قبل از ورود به بحث، این نکته لازم به یادآوری است که این دو موضوع که در عنوان یادداشت در میان گیومه آمده اند، در یک رابطه کاملا متقابل و تاثیرپذیر قرار دارند، به این معنی که یک ائتلاف سیاسی بدون برخورداری از یک گفتمان واحد ناممکن است و هژمونی معنایی-گفتمانی بدون یک بستر سیاسی-اجتماعی عملا بی اثر است. هدف این یادداشت اما این است که به این پرسش بپردازد که در واقعیت امر و بر اساس تجارب گوناگون از انقلابها و تحولات سیاسی بزرگ، کدام موثرتر بوده است؛ به گونه ای که بدون وجود آن، فرایند مبارزات سیاسی ناپایدار و ناموفق می مانند.
به باور من ائتلافهای سیاسی در بین سازمانها و گرایشات سیاسی که خواهان تغییر و یا عبور از نظم موجود هستند، زمانی مؤثر و پایدار میمانند که در پسِ آنها هژمونی معنایی-گفتمانی وجود داشته باشد. به عبارت دیگر هژمونی معنایی-گفتمانی پیش شرط ائتلاف سیاسی است. هژمونی معنایی-گفتمانی زمانی حاصل می شود که یکی از نیروهای سیاسی فعال در عرصه مبارزات اجتماعی-سیاسی توانسته باشد چارچوب فکری و معنایی مشترکی برای سایر نیروها تعریف کند و موجبات اعتماد و همدلی آنها را فراهم آورده باشد.
در انقلابهای کلاسیک تسلط گفتمانی ایدئولوژیک بود اما در دنیای معاصر از نوع دیگری است. برای مثال از نوع اخلاقی، آزادی خواهانه، حقوق بشری و یا «نجات ملی». به عبارت دیگر بر خلاف انقلابهای کلاسیک هژمونیهای نو معمولا بر پایهی معنابخشی به «مسائل عینی» (مانند حقوق بشر، آزادی های فردی، دموکراسی و سکولاریسم) و ارزشهای مشترک اخلاقی شکل میگیرند، نه بر اساس نظامهای فکری بسته و ایدئولوژیک.
اما جدا از تفاوت بین گفتمانهای ایدئولوژیک و گفتمانهای نو و غیر ایدئولوژیک اما این گفتمانها در یک امر مشترکند. به این معنی که تجربه نشان می دهد که ائتلافها زمانی میمیرند که این هژمونی معنایی-گفتمانی از میان برود، یا سایر نیروها دوباره گفتمانهای متکثر خود را فعال کنند.
البته بر خلاف انقلابهای کلاسیک، در دنیای امروز تسلط گفتمانی بدون فرایندهای دموکراتیک و شفاف و بدون مشارکت دادن سایر نیروها در شکل دادن و خلق گفتمانهای جدید و نو، اساسا نا ممکن است. در این واقعیت و اصل نیز تردیدی نیست که ائتلافهای سیاسی موثر معمولاً نتیجهی هژمونی یک گفتمان یا نیروی پیشرو هستند، نه محصول برابری میان شرکای سیاسی. و به سخن روشن تر هیچ ائتلاف پایداری بدون «رهبری اخلاقی و فکری» ممکن نیست.
برای مثال در جریان انقلاب ۵۷، گفتمان «اسلام انقلابی و ضد امپریالیستی» که توسط آیتالله خمینی نمایندگی میشد، چارچوب معنایی برای اکثر نیروهای سیاسی مخالف رژیم پادشاهی ایجاد کرد و شعارهای عدالت، استقلال، و ضد سلطه غرب، زبان مشترک همه نیروها گردید؛ البته با هژمونی اسلامی سیاسی خمینی. بر اساس همین هژمونی گفتمانی بود که ائتلاف گسترده ای از نیروهای ملی، چپ و مذهبی علیه سلطنت محمدرضا شاه پهلوی شکل گرفت و پس از پیروزی به تدریج تبدیل به هژمونی سیاسی خط امام و روحانیت گردید.
در لهستان نیز جنبش همبستگی توانست نیروهای متنوع مخالف حکومت کمونیستی را متحد کند، اما این اتحاد نه بر پایه توافقات سیاسی که در ذیل گفتمان خاصی شکل گرفت: گفتمان «کار، اخلاق، ایمان، ملت» که از سوی والِسا و کلیسا هدایت میشد. این گفتمان نه مارکسیستی بود و نه لیبرال صرف؛ بلکه نوعی «ملی-مسیحی» بود که معنای مقاومت را تعیین کرد.
در آفریقای جنوبی ائتلاف سیاسی گسترده در قالب "اتحاد سهگانه" بین ANC، حزب کمونیست و کنگره اتحادیههای کارگری شکل گرفت. اما نیروی چسباننده این اتحاد، نه توافق برنامهای، بلکه هژمونی گفتمانی نلسون ماندلا و ANC بود: گفتمان «ملت رنگینکمان»؛ یعنی همزیستی، عدالت، و بخشایش.و این گفتمان بود که توانست نیروهای با پیشینههای ایدئولوژیک متفاوت را حول خود سامان دهد.
حال سوال این است که در دنیای معاصر که گفتمانهای ایدئولوژیک دچار فرسایش معنایی شدهاند و توان بستر سازی برای تشکیل ائتلاف های سیاسی را از دست داده اند، چه نوع گفتمانی برای مثال در رابطه با شرایط امروز ایران پتانسیل تبدیل شدن به گفتمان مسلط را دارد؟ و آیا می توان در چشم اندازهای آینده اشکال جدید و نوینی از هژمونی معنایی-گفتمانی دید، بویژه در جوامع چند صدا و بسیار رنگارنگ مانند ایران؟
به باور نگارنده گفتمانهای مانند «گذار»، «جمهوری» و یا «پادشاهی» که نمایندگان خاص را در سپهر سیاسی ایران دارند همچنان متاثر از گفتمانهای کلاسیک و اندیشه ها و روشهای سنتی می باشند؛ و به همین علت نیز هیچگاه نتوانسته اند به گفتمان مسلط تبدیل شوند و چسب و انسجام لازم را برای یک ائتلاف وسیع فراهم آورند. به این دلیل بسیار روشن که جامعه ایران از یک سو بسیار متکثر و رنگارنگ شده است و از سوی دیگر با ورود به دنیای مدرن و تولد شهروند از دوران هژمونی گفتمان های ایدئولوژیک و سنتی که فقط طرح هایی کلی از آینده ارائه می دهند عبور کرده است.
نمادها و اشکال مختلف از جامعه اعتراضی ایران به خوبی نشان می دهند که اگرچه اکثریت غالب مردم ایران خواهان رفتن جمهوری اسلامی هستند، اما در اعتراضات روزمره خود کاملا «مسئله محور» عمل می کنند و سعی می کنند به خواسته های خود برسند. اعتراضات سیاسی از سالهای ۱۳۸۰ به بعد تا ۱۴۰۱ و تا امروز غالبا «مسئله محور» بوده اند، از اعتراضات دانشجویان در سال ۱۳۷۸، تا جنبش سبز تا اعتراضات معیشتی سالهای ۹۶ و ۹۸ و در نهایت جنبش زن زندگی آزادی.
از این نظر به باور من گفتمانی می تواند در شرایط امروز ایران تسلط پیدا کند که مسئله محور باشد و حول یک موضوع سیاسی-اخلاقی خاص شکل گیرد. خوشبختانه و یا شوربختانه ما در ایران مسائل و بحران هایی که متوجه عموم مردم ایران است کم نداریم، از جنگ تا بحرانهای معیشتی طاقت فرسا و تبعیض های ضد انسانی. برای مثال در رابطه تهدید جنگ، خواست ترک مخاصمه با آمریکا و اسرائیل، پایان کامل برنامه غنی سازی، قطع کامل حمایت از نیروهای نیابتی، خواست عموم مردم ایران است که می تواند تحت عنوان گفتمان صلح بستری برای یک ائتلاف وسیع فراهم آورد.
اما متاسفانه همانطور که در فوق اشاره کردم، اکثر مخالفین سنتی جمهوری اسلامی همچنان در پی گفتمان سازی های کلاسیک بر پایه اعتقادات سازمانی و ایدئولوژیک خود هستند و بجای پرداختن به مسائل امروز جامعه ایران در پی ترسیم آینده پس از جمهوری اسلامی می باشند و یا همچنان در پی تشکیل ائتلاف روی اصول مشترک حداقلی مانند دموکراسی و حقوق بشر و سکولاریسم هستند؛ که البته حتی این تلاشها نیز هیچگاه به نتیجه مطلوب و پایدار نرسیده اند، زیرا پارادایم فکری و نظری اکثر این نیروها همچنان ایدئولوژیک و بیگانه با مسائل روز جامعه ایران مانده است. عدم موفقیت هایی که متاسفانه و بی انصافانه به دیگران و یا جامعه ایران که هنوز بخش هایی از آن نان خور حکومت هستند و یا در چتر امنیتی و گفتمانهایی که رژیم تولید می کند گرفتارند نسبت داده می شود.
https://t.me/politicalphilosphy/232
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر