۱۴۰۵ تیر ۷, یکشنبه

صنعتِ بازتولید هراس؛ چگونه جمهوری اسلامی و سلطنت طلبان آینده را غصب می‌کنند؟

هنوز جوهر امضای تفاهم‌نامه ۲۸ خرداد خشک نشده بود که غرش موشک‌ها و پهپادها در ششم تیر ماه، در خلیج فارس و سواحل جنوب، بار دیگر بوی باروت را به فضای سیاسی و پر ابهام جامعه ایران بازگرداند؛ رخدادی مرزی که پاندول بیم و امید را با شدتی مضاعف به حرکت درآورد و بر هراس از سرنوشت این آتش‌بس متزلزل و تفاهم‌نامه شکننده افزود.

اینبار اما آنچه در این روزها مبادله و رد و بدل می‌شود، بر خلاف اوج جنگ چهل‌ روزه و بمباران‌های ممتد، که در لحظه، تنها حفظ بقای بیولوژیک خود و خانواده ملاک بود، صرفاً موشک و پهپاد نیست. آنچه دیده می‌شود نیز فقط دود و غبار ناشی از انفجارها نیست؛ بلکه ما این روزها با مبادله و تجارتِ عریانِ «هراس از آینده‌ای پر ابهام» مواجهیم.

و این یک تجارت استراتژیک است که به مرگ می‌گیرد تا جامعه را به تب، التهاب و رنج زمان حال راضی کند. زمان حالی که اکنون بیشتر به یک باتلاق شبیه‌ است؛ باتلاقی که در پیرامون آن، شعله‌های آتش و هیولاهای درنده به تصویر کشیده شده‌اند تا انسانِ درمانده در میان معرکه را به سکون، بی‌ تحرکی و انفعال مطلق دعوت کنند. پیامی پنهان و روان‌شناختی که مدام هشدار می‌دهد هرگونه دست‌ و پا زدنی، یا تو را بیشتر در اعماق این لجن‌زار فرو می‌برد و یا به حاشیه‌های مملو از آتش و درندگان نزدیک می‌سازد.

در دنیای سیاست، حاکمان و بازیگران حرفه‌ایِ نمایش قدرت معمولاً برای پیشبرد اهداف خود و انجماد اراده تحول‌خواهی در جامعه، از دو ابزار مکمل استفاده می‌کنند که دقیقاً مانند دو لبه یک قیچی عمل می‌کنند: نوستالژی و ترس.

از یک سو، «نوستالژی» به مثابه تصویری ثابت، گزینش‌شده و روتوش‌ شده از یک فرآیند پیچیده تاریخی به کار گرفته می‌شود تا ظاهراً نقش یک محرک را بازی کند؛ اما کارکرد پنهان این نوستالژی، تزریق حسرتی عمیق و فلج‌کننده از یک گذشته‌ی از دست‌ رفته است که به جای حرکت، افسوس تولید می‌کند.

در لبه دیگر این قیچی اما، سیاستمداران از «ترس و هراس از آینده‌ای تاریک و موهوم» بهره می‌گیرند تا جامعه را در برزخِ میان حس درماندگیِ ناشی از حسرتِ گذشته و وحشت از فردا، معلق نگاه دارند. تلاقی این دو نیرو، وضعیت روحی و روانی ویژه‌ای را به توده‌ها تحمیل می‌کند: رکود، انفعال، فرسودگی اراده و در نهایت، تن دادن به صلب‌ترین و تحقیرآمیزترین شرایطِ روز.

این نوع از سیاست‌ ورزیِ ویرانگر، هم توسط جمهوری اسلامی و هم توسط جریان پادشاهی‌ خواه به رهبری رضا پهلوی (آگاهانه یا ناآگاهانه) به کار گرفته می‌شود؛ سازوکاری که نتیجه عینی آن، غصب آینده و مسدود کردن افق پیش‌رو است. گویی یک «صنعت نانوشته برای تولید هراس از آینده» شکل گرفته که در آن، کارگزاران حفظ وضع موجود و مدعیان فرامرزیِ براندازی، ذینفعان و سرمایه‌گذاران اصلی آن هستند.

سال‌هاست که رهبری جمهوری اسلامی و حتی بخش‌هایی از اصلاح‌طلبان، مدام بر روی شبح «سوریه‌ای شدن»، تهدید جنگ داخلی یا تجزیه ایران در صورت سقوط نظام مانور می‌دهند. هدفِ این تصویرسازی‌های آخرالزمانی، نگاه داشتن مردم در هراسِ دائم از آینده‌ای نامعلوم است؛ تلاشی برای تحمیل این باور پنهان که نظم و امنیت، علی‌رغم تمام مضیقه‌های کمرشکن اقتصادی و معیشتی، تنها در گروی بقای ساختار موجود است.

در سوی دیگر این صنعت، جریان پادشاهی‌ خواه به رهبری رضا پهلوی ایستاده است که مدام این هراس را به رگ‌های جامعه تزریق می‌کند که: «اگر این حکومت، امروز و تحت این رهبریِ مشخص به هر شکل ممکن سرنگون نشود، فردا دیگر از ایران چیزی باقی نخواهد ماند». این جریان هم‌زمان تلاش می‌کند از دوران پهلویِ پدر و پسر یک نوستالژیِ روتوش‌ شده بسازد؛ نوستالژی‌ای که البته به جای تولید امید و پویایی، به دلیل هم‌نشینی با همان هراس از آینده، صرفاً بر غلظتِ حسرت و درماندگی جامعه می‌افزاید.

طبیعی است زمانی که جامعه از هر دو سو با بمبارانِ هراس از فردا و حسرتِ دیروز مواجه می‌شود، دچار نوعی اضطراب وجودی شده و به سنگرهای تدافعیِ «مقاومت روزمره» و مطالبات صرفاً صنفی عقب‌نشینی می‌کند. این تجارتِ مشترکِ ترس و حسرت، پتانسیل رادیکال، خلاق و تحول‌ خواه جامعه مدنی را فرسوده کرده و مانع از شکل‌گیری یک حرکت و آلترناتیو اصیل و درونزا می‌شود.

بنابراین، گذار واقعی در ایران تنها زمانی آغاز می‌شود که جامعه مدنی، این قراردادِ نانوشته‌ی هراس، حسرت و درماندگی را پاره کند. گام اول، فهم این حقیقتِ بنیادین است که «آینده، ملکِ طلقِ سناریونویسانِ بقای نظام و مونتاژ کنندگان آلترناتیوهای کاغذی در واشنگتن و لندن نیست». باز پس‌ گیری تخیلِ سیاسی و آینده از دستِ ترسانندگان، نخستین کنشِ فلسفی و شجاعتِ سیاسی برای تولد ایران فرداست.
https://t.me/politicalphilosphy/756

۱۴۰۵ تیر ۵, جمعه

چرا اقتدارگرایی تکنوکراتیک در ایران پساجنگ یک توهم است؟


در یادداشتی تحت عنوان «مذاکرات سوئیس و بازآرایی ماشین قدرت» آورده بودم: قالیباف در ادبیات فلسفه سیاسی، نمونه‌ای آشکار از جریان «بناپارتیسم مدرن» یا الگوی «دولت پادگانی-بوروکراتیک» است….این جریان تکنوکرات-نظامی در پی پیاده‌سازی مدل‌های توسعه آمرانه و عاری از دموکراسی (نظیر الگوهای چین و روسیه) است.»

در این یادداشت جدید قصد دارم به این سوال بپردازم که چرا مدل «توسعه آمرانه و عاری از دموکراسی» که ظاهرا بخش های عملگراتر ساختار جمهوری اسلامی در دوران پسا علی خامنه ای و پساجنگ در پی اجرای آن هستند، موفق نخواهد بود؟

البته از دیرباز، از دوران هاشمی رفسنجانی، یکی از رویاهای همیشگی بخش پراگماتیست تر هستهٔ سخت قدرت و بخشی از تکنوکرات‌های شیفتهٔ نظم در سطوح بالای نظام اداری کشور، بومی‌سازی مدل «اقتدارگرایی توسعه‌گرا» بوده است. رویایی که مایل است اقتدار سیاسی را با کارآمدی اقتصادی ترکیب کند و با الگوبرداری از چین، ویتنام یا حتی کرهٔ جنوبی در دوران اولیه رشد خود، فرمول و مدلی برای بقای نظام جمهوری اسلامی طراحی و به اجرا بگذارد.

در این پارادایم، فرض بر این است که می‌توان جامعه را منقبض و سیاست را تعطیل کرد، اما از طریق یک ماشین بوروکراسی کارآمد، ابر بحران‌های ناترازی (انرژی، آب و نظام بانکی) را حل نمود. اما این اراده، دچار گسلها و گسست های بزرگ تاریخی، فرهنگی و حتی جغرافیایی (خاورمیانه نفت خیز) است. گسلهایی که باعث شده اند ماشین تکنوکراسی در ایران، برخلاف شرق آسیا، قبل از اینکه بازوی توسعه صنعتی و هماهنگ باشد، به عنوان یک بوروکراسی کور و ناتوان مورد استفاده بخش های دلال، تاجر و بازاری مسلک و در نهایت رانت خواران و باندهای قدرت و ثروت در یک ساختار حاکمیتیِ نفتی، قرار گیرند.

یکی از تفاوت بسیار بارز مدل‌های موفقی چون چین، ویتنام و کره جنوبی در اواخر قرن بیستم با ایران این واقعیت است که این کشورها فاقد منابع طبیعی و ثروت‌های بادآوردهٔ کلان، مانند نفت، بودند. و بسیار واضح است که دولتی که نفت ندارد، برای بقای خود ناچار به تکیه بر تولید داخلی و مالیات‌ گیری و یا سرمایه گذاری های بین المللی است. از این رو، حاکمیت در شرق آسیا مجبور شد بوروکراسی دولتی را به یک ساختار آهنین عقلانیِ مجهز به محاسبه‌پذیری و تخصص تبدیل کند تا تضمینی برای سرمایه گذاران داخلی و بین المللی باشند و چرخ تولید بچرخد.

در ایران پسا انقلاب اما، سرازیر شدن مداوم رانت نفت به خزانهٔ هستهٔ سخت قدرت و ورود سپاه پاسداران پس از پایان جنگ ایران و عراق به عرصه های اقتصادی و همچنین این ادعای مبتنی بر قوانین شرع اسلام که منابع طبیعی کشور به مثابه انفال در اختیار ولایت فقیه قرار دارند، عملا ساختار حاکمیت جمهوری اسلامی را به یک مجموعه متضاد از رانت‌ خوارها و باندهای غارتگر تبدیل کرد و یک نظام ملوک الطوایفی نفتی بر جای گذاشت. طبیعی است که در چنین ساختاری، بوروکراسی و نهادهای تکنوکراتیک (بانک‌ها، وزارتخانه‌ها و سازمان‌های برنامه‌ریزی) برای تولید ثروت به کار گرفته نمی شوند، بلکه «غنیمت‌هایی» هستند که میان حلقه‌های وفادار توزیع می‌شوند تا انسجام درون‌ گروهی قدرت حفظ گردد.

از نظر تاریخی و فرایندی که چین پسا مائو، ویتنام پساجنگ و کرهٔ جنوبی پسا کودتاها و خونریزی های داخلی طی کردند نیز تفاوت های بسیار جدی با دوران حیات جمهوری اسلامی دیده می شود. این کشورها سرانجام پس از دوره‌های طولانی تنش و جنگ و ویرانی، به یک «سازش تاریخی درون‌ نخبگانی» دست یافتند. آن‌ها ایدئولوژی‌های جزمی و ستیزه‌ جوی قبلی را به نفع «بقا و احیای ملی» تعلیق کردند و دست تکنوکراسی را برای جراحی‌های سخت اقتصادی باز گذاشتند.

در ایران اما، حاکمیت جمهوری اسلامی هرگز فاز ایدئولوژیک و انزواطلبانهٔ خود را به نفع مصلحت‌ گرایی محض ملی تعلیق نکرده است. تکنوکراسی در ایران همواره کارگزارِ فرودست و زیر سایهٔ بدبینیِ نهادهای نظامی-امنیتی بوده است. هر زمان تکنوکرات‌ها خواستند تصمیمی عقلانی اتخاذ کنند (مانند واقعی کردن قیمت انرژی، شفافیت نظام بانکی یا الحاق به معاهدات مالی بین‌المللی)، از سوی هستهٔ سخت قدرت به عنوان «نفوذی» یا «مرعوب غرب» منکوب شدند. عقلانیت ابزاری تکنوکراسی در ایران، همیشه در برابر منافع بقای رانتی و ایدئولوژیکِ حاکمیت کیش‌ و مات شده است.

تفاوت دیگر را باید در فرهنگ و اندیشه و سنتهای فلسفی در تاریخ باستان این کشورها جستجو کرد. در لایهٔ فرهنگی، مدل‌های شرق آسیا عمیقاً تحت تاثیر سنت دوهزار سالهٔ کنفوسیوسی هستند که در آن «نهاد بوروکراسی» و «آزمون‌های سخت‌گیرانهٔ شایسته‌سالاری» نوعی تقدس دارند. در آن فرهنگ، یک مقام بوروکرات باید منضبط‌ترین و متخصص‌ترین فرد باشد. این بستر به حاکمان شرق آسیا اجازه داد تا ماشینی منضبط و خروجی‌ محور بسازند. برای مثال در تاریخ قدیم ویتنام می بینیم که لاکپشت سمبل پایداری و دوام علم و دانش بوده است و هر معلم و دانشمند و فیلسوف برجسته ای در مراکز آموزشی کتیبه ای سنگی از دروس و دانشنامه ای خود داشته است که بر دوش یک لاکپشت سنگی حمل می شده است.

در مقابل، فرهنگ و ادبیات سیاسی در ایران، حداقل از زمان صفویه به بعد، عمدتا بر مدار «رابطه مرید و مرادی»، «ارادت‌ سالاری» و پیوندهای ملوک‌الطوایفی چرخیده است. در بوروکراسی ایرانی، «تعهدِ نمایشی و وفاداری حلقه‌ای» همواره بر «تخصص و کارآمدی» ارجحیت داشته است. این فرهنگ به جای تشویق عقلانیت و شفافیت، پنهان‌کاری و بله‌ قربان‌ گویی را بازتولید می‌کند. در حالیکه تکنوکراسی برای کارکرد درست نیازمند جریان آزاد اطلاعات است؛ اما در ایران، آمارهای حیاتی ابر بحران‌ها (ناترازی گاز، آب و ورشکستگی بانکی) به دلایل امنیتی پنهان یا دستکاری می‌شوند. به بیان دیگر، بوروکراسی ایران کور است چون فرستنده‌ها و گیرنده‌های داده در آن از کار افتاده‌اند.

اصرار بر پیاده‌سازی مدل چین یا ویتنام در ایران، بدون در نظر گرفتن این گسست‌های بنیادین، چیزی جز یک شبیه‌سازی ناقص، کاریکاتوری و شکست‌خورده نیست. رویای توسعهٔ آمرانه در ایران پسا جنگ، در حالی که کشور از سیستم بانکی جهانی محروم است و بوروکراسی‌اش به عنوان گوشت قربانی میان باندهای قدرت تقسیم می‌شود، یک شوخی تکنیکی است. ارادهٔ معطوف به قدرت در ایران، به جای آنکه معطوف به «تولید قدرت ملی از طریق توسعه» باشد، معطوف به «حفظ قدرت حاکم به قیمت اتلاف منابع» است. فرجام این بوروکراسی کور، نه جهش اقتصادی، بلکه زمین‌گیر شدن در برابرِ صلب‌ترین واقعیت‌های مادی، یعنی بی‌ آبی، بی‌ برقی و ورشکستگی مالی، خواهد بود.

تفاوت نهایی و شاید تعیین‌ کننده‌ترین مانع بر سر رویای اقتدارگرایی تکنوکراتیک در ایران، ماهیتِ «جامعهٔ جنبشی» آن است. مدل‌های شرق آسیا بر بستر جوامعی بنا شدند که یا سنت مبارزهٔ آزادی‌خواهانهٔ مدرن را نداشتند یا توده‌های آن‌ها توسط حزب-دولت کاملاً اتمیزه و صامت شده بودند. در آنجا معمولا حاکمیت با یک «تودهٔ مطیع» روبه‌رو بود که می‌شد آن را مهندسی کرد.

ایران اما صاحب یک سنت دیالکتیکی و دیرپای آزادی‌خواهی است که ریشه در مشروطه دارد. جامعهٔ ایران در چند دههٔ اخیر نشان داده که یک ارگانیسم زنده، معترض و مطالبه‌گر است؛ جامعه‌ای جنبش‌ محور که طعمِ فاعلیت و فضا گیری سیاسی را چشیده است. پتانسیل بالای همبستگی‌های افقی و زایش مداوم هسته‌های مقاومت مدنی، اجازه نمی‌دهد که دولت بتواند جامعه را به یک کارخانهٔ بزرگ و بی‌صدا تبدیل کند. تکنوکراسی آمرانه نیازمند جامعه‌ای منجمد و پیش‌ بینی‌ پذیر است، اما مهندسیِ سیستمی که هر آن با فوران آتش‌فشان‌های اعتراضی روبه‌روست، از پیش محکوم به شکست است. جامعهٔ ایران قراردادِ «رفاه مادی در برابر سلب آزادی» را امضا نخواهد کرد، چرا که میل به کرامت و آزادی در ذهنیت تاریخی آن، به یک امر هویتی بدل شده است.


https://t.me/politicalphilosphy/754

https://haghaei.blogspot.com/

۱۴۰۵ تیر ۴, پنجشنبه

جراحی در مسلخ؛ دی‌ماه ۱۴۰۴ و سناریوی تصفیه در سایه بحران

گمان می‌کنم کمتر ایرانیِ منصفی با هر گرایش سیاسی و فکری، پیدا شود که روزی به کشتار جانگداز ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ فکر نکند؛ واقعه‌ای تلخ که شاید هنوز آثار جراحت و خون بر دیوارهای شهر هایمان باقی مانده باشند. تداوم دادخواهیِ شجاعانه بازماندگان از یک سو و کابوس اعدام‌های روزانه از سوی دیگر، مانع از فراموشی این زخم عمیق در حافظه جمعی ما می‌شود.

من نیز تقریباً روزی نیست که به آن ساعات وحشتناک نیندیشم. با این حال، یک پرسش بزرگ همچنان برایم بی‌پاسخ مانده است: چرا جمهوری اسلامی دست به چنین جنایت بی‌سابقه‌ای زد و هزاران تن از هموطنان را ظرف چند ساعت به خاک و خون کشید؟ آیا همان‌طور که جریان اصلی اپوزیسیون تحلیل می‌کند، حکومت از حضور میلیونی مردم در پی فراخوان آقای پهلوی چنان به وحشت افتاد که تنها راه بقای خود را در این کشتار عریان دید؟

اما در سوی دیگر، قطع آنی و سراسری اینترنت، آرایش جنگی و برق‌آسای نیروهای امنیتی و حتی مانورهای لجستیکی که پیش از آن انجام شده بود، همگی شواهدی انکار ناپذیرند از اینکه حاکمیت نه تنها غافلگیر نشده، بلکه کاملاً مجهز و آماده بوده است.

این آمادگیِ از‌ پیش‌ تعیین‌شده، فرضیه اطلاعِ ساختار امنیتی از فراخوان خیابانیِ آقای پهلوی را تقویت می‌کند. اما با فرض صحت این ادعا، یک پرسش کلیدی‌تر پدیدار می‌شود: چرا حکومت به جای برقراری حکومت نظامیِ پیشگیرانه، ممانعت از شکل‌گیری هسته‌های اولیه تجمعات، بازداشت فعالان میدانی یا حتی پیش گرفتن استراتژی سرکوب تدریجی (مشابه سال ۱۴۰۱)، این بار تعمداً اجازه داد سیل خروشان مردم به خیابان‌ها سرازیر شود و سپس ماشین کشتار خود را فعال کرد؟ حاکمیت از این تغییر استراتژی و کشتار آنی، چه منفعتی می‌برد که با روش‌های سنتی و پیشین خود به آن دست نمی‌یافت؟

آیا همان‌طور که برخی از تحلیل‌گران معتقدند، نهادهای امنیتی تعمداً فضا را باز گذاشتند تا خشم متراکم جامعه یک‌باره تخلیه و شناسایی شود؟ تا بتوانند با فرود آوردن یک ضربه کاری و خونین، بدنه فعال معترضان را برای مدتی طولانی منفعل، منزوی یا کلاً حذف کنند؟

شاید برای کشف پاسخ این معما و شناخت دقیق‌تر پیش‌زمینه‌های کشتار دی‌ماه، باید نگاهی به نتایج، معلول‌ها و پیامدهای بعدی آن بیندازیم؛ یعنی فیلم این تراژدی دردناک را از آخر به اول تماشا کنیم.

این یک واقعیت انکار ناپذیر است که حوادث خونبار دی‌ماه ۱۴۰۴ و به‌دنبال آن جنگ چهل روزه، حذف رهبر جمهوری اسلامی و از میان رفتن عناصر کلیدی نظامی و امنیتی، عملاً پیش‌زمینه و آغازگر یک دگردیسی بنیادین و بازآرایی اساسی در ساختار قدرت شد.

این واقعیت ملموس، فرضیه دیگری را روی میز می‌گذارد که می‌توان آن را «تصفیه در سایه بحران» نامید. حقیقت این است که جمهوری اسلامی، به‌ویژه پس از جنبش بزرگ «زن، زندگی، آزادی» و به دلیل ناکارآمدی ساختاری و بحران‌های فزاینده، روزبه‌روز به نقطه تکینگی و فروپاشی نهایی نزدیک می‌شد؛ نقطه‌ای به‌غایت بحرانی و خطرناک که پیامدهای آن می‌توانست ایران و حتی کل منطقه را به ورطه بی‌ثباتی عمیق و جنگ‌های داخلی فرساینده بکشاند. این زنگ خطرِ هولناک را بسیاری از ناظران و البته لایه‌های عمل‌گرا و عاقل‌ترِ خودِ رژیم به وضوح شنیده بودند.

در این مختصات است که سناریوی جراحی بزرگ معنا پیدا می‌کند: ایجاد یک بحران کوبنده و همه‌جانبه، بهترین پوشش برای حذف رقبای داخلی، به‌ویژه رهبری منجمد و سازش‌ناپذیر، فرماندهان مزاحم سپاه و چهره‌های تندروِ آخر زمانی بود. این بحرانِ مرکب، گویی با چراغ سبز یا همکاریِ بازوان خارجی، حذف فیزیکی تندروها و در نهایت برچیده شدن سایه رهبری سنتی را ممکن ساخت؛ جراحیِ دردناکی که هدف نهایی آن، عبور نظام از بن‌بستِ فروپاشی و بازتولید قدرت در قالب یک هسته کوچک‌تر، تکنوکرات-نظامی و آماده برای فاز دوم حیاتِ پس از علی خامنه‌ای بود.

به بیان دیگر، لایه‌های واقع‌گرای ساختار به این درک قطعی رسیده بودند که دیگر نمی‌توان با فرمول‌های منقضی‌شده گذشته، در برابر جامعه‌ای خشمگین، انسداد مطلق اقتصادی و انزوای بین‌المللی دوام آورد. از این رو، ایجاد یک شوک عظیم و خونین مانند کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴، دکترین جدید آن‌ها شد؛ شوکی هولناک که قرار بود مقدمه‌ای برای یک جابه‌جایی بزرگ در راس هرم قدرت باشد تا پس از آن، نظام بتواند دست به اصلاحاتی ظاهری یا اقتصادی تحت عنوان «نظم جدید» بزند. این بحرانِ ساخته‌شده، هم‌زمان بهانه‌های لازم را برای حملات نقطه‌زنِ خارجی و حذف فیزیکی عناصر مزاحم در بالاترین سطوح حاکمیت فراهم کرد.

البته میان سناریونویسی روی کاغذ و پیاده‌سازی آن در جهان واقع، فرسنگ‌ها فاصله است. شوک‌های بزرگی از این دست، همواره نیروهای مهار ناپذیری را آزاد می‌کنند که از قبل قابل پیش‌بینی نیستند؛ همان‌طور که واکنش مستقل و تلافی‌جویانه برخی واحدهای سپاه پاسداران در سراسر کشور، فراتر از اراده اتاق فکرِ این جراحی عمل کرد و دامنه‌ نبرد را به کل منطقه کشاند.

با این حال، به نظر می‌رسد به رغم تمام این متغیرهای پیش‌بینی‌نشده، خروجی نهاییِ این استراتژی در حال محقق شدن است: تصفیه خونین درون‌ساختاری و بازآرایی قدرت در دل شوک‌های عظیم.

اگر این سناریو به واقعیت نزدیک باشد، با یک نتیجه‌گیری تلخ و تکان‌دهنده روبرو هستیم: جریان پادشاهی‌خواه به رهبری رضا پهلوی و موج میلیونیِ مردمی که به خیابان‌ها آمدند، ناخواسته تنها نقش یک «کاتالیزور» را برای پیشبرد سناریوی بقای حاکمیت و عبور نظام از بحران فروپاشی بازی کرده‌اند.
https://t.me/politicalphilosphy/752

۱۴۰۵ تیر ۳, چهارشنبه

غصب واژه‌ها؛ چرا جریان‌های سیاسی خارج از کشور «اپوزیسیون» نیستند؟



یکی از بزرگ‌ترین توهم جریان‌های سیاسی سنتی خارج از کشور، تصاحب نامشروع واژه‌هاست. ما در ادبیات سیاسی معاصر ایران، به‌ ویژه در قبال جریان‌های خارج‌ نشین، با پدیده‌ای به نام «اپوزیسیون» مواجه نیستیم؛ بلکه با یک «شبه‌ اپوزیسیون» رو به‌ روایم که تنها به اعتبار ادعای خویش، این عنوان را غصب کرده است. از همین رو، ترجیح من این است که از این جریان‌ها صرفاً به عنوان «مخالفین جمهوری اسلامی» یاد کنم.

از طیف پادشاهی‌ خواهی و رضا پهلوی گرفته تا مجاهدین و برخی جریان‌های چپ و جمهوری‌خواه، همگی در یک ویژگی مشترک‌اند: آن‌ها ممکن است طرفدارانی در داخل داشته باشند که حتی نامشان را فریاد بزنند، اما این امر به معنای اپوزیسیون بودنِ آن‌ها نیست؛ همان‌طور که اصلاح‌طلبان نیز زمانی مورد استقبال بخشی از جامعه بودند، اما هرگز اپوزیسیون واقعی حکومت به شمار نمی‌آمدند.

ریشه اصلی این ادعا را باید در «گسست معرفتی و شناختی» این جریان‌ها جستجو کرد. این طیف‌ها، رجوعِ موقتی بخشی از مردم یا بازتابِ نامشان در شعارهای خیابانی را سندِ قطعیِ «حقِ نمایندگی»، «وکالت» و «آلترناتیو بودنِ» خود می‌دانند. آن‌ها بدون در نظر گرفتنِ تجربه زیسته، پویایی‌های جامعه و شرایط روانیِ توده‌ها، از ظن خود، مردم را یار و همراهِ همیشگی خویش می‌پندارند.

اما واقعیتِ بیرونی حاکی از چیز دیگری است؛ پارادایمی که مردم ایران در هر مقطع تاریخی، فهم و درک خود از شرایط و نیازهایشان را در چارچوب آن به تصویر می‌کشند، فرسنگ‌ها با پارادایمِ ذهنی، آزمایشگاهی و محصور در حباب سیاسی این جریان‌های سیاسی تفاوت دارد.

در مقاطعی که اصلاح‌طلبان در عرصه سیاسی ایران فعال بودند و رهبرانشان از «جنبش اصلاحات» سخن می‌گفتند، مردمِ معترض و ناراضی، از آن‌ها صرفاً به عنوان وسیله‌ای برای به عقب راندنِ هسته سخت قدرت استفاده می‌کردند. این دو تعریفِ متفاوت از یک وضعیت، یکی در قالب «جنبش اصلاحات» و دیگری با توجیه «انتخاب بد در برابر بدتر»، دقیقاً همان تفاوت پارادایمی است که از آن صحبت می‌کنیم.

در سال‌های اخیر نیز، زمانی که ابزارهای داخلی از کار افتادند، طبیعی بود که بخشی از مردم، به‌ ویژه تحت تاثیر رسانه‌های فرامرزی که رویا و فانتزیِ عامه پسندی از رژیم گذشته می‌ساختند، به جریانی در خارج از کشور روی آورند؛ اما این روی‌ آوردن، به نظر من، در همان چارچوب روانی و پارادایمِ ابزاری سابق رخ داد.

به عبارت دیگر، این طیف‌های مدعیِ اپوزیسیون، دهه‌هاست که از ظن خود یار مردم شده و «ایرانی فرضی» در ذهن خود ساخته‌اند؛ ایرانی که گویا حکومتش در لبه یک فروپاشی آنی ایستاده، حکومتی با ساختاری ساده و کاغذی که با هر تکانه‌ای منحل می‌شود و توده‌هایش گوش‌ به‌ فرمان سیگنال‌های فرامرزی نشسته‌اند. از این رو است که معتقدم آن‌ها نماینده جامعه داخل ایران و یا یا آلترناتیو حکومت نیستند؛ آن‌ها صرفاً نماینده، سخنگو و اسیر پارادایم‌های فرضی و خودساخته خویش‌اند.

یکی از جزمیات صلب در این پارادایم‌ها، تزِ «ضرورتِ خلق رهبری در خارج به دلیل سرکوب در داخل» است. این منطق، فرآیند پیچیده و زندهٔ سیاست را تا حد یک پروژه لجستیکی یا کارخانهٔ تولیدِ کالا تقلیل می‌دهد. آن‌ها گمان می‌کنند چون حاکمیتِ مستقر، هرگونه جوانهٔ سازمان‌یافته در داخل را سرکوب می‌کند، پس باید یک «آلترناتیوِ آماده» را در راهروهای واشنگتن، تل‌آویو، لندن یا پاریس لابی و مونتاژ کرد و منتظر روز واقعه ماند تا آن را به جامعه تزریق نمود.

مبنای دیگری که این جریان‌های سنتی بر اساس آن خود را محقِ نمایندگی مردم ایران می‌دانند، میزان دیده شدن در رسانه‌ها، تعداد دنبال‌ کنندگان در شبکه‌های اجتماعی یا میزان دسترسی‌شان به سیاستمداران غربی است. رضا پهلوی با اتکا به سرمایه نمادین و نوستالژیک گذشته، مجاهدین با تکیه بر تشکیلات فرقه-گرای منجمد خود و حتی بخش‌هایی از جمهوری‌خواهان چپ و فدرال، هر یک تعداد کلیک‌ها یا دعوت‌نامه‌های بین‌المللی خود را به عنوان «سندِ نمایندگی» قالب می‌کنند.

اینجا دقیقاً همان نقطه‌ای است که باید میان «شهرت رسانه‌ای» و «نمایندگی سیاسی» تمایز قائل شد. در سنت فلسفه سیاسی مدرن (از جان لاک تا یورگن هابرماس)، نمایندگی یک رابطهٔ ارگانیک، زنده و به ویژه مبتنی بر «پاسخگویی» است. نماینده باید بتواند مطالبات واقعیِ صنف، لایه یا طبقهٔ خود را فرموله کند، در برابر آن‌ها و سیاست و راهکارهایی که پیشنهاد می کند پاسخگو باشد و صد البته در ساختار قدرت، وزنه‌ای برای چانه‌زنی یا اعمال اثر ایجاد کند.

اما شبه‌ اپوزیسیون خارج از کشور به هیچ لایه‌ای از جامعه داخل ایران پاسخگو نیست. به طور مشخص، جریانی مانند جریان پهلوی، حتی انتقاد از سیاست‌ها و استراتژی‌های متکی بر دخالت خارجی در ماه‌های گذشته را به شدت منکوب می‌کند. آن‌ها حتی هیچ ارتباط ساختاری با جنبش بازنشستگان، تشکل‌های معلمان، کارگران پروژه‌ای یا جنبش‌های مدنی زنان ندارند و فقط توده بی شکل را می بینند. آن‌ها در خلأِ مکانیکی خود، نیازی به پاسخگویی به داخل نمی‌بینند، زیرا بقای مالی، رسانه‌ای و سیاسی‌شان بعضاً به تأییدِ دولت‌های خارجی یا لایک‌های مجازی وابسته است. در نتیجه، آن‌ها نه نمایندهٔ مردم، که صرفاً کارگزارانِ بازتولیدِ تصویرِ خویش در مارکتِ سیاستِ بین‌الملل هستند.

البته نفی و اسطوره‌ زدایی از این شبه‌ اپوزیسیونِ ادعایی و فرسوده، هرگز به معنای انسدادِ افق سیاسی ایران یا تسلیم در برابرِ ایدهٔ «امید زدایی استراتژیک» نیست. جامعهٔ ایران یک پیکرهٔ صلب و مرده نیست و وضعیتِ آن در یک ایستارِ ثابت قرار ندارد؛ این جامعه نشان داده که به شدت متمایل به تغییر، پویا و جنبش‌ محور است. بخش بزرگی از فرسودگی و ناامیدیِ کنونی در بدنهٔ معترض، نه ناشی از مرگِ ارادهٔ تغییر، بلکه برآمده از همین پارادوکس عمیق است: جامعه در خلاءِ یک افق سیاسیِ واقعی، ترجیح می‌دهد به سنگرهای تدافعیِ «مقاومت روزمره» و مطالبات صنفی عقب‌نشینی کند تا خود را هم از هجمهٔ سرکوب و هم از بازیچه‌ شدن توسطِ شبه‌ آلترناتیوهای خارجی حفظ کند.

بنابراین، جامعهٔ ایران ممکن است و می‌تواند بار دیگر به سوی یک «رهبری سیاسی» یا یک «ائتلاف بزرگِ راهبردی» روی آورد. اما تفاوتِ بنیادینِ فردا با دیروز در این است که این رهبریِ احتمالی، هرگز از دلِ پارادایم‌های سنتی و گلخانه‌ایِ خارج از مرزها متولد نخواهد شد. هندسهٔ مبارزاتِ مدنی در داخل کشور به ما می‌گوید که اقتدارِ سیاسی آینده، محصولِ یک فرآیندِ درون‌زا و افقی است.

این رهبری یا آلترناتیو عینی، از درون ائتلاف‌های نانوشته اما ملموس میان جامعهٔ مدنیِ مطالبه‌گر (معلمان، بازنشستگان، کارگران، زنان و دانشجویان) و بخش‌های تکنوکرات و خاکستری جامعه که دل‌مشغولِ حفظِ شیرازهٔ کشور و صیانت از همبستگی ملی هستند، شکل خواهد گرفت. این، یک رهبریِ «پروژه‌ای» نیست که با بیانیه و فرشِ قرمزِ پارلمان‌های غربی مشروعیت گدایی کند؛ بلکه رهبریِ «فرآیندی» است که مشروعیتِ خود را از تواناییِ سازماندهیِ شبکه‌های خُرد اجتماعی، چانه‌زنیِ عینی بر سرِ کیفیتِ زندگی و پایداری در برابرِ بحران‌های ناترازِ ساختاری به دست می‌ورد.

وقتِ آن رسیده است که با پتکِ نقد، بر پیکرهٔ این آلترناتیوهای کاغذی بکوبیم. جریان‌های سنتی خارج از کشور، از پادشاهی‌ خواه تا مجاهدین و برخی محافل جمهوری‌خواه، دهه‌هاست که ترجیح داده‌اند نمایندهٔ پارادایم‌های خودساخته، حبابی و منفعت‌ محورِ خویش باشند. آن‌ها در واقع، سایه‌هایی هستند که بر دیوارِ غارِ سیاستِ فرامرزی می‌رقصند و واقعیتِ مادی و سنگلاخِ داخل ایران را نادیده می‌گیرند.

جامعهٔ مدنی ایران برای گذار از این وضعیت استثنایی و دگردیسیِ ساختار، نیازی به نمایندگانِ خودخوانده‌ای ندارد که رنجِ مردم را سوختِ ماشینِ تبلیغاتی و بقای رسانه‌ای خود می‌کنند. فرآیندِ تغییر در ایران، فرآیندی سخت، زمینی و عینی است. آلترناتیو واقعی نه در خطوط هوایی بین‌المللی منتظر پرواز است و نه در اتاق‌های فکر واشنگتن؛ آلترناتیو واقعی در همین مقاومت‌های روزمره، در همبستگی‌های افقیِ پهنهٔ مدنی، و در ارادهٔ کسانی است که ایستادگی بر حقِ زندگی و کرامتِ انسانی را در داخل مرزهای ایران به یک کنشِ رادیکالِ فلسفی و سیاسی تبدیل کرده‌اند.

https://t.me/politicalphilosphy/749


۱۴۰۵ تیر ۲, سه‌شنبه

ایران در وضعیت استثنایی؛ خلاء حاکمیتی و ائتلاف نانوشته جامعه مدنی و طیف خاکستری



کشورمان امروز در یکی از استثنایی‌ترین برهه‌های تاریخ معاصر خود ایستاده است؛ برهه‌ای که در آن، ریلِ به‌هم‌پیوسته‌ای از تحولات و اتفاقات سهمگین، ملت و آینده ایران را به سوی سرنوشتی نامعلوم می‌کشاند. از کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴ تا جنگ و حذف ناگهانی رهبری و بسیاری از مقامات درجه اول و دوم نظامی و امنیتی؛ از برقراری آتش‌بس و امضای تفاهم‌نامه تا مذاکرات پیچیده منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای برای رسیدن به یک توافق پایدار؛ و از جنگ قدرت میان جناح‌های درونی برای بازآرایی اقتدار حاکمیتی در «جمهوری اسلامیِ پساخامنه‌ای» تا جامعه‌ای خسته و فرسوده از جنگ و سرکوب. این تقاطع تاریخی، کشور را در یک «وضعیت استثنایی» به معنای دقیق کلمه قرار داده است.

از منظر کارل اشمیت، فیلسوف و نظریه‌پرداز سیاسی بزرگ قرن بیستم، وضعیت استثنایی نقطه‌ای است که در آن ساختار حقوقی و قانون اساسی سابق تعلیق می‌شود و قدرت عریان، بدون روتوش‌های بوروکراتیک، خود را نشان می‌دهد. نماد عینی این وضعیت را امروزه در ایران می‌بینیم: نهادهای رسمی نظیر مجلس شورای اسلامی عملاً تعطیل و بی‌خاصیت شده‌اند، وزارتخانه‌ها صرفاً به امور روزمره و جاری بوروکراسی مشغولند و هیچ نظارت عادی و قانونی بر دخل‌وخرج دولت وجود ندارد. در این خلاء قانونی، تمام تصمیمات حیاتی کشور، از جمله واگذاری بیست میلیون بشکه نفت به سپاه پاسداران، منحصراً توسط شورای عالی امنیت ملی اتخاذ می‌شود؛ تصویری کلاسیک از حاکمیتِ مبتنی بر «تصمیم‌گیری فوق‌العاده» در غیاب قانون.

در این فضا، قوانین مکتوب حاکمیتی کارایی خود را از دست می‌دهند و جامعه عملاً با یک خلاء بزرگ روبه‌رو می‌شود. در تبیین چنین شرایطی، کارل اشمیت می‌گوید: «حاکم کسی است که در خصوص وضعیت استثنایی تصمیم می‌گیرد». بر پایه این منطق، به نظر می‌رسد حاکم واقعی در شرایط امروز ایران، نه شخص رهبر غایب است و نه دولت مسعود پزشکیان؛ بلکه شورای عالی امنیت ملی است که در آن، فرماندهان سپاه پاسداران دست برتر را دارند.

اشمیت مطرح می‌کند که در این لحظه تاریخی، برنده کسی نیست که حقانیت اخلاقی دارد، بلکه نیرویی است که بتواند در میان آشوب، «نظم و امنیت عینی» را برقرار کند و مرزهای جدید «دوست و دشمن» را باز ترسیم نماید. امروز اگرچه سپاه پاسداران و شورای عالی امنیت ملی تصمیمات کلان ــ به‌ویژه در رابطه با مذاکرات با آمریکا ــ را دیکته می‌کنند، اما هنوز مشخص نیست سرانجام کدام نیرو یا جناح در ساختار قدرت، پیروز نهایی این نبرد خواهد شد. به همین دلیل است که همچنان باید از وجود یک «خلاء حاکمیتی» عمیق در جمهوری اسلامی سخن گفت.

در این خلاء حاکمیتی، بازیگران متعددی صف‌آرایی کرده‌اند: از جناح‌های تندرو تا عمل‌گرایانِ درون هسته مرکزی قدرت؛ از بدنه تکنوکرات و ماشین بوروکراسی کشور تا بدنه ارتش و بخش‌های غیر ایدئولوژیک نیروهای مسلح؛ و در نهایت، از جامعه مدنی و فعالان سیاسی داخل کشور تا اپوزیسیون سنتی در خارج از مرزها.

بخشی از این بازیگران، به هر میزان که غیرسیاسی‌تر و غیرايدئولوژیک‌تر بوده و به طیف خاکستری تمایل بیشتری داشته باشند، به همان اندازه مستعد تبدیل شدن به ابزاری برای کسب قدرتِ جناح‌هایی هستند که از نظر سیاسی و مالی دست برتر را دارند.

برای نمونه، بدنه سپاه و ارتش که فاقد وابستگی‌های ایدئولوژیک اما وطن‌دوست هستند، هسته سختِ حفظ بقای کشور را در زمان جنگ تشکیل می‌دادند و تا حدود زیادی مستقل عمل می‌کردند. اما در شرایط کنونیِ پس از جنگ، مهار اعتراضات مردمی و سرکوب مخالفان به بهانه جلوگیری از مداخله مخرب بازیگران منطقه‌ای و ممانعت از تجزیه کشور، از جمله وظایفی است که نهادهای ارشدِ سیاسی، مالی و نظامی (یعنی رهبری سپاه پاسداران و شورای عالی امنیت ملی) بر دوش آن‌ها می‌گذارند.

بازیگر دیگر، ماشین بوروکراسی کشور (سیستم‌های مالی، انرژی، بهداشت و توزیع غذا) است که در دوران جنگ، وظایف خود را به صورت مستقل و نسبتا کارآمد انجام داد. اجزا و کارگزاران این ماشین، تکنوکرات‌ها و مدیران میانی هستند که رسالت اصلی‌شان تداوم بخشیدن به زندگی روزمره مردم است. از همین رو، نهادهای سیاسیِ صاحب قدرت تلاش می‌کنند تا این بخش همچنان حضور فعال داشته باشد و ماشین بوروکراسی از حرکت بازنایستد؛ چرا که می‌خواهند به توده مردم اطمینان دهند این شرایط استثنایی و تحولات سیاسی به معنای قحطی و فروپاشی معیشت نیست. از این تکنوکرات‌ها انتظار می‌رود به عنوان پل ارتباطی میان نظامیان و جامعه عمل کنند و تخصص خود را تنها در اختیار جریانی بگذارند که از قدرت و مشروعیتِ لازم برای ایجاد یک نظم جدید و پایدار برخوردار باشد.

در این میان، اپوزیسیون سنتی خارج از کشور به دلیل دهه‌ها دوری از تاروپود فیزیکی جامعه، نداشتن شناخت واقعی از مناسباتِ درونی قدرت در ساختار جمهوری اسلامی و در نتیجه، گرفتار شدن در توهمات، رویاها و حباب سیاسی خود، نه تنها تواناییِ اتخاذ تصمیمات قاطع، بلکه حتی قدرتِ اعمال این تصمیمات در داخل کشور را ندارد. از این منظر، شانس این جریان برای دخالتِ مستقیم و هدایت عملیِ فرآیند تغییر یا بازآرایی قدرت، بسیار ناچیز است.

اما از آنجا که هیچ قدرت نظامی و بوروکراتیکی بدون تایید توده‌ای دوام نمی‌آورد، نقش مردم و به طور مشخص جامعه مدنی ایران، اهمیتی حیاتی می‌یابد؛ به‌ویژه آنکه جامعه مدنی ایران با اتکا به تجربه زیسته خود توانسته است تا حد زیادی خود را در برابر دخالت‌ها، سرکوب‌ها و موانع دولتی مصون نگاه دارد. از این منظر، این بازیگر جدید با تکیه بر خصلت جنبشیِ جامعه‌ای که سال‌هاست خواهان تغییر بنیادی است، می‌تواند مشروعیت هرگونه نظم جدید را زیر سوال ببرد و به اشکال مختلف، در مسیر شکل‌گیری یک ساختار استبدادی تازه مانع ایجاد کند.

جامعه مدنی ایران با وجود سرکوب‌ها و بازداشت‌های گسترده، همچنان قادر است تشکل‌ها و ائتلاف‌های صنفی خود را حفظ کند و با حضور موثر خیابانی، هزینه شکل‌گیری مجدد و بازآرایی ساختار استبدادی جمهوری اسلامی را به شدت بالا ببرد.

در نهایت، ایران در این وضعیت استثنایی، در حال زایمانِ یک نظم حقوقی-سیاسی جدید است. پارادوکس میان «تغییرخواهی جامعه» و «ترس از ناامنی و تجزیه»، شاید تنها از طریق یک ائتلاف نانوشته میان جامعه مدنیِ داخل و نیروهای خاکستری (نظامی و تکنوکرات) حل شود. شرط اصلی ورود به این عرصه، به دو اراده هم‌زمان وابسته است: نخست، اراده، شجاعت و پایداری جامعه مدنی و فعالان سیاسی و میدانی بر تحمیل خواست جامعه برای تغییر بنیادی؛ و دوم، اراده و شجاعتِ بخش‌های خاکستری (نظامی و تکنوکرات) برای همراهی با جامعه مدنی ایران به منظور حفظ شیرازه کشور و صیانت از همبستگی ملی.
https://t.me/politicalphilosphy/747

۱۴۰۵ تیر ۱, دوشنبه

مذاکرات سوئیس و بازآرایی ماشین قدرت



مذاکرات جاری در سوئیس میان ایالات متحده و فرستادگان تهران، بار دیگر یکی از بنیادی ترین پرسش‌های فلسفه سیاسی را زنده کرده است: چه کسی حق دارد به نام یک ملت، توافقنامه‌های کلان بین‌المللی امضا کند؟ برای تحلیل دقیق این رویداد، باید مرزی مفهومی و روشن میان «منفعت بقای یک نظام سیاسی» و «منافع و حق تاریخی هر ملتی برای آزادی، عدالت و توسعه» ترسیم کرد.

برای درک عمیق‌تر مذاکرات سوئیس، باید از سطح تحلیل‌های سنتی درباره تقابل همیشگی واشنگتن و تهران فراتر رفت و به «تغییر آرایش کارگزاران قدرت» در داخل ایران نگریست. موقعیت کنونی محمدباقر قالیباف در ساختار قدرت، پیام اخیر تلویزیونی او که در آن با تأکیدی معنادار بر کلیدواژه «من»، خود را محور تصمیم‌گیری نشان داد، و در نهایت قرار گرفتن او در رأس تیم مذاکره‌ کننده، سیگنالی آشکار از یک جابجایی بزرگ است. این تحولات، نشان‌دهنده آغاز یک چرخش مفهومی در فلسفه سیاسی حاکمیت است: گذار از «دولت ایدئولوژیک سنتی» به «اقتدارگرایی تکنوکراتیک-نظامی».

قالیباف در ادبیات فلسفه سیاسی، نمونه‌ای آشکار از جریان «بناپارتیسم مدرن» یا الگوی «دولت پادگانی-بوروکراتیک» است. این جناح به این عقلانیت ابزاری دست یافته که ایدئولوژی سنتی دیگر به‌ تنهایی قادر به مهار بحران‌های فلج‌کننده اقتصادی و جنبش‌های مدنی داخلی نیست. از این رو، راهکار آن‌ها برای بقا، دست کشیدن از قدرت نیست؛ بلکه بازسازی و کارآمد سازی ماشین قدرت است.

این جریان تکنوکرات-نظامی در پی پیاده‌سازی مدل‌های توسعه آمرانه و عاری از دموکراسی (نظیر الگوهای چین و روسیه) است. از این منظر، تنش‌زدایی با واشنگتن، تلاش برای رفع محاصره اقتصادی و آزادسازی صدها میلیارد دلار دارایی مسدود شده، همگی سوخت و بستر مادی لازم را برای این اقتدارگرایی مدرن‌ شده فراهم می‌کنند. در واقع، هدف نهایی این جریان نه ادغام در نظم جهانیِ مبتنی بر حقوق بشر و دموکراسی، بلکه خریدِ زمان و تثبیت خود به عنوان یک قدرت منطقه‌ای است؛ تلاشی برای تحمیل نظام و تضمین بقای این ساختار نوین در چارچوب مناسبات درونی شبکه‌های دزد سالار و اقتدارگرای جهان مدرن.

اما پیوند میان این بازسازی ساختاری در بالا و خیابان‌های ایران در پایین، مثل همیشه مستقیم، عریان و خونین است. از منظر «زیست‌ سیاستِ» میشل فوکو، ساختارهای تمامیت‌خواه برای کنترل، نظارت و انضباط‌ بخشی به جامعه، به منابع مالی کلان وابسته‌اند. هرگونه گشایش اقتصادی یا تزریق پولِ ناشی از توافق سوئیس، پیش از آنکه سفره مردم ایران را بزرگ‌تر کند، به شریان‌های حیاتیِ ارگان‌های امنیتی پمپاژ خواهد شد. این منابع، سوختِ تداوم کار ماشین سرکوب را تأمین می‌کنند؛ از خرید فناوری‌های پیشرفته سانسور و توسعه سیستم‌های هوشمند نظارت تصویری گرفته تا تقویت لجستیک نیروهای ضد شورش.

مواضع قالیباف که توافق را ابزاری برای «آمادگی جهت جنگ بعدی» می‌داند، به‌ خوبی افشا می‌کند که برای این جناح، «مصلحت نظام» بر هر مصلحت دیگری مقدم است. بر این اساس، امتیاز مادیِ اعطا شده روی میز دیپلماسی در سوئیس، در پیاده‌روهای ایران به باتوم، گلوله و طناب دار تبدیل می‌شود تا دست حاکمیت برای خفقان داخلی بازتر شود.

افزون بر این، فرآیند مذکور نوعی «امید زداییِ استراتژیک» را به بدنه جامعه معترض و خواهان گذار کامل از نظام پمپاژ می‌کند. جنبش‌های اعتراضی ایران از سال ۱۳۹۶ به این سو، بر بستر این آگاهی شگل گرفته‌اند که حاکمیت در لبه انزوای مطلق جهانی قرار دارد و دموکراسی‌ خواهان دنیا با مردم ایران همبسته‌اند.

اکنون اما بازگشت دیپلماسی واشنگتن و همنشینی با فرستادگان تهران، این پیام ویرانگر را به جامعه مخابره می‌کند که قدرت‌های جهانی، ثبات کاذب وضعیت موجود را بر اراده ملت ایران برای تغییر بنیادین ترجیح می‌دهند. این امر، پتانسیل رادیکال و تحول‌خواه جنبش‌ها را موقتاً دچار فرسایش کرده و به حاکمیت فرصت می‌دهد تا با خیالی آسوده‌تر از جبهه خارجی، به پاکسازی و تثبیت جبهه داخلی بپردازد. در چنین اتمسفری، جامعه مدنی ایران نیز بنا بر تجربه زیسته خود، به ناچار ناامید از چشمان رو به بسته جهانیان، به سنگرهای تدافعی عقب می‌نشیند و بر مطالبات صنفی و شبکه‌سازی‌های خُرد اجتماعی متمرکز می‌شود تا دست‌کم خود را در برابر موج جدید سرکوب حفظ کند.

بنابراین، از منظر منافع تاریخی ایران، توافقی که در آن «مصلحتِ بقا و بازآرایی یک حکومت تمامیت‌خواه» بر سرنوشت بلندمدت و آزادی یک ملت سایه افکنده باشد، فاقد اصالت فلسفی و پایداری سیاسی است. از دیدگاه جان لاک، حکومتی که رضایت عمومی را از دست داده باشد، فاقد اهلیت لازم برای نمایندگی آن ملت در معاهدات بین‌المللی است. ملت ایران زمانی می‌تواند ذینفع واقعی یک توافق باشد که فرآیند تصمیم‌گیری، برآمده از یک «قرارداد اجتماعی مشروع، شفاف و دموکراتیک» در داخل مرزهایش باشد، نه معامله‌ای پشت درهای بسته در سوئیس برای تزریق تنفس مصنوعی به یک ساختار استبدادیِ مدرن‌ شده.
https://t.me/politicalphilosphy/744

۱۴۰۵ خرداد ۳۰, شنبه

بحران ساختاری مسئولیت‌پذیری در جمهوری اسلامی



در ادبیات علوم سیاسی، «پاسخ‌گویی» تفکیک‌ناپذیرترین جزء اقتدار حاکمیتی است. در این چارچوب، اگرچه «مسئولیت اجرا» قابل تفویض است، اما «مسئولیت نهایی عواقب تصمیمات» هرگز قابل واگذاری نیست.

با این حال، ساختار سیاسی جمهوری اسلامی در دهه‌های گذشته مدلی منحصربه‌فرد از «قدرت مطلقه بدون پاسخ‌گویی» را توسعه داده است. بیانیه اخیر مجتبی خامنه‌ای در قبال تفاهم‌نامه دولت مسعود پزشکیان با ایالات متحده، که در آن پیش‌دستانه با اعلام «داشتن نظری دیگر»، خود را از عواقب احتمالی شکست سند کنار کشید، نمونه‌ای دیگری از این مدل منحصر به فرد «قدرت مطلقه بدون پاسخ‌گویی» است.

در زمان حیات علی خامنه ای این الگوی رفتاری عملا تبدیل به یک عادت و رسم معمول شده بود و ناظران بیرونی آن را به عدم شجاعت وی و فرار از مسئولیت نسبت می دادند. و اکنون نیز گفته می شود که مجتبی خامنه ای از همان الگوی رفتاری فرار از مسئولیت پدرش پیروی می کند. اما به نظر من این الگوی رفتاری یک امر فردی و اخلاقی نیست، بلکه بازتابی از سه ویژگی ساختار نظام جمهوری اسلامی است:

۱- دوگانگی قدرت: تفکیک مهندسی‌شده میان «نهادهای انتصابی» (دارای قدرت واقعی و فاقد پاسخ‌گویی) و «نهادهای انتخابی» (فاقد اختیار واقعی و دارای مسئولیت ظاهری). این مدل، فضا را برای فرار سیستماتیک از زیر بار اشتباهات فراهم می‌کند. کما اینکه تا کنون هیچ مقام مسئولی در جمهوری اسلامی، به دلیل خطاهای خود استعفا نداده است و یا از سمت خود کنار گذاشته نشده است.

۲- انسداد مکانیسم‌های نظارتی: به دلیل اعمال نظارت استصوابی، نهادهای ناظر (مانند مجلس و قوه قضاییه) به جای کنترل قدرت، به ابزار توجیه خطاهای هسته سخت قدرت تبدیل شده‌اند. و مجتبی خامنه ای با علم به این واقعیت از هم اکنون در پی تجهیز بیت خود، مجلس و امامان نماز جمعه برآمده است.

۳- و در نهایت، تمرکز منابع ثروت در دست نهادهای غیرپاسخ‌گوی زیرمجموعه رهبری و نظامی، حاکمیت را از پاسخ‌گویی به افکار عمومی بی‌نیاز ساخته است.

البته این الگوی رفتاری در زمان علی خامنه ای به دلیل موقعیت بلامنازع او، تاثیرات جدی بحران ساز در ساختار جمهوری اسلامی نداشت، اما حال که مجتبی خامنه ای عملا از انظار پنهان است و سرنوشت نهایی او در جنگ قدرت بین جناح های جمهوری اسلامی نامعلوم می باشد، قرار گرفتن در پوزیشن «مخالف پنهان» یا «ناظر منتقد»، جمهوری اسلامی را با چالش‌های جدی روبرو خواهد کرد.

به این دلیل که تکرار این الگوی رفتاری و سیگنالِ «من موافق نبودم ولی بقیه مسئولند»، بیش از پیش ناتوانی در مدیریت بحران و تزلزل در رهبری جدید و ناشناخته را نشان خواهد داد. و این تزلزل در رهبری جدید موجب تشدید جنگ باندهای درون قدرت و شکاف بیشتر میان نهادهای امنیتی-نظامی و بدنه اجرایی (پزشکیان و قالیباف) و حتی رویارویی های حذفی خواهد شد.

از سوی دیگر تزلزل در رهبری جدید، ریزش و انفعال در بدنه سرکوب را نیز سرعت خواهد بخشید. وقتی نیروهای مسلح و امنیتی متوجه شوند که راس قدرت برای حفظ وجهه خود آماده است عواقب خطاها را به گردن بدنه بیندازد، در مواجهه با بحران‌ها و اعتراضات اجتماعی دچار خطای محاسبه، ترس و انفعال خواهند شد.

به طوری که می توان پیش بینی کرد که ادامه این رویه در میان‌مدت و بلندمدت، جمهوری اسلامی تحت رهبری متزلزل مجتبی خامنه ای را به سمت عارضه ها و چالشهای جدیدی هدایت خواهد کرد.

از جمله تکیه بر «تعهد های شخصی» و چاپلوسی ها برای نزدیک شدن به هسته اصلی قدرت؛ و به دنبال آن رقابت های درونی برای تثبیت موقعیت خود در شرایط پس از علی خامنه ای، سبب می‌شود که دعواهای داخلی نظام بیش از پیش بالا بگیرند.

همچنین، افکار عمومی نیز بیش از پیش متوجه بازی «سفیدشویی» بازیگران اصلی قدرت خواهد شد. بازی با معیشت و سرنوشت تفاهم‌نامه‌های بین‌المللی بدون پذیرش عواقب آن، دیوار بی‌اعتمادی را به بالاترین حد ممکن می رساند و پتانسیل جرقه زدن شورش‌های سراسری و مهارناپذیر را ایجاد می‌کند.

بنابراین، استراتژی «بهره‌مندی از مواهب پیروزی و برائت از هزینه‌های شکست»، که در بیانیه اخیر مجتبی خامنه‌ای به وضوح دیده شد، شاید در کوتاه‌مدت وجهه شخصی یک بازیگر سیاسی را حفظ کند، اما در میان‌مدت کل ساختار را پیش‌بینی‌ناپذیر، شکننده و در برابر تکانه‌های بیرونی و داخلی به شدت آسیب‌پذیر خواهد کرد. حکومتی که مسئولیت تصمیمات خود را نمی‌پذیرد، در نهایت توانایی دفاع از بقای خود را نیز از دست خواهد داد.
https://t.me/politicalphilosphy/743

۱۴۰۵ خرداد ۲۸, پنجشنبه

زایش «جمهوری اسلامی دوم» و افق جدید جنبش‌های اجتماعی در ایران

در سال‌های اخیر و به طور مشخص از سال ۱۴۰۱ به بعد، جامعه ایران و حاکمیت، دو کلان‌ بحرانِ موجودیتی را تجربه کرده‌اند؛ تکانه‌های عظیمی که به احتمال زیاد ساختار قدرت و مناسبات اجتماعی را به سوی باز تعریف و دگردیسی سوق خواهند داد.

بخش بزرگی از جامعه ایران با وجودی که در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ و متعاقب آن، خیزش اعتراضی و ساختار شکنانه دی‌ماه ۱۴۰۴، بهای بسیار سنگینی پرداخت؛ اما در عین حال موفق شدند اراده خود را بر حاکمیت تحمیل کند.

جامعه ایران توانست نظام را در دو مقطع کلیدی به عقب‌نشینی وادار سازد. یک‌بار به طور مستقیم در مسئله حجاب (پس از سال ۱۴۰۱) و بار دیگر به طور غیرمستقیم در سیاست خارجی (در پی پیامدهای خیزش دی‌ماه ۱۴۰۴ و وقوع جنگ).

پافشاری های مدنی جامعه ایران که خود را در شعارهایی مانند «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران» و «دروغ میگن آمریکاست، دشمن ما همینجاست» و حتی در درخواست کمک بخشهایی از جامعه از آمریکا نشان می دادند، جمهوری اسلامی را ناچار کردند تا در دو مؤلفه بزرگ هویتی خود یعنی «حجاب اجباری» و «دشمنی با آمریکا» تجدیدنظر کند؛ چرخشی اجباری که خشت اولِ زایش یک ساختار جدید خواهد بود. چرخشی که البته با حذف فیزیکی رهبر سخت سر و آمریکا ستیز و سطوح اول و دوم رهبران نظامی و امنیتی نظام شدت گرفت.

اصولا نظام‌های اقتدارگرای ایدئولوژیک معمولاً با تغییر نسل‌ها، بحران‌های انباشته و فرسودگی سرمایه اجتماعی، به نقطه‌ای می‌رسند که میان «بقا» و «حفظ جزمیت‌های سنتی» دست به انتخاب بزنند. حکومت ایران نیز به نظر می‌رسد پس از تلاطم‌ها و بحرانهای بسیار بزرگِ موجودیتی در سال‌های اخیر، مجبور به عبور از دو رکن هویت‌بخش خود یعنی «ستیز با آمریکا در سیاست خارجی» و «حجاب اجباری در سیاست داخلی» شده است؛ دگردیسی عمیقی که می‌توان آن را تولد «جمهوری اسلامی دوم» نامید. این چرخش اما می تواند هندسه مبارزات مدنی و افق جنبش‌های اجتماعی را نیز دگرگون سازد.

برای بیش از چهار دهه، «ستیز با آمریکا» و «حجاب» صرفاً دو سیاست عادی نبودند، بلکه دو بازوی اصلی برای تعریف خودِ حاکمیت و مرزبندی آن با «دیگری» (غرب و جامعه سکولار) به شمار می‌رفتند.

در سیاست خارجی، با امضای تفاهم نامه با دولت آمریکا که عملا به معنی اعلام رسمی ترک مخاصمه با دشمن همیشگی خود و کنار گذاشتن آمریکاستیزی است، خط‌ مشی سنتی «استکبار ستیزی» کارکرد ایدئولوژیک خود را از دست خواهد داد و ماشین تبلیغاتی نظام را با بحران معنا مواجه خواهد کرد.

در سیاست داخلی، عقب‌نشینی دو فاکتو از مسئله حجاب پس از جنبش‌ بزرگ زن زندگی آزادی، به معنای تسلیم شدن ویترین ایدئولوژیک حاکمیت در برابر واقعیت و خواست بخش بزرگی از جامعه، به ویژه زنان و جوانان است.

با حذف این دو مؤلفه، حکومت دیگر نمی‌تواند بر اساس وفاداری‌های ایدئولوژیک سنتی، از جمله آمریکا ستیزی و موضوع حجاب، مانند گذشته بسیج نیرو کند و هواداران خود را در صحنه نگاه دارد. در نتیجه، ناچار است به سمت «اقتدارگرایی تکنوکراتیک و ناسیونالیسم دولتی» (شبیه به مدل‌های توسعه چینی یا ویتنامی) حرکت کند؛ مدلی که در آن ثبات، امنیت و تا حدودی کارآمدی اقتصادی جایگزین آرمان‌های مکتبی می‌شود.

این تغییر ماهیت حاکمیت، به طور مستقیم بر رفتار جامعه و جنبش‌های اجتماعی نیز تاثیر خواهد گذاشت. سرخوردگی ناشی از سرکوب‌های خشن گذشته و ناامیدی عمیق نسبت به جایگزین‌های فرامرزی (اپوزیسیون سنتی)، جامعه ایران را به نوعی «واقع‌گرایی عملگرایانه» سوق خواهد داد. مشخصات این عصر جدید را شاید بتوان در سه گزاره زیر فرمول‌بندی کرد:

جامعه جنبشی و مطالبه‌ گر: جامعه ایران پس از پرداخت هزینه‌های بسیار سنگین در سال‌های اخیر، فعلاً نسبت به کلان‌ پروژه‌ها و رویاپردازی برای «تغییرات ساختاری فوری و بنیادین» بی‌اعتماد شده است. و به نظر می‌رسد متن جامعه در حال بازگشت به ویژگی تاریخی خود، یعنی مقاومت روزمره و مطالبه‌ گری موضعی است.

مطالبات متکثر و تک‌محور (صنفی-اجتماعی): پیش‌بینی می‌شود تا مدتی شعارهای سرتاسری و سرنگونی‌ طلبانه، جای خود را به جبهه‌های متعدد، موازی و تخصصی بدهند. بازنشستگان، کارگران، معلمان، پرستاران و فعالان زیست‌محیطی، هر یک در حوزه زیستی خود و برای خواسته‌های ملموس (دستمزد، حق تشکل، بحران آب و معیشت) وارد عمل خواهند شد.

مبارزه برای «زندگی»: هدف جنبش‌ها دیگر نه یک افق سیاسی گنگ و مبهم، بلکه بازپس‌گیری قدم‌ به‌ قدم کیفیت زندگی، ثبات اقتصادی و آزادی‌های مدنیِ موجود از دست حاکمیت است.

شانس بزرگی که این جنبش های مطالبه محور و متکثر در خود نهفته دارند این است که زمانی که لایه‌های مختلف جامعه به صورت همزمان اما در حوزه‌های مستقل خود دست به مطالبه‌ گری بزنند، سیستم با انباشتی از بحران‌های ناتراز (اقتصادی، بانکی، انرژی و محیط زیستی) روبرو می‌شود که توان پاسخگویی همزمان به آن‌ها را ندارد. در این فضا، جنبش‌های مطالبه‌ محور، حتی بدون اصرار اولیه بر تغییر ساختار، از طریق همبستگی افقی و حمایت متقاطع از یکدیگر، حاکمیت جدید را با چالش بازتوزیع قدرت و ثروت مواجه خواهند کرد؛ چالش عظیمی که می‌تواند این نسخه تعدیل‌شده از حکومت را لرزان‌تر از گذشته کند و به عقب نشینی های بیشتری وادار نماید.
https://t.me/politicalphilosphy/741

۱۴۰۵ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

چه کسی از این جنگ پیروز بیرون آمد؟ تاملی درباره پیروزی، شکست و تداوم ایران


پس از اعلام آتش بس و توقف جنگ بین آمریکا/اسراییل و جمهوری اسلامی و اعلام رسمی رسیدن به یک تفاهم مشترک، یکی از بحث‌ برانگیزترین پرسش‌ها در فضای عمومی ایران این است: چه کسی پیروز شد؟

برای برخی، به ویژه طرفداران جمهوری اسلامی، پاسخ روشن است: حکومت پیروز شد. زیرا با وجود ضربات بسیار سنگین و حذف رهبر و بسیاری از سران نظامی و امنیتی، نه فروپاشید، نه سرنگون شد و نه تحت فشار نظامی و سیاسی از میان رفت. طبیعی است که از این منظر، بقای ساختار قدرت خود نشانه پیروزی تلقی می‌شود.

در مقابل، برخی دیگر، به ویژه اپوزیسیون، معتقدند مردم ایران شکست خوردند؛ چون بخشی از جامعه که جنگ را فرصتی برای تغییر سیاسی می‌دید، نه تنها به هدف خود نرسید بلکه هزینه‌های بسیار سنگین انسانی و مالی پرداخت و اکنون نیز چشم‌اندازهای آینده از هر دوره ای تیره تر به نظر می رسند.

اما به نظر من هر دو روایت، با وجود تفاوت ظاهری، یک پیش‌فرض مشترک دارند: اینکه نتیجه جنگ را باید فقط در سطح حکومت و سیاست روز فهمید و آن را محدود به یک برش از تاریخ ایران کرد.

در یادداشتی که چندی پیش تحت عنوان «واکنش‌های متناقض جامعه ایران در مواجهه با جنگ: خوانشی چهارلایه از حکومت، دولت، جامعه و ملت» نوشتم، تلاش کرده بودم تمایز بین این چهارلایه را توضیح دهم. اگر از این منظر به پرسش «چه کسی پیروز شد؟» بپردازیم، موضوع از سطح حکومت و سیاست روز خارج و پیچیده‌تر می شود.

بنابراین بهتر است برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید بپرسیم: منظور ما از «پیروزی» چیست؟ آیا پیروزی فقط به معنای سرنگون نشدن حکومت است؟ آیا هر جامعه‌ای که در میانه جنگ به آرزوهای سیاسی خود نرسید شکست خورده است؟

اگر از تحلیل صرفاً سیاسی فاصله بگیریم و ایران را در چند لایه متفاوت ببینیم، یعنی: حکومت، دولت، جامعه و ملت، ممکن است تصویر دیگری آشکار شود. از منظر حکومت، ممکن است بقا به عنوان پیروزی روایت شود. حکومت توانست در برابر فشار نظامی و بحران بایستد، انسجام نهادی خود را حفظ کند و دوباره وارد مسیر مذاکره شود. اما بقا با پیروزی یکسان نیست.

تاریخ پر است از حکومت‌هایی که سال‌ها دوام آوردند اما در سطح تاریخی شکست خوردند؛ همان‌طور که حکومت‌هایی نیز وجود داشته‌اند که سقوط کردند اما بخشی از میراثشان ادامه یافته است.

از منظر جامعه نیز وضعیت به همین اندازه پیچیده است. جامعه ایران از جنگ و سال‌ها فشار سیاسی و اقتصادی فرسوده‌تر شده است. بخشی از جامعه احساس از دست رفتن فرصت تاریخی دارد. بخشی دیگر احساس آرامش بخاطر عبور از خطر فروپاشی می‌کند. گروهی امید خود را از دست داده‌اند و گروهی همچنان به تغییر تدریجی چشم دوخته‌اند.

اما فرسودگی نیز با شکست یکی نیست. جامعه شکست‌خورده معمولاً توان تصور آینده را از دست می‌دهد؛ حافظه جمعی آن فرو می‌ریزد و زندگی عمومی خاموش می‌شود. اما جامعه ایران، با همه خستگی‌ها، هنوز نشانه‌های پویایی خود را حفظ کرده است: در سبک زندگی، در مقاومت‌های روزمره زنان و جوانان و در آغاز مجدد کنش‌های اجتماعی و مدنی دانش آموزان، بازنشستگان و دیگر اصناف.

اما اگر نه حکومت و نه جامعه را نتوان پیروز قطعی نامید، آیا می‌توان از سطح دیگری به مسئله نگاه کرد؟ پاسخ اما در سطحی عمیق‌تر قرار دارد: در سطح ایران به عنوان یک موجودیت تاریخی. زیرا ایران فقط حکومت امروز نیست. حتی فقط جامعه امروز هم نیست. ایران یک تداوم تاریخی است که حکومت‌ها، بحران‌ها، جنگ‌ها و نسل‌ها در درون آن تغییر کرده‌اند.

در طول تاریخ، این سرزمین بارها دچار شکست نظامی، بحران سیاسی، اشغال، تجزیه و دگرگونی شده است؛ اما چیزی از تصور مشترک ایران باقی مانده است. نه به این معنا که تاریخ ایران همیشه پیروز بوده، بلکه به این معنا که توانسته استمرار خود را حفظ کند.

در واقع آنچه در این جنگ بیش از هر چیز دوام آورد، همین استمرار بود. نه حکومت توانست خود را با ایران یکی کند؛ نه جامعه در اثر خستگی از ایران روی گرداند و مهاجرت کرد؛ نه سرزمین فروپاشید؛ و نه افق تاریخی کشور از میان رفت.

در این معنا، پیروز این جنگ نه حکومت بود و نه حتی مردم به معنای سیاسی روز آن. و اگر بخواهیم واژه پیروزی را به کار ببریم، بهتر است اعلام کنیم آنچه از این مرحله عبور کرد، «ایران تاریخی» بود؛ ایرانی که از حکومت‌ها بزرگ‌تر، از نسل‌ها دیرپاتر و از بحران‌ها مقاوم‌تر است.

البته که پیروزی ایران تاریخی به معنای بی‌اهمیت شدن رنج مردم نیست؛ همان‌طور که به معنای مشروعیت یافتن حکومت نیز نیست. ممکن است مردم زخم برداشته باشند، جامعه فرسوده شده باشد و آرزوهای سیاسی بسیاری محقق نشده باشد؛ اما این فقط یک برش از تاریخ ایران است، نه پایان آن.

بنابراین دقیق‌تر آن است که بگوییم: در این جنگ، هیچ‌کس به معنای کامل پیروز نشد؛ اما چیزی که شکست نخورد، ایران بود. و چه بسا در تاریخ بلند این سرزمین، گاهی نباختن و پایداری سرزمینی و ملی، از بردن مهم‌تر بوده است.
https://t.me/politicalphilosphy/737

۱۴۰۵ خرداد ۲۵, دوشنبه

از شهید تا دادخواه: تأملی در باب تکامل مفهوم قربانی در ایران معاصر



مصاحبه آتش شاکرمی، خاله نیکا شاکرمی، با برنامه «عمق میدان» صدای آمریکا را می‌توان صرفاً یک روایت از آنچه بر نیکا گذشت ندانست. دست‌کم در برداشتی که بسیاری از مخاطبان از این گفت‌وگو داشته‌اند، مسئله فقط بازگویی یک فقدان یا بازتولید تصویر نیکا به عنوان نماد مقاومت و شهادت نبود. تصویری که از خلال سخنان او شکل می‌گرفت، بیش از هر چیز تصویر یک دختر معمولی، یک جوان پرشور و انسانی خواهان زندگی بود.

در این روایت، آنچه برجسته می‌شد نه تقدیس مرگ، بلکه بازگرداندن زندگی به مرکز روایت بود.

خود آتش شاکرمی نیز ــ دست‌کم در لحن بیان او، چهره اش و آن تصویری که از خلال گفت‌وگو دیده می‌شد ــ بیشتر در جایگاه دادخواه ظاهر می‌شد تا حامل زبان انتقام. گویی مسئله اصلی نه اسطوره‌سازی از فقدان، بلکه حفظ انسانیت فردی بود که زندگی‌اش ناتمام مانده است. در این معنا، دادخواهی تلاشی است برای مقاومت در برابر تبدیل انسان به نماد صرف. سمبل قربانی و یا شهید.

اگر بخواهیم تاریخ سیاسی صد سال اخیر ایران را از این زاویه بازخوانی کنیم، شاید بتوان آن را تاریخ تغییر نگاه به مرگ و ارزش جان انسان نیز دانست؛ حرکتی آرام و ناتمام از «مرگِ معنادار» به «زندگیِ ارزشمند»، از «شهادت» به «دادخواهی».

برای دهه‌های طولانی، سیاست در ایران ــ چه در روایت‌های رسمی و چه در بخشی از روایت‌های مخالف ــ رابطه نزدیکی با مفهوم فدا شدن داشته است. در این منطق، ارزش فرد اغلب از نسبت او با یک امر بزرگ‌تر تعریف می‌شد: دین، ملت، انقلاب، آرمان یا تاریخ.

انسان محترم بود، اما نه صرفاً به دلیل انسان بودن؛ بلکه به دلیل آنچه برای آن جان می‌داد. در چنین افقی، مرگ فقط پایان زندگی نبود؛ نوعی دگردیسی بود. فرد از انسان به نماد، از فرد به شهید، و از زندگی شخصی به روایت جمعی منتقل می‌شد.

دهه شصت شاید یکی از لحظه‌های اوج این منطق بود. فرهنگ سیاسی آن دوره، با وجود تفاوت‌های عمیق میان نیروهای مختلف، احترام ویژه‌ای برای ایثار، فداکاری و آمادگی برای قربانی شدن قائل بود.

اما به نظر می‌رسد در دهه‌های اخیر، به‌ویژه در میان نسل‌های جوان‌تر، پرسش به‌آرامی تغییر کرده است. امروز بیش از آنکه پرسیده شود: «برای چه مرد؟»، این پرسش مطرح می‌شود: «چرا نتوانست زندگی کند؟»

این جابه‌جایی ظاهراً کوچک، از نظر فلسفی بسیار عمیق است. زیرا در سنت قدیمی‌تر، مرگ می‌توانست به زندگی معنا بدهد. در افق جدیدتر، زندگی است که به خودی خود ارزش دارد؛ و مرگ، پیش از آنکه مقدس شود، باید توضیح داده شود.

ما این جابجایی را در شیوه مواجهه بخشی از خانواده‌ها و دادخواهان جان‌باختگان جنبش زن زندگی آزادی به خوبی مشاهده کردیم. در بسیاری از روایت‌ها و مراسم یادبود، حتی آنجا که موسیقی، رقص یا بازگویی خاطرات روزمره حضور دارد، بازماندگان تلاش می کردند تا عزیز از دست رفته فقط به عنوان «شهید» یا «نماد» بازخوانی نشود، بلکه به عنوان انسانی با زندگی ناتمام، آرزوها، دوستی‌ها، سلیقه‌ها و حق زیستن دیده شود.

در واقع جنبش زن زندگی آزادی نقطه آغاز تغییر نوع نگاه بسیاری از مردم به منطق دادخواهی بود. در این منطق مسئله این نیست که مرگ چگونه معنا پیدا کند؛ مسئله این است که چرا مرگی رخ داده که اساساً نباید رخ می‌داد. نحوه مواجهه بازماندگان نیز نشان می داد که دادخواه تلاش نمی‌کند مرگ را باشکوه کند. دادخواه تلاش می‌کند مرگ را به مسئله تبدیل کند. دادخواه نمی‌گوید: «او برای آرمان بزرگی جان داد.» دادخواه می‌پرسد: «چرا انسانی که می‌خواست زندگی کند، دیگر میان ما نیست؟»

و شاید یکی از دلایلی که شعار «زن، زندگی، آزادی» چنین تأثیر عمیقی بر زبان سیاسی ایران گذاشت، همین جابه‌جایی بود. در این شعار، مرکز ثقل نه مرگ است، نه فدا شدن و نه رستگاری تاریخی. مرکز ثقل، زندگی است.

البته این حرکت نه خطی است و نه قطعی. در دوره‌های بحران، سرکوب، جنگ و رنج جمعی، استیصال و خشم و نفرت، چنانکه در روزهای آخر جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴ و دوران جنگ دیدیم، بخشی از جامعه ممکن است بار دیگر به زبان شهادت، قربانی‌سازی، خشم و منطق انتقام بازگردد و موجب صف بندی دو جبهه انتقام جو و شهادت طلب شود. زیرا این مفاهیم هنوز در فرهنگ سیاسی ما ریشه های عمیق و همچنان ظرفیت بسیج و معناسازی دارند.

اما به نظر می رسد که آنچه در سال‌های اخیر اهمیت پیدا کرده، ظهور زبان دیگری در کنار آنهاست؛ زبانی که به جای تقدیس مرگ، از حق زندگی سخن می‌گوید. و به نظر من مصاحبه آتش شاکرمی نوید بخش ظهور مجدد چنین زبانی است.

اگر چنین باشد، این یکی از مهم‌ترین تحولات اخلاقی و سیاسی ایران معاصر همین است. حرکت آرام از فرهنگ و اخلاقی که به جای اینکه از انسان بپرسند: «برای چه حاضری جان بدهی؟» سوال می کنند: «چگونه می‌توانی با کرامت زندگی کنی؟»
https://t.me/politicalphilosphy/735

۱۴۰۵ خرداد ۲۲, جمعه

«زمان آرمانی» و «زمان انسانی»: تأملی در باب رنج، آزادی و سیاست در ایران امروز


چرخه‌ی تکرارشونده‌ی جنگ، آتش‌بس و مذاکرات میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده، همراه با رفت‌وآمد میان میدان‌های نظامی و میز مذاکره، در حقیقت نمادی از یک پارادوکس قدیمی در سیاست است: پارادوکس «همه یا هیچ». در شرایطی که هیچ‌یک از طرف‌ها قادر به تحقق کامل اهداف نهایی خود نیستند، ناچار می‌شوند میان اهداف مختلف اولویت‌بندی کنند و بخشی از خواسته‌ها را به نفع بخشی دیگر کنار بگذارند.

این وضعیت صرفاً محدود به شرایط جنگی یا آتش‌بس نیست. در سطح سیاست داخلی ایران، در تجربه جنبش‌های اجتماعی، و حتی در منطق اپوزیسیون نیز با همین مسئله روبه‌رو هستیم: اینکه اگر نتوانیم همزمان به همه آرمان‌های خود برسیم، کدام را باید در اولویت قرار دهیم؟

اگر از برخی گرایش‌های ایدئولوژیک که منافع خود را در تداوم تنش و درگیری می‌بینند صرف‌نظر کنیم، تقریباً همه می‌توانند بر سر یک نکته توافق کنند: هیچ انسانی ذاتاً با صلح، آزادی، عدالت و ثبات مخالف نیست.

اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که در جهان واقعی، این چهار آرمان همیشه به‌طور همزمان و در یک سطح قابل تحقق نیستند. گاه برای دستیابی به عدالت، ثبات به خطر می‌افتد؛ گاه برای حفظ ثبات، آزادی محدود می‌شود؛ و گاه پایان خشونت مستلزم مصالحه‌هایی است که با عدالت کامل فاصله دارند. سیاست، برخلاف آرزوهای ما، عرصه تحقق خیرهای کامل نیست، بلکه عرصه انتخاب میان خیرهای ناقص است.

شاید بتوان بخش مهمی از اختلافات سیاسی امروز ایران را از همین زاویه فهمید. بسیاری از نیروهای سیاسی بر این باورند که تا زمانی که ساختار قدرت به‌صورت بنیادی تغییر نکند، نه آزادی پایدار، نه عدالت، نه توسعه و نه ثبات به‌طور واقعی محقق نخواهد شد. این استدلال از جهات مختلف قابل فهم و حتی قابل دفاع است. اما در کنار آن، پرسش دیگری نیز باقی می‌ماند: مردم تا آن زمان چگونه زندگی می‌کنند؟

این پرسش ما را به تمایزی مهم میان دو نوع «زمان سیاسی» می‌رساند: «زمان آرمانی» و «زمان انسانی».

«زمان آرمانی»، زمان آینده مطلوب است؛ زمانی که در آن از آزادی، دموکراسی، عدالت و ساختن جامعه‌ای بهتر سخن می‌گوییم. این زمان معمولاً بلندمدت است و افق آن سال‌ها و حتی دهه‌ها را در بر می‌گیرد.

در کنار آن، زمان دیگری نیز وجود دارد: «زمان انسانی». زمان انسانی، زمان زندگی واقعی مردم است؛ زمانی که فرد باید اجاره خانه بپردازد، داروی بیمار خود را تهیه کند، شغل خود را حفظ کند، فرزندانش را بزرگ کند و از میان بحران‌های پی‌درپی عبور کند. این زمان با امروز و فردا سروکار دارد، نه آینده‌ای دور و نامعلوم.

شاید بتوان گفت بخشی از شکاف میان اپوزیسیون و بخش‌هایی از جامعه ایران از همین تفاوت زمانی ناشی می‌شود. بسیاری از نیروهای مخالف، به‌ویژه آنان که در خارج از کشور زندگی می‌کنند، ناگزیر بیشتر در افق زمان آرمانی می‌اندیشند: تغییر ساختار، گذار سیاسی و طراحی نظم مطلوب آینده. این امر نه نشانه بی‌تفاوتی است و نه الزاماً خطا؛ بلکه تا حدی نتیجه موقعیت زیسته‌ی آنان است.

در سوی دیگر، میلیون‌ها انسان در داخل کشور در زمان انسانی زندگی می‌کنند. برای آنان مسئله فقط آزادی در آینده نیست، بلکه نان امروز، امنیت امروز، داروی امروز و کاهش رنج امروز نیز اهمیت دارد. به همین دلیل، گاه آنچه برای یک کنشگر سیاسی یک «مصالحه غیرقابل قبول» به نظر می‌رسد، برای فردی که زیر فشار شدید اقتصادی و اجتماعی زندگی می‌کند، ممکن است به معنای کاهش بخشی از رنج‌های فوری باشد.

در اینجا یکی از پارادوکس‌های بنیادین سیاست آشکار می‌شود. اگر بگوییم نباید به فرد فقیر کمک کرد، زیرا راه‌حل واقعی، از میان بردن ریشه‌های فقر است، سخنی از نظر تحلیلی قابل فهم گفته‌ایم. اما اگر نتیجه بگیریم که تا تحقق آن راه‌حل بنیادی نباید هیچ اقدامی برای کاهش رنج او انجام داد، به نتیجه‌ای از نظر اخلاقی مسئله‌دار می‌رسیم؛ زیرا آن فرد تا رسیدن آن آینده نامعلوم همچنان رنج خواهد کشید.

همین منطق در مقیاس اجتماعی نیز قابل طرح است. حتی اگر تغییرات بنیادی ضروری باشند، این ضرورت نمی‌تواند مسئولیت نسبت به رنج‌های فوری انسان‌ها را از میان ببرد.

ماکس وبر میان «اخلاق اعتقاد» و «اخلاق مسئولیت» تمایز می‌گذارد. اخلاق اعتقاد بر وفاداری به اصول تأکید دارد، در حالی که اخلاق مسئولیت ما را وادار می‌کند پیامدهای واقعی تصمیمات خود را نیز در نظر بگیریم. از این منظر، سیاست صرفاً دفاع از آرمان‌ها نیست، بلکه مواجهه با پیامدهای انسانی تصمیم‌ها نیز هست.

شاید بخشی از تنش‌های امروز اپوزیسیون ایران نیز از همین جا ناشی شود: بسیاری از نیروهای سیاسی حاضرند در میان خود بر سر حداقل‌ها توافق کنند، ائتلاف‌های موقت بسازند و اختلافات را مدیریت کنند، اما در مواجهه با ساختار قدرت، تنها راه‌حل‌های حداکثری را معتبر می‌دانند.

البته این بحث به معنای دفاع از سازش سیاسی یا چشم‌پوشی از مطالبات آزادی‌خواهانه نیست. مسئله بر سر پذیرش یک واقعیت انسانی است: مردمی که امروز زندگی می‌کنند، نمی‌توانند صرفاً در آینده زندگی کنند. همان‌گونه که سیاست بدون آرمان به محافظه‌کاری و رکود می‌انجامد، سیاستی که نسبت به رنج‌های امروز بی‌تفاوت باشد نیز می‌تواند به نوعی بی‌مسئولیتی سیاسی تبدیل شود.

زیرا سیاست فقط هنر ساختن فردا نیست؛ مسئولیت در برابر انسان‌هایی نیز هست که امروز زندگی می‌کنند. در این چارچوب، هر کنشی که به‌طور قابل پیش‌بینی رنج فوری مردم را افزایش دهد، بدون آنکه چشم‌انداز روشنی از کاهش این رنج در کوتاه‌مدت ارائه کند، می‌تواند از منظر اخلاق سیاسی محل پرسش باشد. در مقابل، بی‌تفاوتی نسبت به این رنج‌ها نیز نوعی حذف واقعیت انسانی از سیاست است.

اینجاست که حمایت از حملات نظامی به ایران و بمباران کشور، که قطعا در کوتاه مدت رنج مردم را افزایش می دهد، با این امید که فردای رهایی فرا رسد، سیاستی کاملا غیر مسئولانه در برابر رنج روزانه مردم می شود. حتی سکوت و یا این بهانه که «ما عامل جنگ نیستیم، پس کاری نمیتوانیم بکنیم» نیز غیر مسئولانه و به مثابه نادیده گرفتن رنج روزمره انسانهاست.
https://t.me/politicalphilosphy/733

۱۴۰۵ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

روایت های خرد و واقعی هموطنان داخل کشور از جنگ چهل روزه: بی اعتباری روایت های کلان رسانه های رسمی



پس از هفته‌ها قفل شدن فضا، اختلال شدید و خاموشی سراسری اینترنت، اکنون با بازگشت تدریجی اتصالات، گویی پنجره‌های یک ساختمانِ غبارگرفته یکی‌یکی باز می‌شوند؛ گویی گرد و غبار و دود ناشی از انفجارها تازه فرو نشسته اند و ما نظاره گران بیرونی بهتر می توانیم آثار جنگ چهل روزه را مشاهده کنیم و یا مستقیما از زبان عزیزانمان در داخل ایران بشنویم.

تا قبل از گشایش فضای اینترنت، کلان‌ روایت‌های رسمی جمهوری اسلامی و رسانه‌های جنگ طلب و حامی حملات آمریکا و اسرائیل، مانند اینترنشنال و من و تو، اصرار داشتند روایت خود را به عنوان حقیقت مطلق به افکار عمومی تزریق کنند. اما حالا با باز شدن انسداد های دیجیتال، خرده‌ روایت‌های واقعی شهروندان فضای به شدت قطبی شده و خطوط قرمز هر دو جبهه را به چالش می‌کشند. روایت هایی که نه از جنس حماسه‌های ساختگی رادیو و تلویزیون جمهوری اسلامی هستند و نه از جنس شادی و رقص و پایکوبی و اشتیاق به ادامه حملات و ویرانی در پلتفرم‌های ماهواره‌ای ایران اینترنشنال و من و تو.

در حالی که در طول چهل روز بحران، دوربین‌های رسانه‌های دولتی اصرار داشتند با فیلم‌برداری از ترافیک روان در اول صبح، یا باز بودن مغازه‌ها، فضا را کاملاً عادی و تحت کنترل نشان دهند، روایت ها و گزارشات مستقل، که به تدریج منتشر میشوند چهره دیگری از شرایط جنگی شهرها را به نمایش می گذارند. برای نمونه، در گزارش مستند فرارو با عنوان «خرده‌ روایت‌های تهرانی‌ها از جنگ ۴۰ روزه»، به وضوح اشاره شده است که جامعه با چه ترامای عمیقی مواجه بوده است: «در جنگ ۴۰ روزه برخی شاهد ترس شهروندان و ویرانی خانه‌ها و نقاط مختلف تهران و آسیب‌های جانی به دیگران بودند، آسیب دیدند، شغل و محل درآمد خود را از دست دادند، برخی هنوز ترس و رنج آن صداهای وحشتناک را به دوش می‌کشند. برخی از این آدم‌ها حالا دیگر آن آدم‌های دو ماه قبل نیستند و عمق دیدشان تغییر کرده است.» این گزاره، توهمِ تاب‌آوریِ بی‌دردِ تبلیغات رسمی را به طور کامل در هم می‌شکند. /فرارو

در این روایت ها، تصویر واقعی شهر زیر سایه جنگ، فرسنگ‌ها با تحلیل‌های رسمی و پروپاگاندای جنگی فاصله داشت. در یادداشت میدانی دیگری که در سایت فرارو آمده است، نویسنده به تغییرات ملموس و عینی بافت روزمره اشاره می‌کند؛ از ایست‌ و بازرسی‌های مسلحانه و جدی در چهارراه‌ها گرفته تا پدیده‌ای بسیار انسانی: حذف گل‌ فروش‌ های خیابانی. در این گزارش آمده است: «خبری از گل‌ فروش‌ های سر چهارراه‌ها هم نیست... نه گران‌ فروش‌ هایشان که در مناطق بالایی شهر لابه لای ماشین‌ها می‌گشتند هستند و نه منصف‌هایی که تا همین ۱۰ روز قبل یک دسته نرگس سرحال را به ۷۵ هزار تومان می‌فروختند. جنگ همه را در خود حل کرده و برده است.» این فکت عینی نشان می‌دهد جنگ چگونه زیبایی‌های کوچک و لایه‌های ضعیف معیشت شهری را در سکوت بلعیده است.

بخش دیگری از فکت‌های سانسور شده، اصابت موشک‌ها و ترکش‌ها به بافت‌های مدنی و مسکونی بود که رسانه‌های رسمی مایل به بازتاب ابعاد آن نبودند. بر اساس گزارش مستند فرارو از خسارات جنگ به اهالی فرهنگ، ترکش‌های کور جنگ به خانه و دفاتر کاری چهره‌های فرهنگی آسیب جدی زد. در این گزارش مستند آمده است که خانه حمیده‌ بانو عنقا (همسر زنده‌یاد اکبر رادی، از پایه‌گذاران نمایشنامه‌نویسی ایران) دچار تخریب و خسارت سنگین شد و گالری‌های هنری مانند گالری کاما (به مدیریت مونا خوش‌اقبال) بر اثر ترکش‌ها آسیب دیدند؛ به طوری که این افراد مجبور به کوچ موقت به خانه اقوام شدند. این فکت‌ها، روایت رسمیِ «آسیب‌های ناچیز و خارج از بافت مسکونی» را با چالش جدی مواجه می‌کند.

تکان‌ دهنده‌ترین بخش روایت‌های خرد شهروندان پس از وصل شدن تدریجی اینترنت، بازخوانی عصبانیت آن‌ها از فروپاشی زیرساخت‌های حیاتی انرژی، نیروگاه‌ها، پل‌ها و راه‌ها بود. برای انسانِ واقعاً موجود در ایران، نابودی یک نیروگاه یا پل به معنای قطع زنجیره درمان در بیمارستان‌ها، بیکاری، تاریکی مطلق و فلج شدن زندگی روزمره بود. اما فکت‌ های رسانه‌ای نشان می‌دهند که در طول جنگ ۴۰ روزه، وقتی شهروندان در شبکه‌های اجتماعی نگران تخریب این دارایی‌های ملی بودند، با واکنش‌های عجیبی از سوی رسانه‌های جریان اصلی خارج از کشور مواجه می‌شدند.برای نمونه، مجریان و تحلیلگران شبکه‌هایی مانند من‌ و‌ تو و ایران اینترنشنال صراحتاً در برنامه‌های خود به توجیه تخریب زیرساخت‌های کشور پرداختند.

از سوی دیگر، کلان‌ روایت‌های حامی حمله و ویرانی با گزاره فانتزی و مضحکِ «ظرف چند سال بهترش را می‌سازیم»، جنگ را در حد یک پروژه عمرانی یا قطعات لگو تقلیل می‌دادند. البته این مواضع رسانه‌ای در فضای مجازی گاهی با واکنش تند کاربران درون ایران همراه می شدند؛ شهروندی در شبکه‌های اجتماعی نوشت: «آنها جنگ را از استودیوی لندن و واشنگتن یک بازی شطرنج می‌بینند؛ فاکتورهای ویرانی و تاریکی را ما باید با پوست و استخوانمان بدهیم، آن وقت به ما می‌گویند اشکالی ندارد، بعداً بهترش را می‌سازیم!» این فکت عینی دقیقاً مصداق بی‌عدالتی و بی انصافی در خبررسانی است؛ جایی که رنج و ترس واقعی یک ملت، قربانی فانتزی‌های انتزاعیِ اتاق‌های جنگ رسانه‌ای می‌شوند.

اما این روایت های خرد لبه دیگر قیچی روایت های کلان و بهتر بگویم پروپاگاندای جنگی را نیز به نمایش می گذارند. رسانه‌هایی مانند اینترنشنال و من و تو که عملا یک رسانه اپوزیسیونی و غیر مستقل هستند، اصرار داشتند جامعه ایران را تشنه حملات خارجی برای رهایی نشان دهند. اما با باز شدن نسبی اینترنت و در گزارش‌های میدانی شبکه‌های بین‌المللی نظیر بی‌بی‌سی فارسی، صداهای متفاوتی از بدنه معترضان داخلی شنیده شد. شهروندان جوانی از تهران و خوزستان (نظیر سعید و میلاد) صراحتاً بیان کردند که هرچند نسبت به ناکارآمدی و بی‌ تدبیری‌های ساختار داخلی معترضند، اما فریب کلان‌ روایت‌های بیرونی را نمی‌خورند. آن‌ها می‌پرسیدند: «آیا این حملات واقعاً آزادی می‌آورد یا مثل تجربه عراق و سوریه، زیرساخت‌های حیاتی، آب، خاک و آینده ما را برای دهه‌ها نابود می‌کند؟» این خرده‌ روایت‌ها ثابت کرد که جامعه درون ایران، فاعلی عاقل و مستقل است که تن به قطب‌ بندی‌های ساده‌انگارانه رسانه‌ای نمی‌دهد.
https://t.me/politicalphilosphy/731

۱۴۰۵ خرداد ۱۷, یکشنبه

از خشمِ زاینده خیابان تا کینه‌توزیِ منجمد خانه: خوانشی نیچه‌ای از روان جمعی ایران پس از دی ۱۴۰۴

جامعه ایران سال‌هاست که تنها راه اعتراض و ابراز خشم خود از سیاست‌های حکومت را حضور در خیابان و فریاد حق‌خواهی یافته است . در این فضا، نه جامعه مدنی قوی و سازمان‌یافته‌ای وجود دارد که پژواک صدای مردم باشد و نه دستگاه سیاسی حاکم گوش شنوا و اراده‌ای برای شنیدن دارد . به همین دلیل، خیابان به تنها رسانه دادخواهی تبدیل شده است .

این حضور خیابانی، از جنبش سبز تا جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱، همواره خشمی زنده، زاینده، رو به جلو و ایجابی را به نمایش می‌گذاشت . اما به نظر می‌رسد پس از جنبش اعتراضی دی‌ماه ۱۴۰۴ و انسداد خونین ناشی از کشتار پس از آن، این خشم در لایه‌های زیرین روان جمعی رسوب کرده و جامعه را به سمت «کینه‌توزی سیاسی» و نوعی انفعال معطوف به نیروی خارجی سوق داده است . در واقع می‌توان گفت که جامعه ایران پس از ضربات سهمگین دی‌ماه ۱۴۰۴، یک گذار عاطفی را از «خشم سیاسیِ کنش‌گر» به «کینه‌توزی سیاسیِ انفعالی» تجربه کرده است.

در این میان، در نقش درجه‌یک و تعیین‌کننده جمهوری اسلامی در راه‌اندازی و تداوم این چرخه کینه‌توزی تردیدی نیست . زمانی که سیاست‌های کلان و راهبردی یک حاکمیت از همان آغاز بر پایه کینه و انتقام از دشمنان داخلی و خارجی استوار شود و حتی مقاومت‌های منفی و مدنی مردم نیز با سرکوب شدید، تحقیر و بستن راه‌های تنفس روبرو گردد، به‌تدریج «عاملیت» از توده‌ها سلب می‌شود . این انسداد، خشم ایجابی (که به دنبال ساختن آینده است) را به کینه‌ای سلبی تبدیل می‌کند که تنها هدفش نابودی منبع سرکوب است؛ حتی اگر این نابودی به قیمت مداخله و فرسایش خارجی تمام شود.

از نظر فریدریش نیچه، وقتی سیاست یک جامعه به جای تکیه بر «اراده معطوف به قدرتِ خلاق» (تلاش برای رشد، خلق ثروت و توسعه علمی)، بر پایه دشمنی و کینه‌توزی اداره شود، آن جامعه به‌تدریج وارد چرخه زوال می‌گردد . در این حالت، فرهنگ و سیاست دیگر به دنبال پرورش انسان‌های بزرگ و تراز اول نیستند؛ بلکه از یک سو تن به ستایش میان‌مایگی می‌دهند و از سوی دیگر، مناسبات مافیایی، رانت‌خواری، انتقام‌جویی و حذف را جایگزین رقابت سالمِ توسعه‌محور می‌کنند. (نگاهی کنید به تبارشناسی اخلاق اثر نیچه، به ویژه بحث وی پیرامون اخلاق سروران (آزادگان) و اخلاق بردگان (ضعیفان))

البته لازم است تاکید کنم که در بخش بزرگی از جامعه ایران، این کینه از حاکمیت (علیرغم اینکه ممکن است به دلیل استیصال، جامعه را به سمت درخواست کمک نظامی از کشورهای دیگر سوق دهد)، به مثابه یک «سپر دفاعی» و واکنش طبیعی روانِ جمعی به فقر، کشتار و سلب کرامت انسانی است . جامعه چون در حال حاضر نمی‌تواند خشم خود را به صورت عینی و میدانی اعمال کند، آن را به کینه تبدیل می‌کند تا صرفاً هویت خود را زنده نگه دارد.

با این حال، باید هشدار داد کینه‌توزی عمیقی که اکنون پس از کشتار دی‌ماه، سایه جنگ و تحقق نیافتن «وعده‌های کمک در راه» است، بسیار فراگیرتر از سال‌های پیشین است . اگرچه این وضعیت حاکمیت را نامشروع‌تر و بی‌اعتبارتر از گذشته کرده، اما خطر دوقطبی‌های شدید اجتماعی، سیاست انتقام‌جویی کور، و تضعیف شدید سرمایه اجتماعی را برای فردای تغییر به همراه دارد. جامعه اسیر در کینه‌توزی، ممکن است به دلیل میل مفرط به انتقام، از چاله به چاه بیفتد.

اما خوشبختانه اعتراضات اخیر دانش‌آموزان در سراسر کشور و نافرمانی‌های مدنی پراکنده نشان می‌دهند که هسته‌های مقاومتِ کوچک و مدنی همچنان در بدنه جامعه ایران و نسل جوان زنده‌اند. این پویایی بیانگر آن است که روان جامعه ایران، علیرغم همه آسیب‌ها و ضربات جانی، مالی و روحی، هنوز به طور کامل تسلیم انفعالِ کینه‌توزانه نشده است و این امید وجود دارد که جامعه بار دیگر به ریل مطالبات خلاق و زاینده جنبش «زن، زندگی، آزادی» بازگردد.
https://t.me/politicalphilosphy/729



۱۴۰۵ خرداد ۱۵, جمعه

از انتظار تا رهایی: دو منطق سیاسی در زمانه بحران



جامعه ایران اکنون در یکی از بحرانی ترین دوران های خود در تاریخ معاصر، بسر می برد. در این روزگار بحرانی، یکی از پرتکرارترین واژه‌های سیاسی واژه «نجات» است. جامعه‌ای که زیر فشار جنگ، بحران اقتصادی و معیشتی، سرکوب سیاسی یا نااطمینانی تاریخی قرار گرفته باشد؛ و مضاف بر آن، تمامی تلاشهای پیشین برای اصلاح این حکومت و سپس رویای سرنگونی سریع به سرانجام نرسیده و تحقق نیافته باشند و اعتماد به سیاست و حتی به عاملیت خود را از دست داده باشد، دیر یا زود این پرسش را مطرح می‌کند: چه کسی ما را نجات خواهد داد؟

پاسخ‌ها اما معمولا متفاوت‌اند. برخی به ظهور یک رهبر کاریزماتیک امید می‌بندند. برخی چشم به قدرت‌های خارجی می‌دوزند. برخی در انتظار فروپاشی ناگهانی نظم موجود می‌مانند. برخی نیز به یک توافق بزرگ سیاسی دل می‌بندند. اما در پس همه این پاسخ‌ها، یک الگوی مشترک وجود دارد: انتظار.

شاید بتوان بخش مهمی از تاریخ سیاسی جوامع بحران‌زده را از خلال تقابل میان دو منطق فهمید: «سیاست انتظار» و «سیاست رهایی».

سیاست انتظار بر این فرض استوار است که عامل اصلی تغییر بیرون از جامعه قرار دارد. در این نگاه، تغییر زمانی رخ خواهد داد که یک رخداد بزرگ از راه برسد؛ رخدادی که مسیر تاریخ را ناگهان دگرگون کند. این رخداد ممکن است ظهور یک رهبر، یک انقلاب، یک جنگ، یک مداخله خارجی یا یک توافق تاریخی باشد. مردم در این روایت بیش از آنکه عامل تغییر باشند، منتظر تحقق آن هستند.

این الگو پدیده‌ای صرفاً سیاسی نیست. ریشه‌های آن را می‌توان در تاریخ ادیان، اسطوره‌ها و فرهنگ‌های مختلف مشاهده کرد. تقریباً همه تمدن‌ها روایت‌هایی درباره منجی، رهایی نهایی و پایان رنج داشته‌اند. بازگشت مسیح، ظهور مهدی، یا قهرمانانی که جهان را از آشوب نجات می‌دهند، همگی بیانگر همین میل عمیق انسانی‌اند.

حتی بسیاری از ایدئولوژی‌های مدرن در واقع شکل سکولار و زمینی همین امیدهای کهن‌اند. در این روایت‌های جدید، جای منجی مذهبی را حتمیت تاریخ، طبقه انقلابی یا رهبر سیاسی می‌گیرد، اما ساختار ذهنی ماجرا تغییر چندانی نمی‌کند: نجات قرار است از راه برسد.

به همین دلیل سیاست انتظار در دوران بحران جذابیت فراوانی پیدا می‌کند. انسان خسته، ناامید و فرسوده معمولاً بیش از هر چیز به دنبال قطعیت است. انتظار برای یک رخداد بزرگ، اضطراب ناشی از ناتوانی را کاهش می‌دهد و این احساس را ایجاد می‌کند که راه خروجی در افق دیده می‌شود.

اما سیاست انتظار یک خطر نیز در خود دارد. هرچه جامعه بیشتر در انتظار نجات باشد، ممکن است کمتر به ظرفیت‌های خود برای تغییر توجه کند. انتظار طولانی می‌تواند به نوعی انفعال جمعی منجر شود؛ وضعیتی که در آن مردم بیش از آنکه کنشگر باشند، تماشاگر می‌شوند.

در برابر این منطق، سنت دیگری در فلسفه سیاسی وجود دارد که می‌توان آن را «سیاست رهایی» نامید.

در این نگاه، آزادی و رهایی هدیه‌ای نیست که از بیرون به جامعه داده شود. رهایی فرآیندی است که از درون جامعه آغاز می‌شود. هانا آرنت معتقد بود سیاست زمانی شکل می‌گیرد که انسان‌ها خود را کنشگر بدانند و وارد عرصه عمومی شوند. از نگاه او، آزادی نه در انتظار، بلکه در عمل سیاسی متولد می‌شود.

در کتاب «آموزش ستمدیدگان»، اثر پائولو فریره، استدلال می شود که یکی از پیامدهای مهم سلطه، شکل‌گیری ذهنیتی است که مردم را به انتظار نجات از سوی دیگران عادت می‌دهد. او تأکید می‌کرد که رهایی واقعی زمانی آغاز می‌شود که انسان‌ها خود را سوژه تاریخ بدانند، نه موضوع تاریخ.

فرانتس فانون نیز در مبارزات ضد استعماری هشدار می‌داد که وابستگی به رهبران، نخبگان یا قدرت‌های خارجی نمی‌تواند جایگزین مشارکت فعال مردم شود. از نگاه او، ملت‌ها زمانی آزاد می‌شوند که مسئولیت آزادی خود را بپذیرند.

از این منظر، تفاوت سیاست انتظار و سیاست رهایی در نوع نگاه به مردم است. سیاست انتظار مردم را عمدتاً دریافت‌کنندگان نجات می‌بیند. سیاست رهایی مردم را سازندگان آینده می‌داند.

این تفاوت را می‌توان در تجربه‌های تاریخی نیز مشاهده کرد. در بسیاری از کشورها، سقوط ناگهانی یک حکومت یا وقوع یک انقلاب، به خودی خود به دموکراسی یا آزادی منجر نشد. زیرا جامعه برای ساختن نظم جدید آماده نبود. در مقابل، کشورهایی که توانستند نهادهای مدنی، فرهنگ گفتگو، اعتماد اجتماعی و مشارکت شهروندی را تقویت کنند، معمولاً گذارهای پایدارتری را تجربه کردند.

شاید مهم‌ترین درس تاریخ همین باشد که رهایی صرفاً یک لحظه نیست؛ یک فرآیند است. فرآیندی که از ساختن نهادها، حفظ اعتماد، گسترش آگاهی، تقویت همبستگی و پذیرش مسئولیت جمعی آغاز می‌شود.

این بحث برای ایران امروز نیز اهمیت ویژه‌ای دارد. در فضای سیاسی کشور، روایت‌های گوناگونی از نجات وجود دارد: امید به توافق‌های بزرگ، امید به فروپاشی ناگهانی، امید به فشار خارجی، امید به ظهور یک رهبر نجات‌بخش یا امید به رخدادهایی که قرار است همه مشکلات را یکجا حل کنند.

اما در کنار این روایت‌ها، پرسش دیگری نیز وجود دارد: جامعه خود چه نقشی در ساختن آینده دارد؟

شاید پاسخ قطعی‌ای برای این پرسش وجود نداشته باشد. اما می‌توان گفت که تفاوت میان سیاست انتظار و سیاست رهایی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود. یکی چشم به رخدادهای بیرونی دارد و دیگری به ظرفیت‌های درونی جامعه.

و شاید مهم‌ترین پرسش فلسفی زمانه ما همین باشد: آیا آزادی چیزی است که روزی از راه می‌رسد، یا چیزی است که باید از همین امروز، در دل زندگی اجتماعی و سیاسی، آرام‌آرام ساخته شود؟
https://t.me/politicalphilosphy/727

۱۴۰۵ خرداد ۱۴, پنجشنبه

تراژدی اپوزیسیون: وقتی رقابتهای سیاسی به حذف و انکار دیگری منتهی می شود


اختلاف نظر در سیاست امری طبیعی است. اما آنچه که امروزه، به ویژه بعد از جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴ و سپس سرکوب و کشتار وحشیانه مردم معترض و ناراضی از جمهوری اسلامی و به دنبال آن آغاز جنگ بین آمریکا/اسراییل و جمهوری اسلامی، در میان اپوزیسیون دیده می شود، دیگر صرفاً اختلاف نظر سیاسی و راهبردی نیست، حتی نمی توان آنرا رقابت سالم سیاسی معرفی کرد بلکه سیاست حذف و انکار و دشمنی است.

البته پیش از دوران اخیر نیز بسیاری از فعالان سیاسی نزدیک به رضا پهلوی و اکانت‌های کلیدی پادشاهی‌خواه در شبکه‌های اجتماعی (مانند اعضای فرشگرد یا برخی چهره‌های رسانه‌ای) از ادبیات ثابت و مشابهی علیه مخالفین خود استفاده می کردند. از جمله گفته می شد که مخالفت با کمپین‌هایی نظیر «من وکالت می‌دهم»، هم‌سویی با استمرارطلبان یا عوامل پنهان رژیم است. در نشریه فریدون نیز منتقدان پادشاهی‌خواهی یا مخالفین رضا پهلوی عملاً به دو دسته تقسیم می شدند: «عوامل مستقیم جمهوری اسلامی» یا «مفید به حال بقای رژیم».

در جریان رقیب، در بخش هایی از جمهوری خواهان نیز بعضا دیده می شود که نقد جریان پادشاهی خواه و مخالفت با شخص رضا پهلوی از حد یک اختلاف نظر سیاسی و یا نقد و رقابت سالم می گذرد و تبدیل به سیاست حذف و انکار واقعیت و مقبولیت نسبی این جریان می شود. برخی از مخالفین تندرو جریان پادشاهی خواهی، به ویژه جریانهایی که از نظر تاریخی یک تضاد ماهوی و ایدئولوژیک با سلطنت داشته و دارند استدلال می‌کنند که پادشاهی‌خواهان تندرو، بهترین هدیه برای اتاق‌های فکر امنیتی جمهوری اسلامی هستند. در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» و کمپین «من وکالت می‌دهم»، بسیاری از چهره‌های جمهوری‌خواه و چپ در توییتر و رسانه‌ها ادعا کردند که این کمپین‌ها و موج‌های سایبری پادشاهی‌خواهان، مستقیماً توسط «سایبری‌های سپاه پاسداران» یا دستگاه‌های امنیتی رژیم هدایت می‌شوند.

واضح است که در نگاه یک نظاره گر خارجی دیده می شود که بسیاری از مخالفین جمهوری اسلامی در دو جبهه و دو قطب رقیب و متضاد، صف آرایی کرده اند. مخالفینی که نه فقط با حکومت، بلکه با رقیب خود نیز در حال جنگ و تنازع بقا دائمی و حذف یکدیگر هستند. واقعیتی که آن را می توان «تراژدی اپوزیسیون» نامید که البته در تاریخ بارها تکرار شده است.

به «تراژدی اپوزیسیون» می توان از منظرهای مختلف پرداخت، اما زاویه نگاهی که شاید بتواند به ما کمک کند که ابعاد این تراژدی بهتر بشناسیم، منظر و زاویه نگاه روان‌شناسی سیاسی است.

در این چارچوب، یکی از مفاهیمی که می‌تواند به فهم پدیده «تراژدی اپوزیسیون» کمک کند، مفهوم «نارسیسیسم سیاسی» یا خودشیفتگی سیاسی است. مقصود از این مفهوم صرفاً خودشیفتگی فردی نیست، بلکه وضعیتی است که در آن یک فرد یا گروه سیاسی به این باور می‌رسد که تنها حامل حقیقت، تنها نماینده واقعی مردم و تنها نیروی مشروع برای تغییر است.

در این وضعیت، اختلاف نظر دیگر به عنوان بخشی طبیعی از سیاست دیده نمی‌شود. منتقد صرفاً فردی با دیدگاهی متفاوت نیست، بلکه به تدریج به فردی نادان، فریب‌خورده یا حتی خائن تبدیل می‌شود.

در دهه‌های اخیر نیز برخی پژوهشگران از مفهومی به نام «نارسیسیسم جمعی» سخن گفته‌اند. بر اساس این نظریه، گروه‌های سیاسی گاهی تصویری آرمانی و بزرگ‌نمایی‌شده از خود می‌سازند و انتظار دارند دیگران نیز این تصویر را به رسمیت بشناسند. هنگامی که چنین اتفاقی رخ نمی‌دهد، احساس رنجش، خشم و دشمنی پدید می‌آید.

اما چرا این پدیده در میان اپوزیسیون‌ها بیشتر دیده می‌شود؟
شاید پاسخ در این واقعیت نهفته باشد که اپوزیسیون‌ها معمولاً از منابع قدرت رسمی محروم‌اند. آنها دولت، ارتش، نهادهای حکومتی یا ابزارهای رسمی مشروعیت را در اختیار ندارند. در نتیجه، مهم‌ترین سرمایه آنان «مشروعیت نمادین» است؛ یعنی این ادعا که نماینده واقعی مردم و آینده‌اند. از اینجا رقابتی آغاز می‌شود که گاه از مبارزه با حکومت نیز شدیدتر می‌شود: رقابت بر سر اینکه چه کسی نماینده واقعی مردم است.

تاریخ نمونه‌های فراوانی از این پدیده در اختیار ما قرار می‌دهد. پیش از انقلاب روسیه، تقریباً همه مخالفان حکومت تزاری بر ضرورت تغییر سیاسی توافق داشتند. اما بلشویک‌ها، منشویک‌ها، سوسیالیست‌ها و لیبرال‌ها بخش مهمی از انرژی خود را صرف مبارزه با یکدیگر می‌کردند. پس از سقوط رژیم تزاری نیز این رقابت‌ها به حذف گسترده نیروهای رقیب انجامید.

در جنگ داخلی اسپانیا نیز مخالفان فرانکو از طیف‌های گوناگون تشکیل شده بودند. اما اختلافات میان کمونیست‌ها، سوسیالیست‌ها، آنارشیست‌ها و جمهوری‌خواهان چنان عمیق شد که گاه به درگیری مستقیم میان خود آنان انجامید. جورج اورول که در آن جنگ حضور داشت، بعدها با شگفتی نوشت که دشمنی میان برخی از نیروهای جمهوری‌خواه گاه کمتر از دشمنی آنان با فرانکو نبود.

وضعیت امروز اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز تا حدود زیادی مشابه نمونه های تاریخی است، نمونه هایی که نظریه پردازان حوزه روانشناسی سیاسی تلاش کرده اند آن را با نظریات «نارسیسم سیاسی» و «نارسیسم جمعی» توضیح دهند. اگرچه باید بر شرایط خاص ایران نیز تاکید و توجه کرد که سال‌ها سرکوب، شکست، تبعید، زندان، مهاجرت اجباری و ناکامی سیاسی، حجم عظیمی از خشم، سرخوردگی و بی‌اعتمادی تولید کرده است. این احساسات گاه نه فقط متوجه قدرت حاکم، بلکه متوجه نزدیک‌ترین نیروهای سیاسی نیز می‌شوند.

در چنین فضایی است که اختلاف بر سر راهبردها به سرعت به اختلاف بر سر مشروعیت تبدیل می‌شود. و شوربختانه دیگر بحث بر سر این نیست که کدام راه‌حل بهتر است، بلکه بر سر این است که چه کسی اصولاً حق دارد سخنگوی بخشی از جامعه باشد؛ و تراژدی اصلی دقیقاً همین جا است.
https://t.me/politicalphilosphy/725

۱۴۰۵ خرداد ۱۳, چهارشنبه

تاب‌آوری مدنی: چگونه یک جامعه زنده می‌ماند؟


جامعه ایران در سال‌ها و به ویژه ماههای اخیر بحران‌های متعددی را تجربه کرده است؛ از اعتراضات و سرکوب و کشتار گرفته تا جنگ، از نااطمینانی سیاسی، فشارهای فزاینده اقتصادی، آینده ای ناروشن تا فرسایش مستمر امید به آینده و حتی ضربه به اعتماد به نفس.

در چنین شرایطی معمولاً توجه همه به این معطوف می‌شود که حکومت چه خواهد کرد، قدرت‌های خارجی چه تصمیمی خواهند گرفت، و آیا بالاخره مذاکرات جاری به نتیجه می رسند یا باید منتظر آغاز جنگی دیگر بود؟ و یا اپوزیسیون و مخالفین مدعی حکومت چه برنامه‌ای دارند؟ و چرا به جای همکاری و گفتگو دائما درگیر منازعات و مناقشات درونی هستند؟ در این میان اما کمتر پرسیده می‌شود که خود جامعه چه باید بکند، و به طوری کلی، چگونه می تواند در این زمانه نامتعین و آینده ای نامعلوم، دست بر زانو و با اتکا به توان خود مجددا برخیزد و دوام بیاورد؟

در علوم سیاسی و جامعه‌شناسی مفهومی وجود دارد که می‌توان آن را «تاب‌آوری مدنی» نامید. مقصود از تاب‌آوری مدنی توانایی یک جامعه برای حفظ پیوندهای انسانی، همکاری اجتماعی و کرامت فردی در شرایط بحران است.

واضح است که تاب‌آوری مدنی به معنای انکار مشکلات نیست. همچنین به معنای سازگاری منفعلانه با وضعیت موجود نیز نیست. برعکس، به معنای آن است که جامعه اجازه ندهد بحرانهای عظیم، تمام ظرفیت‌های اخلاقی و انسانی و همبستگی های درونی آنرا و اعتماد به یکدگر را نابود کنند.

یکی از بزرگ‌ترین خطرات دوران بحران، فروپاشی اعتماد است. انسان‌ها ممکن است به حکومت بی‌اعتماد شوند، به رسانه‌ها بی‌اعتماد شوند و در نهایت حتی به یکدیگر نیز بی‌اعتماد شوند. اما جامعه‌ای که اعتماد در آن از بین برود، اعتماد به نفس و توانایی حل هیچ مشکلی را نخواهد داشت.

به همین دلیل، حفظ روابط انسانی، همکاری‌های کوچک روزمره، شبکه‌های همیاری، دوستی‌ها، انجمن‌ها و نهادهای مستقل، صرفاً فعالیت‌هایی اجتماعی نیستند؛ آنها بخشی از سازوکار بقای جامعه هستند.

هانا آرنت زمانی هشدار داده بود که انزوای انسان‌ها یکی از خطرناک‌ترین پیامدهای بحران‌های سیاسی است. انسان منزوی نه فقط احساس تنهایی می‌کند، بلکه به تدریج احساس ناتوانی نیز پیدا می‌کند. برعکس، جامعه‌ای که هنوز قادر به گفتگو، همکاری و همدلی است، حتی در سخت‌ترین شرایط نیز ظرفیت بازسازی خود را حفظ می‌کند.

گاهی تصور می‌شود که مقاومت فقط در خیابان یا در عرصه سیاست رخ می‌دهد. اما مقاومت می‌تواند شکل‌های ساده‌تری نیز داشته باشد: کمک به یک همسایه، مراقبت از سالمندان، آموزش کودکان، حمایت از یک دوست در بحران، یا حتی حفظ صداقت و احترام متقابل در زمانی که نفرت و خشم در حال گسترش است. در چنین لحظاتی، جامعه از طریق همین کنش‌های کوچک از خود محافظت می‌کند. برای مثال، چرا این شعار که «در ایران هیچ کس نباید گرسنه بماند» نباید همگانی شود؟ و چرا برای تحقق آن، کارزارهای مختلف راه اندازی نمی شوند؟

یکی دیگر از ابعاد تاب‌آوری مدنی، حفظ افق آینده است. بحران‌های طولانی‌مدت معمولاً افق زمانی انسان را کوتاه می‌کنند. فرد دیگر به سال‌های آینده فکر نمی‌کند؛ به آخر ماه، حقوق بعدی یا بحران بعدی فکر می‌کند. اما جامعه‌ای که توانایی تصور آینده را از دست بدهد، به تدریج دچار فرسودگی عمیق می‌شود.

به همین دلیل، آموزش، فرهنگ، کتاب، هنر و گفتگو در جمع های کوچک و تشکیل گروه های کوچک کتابخوانی، فقط فعالیت‌های فرهنگی نیستند؛ آنها ابزارهای حفظ آینده‌اند.

شاید مهم‌ترین ویژگی تاب‌آوری مدنی این باشد که جامعه را از تبدیل شدن به مجموعه‌ای از افراد منزوی و ناامید بازمی‌دارد. جامعه‌ای که هنوز می‌تواند همکاری کند، به یکدیگر اعتماد کند و کرامت انسانی را پاس بدارد، حتی اگر از نظر سیاسی یا اقتصادی در وضعیت دشواری قرار داشته باشد، ظرفیت بازسازی خود را از دست نداده است. و اینجاست که شعارهای بسیار ساده ای مانند «در ایران هیچ کس نباید گرسنه بماند» معنا پیدا می کند.

در نهایت، پرسش اصلی شاید این نباشد که بحران چه زمانی پایان می‌یابد. بلکه این باشد که تا آن زمان، چگونه می‌توان جامعه را زنده نگه داشت.

پاسخ این پرسش را نه فقط در دولت‌ها و قدرت‌های سیاسی، بلکه در خود جامعه و نهادها و فعالین مدنی باید جست‌وجو کرد. زیرا گاهی بزرگ‌ترین سرمایه یک ملت نه ثروت و نه قدرت، بلکه توانایی مردم آن برای حفظ انسانیت، اعتماد و همبستگی در دوران‌های دشوار است. و شاید نام این سرمایه همان چیزی باشد که آن را تاب‌آوری مدنی می‌نامیم.

کلام آخر اینکه اگرچه سازماندهی جامعه مدنی از طریق ایجاد تشکلهای بزرگ صنفی و مدنی بسیار اهمیت دارد و شاید بتوان گفت که یکی از نقاط ضعف جنبش های اعتراضی پیشین عدم سازماندهی و همبستگی فراگیر بوده است، اما در شرایط کنونی می بایست مجددا از لایه های پایینی و زیرین تر آغاز کرد، از نهادهای خیریه ای، جمع کوچک کتابخوانی، از تشکیل گروه های همیاری در محلات برای کمک به مستمندان و سالمندان، تا گروه های کوچک آموزشی برای جبران عقب افتادگی های آموزشی در اثر تعطیلی مدارس، با این شعار محوری که «در ایران نباید کسی تنها و گرسنه بماند»
https://t.me/politicalphilosphy/721

۱۴۰۵ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

دیالکتیک ایران امروز: وضعیت انقلابی و میل به تغییرات بنیادی، در عین حال خسته از انقلاب و بی ثباتی

در یک نگاه کلی، از منظر یک ناظر بیرونی، جامعه ایران ممکن است جامعه‌ای سرشار از تناقض به نظر آید. این تناقض را حتی در میان ایرانیان مقیم خارج نیز می‌توان مشاهده کرد. بخشی از ایرانیان، با امید به رهایی از سلطه جمهوری اسلامی، از مداخله یا فشار خارجی از جمله آمریکا و اسرائیل حمایت می‌کردند؛ بخشی دیگر، در جریان تنش‌ها و جنگ‌ها، علیرغم نارضایتی‌های جدی، در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفتند؛ و بخشی نیز با انگیزه‌های ایدئولوژیک یا ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی از تقابل‌های نظامی حمایت کردند. در این میان، مانند همیشه، بخش گسترده‌ای از جامعه نیز صرفاً نظاره‌گر تحولات باقی ماند.

اما اگر از منظری کلی تر به جامعه ایران بنگریم و این نگاه را در بستر تاریخی آن قرار دهیم، می‌توان گفت که بخش بزرگی از جامعه دست‌کم از سال ۱۳۸۸ به بعد در وضعیت اعتراضی و جنبشی مداوم قرار داشته است. برخی تحلیلگران این وضعیت را «وضعیت انقلابی» توصیف می‌کنند، زیرا بخش مهمی از جامعه در سال‌های طولانی احساس کرده است که نظم موجود قادر به پاسخگویی به مطالبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن نیست.

در عین حال، نشانه‌های گسترده‌ای وجود دارد که بخش بزرگی از جامعه از فضای ایدئولوژیک، بسیج دایمی و منطق انقلابی خسته شده و بیش از هر چیز به دنبال ثبات، امنیت و رفاه در زندگی روزمره است.

در نگاه نخست، این دو گزاره متناقض به نظر می‌رسند: چگونه ممکن است جامعه‌ای هم از «انقلاب» خسته باشد و هم در وضعیتی قرار گیرد که برخی آن را «وضعیت انقلابی» می‌نامند؟

پاسخ، به نظر من، در تمایز میان «انقلاب به مثابه وضعیت» و «تغییر به مثابه مطالبه» نهفته است. آنچه بخش‌هایی از جامعه از آن خسته شده‌اند، لزوماً خودِ خواست تغییر نیست؛ بلکه تداوم یک وضعیت استثنایی، قطبی‌سازی دایمی، اولویت یافتن امر ایدئولوژیک بر زندگی روزمره، و تعلیق مداوم زیست عادی است. در مقابل، مطالبه تغییر همچنان پابرجاست، زیرا بخش مهمی از جامعه احساس می‌کند نظم موجود پاسخگوی نیازهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن نیست.

به بیان دیگر، جامعه ممکن است همزمان دو خواسته داشته باشد: تغییر و ثبات. نه بازتولید وضع موجود را بپذیرد و نه از هزینه‌های یک انقلاب کلاسیک استقبال کند. این همان دیالکتیک اصلی ایران امروز است.

اگر این تحلیل را بپذیریم، پرسش اصلی دیگر این نیست که جامعه میان «انقلاب» و «عدم انقلاب» کدام را انتخاب خواهد کرد. پرسش مهم‌تر این است که آیا نیروهای سیاسی و اجتماعیِ خواهان تغییر، با آگاهی از این واقعیت که هسته سخت قدرت و ساختارهای اصلی حاکمیت در برابر تغییرات بنیادین مقاومت جدی دارند، خواهند توانست شکلی از تحول را صورت‌بندی کنند که هم پاسخگوی مطالبات تغییر باشد و هم نیاز جامعه به ثبات و زندگی عادی را تامین کند؟

پاسخ به این پرسش در درجه نخست منوط به آن است که در دام دو منطق ظاهراً متضاد گرفتار نشویم: منطقی که هر مطالبه تغییر را تهدیدی علیه ثبات تلقی می‌کند، و منطقی که هرگونه ثبات را معادل تثبیت وضع موجود می‌داند. در حالی که واقعیت اجتماعی ایران احتمالاً در میانه این دو قطب قرار دارد.

به این معنا، جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری خواهان «تغییر بدون فروپاشی» و «تحول بدون آشوب» به نظر می‌رسد. این خواسته نه محافظه‌کارانه است و نه انقلابی به معنای کلاسیک آن؛ بلکه تلاشی است برای عبور از دوگانه‌ای که دهه‌ها بر فضای سیاسی کشور سایه انداخته است.

شاید مهم‌ترین ویژگی لحظه تاریخی کنونی این باشد که مسئله اصلی دیگر صرفاً تولید شور انقلابی نیست، بلکه تولید افق سیاسی است. جامعه‌ای که از یک سو ناراضی است و از سوی دیگر از بی‌ثباتی هراس دارد، بیش از هر چیز به چشم‌اندازی نیاز دارد که بتواند میان ضرورت تغییر و ضرورت ثبات آشتی برقرار کند.

از این منظر، مسئله ایران امروز نه انتخاب میان انقلاب و ضدانقلاب، بلکه یافتن راهی برای گذار از این دوگانه تاریخی است؛ گذاری که بتواند هم خواست تغییر را نمایندگی کند و هم امکان بازگشت جامعه به زندگی عادی و قابل پیش‌بینی را فراهم آورد. این گذار، به باور من، در شکل ایده‌آل خود می‌تواند از مسیر تحول مسالمت‌آمیز، متکی بر جنبش‌های اجتماعی و مدنی سازمان‌یافته عبور کند؛ جنبش‌هایی که سال‌هاست بسیاری از فعالان مدنی و سیاسی، به ویژه در داخل کشور، بر آن تاکید داشته‌اند.
https://t.me/politicalphilosphy/720

۱۴۰۵ خرداد ۱۱, دوشنبه

از فقر تا تحقیر: چرا مسئله فقط اقتصاد نیست؟


امروزه شاخص‌های اقتصادی در بسیاری از تحلیل‌های مربوط به ایرانِ پس از جنگ چهل‌روزه و پیامدهای آن، از جمله محاصره دریایی و بسته شدن گلوگاه‌های ورود و خروج کالا به بنادر کشور، نقشی محوری پیدا کرده‌اند. از تورم لجام‌گسیخته، سقوط ارزش پول ملی و کاهش شدید قدرت خرید گرفته تا گسترش فقر و سونامی بیکاری. بی‌تردید این مسائل بسیار مهم‌اند، اما گاهی به نظر می‌رسد که در میان انبوه آمارها و تحلیل‌های اقتصادی، پرسشی عمیق‌تر نادیده گرفته می‌شود:

آیا در ایران امروز مسئله فقط فقر است، یا چیزی فراتر از آن در حال رخ دادن می باشد؟

به نظر من آنچه بخش بزرگی از جامعه امروز تجربه می‌کند، تنها دشواری‌های عظیم اقتصادی و معیشتی نیست، بلکه نوعی فرسایش تدریجی کرامت انسانی است؛ احساسی که فرد را ممکن است به این نتیجه برساند که دیگر نه بر زندگی خود کنترل و عاملیت دارد و نه حتی افق روشنی برای آینده پیش روی خود می‌بیند.

اگرچه گرد و غبار و دود ناشی از جنگ فرو نشسته است، اما چشم‌انداز آینده همچنان مه‌آلود، مبهم و برای بسیاری حتی تیره و تاریک به نظر می‌رسد. بسیاری از ایرانیان پس از کشتارهای گسترده، جنگ، و وعده‌های برآورده‌نشده‌ای که بارها شنیده‌اند، احساس می‌کنند به بازیچه رقابت قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی و منافع آنها تبدیل شده‌اند. این احساس، می تواند از یک سو بازتاب نوعی تحقیر شدگی و از سوی دیگر بیانگر آسیب دیدن عزت و کرامت انسانی ما ایرانیان نیز باشد.

باید توجه داشت که فقر پدیده‌ای اقتصادی است، اما تحقیر پدیده‌ای وجودی و سیاسی است، پدیده ای که در رابطه با کشورمان، باید بیش از هر چیز به آن پرداخته شود. زیرا انسان‌ها فقط برای نان مبارزه نمی‌کنند. آنها برای احترام، منزلت و به رسمیت شناخته شدن نیز مبارزه می‌کنند. به همین دلیل است که در طول تاریخ، بسیاری از اعتراضات و جنبش‌های اجتماعی صرفاً واکنشی به فقر نبوده‌اند، بلکه واکنشی به احساس تحقیر و نادیده گرفته شدن بوده‌اند؛ و به همین خاطر نیز بسیاری از جنبش‌های اجتماعی و سیاسی با واژه‌هایی چون عزت، کرامت، احترام، حیثیت و شرافت تعریف می‌شوند، نه صرفاً با واژه‌هایی چون درآمد و رفاه.

به باور من، جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز تا حد زیادی از همین جنس بود. آنچه به آن نیرو و گستردگی بخشید، صرفاً مطالبات اقتصادی نبود، بلکه واکنشی عمیق به احساس تحقیر، نادیده گرفته شدن و نقض کرامت انسانی، به ویژه کرامت و عزت زنان و دختران کشورمان بود.

در فلسفه سیاسی کلاسیک معمولاً این پرسش مطرح می‌شد که «چه کسی حکومت می‌کند؟» اما در فلسفه سیاسی معاصر پرسش مهم دیگری نیز مطرح شده است: «انسان‌ها در یک جامعه تا چه اندازه احساس می‌کنند که دیده می‌شوند، شنیده می‌شوند و مورد احترام قرار می‌گیرند؟»

این پرسش می تواند به فهم بسیاری از بحران‌های امروز (بهتر از پرسش‌های صرفاً اقتصادی) کمک کند. زیرا انسان فقط نان نمی‌خواهد. او نیاز دارد احساس کند که زندگی‌اش معنا دارد، صدایش اهمیت دارد و کرامتش به رسمیت شناخته می‌شود.

از این منظر می توان گفت بسیاری از بحران‌های سیاسی در عمیق‌ترین لایه خود، نه بحران قدرت و نه صرفاً بحران اقتصاد، بلکه بحران کرامت هستند.و از همین منظر می توان استدلال کرد که آنچه به جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیرویی چنین گسترده بخشید، پیش از هر چیز بحران کرامت و تحقیر زنان و دختران ایرانی بود.

در شرایط امروز ایران نیز آنچه زمینه‌ساز شکل‌گیری جنبش‌های اجتماعی و سیاسی آینده است، نه صرفاً فقر و دشواری‌های معیشتی، بلکه احساس فراگیر آسیب‌دیدگی کرامت و عزت انسانی است؛ احساسی که اگر تبدیل به آگاهی و اعتماد به نفس و خودباوری شود، می‌تواند بار دیگر به نیرویی قدرتمند برای مطالبه تغییرات اجتماعی و سیاسی تبدیل شود.
https://t.me/politicalphilosphy/719