در سالهای اخیر، رشد فردگرایی در ایران از جمله موضوعاتی بوده است که بسیاری آن را با نگرانی دنبال کردهاند؛ گویی جامعه در حال فاصله گرفتن از ارزشهای مشترک، روابط خانوادگی و همبستگی اجتماعی است. برای مثال میل به مهاجرت و نجات خود از وضعیتی که جامعه ایران با آن روبرو است، بی اعتمادی، کاهش همبستگی اجتماعی و بی تفاوتی نسبت به سرنوشت یکدیگر، به عنوان نشانه هایی از رشد فردگرایی دیده می شوند که روی دیگر آن گسست یا فروپاشی اجتماعی است. اما آیا این دواری نسبت به آحاد جامعه ایران و به ویژه نسل جوان درست است؟ یا اینکه واقعیت فعلی جامعه ایران بسیار پیچیدهتر از این داوری ساده می باشد؟
به باور من رشد فردیت در ایران، پیش از آنکه دلیلی بر فرسایش اجتماع باشد، نشانهٔ ورود جامعه به مرحلهای تازه از بلوغ و آگاهی فردی است؛ مرحلهای که در آن انسانها بیش از گذشته به حق انتخاب، استقلال در تصمیمگیری و تعریف شخصی از زندگی اهمیت میدهند و در حقیقت تبدیل به یک شهروند واقعی شده اند. این تغییر، اگر در بستر مناسب اجتماعی و حقوقی فهم و مدیریت شود، نه تنها تهدید نیست، بلکه یک فرصت است و میتواند جامعه را به سمت آزادی، خلاقیت و مسئولیتپذیری بیشتر به پیش ببرد.
فردگراییِ امروزِ ایران، برخلاف تصویری که گاه از آن ترسیم میشود، نوعی خودمحوری و گمکردن جمع نیست؛ تلاشی برای بازیابی «فرد» در جامعهای است که در حال گذار تاریخی از سنت به مدرنیته می باشد. از همینرو، شاید زمان آن فرا رسیده باشد که به جای محکومکردن فردگرایی، آن را بهمثابه فرصتی برای نوسازی فرهنگی و اجتماعی درک کنیم.
البته که فردگرایی در ایران را باید در ظرف شرایط تاریخی، فرهنگی و سیاسی جامعه ایران دید و آن را مشابه فردگرایی در جوامع غربی ندانست. فردگرایی در جوامع غربی، در بستری چند صد ساله از یک رنسانس عمیق فکری-فلسفی معنا می یابد و فرد خود را در یک ساختار نسبتا کارآمد و قابل اعتماد که فردیت او را به رسمیت می شناسد تعریف می کند.
در جوامعی استبدادی مانند ایران، که استبداد و فرهنگ و مناسبات سنتی قدمت طولانی دارند، خودآگاهی فرد به منافع فردی خود و تولد فردگرایی به طور طبیعی در ضدیت با ساختارهای فرهنگی و سیاسی قرار می گیرد. به عبارت دیگر فردگرایی در ایران ضد ساختار می شود و در شکل بی اعتمادی به نظم عمومی بروز می کند. بُروزهایی که ممکن است برخی آن را تمرد، واگرایی و علائمی از فروپاشی اجتماعی تفسیر کنند.
به این علت که زمینه ها، علت ها و بُروزهای بیرونی فردگرایی در ایران امروز متفاوت با نمونه های غربی آن است و در ظاهر در اشکال بی اعتمادی، نبودن همبستگی و نافرمانی نمود پیدا می کند، ساختارهای رسمی و سنتی حاکم و حتی بخش هایی از مخالفین سیاسی جمهوری اسلامی نسبت به آن ابراز نگرانی می کنند و یا حداقل اینکه آن را منفی ارزیابی می نمایند و به جای فرصت، رشد فردگرایی را یک تهدید می بینند. به ویژه از سوی جریانهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی که به دنبال یکدست کردن جامعه ایران حول رهبری یک فرد تلاش می کنند.
اما واقعیت این است که رشد فردگرایی در ایران پدیده ای کاملا جدید و مربوط به شرایط امروز نیست. ریشه های اولیه پدیده فردگرایی را حتی می توان در دورانهای پیش از انقلاب مشروطه و آشنایی ایرانیان با غرب و مدرنیته جستجو کرد. از زمانی که سیاحتگران و برخی از تحصیل کردگان با دانش و فرهنگ غربی آشنا شدند و در آثار خود از حقوق طبیعی و استقلال رای انسان و یا برابری حقوقی نوشتند. انقلاب مشروطه نخستین تلاش جامعهٔ ایران برای تعریف حقوق فردی در مقابل قدرت سیاسی و سنتهای جمعی بود، دورانی که باورهای جدیدی مانند حق رای، مالکیت خصوصی و آزادی بیان در حال شکوفایی بودند.
در دوران پهلوی اول و دوم نیز، پدیده فردگرایی، با مهاجرت از روستا به شهر، رشد شهرنشینی، نظام آموزشی مدرن و شکل گیری هویت های جدید شغلی و استقلال از خانواده و مشاغل سنتی که از پدر به پسر به ارث می رسیدند، به رشد خود ادامه داد و حتی در این دوران فردگرایی مثبت ارزیابی می شد و به عنوان نشانه ای از توسعه معرفی می گردید.
شوربختانه اما با رشد گرایشات ایدئولوژیک و انقلابی چه از نوع چپ مارکسیستی و چه در شکل چپ مذهبی از دهه ۱۳۴۰ به بعد و همچنین در اثر تلاش دستگاه سیاسی حاکم بر کشور در القای یک تاریخ یک جانبه از ایران در شکل باستان گرایی افراطی و سپس با تک حزبی اعلام کردن نظام سیاسی پادشاهی پهلوی، فرایند رشد فردگرایی در ایران دچار وقفه شد و جامعه با گفتمانهای ایدئولوژیک ضد مدرنیته، ضد غربی و «برگشت به خود» (که دربار نیز آن را تقویت می کرد)، البته با ترجمان های مختلف از مارکسیستی یا چپ مذهبی تا ترجمان یک هویت آریایی و باستانی مشترک، که هریک برای بخش هایی از جامعه ایران کاربرد داشت، به سوی یک واحد مصنوعی و جامعه ای یکدست در شکل خلق، یا امت و یا بر مبنای یک نژاد و زبان واحد سوق داده شد.
اما خوشبختانه، با شکست گفتمانهای جامعه محور و به یمن گسترش شبکه های اجتماعی اینترنتی، جامعه ایران از دهه ۱۳۹۰ به بعد چرخش جدیدی را بسوی فردگرایی تجربه می کند. چرخشی که خود را در سبک زندگی، نوع پوشش، تاکید بر خودبیانگری، فاصله گرفتن از خانواده و مهمتر از هر چیز در شجاعت نسل جوان در بیان و بُروز این ویژگی ها نشان می دهد. چرخشی که نه در درجه نخست یک تهدید، بلکه فرصتی تاریخی است.
در حقیقت به باور من اگر از شکاف نسلی صحبت می شود، به دلیل عدم درک درست این چرخش تاریخی به سوی فردگرایی و نفهمیدن زبان و فرهنگ نسل جوان است و اگر از بحرانهای ساختاری و فروپاشی اجتماعی صحبت می شود، در حقیقت از وجود بحران در ساختارهای سنتی و فروپاشی گفتمانهای جامعه محور پرده برمی دارد.
نمونه بسیار قابل توجه و تامل از رشد فردگرایی و به دنبال آن رشد خلاقیت های فردی، موفقیت ورزشکاران ایران به ویژه در ورزشهایی که کار جمعی در آن کمتر است و یا موفقیت دانشجویان ایرانی در میادین و مسابقات علمی و یا موفقیت هنرمندان و کارگردانان ایرانی در عرصه های بین المللی است، که متاسفانه کمتر دیده می شود.
https://t.me/politicalphilosphy/290
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر