۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

انقلاب آرام


جوامع اروپای غربی، بویژه کشورهای اروپای شمالی و اسکاندیناوی، بعنوان یکی از مدرن ترین و دمکراتیک ترین جوامع انسانی شناخته می‌شوند. این موقعیت اما صرفا نمی‌تواند محصولِ نظامهای پارلمانی، توجه به حقوق بشر و اصلاحات دمکراتیکی که در این کشورها و بطور کلی درجامعه‌اروپا در چند دهه‌اخیر و بطور مشخص پس از جنگ دوم جهانی انجام گرفته‌است، باشد. بلکه در درجه‌اول ناشی از یک انقلابِ آرام و بسیار طولانی در طرز فکر و نوعِ نگاه و روش اندیشیدنِ mentality انسان غربی بوده‌است. انقلابی که در عمومیت آن روندِ گذار از جهانی که ساختار و قوانین آن از قبل و توسط عوامل ماورا طبیعت (برای انسانها) تعیین و تنظیم شده بودند به دنیایِ مدرنی که‌از قابلیت کشفِ مجدد توسط انسان برخورداراست و می‌خواهد اخلاقیات و نظامهای ارزشی را از نو تعریف نماید، به نمایش می‌گذارد.

مردمان جوامع ماقبلِ مدرن بتدریج یاد گرفته بودند که موقعیت و جایگاهی که‌از پیش توسط عقلِ مطلق و ماورا انسان تعیین شده بود بپذیرند و بر آن گردن نهند. انسانِ مدرن اما در روند این انقلابِ آرام بتدریج آموخت که می‌تواند اخلاقیات و نقش و وظایفی که برای بشریت تعیین شده‌است را مورد پرسش قرار دهد و خود به جستجوی آنها برخیزد. انسان مدرن با اعلام مرگ عقلِ مطلق مدعی ساخت مجدد این جهان با اتکا به نیروهای انسانی و طبیعی شد. دنیایی که‌ارزشها و قوانین آن از قبل تعیین نشده‌اند و می‌بایستی مجدد کشف و تنظیم گردند.

پیش از آغاز این انقلاب آرام، که‌اکنون سده‌ها از عمر آن می‌گذرد، هر عملِ انسانی و یا حادثه طبیعی به‌اهداف و منظورهای نهایی، که‌از قبل مقدر شده بودند، معطوف می‌گشت. صحت و درستی آن عمل نیز با ارادهِ خارج از قدرت انسان سنجیده می‌گردید. با آغاز این انقلاب درونی اینبار این انسان مدرن بود که مدعی ارزیابی و سنجش اعمال و تصمیمات بشری بر مبنای اراده، خواست، دلایل بشری و احساسات فردی و انسانی اش گشت. انسان باردیگر از آسمان بر زمین فرود آمد، دست در خاک فروبرد و بر خلاف دورانهای پیشین که مقهور نیروهای طبیعی بود، انرژی های نهفته در خاک و آسمان را به سخره گرفت، خود اسطوره و سمبلی شد جانشین اسطورهای ماورا طبیعت که در آسمانها سکنا گزیده بودند.

گفته می‌شود که نظریه تاریخی کپرنیک مبنی بر عدم مرکزیت کره زمین، و معرفی خورشید بعوان مرکز و محور منظومه شمسی یکی از محرکهای اصلیِ آغازِ این انقلابِ آرام و درونی بوده‌است. این نظریه بتدریج فلسفه‌ارسطویی و عقاید کلیسایی و سلسله مراتبی را به چالش کشید و الهام بخش فلاسفه و دانشمندانی چون گالیله، نیوتن و کانت گردید. بطوری که برخی (از جمله‌امانوئل کانت) افکار و نظریات نوین خود را یک انقلاب کپرنیکی دیگر می‌نامیدند. برای نمونه‌امانوئل کانت، مطرح می‌کرد که جهانی که ما می‌شناسیم و تعریف می‌کنیم فی نفسه مستقل از ذهن و نوعِ نگاه ما به جهانِ پیرامون نمی‌تواند وجود داشته باشد. نیوتن نیز مدعی بود که پدیده‌های طبیعی را باید با روشهای علمی و ساده تحلیل کرد و نه با فرضیه بافی های فلسفی. در واقع امر انقلاب کپرنیکی، سرآغاز انقلاب در جهان بینی انسانِ پا گذاشته به دوران مدرن گردید.

انقلابِ آرام در جهان بینی انسانِ مدرن اما نه تنها پس از انقلاب کپرنیکی متوقف نشد بلکه به‌اشکال مختلف و در سایر زمینه‌های علمی و فلسفی به رشد و تکوین خود ادامه داد. در این روند و متاثر از انقلاب کپرنیکی، نظریات انقلابی دیگری در زمینه‌های علمی و فلسفی خلق و زائیده شدند. نظریه منشا انواع داروین انسان را از جایگاه‌استثنایی و آسمانی اش فرود آورد و جهان بینیِ نوینی که با انقلاب کپرنیک متولد شده بود زمینی و انسانی تر کرد. انقلاب در روان شناختی انسان که توسط زیگموند فروید آغاز گردید نیز یکی دیگر از انقلابات بعدی در روند رشد این جهان بینیِ نوین و نوع نگاهِ متفاوت به روحیات و روان انسان بود. فردریش نیچه‌اما تیر خلاص را به‌اندیشه‌های ارسطویی ودینی زد و با اعلام مرگ خدا بدست انسان، آغاز گر دوران پست مدرن گردید و الهام بخش بسیاری از فلاسفه ودانشمندان و حتی هنرمندان بعد از خود شد.

آنچه که در این میان کاملا مشهود است، منحی تکوین و رشد این انقلاب آرام در طرز تفکر و نوع نگاه به‌انسان و جهان همواره رو به صعود داشته و هر انقلاب جدید در زمینه‌های علمی و فلسفی مکمل انقلابات پیشین بوده‌است. این روند تصاعدی باعث شده‌است که‌اصول و مبانی جهان بینیِ انسان غربی و طرز نگاه به جهان پیرامون از یک ساختار نسبتا استوار و با ثبات برخوردار شود، بطوریکه می‌توان گفت این پروسه‌انقلاب آرام در طرز نگاه‌انسانِ غربی برگشت ناپذیر شده‌است.

اگرچه پروسه مدرنیته در ایران و مسیری که طی کرده‌است اساسا قابل مقایسه با روند انقلاب آرام در غرب نیست اما می‌توان ایندو را از یک جهت با هم مقایسه کرد. برخلاف منحیِ رو به رشد و تصاعدی مدرنیته در غرب، ما می‌بینیم که‌این پروسه، در تاریخ یک صد سال اخیر ایران، همواره با زیگزاگ و حتی برگشت به دوران های پیشین همراه بوده‌است. در دوران مشروطه، گفتمان دولت و ملت و نظام مشروطه پارلمانی گفتمان غالب بود، در سالهای بعد گفتمان ملیت و ناسیونالیسم در صدر گفتمانهای دیگر قرار داشت و در چند دهه بعد گفتمانهای ایدئولوژیک، بازگشت به خویشتن مذهبی وسنتی و مبارزه با مدرنیته غربی گفتمان حاکم بودند. ریشه‌این بازگشتهای مجدد به گذشته و نفی مدرنیته و ارائه گفتمانهای گاها کاملا متفاوت با یکدیگر را باید در الگو برداری و تقلید روشنفکران ایرانی از نظریات و گفتمانهای مطرح در میان سایر ملل، بویژه‌ اروپای غربی دید. شاید به همین علت است که منحی مدرنیته در ایران نتوانسته‌است از یک مسیر رو به بالا برخوردار باشد و هموراه برگشت به گذشته و سنت آنرا تهدید می‌کرده‌است.

اما انقلاب کپرنیکی به چه معنا است و چه ویژگیهایی را برای آن میتوان شمرد؟ در این زمینه کتاب های بی شمار و تحلیل های فراوانی تحریر شده‌اند. آنچه که‌از نظر نگارنده مهمترین درس انقلاب کپرنیک است، جرات فکر کردن و نگاه کردن به خارج از کادر ها و چهارچوب های شناخته شده (out of box) می‌باشد. کادرها و دستگاه‌های فکری ای که توسط خود ما ساخته شده‌اند تا جهان پیرامون را شناسایی و تحلیل کنیم، اما خود ما بتدریج اسیر این دستگاهای فکری که بتدریج موضوعیت خود را بدلیل تغییر شرایط از دست داده و منجمد شده‌اند، گشته‌ایم.

انسان مدرن در این روند انقلابی بتدریج آموخت که هیچگاه دوبار از یک رودخانه جاری نمی‌توان عبور کرد. هر حادثه طبیعی و هرعملِ انسان برای خود یگانه و ویژه‌است و نمی‌توان حادثه و عملی کاملا مشابه‌ان پیدا کرد. در این روند انسان مدرن آموخت که برای جهانِ خارج ذهن انسان واقعیتی مستقل نمی‌توان قائل شد و جهانی که ما می‌شناسیم و تعریفش می‌کنیم از دریچه ذهن انسان، که در هر مرحله‌از تاریخ بشر منظرگاه‌های متفاوتی را به نمایش میگذارد، عبور کرده‌است؛ و نیز آموختیم که همه چیز در این جهان هستی نسبی است و همه پدیده‌ها را در یک پروسه و روند تکاملی باید دید.

اما چرا ما، با این وجود، همواره‌اسیر دگمها و چهارچوبها و دستگاهای فکری که زمانی برای تفسیر پدیده‌های طبیعی و اعمال و فعالیت های انسان، که ظاهرا با یکدیگر وجوه مشترک داشته‌اند، طراحی شده‌اند، می‌شویم و با اراده گرایی قصد تفسیرِ تمامی اتفاقات و رفتارهای انسان در زمان حال و آینده با استفاده‌از این روشها و کادرهای منجمد شده داریم.

واقعیت انکار ناپذیر این است که شرایط کنونی کشورمان که بمانند آش در هم جوش همه چیز در آن غوطه می‌خورد و معلوم نیست که سر انجام این دست پخت چه خواهد شد، توسط همان نسلی که‌از پیش و بعد از انقلاب اسلامی فعال سیاسی و اجتماعی بوده‌است رقم زده شده‌است؟ اگر محصول و دست پخت تمامی این سالها را که‌این نسل (چه در داخل و یا خارج کشور) بنحوی در آن سهم داشته‌است نمی‌پسندیم و اگر دستور غذایی این دست پختِ بواقع ناچشیدنی منجر به چنین آش در هم جوش شده‌است، چرا همچنان بربکار گیری روشهای چندین بار تجربه شده پافشاری می‌کنیم و اسیر دستگاه و مدلهای فکری که سالیان دراز است تجربه خود را پس داده‌اند شده‌ایم؟ و چرا می‌خواهیم هر بار که‌انتخاباتی در ایران در پیش است این دست پخت را بار دیگر در ماکروویو بگذاریم و آنرا گرم بکنیم و همه را به مهمانی آن دعوت نماییم؟

مگر مدل انتخاب بد در برابر بدتر جندین بار تجربه نشده و این روش منجر به نتایج اسفناکی پس از هر دوره‌ای از انتخابات ریاست جمهوری برای مردم ایران نشده‌است؟ پس چرا همچنان اسیر این مدل سیاسی هستیم و به هر قیمتی می‌خواهیم آنرا جا اندازیم وتحمیل کنیم؟ به شکلی که حتی از سوی برخی از فعالین سیاسی پیشنهاد می‌شود که‌از انتخابات آزاد صحبت نشود زیرا که‌این نیم چه دریچه‌ای که به تصور ایشان باز است، ممکن است بسته شود. (اشاره به مقاله خانم ملیحه محمدی در مورد انتخابات ریاست جمهوری در ایران که در سایت بی بی سی آمده‌است). و یا توسط آقای فرخ نگهدار مطرح می‌شود (در سخنرانی ایشان در همایش اتحاد جمهوری خواهان) که ما نباید با سیاست و موضعگیرهایِ خود مقامات جمهوری اسلامی را بترسانیم.

واقعیت این است که بسیاری از ما اسیر و برده گفتمانها و مدلهایی که زمانی شاید کارد برد داشته‌اند شده‌ایم و جرات فکر کردن خارج از کادر های شناخته شده و ورای مدلهای تئوریک را از دست داده‌ایم. حتی این مدلهای منجمد شده دیدگان ما را کور کرده‌اند و ما بجای نگاه جدید و نو به وقایعی که زیرِ پوست شب تیره‌ایران در جریان است و بجای توجه به نسل جوان و کمپین های مختلف فمینیستی، حقوق بشری، سیاسی، اجتماعی و صنفی، همچنان نگاهمان را به تضادهای درونی و جناح بندیهای سیاسی جمهوری اسلامی دوخته‌ایم و به‌اصطلاح به بالا نگاه‌افکنده‌ایم زیرا که مدل فکریمان آنرا تجویز می‌کند و برای سهیم شدن در قدرت راهِ حلِ نگاهِ به بالا را پیشنهاد می‌نماید.

واقعیت این است که ما بیش از هر چیزی نیازمند به یک انقلاب در طرز نگاه و کادرهای سنتی و پوسیده‌ای که‌اسیر آن شده‌ایم هستیم.

۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

جمهوری استثنا، ولایت استثناگرا


اگر به این سوال بسیار بنیادی و در عین حال ساده که آیا می‌توان برای زندگی و حیات انسان ارزش هایِ جهان شمولِ اخلاقی و حقوقی تصور کرد یا خیر؟ پاسخ مثبت داده شود، بشریت شانس و امکانِ تحقق و اجرای حقوقِ جهان شمولِ بشری را خواهد داشت و می‌توان آیندهِ امیدوار کننده‌ای برای بشریت تصور کرد. اما اگر پاسخ به این سوال منفی باشد، باید گفت که ما تفاوتی با سایر حیوانات نخواهیم داشت و آینده تیره‌ای در انتظارمان خواهد بود.

اما چرا پاسخ به این سوالِ بسیارابتدایی وساده بسیار مشکل شده‌است و جامعه انسانی هنوز موفق نگردیده که حقوق جهان شمول بشری را مبنای روابط و مناسبات بین المللی خود قرار دهد؟ و چرا صحبت از یک دمکراسیِ جهانی بسیار دور از واقع بنظر می‌رسد؟ و به چه علت است که پاسخ به اینگونه سوالها همچنان در پیچ و خمهای اختلافاتِ فرهنگی، مذهبی، قومی و ملی گم شده‌است؟

علت را باید در این دید که هر فرهنگ وهر ملتی بنا بر پیش زمینه‌های تاریخی اش، آگاهانه و یا نا آگاهانه پندارِ استثنا و یگانه بودن خود را دارد. البته در این واقعیت شکی نیست که هر ملت و فرهنگی ویژگیها و آداب و رسوم خود را دارد و می‌توان گفت که در مقایسه با سایر ملل یگانه است.

بر این مبنا و با این منطق می‌توان گفت که در واقع هر ملت و فرهنگی می‌تواند از یک موقعیت استثنایی و ممتاز برخوردار باشد. اما زمانی که همه بنوعی یگانه و استثنا شدند دیگر نمی‌توان از استثنا بودن یک ملت صحبت کرد. به این دلیل بسیار ساده که دیگران نیز همین حق راخواهند داشت که خود را استثنا بشمارند.

اما چرا با وجود این منطقِ ساده، برخی از دولت ها و یا حتی ملت ها برای خود جایگاه استثنایی و ویژه‌ای قائلند؟ باور به استثنا بودن فرهنگ و ارزشهای اخلاقی یک ملت معمولا براین پندار استوار است که ملت مزبور یا از نظر تاریخی شرایط بسیار ویژه داشته‌است و یا فرهنگ و اخلاقیاتش بر مبانی و ارزشهای بسیار خاص و یگانه‌ای استوار می‌باشند.

برای مثال برخی از آمریکائیان می‌پندارند جمهوریتی که در این سرزمین شکل گرفته بسیار استثنایی است؛ و فردیت گرایی و گریز از یک حاکمیتِ متمرکز و آزادی مطلق برای تحقق، تاسیس و بکارگیری ایده‌های نو و ابتکاراتِ جدید، خصوصیت یگانه و استننایی ملت آمریکا است.

 در همین رابطه است که برخی از سیاستمداران و حقوقدانان آمریکایی نظر بر این دارند که بدلیل شرایط تاریخی، فرهنگی و موقعیت سیاسی- جغرافیایی کشورشان ( که بویژه پس از نقش موثر امریکا در جنگ دوم جهانی و شکست آلمان نازی، تثبیت شد) موقعیت امریکا آنچنان استثنایی گردیده‌است که این کشور لزومی بر تعهد و پایبندی به تمامی قوانین و حقوق بین الملل نمی‌بیند.

مقامات جمهوری اسلامی و بویژه تئوریسین های نظام ولایت فقیه نیز بر این پندارند که نظام جمهوری اسلامی هم یک استثنا است و بدلیل برخورداری از پشتوانه‌های الهی و دینی از یک موقعیت یگانه و استثنایی برخوردار می‌باشد.

