۱۳۹۷ آبان ۳۰, چهارشنبه

ناسیونالیسم دامی برای وطن دوستان

امانوئل مکرون، رئیس جمهور فرانسه در مراسمی که به مناسبت صدمین سال پایان جنگ جهانی اول در پاریس ترتیب داده شد بود به تضاد بین ناسیونالیسم و وطن دوستی (patriotism) اشاره کرد و گفت: "ناسیونالیسم خیانتی است به وطن دوستان". وی این سخنان را در حضور رئیس جمهور امریکا که در کشور خود به ناسیونالیست بودن شناخته می شود بیان داشت. این گفته وی بازتاب گسترده ای در رسانه های فرانسوی و دیگر کشورها یافت، بازتابی که نشان از آن دارد که دو مفهوم ناسیونالیسم و وطن دوستی و تفاوت بین ایندو در نزد اروپائیان ناآشنا نیستند. در حالیکه بنظر می رسد در رابطه با کشورمان و بویژه در نزد برخی محافل ایرانیان مخالف حکومت جمهوری اسلامی مرز بین ناسیونایسم و وطن دوستی چندان مشخص و دقیق ترسیم نشده است، و گاه یک جریان سیاسی به آسانی و بدون دقت به ناسیونالیست متهم می گردد؛ و یا ناسیونالیسم که یک ایدئولوژی سیاسی است مترادف با وطن دوستی و گرایش سیاسی ملی گرایی ( که برای ایرانیان آشنا است) می شود.

کنتراستی که خود را بار دیگر در سخنان مکرون و نیز در استفاده بدون دقت از واژه ناسیونالیسم در مواضع سیاسی برخی مخالفین حکومت اسلامی نمایان می سازد، کنتراست بین ایدئولوژی سیاسی و اخلاق سیاسی است. به این معنی که ناسیونالیسم یک ایدئولوژی سیاسی است، و اگر این ایدئولوژی را راهنمای خود قرار دهیم همانطور که ماکرون در ادامه سخنانش اضافه می کند: "زمانی که می گوییم منافع ما در اولویت نخست قرار می گیرد و برای ما مهم نیست که چه اتفاقی برای دیگران می افتد در حقیقت آنچه که واقعا برای یک کشور مهم است و به آن حیات می بخشد و آنرا بزرگ می کند، یعنی ارزش های اخلاقی را، نادیده گرفته ایم.

به سخن دیگر وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی تا زمانی که تبدیل به یک ایدئولوژی سیاسی نشده باشد و نخواهد با نفی دیگران خود را اثبات نماید، نه تنها بسیار مثبت و ارزشمند است بلکه باید بعنوان یکی از اصول بنیادی اخلاق سیاسی بحساب آمده و بکار گرفته شود. با نگاه به ریشه های تاریخی ناسیونالیسم و نمونه های مشخصی که بویژه در تاریخ یک صد سال اخیر کشورهای اروپایی شکل گرفتند بخوبی می توان تفاوت های بین ناسیونالیسم و وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی دریافت.

ناسیونالیسم در واقع اتحادی ذاتی، همواره پایدار و دائمی بین افرادی است که از یک ملیت برخوردارند. "ملیت" و "ناسیونالیسمی" که اگر در کادر تحولاتی که در اروپای اواخر سده نوزدهم و اوائل قرن بیستم به وقوع پیوستند و موجب تشکیل دولت-ملت های جدیدی بر پایه نژاد و زبان مشترک شدند، مورد ملاحظه و دقت قرار گیرند، بهتر فهمیده می شوند. در این فرایند بسیار طبیعی می نماید که ملیت و ناسیونالیسمی که بر پایه خون، نژاد و زبان مشترک شکل می گیرند، مساعدِ تبدیل شدن به یک ایدئولوژی برتری طلب می شوند.

شرایط ژئوپلیتیک اروپای پس از جنگ جهانی اول که در نتیجه آن امپراطوری های بزرگ فرو می ریزند و خلاء قدرت را دولت-ملت های جدید و یا ایدئولوژی سوسیالیسم جهانی که پس از انقلاب اکتبر بشدت رو به رشد و گسترش گذاشت می خواهند پر کنند، نیز زمینه های مساعدی برای تبدیل ملیت به ناسیونالیسم را فراهم می کنند. ناسیونالیسمی که یکی از اصول اولیه آن برتری یک ملت و یا نژاد بر ملت ها و نژاد های دیگر بود.

وطن دوستی و دفاع از حاکمیت ملی اما بر خلاف ناسیونالیسم در پی خلق و تثبیت یک اتحاد ذاتی و ابدی بین مردمی که در یک سرزمین مشترک زندگی می کنند نمی باشند. از آن نوع وطن دوستی است که بر اساس نفی ملیت های دیگر و برتری طلبی بنا نمی شود و بر خلاف ناسیونالیسم، نمی خواهد روابط درونی جامعه و مناسبات فی ما بین مردم را بر اساس یک ایدئولوژی خاصِ ملی و یا نژادی سامان و سازمان دهد.

در مقایسه بین این دو مفهوم بخوبی می توان دید که محور و جوهر اصلی ناسیونالیسم را برتری طلبی ملی و نژادی، و بر مبنای آن توسعه طلبی، تنش با دیگر ملیت ها و دخالت در امور ملت های دیگر تشکیل می دهند. وطن دوستی اما روحیه برتری طلبی را تقویت نمی کند، و تنها زمانی روحیه وطن دوستی زنده و بالنده می شود که تمامیت کشور و مام وطن در معرض خطر قرار گیرند.

بر خلاف فرایند تشکیل دولت-ملت های اروپایی در قرون اخیر، در میان ملت ایران و نیروهای ملی آن، بدلیل واقعیت غیر قابل انکار وحدت در کثرت تاریخ و فرهنگ ایران زمین و زندگی مشترک و عمدتا مسالمت امیز اقوام و زبانهای مختلف درکنار هم، ایدئولوژی ناسیونالیسم هیچگاه بطور جدی و غالب مطرح نبوده و حضور نداشته است. نمونه بارز یک نیروی ملی اما غیر ایدئولوژیک جبهه ملی است که به گواه تاریخ، رهبری و اعضای اصلی آن تفکرات و عقاید ایدئولوژیک، از نوع مذهبی و یا ناسیونالیستی، نداشتند و به معنای امروزی افرادی سکولار-دمکرات بودند؛ به عبارت دیگر یک جریان میانی مانند سوسیال دمکرات ها، دمکرات مسیحی ها و لیبرال دمکرات های اروپایی و بی تردید غیر قابل مقایسه با جبهه ملی (Front National) در فرانسه.

در تمام تاریخ یک صد سال اخیر ایران تنها می توان به یک تجربه ناموفق در اواخر دوران پادشاهی پهلوی دوم در راستای تقویت و تثبیت ناسیونالیسم ایرانی اشاره کرد. محمد رضا شاه و مشاورانش تلاش کردند با آغاز جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی، با تعویض تاریخ و تعطیلی همه احزاب و سپس ایجاد حزب رستاخیز بعنوان تنها حزب قانونی و مجازِ به فعالیت، نظام سیاسی ایران را تبدیل به یک نظام متمرکز با بارقه های ناسیونالیستی نمایند. تجربه ای که به علت تضاد ماهوی و ذاتی با جامعه و مردم متکثر ایران از همان ابتدا محکوم به شکست بود. زیرا این مردم در یک سرزمین مشترک و جامعه ای موزائیکی زندگی کرده و می کنند، جامعه ای که فصل مشترک آحاد آن نه نژاد و نه زبان و نه یک فرهنگ واحد، بلکه خاک، آداب و رسوم مشترک، زندگی تاریخی در یک سرزمین و بخاطر آن حافظه تاریخی و سرنوشت مشترک است،
قاعدتا این تجربه ناموفق در ایدئولوژیک کردن منافع ملی و وطن دوستی و تبدیل آن به ناسیونالیسم و همچنین مقایسه ناروای نیروهای واقعا ملی و وطن دوست با ناسیونالیست ها از نوع اروپایی آن می تواند برای شرایط کنونی نیز مورد استفاده قرار گیرد.  

در این واقعیت تردیدی نیست که برای مبارزه و تحقق ایده ال آزادی، برابری و دمکراسی می بایست یک ظرف و محیط واقعی، قابل قبول و مشترک برای مردم هر سرزمینی که بدنبال این ایده آلها هستند ایجاد کرد. تجارب تاریخی کشورمان نشان می دهند که یک مذهب یا ایدئولوزی واحد و یا یک نژاد مشترک هرگز ظرف و محیط مناسب و درخور واقعیت رنگارنگ و "وحدت در کثرت" ایران نبوده و نیستند؛ و تاکید و اصرار بر تحمیل چنین محیط های مصنوعی عواقب خطرناک و جبران ناپذیری برای مردمان ایران بدنبال داشته اند. نمونه پیش روی ما حاکمیت شیعی، تحت پوشش جمهوری اسلامی، بر مردم ایران است که با تحمیل ایدئولوژی شیعه بر تمامیت این سرزمین فرهنگی و تاریخی، همبستگی ملی و تمامیت این خاک و بوم را در معرض خطرات جدی قرار داده است.

به سخن دیگر به اعتقاد نگارنده تنها ظرف مناسبِ تاریخ، مردم و جامعه ایران در مبارزه برای تحقق ایده آلهای همیشگی این ملت، که در داشتن یک کشور آزاد، مرفه، پیشرفته با یک نظام سیاسی دمکرات و سکولار خلاصه می شود، همانا انگیزه های وطن دوستی و دفاع از سرزمین و فرهنگ مادری است. انگیزه هایی که بمانند قطب نما مرام و اخلاق سیاسی ما را جهت می بخشند و بخاطر وطن متکثری که دوستش داریم مانع از آن می گردند که در معرض تهدید و دام ناسیونالیسم قرار گیریم. دامی که قبل از هر چیز بینایی و هوشیاری ما را در راستای جلب همکاری مجامع و قدرت های جهانی و یا طلب کمک از آنها، بسیار محدود می کند و حتی تا مرز کوری و عدم تشخیص دوست و دشمن پیش می رود.




۱۳۹۷ آبان ۲۱, دوشنبه

سیاست زدایی از حافظه تاریخی

در ایرانِ امروز کمتر موضوع اجتماعی، اقتصادی و حتی محیط زیستی را می توان یافت که به نحوی به سیاست ارتباط پیدا نکند  و یا به اصطلاح  سیاست زده نشده باشد. با وجودیکه پدیده سیاست زدگی در ایران ریشه های بسیار تاریخی و عمیقتر از چهار دهه حاکمیت اسلامی دارد، اما حضور و تاثیرگذاری این پدیده در دوران کنونی اساسا قابل مقایسه با دوران پیش ازانقلاب اسلامی نیست. یکی از علل اصلی این تفاوت را باید در ماهیت انقلاب اسلامی و اصولا هر انقلاب سیاسی که قصد سرنگونی نظم موجود و جایگزینی مناسبات جدیدی را دارد جستجو کرد. تجربه انقلاب های بزرگ قرن بیستم که عمدتا به حاکمیت و هژمونی یک بخش خاص اجتماعی منجر شدند نشان می دهد که در روابط و مناسبات اجتماعی و حتی زندگی روزمره مردم، سیاست حرف اول را می زده است. سیاستی که تنها بر یک محور و موضوع استوار است و همه تحولات اجتماعی را از آن زوایه می نگرد.

اصولا می توان گفت که موضوع و بحث محوری در سیاست معمولا به تقسیم بندی و مرز کشی بین دوست و دشمن معطوف است. گفته معرف کلاسویتز که "جنگ ادامه سیاست است" دال بر همین تعریف سنتی و بسیار پایدار از سیاست می باشد؛ گفته ای که نظامهای سیاسی شکل گرفته پس از هر انقلاب بزرگ اجتماعی از جمله جمهوری اسلامی، نمونه های بسیار بارز آن بوده و هستند. حاکمیت هایی که از همان اوانِ تثبیت نظام سیاسی جدید، فلسفه سیاسی خود را بر مبنای مرزکشی و حتی دیوار کشی بین دوست و دشمن تنظیم کردند و به پیش بردند؛ سیاستی که عمدتا به تجهیز نظامی و سرانجام جنگ نیز منتهی می شد.

اگرچه این نوع از سیاست اندیشی و سیاست ورزی بعنوان یک روش معمول و مرسوم برای تثبیت قدرت سیاسی شناخته می شود، روشی که سابقه و قدمتی بسیار طولانی دارد؛ اما  در دهه های پس از پایان جنگ دوم تا اواخر قرن بیستم ما شاهد نوع دیگری از سیاست در برخی از کشورهای اروپای غربی و امریکا هستیم. کارل اشمیت در کتاب معنای سیاست (the concept of political) عامل اصلی شکل گیری این نوع سیاست را رشد و برآمد اندیشه لیبرالیسم و فردگرایی می داند. اندیشه و گرایشی کاملا فردگرایانه که بر خلاف حضور و تضاد دائمی دو جبهه دوست و دشمن در روش های سیاسی پیشین، صفحه شطرنج سیاست را نه بر مبنای این دو جبهه بلکه بر اساس مجموعه ای از آحاد مستقل و بویژه فردگرا که حداکثر می توانند رقیب یکدیگر باشند، فرم می دهد و رقم می زند.

بعبارت دیگر در یک دوره خاص همراه با برآمد لیبرالیسم، فردگرایی، رشد طبقه متوسط و احزاب میانی وابسته به آن، اندیشه سیاسی مبتنی بر تقابل دو جبهه دوست و دشمن رنگ می بازد و  بدنبال آن سیاستمدارانی پا به عرصه سیاست می گذارند که کمتر ایدئولوژیکی و حزبی می اندیشند و تخصص اصلی اشان بحث و مذاکره و یافتن راه حل برای مشکلات جاری از طریق گفتگو و مصالحه است.  البته علاوه بر اینکه این دوره کوتاه بوده و با رشد جریانات پوپولیست و گرایشات ناسیونالیستی در کشورهای مورد اشاره رو به پایان گذاشته است، باید این واقعیت را نیز در نظر داشت که این اتفاق فقط در اروپای غربی و امریکا به بویژه پس از پایان جنگ دوم به وقوع می پیوندد. درحالیکه در بخش های دیگر جهان همچنان اندیشه سیاسی سنتی و مرسوم که بر تضاد دوست و دشمن استوار است حاکم بوده و می باشد.

در همین دوره مذکور است که سیاست مداران و اندیشمندان لیبرال کشورهای اروپای غربی و امریکا سعی می کنند که تاریخ و گذشته کشور خود را نیز از نظرگاه و جنبه مرسوم سیاسی (مبتنی بر تقابل ذاتی دو جبهه دوست و دشمن) نبینند. در کشورهای مذکور تلاش می شود که حافظه تاریخی ملت سیاست زدایی شود و با پایان دادن به خط کشی و مرزبندی های بین دو جبهه دوست و دشمن در طول تاریخ، یک حافظه جمعی جدیدِ تاریخی که کمتر رنگ و بوی ایدئولوژی سیاسی دارد بوجود آورده شود. به این معنی که خوب و بد و زشت و زیبا جزیی از تاریخ ما بوده و نباید با خلاصه کردن و تقلیل دادن همه تاریخ یک ملت به جنگ و تقابل دائمی بین دوست و دشمن، گناه جنبه های منفی در تاریخ خود را بر گردن به اصطلاح دشمنان، که در اکثر موارد بخشی از همان ملت بوده اند، انداخت و یا آنرا پاک نمود.

نمونه قابل توجه که در ارتباط با بحث فوق قرار دارد انتخابات میان دوره ای کنگره امریکا می باشد. در این کشور که بیش از دوره های اخیر، بواسطه رشد پوپولیسم و ناسیونالیسم از نوع دونالد ترامپ، همه امور این کشور رنگ و بوی سیاسی گرفته و بعبارتی سیاست زده شده است، حتی آتش سوزی های اخیر منطقه کالیفرنیا، ما شاهد انتخاب شدن کاندیدایی از نسل سرخ پوستان و ساکنین اولیه امریکا هستیم. انتخاب این کاندیدا، با توجه زخم های بسیار عمیق از نسل کشی سرخ پوستان و برده های افریقایی در کنتراست با شرایط سیاست زده امروز امریکا که تلاش می شود سفید پوستان در برابر رنگین پوستان قرار گیرند قرار می گیرند. کنتراستی که نشان می دهد که بخش های نسبتا وسیعی از ملت امریکا از یک حافظه جمعی تاریخی برخوردار شده اند. حافظه ای که بنظر می رسد خط کشی بین دوست و دشمن و مظلوم و ظالم را فراموش کند و وارد مصالحه و همکاری با یکدیگر گردد.

در مراسمی که به مناسبت یک صدمین سال پایان جنگ جهانی اول گرفته شد نیز گویی همه شرکت کنندگان از فاتحین تا مغلوبین آن جنگ خونین، از آن همه وقایع تلخ و دشمنی ها و دوستی ها یک حافظه جمعی تاریخی که دیگر نباید تکرار شود ساخته اند؛ همانطور که از دشمنی ها و دوستی ها دوران جنگ دوم جهانی و دیوار و مرزکشی های پس از آن اکنون فقط یک حافظه تاریخی جمعی ساخته شده است. حافظه ای که همانند خود تاریخ خاکستری است و نمی توان آنرا سفید و یا سیاه کرد و یا مرز مشخصی بین این دو رنگ و بعبارتی بین جبهه هایی که در آن دوران در مقابل هم قرار داشتند و صف های دوست و دشمن را تشکیل می دادند کشید.    

حال با توجه به این پیش زمینه این سوال مطرح است که حتی با علم به این واقعیت غیر قابل انکار که شرایط اجتماعی ایران در شرایط کنونی، بشدت سیاسی است (شرایطی که در درجه اول ناشی از استبداد سیاسی-شیعی حاکمیت اسلامی است) تا چه اندازه می توان تاریخ و گذشته این ملت را، با هدف رشد همبستگی ملی، سیاست زدایی کرد و جنبه های مثبت و منفی و شکست و پیروزی های این ملت را تبدیل به یک حافظه تاریخی جمعی نمود؟ حافظه ای که مانند تاریخ این ملت خاکستری است و سایه روشن های جبهه های دوست و دشمن در آن مخدوش و در هم فرو رفته است.

برای مثال اگر امروز روز، عربها، مغولها و افغانها دیگر بخاطر تسخیر سرزمین ایران و سرنگونی امپراطوری های ایرانی زمان خود، در قرنها پیش، دشمن ملت ایران محسوب نمی شوند و حوداث آن دوران ها جزیی از حافظه تاریخی و خاکستری ملت ما و ملت های منطقه شده است، آیا نمی توان بر همین منوال حوداث و اتفاقات دوره های اخیر در ایران، برای نمونه انقلاب مشروطه و جنبش ملی شدن نفت و سرانجام کودتا علیه کابینه دکتر مصدق را نیز جزیی از حافظه ملی که قابل سیاه و سفید کردن و ترسیم آن بشکل جنگ بین فرشته و دیو نیست، دید؟

واقعیت های تاریخی دوران مشروطه و نیز دوران ملی شدن نفت نشان می دهند که ضعف و عقب افتادگی های فکری و فرهنگی و بسیار عوامل درونی دیگر نقش موثر و تعیین کننده ای در شکست انقلاب مشروطه و یا سرنگونی دولت مصدق داشته اند و علت این شکست ها را صرفا نمی توان بحساب جبهه مشروعه خواه در دروان جنبش مشروطه و یا طرفداران شاه و عوامل امریکایی و انگلیسی در دوران دکتر مصدق گذاشت. همانطور که در انقلاب اسلامی که به سرعت به یک فاجعه ملی تبدیل شد عوامل درونی (از حمایت های گسترده مردم تا همراهی بسیاری از روشنفکران و انقلابیون آنزمان با خمینی) و نیز عوامل بیرونی بیشماری نقش داشتند، بطوریکه ترسیم یک خط مشخص بین خوب و بد و دیو و فرشته برای این دوران نیز بسیار دشوار بنظر می رسد.





۱۳۹۷ آبان ۱۲, شنبه

رهبران باید جرات داشته باشند همه حقیقت را ببیند و بی پرده بیان کنند!

دیدن حقایق آنطور که هستند و نه آنطور که باید باشند هنر و استعدادی است که بسیاری از رهبران سیاسی و شاهزادگان فاقد آنند. بطوریکه گاه علامت سوال بزرگی در ذهن شنونده نقش می بندد که چگونه است که این رهبران حقایق روشن را نمی توانند بینند؟ آیا ذهن و نوع نگاه آنها به حقایق آن اندازه بسته است که اجازه دیدن همه حقایق را آنطور که هستند، نمی دهند و یا حقایق را می بینند اما جرات بیان آنرا ندارند و یا نگران کاهش طرفدارانشان هستند؟

رضا پهلوی در یک نشست محدود در واشنگتن که از طریق تلویزیون ایران اینترنشنال پخش گردید، سعی کرد برنامه های خود و راه های عبور، بنظر خودش کم هزینه از نظام جمهوری اسلامی را توضیح دهد. او در این مصاحبه تلاش نمود که بعنون یک رهبر فراگیر و مستقل از جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی ظاهر شود، حتی درب آشتی و مصالحه با برخی از اصلاح طلبان که از اصلاح حکومت اسلامی ایران نا امید شده اند را نیز باز گذاشت. با کمی دقت به نظرات ایشان می شد به آسانی دریافت که وی در واقع حرف جدیدی نداشت و اهداف و ایده الهای معمول و مرسوم رهبران سیاسی را که نقشی فراحزبی می خواهند داشته باشند تکرار کرده و قصد دارد همان راهکارهای همیشگی و شناخته شده سرنگونی نظام موجود، تشکیل دولت موقت و مجلس موسسان را دنبال نماید.

این مصاحبه قطعا توسط بسیاری که شاید در طیف طرفدران جدی او قرار نگیرند نیز دیده شده است، اصولا پخش آن از طریق تلویزیون ایران انترنشنال به همین منظور انجام شد. حال این سوال پیش می آید که آیا رضا پهلوی در این امر موفق گردید و توانست قدمی بسوی جلب اعتماد بیشتر بخش نسبتا بزرگ مردم ایران که شاید هنوز به دیده تردید به او نگاه می کنند بردارد؟ مردمی که هنوز وعده های درب باغ سبز رهبران سیاسی پیشین از زمان حکومت محمد رضا پهلوی و سپس خمینی و روسای جمهور حکومت اسلامی را در طول دهه های متمادی شنیده اند، اما شوربختانه هر بار ناامید تر از گذشته از پشت درب بسته باغ سبز بازگشته اند تا شاید منبع امید بخشی را در گذشته خود بیابند، زیرا آینده وعده داده شده هیچگاه تحقق پیدا نکرد و از باغ سبز موعود خبری نبوده است.

البته این سوال در رابطه با سایر فعالین سیاسی و رهبرانی که ادعای رهبری مقاومت در برابر نظام اسلامی را دارند نیز مطرح است. چندین دهه است که سازمان مجاهدین خلق تلاش کرده و می کند که مسعود رجوی و در شرایط کنونی مریم رجوی را بعنوان رهبر مقاومت و رئیس جمهور ایران پس از سرنگونی حکومت اسلامی معرفی نماید. این سازمان نیز طرح های نسبتا مشابهی برای ایران پس از سرنگونی جمهوری اسلامی ارائه داده است؛ از سرنگونی این نظام بدست خود مردم تا تشکیل دولت موقت و مجلس موسسان. اما در رابطه با این گروه نیز همین سوال مطرح است که آیا این گروه توانسته است از این طریق اعتماد مردم را بخود جلب کند؟ 

البته معمولا تصور می شود که در درجه اول این عملکرد رهبران سیاسی است که می تواند موجب جلب یا سلب اعتماد گردد. ضمن اینکه تردیدی در تاثیر حضور سیاسی و نحوه عملکرد یک رهبر و یا حزب و گروه سیاسی بر میزان اعتماد مردم نمی توان داشت، اما نگارنده، با الهام از نظریات نیکلای ماکیاولی در کتاب معروف شهریار، معتقد است که قبل از هر چیز توانایی و جرات دیدن حقایق و بیان آشکار این حقایق است که می تواند اعتماد مردم را جلب نماید. رهبری که حقایق را به روشنی در برابر چشمان خود قرار می دهد و آنچه را که زیر پوست جامعه در جریان است بی پرده می بیند، بعبارتی حقایق را آنطور که هستند و مردم را آنگونه که زندگی می کنند مشاهده و درک می کند، توسط مردم نیز بخوبی دیده می شود. این دیدن بی پرده و دیده شدن توسط مردم است که بنیان اعتماد متقابل را شکل می دهد. 

فلسفه سیاسی ماکیاولی معمولا به ناحق بویژه در نزد عموم مردم بعنوان نظریات فاقد ارزش های اخلاقی شناخته می شود، گزاره معروف "هدف وسیله را توجیه می کند" به او نسبت داده می شود. اما آنچه که وی در کتاب شهریار تلاش کرد به رشته تحریر در آورد و نصایحی که برای شهریار نوشت حرف های جدیدی نبودند، در گذشته بویژه در دوران ایران و روم باستان امپراطورها و شاهان دقیقا به همین شکل عمل می کردند. اهمیت و برجستگی کار او که الهام بخش بسیاری از فلاسفه بعد از خود گردید، به این حقیقت باز می گردد که وی درغروب دوران قرون وسطا و حاکمیت بیش از هزار ساله الهیات مسیحی بر سیاست و در طلوع  رنسانس و عصر روشنگری تلاش کرد امر سیاست را زمینی و سکولاریستی نماید و اخلاق مسیحی را از عرصه سیاست خارج کند و دنیای سیاست را بعنوان یک حوزه مستقل و برخوردار از اصول و پرنسیب های خاص خود معرفی نماید.

سر فصل برجسته و شاخص جدایی سیاست ماکیاولیستی از سیاست مسیحی در تاکید سیاست ماکیاولی بر "آنچه که هست" بجای "آنچه که باید باشد" می باشد. پس از این سرفصل است که راهِ سیاست ماکیاولی از سیاست مسیحی جدا می شود و به رهبر سیاسی و شهریار توصیه می گردد که بجای جستجوی حقایق تئوریک، ذهنی و دلبخواهی باید بدنبال حقایقی رفت که واقعا وجود دارند و در زیر پوست جامعه در جریانند، حقایقی که باید خوب دیده شوند و می توانند برای دست یابی به اهداف سیاسی موثر و مفید افتند. حقایقی که تحت تاثیر دین و یا نظام فکری و ایدئولوژیک شکل نگرفته و دیکته نمی شوند. 
اما این سرفصل جدایی از سیاست مسیحی و الاهیاتی به این معنا نیست که فلسفه سیاسی ماکیاولی فاقد هرگونه پرنسیب و اصول اخلاقی است. آنچه که در نزد ماکیاولی مهم است و مبنای اندیشه سیاسی او قرار می گیرد تاریخ انسان اجتماعی است که قانون و منطق از قبل پیش بینی شده را پیروی نمی کند و بعبارتی غیرمنطقی است. تاریخی است پر از فراز و نشیب که توسط ادیان و یا ایدئولوژی ها به فرازهای خوب و بد و اخلاقی و غیراخلاقی تقسیم شده است. تاریخی که اگر از منظر سیاست و امر حکومت داری و اداره کشور به آن بنگریم یک واحد مستقل از اخلاق و ارزشهای اخلاقی به ما نشان می دهد، به این معنی که سیاست امری است مستقل از اخلاقیات و ارزشهای اخلاقی که قصد تحمیل خود را دارند و پرنسیبپ ها و اصول خاص خود را می طلبد. سیاستی بغایت واقعگرا که قصد دارد شکوه و عظمت جامعه انسانی را پس از یک دوره بسیار طولانی انحطاط به آن باز گرداند، شکوهی و عظمتی که ماکیاولی در امپراطوری روم باستان می دید.

از نظر فلسفی نیز ماکیاولی خواهان بازگشت به فلسفه یونان باستان بود که اومانیسم و اخلاق واقعگرای سیاسی از اصول اولیه آن بودند. آن واقعگرایی که بر واقعیت وجودی انسان و خطاکاری های او استوار است. اخلاقی که قوانین منبعث از آن صرفا از خواسته ها و ایده آلهای یک فرد و یا یک گروه سرچشمه نمی گیرد.

در واقع ماکیاولی واقعگرایی بود که سعی می کرد دنیای سیاست را بطور کامل از اخلاق و ارزشهای اخلاقی دیکته شده از بیرون این دنیا جدا سازد. سیاست از نظر او اصول و کارکردهای خاص خود را دارد و تصمیمات سیاسی باید بر مبنای قوانینی کاملا متفاوت و مستقل از اخلاق ادیان و ایدئولوژی گرفته شوند. تصمیماتی که بر مبنای درک و دیدن حقایق آنطور که هستند نه آن طور که باید باشند و نه آنطور که از طریق حجاب و فیلترهای دینی و ایدئولوژیک رنگ می بازند، باید اتخاذ گردند.

دیدن حقایق آنطور که هستند و نه آنطور که دین و ایدئولوژی و تمایلات فردی ما آنرا برای ما تصویر می کنند یکی از اصول بنیادی فسلفه سیاسی ماکیاول است. بطوریکه می توان پیام او را برای رهبران سیاسی زمان حال اینگونه فرموله کرد که یک رهبر واقعی باید جرات داشته باشد حقایق را آنطور که هستند ببیند، آنگاه است که مردم نیز او را می بینند و می توانند به او اعتماد کنند.

گفته می شود که یکی از دلایل موفقیت و رشد رهبران به اصطلاح پوپولیست نارضایتی عامه مردم بویژه طبقات ضعیف و متوسط از وضع موجود است. اما این واقعیت غیر قابل انکار را بگونه ای دیگر نیز می توان دید. به این معنی که هنر این رهبران که معمولا از خارج سیستم سیاسی موجود و نظم حاکم ظاهر می شوند در دیدن حقایقی است که در زیر پوست جامعه در جریانند و مهمتر از آن جرات بیان صریح و آشکار این حقایق است، که برای مثال علیرغم حاکمیت قانون و ادعای شفافیت سرتاپای بسیاری از نظامهای سیاسی حتی دمکراتیک را لابی، رشوه و قرار و مدارهای درونی بین تعدادی از مراکز قدرت گرفته است. حقایقی که رهبران احزاب رسمی و وابسته به مراکز اصلی قدرت جرات اعلام آنها را ندارند و شاید اساسا قدرت دیدن این حقایق را ندارند، زیرا تا زمانی که در درون یک سیستم زندگی کنی و نفس بکشی قدرت دیدن حقایق آن را از خارج از مرزهای آن نداری.

این قانونمندی در رابطه با شرایط فعلی جامعه ایران و برای بسیاری از رهبران، فعالین و جریانات سیاسی داخل و خارج کشور نیز صادق است. بر مبنای همین قانونمندی بود که برخی از اصلاح طلبان با خروج از دستگاه رسمی و اندیشه اصلاح طلبی که محمد خاتمی رئیس جمهور پیشین نظام اسلامی آنر نمایندگی می کند به تدریج  قادر به کشف حقایق جدیدی شدند، که البته به هر میزان جرات بیان صادقانه و علنی آنها را از خود نشان دهند مقبولیت بیشتری نیز پیدا می کنند.
نیروهای برانداز حکومت اسلامی نیز از این قانونمندی مستثنا نبوده و نیستند. رهبری سازمان مجاهدین خلق از نمونه رهبرانی است که هیچگاه نخواسته و یا نتوانسته است حقایق جامعه ایران را آنطور که هستند نه آنطور که باید باشند، ببیند و بفهمد. همین ناتوانی و یا عدم تمایل به دیدن همه حقایق و یا گزینش بخشی از حقایق و یا حتی وارونه کردن حقایق، بر مبنای اهداف سیاسی و ایدئولوژیک و اراده گرایی های سیاسی کاملا ذهنی و فردی، بود که این سازمان را بتدریج از واقعیت های جامعه ایران دور کرد و تبدیل به یک جریان سکتاریستی و منزوی نمود.  

یکی از حقایق غیر انکار در ذهنیت تاریخی مردم ایران کودتای بیست و هشت مرداد علیه دولت قانونی دکتر مصدق است که محمد رضا شاه توانست با حمایت امریکا و پشتیبانی بخشی از روحانیت و بازار به ایران بازگردد و دورانی از سرکوب نیروهای دگراندیش را آغاز کند، دروانی که حتی با حذف احزاب درونی نظام سیاسی آنزمان و تاسیس حزب رستاخیز به اوج خود رسید. رضا پهلوی اگر به اعتبار حمایت های نسبتا گسترده مردم ایران از او، در مقایسه با سایر شخصیت های سیاسی (مطابق یکی از نظر سنجی ها رضا پهلوی با فاصله زیاد از دیگر شخصیت های سیاسی مخالف حمایت حدود سی در صد مردم ایران را دارد) بگفته خود می خواهد رهبری فراگیر برای همه مردم ایران باشد، باید در درجه اول فراتر از تمایلات سیاسی و شخصی و خانوادگی خود جرات دیدن و درک همه حقایق موجود در تاریخ ایران را داشته باشد؛ و بدلیل اینکه رژیم اسلامی جنایت های بیشمار و حتی غیر قابل مقایسه با دوران پادشاهی پدر و پدربزرگش مرتکب شده است در برابر سرکوب و استبداد سیاسی دوران پهلوی سکوت پیشه کند و آنها را به نقد نگذارد. دیدن این زخم تاریخی در اذهان مردم ایران و اعلام اینکه من این زخم را می بینم و درک می کنم و آنرا صفحه تاریکی در تاریخ پهلوی می بینیم باعث خواهد شد که مردم ایران نیز او را شفاف تر از پیش ببینند.

از دیگر واقعیت های جامعه ایران بی اعتباری روحانیت و اسلام سیاسی در نزد اکثریت مردم ایران است. اعلام صریح جدایی دین از دولت و اعلام برنامه تبدیل حوزه های علمیه به یک موسسه و یا دانشگاه برای علوم و مطالعات اسلامی و فقه مانند سایر دانشگاه های کشور و لغو تمامی امتیازات ویژه از حوزه های علمیه از دیگر موضوعاتی است که ایشان باید جرات کند که آنرا صریحا اعلام نماید.

کلام آخر اینکه سپردن امور تخصصی به گروهای متخصص و عدم موضع گیری صریح و شفاف در زمینه امور قضایی و اداری و سیاسی کمکی به جلب اعتماد مردم نمی کند، باید از این صحبت های کلیشه ای پرهیز کرد. حذف فقه از نظام قضایی کشور و تنظیم یک نظام قضایی جدید بر مبنای اصول و تجربیات شناخته جهانی نیازی به تخصص ندارد و رضا پهلوی باید آنرا صریحا اعلام کند، حتی اشکالی ندارد که وی خواست قلبی خود برای احیای مجدد نظام پادشاهی را مطرح کند اما تعیین نوع حکومت را به اراده و تصمیم مردم ایران می سپارد. از میان همه صحبت و نظرات رضا پهلوی در مصاحبه با رادیو ایران اینترنشال تنها می توان روی یک اعلام نظر صریح (و امیدوارم صادقانه) ایشان انگشت گذاشت، اینکه وی با حمله نظامی کشور های خارجی از جمله امریکا به ایران موافق نیست و آنرا در صورت وقوع محکوم می کند.