۱۴۰۴ دی ۱۰, چهارشنبه
خیابان پیش از موعد: چرا اعتراضات در ایران به مرحله نهایی نمیرسند؟
۱۴۰۴ دی ۹, سهشنبه
تأملی بر اعتراضات اخیر و درسهای جنبش «زن، زندگی، آزادی»
۱۴۰۴ دی ۸, دوشنبه
از رهبری سیاسی تا نمادهای اجتماعی: دگرگونی منطق کنش سیاسی در جامعه ایران
مراسم هفتم زنده یاد خسرو علیکردی و حضور نسبتا گسترده فعالین مدنی و حقوق بشری در این مراسم، و به دنبال آن مورد حمله قرار گرفتن خانم نرگس محمدی؛ و همچنین مستند خانم ترانه علیدوستی و سپس بازتابهای بسیار گسترده این دو واقعه در فضای مجازی، دو زلزله پی در پی در جامعه سیاسی ایران بودند که تاکنون مشابه آن را در فضای سیاسی-اجتماعی مخالفین جمهوری اسلامی نداشته ایم.
این دو زلزله سیاسی-اجتماعی اما دو اثر و نشانه بسیار قابل تامل و توجه داشتند. از یک سو نشان دادند که پایه های حاکمیت جمهوری اسلامی تا چه اندازه لرزان هستند، به طوری که شخصیت های فرهنگی نیز به آسانی می توانند سیاست های حاکم را آشکارا به چالش بکشند؛ از سوی دیگر، این دو زلزله سیاسی تقابل و حتی رقابت بین دو پدیده بسیار مهم را، در جوامعی که در آنها زمینه های تغییر به نحوی موثر و جدی فراهم هستند، به رخ کشیدند. یک پدیده نخبگان اجتماعی، فرهنگی، علمی و ورزشی که در بخش هایی از جامعه به عنوان نماد اجتماعی مردم با آنها هم ذات پنداری می کنند و شناخته شده هستند؛ و پدیده دیگر، رهبری و یا رهبران سیاسی می باشند.
در نظریه های شناخته شده در حوزه جامعه مدنی (از جمله نظریات هابرماس) هرچه جامعه متکثرتر، شبکه ای تر و مبتنی بر کنش های داوطلبانه تر شود و بر این مبنا نهادهای مدنی شکل گرفته باشند، نیاز جامعه به وجود رهبری واحد کمتر می شود. در چنین پیش زمینه ایست که نیاز و وابستگی جوامع مدرن و مدنی، به نمادهای اجتماعی در حوزه های مختلف افزایش می یابد. قدرت حاصل از توجه بخش هایی از جامعه به نمادهای اجتماعی نیز، به واسطه حضور نمادهای مختلف در زمینه های گوناگون، توزیع و پخش می گردد. گویی که جامعه با وجود سازمان یافتگی از طریق شبکه ها و نهادهای مدنی، بدون رهبری واحد می تواند به حیات خود ادامه دهد.
به باور نگارنده جامعه ایران نیز در حال گذار از جامعه رهبرمحور به جامعه نمادمحور است. این گذار از یک سو به دلیل تجارب شکسته خورده باور به رهبری فردی و کاریزما و بنابراین بی اعتمادی و حتی ترس از ظهور چنین رهبرانی است و از سوی دیگر به علت ورود نسلهای جدید ایران به دنیای سیاست و جامعه است که برای آنها گفتمان و معناهای عمیق سیاسی-اجتماعی و نه صرفا شعارهای احساسی و همچنین هویت های فردی و گروهی بسیار مهم شده است.
برای این نسل آنچه که اهمیت دارد همذات پنداری، الهام گرفتن از نمادها، جستجوی معنا بر اساس خاطرات مشترک با نمادهای خود، بدون فرمانبری از آنها است. این نسل نمادها را تجسم رنج و تجربه و خواست مشترک خود می داند. نمادهایی که نه در راس هرم شبکه های اجتماعی بلکه در لایه های درونی این شبکه ها معنا می یابند و معنا می دهند.
از این نظر می توان گفت که حملاتی که در هفته های اخیر به برخی نمادهای اجتماعی به شدت اوج گرفت، در حقیقت ناشی از آشکار شدن نقش بسیار مهم و به نظر من تعیین کننده نمادهای اجتماعی در به عقب راندن حاکمیت جمهوری اسلامی و گذار مسالمت آمیز از آن است. آشکار شدنی که موجبات نگرانی طرفداران یک رهبری واحد برای ایجاد انقلاب و سرنگونی نظام را فراهم آورد.
از سوی دیگر آشکار شدن تضاد و تقابل در رابطه با نقش نمادهای اجتماعی و رهبران سیاسی بیانگر این واقعیت است که جامعه مدنی ایران علیرغم حاکمیت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، در حال گذار به یک جامعه نسبتا مدرن مدنی است که در آن شبکه های اجتماعی و نمادها، بهتر می توانند عمل کنند و اعتماد جلب نمایند. واقعیتی که متاسفانه هنوز توسط برخی جریانات سیاسی فرد و رهبرمحور درک نشده است.
اما آیا تاکید بر نقش نمادهای اجتماعی در شرایط امروز ایران به این معناست که جامعه ایران برای عبور از حاکمیت جمهوری اسلامی و برقراری ساختارها و بافتارهای جدید اجتماعی-سیاسی نیازمند به رهبری سیاسی نیست. قطعا چنین نیست، نمادهای اجتماعی نه ادعای رهبری سیاسی دارند و نه از تجربه ایفای چنین نقشی برخوردارند. اما به اعتبار موقعیت خود می توانند مشروعیت اخلاقی را یا به رهبران سیاسی بدهند و یا حتی از آنها پس بگیرند.
اما توانایی نمادهای اجتماعی در رابطه با دادن و یا گرفتن مشروعیت اخلاقی و اعتماد اجتماعی از رهبران سیاسی نباید موجب ترس و نگرانی رهبران شود. بلکه برعکس این توانایی فرصتی بسیار بی همتا است تا رهبران سیاسی از طریق این نمادهای اجتماعی که نقش لایه های میانی را بین مردم و رهبران سیاسی بازی می کنند، با مردم رابطه برقرار نمایند. زیرا مردم در شرایط امروز دیگر مانند سالهای انقلاب ۱۳۵۷ نیستند تا به آسانی و بلاواسطه به یک رهبر واحد وصل شوند. حتی در انقلاب ۵۷ هم خمینی توانست از طریق شبکه گسترده روحانیت در میان مردم جا باز کند و اعتماد آنها را جلب نماید.
این واقعیت را باید پذیرفت که جامعه ایران دیگر در سالهای ۵۷ نیست و دیگر نمی خواهد تجارب اتکا به یک رهبری واحد را تکرار کند. اعتماد برای جامعه ایران دیگر نمی تواند بر اساس اعتقادات مذهبی و یا سابقه خانوادگی و نقشی که گذشتگان در توسعه و آبادانی داشته اند، ایجاد شود. اعتمادها حتی ممکن است برای بخش های مختلف جامعه با مکانیزمها و پیش زمینه های متفاوت شکل گیرد. حتی این اعتماد نیز یک امر ثابت و همواره پایدار نیست و مرتب باید بازتولید شود. همانطور که یک نماد اجتماعی ممکن است در یک دوره مورد اعتماد قرار گیرد اما با گذشت نسل و یا اشتباهات خود آن را از دست بدهد.
این واقعیت را نیز باید پذیرفت که نسل جدید ایران دیگر به پدر سیاسی باور ندارد، بیشتر به تجربه شخصی و صداقت های فردی که مبنای همذات پنداری است معتقد است. حتی مرکز گریزی در شرایط امروز ایران به این علت است که رهبران سیاسی همواره از مرکز برخاسته اند و معناها و گفتمانهای محلی را از بین برده اند و یا به حاشیه رانده اند. گرایش به شبکه های اجتماعی خودمدار و خودمحور هم به این علت است که به تجربه دیده اند که رهبری واحد، استقلال تصمیم گیری و اداره امور ساده زندگی را از آنها گرفته است.
در یک کلام می توانم بگویم که نمادهای اجتماعی و رهبران سیاسی نه تنها رقیب هم نیستند بلکه مکمل هم هستند، به شرطی که هر یک نقش و جایگاه خود را به خوبی درک کنند و نخواهد دیگری را حذف نمایند. به سخن دیگر، نه یک نماد اجتماعی می تواند جای سیاست را بگیرد و نه رهبران سیاسی باید تلاش کند که بر جای نمادهای اجتماعی بنشینند. آینده ایران نه در گرُوِ بازگشت کامل به رهبری سیاسی واحد است و نه صرفا در گرُوِ اتکا بر نمادهای اجتماعی. آینده ایران در گرُوِ یافتن ترکیب و شکل جدیدی از همکاری بین نمادهای اجتماعی و رهبران سیاسی، بدون حذف یکدیگر و تمرکز قدرت در دست یک نفر است.
https://t.me/politicalphilosphy/347
۱۴۰۴ دی ۷, یکشنبه
سیاست بقا در ایران: جامعه جلوتر، اپوزیسیون سنتی عقبتر
۱۴۰۴ دی ۵, جمعه
جنگ وجودی یا جنگ بقا؟ بازخوانی منطق تقابل جمهوری اسلامی با اسرائیل
۱۴۰۴ دی ۴, پنجشنبه
جامعه مدنی، اپوزیسیون سیاسی و مسئله تجهیز اراده عمومی در ایران امروز
۱۴۰۴ آذر ۳۰, یکشنبه
دموکراسی بدون قدرت: دفاع از دموکراسی در میان اپوزیسیون
۱۴۰۴ آذر ۲۹, شنبه
بحران دموکراسیخواهی و صعود پوپولیسم در اپوزیسیون ایرانی
۱۴۰۴ آذر ۲۷, پنجشنبه
ایران آینده: دو رویا، اما یک بستر مشترک
۱۴۰۴ آذر ۲۵, سهشنبه
از سرکوب تا قطبیسازی: خیابان چگونه می تواند بیاثر شود؟
در دهه های اخیر از حاکمیت جمهوری اسلامی، به ویژه از زمانی که جامعه ایران به تدریج از جنگ هشت ساله ایران و عراق فاصله گرفت و مجددا خود را بازیافت، اعتراضات و تجمعات خیابانی یکی از مهمترین ابزارهای به گفته واسلاو هاول «قدرت بی قدرتان» برای ابراز وجود، اعتراض و طرح خواسته های فرهنگی، صنفی و سیاسی بوده است. در این دوران خیابان در نبود نهادهای سیاسی و مدنی مستقل و روزنامه ها و نشریات آزاد، عملا تبدیل به صحنه اعتراض و عرصه ای برای تجمع و طرح مطالبات می شود و حکم یک مجمع عمومی معترضین را پیدا می کند.
جمهوری اسلامی نیز تا کنون تلاش کرده است اعتراضات به ویژه سیاسی را شدیدا سرکوب و خاموش کند و با تحت تعقیب قرار دادن و دستگیری رهبران میدانی و فعالین مدنی و سیاسی، هرگونه سازماندهی پیشا اعتراضات را در نطفه خفه کند.
اکنون اما به نظر می رسد که دستگاههای امنیتی و اتاق های فکر جمهوری اسلامی به دلیل هزینه های سنگینی که برای سرکوب جنبش زن زندگی آزادی بر جمهوری اسلامی تحمیل شد در حال تجدید نظر و حتی تجربه های جدیدی در روش برخورد با اعتراضات خیابانی هستند.
این تجربه جدید را می توان در مراسم هفتم زنده یاد خسرو علیکردی دید، که حکومت با برنامه ای از قبل پیش بینی شده و با علم به گرایشات سیاسی متفاوت در میان مردم و بعضا احساسات تندی که در این رابطه وجود دارد، محل مراسم را تبدیل به صحنه ای از اختلافات گروهی کند و امنیت و آرامش شرکت کنندگان را اینبار نه از طریق سرکوب بلکه با ایجاد تفرقه و راه انداختن دعواهای حیدری-نعمتی بر هم بزند.
در واقع شاید بتوان گفت که رژیم به موازات پوست اندازی در برخی زمینه های دیگر در شیوههای کنترل خیابان نیز در حال پوست اندازی است. این پوست اندازی را می توان «گذار از سرکوبِ صرف به مدیریت، قطبیسازی و بیاثر کردن اعتراضات از طریق نفوذ دادن عوامل خود در میان مردم» نامید که البته فقط مختص ایران نیست و در کشورهای مختلف نیز تجربه شده و می شود.
هدف حکومت های اقتدارگرا، به ویژه زمانی که دیگر مشروعیت و مقبولیتی در میان عامه مردم ندارند و هزینه های بسیار سنگین سرکوب مستقیم و آشکار را، به ویژه در شرایط امروز جهان که روابط اقتصادی و بازرگانی در هم تنیده اند و نظارت های جهانی وجود دارد، باید متحمل شوند؛ تبدیل اعتراضات به صحنه ای از نزاع های گروهی و به دنبال آن ایجاد دوقطبی، تردید و بی اعتمادی در میان شرکت کنندگان است.
این راهبرد جدید در کنترل و مدیریت اعتراضات خیابانی، به ویژه در رابطه با تجمعات غیر صنفی (برای مثال کارگران و بازنشستگان) می تواند برای تداوم جنبش ها و مبارزات مدنی مسالمت آمیز و گذار آرام و کم هزینه از جمهوری اسلامی، موثر و حتی خطرناک باشد.
خطرناک از این جهت که معمولا در تظاهرات و اعتراضات خیابانی سیاسی و فرهنگی طبقه متوسط نیز شرکت می کند. طبقه متوسط اما هنوز به نقطه ای نرسیده است که چیزی برای از دست دادن نداشته باشد و بنابراین ترجیح می دهد که حضورش در عرصه خیابان پرهزینه نباشد و منجر به بی ثباتی کامل و عدم امنیت و آینده ای نامعلوم نشود.
از این نظر اگر راهبرد جدید حکومت در مدیریت خیابان موفق شود، آنگاه خیابان در نزد طبقه متوسط اعتبار خود را از دست می دهد. تاکید بر نقش طبقه متوسط از این نظر است که حکومتها معمولا نه با شورش فرودستان، بلکه با قطع پیوند طبقه متوسط با نظم موجود و آمادگی حضور آن در عرصه اعتراضات خیابانی شکست می خورند.
بسیار واضح است که در شرایط امروز ایران روایت اخلاقی و گفتمان جمهوری اسلامی به طور کامل شکست خورده است. این شکست اما زمانی می تواند فرصتی برای پیروزی مردم فراهم آورد که یک روایت اخلاقی بدیل وجود داشته باشد.
تهدید اصلی اما در چنین شرایطی این است که با تشدید نزاع های خیابانی در میان سلایق مختلف سیاسی و سرکوب و منکوب کردن یکدیگر، چه با خشونت کلامی و چه با خشونت فیزیکی (مانند سنگ پرانی به سوی خانم نرگس محمدی)، ارزشهای اخلاقی که مبنای یک روایت اخلاقی بدیل روایت جمهوری اسلامی است، به شدت ضربه می خورد و به محاق می رود. و اینجاست که حتی ممکن است حکومت خود را در برابر شر نزاع و جنگ های خیابانی، کم شرتر جلوه دهد.
به باور نگارنده در شرایط امروز ایران یک چارچوب اخلاقی بر مبنای ارزشهای انسانی و اندیشه لیبرال-دموکراسی بسیار مهمتر از یک رهبر کاریزما و یا منحصر به فرد است و هر جریان سیاسی که به این واقعیت توجه نداشته باشد، خطای استراتژیک و غیر قابل جبران خواهد کرد، همانگونه که رهبری سازمان مجاهدین خلق در گذشته دچار چنین خطای استراتژیکی شد که همچنان در حال بازپرداخت هزینه خطای استراتژیک خود است.
https://t.me/politicalphilosphy/316
۱۴۰۴ آذر ۲۴, دوشنبه
بدیل لیبرال-دموکرات میان دو راست افراطی: دربارهی یک الگوی تکرارشوندهی تاریخی
۱۴۰۴ آذر ۲۲, شنبه
«اینهمانی» در منطق بقا و پروپاگاندای جمهوری اسلامی و اپوزیسیون انحصار طلب
آنطور که برخی ویدیوهای منتشر شده از مراسم هفتم خسرو علیکردی نشان می دهند،عده ای تلاش داشته اند با شعار «مرگ بر سه فاسد….» مانع از صحبت های خانم نرگس محمدی شوند. اما خانم محمدی بسیار آگاهانه و به موقع نام زنده یاد محمدرضا رهنورد را فریاد می زند و از او تجلیل می کند.
ظاهرا رژیم سعی می کند فضای آلوده و حیدری -نعمتی که در خارج کشور توسط راست افراطی با هدف حذف و منکوب دیگران و یا توسط عوامل رژیم برای تفرقه افکنی ایجاد شده است، به داخل کشور نیز بکشاند و اختلافات و تفرقه را عامدانه دامن بزند. این اقدام که توسط عده ای محدود از حاضرین در این مراسم انجام شد بسیار مشکوک و احتمالا از قبل برنامه ریزی شده بود و باید بسیار مراقب بود.
اما آقای رضا پهلوی بجای محکوم کردن این حرکت تفرقه افکنانه و نسبت دادن آن به عوامل رژیم از شعارهای داده شده به نفع خود استقبال نیز کرده است. در حالیکه بسیار آشکار بود که این شعارها و حتی پرتاب سنگ به سوی خانم محمدی از قبل برنامه ریزی شده بود و رژیم عده ای لباس شخصی را به میان جمعیت فرستاده بود. و جالب این است که فقط فعالین مدنی و حقوق بشری دستگیر شدند و افرادی که شعارهای به نفع سلطنت و رضا پهلوی می دادند مصون ماندند.
این روش حکومت و متقابلا اپوزیسیونی که خود را تنها مخالف حاکمیت می شمارد، در تاریخ چند دهه اخیر تکرار شده است. زمانی که سازمان مجاهدین به طور کاملا انحصار طلبانه خود را تنها نیروی مقاومت در برابر جمهوری اسلامی می دانست و هر جریان سیاسی و یا فردی را که منتقد به این سازمان بود متهم به سازش با رژیم و یا عامل جمهوری اسلامی معرفی می نمود، جمهوری اسلامی به طور کاملا آگاهانه، هم برای سرکوب و حذف مخالفین خود و هم برای ایجاد تفرقه و دودستگی میان اپوزیسیون، فضای دو قطبی یا جمهوری اسلامی و یا مجاهدین را به شدت دامن می زد. مجاهدین نیز از این دو قطبی سازی همیشه استقبال می کردند و رمز بقای خود را در این همین فضا می یافتند و از این طریق در جهت استفاده از رانت های مختلف بین المللی استفاده های زیادی می بردند.
اکنون به نظر می رسد که سلطنت طلبان افراطی و حتی شخص رضا پهلوی نیز، البته به تقصیر، در همین دام گرفتار آمده اند. اگرچه جمهوری اسلامی، مجاهدین، و سلطنتطلبان از نظر گفتمانی با هم متضادند، اما در سطح روشهای پروپاگاندا شباهتهای جدی دارند: از جمله در دوگانه سازی های مطلق «یا با ما یا علیه ما»؛ و یا دشمن سازی های دائمی تحت عنوان «دشمن خارجی و نفوذی» و یا «بریده و خائن» و یا «اصلاحطلب، چپ، تجزیهطلب»؛ و یا حذف هر صدای میانه و خاکستری.
در اینجا هدف واقعی «پیروزی بر رژیم» یا «نجات ایران» نیست، بلکه بقای خود در عرصه سیاست و حفظ هسته سخت هواداران و طرفداران است. در اینجاست که یک این همانی بین منطق قدرت در بین جمهوری اسلامی و اپوزیسیون انحصار طلب بوجود می آید.
این همانی پروپاگاندا نیز در بین رژیم و اپوزیسیون انحصار طلب به خوبی دیده می شود. زمانی که یک نیروی سیاسی پایگاه بالفعل و سازماندهی شده نداشته باشد و یا مردم نسبت به آن بی اعتماد باشند، مجبور می شود که برای حضور دائمی در عرصه سیاست و بهره برداری از رانت سیاسی از پروپاگاندا استفاده کند. البته پروپاگاندایی که مشابهت های بسیاری با پروپاگاندای جمهوری اسلامی دارد. برای مثال شبکه من و تو و خبرگزاری فارس وابسته به سپاه پاسداران هر دو علیه نرگس محمدی پست های مشابهی را پخش می کنند.
شباهتهای دیگری نیز بین اپوزیسیون انحصارطلب دیده می شود، که نمونه بسیار آشکار آن شباهت های فرقه ایست؛ شباهت هایی که در «رهبر پرستی»، «بازنویسی تاریخ به نفع خود» و «نپذیرفتن شکست ها و حتی نسبت دادن این شکست ها به خیانت دیگران» به خوبی مشاهده می شود.
در مجموع می توان گفت که سلطنت طلبان افراطی در حال تجربه راه طی شده مجاهدین هستند، راهی که بارها دیده شد که این جریان همواره خود را آلت دست جمهوری اسلامی و قدرت های جهانی برای معامله با یکدیگر کرده و خود را تبدیل به مرغ عروسی و عزا کرده است.
https://t.me/politicalphilosphy/307
۱۴۰۴ آذر ۲۱, جمعه
همگرایی مطالبات بازنشستگان، کارگران و دانشجویان: نشانههای شکلگیری «مسئله ملی» و «گفتمان ملی»
۱۴۰۴ آذر ۲۰, پنجشنبه
قدرت جامعهٔ مدنی ایران در روزگار بحران
۱۴۰۴ آذر ۱۸, سهشنبه
سرمایه اجتماعی بهمثابه نیروی مقاومت
۱۴۰۴ آذر ۱۶, یکشنبه
تقدیرِ مدرنیته: وقتی اصلاح دینی نمیتواند نقش جامعه را بازی کند
۱۴۰۴ آذر ۱۴, جمعه
فردگرایی در ایران: نشانهای از بلوغ اجتماعی نه فروپاشی
در سالهای اخیر، رشد فردگرایی در ایران از جمله موضوعاتی بوده است که بسیاری آن را با نگرانی دنبال کردهاند؛ گویی جامعه در حال فاصله گرفتن از ارزشهای مشترک، روابط خانوادگی و همبستگی اجتماعی است. برای مثال میل به مهاجرت و نجات خود از وضعیتی که جامعه ایران با آن روبرو است، بی اعتمادی، کاهش همبستگی اجتماعی و بی تفاوتی نسبت به سرنوشت یکدیگر، به عنوان نشانه هایی از رشد فردگرایی دیده می شوند که روی دیگر آن گسست یا فروپاشی اجتماعی است. اما آیا این دواری نسبت به آحاد جامعه ایران و به ویژه نسل جوان درست است؟ یا اینکه واقعیت فعلی جامعه ایران بسیار پیچیدهتر از این داوری ساده می باشد؟
به باور من رشد فردیت در ایران، پیش از آنکه دلیلی بر فرسایش اجتماع باشد، نشانهٔ ورود جامعه به مرحلهای تازه از بلوغ و آگاهی فردی است؛ مرحلهای که در آن انسانها بیش از گذشته به حق انتخاب، استقلال در تصمیمگیری و تعریف شخصی از زندگی اهمیت میدهند و در حقیقت تبدیل به یک شهروند واقعی شده اند. این تغییر، اگر در بستر مناسب اجتماعی و حقوقی فهم و مدیریت شود، نه تنها تهدید نیست، بلکه یک فرصت است و میتواند جامعه را به سمت آزادی، خلاقیت و مسئولیتپذیری بیشتر به پیش ببرد.
فردگراییِ امروزِ ایران، برخلاف تصویری که گاه از آن ترسیم میشود، نوعی خودمحوری و گمکردن جمع نیست؛ تلاشی برای بازیابی «فرد» در جامعهای است که در حال گذار تاریخی از سنت به مدرنیته می باشد. از همینرو، شاید زمان آن فرا رسیده باشد که به جای محکومکردن فردگرایی، آن را بهمثابه فرصتی برای نوسازی فرهنگی و اجتماعی درک کنیم.
البته که فردگرایی در ایران را باید در ظرف شرایط تاریخی، فرهنگی و سیاسی جامعه ایران دید و آن را مشابه فردگرایی در جوامع غربی ندانست. فردگرایی در جوامع غربی، در بستری چند صد ساله از یک رنسانس عمیق فکری-فلسفی معنا می یابد و فرد خود را در یک ساختار نسبتا کارآمد و قابل اعتماد که فردیت او را به رسمیت می شناسد تعریف می کند.
در جوامعی استبدادی مانند ایران، که استبداد و فرهنگ و مناسبات سنتی قدمت طولانی دارند، خودآگاهی فرد به منافع فردی خود و تولد فردگرایی به طور طبیعی در ضدیت با ساختارهای فرهنگی و سیاسی قرار می گیرد. به عبارت دیگر فردگرایی در ایران ضد ساختار می شود و در شکل بی اعتمادی به نظم عمومی بروز می کند. بُروزهایی که ممکن است برخی آن را تمرد، واگرایی و علائمی از فروپاشی اجتماعی تفسیر کنند.
به این علت که زمینه ها، علت ها و بُروزهای بیرونی فردگرایی در ایران امروز متفاوت با نمونه های غربی آن است و در ظاهر در اشکال بی اعتمادی، نبودن همبستگی و نافرمانی نمود پیدا می کند، ساختارهای رسمی و سنتی حاکم و حتی بخش هایی از مخالفین سیاسی جمهوری اسلامی نسبت به آن ابراز نگرانی می کنند و یا حداقل اینکه آن را منفی ارزیابی می نمایند و به جای فرصت، رشد فردگرایی را یک تهدید می بینند. به ویژه از سوی جریانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی که به دنبال یکدست کردن جامعه ایران حول رهبری یک فرد تلاش می کنند.
اما واقعیت این است که رشد فردگرایی در ایران پدیده ای کاملا جدید و مربوط به شرایط امروز نیست. ریشه های اولیه پدیده فردگرایی را حتی می توان در دورانهای پیش از انقلاب مشروطه و آشنایی ایرانیان با غرب و مدرنیته جستجو کرد. از زمانی که سیاحتگران و برخی از تحصیل کردگان با دانش و فرهنگ غربی آشنا شدند و در آثار خود از حقوق طبیعی و استقلال رای انسان و یا برابری حقوقی نوشتند. انقلاب مشروطه نخستین تلاش جامعهٔ ایران برای تعریف حقوق فردی در مقابل قدرت سیاسی و سنتهای جمعی بود، دورانی که باورهای جدیدی مانند حق رای، مالکیت خصوصی و آزادی بیان در حال شکوفایی بودند.
در دوران پهلوی اول و دوم نیز، پدیده فردگرایی، با مهاجرت از روستا به شهر، رشد شهرنشینی، نظام آموزشی مدرن و شکل گیری هویت های جدید شغلی و استقلال از خانواده و مشاغل سنتی که از پدر به پسر به ارث می رسیدند، به رشد خود ادامه داد و حتی در این دوران فردگرایی مثبت ارزیابی می شد و به عنوان نشانه ای از توسعه معرفی می گردید.
شوربختانه اما با رشد گرایشات ایدئولوژیک و انقلابی چه از نوع چپ مارکسیستی و چه در شکل چپ مذهبی از دهه ۱۳۴۰ به بعد و همچنین در اثر تلاش دستگاه سیاسی حاکم بر کشور در القای یک تاریخ یک جانبه از ایران در شکل باستان گرایی افراطی و سپس با تک حزبی اعلام کردن نظام سیاسی پادشاهی پهلوی، فرایند رشد فردگرایی در ایران دچار وقفه شد و جامعه با گفتمانهای ایدئولوژیک ضد مدرنیته، ضد غربی و «برگشت به خود» (که دربار نیز آن را تقویت می کرد)، البته با ترجمان های مختلف از مارکسیستی یا چپ مذهبی تا ترجمان یک هویت آریایی و باستانی مشترک، که هریک برای بخش هایی از جامعه ایران کاربرد داشت، به سوی یک واحد مصنوعی و جامعه ای یکدست در شکل خلق، یا امت و یا بر مبنای یک نژاد و زبان واحد سوق داده شد.
اما خوشبختانه، با شکست گفتمانهای جامعه محور و به یمن گسترش شبکه های اجتماعی اینترنتی، جامعه ایران از دهه ۱۳۹۰ به بعد چرخش جدیدی را بسوی فردگرایی تجربه می کند. چرخشی که خود را در سبک زندگی، نوع پوشش، تاکید بر خودبیانگری، فاصله گرفتن از خانواده و مهمتر از هر چیز در شجاعت نسل جوان در بیان و بُروز این ویژگی ها نشان می دهد. چرخشی که نه در درجه نخست یک تهدید، بلکه فرصتی تاریخی است.
در حقیقت به باور من اگر از شکاف نسلی صحبت می شود، به دلیل عدم درک درست این چرخش تاریخی به سوی فردگرایی و نفهمیدن زبان و فرهنگ نسل جوان است و اگر از بحرانهای ساختاری و فروپاشی اجتماعی صحبت می شود، در حقیقت از وجود بحران در ساختارهای سنتی و فروپاشی گفتمانهای جامعه محور پرده برمی دارد.
نمونه بسیار قابل توجه و تامل از رشد فردگرایی و به دنبال آن رشد خلاقیت های فردی، موفقیت ورزشکاران ایران به ویژه در ورزشهایی که کار جمعی در آن کمتر است و یا موفقیت دانشجویان ایرانی در میادین و مسابقات علمی و یا موفقیت هنرمندان و کارگردانان ایرانی در عرصه های بین المللی است، که متاسفانه کمتر دیده می شود.
https://t.me/politicalphilosphy/290