همانطور که "کاپیتالیسم و نئولیبرالیسمِ امریکایی" یکی از پشتوانه‌های اصلیِ پندارِ استثنا بودن آمریکا درنزد سیاستمداران و تئوریسین های راست گرا و استثنا گرا در این کشور است؛ اسلام و بویژه قرائت شیعی آن رنگ ولعاب متفاوتی به جمهوری اسلامی داده و پشتوانهِ تئوریک و ایدئولوژیکِ استثنایی پنداشتن این نظام گردیده‌است.

پندارِ استثنایی بودن اما بواسطه تفاوتهای بسیار اساسی دین اسلام با سایر ادیان بنظر منطقی می‌رسد. بر خلاف سایر ادیان الهی، دین اسلام بر مبنای آیات قران و سنتِ پیامبراسلام یک سیستم اجتماعی و سیاسی خاص را تعریف و تعیین می‌نماید. به سخن روشنتر، دین اسلام صرفا یک دین و اعتقاد در جهت پاسخگویی به سوالات بسیار بنیادی و فلسفی بشر در مورد انسان و جهان هستی و رابطه بین ایندو نیست، بلکه یک مجموعه کامل از قوانین حقوقی برای اداره زندگی فردی و اجتماعی انسانها ارائه می‌دهد و مدعی تمامیت، شمولیت و خطاناپذیربودن قران و سنت پیامبر است. این مشخصه‌ها باعث شده‌اند که اسلام، بعنوان یک ایدئولوژیِ سیاسی، موقعیت بسیار خاصی در میان سایر ادیان پیدا کند.

این موقعیتِ خاص و یگانهِ اسلام تِوسط  مذهب شیعه، بدلیل اعتقاد به عصمتِ پیامبر و امامان و عدم حقانیت حکومتهای ساخته دست بشر، بسیار استثنایی و یگانه تر نیز می‌گردد. این جایگاه ویژه و استثنایی اما در جمهوری اسلامی و پس از تکوین و اعمالِ نظریه ولایت فقیه شکل بسیار جدی تری بخود می‌گیرد؛ و به تصور و پندار رهبران آن، جمهوری اسلامی را از یک موقعیت بسیار ویژه برخوردار می‌سازد.

اما اگر از پشتوانه‌های ایدئولوژیکِ استثنا گرایی که در مورد جمهوری اسلامی می‌تواند صادق باشد، بگذریم، سایر دلایلِ یگانه انگاشتن یک ملت و یک فرهنگ بی پایه و بشدت قابل تردید هستند.

اصولا هر ملت و فرهنگی تاریخ یگانه خود را دارد و ویژگیهایی برای آن می‌توان قائل شد که آنرا متفاوت با سایر ملل می‌سازد. به همین اعتبار می‌توان گفت که هر ملتی یک استثنا می‌تواند باشد و مرزها و مشخصاتِ اخلاقی، فرهنگی و سنتی ای برای آن میتوان بر شمارد که آنرا متمایز از دیگران می‌سازد.

اما اگر هر ملت و فرهنگی یک استثناء میتواند باشد، دیگراستثنایی و حقوق خاصی برای یک ملت و کشور نمی‌توان قائل شد و استثنا تبدیل به قاعده میگردد. تنها استثنایی که می‌توان در حوزه مسائل انسانی و بشری قائل شد همانا استثنا بودن خود انسان و حق حیات او است.

در قرن بیست و یکم، در دوران جهانی شدنِ حقوق بشر و دمکراسی، که برخی سیاستمداران امریکا از جمله باراک اوباما بر خلاف رهبران پیشین آمریکا ایده غیراستثنایی بودن امریکا را، مطرح می‌کنند، ولایت فقیه جمهوری اسلامی همچنان بر استثنایی بودن خود و نظامش پا می‌فشارد.

در شرایط کنونی، پندار رهبران جمهوری اسلامی مبنی بر استثنایی بودن این نظام و این تصور که تمامی غرب دشمن جمهوری اسلامی است، باعث شده که جمهوری اسلامی تبدیل به یکی از چالشهای اصلی جامعه بین الملل گردد. و در صورتی که نظام جمهوری اسلامی همچنان بر استثنا بودن خود تاکید ورزد، دو نقطه برگشت ناپذیر در انتظار ولایت فقیه خواهند بود، همانطور که این سرنوشت برای نظامهای مشابه آن تکرار شده‌است. این دو نقطه برگشت ناپذیر همانا انزوای بین المللی و برخورداری از بمب اتم به قیمت نابودی ایران می‌باشند.

به همین علت است که مذاکرات مربوط به انرژی هسته‌ای هیچگاه نتیجه بخش نبوده‌است، زیرا یک طرف مذاکره کننده خود و نظامش را استثنایی در مقابل جهان غرب و دشمنان جهموری اسلامی می‌پندارد. همانگونه که دولت اسرائیل خود را در خاور میانه، به اعتبار وعده سرزمین مقدس، استثنایی می‌انگارد و هیچگاه قادر به حل اختلافات خود با فلسطینیان و جامعه جهانی نبوده‌است.

اما اگر فقط به استثئا بودن انسان و حق حیات برای همه انسانها اعتقاد داشته باشیم، می‌توان نتیجه گرفت که استثناگرایی، چه از نوع جمهوری اسلامی آن و چه از نمونه‌های تاریخی و غیر مذهبی آن مانند نازیسم و استالینیسم، خطر اصلی برای جامعه جهانی، دمکراسی و حقوق بشر می‌باشد. زیرا زمانی که یک نظام سیاسی پندار استثنایی بودن خود را چه از نظر تاریخی یا فرهنگی و یا ایدئولوژیکی و یا نژادی رها نکند، تعهدی بر گردن نهادن به قوانین بین الملل از حقوق بشر تا قوانین و قرار دادهای محیط زیست نخواهد داشت.

خطری که جامعه جهانی را تهدید می‌کند استثناگرایانی هستند که می‌خواهند مقررات دینی و شریعت خود را بر جامعه جهانی تحمیل کنند و یا ناسیونالیستهایی که به قوانین بین المللی پایبند نیستند و ملت و نژاد خود را برتر از سایر ملل می‌پندارند و یا معتقدند که سرزمینشان سرزمین وعده داده شده توسط خداوند است.

استثناگرایان چه از نوع مذهبی و چه از نوع غیر مذهبی و فاشیستی و ناسیونالیستی مشروعیت خود را از یک حقیقتِ مطلق و خارج از انسان می‌گیرند و برای خود بدلیل نمایندگی آن حقیقتِ مطلق جایگاه یگانه‌ای قائل هستند.

این استثناگرایان اما هیچگاه قادر به ادامه مذاکره و نشستن بر میز مذاکره برای دست یابی به یک توافق نخواهند بود. و اگر هر دو طرف میز مذاکره خود را استثنایی در میان دیگران بشمارند، این مذاکره از قبل محکوم به شکست خواهد بود.

سرنوشت استثناگرایان در این قرن جدید و در جامعهِ جهانی شده، چیزی جز انزوای بین المللی و حداکثر برخورداری از بمب اتم نخواهد بود و خطر اصلی برای جامعه باز و آزاد همانا استثناگرایی و نظامهای استثناگرا می‌باشند.

۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

الهه امید


با گذشتِ بیش از یک دهه از آغاز هزاره سوم میلادی نه تنها امیدِ بسیاری از مردم برای دنیایی عادلانه و آزاد تحقق نیافته است، بلکه اکنون بیش از هر زمانِ دیگری سایه سنگینِ ترس، بی اعتمادی، فقر، تبعیض، جنگ و تخریبِ محیط زیست بر بخش وسیعی ازسیاره ما گسترده شده است.

با این وجود اما ملل و فرهنگهایِ ساکن این کره خاکی در شبهای سرد و طولانی زمستان به اشکال و بهانه های گوناگون جشنهای نور و امید را برگزار می کنند، تا عنصر فراموش ناشدنیِ امید به آینده را زنده نگاه دارند.

بواقع، این عنصر "امید" چیست که برخی آنرا پنداری کاذب و برخی دیگر آنرا رمز و رازِ گشایشِ خوبی ها و آینده بهتر برای بشریت می نامند. عنصری که ردپای آنرا می توان در گذشته های بسیار دور و در اکثر اسطوره ها و افسانه های ملل و تمدنهای بشری یافت. از باستانی و پر معنا ترینِ این افسانه ها، از افسانه پاندورا و صندوقچه اش، که عنصر "امید" در آن محبوس مانده بود، میتوان نام برد.

مطابق اساطیر یونان، پاندورا اولین زنی است که توسط خدایان خلق میشود، مشابه آنچه در متون دینی درباره حوا آمده است. بر خلافِ افسانه های دینی که آدم و حوا بدلیل عدم فرمانبرداری از دستور خداوند، مبنی بر نزدیک نشدن به درختِ ممنوعه، از بهشت اخراج شدند، پاندورا و همسرش ظاهرا بر روی همین زمین خلق می شوند و صندوقچه ای پر از بلایا و بیم و امید های انسانی بعنوان هدیه، و شاید توشه راه، دریافت می کنند. صندوقچه ای که تا زمانی که بسته بماند و نهان هایِ آن آشکار نشوند، این زوج همچنان می توانند در صلح و آرامش به زندگیِ بدون خطر و ترس ادامه دهند.

پاندورا، اما بخاطر کنجکاوی های بیش از حد، درِ صندوقچه را برای لحظه ای باز میکند، اما بسرعت به اشتباه خود پی می برد و در نیمه باز صندوقچه را می بندد. در این فاصله کوتاه اما، تمامی بلایا و بدبختی ها از صندوقچه خارج و پراکنده میشوند، بجز عنصرِ "امید".

همانطور که از داستان اخراج آدم و حوا تفسیر های بسیاری شده است، افسانه پاندورا نیز به اشکال گوناگون تعبیر گشته است. برخی از فلاسفه مانند فردریش نیچه معتقدند که امید نیزاز جمله همان بلایا بوده است که نتوانسته ازصندوقچه آزاد گردد. زیرا که امید، بنظروی، جهان واقعی را با همه بدبختی ها و بلایایش از برابر چشمانِ انسان پنهان می سازد و انسان را مشغول پنداریِ غیر واقعی بنام "امید" می نماید.

فیلسوفان مثبت نگری نیز هستند که معتقدند در این صندوقچه عناصر مثبتی نیز وجود داشته اند که آنها نیز در فاصله کوتاهِ باز ماندنِ درِ صندوق آزاد گشته اند؛ و این تنها عنصر "امید" می باشد که بعنوان یک وسیله مهم برای یافتن این عناصرِ مثبت و رها شده از صندوق، محبوس مانده است؛ و از آن به بعد هدف انسان همانا رهاسازی عنصر امید، بمثابه وسیله و ابزارِ دست یابی به عناصرِ مثبت این زندگی، شده است.

در افسانه های دینی مربوط به خروجِ آدم و حوا کمتر از عنصرِ امید، آنطور که در اسطوره های یونان آمده است، صحبت می شود، بلکه بجای آن به آدم و حوا وعده داده می شود که پیامبرانی از جانب خداوند اعزام خواهند شد تا انسان را مجددا به سوی زندگی بهشتی اش راهنمایی کنند، و بدین طریق، او را از رنج بلایای زمینی نجات دهند.

در واقع امر تنها امیدی که به آدم و حوا و نسلهایِ بعدیشان داده می شود، امیدِ به فرستادن پیامبرانی از جانب خداوند و بازگشت به بهشتِ موعود است. در حالیکه عنصر امید که در صندوقچه پاندورا محبوس مانده بود، برای انسان ناشناخته است و خود اوست که باید آنرا کشف کند و، مطابق نظر برخی از فلاسفه، بعنوان ابزار برای دست یابی به عناصرِ مثبت دیگری که از صندوقچه آزاد شده اند بکار گرفته شود.

بر همین مبنا است که عنصر امید، ظاهرا پس از تاثیر پذیری از اندیشهای فلسفی و اسطوره های یونان باستان، وارد متون دینی می شود، اما اینبار و همواره در کنار و پیوسته با ایمان و اعتقاد به وجود اراده ای ماورا طبیعت، که می تواند به انسان چیزهایی را بدهد و امور و پدیده هایی را محقق سازد که خارج از توانایی و امکانات انسان است، بکار گرفته می شود.
به سخن دیگر عنصر امید در ادیان تبدیل به انتظارِ دریافت چیزی، یا رسیدن به هدف خاصی از طریق نیروهای ماوراِ قدرت انسان و طبیعت می شود. در چهارچوب و به پیرو این تعریف از "امید" است که دعا و تکرار مستمر آن (از طریق ذکر) یکی از تجویزهای اصلی ادیان برای تحقق امید ها و آرزوها ( از طریق نذر کردن) می گردد.

در مقابل اما در اندیشه هایِ فلسفی یونان باستان، عنصر امید، در درجه اول عنصری است که توسط خود انسان باید کشف شود و مورد استفاده قرار گیرد. ارسطو "امید" را انتظار مواجهه با تجاربِ آینده بشری تعریف می کند و افلاطون امید را مترادف با انتظار برای لذت های آینده می داند.

بر خلاف ادیان که امید همواره با عنصر ایمان، دعا و تحقق یک آرزو از طریق دخالت نیروهای ماورا طبیعت و معجزات معنا پیدا می کند و بکار گرفته می شود، در فلسفه یونان باستان امید( به تحقق یک آرزو) و رسیدن به هدفِ مطلوب از طریقِ عمل و تجربه های بشری و تکرارِ مداوم آنها و اعتماد به نتیجه بخش بودن این تجربه ها میسر می گردد.

در ادیان امید بدون ایمان به خدا معنا و کارکردی ندارد و راه تحقق آن دعا و نیایش است، ودر فلسفه یونان باستان اما امید همراه با عنصر "اعتماد" بکار میرود و معنی پیدا می کند. امید در اندیشه های دینی نیرویی است که انرژی بخش و منبع آن خارج از انسان قرار دارد، امید در فلسفه یونان اما نیرویی است که منشاء آن در درون خود انسان قرار گرفته است.

پس از قرون وسطا و در دوران روشنگری، عنصر "امید" بار دیگر با رجوع به فلسفه و تراژدی یونان باستان به معنای اولیه اش باز میگردد و بُعد و وجهه "اعتماد" (بجای ایمان) به آن افزوده می گردد. زمین از محوریتش بعنوان مرکز عالم می افتد و نیروهای طبیعی و قوانین آن شناخته می شوند، و انسان! بار دیگر با دوپای خود بر زمین فرود می آید، سیاره خود را در می نوردد و بتدریج راههای نوینی را در زمینه شناخت خود، علوم و شناخت طبیعت و مهمتر از همه هنر به مثابه وسیله و ابراز نمایش "انسان"، و امیدها و آرزوهای انسانی، میگشاید؛ امید ها زنده میشوند و به جهان و به آینده انسان به دیده مثبت نگریسته می شود.

همانطور که در یونان باستان، هنر و تراژدی ابزارِ انسان برای نمایش جلوه های انسانی و طبیعی بودند، هنر در دورانِ پس از روشنگری و بطور مشخص در عصر رمانتیک در اروپا وسیله ای میشود برای اضافه شدن ابعاد و جلوه های نوینی به عنصر "امید". اکنون در کنارِ عنصر اعتماد، احساسات انسانی، شجاعت، کنجکاوی و جستجوی ایده ال های انسانی به آن افزوده می گردند. در دنیای رمانتیک، امیدها و آرزوهای انسانی دست یافتنی تر بنظر می رسند و انسان شجاعت و نیروی شاداب و رشد دهنده خود را، که در مسیر تکامل طبیعی آموخته و دست آورده است، مجددا بازمی یابد.

در دوران کنونی نیز، با وجود بحرانهای گوناگون از تهدید جنگ، بحرانهای اقتصادی و محیط زیستی تا اختلافات قومی و مذهبی، بنظر می رسد که بیش از هر چیز هنر (به اشکال گوناگون آن) می تواند بار دیگر عنصر امید و اعتماد به انسان و آینده را زنده کند. هنر در واقع کلید رمز باز گشایی صنوقچه پاندورا و آزاد سازی عنصر "امید" است.

آنچه که در این شرایط بسیار بحرانی می تواند عنصر امید به آینده را به ایرانیان، بویژه نسل جوان باز گرداند هنر و استفاده از اشکال متفاوت هنری می تواند باشد. مردم ما اگر روحیه مثبت و امید با آینده و اعتمادِ بخود را باز یابند، بهتر میتوانند آینده سیاسی خودرا رقم بزنند.

در شرایطی که یاس و نا امیدی به آینده مثل یک خوره به جان مردم ما افتاده است و همه احساس میکنند که در باتلاق استبداد دینی حاکم و بن بست های این رژیم، در حال فرو رفتن بیشتر و روز افزون هستند هنر، تئاتر، موسیقی های زیر زمینی و حتی طنز می توانند روحیه دهنده اصلی به مردم ما باشند، کما اینکه بنظر می رسد که نسل جوان ما با استفاده از تئاتر، موسیقیِ زیر زمینی، شعر و داستان نویسی در حال ترسیم آینده بهتری برای خود و کشورش است.

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

"چشمها را باید شست، جور دیگری باید دید" سهراب سپهری


توماس کوهن (Thomas Kohn) نظریه نوینی در زمینه روشِ شناخت و فلسفۀ علم، در کتاب خود بنام ساختار انقلابهای علمی (Structure of Scientific Revolutionsارائه کرده است که می توان آنرا آغاز گر تحولات عمیق در روشهای علمی و تحقیقاتی نامید . وی در این کتاب جمله ای به این مضمون دارد: که "علوم توصیف کننده جهان پیرامون ما نیستند بلکه یک جهان جدید را برای ما خلق میکنند."

در مکاتب اِمپیریستی (تجربه گرا) و رئالیستی اما فرض بر این است که جهان خارج از ذهن ما دارای یک ساختار ثابت و مستقل از انسان است و وظیفه علم صرفا ارائه یک روشِ سیستماتیک برای دریافت و تجزیه و تحلیلِ داده هایِ این جهان میباشد.

توماس کوهن اما برخلاف این مکاتب، که همواره صحبت از واقعیت هایِ علمی و ثابت میکردند، وبعضا نیز روشهای تجربی و اِمپیریستی را در حوزه های علوم اجتماعی و سیاسی بکار میبردند، و همچنین تلاش داشتند که یک تئوری و ساختارِ فلسفی وعلمیِ ثابت و مستقل از شرایطِ تاریخی و فرهنگی را برای تحولات اجتماعیِ حال و آینده بشریت تدوین و تنظیم کنند، معتقد است که ما زمانی از یک واقعیتِ ثابت و یک حقیقتِ مطلق می توانیم صحبت کنیم که از یک زمینه وکادر مشترک، روش و مراجع هماهنگ و همسان برخوردار باشیم؛ و چون معمولا، و در واقع امر، از نظرگاههای متفاوتی به دنیای خارج از ذهن نگریسته میشود نمیتوان از یک حقیقت مطلق، جهان شمول و یک تئوری و نظریه کاربردیِ واحد و ثابت صحبت کرد.

وی بجای پافشاری بر وجودِ واقعیت های ثابت و مستقل از ذهنِ انسان، تاکید بر نظرگاه ها و پارادایمهای (مدلها، نمونه ها و یا کادرهای) مختلف، که واقعیت های متفاوت و گوئاگونی را نمودار می سازند، دارد.

وی در کتاب خود مطرح میکند که این پارادایم هایِ چند گونه و نا هماهنگ اما بشدت متاثر از شرایط زندگی انسانها هستند. وی توضیح میدهد که پارادایمها و نظر گاه هایِ انسان، در واقع امر، در یک پروسه و روند کارِ اجتماعی، کنش و واکنشهایِ انسانی و همکاری و مشارکت گروهی شکل میگیرند و مبنا و چهارچوبی میگردند برای تفسیر جهانِ پیرامون.

وی بر مبنای نظریه پارادایم معتقد است که پروسه تکوین نظریات علمی هیچگاه جدا ومستقل ازشرایط زمانی و روندِ تحولات اجتماعی و حتی سیاسیِ زمان خود صورت نگرفته اند . به سخن دیگر،تمامی دریافت های حسی ما از جهان پیرامون متاثر از نوع نگاه ما به این جهان و شرایط زندگیمان هستند.

برای مثال ،در دوره ای که انسان زمین را مرکز عالم میپنداشت (و این پنداشت متاثر از نوعِ نگاه به جهان هستی و بطور کلی فلسفه ومذهب آن زمان بود) همه حوادث و پدیده ها، از گردش ستارگان گرفته تا حتی مسائل اجتماعی نیز، بر این مبنا تفسیر می شدند. در دوره ای از تاریخ نیز قوانین نیوتن حاکمیت مطلق داشتند و جهان وانسان بگونه ای مکانیکی تفسیر میگردیدند. و پس از نظریه تکامل داروین، داروینیستها نیز سعی داشتند که قوانین اجتماعی را بر مبنای نظریه منشاء انواع داروین طراحی و تدوین کنند. به سخن دیگر در هر دوره زمانی یک پارادایمِ و نظرگاه ویژهِ آن زمان مبنای تفسیر و تحلیل همه تحولات و حوادث اجتماعی و طبیعی بوده است.

بر مبنای این نظریه گفته میشود که یاد گیری و آموزش نیز یک پروسه اجتماعی است و تنها زمانی میتوان از پیشرفت در این زمینه ها صحبت کرد که انسانها در یک مشارکت جمعی و در یک پروسه همکاری پارادایم و کادر مشترک خود را فراهم آورند و از منظرگاه آن، جهان جدیدی را برای خود خلق کنند. در غیر این صورت نمیتوان از یک یادگیری واقعی و تحول گرا صحبت کرد.

امروزه حتی از این تئوری در نظامهای آموزشی نیز، بعنوان یک تئوری مدرن، استفاده میشود؛ به این شکل که دانش آموزان فرا میگیرند که در یک روند کار جمعی و گروهی، مفاهیم و تعاریف جدیدی را، با ایجاد یک نظرگاه و شرایط آزمایشگاهیِ مشترک، خلق و تئوریزه کنند.

تئوری و نظریات مربوط به انقلابات و یا رفرم سیاسی-اجتماعی نیز نظریاتی هستند که در یک شرایط تاریخی خاصی شکل گرفته اند؛ و بعبارت بهتر تفسیر کننده یک شرایط خاص اجتماعی و سیاسی بوده اند.

البته بنظر میرسد که نظریات انقلاب و یا رفرم نیز به همان سرنوشت بسیاری از نظریات علمی که بتدریج از شرایط تاریخی و اجتماعی ایِ دوران شکل گیریشان کنده شده، یخ زده اند و به اصطلاح جهان شمول گردیده اند، دچار شده اند. در حالیکه مطابق نظریه پارادایم، علوم اجتماعی و نظریات و تئوریهای مربوط به تحولات اجتماعی نیز پدیده ای جدا از شرایطی که تکوین یافته اند نمی توانند باشند و بنابراین برای آنها یک ویژگی ماندگار و ثابت نمیتوان قائل شد.

بر مبنای دیدگاه پارادایمی ما نیازمند نظرگاه، کادر و روش جدیدی برای تفسیر و تحلیل تحولات و جنبشهای اخیر سیاسی-اجتماعی کشورمان هستیم و تئوری ها و نظریات پیشین حداقل دیگر نمیتوانند بعنوان راهنمایِ اصلی مورد استفاده قرار گیرند.
بنظر نگارنده، در شرایط کنونی ایران تاریخ مصرف نظریات اصلاح طلبانه و یا انقلابی گذشته است. جنبش سبز آنطور که در خیابان ها جاری و بر دوش نسل جوان حمل میشد نه با دیگاه اصلاح طلبان و نمایندگان آن آقایان کروبی و موسوی و نه با دیگاه ها و تئوریهای انقلابی گری و سرنگون ساز هماهنگی داشت و قابل تفسیر و تحلیل است.

واژه تحول، البته اگر به معنای مترادف انگلیسی آن transformation خوب دقت شود، تفاوت اساسی با دو واژه اصلاح و انقلاب دارد. اگرچه این واژه ها در بسیاری از نوشته ها در کنار هم و بجای یکدیگر مصرف میشوند اما با توضیح مترادف انگلیسی آن این تفاوتها بهتر آشکار میشوند، بطوریکه میتوان ادعا کرد که اندیشه تحول گرا، منظرگاه و پارادایم جدیدی را برای جنبش اجتماعی و سیاسی ایران، در مقابل نظریه های اصلاح و یا انقلاب باز میکند.

متحول شدن (transform) با تغییر ((change نیز تفاوت بسیار دارد، برخلاف واژه "تغییر"، "تحول" و متحول شدن فی نفسه هدف نیست بلکه در واقع پروسه یادگیری و ایجاد یک پارادایم و نظرگاه مشترک برای درک و دریافت بهتر و هماهنگ با یکدیگر است. برخلاف انقلاب و تغییرات ناگهانی که معمولا بسرعت و بطور نسبی آسان صورت می پذیرد تحول پروسه ای است طولانی و بسیار سخت که صبر و حوصله فراوان می طلبد.

برخلاف اصلاح و انقلاب که معمولا بر اساس نرمها و استانداردهای موجود و یا طرحها و مدلهای از قبل پیش بینی و طراحی شده صورت می پذیرند، یک پروسه تحولی در جستجویِ نرمها و قوانین جدید و نظرگاهای تازه است. در این مسیر قرار نیست همه چیز زیر و رو شود و قوانین جدیدی به یکباره جایگرین قوانین قدیم گردند. تحول حتی هدفش تغییر انسانها نیست و هیچ کس قرار نیست انسان دیگری شود بلکه هدف اصلی، تحول در نوع نگاه و زاویه ورود به مسائل است.

نا امیدی سریع مردم پس از آرامشهای پس از طوفان انقلاب ها نشان میدهد که در واقع انتظار تغییر و بهبود شرایط اجتماعی، مطابق مدلی که وعده آن داده میشده است، یک انتظار و پندار کاذب بیش نبوده است. این پندارهای کاذب اما بعلت نبودن یک پارادایم مشترک که تنها در یک پروسه طولانی یادگیری، خطا و آزمایش و همکاری شکل میگیرد، بوجود آمده اند. در حقیقت، هر کس با یک پارادایمِ خاص و انتظارِ متفاوت وارد انقلاب می شود، که بعلت سرعت حوادث، فرصت به اشترک گذاشتن آن با دیگران نیست و در پروسه همکاری های اجتماعی و سیاسی به محک آزمایش گذاشته نمی گردد.

اگر انقلاب و تحولات سریع و یک شبه احساس های تند و انقلابی میخواهد، تحول و دگرگونی صبر، جستجوگری و شجاعت تحمل یک دوره طولانی از تحولات را میطلبد.

اما تحول برابر با اصلاح نیز نیست، اصلاح طلبی نیز مبنای خود را بر قوانین و نرمهای موجود و شناخته شده میگذارد و بجای تکیه بر مردم، در پی تغییر و اصلاح قوانین موجود است. اصلاح طلبی در پی ایجاد پارادایم نوینی برای ایجاد تحول و تغییر نیست اصلاح طلبی نیز در همان کادر و منظرگاهی که حاکم است به مسائل ئگاه میکند.

بقول معروف چشمها را باید شست و جور دیگری باید به محیط پیرامون نگاه کرد، نگارنده سمبل جریانهای تحول طلب را نه در سازمانهای رسمی و سنتی اپوزیسیون میبیند و نه در اصلاح طلبان داخل جمهوری اسلامی، بلکه در نهادهای اجتماعی، در کمپینها، در فعالین حقوق بشری، در مبارزات اصناف و اتحادیه های کارگری و کنشگران عرصه فمینیسم و حقوق برابر زنان و اقلیت های قومی و دینی مشاهده می کند. جنبشهای که در پروسه جنگ و درگیری واقعی با استبداد دینی حاکم و در روند همکاریهای روزمره خود میروند که یک منظرگاه جدید و مدلی متفاوت از تحولات اجتماعیِ خاص جامعه ایران را خلق کنند.