی بین حضور نسبتا فعال جامعه مدنی از اصناف تا محیط های دانشجویی و فرهنگی قبل از جنگ ۱۲ روزه با حضور و فعالیت های ضعیف جامعه مدنی پس از آن مشاهده کرد.

بطور کلی می توان در رابطه با جنگ احتمالی مجدد بین جمهوری اسلامی و اسرائیل گفت که بخش بزرگی از جامعه احساس می‌کند این مناقشات «بازی قدرت» جمهوری اسلامی برای بقا خود است و ربطی به منافع ملی ندارند. پس واکنش احساسی یا اعتراضی را بی‌فایده می‌دانند؛ در حقیقت نوعی بی‌تفاوتی عقلانی برای حفظ آرامش روانی خود در پیش گرفته اند. مردم در واقع خود را از صحنه کنار می‌کشند چون احساس می‌کنند «تماشاگرِ اجباری»اند، نه بازیگر. مضاف بر اینکه بخشی از مردم امیدوارند مانند جنگ ۱۲ روزه سران دیگری از حکومت و به ویژه خامنه ای کشته شوند؛ و با این امید در انتظار نشسته اند که از این طریق رژیم سرنگون شود و البته امیدوارند دامنه های جنگ بیش از حد بزرگ نشود تا زیرساخت های کشور مصون بمانند. و البته در نهان بر این امر نیز واقفند که جنگ دوم دیگر از نوع اول نخواهد بود.

به عبارت دیگر آنچه از بیرون شبیه «بی‌تفاوتی» دیده می‌شود، می تواند در واقع ترکیبی از ترس، بی اعتمادی، ناامیدی و آگاهی از هزینه‌ی عمل است. در جوامعی که کنش سیاسی یا اعتراضی با خطر بالا همراه است (دستگیری، از دست دادن شغل، برچسب‌خوردن...)، مردم معمولاً به بقای خاموش روی می‌آورند. این وضعیت را جامعه‌شناسان «خاموشی پرخطر» یا apathetic survival می‌نامند: یعنی مردم ساکت‌اند، اما لزوماً بی‌احساس نیستند. برای مثال در اروپای شرقیِ دوران شوروی، مردم سال‌ها در ظاهر تابع بودند اما در خلوت یا محافل کوچک، مخالفت خود را حفظ می‌کردند. جامعه ظاهراً مطیع، اما در زیر پوست خود ناآرام بود.

علیرغم همه این واقعیت های تلخ و تامل برانگیز معتقدم و یا بهتر بگویم امیدوارم که جامعه ایران مثل آبی آرام باشد که زیر سطحش جریان‌های قوی و خاموشی در حرکت‌اند تا در فرصت مناسب ظاهر شوند.
https://t.me/politicalphilosphy/238




۱۴۰۴ آبان ۱۳, سه‌شنبه

چرا هم اصلاحات شکست خورد و هم براندازی؟ سیاست ورزی نخبگانی و از بالا به پایین، مردم ابزار تغییر و نه عامل تغییر



در چند دهه‌ی گذشته، دو مسیر اصلی برای تغییر در ایران دنبال شده است: یکی مسیر اصلاحات از درون حکومت، و دیگری براندازی از بیرون حکومت. اما با گذشت زمان، می‌بینیم که هیچ‌کدام از این دو راه به نتیجه‌ی مورد نظر خود نرسیده‌اند. نه اصلاح‌طلبان توانستند ساختار قدرت را تغییر دهند، و نه براندازان توانستند نیرویی واقعی در جامعه بسازند و حکومت را سرنگون کنند. بنابراین سوال مطرح می شو که چرا هر دو پروژه، با وجود تفاوت ظاهری، سرنوشت مشابهی پیدا کردند؟

البته لازم به توضیح است که دو پروژه اصلاحات از درون و براندازی از بیرون، در حقیقت در دو سر طیف کنشهای سیاسی فعالی و سازمانها و احزاب قرار داشته اند. البته در میانه این طیف، پروژه ها و یا راهبردهای مانند تحولات ساختاری و یا گذار از جمهوری اسلامی نیز قابل مشاهده اند،. اما واقعیت این است که در زمین واقعی سیاست ورزی توسط نخبگان و فعالین و سازمان های سیاسی، این پروژه ها نیز در عمل یا به اصلاحات درون حکومتی ختم می شوند یا به براندازی و عبور کامل از نظام جمهوری می رسند؛ البته با واژگانی جدید. و شاید یکی از دلایل استفاده از این واژگان جدید، بار بسیار منفی واژگان پیشین به دلیل شکست های پی در پی باشد. در هر رو بنظر من این پروژه هایی که در میانه طیف اصلاحات و براندازی مطرح می شوند نیز در عمل متعلق به یکی از دو سر طیف هستند.

در پاسخ به سوال فوق به باور نگارنده علت اصلی شکست پروژه اصلاحات از درون حکومت و براندازی از بیرون حکومت، که در هر دو پروژه به خوبی دیده می شود در نوع نگاه نخبگان به سیاست نهفته است. به این معنی که چه آن‌ها که درون ساختار بوده‌اند و می خواسته اند آن را اصلاح کنند و چه آن‌ها که بیرون حکومت برای براندازی آن تلاش می کرده اند، هر دو، سیاست را از بالا به پایین دیده‌اند. با این تصور که تغییر با تصمیم گروه کوچکی از نخبگان، رهبران، یا چهره‌های شاخص آغاز و سرانجام با بسیج مردم ممکن می شود، مردمی که در حقیقت ابزار تغییرند نه عامل تغییر.

پروژه‌ی اصلاحات که در دهه‌ی ۷۰ شمسی با شعار "جامعه مدنی" آغاز شد، در آغاز، به نظر می‌رسید که می‌خواهد به مردم قدرت بدهد، اما به تدریج، مسیرش به سیاست درون‌حکومتی محدود گردید.اصلاح‌طلبان که از دل ساختار قدرت بیرون آمده بودند، تصور می‌کردند اگر در نهادهای رسمی (مجلس، دولت، یا شوراها) حضور پیدا کنند، می‌توانند به تدریج ساختار سیاسی را نرم‌تر و بازتر کنند. اما در عمل، این پروژه بیش از آنکه بر توانمندسازی جامعه تکیه کند، به چانه‌زنی در بالا وابسته شد.

برای نمونه، در دوران دولت خاتمی، هرگاه بحران سیاسی پیش می‌آمد، رهبران اصلاحات به مردم توصیه به "صبر" و "حفظ آرامش" می‌کردند، زیرا توانایی سازمان‌دهی مستقل جامعه را نداشتند. و وقتی جنبش دانشجویی یا جنبش زنان می‌خواستند صدای خودشان را بلند کنند، اصلاح‌طلبان معمولاً نگران "هزینه‌های سیاسی" بودند.

در نتیجه، به تدریج فاصله‌ی نخبگان اصلاح‌طلب با بدنه‌ی اجتماعی بیشتر شد، تا جایی که در دهه‌ی ۱۳۹۰، حتی بخشی از حامیان سابقشان نیز احساس کردند "این پروژه دیگر متعلق به مردم نیست." به بیان دیگر، اصلاحات به جای آنکه جنبشی از پایین باشد، تبدیل شد به مدیریتی از بالا. و وقتی مسیر از بالا بسته شد، باور به اصلاحات هم در جامعه فرو ریخت؛ چون ریشه در بدنه‌ی اجتماعی نداشت و مردم را ابزار تغییر و نه عامل تغییر می دید.

در سوی مقابل، جریان‌های برانداز در خارج از ساختار رسمی قدرت نیز از همین منطق پیروی کرده‌اند. از دوران پس از انقلاب ۵۷ تا جنبش‌های قرن جدید، بسیاری از کنشگران سیاسی تصور کرده‌اند که تغییر باید از طریق "حرکت بزرگ" یا "ضربه نهایی" صورت پذیرد؛ خواه به شکل انقلاب، خواه با کمک خارجی، خواه با حضور میلیونی مردم مانند انقلاب های کلاسیک.

اما واقعیت این است که جامعه‌ی ایران بارها نشان داده است که بدون سازمان‌یافتگی و اعتماد اجتماعی، هیچ حرکت ناگهانی پایدار نمی‌ماند. در اعتراضات سال‌های ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱، خشم و نارضایتی گسترده وجود داشت، اما آنچه کم بود، "زیرساخت اجتماعی تغییر" بود. در این جنبش های اعتراضی شبکه‌های منسجم صنفی، نهادهای مدنی کاملا مستقل و پیشرو و گروه‌های محلی که بتوانند انرژی خشم را به عمل سازمان‌یافته تبدیل کنند حضور فعال نداشتند؛ و اگر هم داشتند، توانشان بسیار محدود بود.

در چنین شرایطی، براندازی هم به نوعی سیاست نخبگانی از بالا تبدیل شد؛ فقط این بار نه از سوی سیاست‌مداران رسمی، بلکه از سوی چهره‌ها و گروه‌هایی که از دور، برای جامعه نسخه‌ی تغییر می‌نوشتند. و در واقع همان منطق اصلاح‌طلبانه تکرار شد، اما با زبانی انقلابی‌تر؛ یعنی مردم باید از فراخوان‌ها پیروی کنند، نه اینکه خودشان عاملیت داشته باشندد.

در حقیقیت در تمام این نمونه‌ها، جامعه در معنای واقعی کلمه غایب بوده است. سیاست به جای اینکه حاصل گفت‌وگو و مشارکت مردم در سطح محلی، صنفی و مدنی باشد، به تصمیم‌گیری در سطح نخبگان خلاصه شده است. و در این میان، مردم فقط در بزنگاه‌ها فراخوانده می‌شوند؛ برای انقلاب، برای رای دادن، برای اعتراض.

نکته‌ی مهم این است که "سیاست از پایین" یعنی مردم بتوانند در زندگی روزمره‌شان هم بر محیط خود تاثیر بگذارند: در مدرسه، محله، محیط کار، شوراهای شهری، تشکل‌های صنفی. وقتی این فضاها وجود ندارد یا سرکوب می‌شوند، سیاست به پروژه‌ای برای نخبگان تبدیل می‌شود، و جامعه فقط تماشاگر می‌ماند.

بنابراین اگر قرار است تغییری پایدار در ایران شکل بگیرد، باید از همین نقطه آغاز شود: بازگشت به جامعه. به جای اینکه منتظر تصمیم نخبگان باشیم، باید یاد بگیریم سیاست را در سطح روزمره تمرین کنیم. تغییر اجتماعی زمانی واقعی است که از دل روابط مبتنی بر اعتماد، همکاری و تجربه‌ی جمعی برآید. بدون این زیرساخت، هیچ "رهبر بزرگ" یا "فراخوان تاریخی" نمی‌تواند آینده‌ای متفاوت بسازد.

بنابراین شاید زمان آن رسیده که سیاست را نه در سطح شعار و چهره، بلکه در سطح زندگی بازتعریف کنیم. در مدرسه‌ای که معلم و خانواده‌ها گفت‌وگو می‌کنند، در محل کاری که کارگران تشکل دارند، در محله‌ای که مردم درباره‌ی سرنوشت خود تصمیم می‌گیرند — از همین‌جا می‌توان سیاست را دوباره زنده کرد.

در غیر این صورت، چرخه‌ی اصلاحات و براندازی همچنان تکرار خواهد شد: نخبگان نسخه می‌نویسند، جامعه تماشا می‌کند، و ناامیدی بازتولید می‌شود.
https://t.me/politicalphilosphy/235