امروزه شاخصهای اقتصادی در بسیاری از تحلیلهای مربوط به ایرانِ پس از جنگ چهلروزه و پیامدهای آن، از جمله محاصره دریایی و بسته شدن گلوگاههای ورود و خروج کالا به بنادر کشور، نقشی محوری پیدا کردهاند. از تورم لجامگسیخته، سقوط ارزش پول ملی و کاهش شدید قدرت خرید گرفته تا گسترش فقر و سونامی بیکاری. بیتردید این مسائل بسیار مهماند، اما گاهی به نظر میرسد که در میان انبوه آمارها و تحلیلهای اقتصادی، پرسشی عمیقتر نادیده گرفته میشود:
آیا در ایران امروز مسئله فقط فقر است، یا چیزی فراتر از آن در حال رخ دادن می باشد؟
به نظر من آنچه بخش بزرگی از جامعه امروز تجربه میکند، تنها دشواریهای عظیم اقتصادی و معیشتی نیست، بلکه نوعی فرسایش تدریجی کرامت انسانی است؛ احساسی که فرد را ممکن است به این نتیجه برساند که دیگر نه بر زندگی خود کنترل و عاملیت دارد و نه حتی افق روشنی برای آینده پیش روی خود میبیند.
اگرچه گرد و غبار و دود ناشی از جنگ فرو نشسته است، اما چشمانداز آینده همچنان مهآلود، مبهم و برای بسیاری حتی تیره و تاریک به نظر میرسد. بسیاری از ایرانیان پس از کشتارهای گسترده، جنگ، و وعدههای برآوردهنشدهای که بارها شنیدهاند، احساس میکنند به بازیچه رقابت قدرتهای منطقهای و جهانی و منافع آنها تبدیل شدهاند. این احساس، می تواند از یک سو بازتاب نوعی تحقیر شدگی و از سوی دیگر بیانگر آسیب دیدن عزت و کرامت انسانی ما ایرانیان نیز باشد.
باید توجه داشت که فقر پدیدهای اقتصادی است، اما تحقیر پدیدهای وجودی و سیاسی است، پدیده ای که در رابطه با کشورمان، باید بیش از هر چیز به آن پرداخته شود. زیرا انسانها فقط برای نان مبارزه نمیکنند. آنها برای احترام، منزلت و به رسمیت شناخته شدن نیز مبارزه میکنند. به همین دلیل است که در طول تاریخ، بسیاری از اعتراضات و جنبشهای اجتماعی صرفاً واکنشی به فقر نبودهاند، بلکه واکنشی به احساس تحقیر و نادیده گرفته شدن بودهاند؛ و به همین خاطر نیز بسیاری از جنبشهای اجتماعی و سیاسی با واژههایی چون عزت، کرامت، احترام، حیثیت و شرافت تعریف میشوند، نه صرفاً با واژههایی چون درآمد و رفاه.
به باور من، جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز تا حد زیادی از همین جنس بود. آنچه به آن نیرو و گستردگی بخشید، صرفاً مطالبات اقتصادی نبود، بلکه واکنشی عمیق به احساس تحقیر، نادیده گرفته شدن و نقض کرامت انسانی، به ویژه کرامت و عزت زنان و دختران کشورمان بود.
در فلسفه سیاسی کلاسیک معمولاً این پرسش مطرح میشد که «چه کسی حکومت میکند؟» اما در فلسفه سیاسی معاصر پرسش مهم دیگری نیز مطرح شده است: «انسانها در یک جامعه تا چه اندازه احساس میکنند که دیده میشوند، شنیده میشوند و مورد احترام قرار میگیرند؟»
این پرسش می تواند به فهم بسیاری از بحرانهای امروز (بهتر از پرسشهای صرفاً اقتصادی) کمک کند. زیرا انسان فقط نان نمیخواهد. او نیاز دارد احساس کند که زندگیاش معنا دارد، صدایش اهمیت دارد و کرامتش به رسمیت شناخته میشود.
از این منظر می توان گفت بسیاری از بحرانهای سیاسی در عمیقترین لایه خود، نه بحران قدرت و نه صرفاً بحران اقتصاد، بلکه بحران کرامت هستند.و از همین منظر می توان استدلال کرد که آنچه به جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیرویی چنین گسترده بخشید، پیش از هر چیز بحران کرامت و تحقیر زنان و دختران ایرانی بود.
در شرایط امروز ایران نیز آنچه زمینهساز شکلگیری جنبشهای اجتماعی و سیاسی آینده است، نه صرفاً فقر و دشواریهای معیشتی، بلکه احساس فراگیر آسیبدیدگی کرامت و عزت انسانی است؛ احساسی که اگر تبدیل به آگاهی و اعتماد به نفس و خودباوری شود، میتواند بار دیگر به نیرویی قدرتمند برای مطالبه تغییرات اجتماعی و سیاسی تبدیل شود.
https://t.me/politicalphilosphy/719
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر