۱۴۰۴ دی ۱۰, چهارشنبه

خیابان پیش از موعد: چرا اعتراضات در ایران به مرحله نهایی نمی‌رسند؟



اعتراضات خیابانی روزهای اخیر که از بازار آغاز و به سرعت در سراسر کشور گسترده شدند، همانند جنبش زن زندگی آزادی، امیدهای بسیاری را برای آغاز تحولات سیاسی ساختاری در نظام سیاسی کشور و حتی انقلاب برانگیخته اند. شعارهای سیاسی ضد حکومتی، به ویژه علیه رهبری نظام،‌ که به سرعت پس از شعارهای صنفی روز اول وجه غالب شعارها را تشکیل می دادند نیز مجددا پشتوانه این نظریه مورد قبول بسیاری از تحلیلگران شدند که جامعه ایران در وضعیت انقلابی قرار دارد.

اما مطابق نظریات سیاسی و نیز تجارب جنبش های اعتراضی در دیگر کشورها که منجر به تغییرات اساسی سیاسی و یا انقلاب شده اند، اعتراضات خیابانی و حضور گسترده مردم در خیابان، نه نقطه آغاز بلکه نقطه پایان فرایند طولانی فرسایش قدرت و مبارزات سازمان یافته پیشگامان جامعه بوده است. اما بر خلاف این تجارب، ظاهرا در ایران اعتراضات خیابانی نقطه آغاز تغییر سیاسی فهم می شود، گویی خیابان همان جایی است که همه‌چیز از آن شروع می‌شود.

از این منظر، باید این پرسش را درباره جامعه اعتراضی ایران مطرح کرد که چرا اعتراضات خیابانی با وجود تکرار، در همان مرحله ابتدایی باقی می ماند؟ مرحله‌ای که در آن خیابان زود فعال می‌شود، اما پیش از آنکه به ابزار نهاییِ گذار سیاسی بدل شود، سرکوب می گردد و به تدریج رو به خاموشی می گذارد.


این در حالی است که ما تجربه ای متفاوت از جایگاه خیابان در فرایند تغییر سیاسی در انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ داشته ایم. در سال ۱۳۵۷، خیابان زمانی به طور موثر در صحنه آمد که حاکمیت سیاسی آن دوران از درون دچار ازهم‌گسیختگی شده بود و اراده ای قوی و منسجم برای سرکوب نداشت و حتی ارتش به تدریج به بی طرفی و انفعال رسیده بود؛ از سوی دیگر نهاد روحانیت که در سطح کشور گسترده بود به عنوان نهاد واسط بین مردم و رهبری انقلاب عمل می کرد. در چنین وضعیتی، خیابان نقش «ضربه نهایی» را ایفا کرد. در مقابل، در ایران امروز، خیابان اغلب پیش از تکمیل این شرایط فعال می‌شود. به همین دلیل، خیابان به‌جای آنکه پایان یک فرایند فرسایشی باشد، به نقطه آغاز اعتراض بدل می‌شود و عمدتا پیش از رسیدن به آستانه گذار، فرسوده و خاموش می‌گردد.

در نظریات شناخته شده در باره وضعیت انقلابی نیز آمده است که خیابان آنگاه می تواند ضربه نهایی را بزند و موجب انقلاب شود که شرایط ذهنی و عینی (سازماندهی نهادهای واسط بین مردم و رهبری انقلاب) کاملا آماده باشد و نظام حاکم نیز قدرت سرکوب نداشته باشد. در چنین شرایطی خیابان نشانه همزمانی چنین پیش شرط هایی است و نه علت اولیه این پیش شرط ها. در واقع خیابان لحظه بروز علنی شکافهای درونی نظام و قدرت سازمان یافته در جامعه توسط نهادهای واسط است.

مطابق نظریات انقلاب‌های رنگی و جنبش‌های مدنی نیز خیابان زمانی مفهوم واقعی پیدا می کند و می تواند موثر باشد که سالهای سال نهادسازی و شبکه سازی شده باشد و کارهای رسانه ای صورت گرفته باشند؛ و مفهوم خیابان زمانی عینیت پیدا می کند که نهادهای سرکوب به شدت دچار تردید شده باشند. در این رابطه نیز خیابان نه ابزار اولیه بلکه ابزار نهایی برای تثبیت تغییر و یا انقلاب است.

مجموعه این نظریات و تجارب نشان می دهند که اگر خیابان «اولین مرحله» باشد و به شکل شورش و خیزش بروز نماید، بدون اینکه فرایندها و پیش شرط های اولیه تحقق یافته باشند، معمولا شکست می خورد، در حالی که همین تجارب نشان می دهند که اگر خیابان آخرین مرحله باشد و فرایندهای پیشین طی شده باشند شانس موفقیت بالاتر است.

متاسفانه در دهه های اخیر این فرایند قانونمند و تجربه شده برعکس اتفاق افتاده است. فشارهای اجتماعی فراوان و آمادگی شرایط ذهنی برای تغییر وضع موجود و بغض های فروخورده سریعا به خیابان سرازیر می شوند و خیابان تبدیل به محیطی برای تخلیه خشم می گردد، بدون اینکه مراحل میانی، به ویژه در رابطه با نهادسازی های واسط بین مردم و اپوزیسیون سیاسی به خوبی طی شده باشند.

به همین علت است که اعتراضات خیابانی در ایران معمولا ناگهانی‌اند، فاقد سازماندهی و هدف های مرحله بندی شده اند و مشخص نیست که چه سناریوهایی پس از خیابان باید دنبال شوند. و به همین خاطر است که اعتراضات خیابانی در ایران معمولا دست آورد ندارند بلکه موجب پیامدهایی می شوند. برای مثال عقب نشینی حکومت در کنترل حجاب اجباری پس از جنبش زن زندگی آزادی و یا عقب نشینی دولت و سعی در دادن امتیازهای مالیاتی به اصناف و بازاریان در جریان اعتراضات روزهای اخیر. به عبارت دیگر با توجه به اینکه مراحل ضروری به عنوان پیش شرط در اعتراضات خیابانی طی نشده اند و حکومت همچنان انسجام خود را در کنترل و سرکوب حفظ کرده است، پیامدها و هزینه های اعتراضات خیابانی برای حاکمیت قابل محاسبه می شوند و پیامدها را می تواند مدیریت کند.
https://t.me/politicalphilosphy/352

۱۴۰۴ دی ۹, سه‌شنبه

تأملی بر اعتراضات اخیر و درس‌های جنبش «زن، زندگی، آزادی»



اعتراضات دو روز اخیر که ابتدا از بازار تهران آغاز و به سرعت فراگیر شد، بار دیگر این پرسش را پیش می‌کشند که چگونه می‌توان از تجربه پرهزینه سال ۱۴۰۱ درس گرفت و مانع از تکرار خطاهایی شد که به سرخوردگی و بی اعتمادی مردم نسبت به جریانات سیاسی اپوزیسیون انجامید.

جنبش «زن، زندگی، آزادی» اگرچه نقطه عطفی در تاریخ اعتراضات معاصر ایران بود و دست آوردهای عظیمی داشت، اما هم‌زمان نشان داد که شکاف میان واقعیت و ظرفیت های اجتماعی از یک سو و روایت‌های سیاسی که توسط جریانات سیاسی اپوزیسیون از جنبش زن زندگی آزادی می شد، از سوی دیگر، می‌تواند خود به عاملی بازدارنده تبدیل شود.

به باور من یکی از مهم‌ترین آسیب‌های جنبش زن زندگی آزادی در ۱۴۰۱، دامن زدن به این تصور بود که جنبش در آستانه سرنگونی سریع حکومت قرار دارد. این روایت، بیش از آنکه بر ظرفیت‌های واقعی جامعه متکی باشد، محصول پروژه های سیاسی برای مصادره جنبش به نفع خود و سوار شدن بر موج اعتراضات و همچنین به علت رقابت‌های رسانه‌ای بود. فرایندی که نتیجه آن، افزایش هیجان کوتاه‌مدت، سرکوب بسیار شدید و وحشیانه معترضین به ویژه دختران و پسران جوان و در پی آن بی اعتمادی بیشتر نسبت به اپوزیسیون و افزایش سرخوردگی به خصوص در میان بخش های خاکستری و غیر فعال در جریان جنبش بود.

تجربه بزرگ و امیدوارم درس آموز سال ۱۴۰۱ این است که اعتراضات خیابانی نسل جوان توسط اپوزیسیون سنتی جمهوری اسلامی که عمدتا در خارج کشور هستند به‌سرعت به پروژه‌های سیاسی کلانشان پیوند خوردند؛ پروژه‌هایی که برخوردار از پایه ها و سازماندهی لازم اجتماعی در درون ایران برخوردار نبودند، بلکه بیشتر از دل رقابت‌های اپوزیسیونی بیرون می‌آمدند. این امر موجب شد بخش‌هایی از جامعه، به‌ویژه گروه‌های صنفی و معیشتی، احساس بیگانگی یا بی‌اعتمادی کنند.

از این نظر معتقدم که اعتراضات جدید، از جمله اعتراضات بازار، اگر با چنین انتظاراتی بارگذاری شوند، در معرض همان چرخه فرسایش قرار خواهند گرفت. سیاست واقع‌گرایانه، نیازمند پذیرش این واقعیت است که تغییرات اجتماعی در ایران عمدتاً تدریجی، انباشتی و پرهزینه‌اند و مخالفین سیاسی خارج از گود تحولات واقعی در کف خیابان نمی بایست سعی کنند رهبری این اعتراضات را بر عهده بگیرند.

یکی دیگر از خطاهای رایج در ۱۴۰۱، استفاده افراطی از زبان تاریخی و مطلق‌گرا و یا برخاسته از احساسات و خشم مردم بود: «نقطه بی‌بازگشت»، «آخرین شانس»، «قیام نهایی» و در اعتراضات اخیر «این آخرین نبرده». این زبان، اگرچه در کوتاه‌مدت بسیج‌کننده است، اما در بلندمدت اعتماد عمومی به تحلیل‌گران و رسانه‌ها را فرسوده می‌کند. تحلیل سیاسی مسئولانه، به‌جای تولید هیجان، باید به روشن‌سازی محدودیت‌ها، عدم قطعیت‌ها و پیچیدگی‌های میدان اجتماعی بپردازد.

بازار، دانشجویان، زنان، کارگران و طبقه متوسط شهری، هر یک منطق کنش، سطح ریسک‌پذیری و افق زمانی متفاوتی دارند. تجربه ۱۴۰۱ نشان داد که یکسان‌سازی این گروه‌ها ذیل یک روایت واحد، نه‌تنها نادرست بلکه آسیب‌زاست. پذیرش تکثر مطالبات و اشکال کنش، شرط بقا و تداوم اعتراضات است، نه نشانه ضعف آن‌ها.

از سوی دیگر نگاه صفر و صدی به سیاست، یا پیروزی کامل یا شکست مطلق،‌ باعث می‌شود هر دستاورد محدود یا عقب‌نشینی جزئی بی‌معنا تلقی شود. این نگاه، جامعه را از یادگیری تدریجی و انباشت تجربه محروم می‌کند. اعتراضات اجتماعی، حتی زمانی که به تغییرات فوری منجر نمی‌شوند، می‌توانند مناسبات قدرت، زبان عمومی و مرزهای ممکن را جابه‌جا کنند. همانطور که جنبش زن زندگی آزادی قدرت حاکم را در زمینه های فرهنگی و حجاب اجباری زنان وادار به عقب نشینی کرد.

به باور من، شعارهایی در هواداری از رضا پهلوی در جریان اعتراضات دو روز اخیر به این معنا نیست که جنبش های اعتراضی در ایران اساسا وارد فاز جدیدی شده اند و ماهیتی دیگر یافته اند. شعارهایی که در این اعتراضات داده می شوند قبل از اینکه نشانه تغییر ماهیت باشند بیشتر ناشی از بحران های شدید اجتماعی و معیشتی و ناامیدی حاصل از آن است.

جنبش زن زندگی آزادی عمدتا جنبشی فرهنگی-اجتماعی با پیشتازی نسل جوان بود و نمایندگی سیاسی را از سوی هر جریان سیاسی را برنمی تابید و اساسا ضد مرجعیت سیاسی و اتوریته بود. به همین علت نام بردن از هر آلترناتیو با روح زن زندگی آزادی ناسازگار بود.

اعتراضات روزهای اخیر اما در شرایطی شکل گرفته اند که جامعه اساسا در موقعیت متفاوتی قرار گرفته اند. ناامیدی به اصلاح امور به شدت افزایش یافته است، اعتراضات صنفی کارگران، معلمان و بازنشستگان به هیچ نتیجه مشخص و ملموسی دست نیافته اند و سایه جنگ همچنان بر جامعه ایران سنگینی می کند و مردم کوچکترین امیدی به تغییر سیاست های کلان جمهوری اسلامی تا زنده بودن علی خامنه ای ندارند.

در چنین شرایطی جامعه ایران تکیه گاهی برای سر پا ایستادن مجدد نمی یابد و افقهای آینده بسیار تیره به نظر می رسند. در چنین شرایطی شعار به نفع هر فرد و یا جریان سیاسی نه ایجابی بلکه بازتاب و ترجمان ضدیت با نظم موجود و یا بیان نظم از دست رفته است و خواست و موضعی اساسا و صددرصد ضد وضع موجود را نشان می دهد. به عبارت دیگر این شعارها در درجه نخست نبود یک آلترناتیو و چشم انداز روش را فریاد می زنند، تا وجود یک آلترناتیو تثبیت شده و پروژه سیاسی مشخص.

اگر قرار است تجربه ۱۴۰۱ تکرار نشود، لازم است از سیاست هیجانی و وعده‌های بزرگ فاصله بگیریم و به سمت تحلیل واقع‌گرایانه، مسئولیت‌پذیر و متکثر حرکت کنیم. به اعتراضات فرصت دهیم تا فرایند طبیعی خود را طی کنند و عجولانه آن را تبدیل به یک پروژه سیاسی نکنیم. اعتراضات زمانی می‌توانند پایدار بمانند که کمتر بارِ آرزوهای سیاسی ناممکن را بر دوش بکشند و بیشتر به ظرفیت‌های واقعی جامعه تکیه کنند.
https://t.me/politicalphilosphy/350

۱۴۰۴ دی ۸, دوشنبه

از رهبری سیاسی تا نمادهای اجتماعی: دگرگونی منطق کنش سیاسی در جامعه ایران


مراسم هفتم زنده یاد خسرو علیکردی و حضور نسبتا گسترده فعالین مدنی و حقوق بشری در این مراسم، و به دنبال آن مورد حمله قرار گرفتن خانم نرگس محمدی؛ و همچنین مستند خانم ترانه علیدوستی و سپس بازتابهای بسیار گسترده این دو واقعه در فضای مجازی، دو زلزله پی در پی در جامعه سیاسی ایران بودند که تاکنون مشابه آن را در فضای سیاسی-اجتماعی مخالفین جمهوری اسلامی نداشته ایم.

این دو زلزله سیاسی-اجتماعی اما دو اثر و نشانه بسیار قابل تامل و توجه داشتند. از یک سو نشان دادند که پایه های حاکمیت جمهوری اسلامی تا چه اندازه لرزان هستند، به طوری که شخصیت های فرهنگی نیز به آسانی می توانند سیاست های حاکم را آشکارا به چالش بکشند؛ از سوی دیگر، این دو زلزله سیاسی تقابل و حتی رقابت بین دو پدیده بسیار مهم را، در جوامعی که در آنها زمینه های تغییر به نحوی موثر و جدی فراهم هستند، به رخ کشیدند. یک پدیده نخبگان اجتماعی، فرهنگی، علمی و ورزشی که در بخش هایی از جامعه به عنوان نماد اجتماعی مردم با آنها هم ذات پنداری می کنند و شناخته شده هستند؛ و پدیده دیگر، رهبری و یا رهبران سیاسی می باشند.

در نظریه های شناخته شده در حوزه جامعه مدنی (از جمله نظریات هابرماس) هرچه جامعه متکثرتر، شبکه ای تر و مبتنی بر کنش های داوطلبانه تر شود و بر این مبنا نهادهای مدنی شکل گرفته باشند، نیاز جامعه به وجود رهبری واحد کمتر می شود. در چنین پیش زمینه ایست که نیاز و وابستگی جوامع مدرن و مدنی، به نمادهای اجتماعی در حوزه های مختلف افزایش می یابد. قدرت حاصل از توجه بخش هایی از جامعه به نمادهای اجتماعی نیز، به واسطه حضور نمادهای مختلف در زمینه های گوناگون، توزیع و پخش می گردد. گویی که جامعه با وجود سازمان یافتگی از طریق شبکه ها و نهادهای مدنی، بدون رهبری واحد می تواند به حیات خود ادامه دهد.

به باور نگارنده جامعه ایران نیز در حال گذار از جامعه رهبرمحور به جامعه نمادمحور است. این گذار از یک سو به دلیل تجارب شکسته خورده باور به رهبری فردی و کاریزما و بنابراین بی اعتمادی و حتی ترس از ظهور چنین رهبرانی است و از سوی دیگر به علت ورود نسلهای جدید ایران به دنیای سیاست و جامعه است که برای آنها گفتمان و معناهای عمیق سیاسی-اجتماعی و نه صرفا شعارهای احساسی و همچنین هویت های فردی و گروهی بسیار مهم شده است.

برای این نسل آنچه که اهمیت دارد همذات پنداری، الهام گرفتن از نمادها، جستجوی معنا بر اساس خاطرات مشترک با نمادهای خود، بدون فرمانبری از آنها است. این نسل نمادها را تجسم رنج و تجربه و خواست مشترک خود می داند. نمادهایی که نه در راس هرم شبکه های اجتماعی بلکه در لایه های درونی این شبکه ها معنا می یابند و معنا می دهند.

از این نظر می توان گفت که حملاتی که در هفته های اخیر به برخی نمادهای اجتماعی به شدت اوج گرفت، در حقیقت ناشی از آشکار شدن نقش بسیار مهم و به نظر من تعیین کننده نمادهای اجتماعی در به عقب راندن حاکمیت جمهوری اسلامی و گذار مسالمت آمیز از آن است. آشکار شدنی که موجبات نگرانی طرفداران یک رهبری واحد برای ایجاد انقلاب و سرنگونی نظام را فراهم آورد.

از سوی دیگر آشکار شدن تضاد و تقابل در رابطه با نقش نمادهای اجتماعی و رهبران سیاسی بیانگر این واقعیت است که جامعه مدنی ایران علیرغم حاکمیت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، در حال گذار به یک جامعه نسبتا مدرن مدنی است که در آن شبکه های اجتماعی و نمادها، بهتر می توانند عمل کنند و اعتماد جلب نمایند. واقعیتی که متاسفانه هنوز توسط برخی جریانات سیاسی فرد و رهبرمحور درک نشده است.

اما آیا تاکید بر نقش نمادهای اجتماعی در شرایط امروز ایران به این معناست که جامعه ایران برای عبور از حاکمیت جمهوری اسلامی و برقراری ساختارها و بافتارهای جدید اجتماعی-سیاسی نیازمند به رهبری سیاسی نیست. قطعا چنین نیست، نمادهای اجتماعی نه ادعای رهبری سیاسی دارند و نه از تجربه ایفای چنین نقشی برخوردارند. اما به اعتبار موقعیت خود می توانند مشروعیت اخلاقی را یا به رهبران سیاسی بدهند و یا حتی از آنها پس بگیرند.

اما توانایی نمادهای اجتماعی در رابطه با دادن و یا گرفتن مشروعیت اخلاقی و اعتماد اجتماعی از رهبران سیاسی نباید موجب ترس و نگرانی رهبران شود. بلکه برعکس این توانایی فرصتی بسیار بی همتا است تا رهبران سیاسی از طریق این نمادهای اجتماعی که نقش لایه های میانی را بین مردم و رهبران سیاسی بازی می کنند، با مردم رابطه برقرار نمایند. زیرا مردم در شرایط امروز دیگر مانند سالهای انقلاب ۱۳۵۷ نیستند تا به آسانی و بلاواسطه به یک رهبر واحد وصل شوند. حتی در انقلاب ۵۷ هم خمینی توانست از طریق شبکه گسترده روحانیت در میان مردم جا باز کند و اعتماد آنها را جلب نماید.

این واقعیت را باید پذیرفت که جامعه ایران دیگر در سالهای ۵۷ نیست و دیگر نمی خواهد تجارب اتکا به یک رهبری واحد را تکرار کند. اعتماد برای جامعه ایران دیگر نمی تواند بر اساس اعتقادات مذهبی و یا سابقه خانوادگی و نقشی که گذشتگان در توسعه و آبادانی داشته اند، ایجاد شود. اعتمادها حتی ممکن است برای بخش های مختلف جامعه با مکانیزمها و پیش زمینه های متفاوت شکل گیرد. حتی این اعتماد نیز یک امر ثابت و همواره پایدار نیست و مرتب باید بازتولید شود. همانطور که یک نماد اجتماعی ممکن است در یک دوره مورد اعتماد قرار گیرد اما با گذشت نسل و یا اشتباهات خود آن را از دست بدهد.

این واقعیت را نیز باید پذیرفت که نسل جدید ایران دیگر به پدر سیاسی باور ندارد، بیشتر به تجربه شخصی و صداقت های فردی که مبنای همذات پنداری است معتقد است. حتی مرکز گریزی در شرایط امروز ایران به این علت است که رهبران سیاسی همواره از مرکز برخاسته اند و معناها و گفتمانهای محلی را از بین برده اند و یا به حاشیه رانده اند. گرایش به شبکه های اجتماعی خودمدار و خودمحور هم به این علت است که به تجربه دیده اند که رهبری واحد، استقلال تصمیم گیری و اداره امور ساده زندگی را از آنها گرفته است.

در یک کلام می توانم بگویم که نمادهای اجتماعی و رهبران سیاسی نه تنها رقیب هم نیستند بلکه مکمل هم هستند، به شرطی که هر یک نقش و جایگاه خود را به خوبی درک کنند و نخواهد دیگری را حذف نمایند. به سخن دیگر، نه یک نماد اجتماعی می تواند جای سیاست را بگیرد و نه رهبران سیاسی باید تلاش کند که بر جای نمادهای اجتماعی بنشینند. آینده ایران نه در گرُوِ بازگشت کامل به رهبری سیاسی واحد است و نه صرفا در گرُوِ اتکا بر نمادهای اجتماعی. آینده ایران در گرُوِ یافتن ترکیب و شکل جدیدی از همکاری بین نمادهای اجتماعی و رهبران سیاسی، بدون حذف یکدیگر و تمرکز قدرت در دست یک نفر است.
https://t.me/politicalphilosphy/347

۱۴۰۴ دی ۷, یکشنبه

سیاست بقا در ایران: جامعه جلوتر، اپوزیسیون سنتی عقب‌تر



در یادداشتی تحت عنوان «جنگ وجودی یا جنگ بقا؟ بازخوانی منطق تقابل جمهوری اسلامی با اسرائیل» تلاش کردم که توضیح دهم که آنچه که برای جمهوری اسلامی مهم و حیاتی است بقا خود می باشد؛ و در واقع جنگ جمهوری اسلامی همواره در راستای استراتژی «تنازع بقا» بوده است و بنابراین جنگ با اسراییل یک جنگ وجودی نیست.

اما مفهوم تنازع بقا در نظامهای اقتدارگرا فقط محدود به حاکمیت نمی شود، مخالفین و اپوزیسیون نیز ممکن است رفتارهای بقاگرایانه از خود نشان دهند. به این معنی که زمانی که اپوزیسیون متوجه می شود که احتمال پیروزی کم است و یا هزینه شکست بسیار بالاست و یا در اثر سرکوب و فضای امنیتی دسترسی به منابع اجتماعی محدود می شوند، اپوزیسیون نیز استراتژی بقا را در پیش می گیرد و بجای تلاش بر تغییر حاکمیت، بیشتر به حفظ نقش خود به عنوان اپوزیسیون در عرصه سیاست می اندیشد، تا در آینده شرایط مساعدتری فراهم شود.

حفظ نقش خود به عنوان اپوزیسیون، زمانی که چشم انداز پیروزی دور به نظر می رسد و یا زمانی که اپوزیسیون در راهبردها و راهکارهای پیشین خود ناموفق بوده است، معمولا باعث می شود که چنین اپوزیسیونی به جای عبور از گذشته، از شکست های خود تغذیه کند. برای مثال سلطنت طلبان همواره سعی کرده اند تا از شکست خود در انقلاب ۵۷، با استفاده از واژه هایی از مانند «پنجاهفتی» و «فاجعه ۵۷» به عنوان یکی از منابع مشروعیت بخش استفاده کنند؛ و این به نظر من به معنی زندگی در گذشته و تغذیه از آن به جای پشت سر گذاشتن آن است. سازمان مجاهدین خلق نیز دهه هاست که فقط برای بقای خود به عنوان اپوزیسیون می جنگد و یکی از منابع بسیار مهم حیات بخش این جریان نیز گذشته آن و قربانیان این جریان است.

واقعیت این است که جامعه ایران، به ویژه در دهه اخیر، بسیار جلوتر و پیشگام تر از اپوزیسیون سنتی و شناخته شده ایران عمل کرده است؛ و در مقاطعی که یک جنبش وسیع اجتماعی در ایران، برای مثال در سالهای ۹۶، ۹۸ و جنبش زن زندگی آزادی در ۱۴۰۱، این اپوزیسیون بوده است که تلاش کرده با حمایت از آن از طریق بیانیه، بر موج های اعتراضی مردمی سوار شود. همین وضعیت نیز باعث شده است که اپوزیسیون سنتی برای عقب نماندن از جامعه اعتراضی ایران، بیش از آنکه به مبارزه با حاکمیت بیندیشد، به حفظ جایگاه خود در صف اپوزیسیون مشغول باشد.

منطق بقا در میان اپوزیسیون سنتی را می توان به خوبی در حضور بسیار فعال آن در فضای رسانه ای برای رقابت با یکدیگر مشاهده کرد. رقابتی که معمولا ناسالم و فرسایشی است. در واقع حضور رسانه ای اپوزیسیون سنتی، بجای نمایش نمایندگی واقعی بخشهایی از مردم، فقط تبدیل شده است به نمایش مخالفت با حاکمیت، آنهم به هر شکل ممکن و با استفاده از هر وسیله غیر مشروع و غیر اخلاقی. که نتیجه طبیعی این روش گرفتار شدن در چرخه دور ماندن و عقب ماندن از جامعه و تنازع بقا برای دیده شدن است.

حتی نبودن یک بدیل واقعی برای جمهوری اسلامی به جای اینکه مبنایی برای تلاش همگانی برای همکاری های سالم باشد، عملا به نوعی هویت سازی تبدیل شده است. به این معنی که اگر جنبشی اعتراضی در ایران آغاز شود اما با گرایشات ایدئولوژیک و سیاسی یک جریان سیاسی همخوانی نداشته باشد، آن جریان سعی می کند برای حفظ خود در جایگاه اپوزیسیون، آن اعتراضات اجتماعی را تغییر جهت دهد و یا آن را اساسا نفی کند. برای مثال جریان سلطنت طلب از گزاره «انقلاب ملی» به جای «جنبش زن زندگی آزادی» در سال ۱۴۰۱ استفاده می کند و در برابر شعار و گفتمان زندگی بخش «زن زندگی آزادی» شعار «مرد میهن آبادی» را تبلیغ می کند.

البته که بسیار واضح است که همه بخش های اپوزیسیون چنین نیستند و فقط برای بقای خود در صف اپوزیسیون نمی جنگند. در واقع به طور مشخص می توانم به جریان سازمان مجاهدین خلق و سلطنت طلبان تحت رهبری آقای رضا پهلوی اشاره کنم که به باور من بیش از آنکه اپوزیسیون گذارطلب باشند، در سالهای اخیر عملا تبدیل به اپوزیسیون بقاطلب شده اند و تمام تلاششان حفظ برند سیاسی خود و ماندن در فضای رسانه ای بدون آمادگی برای پرداختن هزینه های واقعی برای عبور از رژیم، بوده است.

هزینه های واقعی را بخش هایی از اپوزیسیون داده و می دهند که حتی به بهای تخریب نام و یا تهدید زندان و سرکوب و ریسک حذف شدن تلاش می کنند در کنار جامعه بحران زده ایران باقی بمانند و دست روی دردهای واقعی و روزمره مردم بگذارند و با فریادشان درد مشترک را بازتاب دهند و جامعه را زنده نگاه دارند. این بخش از اپوزیسیون که در جامعه مدنی ایران و در داخل کشور زندگی می کند، برای بقای خود تلاش نمی کند، برای حفظ برند سیاسی خود نمی جنگند و به نقش خود پس از گذار از جمهوری اسلامی فکر نمی کند، او به بقای زندگی در برابر حکومت ضد زندگی و آزادی می اندیشد و تلاش می کند.

در حقیقت فقط جامعه مدنی هر چند ضعیف ایران است که به بقای زندگی و مبارزه برای زندگی می اندیشد و از هر روزنه ای برای یافتن نفس گاهی استفاده می کند و فقط به آینده پس از جمهوری اسلامی فکر نمی کند و در اندیشه معیشت هموطنان و نان شب و کودکان گرسنه و زنان و مردان بی خانمان نیز می باشد و امروز و هر روز در پی فتح سنگر دیگری، هر چند کوچک از سنگرهای دفاعی جمهوری است. در مقابل همان‌طور که حکومت برای بقای خود می‌جنگد، اپوزیسیون سنتی هم برای بقای خود به‌عنوان اپوزیسیون می‌جنگد و نه لزوماً برای پیروزی.
https://t.me/politicalphilosphy/345

۱۴۰۴ دی ۵, جمعه

جنگ وجودی یا جنگ بقا؟ بازخوانی منطق تقابل جمهوری اسلامی با اسرائیل


از زمانی که آقای سیروس ناصری دیپلمات پیشین جمهوری اسلامی این نظریه با این مضمون مطرح کرد که «اگر جنگ اجتناب‌ناپذیر است، بهتر است ما زمان و شکل آن را انتخاب کنیم تا بعداً در موقعیت ضعیف‌تری غافلگیر نشویم.»، بحث های بسیاری پیرامون احتمال آغاز دور جدیدی از جنگ بین جمهوری اسلامی و اسرائیل صورت گرفته است.

در این یادداشت کوتاه قصد ندارم به تحلیل شرایط فعلی و میزان امکانات نظامی بالفعل دو طرف و بررسی سناریوهای مختلف بپردازم. این کار را بسیاری از تحلیلگران آگاه و مطلع از شرایط جمهوری اسلامی و منطقه انجام داده و می دهند. موردی که می خواهم به بحث بگذارم این سوال است که آیا جنگ بین جمهوری اسلامی و اسرائیل یک جنگ وجودی است و دیر یا زود باید تکلیف آن در میدان جنگ تعیین شود؟ با این توضیح که جنگ وجودی یعنی وضعیتی که یک طرف احساس کند بقای فیزیکی یا سیاسی‌اش فقط با نابودی طرف مقابل ممکن است.

به باور من جنگ اصلی جمهوری اسلامی با خودش و برای بقا خود است و دیگر جنگها در ذیل آن قرار می گیرند. در واقع سوال اصلی که همواره در برابر جمهوری اسلامی و شخص رهبر قرار داشته است این بوده که «چگونه جمهوری اسلامی می تواند بماند؟»، حتی اگر به ظاهر شعار نابودی اسرائیل داده شود و یا در ایدئولوژی و اهداف جمهوری اسلامی محو این کشور آمده باشد.

پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و پایان جنگ ایران–عراق با وجود شعار «راه قدس از کربلا می‌گذرد» و «جنگ جنگ تا پیروزی»، پرهیز از جنگ مستقیم با آمریکا حتی پس از ترور قاسم سلیمانی و اکتفا به یک حمله کاملا نمادین و با اطلاع قبلی به یکی از پایگاه های آمریکا در عراق، تلاش در مدیریت حساب‌شده درگیری با اسرائیل از طریق نیابتی‌ها و ممانعت از رسیدن تنشها بین نیروهای نیابتی و اسرائیل به نقطه بحرانی غیر قابل کنترل، نشان می دهند که جنگ برای جمهوری اسلامی همواره ابزار حفظ بقا بوده است تا پروژه نابود کردن دشمن. به عبارت دیگر نابودی اسرائیل، شرط بقای جمهوری اسلامی نیست، بلکه این بقای جمهوری اسلامی است که شرط همه چیز می باشد.

واضح است که طرح روایت «جنگ وجودی» از سوی اتاقهای فکر جمهوری اسلامی برای توجیه فشارهای اقتصادی ناشی از تحریم، امنیتی سازی فضای داخل کشور و سرکوب مخالفین به بهانه تهدید موجودیتی و مهمتر از هر چیز تغذیه روحی و روانی طرفداران ایدئولوژیک و سرسخت جمهوری اسلامی که به روایت جنگ وجودی ایمان دارند، می باشد. در عرصه های بین المللی نیز جمهوری اسلامی تلاش می کند تا با زنده نگاه داشتن روایت جنگ وجودی، غرب را از فروپاشیدن منطقه بترساند و نوعی بازدارندگی روانی ایجاد کند. به عبارت دیگر روایت «جنگ وجودی» یک ابزار سیاسی است تا توصیف و بیان نیت واقعی جمهوری اسلامی.

در عین حال در نظریات سیاسی پیرامون «جنگ بقا» آمده است زمانی که یک حکومت در آستانه از دست دادن کنترل اوضاع (چه در داخل و مدیریت امور کشور و چه در عرصه های بین المللی) قرار گیرد، ممکن است برای بازسازی انسجام، کسب مجدد مشروعیت یا در دست گرفتن ابتکار عمل، به جنگ خارجی روی بیاورد. اما این جنگ در واقع جنگ بقا نیست، بلکه جنگی است از سر استیصال و آخرین قماری است که ممکن است یک حکومت مجبور به ورود به آن شود و به منطق یا همه چیز یا هیچ چیز روی آورد.

به باور من جمهوری اسلامی هنوز به چنین نقطه ای نرسیده است که دست به یک قمار بزرگ مرگ و زندگی بزند. به این دلیل که حکومت هنوز از ابزار کافی برای سرکوب در داخل کشور برخوردار است و سعی می کند در برخی امور مانند حجاب سخت گیری های گذشته را نداشته باشد و به صورت تاکتیکی عقب نشینی کند، هنوز کانالهای دیپلماتیک برای جلوگیری از دور جدید جنگ زنده و فعال هستند و جمهوری اسلامی نیز پس از جنگ ۱۲ روزه به ضعف های بسیار ساختاری در سیستم پدافندی و آفندی خود کاملا آگاه شده است؛ و همچنین، هنوز از درآمد نسبی و البته ناچیز برای گردش امور اقتصادی برخوردار است.

از این نظر می توان گفت که اگرچه قدرت حفظ و مدیریت برای بقای جمهوری اسلامی رو به فرسایش گذاشته است، اما هنوز به آستانه بحران بی بازگشت نرسیده است. تجربه نیز نشان می دهد که زمانی که جمهوری اسلامی به نقطه بحران بی بازگشت نزدیک شده است، دستهای خود را بالا برده است تا بقای خود را حفظ کند. بنابراین زنده نگاه داشتن روایت جنگ وجودی، بیشتر یک ابزار سیاسی است برای داشتن دست بالا در کانالهای دیپلماتیک و زنده نگاه داشتن ترس و نگرانی از فروپاشی کل منطقه و بنابراین امتیازگیری. در حقیقت تلاش امروز جمهوری اسلامی بیشتر در فاز «نمایش خطر جنگ وجودی» قرار دارد تا «جنگ واقعی برای بقا».
https://t.me/politicalphilosphy/340

۱۴۰۴ دی ۴, پنجشنبه

جامعه مدنی، اپوزیسیون سیاسی و مسئله تجهیز اراده عمومی در ایران امروز



یکی از دغدغه های همیشگی مخالفین سیاسی جمهوری اسلامی مسئله تجهیز و هم‌راستاسازی اراده عمومی برای تحمیل تغییرات مطلوب خود در حاکمیت، یا ایجاد تحولات بنیادی و ساختاری در نظام سیاسی و یا گذار کامل و براندازی جمهوری اسلامی بوده است. در این رابطه تلاشهای بسیاری از سوی اپوزیسیون و جریانات سیاسی مخالف صورت گرفته است.

آنچه که در این تلاشها به محک سنجش و آزمایش گذاشته شده است سرمایه های اجتماعی بالفعل نیروهای سیاسی مخالف وضع موجود و توانایی آنها در بسیج مردم علیه نظام جمهوری اسلامی بوده است. نتایج این سنجش اما نشان می دهند که اپوزیسیون سیاسی و جریانات سیاسی شناخته شده مخالف جمهوری اسلامی، قادر به تجهیز اراده عمومی علیه حاکمیت نبوده اند؛ با وجودی که میل به تغییر و خواست گذار از جمهوری اسلامی در عموم مردم دیده می شود.

در این رابطه می توان به عوامل بیشماری از جمله پراکندگی اپوزیسیون، رقابت‌های درونی و بحران اعتماد عمومی اشاره کرد، اما آنچه که مورد توجه این یادداشت است، مقایسه بین نقش جامعه مدنی ایران و نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در تجهیز و هم‌راستاسازی مؤثر اراده عمومی برای تغییر است.

نگارنده سعی می کند در این یادداشت با اتکا به مفهوم سرمایه اجتماعی و تمایز میان کنش از پایین و کنش از بالا، نقش جامعه مدنی و اپوزیسیون سیاسی در فرآیند تجهیز اراده عمومی را بررسی و مقایسه میکند. به باور من در شرایط کنونی، جامعه مدنی ایران علی‌رغم محدودیت‌های ساختاری، حامل سرمایه اجتماعی بالفعل و نقش‌آفرینی بیشتری نسبت به اپوزیسیون سیاسی در تولید و تجهیز اراده عمومی است. در حالیکه اپوزیسیون سیاسی در این زمینه به دلیل پراکندگی، رقابت های درونی، بحران مرجعیت و گسست از زیست روزمره جامعه، نقش محدودی ایفا کرده است.

برای تحلیل نقش بازیگران مختلف در تجهیز اراده عمومی، مفهوم سرمایه اجتماعی بسیار کلیدی است. سرمایه اجتماعی را می‌توان به‌طور خلاصه مجموعه‌ای از: «اعتماد درونی برای تقویت همکاری»، «وجود شبکه‌های اجتماعی فعال»، «زیست و تجربه مشترک در کنش های جمعی»، «همزیستی فعالین مدنی و نیروهای میدانی با سایر مردم» و «تجربه درد مشترک» دانست. بر این مبنا به جرات می توان گفت که نهادهای مدنی و صنفی و کنشگران مدنی از توانایی و سرمایه اجتماعی غنی تری در تجهیز اراده عمومی و تقویت همبستگی برخوردار بوده اند و نسبت به نیروهای سیاسی مخالف، به ویژه بخشهای شناخته شده و سازمانیافته اپوزیسیون، در پیوند دادن موضوع سیاست با زندگی روزمره مردم موفق تر عمل کرده اند.

یکی از موثرترین مکانیزمهای پیوند سیاست با زندگی روزمره مردم، تبدیل تجربه‌های فردی به مسائل جمعی است؛ که در این مورد هم با قطعیت می توان گفت که جامعه مدنی از قدرت و امکانات بیشتری برخوردار است؛ و این تجارب بار دیگر اثبات می کنند که کارکرد اصلی جامعه مدنی تبدیل تجربه های فردی به مسائل جمعی و ساختن درد مشترک است. برای مثال، خواسته های مانند معیشت عادلانه، کرامت انسانی، رفع تبعیض جنسیتی و قومی و فرهنگی، آزادی پوشش و یا بحران‌های محیط زیستی، می توانند از طریق کنش صنفی و یا محلی و حتی گفتگوهای عادی مردم، از سطح فردی به سطح اجتماعی ارتقا یابند. و این فرآیند در حقیقت زیربنای شکل‌گیری اراده عمومی است.

به ویژه، اگر توجه داشته باشیم که در شرایط امروز ایران، به دلیل بحرانهای بسیار عمیق اجتماعی و اقتصادی و قرار گرفتن آینده ایران در هاله از ابهام، امکان شکل گیری یک اعتماد و اراده عمومی از طریق اعلام سیاست های کلان که معمولا توسط اپوزیسیون سیاسی دنبال می شود بسیار دشوار است، در حالیکه در بستر تجربه زیسته روزمره مردم و به یمن وجود نهادهای اجتماعی مردمی در زمینه های مختلف، امکانات بالقوه و بالفعل بیشتری برای تجهیز اراده عمومی وجود دارد.

تجربه های تاریخی در ایران از دوران مشروطه به بعد نیز نشان می دهند که نهادهای مدنی به علت برقراری رابطه های افقی در جامعه و با استفاده از فرهنگ زمانه خود بهتر توانسته اند مردم را در مواقع حساس بسیج کنند. در این رابطه برای مثال می توان به نقش انجمنهای مردمی، روحانیت و بازار در دوران مشروطه و بطور کلی نهاد روحانیت که به هر حال نهادی مدنی و مورد اعتماد بخشهای بزرگی از مردم در سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ و انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ بود، اشاره کرد.

در مقابل اما اپوزیسیون سیاسی جمهوری اسلامی از منظر سرمایه اجتماعی در وضعیت متفاوتی قرار دارد. تجربه ناموفق فراخوانهای گوناگون از سوی برخی از رهبران اپوزیسیون برای تجهیز اراده عمومی و بسیج مردمی نشان آشکاری از ضعف سرمایه اجتماعی بالفعل آنها بوده است. همین ضعف سرمایه اجتماعی خود را در پراکندگی اپوزیسیون و رقابت های ناسالم بین آنها نیز به خوبی نشان می دهد. زیرا نیرویی که از یک سرمایه اجتماعی بالفعلِ قابل توجه برخوردار باشد، اساسا نیازی به تخریب و حذف رقبای خود ندارد. در واقع زمانی که اپوزیسیون قادر به حل اختلافات خود به شکل دموکراتیک و عاقلانه نیست، طبیعتا نمی تواند مرجع مورد اعتمادی برای ایجاد اجماع عمومی و حل مشکلات مردم باشد.

اپوزیسیون جمهوری اسلامی برای جبران کمبود سرمایه های اجتماعی بالفعل همواره کوشیده اند یا از سرمایه نمادین خود، به طور مشخص سلطنت طلبان از آقای رضا پهلوی به عنوان یک سرمایه نمادین و یا سرمایه های تاریخی و ایدئولوژیک خود، مانند بخشی از جریانات چپ و ملی بهره ببرند. اما این سرمایه های نمادین و یا تاریخی و ایدئولوژیک هیچگاه نتوانسته اند با تجربه زیست اجتماعی پیوند فعال و معنا داری برقرار سازند و یا به شبکه های اجتماعی زنده در داخل کشور وصل شوند. به همین علت است که تلاشهای گوناگون در ایجاد اتحاد بین اپوزیسیون که عمدتا بر سرمایه های نمادین و یا تاریخی و ایدئولوژیک متکی هستند ناموفق بوده اند.

واضح است که قدرت سرکوب جمهوری اسلامی در ایجاد فضای بسته سیاسی را نباید نادیده گرفت، اما در این رابطه نیز نهادها و جامعه مدنی به دلیل برخورداری از شبکه های اجتماعی افقی و عدم تکیه بر سرمایه های نمادین بهتر توانسته اند در برابر سرکوب تاب بیاورند و فعالین میدانی خود را در صورت حذف و یا زندانی شدن جایگزین کنند. حتی تخریب برخی از فعالین شاخص جامعه مدنی نیز چندان موفق نبوده است. در حالیکه سازمانهای سیاسی به دلیل روابط و شبکه های عمدتا عمودی و متکی بر چهره های نمادین بیشتر ضربه پذیر بوده اند و کوچکترین اشتباه یکی از چهره های نمادین ضربات جبران ناپذیری بر اعتماد مردم زده است. نمونه بسیار واضح از تخریب سرمایه های اجتماعی بالفعل سلطنت طلبان پیامهای اخیر و بسیار توهین آمیز و زن ستیز علی کریمی به عنوان یک سلبریتی طرفدار رضا پهلوی است.

در انتهای این یادداشت لازم است به این واقعیت نیز اشاره شود که با وجود نقش محوری جامعه مدنی در تولید و تجهیز اراده عمومی، جامعه مدنی با محدودیت‌های جدی روبرو است. جامعه مدنی اگرچه می تواند در تولید و انباشت اراده عمومی و ایجاد یک سرمایه اجتماعی بالفعل بسیار موثر عمل کند، اما بنا به ویژگی و ساختار و جایگاه جامعه مدنی، اصولا نمی تواند یک بدیل سیاسی و افق کلان برای آینده ارائه دهد و بنابراین در پیوند دادن جنبش های اجتماعی مختلف و ایجاد یک اتحاد سیاسی با دشواری هایی روبرو است.

اما در شرایط و زمانی که اعتماد و همبستگی عمومی به شدت ضربه خورده است، قبل هر چیز تقویت امید به همبستگی و انباشت اراده عمومی برای برخاستن و حق خود خواستن در اولویت نخست قرار می گیرد. که در این رابطه جامعه مدنی به تجربه نشان داده است که بهتر عمل می کند. در عین حال اما، تهدید و خطر در این فرایند این است که از جامعه مدنی انتظار برود که در نقش اپوزیسیون سیاسی ظاهر شود و افق و تصویری کلان ارائه دهد و آلترناتیو معرفی کند.

خطر اصلی در عدم پایبندی به نقش های متفاوت جامعه مدنی و اپوزیسیون سیاسی است. جامعه مدنی زمانی تضعیف می‌شود که ناچار به ایفای نقش سیاست‌ورزی کلان شود، و اپوزیسیون زمانی ناکارآمد می‌ماند که خود را جایگزین جامعه بداند.

در یک شرایط مطلوب، وظیفه جامعه مدنی تولید، انباشت و تجهیز اراده عمومی از پایین است. وظیفه اپوزیسیون سیاسی اما در درجه نخست فراهم آوردن زیست مشترک با جامعه مدنی و جلب اعتماد و سرانجام ترجمه این اراده عمومی به افق سیاسی و بدیل مورد خواست مشترک مردم است. در اینجا اپوزیسیون بجای ادعای رهبری می بایست نقش تسهیل گر و پشتیبان جامعه را بازی کند تا بتواند پیوندی پایدار بین اراده عمومی و تغییر سیاسی برقرار نماید. بدون این پیوند، اراده تغییر یا پراکنده باقی می‌ماند یا به پروژه‌های سیاسی بی‌ریشه تقلیل می‌یابد.
https://t.me/politicalphilosphy/335

۱۴۰۴ آذر ۳۰, یکشنبه

دموکراسی بدون قدرت: دفاع از دموکراسی در میان اپوزیسیون


دفاع از دموکراسی صرفا محدود به نظامهای دموکراتیک مستقر و قوانین و مکانیزمهای حقوقی آن نمی شود و فقط وظی دموکراتیک نیست. از نظر اصولی و نظری نیز این دفاع را نمی توان محدود به دولت های دموکراتیک نمود. دفاع از دموکراسی حتی وظیفه فعالین و گروه های سیاسی که جایی در قدرت حاکم ندارند و در نقش اپوزیسیون ظاهر می شوند نیز می باشد. حتی در شرایطی مانند ایران که قدرت حاکم اساسا غیر دموکراتیک است، دفاع از دموکراسی و اصول آن وظیفه مخالفین حکومت هم هست.

البته بسیار واضح است که مکانیزم های دفاع از دموکراسی در نظامهای دموکراتیک مستقر از طریق قوانین، تقسیم قوا و سیستم های حقوقی و قضایی تعین پیدا می کنند و اجرا می شوند؛ و طبیعتا این نوع از مکانیزمهای دفاعی در میان اپوزیسیون جمهوری اسلامی اساسا نمی تواند وجود داشته باشد. در عین حال آشکار است که بدون رعایت اصول دموکراسی نمی توان به دموکراسی رسید و این صرفا در حد حرف و شعار و نوشتار نباید بماند و می بایست مکانیزم هایی برای دفاع از اصول دموکراسی حتی در میان اپوزیسیون جستجو کرد. مکانیسم هایی که به اعتبار شرایط اپوزیسیون جمهوری اسلامی، حتی در مرحله انتقال قدرت و پروسه گذار از وضع موجود به وضع مطلوب قرار ندارد، عمدتا جنبه اخلاقی، آگاهی بخشی و حتی افشاگری پیدا می کنند.

در این رابطه می توان از برخی مصادیق مشخص که با اصول پایه ای دموکراسی در تضاد هستند استفاده برد. برای مثال جریاناتی که «بر رهبری فردی و یا نظام سیاسی موروثی تاکید دارند»، «از خشونت سازمان یافته فیزیکی و کلامی علیه رقبای خود استفاده می برند و یا آن را تبلیغ می کنند» و یا «در مناسبات درونی خود دموکراسی را رعایت نمی کنند و سازماندهی بسیار بسته ای دارند» و یا «روشهای خشونت آمیز مانند مبارزه مسلحانه را به عنوان استراتژی آفندی دنبال می کنند» و یا «یک حکومت ایدئولوژیک را می خواهند مستقر کنند» و یا «به طور آشکار حقوق اقلیت های قومی و مذهبی را نادیده می گیرند» . بسیار واضح است که چنین جریانات سیاسی، حتی با وجود حضور در میان اپوزیسیون حکومت صد در صد غیر دموکراتیکی مانند جمهوری اسلامی، نمی توانند به عنوان یک نیروی دموکراسی خواه تلقی شوند و یا به حساب آیند.

دفاع از دموکراسی در برابر چنین جریاناتی یکی از وظایف بسیار مهم دموکراسی خواهان است، دفاعی که البته جنبه حقوقی و یا قضایی و یا آمرانه نمی تواند داشته باشد، به این دلیل بسیار ساده که اپوزیسیون دموکراسی خواه هنوز از قدرت و مشروعیت قانونی برخوردار نیست. اما دفاعی که می تواند و باید جنبه هنجاری، اخلاقی و آگاهی بخشی و گفتمانی و حتی افشاگر داشته باشد؛ دفاعی که بر یک اصل و معیار اخلاقی ساده استوار است: «اگر ابزار مبارزه تو غیر دموکراتیک باشد، حتی اگر نیتت دموکراسی باشد، در عمل به دشمن دموکراسی خدمت کرده‌ای.»

برای تجهیز بیشتر این دفاع در درجه اول لازم است که یک تعریف حداقلی و غیرقابل‌چانه‌زنی از دموکراسی داشته باشیم: از جمله: «حاکمیت مردم از طریق انتخابات آزاد، رقابتی و دوره‌ای»، «برابری کامل حقوق شهروندی (جنسیت، مذهب، قومیت، گرایش فکری)»، «تفکیک قوا و محدودیت قدرت»، «غیر موروثی بودن قدرت، منشا قدرت سیاسی فقط انتخاب مردم است»، «رد خشونت سیاسی به‌عنوان ابزار حکمرانی» و «التزام به قانون اساسی دموکراتیک و قابل تغییر.»

نکته بسیار مهم این است که دفاع از دموکراسی نه بر مبنای نیت ها، بلکه با رفتار قابل مشاهده و با عمل سیاسی کار دارد. از این نظر می بایست نیروهای سیاسی، اگر واقعا به دفاع از دموکراسی در جریان مبارزات خود اعتقاد دارند، می بایست در عمل به اصول حداقلی فوق متعهد باشند و نشان دهند که از سازوکارهای تصمیم گیری جمعی پیروی می کنند و پاسخگو هستند و قابل نقد می باشند و در پی حذف رقبای خود نیستند.

۱۴۰۴ آذر ۲۹, شنبه

بحران دموکراسی‌خواهی و صعود پوپولیسم در اپوزیسیون ایرانی



مدتهاست که در سطح جهانی رشد راست‌گرایی پوپولیستی دموکراسی لیبرال را در وضعیت «دفاعی» قرار داده و گفتمان‌های عقلانی و حقوق‌محور و دموکراتیک را تضعیف کرده است. در آمریکا، یکی از سمبلهای دموکراسی-لیبرال در دهه های اخیر، دونالد ترامپ وارد کاخ سفید می شود و با فرامین خود، و البته با حمایت گسترده ای که در کنگره و سنای آمریکا از وی می شود، قدم به قدم سیستمی را که پدران این کشور بر مبنای نظریه دموکراسی-لیبرال پیاده و اجرا کرده بودند به عقب می راند.

در اروپا نیز راست افراطی و پوپولیسم رشد سریعی داشته است، از جمله در مجارستان، آلمان، هلند، ایتالیا و فرانسه، به گونه ای که احزاب متعلق به این گرایش افراطی یا قدرت را در دست گرفته اند و یا تبدیل به یک رقیب جدی دموکراسی-لیبرال شده اند. در آمریکای لاتین از آرژانتین تا شیلی نیز فرایند رشد راست افراطی و پوپولیسم به خوبی دیده می شود.

وجه مشترک گرایشات راست افراطی در کشورهای نام برده در فوق، ضدیت با نهادهای دموکراتیک، اتکا بر سیاست ورزی احساساتی، هویت طلبانه و تهاجمی علیه رقبای خود به ویژه گرایشات لیبرال-دموکرات است؛ البته گرایشاتی که عامدانه به چپ و کمونیستی و سوسیالیستی تقلیل داده می شوند و منتسب می گردند. هدف اصلی این انتساب های عامدانه و استفاده از احساسات مردم گسترش بی اعتمادی به نهادهای دموکراتیک است.

از آغاز تاریخ مدرن ایران جنبش های اجتماعی و سیاسی کشورمان همواره از گرایشات و اندیشه های سیاسی مطرح در سطح جهان تاثیر پذیرفته اند. جنبش مشروطه به‌شدت متاثر از لیبرالیسم اروپایی، قانون اساسی‌گرایی و ایده‌ی تفکیک قوا و پارلمان بود و روشنفکران آن دوران سعی کردند الگویی بومی از قانونگرایی و مشروط کردن قدرت پادشاه در ایران پی بگیرند. جنبش ملی شدن نفت نیز در فضای جنبش های ضد استعماری و ناسیونالیسم ضد استعماری و افول استعمار کلاسیک شکل گرفت. حتی انقلاب اسلامی سال ۵۷، در ظرف انقلابهای ایدئولوژیک و ضد امپریالیستی آن دوران و در دامن انقلابهای جهان سوم به وقوع پیوست.

جنبش سبز با شعار «رای من کو» نیز در بستر موج جهانی دموکراسی خواهی در دهه ۲۰۰۰، از جمله نقلاب‌های رنگی در اروپای شرقی (گرجستان، اوکراین)، جنبش‌های انتخاباتی در آمریکای لاتین و دیگر نقاط جهان، اتفاق افتاد. اگرچه جنبش سبز نقاط اشتراک بسیاری با جنبش های دموکراسی خواهانه در دیگر نقاط جهان داشت، اما همانند دیگر جنبش های سیاسی و اجتماعی در ایران کپی جنبش های جهانی نیز نبود و شعارهای این دوران نیز نشان می دهند که جنبش سبز شکل بومی و ایرانی شده جنبش های دموکراسی خواهانه بوده است.

به باور نگارنده جنبش های سیاسی-اجتماعی در ایران پس از فراز و نشیب های فراوان که همزمان نیز در سطح جهانی در حال وقوع بودند، در دوران جنبش سبز به بلوغی دست یافت که اگر بشدت سرکوب نمی شد می توانست جامعه ایران را از یک حکومت ایدئولوژیک به سلامت عبور دهد و گذار دموکراتیک را رقم بزند.

در واقع جنبش سبز نقطه عطفی در جنبش های سیاسی و اجتماعی در ایران محسوب می شود که متکی بر طبقه متوسط بود و برای اولین بار پس از انقلاب اسلامی سال ۵۷، تظاهرات میلیونی رقم زد و برای اولین بار از رنگ سمبلیک سبز استفاده کرد و از خشونت پرهیز نمود. از این نظر شاید بتوان گفت که جنبش سبز آخرین عصر لیبرال-دموکراسی در ایران بود.

پس از جنبش سبز، اکثر جنبش های سیاسی-اجتماعی در ایران، به طور مشخص جنبش اعتراضی سالهای ۹۶ و ۹۸ مطالباتی همراه با خشونت و سرکوب شدید بوده اند. جنبش زن زندگی آزادی نیز به شکلی در بستر جهانی سیاست به مثابه زندگی و یا نمادی از استقلال بر بدن خود صورت گرفت که عمدتا نسل Z در آن نقش اصلی داشت.

اکنون نیز به نظر می رسد با آغاز عقب نشینی لیبرال-دموکراسی و رشد راست افراطی و پوپولیسم در سطح جهانی، در بخشی از مخالفین جمهوری اسلامی به طور مشخص در میان سلطنت طلبان و هواداران آقای رضا پهلوی راست افراطی و پوپولیسم که بر احساسات سیاسی و نوستالژیک سوار است در حال رشد و قبضه کردن فضای سیاسی مخالفین جمهوری اسلامی می باشد. که متاسفانه شرایط اجتماعی ایران، از جمله افول طبقه متوسط، خشم بسیار عمیق و گسترده مردم و ضعف و پراکندگی فعالین و گرایشات لیبرال دموکرات، شرایط مساعدی برای رشد این گرایشات راست افراطی و پوپولیست در میان مخالفین جمهوری اسلامی فراهم نموده است.
https://t.me/politicalphilosphy/322

۱۴۰۴ آذر ۲۷, پنجشنبه

ایران آینده: دو رویا، اما یک بستر مشترک



در دوران جوانی که هنوز دنیا دربند جنگ سرد میان دو قطب شرق و غرب گرفتار بود، کتاب «یک بستر و دو رویا» اثر آندره فوانتن مورد استقبال بسیاری از هم نسلان من قرار گرفت و تبدیل به یک اثر تاریخی و تحلیلی برجسته دربارهٔ دورهٔ جنگ سرد و تنش‌زدایی بین قدرت‌های بزرگ جهان شد.

منظور نویسنده از بستر مشترک، جهان واحدی بود که هر دو ابر قدرت ناچار بودند در همسایگی هم زندگی کنند. اما دو ابرقدرتی که رویاهای متفاوتی داشتند. یکی سرمایه داری غرب را نمایندگی می کرد و دیگری کمونیسم شرق را، یکی می خواست در جهان مدل خود را پیاده کند و مطابق رویاهای خود شکل دهد و دیگری مدل متضاد آن را.

نویسنده «یک بستر و دو رویا» تلاش داشت که نشان دهد چگونه دو قدرت رقیب، با اهداف کاملاً متفاوت، مجبور بودند برای جلوگیری از نابودی جهان، راهی برای همزیستی موقت پیدا کنند و از تنش ها بکاهند. وی تنش زدایی را نیز نه به معنای دوستی بلکه مدیریت دشمنی ها می دانست.

در روزهای اخیر، ، پس از حادثه مشهد، که تنش بین جریانات سیاسی موافق و مخالف رهبری آقای رضا پهلوی شدت یافته است، بیاد کتاب «یک بستر و دو رویا» افتادم و مشابهت هایی بین وضعیت فعلی مخالفین جمهور اسلامی و شرایطی که این کتاب منتشر شد یافتم.

همانطور که دو قدرت رقیب در جهان دو قطبی زمان جنگ سرد در یک بستر مشترک و جهان واحدی می زیستند و رویاهای متفاوتی داشتند، رقبای اصلی در طیف مخالفین جمهوری اسلامی نیز ضمن اینکه در یک بستر مشترک، یعنی جامعه ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی می زیند، رویاهای متفاوت دارند و راهبردهای متفاوتی دنبال می کنند.

تجربه تلاشهای بی شمار در دوران جنگ سرد برای تنش زدایی و مدیریت دشمنی ها نشان می دهد که اگرچه این تلاشها به طور موقت موفق بودند و در کوتاه مدت توانستند بحران را مدیریت کنند، اما آنچه که واقعا بر دنیای دو قطبی و جنگ سرد بین سرمایه داری غرب و کمونیسم شرق نقطه پایان گذاشت فروپاشی اتحاد شوروی و شکست کمونیسم شرقی بود، فروپاشی که اگرچه طاهرا یک شبه اتفاق افتاد اما در واقع امر محصول یک فرایند طولانی از فرسایش درونی نظام سیاسی اتحاد شوروی و حزب کمونیست این کشور که بر خلاف مسیر تاریخ پیش می رفت، بود. مسیری که بشریت با دست یابی به اندیشه لیبرال-دموکراسی و آزادی های فردی در آن گام بر می داشت و دیر یا زود همه به آن می پیوستند.

به باور من، تضادهای بین دو جناح اصلی رقیب در طیف مخالفین جمهوری اسلامی، که مدتها زیر پوست بودند و کمتر بروز می یافتند (برای مثال در دوران هایی که جنبش های قوی سیاسی ضد حکومتی مانند جنبش سبز و جنبش زن زندگی آزادی در جریان بودند) امروز کاملا آشکار شده اند و مرزهای ایدئولوژیک و راهبردی خود را برجسته تر کرده اند. به گونه ای که آنها را به آسانی می توان نامگذاری کرد و بر تضادها و تفاوت هایشان دست گذاشت.

در طیف مخالفین جمهوری اسلامی دو جریان اصلی رقیب یکدیگر دیده می شوند: جریان وابسته به آقای رضا پهلوی که تحت عنوان سلطنت طلبان و یا پادشاهی خواهان شناخته می شود که هم رهبری مشخص دارد و هم برنامه های خود را پس از گذار از جمهوری اسلامی معرفی کرده است. این جریان با استفاده از گزاره «انقلاب ملی» و اصرار بر رهبری آقای رضا پهلوی و پیگیری انقلاب های توده ای از طریق یک قیام ملی، همانگونه که در انقلاب ۵۷ اتفاق افتاد، در عمل و در زمین واقعی سیاست در راستای سرنگونی کامل نظام جمهوری اسلامی، از طریق جذب حمایت های بین المللی گام برمی دارد.

جریان رقیب اما فاقد یک رهبری مشخص است و طیف متنوعی از فعالین مدنی، سیاسی و حقوق بشری و جریانات سیاسی حامی آنها را تشکیل می دهد. جریانی که عمدتا متکی بر جامعه مدنی و جنبش های اجتماعی است و بجای اصرار بر تکرار انقلاب هایی مانند مدل انقلاب ۵۷، تلاش می کند گذار کم هزینه، خشونت پرهیز، مرحله ای و مسالمت آمیز از جمهوری اسلامی را تحقق بخشد. به باور من امثال خانم نرگس محمدی، مصطفی تاجزاده، نسرین ستوده و جمهوری خواهان میانه رو و تحول طلب و تشکلهای صنفی، حقوق بشری، دانشجویی و وکلا در این طیف قرار می گیرند و این مجموعه را می توان تحت عنوان «جامعه مدنی» نامگذاری کرد.

همانطور که در بالا آوردم، تضادهای بنیادی این دو جریان رقیب در گذشته چندان برجسته نبودند، اما امروز به خوبی می بینیم که به ویژه از سوی طرفداران آقای رضا پهلوی به شدت بر لزوم پذیرش رهبری ایشان از سوی جریانات رقیب برای تحقق یک انقلاب دیگر بنام انقلاب ملی تاکید و اصرار می شود.

حال، با توجه به تجربه «یک بستر و دو رویا» در دوران جنگ سرد، معتقدم که ما باید واقعیت غیر قابل جمع شدن و اتحاد این دو جریان رقیب را حداقل در شرایط امروز و آینده نزدیک بپذیریم. به این معنی که ضمن مدیریت تنش و دشمنی ها، باید بپذیریم که این تضاد را نمی توان اراده گرایانه و تحمیلی حل کرد و حل آن را باید به گذر زمان واگذار نمود. بنابراین بهتر است هر دو جریان رقیب بدون تلاش برای حذف دیگری، بدون اصرار بر هژمونی یک رهبر و یا یک راهبرد، سیاست های خود را پیگیری کند و یا حداکثر برای مدیریت تنش راه گفتگوهای سالم و دموکراتیک را باز نگاه دارد.
https://t.me/politicalphilosphy/318


۱۴۰۴ آذر ۲۵, سه‌شنبه

از سرکوب تا قطبی‌سازی: خیابان چگونه می تواند بی‌اثر شود؟



در دهه های اخیر از حاکمیت جمهوری اسلامی، به ویژه از زمانی که جامعه ایران به تدریج از جنگ هشت ساله ایران و عراق فاصله گرفت و مجددا خود را بازیافت، اعتراضات و تجمعات خیابانی یکی از مهمترین ابزارهای به گفته واسلاو هاول «قدرت بی قدرتان» برای ابراز وجود، اعتراض و طرح خواسته های فرهنگی، صنفی و سیاسی بوده است. در این دوران خیابان در نبود نهادهای سیاسی و مدنی مستقل و روزنامه ها و نشریات آزاد، عملا تبدیل به صحنه اعتراض و عرصه ای برای تجمع و طرح مطالبات می شود و حکم یک مجمع عمومی معترضین را پیدا می کند.

جمهوری اسلامی نیز تا کنون تلاش کرده است اعتراضات به ویژه سیاسی را شدیدا سرکوب و خاموش کند و با تحت تعقیب قرار دادن و دستگیری رهبران میدانی و فعالین مدنی و سیاسی، هرگونه سازماندهی پیشا اعتراضات را در نطفه خفه کند.

اکنون اما به نظر می رسد که دستگاههای امنیتی و اتاق های فکر جمهوری اسلامی به دلیل هزینه های سنگینی که برای سرکوب جنبش زن زندگی آزادی بر جمهوری اسلامی تحمیل شد در حال تجدید نظر و حتی تجربه های جدیدی در روش برخورد با اعتراضات خیابانی هستند.

این تجربه جدید را می توان در مراسم هفتم زنده یاد خسرو علیکردی دید، که حکومت با برنامه ای از قبل پیش بینی شده و با علم به گرایشات سیاسی متفاوت در میان مردم و بعضا احساسات تندی که در این رابطه وجود دارد، محل مراسم را تبدیل به صحنه ای از اختلافات گروهی کند و امنیت و آرامش شرکت کنندگان را اینبار نه از طریق سرکوب بلکه با ایجاد تفرقه و راه انداختن دعواهای حیدری-نعمتی بر هم بزند.

در واقع شاید بتوان گفت که رژیم به موازات پوست اندازی در برخی زمینه های دیگر در شیوه‌های کنترل خیابان نیز در حال پوست اندازی است. این پوست اندازی را می توان «گذار از سرکوبِ صرف به مدیریت، قطبی‌سازی و بی‌اثر کردن اعتراضات از طریق نفوذ دادن عوامل خود در میان مردم» نامید که البته فقط مختص ایران نیست و در کشورهای مختلف نیز تجربه شده و می شود.

هدف حکومت های اقتدارگرا، به ویژه زمانی که دیگر مشروعیت و مقبولیتی در میان عامه مردم ندارند و هزینه های بسیار سنگین سرکوب مستقیم و آشکار را، به ویژه در شرایط امروز جهان که روابط اقتصادی و بازرگانی در هم تنیده اند و نظارت های جهانی وجود دارد، باید متحمل شوند؛ تبدیل اعتراضات به صحنه ای از نزاع های گروهی و به دنبال آن ایجاد دوقطبی، تردید و بی اعتمادی در میان شرکت کنندگان است.

این راهبرد جدید در کنترل و مدیریت اعتراضات خیابانی، به ویژه در رابطه با تجمعات غیر صنفی (برای مثال کارگران و بازنشستگان) می تواند برای تداوم جنبش ها و مبارزات مدنی مسالمت آمیز و گذار آرام و کم هزینه از جمهوری اسلامی، موثر و حتی خطرناک باشد.

خطرناک از این جهت که معمولا در تظاهرات و اعتراضات خیابانی سیاسی و فرهنگی طبقه متوسط نیز شرکت می کند. طبقه متوسط اما هنوز به نقطه ای نرسیده است که چیزی برای از دست دادن نداشته باشد و بنابراین ترجیح می دهد که حضورش در عرصه خیابان پرهزینه نباشد و منجر به بی ثباتی کامل و عدم امنیت و آینده ای نامعلوم نشود.

از این نظر اگر راهبرد جدید حکومت در مدیریت خیابان موفق شود، آنگاه خیابان در نزد طبقه متوسط اعتبار خود را از دست می دهد. تاکید بر نقش طبقه متوسط از این نظر است که حکومت‌ها معمولا نه با شورش فرودستان، بلکه با قطع پیوند طبقه متوسط با نظم موجود و آمادگی حضور آن در عرصه اعتراضات خیابانی شکست می خورند.

بسیار واضح است که در شرایط امروز ایران روایت اخلاقی و گفتمان جمهوری اسلامی به طور کامل شکست خورده است. این شکست اما زمانی می تواند فرصتی برای پیروزی مردم فراهم آورد که یک روایت اخلاقی بدیل وجود داشته باشد.

تهدید اصلی اما در چنین شرایطی این است که با تشدید نزاع های خیابانی در میان سلایق مختلف سیاسی و سرکوب و منکوب کردن یکدیگر، چه با خشونت کلامی و چه با خشونت فیزیکی (مانند سنگ پرانی به سوی خانم نرگس محمدی)، ارزشهای اخلاقی که مبنای یک روایت اخلاقی بدیل روایت جمهوری اسلامی است، به شدت ضربه می خورد و به محاق می رود. و اینجاست که حتی ممکن است حکومت خود را در برابر شر نزاع و جنگ های خیابانی، کم شرتر جلوه دهد.

به باور نگارنده در شرایط امروز ایران یک چارچوب اخلاقی بر مبنای ارزشهای انسانی و اندیشه لیبرال-دموکراسی بسیار مهمتر از یک رهبر کاریزما و یا منحصر به فرد است و هر جریان سیاسی که به این واقعیت توجه نداشته باشد، خطای استراتژیک و غیر قابل جبران خواهد کرد، همانگونه که رهبری سازمان مجاهدین خلق در گذشته دچار چنین خطای استراتژیکی شد که همچنان در حال بازپرداخت هزینه خطای استراتژیک خود است.
https://t.me/politicalphilosphy/316



۱۴۰۴ آذر ۲۴, دوشنبه

بدیل لیبرال-دموکرات میان دو راست افراطی: درباره‌ی یک الگوی تکرارشونده‌ی تاریخی



حوادث مشهد و توهین به خانم نرگس محمدی در مراسم هفتم زنده یاد خسرو علیکردی بار دیگر یک واقعیت تکرار شونده را در دوران معاصر ایران به نمایش گذاشت. این واقعیت که که نیروهای لیبرال، پیشرو و آزادی‌خواه و دموکرات اغلب نه از یک سو، بلکه هم‌زمان از دو سو تحت فشار و حمله قرار می‌گیرند. از یک طرف قدرت حاکم آن‌ها را سرکوب می‌کند، و از طرف دیگر بخش‌هایی از اپوزیسیون راست می‌کوشند آن‌ها را بی‌اعتبار، حذف یا به حاشیه‌ برانند. این واقعیت برخلاف تصور رایج، نه حاصل اشتباهات مقطعی، بلکه بازتاب یک الگوی تاریخی و ساختاری و بنابراین تکراری است.

این «فشار دوگانه» زمانی رخ می‌دهد که نیرویی حاضر نیست میان دو شکل از اقتدارگرایی یکی را انتخاب کند؛ نیرویی که هم‌زمان با استبداد دینی و اقتدارگرایی سکولار یا سلطنتی مرزبندی دارد و بر لیبرالیسم، آزادی، برابری، عدالت اجتماعی و دموکراسی پای می‌فشارد. و درست به همین دلیل است و همچنین به علت خصلت هژمون طلبی اقتدارگرایان است که چنین نیروهای آزادی خواه و دموکرات برای هر دو سوی طیف راست، تهدید تلقی می‌شوند.

همانطور که در بالا آمد الگوی «فشار دوگانه» در تاریخ معاصر ایران تکرار شده و سابقه‌ای روشن دارد. در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، نیروهای چپ و سوسیالیست به‌طور هم‌زمان هدف سرکوب سلطنت محمدرضا شاه پهلوی و دشمنی شدید روحانیت قرار داشتند. دولت پهلوی با اتکا به ساواک، زندان و شکنجه، هر نوع تشکل چپ، کارگری و دانشجویی را به شدت سرکوب می‌کرد و یا به عمد دست نیروها و فعالین مذهبی را باز می گذاشت. در همان حال، بخش بزرگی از روحانیت سنتی، مارکسیسم و سوسیالیسم را تهدیدی بنیادی علیه دین، مالکیت و نظم اجتماعی می‌دانست و با ادبیات تکفیر و طرد، علیه آن بسیج می‌شد.

پس از انقلاب، این الگو نه‌تنها از میان نرفت، بلکه به شکلی دیگر بازتولید شد. جمهوری اسلامی در نخستین سال‌های تثبیت قدرت خود، با حذف فیزیکی و سیاسی لیبرالها، ملیون، روشنفکران آزادی خواه، سندیکاها و شوراهای مستقل، جنبش‌های زنان و نیروهای سکولار، میدان سیاست را پاکسازی کرد.

و امروز نیز در کنار این سرکوب ساختاری، بخشی از راست اپوزیسیون نیز با انکار این تاریخ، یا با تقلیل مسئله آزادی به «تغییر راس قدرت» و تفسیر راست و نئولیبرال از توسعه و پیشرفت تحت عنوان «توسعه آمرانه»، همان نیروهایی را که بیشترین هزینه را داده‌اند، به حاشیه می‌راند. نتیجه، بازتولید همان وضعیت آشنای «میان دو آتش» و «فشار دوگانه» سرکوب از درون و تخریب و حذف از بیرون است.

در واقع نکته مهم این است که حذف لیبرالیسم، آزادی خواهی و حقوق بشر و بدیل دموکرات، اولویت مشترک هر دو سر طیف جریان راست اقتدارگرای مذهبی و سلطنتی بوده است و هژمونی طلبی این دو جریان اقتدارگرا زمانی که بدیل لیبرال-دموکرات یک تهدید جدی می شود، آنها را در روش های سرکوب و حذف به هم نزدیک نیز می کند، همانطور که در حوادث مشهد رخ داد.

نکته و واقعیت مهم دیگر این است که اتفاقا دو جریان راست و اقتدارگرای مذهبی و سلطنتی بطور مشخص از زمان جنبش زن زندگی آزادی دچار شکست ها و عقب نشینی های پی در پی شده اند و اکثریت مردم نسبت به فراخوانهایی که از سوی دو طرف اعلام میشد، بی تفاوت ماندند. برای مثال جریان سلطنت طلب سعی کرد که در کنار شعار «زن زندگی آزادی» شعار «مرد میهن آبادی» را نیز جا بیندازد، اما موفق نشد. و حتی در طول چندین ماه که اعتراضات خیابانی ادامه داشت شعاری به نفع آقای رضا پهلوی داده نشد و اگر هم عده ای در این رابطه تلاش کردند، به هیچ وجه مورد استقبال عموم قرار نگرفت؛ همانطور که ادعای وکالت ایشان نیز توجه ای را جلب نکرد. در زمان جنگ ۱۲ روزه نیز آقای رضا پهلوی فراخوان حضور در خیابانها و قیام علیه حکومت را داد که نه تنها مورد استقبال قرار نگرفت، بلکه مردم بجای حضور در خیابان، شهرهای بزرگ را ترک کردند و یا در خانه ماندند.

هم راستا شدن دو جریان اقتدارگرا و تکرار فشارهای دوگانه بر نیروهای لیبرال و دموکرات و آزادیخواه بار دیگر حقانیت و مشروعیت بدیل لیبرال-دموکرات را به اثبات می رساند، بدیلی که فقط خواهان جابه‌جایی نخبگان در راس هرم قدرت نیست؛ مسئله‌اش ساختار قدرت، توزیع نابرابر ثروت و تبعیض است.

در واقع علت دشمنی اقتدارگرایان مذهبی و سلطنت طلب در این واقعیت است که بدیل لیبرال-دموکرات مشروعیت اخلاقی هر دو طرف طیف راست را به چالش کشیده است: هم استبداد دینی را، و هم اقتدارگرایی نوستالژیک سلطنت طلب را. برای هر دو، بدیل لیبرال-دموکرات خطرناک است، چون نشان می‌دهد آزادی بدون برابری توخالی است، و تغییر سیاسی بدون لیبرالیسم، سکولاریسم و عدالت اجتماعی می‌تواند به بازتولید همان سلطه بینجامد.

در شرایط کنونی که نیروهای لیبرال-دموکرات و آزادیخواه و پیشرو بیش از هر زمان دیگری در منگنه و فشار دوگانه راست افراطی مذهبی و سلطنت طلب قرار گرفته اند، نشان از این واقعیت دارد که بدیل لیبرال-دموکرات یک بدیل جدی شده است و بنابراین برای هر دو جریان در دو سر طیف راست خطر محسوب می شود.

در چنین موقعیتی بدیل لیبرال-دموکرات می بایست خود را آماده مبارزه در دو جبهه کند، از یک سو از طریق سازماندهی جنبش های اجتماعی و مبارزات مدنی و همراهی و همبستگی با جامعه مدنی و تشکلهای صنفی و حقوق بشری و از سوی دیگر مبارزه با روایت سازی های کاذب جریان سلطنت طلب افراطی و مقاومت در برابر سیاست حذف و منکوب کننده این جریان از طریق افشاگری و آگاهی بخشی.
https://t.me/politicalphilosphy/310

۱۴۰۴ آذر ۲۲, شنبه

«این‌همانی» در منطق بقا و پروپاگاندای جمهوری اسلامی و اپوزیسیون انحصار طلب

آنطور که برخی ویدیوهای منتشر شده از مراسم هفتم خسرو علیکردی نشان می دهند،عده ای تلاش داشته اند با شعار «مرگ بر سه فاسد….» مانع از صحبت های خانم نرگس محمدی شوند. اما خانم محمدی بسیار آگاهانه و به موقع نام زنده یاد محمدرضا رهنورد را فریاد می زند و از او تجلیل می کند.


ظاهرا رژیم سعی می کند فضای آلوده و حیدری -نعمتی که در خارج کشور توسط راست افراطی با هدف حذف و منکوب دیگران و یا توسط عوامل رژیم برای تفرقه افکنی ایجاد شده است، به داخل کشور نیز بکشاند و اختلافات و تفرقه را عامدانه دامن بزند. این اقدام که توسط عده ای محدود از حاضرین در این مراسم انجام شد بسیار مشکوک و احتمالا از قبل برنامه ریزی شده بود  و باید بسیار مراقب بود.


اما آقای رضا پهلوی بجای محکوم کردن این حرکت تفرقه افکنانه و نسبت دادن آن به عوامل رژیم از شعارهای داده شده به نفع خود استقبال نیز کرده است. در حالیکه بسیار آشکار بود که این شعارها و حتی پرتاب سنگ به سوی خانم محمدی از قبل برنامه ریزی شده بود و رژیم عده ای لباس شخصی را به میان جمعیت فرستاده بود. و جالب این است که فقط فعالین مدنی و حقوق بشری دستگیر شدند و افرادی که شعارهای به نفع سلطنت و رضا پهلوی می دادند مصون ماندند. 


این روش حکومت و متقابلا اپوزیسیونی که خود را تنها مخالف حاکمیت می شمارد، در تاریخ چند دهه اخیر تکرار شده است. زمانی که سازمان مجاهدین به طور کاملا انحصار طلبانه خود را تنها نیروی مقاومت در برابر جمهوری اسلامی می دانست و هر جریان سیاسی و یا فردی را که منتقد به این سازمان بود متهم به سازش با رژیم و یا عامل جمهوری اسلامی معرفی می نمود، جمهوری اسلامی به طور کاملا آگاهانه، هم برای سرکوب و حذف مخالفین خود و هم برای ایجاد تفرقه و دودستگی میان اپوزیسیون، فضای دو قطبی یا جمهوری اسلامی و یا مجاهدین را به شدت دامن می زد. مجاهدین نیز از این دو قطبی سازی همیشه استقبال می کردند و رمز بقای خود را در این همین فضا می یافتند و از این طریق در جهت استفاده از رانت های مختلف بین المللی استفاده های زیادی می بردند. 


اکنون به نظر می رسد که سلطنت طلبان افراطی و حتی شخص رضا پهلوی نیز، البته به تقصیر، در همین دام گرفتار آمده اند.  اگرچه جمهوری اسلامی، مجاهدین، و سلطنت‌طلبان از نظر گفتمانی با هم متضادند، اما در سطح روش‌های پروپاگاندا شباهت‌های جدی دارند: از جمله در دوگانه سازی های مطلق «یا با ما یا علیه ما»؛ و یا دشمن سازی های دائمی تحت عنوان «دشمن خارجی و نفوذی» و یا «بریده و خائن» و یا «اصلاح‌طلب، چپ، تجزیه‌طلب»؛ و یا حذف هر صدای میانه و خاکستری. 


در اینجا هدف واقعی «پیروزی بر رژیم» یا «نجات ایران» نیست، بلکه بقای خود در عرصه سیاست و حفظ هسته سخت هواداران و طرفداران است. در اینجاست که یک این همانی بین منطق قدرت در بین جمهوری اسلامی و اپوزیسیون انحصار طلب بوجود می آید.


این همانی پروپاگاندا نیز در بین رژیم و اپوزیسیون انحصار طلب به خوبی دیده می شود. زمانی که یک نیروی سیاسی پایگاه بالفعل و سازماندهی شده نداشته باشد و یا مردم نسبت به آن بی اعتماد باشند، مجبور می شود که برای حضور دائمی در عرصه سیاست و بهره برداری از رانت سیاسی از پروپاگاندا استفاده کند. البته پروپاگاندایی که مشابهت های بسیاری با پروپاگاندای جمهوری اسلامی دارد. برای مثال شبکه من و تو و خبرگزاری فارس وابسته به سپاه پاسداران هر دو علیه نرگس محمدی پست های مشابهی  را پخش می کنند. 


شباهتهای دیگری نیز بین اپوزیسیون انحصارطلب دیده می شود، که نمونه بسیار آشکار آن شباهت های فرقه ایست؛ شباهت هایی که در «رهبر پرستی»، «بازنویسی تاریخ به نفع خود» و «نپذیرفتن شکست ها و حتی نسبت دادن این شکست ها به خیانت دیگران» به خوبی مشاهده می شود. 


در مجموع می توان گفت که سلطنت طلبان افراطی در حال تجربه راه طی شده مجاهدین هستند، راهی که بارها دیده شد که این جریان همواره خود را آلت دست جمهوری اسلامی و قدرت های جهانی برای معامله با یکدیگر کرده و خود را تبدیل به مرغ عروسی و عزا کرده است. 

https://t.me/politicalphilosphy/307 



۱۴۰۴ آذر ۲۱, جمعه

همگرایی مطالبات بازنشستگان، کارگران و دانشجویان: نشانه‌های شکل‌گیری «مسئله ملی» و «گفتمان ملی»



روز ۱۸ آذر ماه به عنوان «روز اعلام حضور جمعی» توسط بازنشستگان کرمانشاه و کارگران نفت پارس جنوبی اعلام گردید و به دنبال آن در تجمعات کرمانشاه ترکیبی از بازنشستگان کشوری و تامین اجتماعی اعم از فرهنگیان، مخابرات، بهداشت و درمان حضور داشتند. همزمان نیز پنج هزار نفر در راهپیمایی کارکنان نفت در عسلویه شرکت کردند و یکی از بزرگترین اعتراضات مسالمت آمیز در حوزه صنعت نفت و گاز رقم زدند.

سندیکای رانندگان اتوبوسهای شرکت واحد نیز به مناسبت ۱۶ آذر، روز دانشجو، در پیامی هم‌صدا با جنبش دانشجویی، خواهان آزادی بی‌قید و شرط همه‌ی دانشجویان زندانی و کلیه‌ی فعالین کارگری، معلمی و مدنی که تنها به جرم دفاع از حقوق اولیه‌ی خود و مردم محروم در بندند و لغو فوری مجازات اعدام شدند و بر اتحاد کارگر و دانشجو، اتحاد همه‌ی اقشار تحت ستم و برابری‌طلب در برابر سرکوب تاکید کردند. همزمان، دانشجویان نیز به مناسبت روز دانشجو تجمعاتی را در دانشگاه‌ها برگزار کردند و شعارهایی مانند «دشمن ما همین جاست» نشان میدهد که خواسته‌های دانشجویان باردیگر، پس از مدتی سکوت نسبی ناشی از سرکوبهای ۱۴۰۱ به بعد و جنگ ۱۲ روزه، فراتر از مطالبات صنفی رفته اند.

همزمانی و هم زبانی اعتراضات خیابانی در بخش های مختلف جامعه ایران بار دیگر بیانگر واقعیت غیر قابل انکار وجود علت ها و ریشه های و دردهای مشترک بسیاری از مشکلات مردم است، که در حادترین شکل خود در «مشکلات اقتصادی و معیشتی» ناشی از تبعیض و فساد ساختاری خلاصه می شود. مشکلاتی که مدتهاست در خودآگاه مردم به عوامل ساختاری (مانند فساد سیستماتیک، سیاست‌گذاریهای کلان رهبر جمهوری اسلامی علی خامنه ای در زمینه آمریکا و اسرائیل ستیزی، اقتصاد جنگی و مقاومتی و سرکوب مخالفین) پیوند خورده اند.

در شعارها و بیانیه های اخیر کارگران، کارمندان، معلمان و دانشجویان یک همزمانی و هم زبانی خاصی در نشانه گیری به سوی این عوامل ساختاری دیده می شود. این هم زبانی و همچنین اعلام ۱۸ آذر به عنوان «روز اعلام حضور جمعی» و این هدفگیری مشترک به سوی عوامل ساختاری نشان از این واقعیت دارد که اعتراضات آذر ماه ۱۴۰۴ از سطوح صنفی به سطوح سیاسی (پرسش درباره نحوه اداره کشور و پاسخ‌گویی حکومت) ارتقا پیدا کرده اند.

تجارب پیشین نیز (مثلاً در سال‌های پس از ۱۳۹۷ و ۱۴۰۱) نشان می دهند که وقتی اعتراض‌های صنفی، اقتصادی، دانشجویی همزمان یا پیوسته می شوند، عملاً ابعاد سیاسی پیدا می‌کنند. زیرا سوال مشترک «چرا این وضعیت وجود دارد» مقدمه اشاره به درد و عوامل ساختاری مشترک می شود. و این پیش زمینه فروپاشی روایت های جدا جدای صنفی و طبقاتی می گردد و حتی طبقه متوسط را نیز درگیر و جذب می کند. شرایطی که پتانسیل بالایی برای برآمد یک روایت مشترک و گفتمان ملی در درون خود نهفته دارد.

در واقع همزمانی و هم زبانی که امروز در اعتراضات بخش ها و طبقات مختلف جامعه ایران دیده می شود، نشان دهنده این حقیقت است که مردم تجربه خود را در تجربه دیگران می بینند، کارگر متوجه می شود مشکلات ساختاری کارگران همان مشکلات ساختاری بازنشستگان و معلمان است و هر دو از عوامل ساختاری مشترکی برمیخیزند. دانشجو نیز مشاهده می کند که زندگی خود و خانواده اش تحت تاثیر همین مشکلات و عوامل ساختاری هستند. و این این همانی در زمینه مشکلات و عوامل ساختاری موجب تولد یک معنای مشترک در بین اقشار مختلف جامعه ایران می شود.و این به معنی ساختاری شدن درد، خشم و نارضایتی است که می تواند تبدیل به «مسئله ملی» شود و مقدمه برآمد یک «گفتمان ملی» باشد.

در ایران امروز، این فرایند در حال رخ دادن است و در صورت تکرار ابتکارهایی مانند «روز اعلام حضور جمعی» و یا سازماندهی راهپیمایی پنج هزار نفری کارکنان و کارگران نفت و گار در عسلویه، مسائل مشترک و خواسته های مشترک برخاسته از «بی عدالتی ساختاری»، «ناکارآمدی حکومت»، «حق برخورداری از یک زندگی آبرومند و شرافتمندانه» و «مطالبات آزادی»، می توانند تبدیل به مسئله ملی و گفتمان ملی شود.

مسئله ملی و گفتمان ملی در ایران امروز، ترجمان شکست سیاست های جمهوری اسلامی و شخص رهبر در زمینه های «محور مقاومت» و «آغاز دور دوم مدل حکومت اسلامی و ساختن جامعه اسلامی مطابق الگوی ولایت فقیه» از یک سو و خواست ملت ایران برای برخورداری از یک جامعه آزاد، امن، مرفه و زندگی همراه با صلح و مسالمت با جهان از سوی دیگر است. گفتمانی که در سطح ملی می تواند تحت عنوان «نه به جنگ، نه به استبداد، آری به زندگی» فرموله شود.
-https://t.me/politicalphilosphy/303

۱۴۰۴ آذر ۲۰, پنجشنبه

قدرت جامعهٔ مدنی ایران در روزگار بحران



در شرایط امروز ایران که بحرانهای مزمن حاصل از چندین دهه از حاکمیت جمهوری اسلامی در آستانه فاجعه قرار گرفته اند، دولت منتخب رهبری عملا کنترل و اداره امور اجرایی را رها کرده است. به گونه ای که می توان گفت که در ایران امروز، امور کلان کشور در دست دولت های پنهان و مافیای حاکم بر کشور و امور جزیی و روزمره مردم توسط خود مردم و نهادهای مردمی اداره می شوند.

شاید اگر چنین شرایطی در جوامع دیگر اتفاق می افتاد، بعید نبود که منجر به فروپاشی های عمیق اجتماعی و تنش های بزرگ بین بخش های مختلف جامعه و حتی جنگ داخلی شوند. اما در میهن ما، با وجود شرایط بسیار فاجعه بار و رهاشدگی اداره امور کشور، همچنان همبستگی و آرامش نسبی حفظ شده است. ثبات و آرامشی که برخی آن را شاید به بی حسی و بی تفاوتی و باری به هر جهت زندگی کردن و دست روی دست گذاشتن و در انتظار معجزه نشستن مردم تعبیر کنند؛ اما به نظر من در درجه نخست به علت حضور جامعه مدنی و نهادهای غیر رسمی مردمی است و نشانه هایی از همبستگی اجتماعی است.

ما این همبستگی و حفظ آرامش را در جنگ ۱۲ روزه دیدیم، با وجودیکه رهبر سلطنت طلبان آقای رضا پهلوی و همچنین نتانیاهو رهبر دولت جنگ طلب اسرائیل در پیامهای مختلف از مردم خواسته بودند که به خیابانها بیایند و علیه حکومت قیام کنند. همین همبستگی را نیز در جریان آتش سوزی جنگلهای هیرکانی و دیگر حوادث طبیعی از سیل تا زلزله، دیده بودیم.

در واقع در کشور ما مردم آموخته اند که دولت توان کنترل و اداره امور اجرایی به ویژه در مواقع بحرانی را ندارد و این جامعهٔ مدنی، حتی در ساده‌ترین شکل‌های غیررسمی، و فعالین مدنی و چهره های مردمی هستند که می توانند ثبات و همبستگی را حفظ کنند و کارکردهای لازم اجتماعی را برای کمک به مردم داشته باشند.

فساد گسترده در نهادهای رسمی و ساختار سرکوبگر و انحصار طلب جمهوری اسلامی همواره مانع اصلی در برابر تبدیل این توان بالقوه اما پراکنده مردمی به یک قدرت سازمان‌یافته و پایدار بوده اند. از این نظر می توان بدون تردید نتیجه گرفت که تقویت جامعهٔ مدنی، نه فقط یک ضرورت سیاسی و دموکراتیک، بلکه یک الزام برای مدیریت بحران و حفظ انسجام اجتماعی است و این در درجه نخست بر عهده نخبگان کشور، تشکلهای صنفی و جریانات و حتی فعالین سیاسی مستقل و ساکن در ایران است.

در شرایطی که بحرانهای اجتماعی و اقتصادی و معیشتی می توانند ضربات سنگینی بر اعتماد به نفس مردم بزنند، این وظیفه جامعه مدنی است تا اعتماد و همبستگی اجتماعی را تقویت کند و مشارکت عمومی را افزایش دهد. به ویژه در شرایطی که جریانات سیاسی مخالف حاکمیت قادر نبوده اند اعتمادهای لازم مردمی را جلب نمایند و حتی مردم به برخی از آنها اعتماد خود را کاملا از دست داده اندِ، وظیفه و مسئولیت جامعه مدنی و نهادهای مردمی و تشکلهای صنفی و فرهنگی دوچندان و سنگین تر می شود.

در شرایطی که بحرانهای اجتماعی و اقتصادی و معیشتی خطر خشونت و رادیکالیسم و شورشهای کور را افزایش می دهند، این جامعه مدنی و فعالان این حوزه هستند که می توانند با حضور و کمک های مردمی آرامش را در جامعه حفظ کنند و مانع از دخالت و تاثیر جریانات سیاسی خشونت طلب که معمولا سازمان یافته نیز عمل می کنند شوند و مطالبات به حق مردمی را به راه ها و کانالهای خشونت پرهیز و مسالمت آمیز هدایت نمایند.

البته در این راه چالشهای بزرگی در برابر جامعه مدنی نوپای ایران قرار دارند، که مهمترین آن سرکوب و دخالتهای حکومتی است. سرکوب، دستگیری چهره های اصلی جامعه مدنی و نفوذ عوامل حکومتی همواره مانع از آن شده اند که نهادهای مدنی از رشد و قدرت مدیریتی و حتی مالی کافی برای اداره امور عادی مردم در شرایط بحرانی برخوردار شوند.

اما خوشبختانه سنت‌ همیاری مثل کمک‌های محلی، شبکه‌های خیریه، هیئت‌ها، انجمن‌های صنفی در ایران بسیار ریشه دارند و جامعه ایران از سرمایه های انسانی بالایی برخوردار است. جامعه ایران آموخته است که با استفاده از شبکه های دیجیتال رابطه های شبکه ای خوبی برقرار کند و از این طریق اطلاع رسانی و کمک رسانی را سازماندهی کند. این ظرفیت های بارها نشان داده اند که جامعه مدنی ایران با وجود چالشهای بسیار بزرگ توانسته است در شرایط بی دولتی به کمک یکدیگر برخیزد و جامعه ایران را پایدار نگاه دارد.

در دورانهای دور نیز، به ویژه از دوران انقلاب مشروطه به بعد مردم ایران نشان داده اند که در شرایط بی دولتی می تواند به کمک یکدیگر برخیزند. در سال‌های پایانی قاجار، به‌ویژه پیش از انقلاب مشروطه و در خلال آن، ضعف دولت مرکزی باعث شد شبکه‌های اجتماعی، اصناف، روحانیون، انجمن‌ها و مطبوعات نقش بسیار پررنگی پیدا کنند. یکی از نمونه های موفق انجمن‌های ایالتی و ولایتی در شهرهایی مثل تبریز، رشت، اصفهان و شیراز بودند که توسط مردم و نخبگان محلی تشکیل شدند و توانستند نظم شهری و امنیت محلات را حفظ کنند. برای مثال انجمن ایالتی تبریز عملاً نقش یک حکومت شهری را در دوره‌ی استبداد صغیر بر عهده گرفت که عملکردش نمونه‌ کلاسیک قدرت جامعهٔ مدنی در خلا دولت است. اصناف بازار، به‌ویژه در تهران، در اعتصاب بزرگ تنباکو (۱۲۷۰ خورشیدی) و سپس انقلاب مشروطه، از طریق شبکه‌های خودجوش سازمان‌دهی تظاهرات و تأمین مالی جنبش را بر عهده داشتند.

بنابراین سنت همیاری در ایران بسیار ریشه دار است و می تواند در شرایط بی دولتی و یا ضعف عملکرد موثر و سریع نهادهای دولتی بار دیگر در شکل نهادهای خودجوش مردمی ظاهر شود، همانطور که در جریان زلزله های بزرگ طبس، رودبار و بم شاهد بودیم. همانطور که در دوران فضای نسبتا باز دولت خاتمی نهادهای مدنی و صنفی به سرعت رشد کردند و خود را نهادینه نمودند، که حتی برخی از آنها همچنان با وجود سرکوب و دخالتهای دائمی حکومتی توانسته اند خود را سرپا نگه دارند. همانطور که در شرایط امروز ایران شاهدیم که با وجود بی دولتی، جامعه ایران به یمن وجود انجمنهای خیره ای و گروه های مردمی کمک کننده به کارتن خوابها، کودکان کار، معتادان و زنان و دختران فراری از خانه، همبستگی نسبی خود را حفظ کند و به کمک یکدیگر برخیزد

اهمیت نقش جامعه مدنی آنگاه برجسته تر می شود که توجه داشته باشیم که اگر چنین شرایط فاجعه باری برای کشور دیگری اتفاق می افتاد بعید نبود که منجر به جنگ و خونریزی و کشت و کشتار منتهی شود.
https://t.me/politicalphilosphy/300

۱۴۰۴ آذر ۱۸, سه‌شنبه

سرمایه اجتماعی به‌مثابه نیروی مقاومت

در سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای هستیم که آخرین مجموعه از آن در پاییز و زمستان ۱۳۷۷، با قتلهای فجیع داریوش فروهر، پروانه اسکندری، محمدجعفر پوینده، محمد مختاری، مجید شریف و معصومه مصدق، اتفاق افتاد. این قتلها با هدف ایجاد رعب و وحشت در جامعه روشنفکری منتقد حکومت و برای فروریختن امنیت روانی اهل قلم و پراکنده کردن شبکه‌های فکری و هنری که در پیرامون آنها ایجاد شده بودند و در راستای حذف و نابودی سرمایه های فرهنگی و اجتماعی-سیاسی ایران صورت گرفت.

روشنفکران مستقل چه نویسنده و شاعر باشند، چه مترجم، روزنامه‌نگار یا هنرمند، در دل خود حامل سه نوع سرمایه‌اند، سرمایهٔ فرهنگی که در آثار، دانش و زبان آنان متجلی است؛ سرمایهٔ اجتماعی که در شبکهٔ ارتباطی آنان با شهروندان، دانشگاهیان، هنرمندان و فعالان فرهنگی شکل می‌گیرد؛ و سرانجام، سرمایهٔ نمادین که از احترام اجتماعی و نقش هویتی آنان در فرهنگ عمومی برمی‌خیزد.

این سه سرمایه همواره برای نظام جمهوری اسلامی یک تهدید جدی بوده اند و رژیم پس از حذف جریانهای سیاسی مخالف و رقیب خود و به بطور مشخص پس از کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷، توجه خود را معطوف به حذف سرمایه های روشنفکری، فرهنگی و اجتماعی ایران نمود. سرمایه هایی که می توانستند و بالقوه قادر بودند که نقشی اساسی در ایجاد اعتماد عمومی، طرح پرسش‌های نو و شکل‌دهی به افق‌های تازهٔ زیست جمعی ایفا ‌کنند. روشنفکرانی که نقش محوری در رشد شبکه های اجتماعی، مدنی و فرهنگی داشتند و می توانستند از یک قدرت بزرگ اجتماعی و فرهنگی و نمادین برخوردار شوند.

در واقع روشنفکرانی که در عرصه‌های فرهنگی، هنری، یا حقوق بشر به شهرت و اعتبار می‌رسند و یا ممکن است در آینده به چنین موقعیتی دست یابند، نماینده قدرت غیررسمی و غیرمادی در برابر قدرت حاکم در نظامهای اقتدارگرا هستند. از این جهت، نظامهای اقتدارگرا سعی می کنند قبل از اینکه روشنفکران، تبدیل به یک سرمایه اجتماعی و فرهنگی و نمادین شوند، به اشکال مختلف آنها را حذف کنند. این حذف در گذشته معمولا به صورت فیزیکی انجام می گرفت و امروزه با ترور شخصیت و فضاسازی های کاذب در دنیای مجازی صورت می پذیرد. اما هدف تغییر نکرده است، ممانعت از تبدیل شدن روشنفکران به سرمایه های اجتماعی و فرهنگی و نمادین.

حکومت اقتدارگرا به خوبی آگاهند که در صورتیکه روشنفکران و فعالین حوزه های فرهنگی، هنری و سیاسی و حقوق بشری به سرمایه اجتماعی تبدیل شوند، سرکوب و حذف آنها به دلیل مصونیتی که از این طریق می یابند، بسیار پر هزینه خواهد بود.

در ایران دههٔ هفتاد نیز چنین شد و حکومت تلاش کرد تا قبل از اینکه این روشنفکران به یک سرمایه اجتماعی و فرهنگی تبدیل شوند با حذف فیزیکی آنها، جامعهٔ فرهنگی را وارد دوره‌ای از هراس، سکوت و پراکندگی نماید، بسیاری از اهالی قلم را به کنج انزوا براند و مانع از ایجاد یک قدرت نمادین که امنیت نمادین به همراه میاورد، شود.

البته قتل‌های زنجیره‌ای، شاید به طور موقت و تنها بخشی از آن نسل را خاموش کرد، اما زخمی که بر حافظهٔ فرهنگی جامعه نشست، همچنان پابرجاست. بازخوانی آن تجربه، نه برای تکرار درد، بلکه برای بازسازی سرمایهٔ اجتماعی و احیای امنیت فکری، بسیار ضروری است. جامعه‌ای که روشنفکرانش امنیت نداشته باشند، در حقیقت امنیت فرهنگی خود را از دست می‌دهد.

آنچه که نگارنده به عنوان بازخوانی قتلهای زنجیره ای می تواند بر آن تاکید کند این واقعیت است که سرمایه های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی کشور ما در حقیقت نیروی اصلی مقاومت در برابر نظام جمهوری اسلامی و بطور مشخص ایدئولوژی ولایت فقیه و اسلام سیاسی و شیعی حاکم بر کشورمان هستند.

این نیروی مقاومت تنها و تنها با حفظ رابطه ارگانیک و تنگاتنگ با جامعه مدنی ایران و با زندگی در کنار مردم می تواند خود را تبدیل به یک سرمایه اجتماعی و فرهنگی و در نهایت نمادین و ملی نماید. سرمایه ای که نه به خاطر تعلقات طبقاتی، موروثی، شهرت خانوادگی و تاریخی بلکه در اثر زیست مشترک با مردم و حضور در شبکه های اجتماعی و مردمی، می تواند روایت های قابل درک و جلب کننده اعتماد بسازند و به تدریج نمادی از آینده که جامعه به دنبال آن است، شوند. همان نقشی که نلسون ماندلا در آفریقای جنوبی، واسلاو هاول در چکسلواکی، پابلو نرودا در شیلی و آنتونیو گرامشی در ایتالیا داشتند.

از این نظر زمانی که آقای جعفر پناهی اعلام می کند که با وجود احکام قضایی اخیر علیه او به ایران بازخواهد گشت و یا دیگر فعالین سیاسی و مدنی و حقوق بشری که علیرغم فشارهای فراوان سیاسی و امنیتی در ایران مانده اند و یا زندان را بر پاسپورت خروج از کشور ترجیح داده اند، این امید را ایجاد می کند که جامعه ایران همچنان سرمایه های اجتماعی و ملی خود را در درون خود می پروراند و زنده نگه داشته است؛ سرمایه هایی که به دلیل شناخته شدگی جهانی دیگر به صورت خاموش قابل حذف نیستند. سرمایه هایی که قدرت جامعه مدنی از مجموعه آنها ساخته می شود و مقاومت مدنی پایدار می ماند.
https://t.me/politicalphilosphy/297

۱۴۰۴ آذر ۱۶, یکشنبه

تقدیرِ مدرنیته: وقتی اصلاح دینی نمی‌تواند نقش جامعه را بازی کند



دو اتفاق مهم در روزهای اخیر، موضوع «اسلام سیاسی» را مجددا به مرکز توجه ها بازگردانده است. فتوای آیت الله سیستانی یکی از مراجع مهم شیعه در مورد جایز نبودن نماز جماعت به پیش نمازی «روحانیونی» که حقوق دولتی می گیرند و مناظره اخیر دو آخوند در مورد روایت های شیعه مربوط به حادثه ای که در خانه دختر پیامبر اسلام اتفاق افتاد و مطابق این روایات پهلوی او شکست، مباحث و حملات تندی علیه آقای سلیمانی اردستای آخوند مخالف حکومت برانگیخت. موضوع اصلی این مباحث، اسلام سیاسی و نقش انتقاد و اصلاح درون دینی و برون دینی در فرایند اجتناب ناپذیر سکولار شدن اسلام در حوزه های سیاسی و اجتماعی و فردی شدن دین است.

به باور نگارنده اصلاح از درون به دلیل ذات تغییر ناپذیر اسلام و ظرفیت های درونی بسیار محدود آن، بسیار مشکل و حتی ناممکن است. اسلام به‌عنوان دینی که از آغاز با نظامی از احکام اجتماعی و حقوقی گره خورده، برخلاف بسیاری از ادیان دیگر، به‌سختی می‌تواند از درون به سکولاریسم سیاسی برسد. شریعت نه صرفاً مجموعه‌ای از توصیه‌های اخلاقی، بلکه شبکه‌ای تاریخی از قواعد مدنی، اقتصادی و کیفری است که در طی قرن‌ها به هسته‌ سخت و هویتِ جمعی اسلام تبدیل شده است. همین پیوند ساختاری میان ایمان و قانون باعث می‌شود هر پروژه‌ای برای اسلام غیر سیاسی و فردی شدن این دین از درون، با مقاومت های سخت معرفتی، نهادی و اجتماعی روبه‌رو شود.

در عمل، جریان‌های نواندیشی دینی اگرچه در سطح فرهنگی نقش مهمی در فردی‌سازی و اخلاقی‌سازی باورهای دینی داشته‌اند، اما در تغییر رابطه‌ی اسلام با قدرت سیاسی و ساخت حقوقی جامعه توفیق چندانی نیافته‌اند. تجربه‌ی کشورهای مختلف نیز نشان می‌دهد که سکولاریزاسیون در جهان اسلام بیشتر محصول تغییرات اجتماعی، توسعه، شهرنشینی و قدرت‌یابی نهادهای مدرن است تا اصلاحات درونی دین.

به همین دلیل، پرسش کلیدی این است: اگر اسلام سیاسی از درون به‌سختی سکولار می‌شود، آیا تنها مسیر ممکن برای دگرگونی، مدرنیزاسیون جامعه و تقویت نهادهای مدرن است؟ این یادداشت تلاش می‌کند نشان دهد که پاسخ، نه در تغییر متن دین، بلکه در تغییر بستر اجتماعی‌ای است که دین در آن بازتولید می‌شود. به ویژه اگر توجه داشته باشیم که خود اسلام نیز در بستر تحولات اجتماعی و تاریخی از آغاز تا کنون، ساخته و بازتولید شده است.

در اروپا نیز سکولاریسم از درون مسیحیت آغاز نشد، بلکه رشد طبقه ثروتمند و بورژوا، رشد دولت مدرن، بازار آزاد، گسترش علم و عمومیت یافتن روشهای علمی و تجربی، فردگرایی، لیبرالیسم و انقلاب صنعتی و تغییرات شگرف در مناسبات اجتماعی و طبقاتی، نقش اصلی را رشد سکولاریسم و فردی شدن دین بازی کرده اند؛ و در واقع این دین بوده است که بتدریج و به دنبال تغییرات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی خود را با دنیای جدید وفق داده است.

در جوامع دینی و غیر اروپایی نیز ما شاهد همین اتفاق هستیم و می بینیم که دین به طور طبیعی تبدیل به یک امر و اعتقاد فردی شده است. در این جوامع نیز گسترش شهرنشینی، آموزش، عمومی شدن تکنولوژی، اقتصاد مدرن باعث شده اند که حتی اگر باورهای دینی در بخش هایی از مردم باقی مانده باشند، دیگر این باورها سیاسی و ایدئولوژیک نیستند، بلکه بیشتر اخلاقی، آیینی و انتخابی هستند.

به همین علت است که بسیاری از نواندیشان مسلمان سعی کرده اند به تبع این پروسه های بسیار طبیعی و غیر قابل اجتناب، قوانین شریعت را اخلاقی تر کنند و حق انتخاب را بر عهده وجدان فردی بگذارند و قانونگذاری را به دولت بسپارند و دین را از حوزه عمومی به حوزه فردی منتقل کنند. در حقیقت، در این پروسه نیز آنچه که پایه و مبنا و پیش شرط اصلاح دین از درون بوده است، همانا رشد و مدرنیزاسیون جوامع بشری بوده است.

به عبارت دیگر سکولار شدن ادیان نه از درون بلکه در درجه نخست از بیرون بر ادیان تحمیل می شود. سکولار شدن در درجه نخست محصول ساختارهای اجتماعی است که در طول زمان متحول می شوند و نه نتیجه اصلاح دین از درون و نه محصول پروژه های فکری و نخبگانی. پروژه هایی که محدود به روشنفکران دیندار که قبل از هر چیز نهاد دین بر مبنای ایمان به وحی فوق عقل بشری را پذیرفته اند، می شود و حداکثر تلاش آنها در چنین پروژه هایی تفسیر متن دین بر مبنای مقتضیات زمان است، تلاشی که معمولا نیز در لایه های فرهنگی و روشنفکری و بخش های تحصیلکرده جامعه باقی می ماند و ساختاری نمی شود.

در حقیقت چالش امروز نواندیشان دین دار، نه متن دین بلکه فراهم آوردن بستر های مناسب اجتماعی برای سکولار و فردی کردن ایمان دینی است. نقد و تغییر «اسلام زیسته» می بایست جای نقد و اصلاح متن دین بگیرد، به این معنی که با تغییر زیست اجتماعی جامعه، دین زیسته را نیز می توان به آسانی تغییر داد، در حالیکه متن دین که بر اساس وحی فوق بشر ساخته شده است همواره غیر قابل تغییر می ماند.

https://t.me/politicalphilosphy/293

۱۴۰۴ آذر ۱۴, جمعه

فردگرایی در ایران: نشانه‌ای از بلوغ اجتماعی نه فروپاشی


در سال‌های اخیر، رشد فردگرایی در ایران از جمله موضوعاتی بوده است که بسیاری آن را با نگرانی دنبال کرده‌اند؛ گویی جامعه در حال فاصله گرفتن از ارزش‌های مشترک، روابط خانوادگی و همبستگی اجتماعی است. برای مثال میل به مهاجرت و نجات خود از وضعیتی که جامعه ایران با آن روبرو است، بی اعتمادی، کاهش همبستگی اجتماعی و بی تفاوتی نسبت به سرنوشت یکدیگر، به عنوان نشانه هایی از رشد فردگرایی دیده می شوند که روی دیگر آن گسست یا فروپاشی اجتماعی است. اما آیا این دواری نسبت به آحاد جامعه ایران و به ویژه نسل جوان درست است؟ یا اینکه واقعیت فعلی جامعه ایران بسیار پیچیده‌تر از این داوری‌ ساده می باشد؟

به باور من رشد فردیت در ایران، پیش از آن‌که دلیلی بر فرسایش اجتماع باشد، نشانهٔ ورود جامعه به مرحله‌ای تازه از بلوغ و آگاهی فردی است؛ مرحله‌ای که در آن انسان‌ها بیش از گذشته به حق انتخاب، استقلال در تصمیم‌گیری و تعریف شخصی از زندگی اهمیت می‌دهند و در حقیقت تبدیل به یک شهروند واقعی شده اند. این تغییر، اگر در بستر مناسب اجتماعی و حقوقی فهم و مدیریت شود، نه تنها تهدید نیست، بلکه یک فرصت است و می‌تواند جامعه را به سمت آزادی، خلاقیت و مسئولیت‌پذیری بیش‌تر به پیش ببرد.

فردگراییِ امروزِ ایران، برخلاف تصویری که گاه از آن ترسیم می‌شود، نوعی خودمحوری و گم‌کردن جمع نیست؛ تلاشی برای بازیابی «فرد» در جامعه‌ای است که در حال گذار تاریخی از سنت به مدرنیته می باشد. از همین‌رو، شاید زمان آن فرا رسیده باشد که به جای محکوم‌کردن فردگرایی، آن را به‌مثابه فرصتی برای نوسازی فرهنگی و اجتماعی درک کنیم.

البته که فردگرایی در ایران را باید در ظرف شرایط تاریخی، فرهنگی و سیاسی جامعه ایران دید و آن را مشابه فردگرایی در جوامع غربی ندانست. فردگرایی در جوامع غربی، در بستری چند صد ساله از یک رنسانس عمیق فکری-فلسفی معنا می یابد و فرد خود را در یک ساختار نسبتا کارآمد و قابل اعتماد که فردیت او را به رسمیت می شناسد تعریف می کند.

در جوامعی استبدادی مانند ایران، که استبداد و فرهنگ و مناسبات سنتی قدمت طولانی دارند، خودآگاهی فرد به منافع فردی خود و تولد فردگرایی به طور طبیعی در ضدیت با ساختارهای فرهنگی و سیاسی قرار می گیرد. به عبارت دیگر فردگرایی در ایران ضد ساختار می شود و در شکل بی اعتمادی به نظم عمومی بروز می کند. بُروزهایی که ممکن است برخی آن را تمرد، واگرایی و علائمی از فروپاشی اجتماعی تفسیر کنند.

به این علت که زمینه ها، علت ها و بُروزهای بیرونی فردگرایی در ایران امروز متفاوت با نمونه های غربی آن است و در ظاهر در اشکال بی اعتمادی، نبودن همبستگی و نافرمانی نمود پیدا می کند، ساختارهای رسمی و سنتی حاکم و حتی بخش هایی از مخالفین سیاسی جمهوری اسلامی نسبت به آن ابراز نگرانی می کنند و یا حداقل اینکه آن را منفی ارزیابی می نمایند و به جای فرصت، رشد فردگرایی را یک تهدید می بینند. به ویژه از سوی جریانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی که به دنبال یکدست کردن جامعه ایران حول رهبری یک فرد تلاش می کنند.

اما واقعیت این است که رشد فردگرایی در ایران پدیده ای کاملا جدید و مربوط به شرایط امروز نیست. ریشه های اولیه پدیده فردگرایی را حتی می توان در دورانهای پیش از انقلاب مشروطه و آشنایی ایرانیان با غرب و مدرنیته جستجو کرد. از زمانی که سیاحتگران و برخی از تحصیل کردگان با دانش و فرهنگ غربی آشنا شدند و در آثار خود از حقوق طبیعی و استقلال رای انسان و یا برابری حقوقی نوشتند. انقلاب مشروطه نخستین تلاش جامعهٔ ایران برای تعریف حقوق فردی در مقابل قدرت سیاسی و سنت‌های جمعی بود، دورانی که باورهای جدیدی مانند حق رای، مالکیت خصوصی و آزادی بیان در حال شکوفایی بودند.

در دوران پهلوی اول و دوم نیز، پدیده فردگرایی، با مهاجرت از روستا به شهر، رشد شهرنشینی، نظام آموزشی مدرن و شکل گیری هویت های جدید شغلی و استقلال از خانواده و مشاغل سنتی که از پدر به پسر به ارث می رسیدند، به رشد خود ادامه داد و حتی در این دوران فردگرایی مثبت ارزیابی می شد و به عنوان نشانه ای از توسعه معرفی می گردید.

شوربختانه اما با رشد گرایشات ایدئولوژیک و انقلابی چه از نوع چپ مارکسیستی و چه در شکل چپ مذهبی از دهه ۱۳۴۰ به بعد و همچنین در اثر تلاش دستگاه سیاسی حاکم بر کشور در القای یک تاریخ یک جانبه از ایران در شکل باستان گرایی افراطی و سپس با تک حزبی اعلام کردن نظام سیاسی پادشاهی پهلوی، فرایند رشد فردگرایی در ایران دچار وقفه شد و جامعه با گفتمانهای ایدئولوژیک ضد مدرنیته، ضد غربی و «برگشت به خود» (که دربار نیز آن را تقویت می کرد)، البته با ترجمان های مختلف از مارکسیستی یا چپ مذهبی تا ترجمان یک هویت آریایی و باستانی مشترک، که هریک برای بخش هایی از جامعه ایران کاربرد داشت، به سوی یک واحد مصنوعی و جامعه ای یکدست در شکل خلق، یا امت و یا بر مبنای یک نژاد و زبان واحد سوق داده شد.

اما خوشبختانه، با شکست گفتمانهای جامعه محور و به یمن گسترش شبکه های اجتماعی اینترنتی، جامعه ایران از دهه ۱۳۹۰ به بعد چرخش جدیدی را بسوی فردگرایی تجربه می کند. چرخشی که خود را در سبک زندگی، نوع پوشش، تاکید بر خودبیانگری، فاصله گرفتن از خانواده و مهمتر از هر چیز در شجاعت نسل جوان در بیان و بُروز این ویژگی ها نشان می دهد. چرخشی که نه در درجه نخست یک تهدید، بلکه فرصتی تاریخی است.

در حقیقت به باور من اگر از شکاف نسلی صحبت می شود، به دلیل عدم درک درست این چرخش تاریخی به سوی فردگرایی و نفهمیدن زبان و فرهنگ نسل جوان است و اگر از بحرانهای ساختاری و فروپاشی اجتماعی صحبت می شود، در حقیقت از وجود بحران در ساختارهای سنتی و فروپاشی گفتمانهای جامعه محور پرده برمی دارد.

نمونه بسیار قابل توجه و تامل از رشد فردگرایی و به دنبال آن رشد خلاقیت های فردی، موفقیت ورزشکاران ایران به ویژه در ورزشهایی که کار جمعی در آن کمتر است و یا موفقیت دانشجویان ایرانی در میادین و مسابقات علمی و یا موفقیت هنرمندان و کارگردانان ایرانی در عرصه های بین المللی است، که متاسفانه کمتر دیده می شود.
https://t.me/politicalphilosphy/290



۱۴۰۴ آذر ۱۳, پنجشنبه

توهم بازتولید و تکرار مدل ۱۳۵۷، بار اول فاجعه بار و بار دوم کاریکاتور وار



مدل انقلاب سال ۱۳۵۷، بر پایه دو فاکتور بسیار مهم «خلاء قدرت» از یک سو، و وجود یک رهبری کاریزماتیک از سوی دیگر، به وقوع پیوست. خلاء قدرتی که به تدریج از ضعف محمدرضا پهلوی در تصمیم گیریهای به موقع و نبود اراده ای قوی متکی بر استقلال در تصمیم گیری شکل گرفت و با خروج وی از کشور تکمیل گردید.

رهبری کاریزماتیک خمینی و اقبال عمومی مردم به او، در شرایطی که مردم از ماه های قبل از بهمن ۵۷، احساس می کردند که شاه رفتنی است، شرایط را از نظر عینی و ذهنی کاملا آماده جایگزینی نسبتا مسالمت آمیز نظام سیاسی جدید کرده بود. جایگزینی که بر خلاف تصورات طرفداران نظام پیشین که مدعی هستند خمینی را غربی ها آوردند، در درجه نخست در اثر عوامل و پیش زمینه های درونی جامعه ایران رقم خورد؛ و همچنین بر خلاف تحلیل سازمان مجاهدین خلق که انقلاب توسط خمینی دزدیده شد، انقلاب اسلامی سال ۵۷ محصول جامعه ایران در آن زمان و خمینی سمبل و تبلور آن بود.

اما جالب توجه این واقعیت است که باوجودیکه سلطنت طلبان و مجاهدین یا اساسا انقلاب را قبول نداشتند و آن را کودتا و شورش می نامیدند و یا آن را دزدیده شده توسط خمینی می دانستند، هر دو جریان در روشهای مبارزاتی خود عملا در پی تکرار همان الگوی انقلاب سال ۵۷ بوده و هستند.

مجاهدین دهه‌ها بر این باور بودند و شاید هسته سخت آن همچنان بر این باور باشد که جامعه ایران آماده یک انقلاب دیگر به رهبری این جریان است. جامعه ای که مانند یک انبار باروت فقط نیازمند یک جرقه سازمان یافته است و سازمان مجاهدین می تواند به کمک ارتش آزادی بخش خود و یا در شرایط امروز ایران به کمک «کانونهای شورشی» این کار را به انجام برساند.

آخرین عملیات نظامی سازمان مجاهدین بعد از پذیرش آتش بس با عراق، بر مبنای همین پندارو توهمات رهبری مجاهدین آغاز شد، تا از متن واقعیت و عینیت جامعه ایران. نیروهای نظامی مجاهدین نیز با این تصور که مردم به استقبال آنها خواهند آمد از عراق راهی مرز ایران شدند. اما توهمات رهبری مجاهدین و عملیات نظامی فروغ جاویدان (مرصاد) فاجعه به بار آورد و منجر به کشته و یا دستگیر شدن هزاران نفر از اعضای مجاهدین گردید. فاجعه ای که پس از آن دیگر سازمان مجاهدین نتوانست کمر راست کند. در حقیقت بعد از شکست این آخرین عملیات نظامی، سیر نزولی و انزوای این جریان از جامعه ایران آغاز گردید و با وجود انقلاب های ایدئولوژیک پی در پی در درون تشکیلات، دیگر نتوانست مشروعیت ایدئولوژیک خود را بازسازی نماید.

سلطنت‌طلبان نیز همواره با این تصور که جامعه و مردم ایران بطور بسیار گسترده ای نسبت به دوران پهلوی نوستالژی دارند و فقط منتظر یک فرصت برای بازگشت سلطنت هستند، سیاست های خود را تنظیم کرده و می کنند.

این جریان نیز به نوعی برای خود یک مشروعیت ایدئولوژیک بر مبنای نوستالژی نسبت به دوران پهلوی قائل است و به امید روزی نشسته است تا در صورت وجود خلاء قدرت در ایران، مردم به رهبری سلطنت طلبان، رضا پهلوی، رجوع کنند.

در واقع سلطنت طلبان نیز مانند مجاهدین، بجای تحلیل واقعی از شرایط بسیار متفاوت جامعه امروز ایران با سال ۵۷، مدل تحلیل و سیاست گذاری خود را بر اساس روایت نوستالژیک، نماد سازی از شاهزاده و تلاش بر تبدیل او به یک رهبر کاریزماتیک استوار کرده اند. البته با این تفاوت که مجاهدین از یک سازماندهی بسیار منظم و قوی و نیروهای اجرایی و تشکیلاتی اهل کار بر زمین واقعیت برخوردار بود، در حالی که جریان سلطنت طلب عمدتا در فعالیت های رسانه ای و دنیای مجازی حضور فعال و پر سروصدا دارد.

تجربه اما نشان داد که هر دو جریان دچار «خطای برآورد از ظرفیت و آمادگی مردم» بوده و هستند و این مهم‌ترین نقطه‌ضعف و منبع شکست سیاسی‌شان محسوب می‌شود. نقطه‌ضعفی که یک بار به فاجعه انجامید و امروزه بیشتر شبیه تکرار کاریکاتور واره مدل ۵۷ شده است. اولی تصور می کرد که انقلاب ۵۷ از آن اوست و توسط خمینی دزدیده شده است و باید آن را به هر وسیله ای پس گرفت و دومی با این تصور که خمینی را غربی ها آوردند و بر مردم تحمیل نمودند، امیدوارند این بار غرب به کمک آنها برای بازگشت به قدرت برخیزد.

در شرایط امروز نیز هر دو جریان همچنان در انتظار یک لحظه رهایی بخش نشسته اند، یکی به امید فروپاشی ناگهانی در اثر قیام مردم، آنطور که در ۵۷ رخ داد و دیگری به امید حمله نظامی و به دنبال آن ایجاد خلاء قدرت و سرانجام گرد آمدن مردم حول رهبری واحد رضا پهلوی.

اما واقعیت این است که انتظار تکرار مدل ۵۷، در واقعیت امر پاشنه آشیل هر دو جریان سیاسی شده است. جامعهٔ امروز ایران جامعهٔ ۱۳۵۷ نیست. جامعه امروز ایران چند گونه، با هویت های سیاسی و فرهنگی بسیار متنوع و بسیار آگاه تر از سال ۵۷ است؛ جامعه ای که به سختی اعتماد می کند و هیچ رهبری واحدی ظرفیت بسیج ملی را ندارد. زیرا اساسا رهبری کاریزماتیک قابل صادر کردن و تحمیل شدن نیست و در صورت الگو برداری از مدل ۵۷، مدعیان رهبری عملا تبدیل به کاریکاتوری از مدل پیشین می گردند.

https://t.me/politicalphilosphy/287