در روزهایی که خبر خودسوزی و خودکشی چون شعلهای کوتاه در فضای عمومی میدرخشد و خاموش میشود، چیزی در درونِ جمعی ما میسوزد که هنوز زبانش را پیدا نکردهایم. امری در میان ما اتفاق می افتد و احساس مشترک دلسوزی و همدلی شکل می گیرد اما هنوز برای آن یک مفهوم و زبان مشترک نیافته ایم.
فواد شمس به زندگی خود پایان می دهد و با رنجنامه اش رنج زیستن در نظام آزادی کش جمهوری اسلامی را با ما در میان می گذارد. احمد بالدی جوان اهواز دکه دار خودسوزی می کند تا با آتش برخاسته از روح و بدن رنجیده اش به جنگ شب پرستان و تاریک اندیشان جمهوری اسلامی برود.
این مرگهای خودخواسته برای ما چه پیامی دارند؟ از سیاست در نظام جمهوری اسلامی می گویند؟ از معیشت و تبعیض می نالند؟ یا از خواست آزادی و کرامت انسانی؟ و یا همه اینها، برای برخورداری از یک زندگی معمولی، بدون توهین، بدون تبعیض، بدون سرکوب و تحقیر؟
واقعیت این است که خواست آزادی و برخورداری از کرامت انسانی در عین اینکه معنا بخش به حیات آدمی است، حداقل برای آنهایی که به این موهبت ها خودآگاهند، در عین اینکه شور و شعف بازگشت به اصالت انسان آزاد را در آدمی می پروراند؛ اما در عین حال در جوامعی که دست یابی به آنها نا ممکن است، موجب اضطراب، دل نگرانی ها دائمی و حس مسئولیت فردی و جمعی و در عین حال حس ناتوانی و درد نیز می شوند. اینجاست که خواست آزادی و کرامت انسانی تبدیل به تراژدی جان سوز می شود و حتی ممکن است به فروپاشی درونی منجر شود و انسان را به پرتگاه پوچی و نیستی بکشاند.
زمانی که خواست آزادی و کرامت انسانی در افق پیشِ رو و با این حکومت و ساختار اجتماعی-سیاسی معیوب، تیره و پر ابهام و مه آلود می شود، آنگاه موهبت آزادی و کرامت انسانی تبدیل به باری سنگین بر دوش می گردد که هر کس را تحمل بر دوش کشیدن آن نیست. و وقتی یک انسان همراه و همدوشی برای حمل خواست آزادی نمی یابد و بیتفاوتیِ عمومی را می بیند و سرانجام با امیدی خود را میسوزاند، آن آتش فقط از نفت و آتشزنه نمیسوزد، از خشمِ دیدهنشدن و شنیدهنشدن است که زبانه میکشد.
زمانی که سیاست به جای معنا بخشی به خواست مشترکِ یک زیست واقعی انسانی و شرافتمدانه، عرصه بی حسی و بی تفاوتی شده باشد، جامعه و افراد آن را فرسوده می کند و این دقیقا همان هدفی است که نظامهای اقتدارگرا دنبال می کنند، یعنی بی صدایی، بی حسی و بی تفاوتی.
اما آیا می توان امیدوار بود که این خودکشی ها و خودسوزی ها آینه ای جمعی برای تلنگر زدن به ما باشد، که ما نیز عملا با انتخاب بی حسی و بی تفاوتی، راه آن دو جوان را در پیش گرفته ایم، اما در شکل یک خودکشی و خودسوزی جمعی.
آیا می توان امیدوار بود که با دیدن آینده جامعه خود در این آینه جمعی، بار دیگر با حضور و اعتراض جمعی از خواست آزادی و کرامت انسانی دفاع کرد و سیاست حیات بخش را به جامعه بازگرداند؟ آیا ما بار دیگر قادر خواهیم شد که در این آینه جمعی یکدیگر را ببینیم و بشنویم و یا باز هم باید نظاره گر خودکشی و خودسوزی جوانان دیگری باشیم که با پایان دادن به زندگی خود می خواهند صدایشان را در این دنیای سرد و خاموش و بدون فریادرس به گوش ما برسانند؟
آیا می توان به گونه ای خواست آزادی و کرامت انسانی را به فضای جامعه بازگرداند که دیگر کسی برای فریاد زدنش، نیازمند سوختن نباشد؟ ویا ما همچنان نظاره گران خاموش خودکشی و خودسوزی دیگران می مانیم؟
https://t.me/politicalphilosphy/255
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر