۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

بن بست اعتماد متقابل بین جمهوری اسلامی و غرب

یکی از بحثهای کلیدی در عرصه سیاست بین الملل، که بویژه در اخبار و رویدادهای سیاسی روزهای اخیر بسیار بر آن تاکید می شود، بحث "اعتماد متقابل" است. همانطور که پس از فاش شدن شنود مکالمات تلفنی حدود سی و پنج تن از مقامات بالای دولتی، توسط سازمان امنیت ملی امریکا، رهبران اتحادیه اروپا ضمن تقبیح این عمل، مجددا بر بازسازی اعتماد لطمه خورده از شنودهای تلفنی، از طریق وضع قراردادهای امنیتی و جاسوسی جدید، تاکید کرده اند.

در رابطه با مذاکرات هسته ای نیز "اعتماد متقابل" یکی از موضوعات کلیدی بین طرفین مذاکرات است. دولت امریکا و کشورهای "1+5" اعتماد به سخنان و وعده های طرف ایرانی را یکی از پیش شرطهای بسیار پایه ای برای موفقیت روندهای بعدی مذاکرات می دانند. در این رابطه تیم ایرانی شرکت کننده در مذاکرات نیز سعی دارد با نشان دادن جدیت خود در مذاکرات و ارائه یک "نقشه راهِ" مشخص، بجای صرفا اعلام مواضع همیشگی جمهوری اسلامی آنظور که عادت تیمهای قبلی مذاکره کننده بود، اعتماد اولیه کشورهای " 1+5" و بویژه امریکا را جلب نماید، به این امید که مقدمات کاهش فشارها و تحریم های اقتصادی فراهم شوند.

در داخل ایران اما جناح های راست افراطی و بنیادگرای جمهوری اسلامی، پس از ابراز نا رضایتی رهبری جمهموری اسلامی از گفتگوی تلفنی بین اوباما و روحانی و سپس سخنان او مبنی بر بی اعتمادی به ایالات متحده، و با نزدیک شدن به سیزده آبان سالروز اشغال سفارت امریکا، سعی دارند با رجوع به هویت و ذات آشتی ناپذیر جمهوری اسلامی جو ضد امریکایی را دامن بزنند. البته آقای روحانی نیز در سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل چندین بار بر هویت جمهوری اسلامی و احترام به آن تاکید کرده بود. در همین رابطه رئیس جمهوری امریکا نیز در سخنرانی خود در سازمان ملل مشخصا تاکید کرد که ایالات متحده امریکا قصد تغییر جمهوری اسلامی را ندارد و بدین وسیله سعی نمود از نگرانی های جمهوری اسلامی بکاهد و راه را برای اعتماد بیشتر باز نماید.

اما آیا راه سخت و پر دست انداز اعتماد بین جمهوری اسلامی و ایالات متحده امریکا قابل هموار شدن است؟ و اگر پاسخ مثبت است، برای دست یابی به آن چه پارامترهایی می بایست تغییر کنند تا بتوان به سطحی از اعتماد پایدار دست یافت؟ و بطور کلی این سوال مطرح است که آیا در مناسبات کنونی بین المللی که بجای اتکا بر حق "حاکمیت ملی"، بر حق حاکمیت سیستمهای سیاسی، مالی و نظامی حاکم بر کشورها و یا اتحادیه های فی مابین آنها، و به عبارت روشنتر بر پایه قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی دولت ها و اتحادیه های سیاسی و اقتصادی بین المللی، استوار گشته و شکل یافته است، اصولا می توان از اعتماد صحبت کرد؟ و اگر هم سطحی از اعتماد قابل تصور باشد، این اعتماد چگونه اعتمادی خواهد بود؟

آیا در دورانی که قدرت های بزرگی مانند امریکا، روسیه و چین نه بر منبای اصل "حاکمیت ملی" بلکه حاکمیت سرمایه های مالی و تکنولوژیکی وارد معادلات سیاسی جهانی می شوند، اعتماد و دوستی یک پندار و تصور بیش نیست؟ در بهترین و خوشبینانه ترین حالت می توان گفت که اعتماد متقابل را باید در ظرف و چهارچوب روابط اتحادیه ای و منطقه ای دید که منافع مشترک اعضای آنها را تضمین می کنند. اعتمادی که هیچگاه نمی تواند عمیق و دوستانه باشد و تنها از طریق وضع قراردادها و پروتکلهای مورد توافق دو طرف معنا پیدا می کند، تضمین می شود و پایدار می ماند.

بنابراین حتی اگر بخش های واقعگرای جمهوری اسلامی در تلاش برای جلب اعتماد گروه "1+5" و بویژه امریکا هستند نباید توقع داشته باشند که این اعتماد به آسانی و در کوتاه مدت، حتی با پذیرش بخشی از شرایط این گروه باز سازی شود. اعتماد متقابل را باید در کادر روابط و مناسبات سیاسی، ژئوپلیتیک و اتحادیه های نظامی و اقتصادی که فراتر از مرزهای جغرافیایی کشورها عمل می کنند و گردانندگان آن در درجه اول الیت و نخبگان سیاسی و مالی، که اکنون جهانی شده اند، ارزیابی نمود. اعتمادی که جز با ورود به روابط درونی آنها غیر قابل تحقق است.

آنچه که برای ورود به روابط بین الملل و جلب اعتماد متقابل نقش بسیار تعیین کننده ای دارد ساختار سیاسی نظامهای حاکم بر جوامع میباشد. به این معنی که اگر یک دولت از لحاظ ساختاری در قطب مخالف دولتی دیگر قرار گیرد، اعتماد متقابل بین آندو، قطعا اعتمادی دوستانه و عمیق نخواهد بود و "اعتماد" مورد نظر تنها می تواند از طریق وضع قراردادها و پروتکلهای مورد قبول دو طرف تامین شود.

اعتماد بین دو بلوک شرق و غرب در دوران جنگ سرد، اعتمادی سرد و غیر دوستانه بود و نمادی از ناهمواری راه اعتماد بین دو کشوری که از لحاظ ساختاری در دو قطب متضاد قرار داشتند را به نمایش می گذاشت. با این وجود اما این دو قطب مخالف از یک منظر با هم شباهتهایی نیز دشتند، این دو نظام سیاسی از لحاظ ساختاری برونگرا و مدعی حق حاکمیت جهانی و یا سهم قابل توجهی از آن بودند.

اصولا ساختار های سیاسی کشور های جهان را می توان به دو دسته تقسیم کرد، ساختار سیاسی درونگرا و ساختار سیاسی برونگرا. البته این تقسیم بندی به این معنی نیست که مرز غیر قابل عبوری بین این دو دسته وجود دارد. به سخن دیگر، کشورهای برونگرا در عین حال وجوهی از درونگرایی را نیز در خود دارند و نمی توان یک کشور را مطلقا برونگرا و یا درونگرا نامید. اما پروسه شکل گیری یک دولت و نظام سیاسی می تواند راستاهای کلی آن دولت را بعنوان یک دولت درونگرا و یا برونگرا تعیین نماید. این نامگذاری نیز مسلما یک نامگذاری بی نقص نیست و بیشتر برای یک تفکیک کلی بین دوگونه از سیاست که یکی بر حق "حاکمیت ملی" و دیگری بر حق حاکمیت جهانی و ایدئولوژیک استوار است، انتخاب شده است.

پس از دوران روشنگری در اروپا و بویژه پس از انقلاب فرانسه، بتدریج دولت های جدیدی در اروپا شکل میگیرند که بعنوان دولت های مدرن شناخته می شوند. شاخصه اصلی این دولت ها شکل جدیدی از رابطه دولت –ملت بود که در گذشته سابقه نداشت. از دوران باستان که تا قرون وسطی ادامه می یابد نظام های سیاسی بر مبنای یک قانون عام (common law) که برخاسته از اراده پادشاهان بود اداره می شد. اراده ای که معطوف به قدرت و گسترش دامنه آن استوار بود.

در دولت های مدرن اروپایی، پس از انقلاب فرانسه، بتدریج اراده ملت جانشین اراده پادشاه و سلطنت می گردد و قوانین مدنی، اجتماعی و شهروندی (civil law) پایه تئظیم روابط اجتماعی و مناسبات سیاسی می شوند. در این پروسه ملت های جدیدی بر پایه فرهنگ و زبان مشترک شکل می گیرند و رابطه دولت-ملت از اساس دگرگون می گردد. با الهام از انقلاب در رابطه دولت-ملت ،بر منبای حقوق شهروندی، است که در اروپای مدرن دولت-ملت های جدید مانند نروژ در سال 1905، فنلاند در سال 1917، لهستان در سال 1918 و در همین دوران اخیر کشورهایی جدیدی مثل اوکراین، کاساوا و مقدونیه در دل اروپای مدرن زائیده می شوند.

یکی از شاخصه های اصلی این روند در این واقعیت نهفته است که انقلاب در رابطه دولت-ملت و الغای قوانین عام (common law) که مبتنی بر اراده پادشاهان بود، در درجه اول یک پروسه درونی و فاقد بارقه های ایدئولوژیک و نژادپرستی بود. ناسیونالیسمی که در این کشورها زاییده شد در حقیقت بیان حق حاکمیت ملی، زبانی و فرهنگی بود تا یک بیان ایدئولوژیک و مرامی.

در کنار روند مدرنیزه شدن رابطه دولت-ملت و حتی در درون برخی از کشورهای مدرن اروپایی، ما شاهد آغاز حرکت دیگری هستیم که بر خلاف نظامهای سیاسیِ مدرنِ مبتنی بر قوانین شهروندی (civil law)، قوانین جدیدی را بر مبنای یک ایدئولوژی خاص و یا عقاید نژاد پرستانه اعلام و به اجرا می گذارد. این روند ها را می توان در انقلاب های سیاسی قرن بیستم که عموما وجه مرامی و آرمانی داشتند مشاهده کرد. نظامهای سیاسی جدیدی که در این روند شکل می گیرند، عموما توتالیتر و جهانگرا می شوند و قوانین شهروندی آن بر پایه قوانین عمومی وایدئولوژی حاکم تنظیم می گردند. بر خلاف نظامهای سیاسی مدرن که شکل جدیدی از رابطه دولت-ملت را نمایندگی می کنند، نظامهای سیاسی برخاسته از انقلاب ها و یا سازمان یافته شده توسط یک ایدئولوژی خاص، عموما برونگرا می شوند و مشروعیت خود را از اصول ایدئولوژیک می گیرند و مهمتر از هر چیز بقای خود را تنها از طریق گسترش دامنه قدرت خود امکان پذیر می دانند.

نظام جمهوری اسلامی که محصول یک انقلاب اسلامی است و همواره ادعای برتری اخلاقی و مرامی داشته است در ذات و ماهیت خود یک نظام جهانگرا و برونگرا است. در جمهوری اسلامی قوانین مدنی و حقوقی بر مبنای اصول عام اسلام و شیعه تنظیم و اجرا می شوند. از اینرو بدون شک می توان گفت که جمهوری اسلامی نظامی است که داعیه قدرت،حداقل در سطح منطقه ای و در میان هم کیشان خود و جهان اسلام، دارد و به این اعتبار واز منظر این بحث در دسته نظامهای سیاسی برونگرا و جهانگرا قرار می گیرد. نظامی که در آن حقوق مدنی و شهروندی تابعی است از قوانین برخاسته از اراده سیاسی این نظام برای تبدیل شدن به یک قدرت سیاسی در جهان اسلام و در منطقه خاورمیانه.

بنابراین تا زمانی که این نظام از این خاستگاه و با ادعای جهان شمولی و برخورداری از یک طرح و الگوی جدید برای اداره جهان حرکت کند و وارد مذاکرات هسته ای شود نمی توان و نباید انتظار شکستن یخهای اعتماد بین خود و غرب را داشته باشد.
از سوی دیگر این رژیم علی رغم ادعاها و آرزوهای خود برای تبدیل شدن به یک قدرت منطقه ای، و از این طریق وارد شدن به مناسبات بین المللی، فاقد قدرت اقتصادی، سیاسی و پشتوانه های لازم منطقه ای برای تحقق این ادعا و آرزوست و بناچار می بایست یکی از جبهه بندی های موجود را بپذیرد و با اتکا به قدرت های سیاسی موجود وارد مذاکرات شود. تجربه ده سال اخیر اما نشان می دهد که این خط مشی و این نقطه عزیمت عواقب بسیار منفی، خطرناک و جبران ناپذیری برای کشورمان داشته است. و واقعیت دردناک این است که روسیه و چین بیش از هر کشوری از ادامه بن بست مذاکرات و شل و سفت کردن آن و جو بی اعتمادی بین جمهوری اسلامی و امریکا سودهای کلان اقتصادی و سیاسی برده و می برند و چندان عجله و تمایلی نیز برای بهبود روابط جمهوری اسلامی و گروه 1+5 ندارند.

سرانجام چنین نظامهایی که علی رغم ناتوانی ها و تزلزلهای درونی دست از خصلت جهانگرا و برونگرای خود بر نمی دارند به گواه تاریخ از هم پاشیدگی درونی و سرانجام بالابردن دست های خود و در فرهنگ سیاسی جمهوری اسلامی نوشیدن جام زهر دیگری است، مگر اینکه آن اندازه درایت و شعور و واقعگرایی در رهبران سیاسی وجود داشته باشد که دست از آرمانهای جهان شمول خود و هم سنگی با قدرت های موجود جهانی برای کسب بخشی از این قدرت بردارند و تلاش خود را متوجه درون خود نمایند و قدرت و مشروعیت را در جامعه مدنی و حقوق شهروندی ملت خود جستجو کنند.

تجربه ژاپن گواه خوبی است بر موفقیت این تغییر مسیر از ادعای جهانگشایی و گسترش قدرت سیاسی خود، به حفظ کشور، تاریخ و فرهنگ خود پس از شکست در جنگ جهانی دوم است. این کشور با وجود پیوستن به یکی از بلوک سیاسی قدرت، همواره توانسته است فرهنگ و مناسبات اجتماعی خاص خود را حفظ کند و بطور نسبی یک مدل سیاسی مدرن و موفق از رابطه دولت-ملت بسازد و استقلال فرهنگی و سنتی خود را حفظ نماید.

ملت ایران نیز به اندازه کافی سرمایه و تجربیات تاریخی و فرهنگی پر ارزشی در اختیار دارد که بتواند شبیه این تجربیات را تکرار کند، بشرط اینکه رهبران جمهوری اسلامی دست از منازعه با غرب بردارند و بجای نرد دوستی و عشق باختن با یک بلوک و جنگ و دعوا با بلوک دیگر با مردم خود آشتی کنند و حقوق شهروندی آنان را به رسمیت بشناسند. زیرا تنها منشا قدرت و مشروعیت هر دولتی در هنگام مذاکرات و بطور کلی در مناسبات بین المللی رابطه حقوقی و قانونمند با ملت خود است. رابطه ای که اصول شناخته شده و جهانی حقوق بشر باید پایه و اساس آن باشد. در غیر این صورت نظام جمهوری اسلامی، بدلیل پشتوانه های ضعیف درونی و بیرونی، بازیچه دست قدرت های جهانی خواهد شد که سود آن فقط به جیب این قدرتها می رود و دود آن به چشم ملت ایران.

۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه

داستانهای ملت ایران

یکی از عادات قدیمی هر ملتی خلق داستانهای ملی و اسطوره ای است. داستانهایی که یا معمولا نشان از قهرمانی ها و رشادت های یک ملت دارند و یا بیانگر مظلومیت و قربانی بودن آن ملت هستند. داستانهایی که یک ملت بواسطه آنها می خواهد خود را از سایر ملل متمایز سازد، و به اعتبار آنها هویت مشترک و یگانه ای برای خود فراهم آورد و جایگاه ویژه ای در میان ملل بخود اختصاص دهد.

البته این داستانهای ملی که مایه افتخار و سربلندی و یا گاه نشانه مظلومیت آن ملت هستند در روند تکرارِ دائمی و انتقالِ از سینه به سینه بتدریج تبدیل به اسطوره ها و افسانه های ملی نیز می گردند؛ که با خواندن و یاد آوری آنها احساس غرور و افتخار و یا "قربانی تاریخ بودن" را در انسان بر می انگیزانند.

داستانها و اسطوره های یک ملت اما معمولا در حد داستان مکتوب و خواندنی باقی نمی مانند، بلکه از زمانی که خلق می شوند، و در طول حیات آن ملت، دائما بصورت یک تئاترِ زنده که مردمان عادی بازیگران آن هستند تکرار و به صحنه آورده می شوند. گویی که آن ملت با هر بار به صحنه آوردن تئاترهای ملی خود، می خواهد هویت مشخص خویش را به نمایش بگذارد و احساس مشترک غرور و افتخار و یا مظلومیت را در خود شعله ور سازد.

این داستانهای اسطوره ای و نوستالژیک اما بر خلاف واقعیت های بسیار پیچیده و چند بعدی زندگی و حوادث چندین و چند لایه ای که یک ملت با آن روبرو می شود ودر گذر زمان پشت سر می گذارد، بسیار ساده، تک بعدی و قابل فهم هستند. شخصیت های اصلی این داستانها را می توان به دو دسته عمومی تقسیم کرد، خوبان و قهرمانان که در حقیقت فرزندان همان ملت هستند و بَدان و دشمنان که در مقابل آن ملت صف آرایی کرده اند.

از جمله این داستانها، واقعه جنگ کربلا بین لشکریان معدود حسین ابن علی و لشکریان خلیفه زمان یزید ابن معاویه است. داستانی که می خواهد بازگوکننده حقانیت حسین ابن علی و مظلومیت او و خاندانش باشد و همچنان بعد از بیش از هزار سال به همان تازگی روز اول زنده مانده و تئاترگونه تکرار می شود. تئاتری که در حقیقت سمبل و بازگو کننده مظلومیت ملت ایران در طول هزار سال سلطه خلفای اسلام بر این مرز و بوم بوده و هست.

و یا حمله مغول به ایران ونابودی این سرزمین بدست لشکریان چنگیز خان تا سالهای سال نقطه شروع تحلیل عقب ماندگی ملت ایران بود و همه بدبختی های این ملت به آن منسوب می گشتند. و یا حمله محمود افغان به ایران، زمانی که شاه سلطان حسین و علمای دربار مشغول دعا و مناجات بودند، در ابعاد کوچکتری تبدیل به یک داستان شده و خرابکاری های خانمان برانداز محمود نامی دیگر در همین سالهای اخیر برای ملت ما یاد آور حمله نابود کنند محمود افغان گردیده است.

وقایع بیست و هشت مرداد و سرنگونی دولت مصدق نیز بتدریج تبدیل به یک داستان ساده و تک بعدی و نمادی از مظلومیت دکتر مصدق و کودتای امریکایی می گردد و برای سالیان طولانی سایه خود را بر رفتار و تصور مردم ایران در رابطه با امریکا می افکند، بطوری که برخی انقلاب اسلامی سال 1357 را انتقام شکست ملت ایران از امریکا بخاطر کودتای 28 مرداد می دانند و بدبینی دولت مردان جمهوری اسلامی نسبت به سیاست های دولت امریکا را به آن واقعه نسبت می دهند.

تکرار دائمی و نمایشنامه وار داستان های ملی و نوستالژیک در حقیقت بیانگر این واقعیت است که بسیاری از ملت ها، حتی در دوران پسا مدرن و بعد از فروریزی تخیلات و پندار های اتوپیایی باز همچنان نیازمند خلق داستانهای جدید که مایه غرور و افتخار از یکسو و احساس هموندی و هم سرنوشتی از سوی دیگر است، می باشند. داستانهایی که اکنون می روند که جای ایدئولوژی ها را نیز بگیرند و دست مایه سیاستمداران برای توجیه مواضع و اعمالشان گردند.

در دنیای امروز، سیاست ورزی و پیشبرد اهداف سیاسی بدون استفاده از چنین داستانهایی امکان نا پذیر است. داستانهای ملی، که سعی می شود یک ملت بازیگر اصلی آن باشد، در حقیقت نقش پل ارتباطی بین مردم و سیاستمداران را بازی می کنند.
در امریکا داستان جنگ جهانی دوم که این کشور نقش یک ناجی را در آن بازی کرد، در دهه های پس از جنگ همچنان حامل این پیام بوده است که ملت و دولت امریکا ملت برتر، متمدن و ارتش آن کشور ژاندارم صلح در مناطق آشوب زده جهان است. استفاده های داستان وار از کشتار و قتل عام یهودیان در جنگ جهانی دوم توسط دولت اسرائیل نیز در ردیف استفاده سیاسی از وقایع جانخراشی است که به تدریج تبدیل به داستان شده اند.

این داستان سازی ها اما بسیار شبیه رویاهایی هستند که هر انسانی ممکن است در هنگام خواب ببیند. برخی از روانشاسان معتقدند که رویا دیدن در حقیقت نتیجه فعالیت های دو بخش از مغز انسان در هنگام خواب است. یک بخش از مغز در هنگام خواب اطلاعات و وقایع دریافت شده را بدون اینکه ارتباط منطقی بین آنها وجود داشته باشد گزینش و حتی در میان سلولهای حافظه انسان جابجا می کند. بخش دیگر مغز اما سعی می کند شکلی از ارتباط داستان وار بین داده هایی که بخش دیگر در حال جمع آوری و یا جابجایی آنها است ایجاد کند. در این پروسه است که ارتباطات برقرار شده بین این داده ها بشکل رویا ظاهر می شوند، که گاه انسان را پس از بیداری از چگونگی ایجاد ارتباطات داستانی بین داده هایی که در عالم بیداری هیچ ارتباطی با هم ندارند، بسیار متعجب می سازد.

داستانهایی که یک ملت برای خود می سازد، و یا برای او می سازند، نیز تا حدودی شبیه رویاهایی است که جزئیات و داده های آن در عالم واقع با هم هیچ ارتباط منطقی ندارند. رویاهایی است که قبل از اینکه انعکاس دهنده واقعیت باشند بنوعی تخلیه های روحی و روانی را به نمایش می گذارند. همانطور که یک ملت از طریق این داستانها یا سعی می کند که شانه از زیر بار مسئولیت های تاریخی خویش خالی کند و یا امید به آینده بهتر را در خود زنده نگاه دارد و در انتظار قهرمانان ملی اش بنشیند.

از داستان کودتای بیست و هشت مرداد جز پوسته ای از مظلومیت دکتر محمد مصدق و ملت ایران و غداری امریکا و دست نشاندگانش باقی نمی ماند و عوامل بسیار موثر دیگر از جمله روحانیت آنزمان بفراموشی سپرده می شوند. از واقعه جنگ کربلا که نشانی از رقابت دائمی و خون خواهی بین دو قبیله عرب بود داستان جنگ بین حق و باطل و جانشینان خدا و شیطان بر روی زمین ساخته می شود که اتفاقا مردمی که هزاران سال دور از این واقعه هستند بازیگر اصلی آن می گردند.

این داستان سازیهای همچنین می تواند به داستان سلطانی که دستور دوختن یک لباس بسیار زیبا و زربافت به دو خیاط داده بود نیز باشد. خیاطان حیله گر اما هنگام پذیرش این دستور و قبل از اینکه دست بکار شوند می گویند که این لباس بسیار ویژه است و آنرا فقط آدمهای حلال زاده می توانند ببینند. و سلطان بیچاره هر بار که لباس را برای پرو بر تن می کرد، با وجودی که چیزی بر تنش نبود، جرات اینکه بگوید لباسی نمی بیند نداشت، زیرا که متهم به حرام زادگی می شد. مردم و اطرافیان نیز جرات آنرا نداشتند که حقیقت را بگویند، بلکه برعکس از لباس بسیار فاخر سلطان تعریف نیز می کردند. در این میان تنها یک بچه بود که فریاد زد که این آقا که لخت است و چیزی بر تن ندارد.

داستانهای ما نیز نیازمند کسانی هستند که فریاد بر آورند که این داستانها واقعی نیستند و انعکاس دهنده همه وقایع اتفاقیه نمی باشند. فریاد بر آورد که جهان همان است که هست و این تنها نقطه عزیمت زلال و بی آلایش است برای تفسیر و شناخت آن. فریاد بر آورد: بی خود بدنبال داستانهای بزرگ و افسانه ای برای تفسیر آن بر نیایید که چیزی جز یک پندار و رویای موقت نصیبتان نخواهد شد. و فریاد سر دهد که انچه که ما در ذهن خود می سازیم تنها مفهومی خود ساخته از جهان خارج از ذهن ما هستند. و بنابراین همه واقعیت نمی توانند باشند و قطعا عین حقیقت نیستند و نباید به آنها اعتماد کرد.  و فریاد بر آورد که بازیگر آن نشوید و سرنوشت خود را بدستان طراحان اصلی و سناریو نویسان آن نسپارید، حتی اگر این داستان ها در کام ما بسان شهد شیرین عمل کنند و ما را بخود معتاد سازند.

باید فریاد بر آورد که چرا انرژی هسته ای برابر با حیثت یک ملت شده است و چرا حقایق آن با ملتی که بیش هر کس هزینه های آنرا پرداخته ودر آینده نیز پرداخت خواهد کرد، در میان گذاشته نمی شود؟ چرا حقوق مردم ایران، حق آزادی بیان، حق برخورداری از یک زندگی سالم و آزاد فدای حق برخورداری از انرژی هسته ای شده اند؟ و فریاد بر آورد که داستان انرژی هسته ای بمانند سایر داستانهای ساخته شده برای این ملت هدفی جز تامین امنیت نظام سیاسی حاکم ندارد و رشد و توسعه ملی از طریق برنامه های انرژی هسته ای پندار و رویایی بیش نیست.


۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه

بر سر سفره گوشت قربانی

اگرچه دولت آقای روحانی در پنجاه روز اول ریاست جمهوری اسلامی بیشترین توجه و تلاش خود را بر تنش زادیی و تعامل در سیاست خارجی و بویژه برنامه های هسته ای این نظام متمرکز ساخته است، اما از لابلای اخبار و گزارشات روزنامه های داخل کشور بر می آید که این دولت در سیاست و برنامه های داخلی خود نیز بیکار ننشسته   است.

از جمله این فعالیت ها، واگذاری پست ها و مسئولیت های امور دولت، از استانداریها گرفته تا وزرات خانه ها و ادارات تابعه آنها به مدیران جدید، پس از تحویل گرفتن سکان مدیریت اجرایی کشور از دولت احمدی نژاد، است. البته همانطور که در کشورهایی که اداره امور اجرایی و نهاد قانونگذار، در هر دوره پارلمانی، به احزاب پیروز در انتخابات سپرده می شود و احزاب تشکیل دهنده دولتِ جدید پست های اجرایی را بین خود تقسیم می کنند، این روند نیز پس از تشکیل دولت آقای روحانی در حال اتفاق است و بسیار نیز طبیعی می نماید.

بنابراین می توان گفت از این زاویه، تفاوتی بین تغییرِ پستهای اجرایی در دولت روحانی با سایر کشورها، که امور اجرایی و قانونگذاریشان از طریق انتخابات پارلمانی می گذرد، وجود ندارد. این تشابه اما زمانی که به نهادهای دمکراتیک موجود در کشورهای آزاد توجه شود و نقش این نهادها در مبارزات انتخاباتی مورد دقت و بررسی قرار گیرد بسرعت تبدیل به شکاف و تفاوت بزرگ بین پدیده انتخابات و نقش نهاد های اجتماعی در ایران از یکسو و کشورهای دمکراتیک اروپایی از سوی دیگر می گردد.

تفاوت بزرگ در این واقعیت نهفته است که جناح های شرکت کننده در انتخابات ریاست جمهوری اسلامی و یا انتخابات مجلس شورای اسلامی عمدتا فاقد پشتوانه های لازم، پایدار و گسترده از نهاد های اجتماعی و مردمی بوده و هستند. اعضای جبهه ها و احزاب شرکت کننده در انتخابات اکثرا از مسئولین و مقامات دولتی نظام جمهوری اسلامی در سه دهه اخیر تشکیل شده و می شوند. برای مثال اعضای اصلی جبهه مشارکت اسلامی و یا سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی از همان بدو تولدِ جمهوری اسلامی در نهاد های اجرایی و قانونگذاری و یا امنیتی نظام مسئولیت داشته اند. جبهه پایداری وابسته به اصولگرایان نیز از این قاعده مستثنا نیست.

در حقیقت در دوره های مختلف ریاست جمهوری اسلامی، اعضای برجسته این احزاب به نوبت پست های دولتی را بعهده گرفته اند و در دوره چهار ساله ریاست جمهوری عمدتا درگیرِ جنگ قدرت در حوزه های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی با جناح مقابلِ خود بوده اند. وآنچه که در این میان اساسا به آن پرداخته ئشده، تقویت پایگاه های اجتماعی و مردمی از طریق حمایت از تشکلهای مستقل مردمی در زمینه های گوناگون اجتماعی و صنفی بوده است.

اینگونه تشکلهای سیاسی که فاقد پایگاه های گسترده اجتماعی هستند و عمدتا از افرادی تشکیل می شوند که بنحوی در قدرت سیاسی و اقتصادیِ حاکم سهیم اند، از نظر مراحلِ تحول و تکامل تلاشهای سازمان یافته و تحزب در جوامع بشری در فاز و قدم اول و بعبارت دیگر در مرحله بسیار ابتدایی قرار می گیرد.

سابقه این نوع از تحزب و سازمان یافتگی در میان دولتمردان و اعضای پارلمان، که عمدتا و در ابتدای امر به صفت فردی و یا بخاطر جایگاه طبقاتی اشان وارد قدرت سیاسی حاکم شده بودند، به دوران آغاز دمکراسیِ پارلمانی در اروپای قرن نوزدهم باز می گردد. احزاب و جبهه های آن دوران در واقع امر بیش از آنکه یک حزب به معنای امروزی آن باشند، فقط یک نوع مشارکت و همکاری جبهه ای بین بخشی از اعضای پارلمان را به نمایش می گذاشتند، مشارکتی که عمدتا برای تقویت بخشی از قدرت سیاسی در مقابل بخشی دیگر بوجود می آمدند.

 فاز دوم در مسیر تکامل فعالیت های سازمان یافته، با تولد و رشد احزاب و تشکلهای سیاسی در خارج از قدرت سیاسی حاکم آغاز می شود. مرحله ای که همزمان است با اوج جنبش های سوسیال دمکراسی در اروپای غربی و گسترش تشکلهای کارگری و نهاد های اجتماعی و صنفی مستقل از قدرت سیاسی حاکم.

تنها قدرت بالفعل این احزاب نوپا اما فقط نهادهای اجتماعی و پشتوانه های مردمی و صنفی اشان بودند که می بایست علیه قدرت سیاسی حاکم سازماندهی و بسیج شوند. لازمه این کار اما تنظیم و تدوین اهدافِ آرمانی و ایده الهای خود و نهادهای مردمی طرفدارشان در قالب شعار های ایدئولوژیک و برنامه های استراتژیک برای تغییر در قدرت و مناسبات سیاسی حاکم و سرانجام کسب قدرت بود.

در ادامه این روند است که احزاب و سازمانهای سیاسیِ مستقل از نهاد قدرت خود را مسلح به یک ایدئولوژی و استراتژی مشخص می کنند. و از این پس احزاب سیاسی خارج از نهاد قدرت بجای صرفا روابط تشکیلاتی بسیار منظم، اما فاقد یک ایدئولوژی خاص، برخوردار از یک ایدئولوژی و استراتژی مشخص می گردند، که احزاب سوسیال دمکرات، دمکرات مسیحی، چپِ سبز از این نمونه هستند.

در ادامه این روند و بویژه از اواخر قرن بیستم به بعد ما شاهد هستیم که این شاخص ها و مرزهای ایدئولوژیک بین احزاب کشورهای اروپایی نیز بتدریج کمرنگ و کمرنگ تر می شوند. نگارنده معتقد است که حتی این دوران نیز در حال سپری شدن است و ما شاهد شکل گیری احزاب و سازمانهای سیاسی هستیم که بدون اعلام یک ایدئولوژی و استراتژی خاص، تنها گفتمانهای خاصی را طرح و نمایندگی می کنند و از طریق آن سعی می کنند پایگاه اجتماعی خود را تقویت نمایند و در صورت امکان در نهادهای قدرت نیز وارد شوند.

رشد احزابی که تنها یک گفتمان خاص مانند ضدیت با اسلام و اتباع خارجی را طرح و دنبال می کنند و یا افول احزاب سبز که دست از گفتمانهای ثابتشان در طرفداری از محیط زیست برداشته اند و استراتژی دخالت در قدرت و گرفتن سهمی از آنرا دنبال می کنند، نمونه هایی از نیاز این مرحله از تحولات سیاسی و اجتماعی به حضور اینگونه احزاب و سازمانهای "گفتمان محور" بجای "ایدئولوژی و یا استراتژی" محور است.

استفاده های پوپولیستی از گفتمانهایی که در بخش هایی از مردم این کشورها بازتاب دارند، دلیلی بر اشتباه بودن این نظریه نمی تواند باشد. زمانی که از جریانهای سیاسی "گفتمان محور" صحبت می کنیم، قطعا گفتمانهای مدرن و مترقی و عاری از انگیزه های نژادپرستانه مورد نظر می باشند، گفتمانهایی که بر یک شعار خاص مانند ضدیت با اسلام و یا اتباع خارجی استوار نیستند، بلکه در کادر حمایت از دمکراسی، حقوق بشر و تاکید بر مسئولیت فردی بر سازمان دادن نهاد های مردمی مستقل اصرار می ورزند.

این یک واقعیت است که خواسته اصلی انسان مدرن امروزی برخورداری از "فاعلیت مستقل" در زندگی خصوصی و اجتماعی است. و این خواسته قطعا نمی تواند در نهادها و سازمانهای اجتماعی وابسته به قدرت و یا قالب ریزی شده توسط یک ایدئولوژی و استراتژی خاص بازتاب و تحقق پیدا کند. بلکه بر عکس، انسان مستقل، مسئول و مدرن می خواهد با اتکاء بر بنیادهای فردی خویش بطور مستقیم در سرنوشت خویش دخالت داشته باشد و به همین دلیل نیز از احزاب و نهاد های سیاسی اراده گرا گریزان است.

به همین دلیل احزاب و سازمانهای مدرن و "گفتمان محور" فاقد تشکیلات عریض و طویل و کادرهای ورزیده سازمانی و حزبی می شوند. اینگونه احزاب در حقیقت تنها به دو واحد حزبی نیازمندند، واحد گفتمان ساز (اتاق فکر) و واحد روابط عمومی برای انتقال این گفتمانها به جامعه مدنی. مابقی بعهده نهادهای مستقل اجتماعی است که در چهارچوب این گفتمانها و نظریات حزبی (البته در صورت پذیرش آنها) به فعالیت در حوزه تخصصی خود بپردازند. در حقیقت اعضای اینگونه نهادهای اجتماعی و صنفی بجز پذیرش این گفتمانها علقه و وابستگی دیگری به احزاب و سازمانهای گفتمان ساز ندارند و با استقلال کامل در عرصه خاص خود فعالیت می کنند.

نگاهی به احزاب سیاسی اروپای غربی و حتی جبهه ها و اتحادهای سیاسی ایرانی در داخل و خارج کشور نشان می دهد که واقعیت های تاریخی و اجتماعی این مر حله، بویژه استقلال فردی و "فاعلیت مستقل" انسانها خود را بر نوع فعالیت و سازماندهی این احزاب و جبهه ها نیز تحمیل کرده و مرزهای ایدئولوژیک و استراتژیک آنها را کمرنگتر ساخته است. این احزاب و اتحادها را دیگر نمی توان به اعتبار ایدئولوژی و استراتژی های سیاسی شناسایی کرد بلکه به اعتبار سابقه تاریخی و بستری که در آن قرار دارند و یا گفتمانهای خاصی مانند "چپ-سبز"، "سوسیال دمکراسی" و "لیبرال دمکراسی" شناسایی نمود.

جوامع انسانی را می توان به سه بعد اصلی نهاد قدرت سیاسی، نهاد قدرت اقتصادی و نهاد قدرت اجتماعی تقسیم کرد. بنظر نگارنده نقش احزاب و سازمانهای مدرن و گفتمان محور در ایجاد تعادل بین این سه بعد و نهاد خلاصه می شود. این تعادل تنها با کار روی گفتمانها و پارادایمهای مورد نیاز هر مرحله از رشد جامعه خود و ارائه آن به جامعه مدنی امکان پذیر است. و دقیقا برعکس، اگر این سازمانها استراتژی نزدیکی به هریک از این سه بعد و تقویت آن در برابر دو بعد دیگر را اتخاذ کنند یا خود جزیی از نهاد قدرت می شوند و یا تبدیل به جریانات پوپولیستی و عوامگرا می گردند و یا در قالب نمایندگی یک طبقه خاص و بعنوان اتحادیه یک صنف خاص ظاهر می شوند. که در نهایت منجر به بهم خوردن تعادل بین نهاد قدرت سیاسی، نهاد قدرت اقتصادی و نهاد قدرت اجتماعی خواهد شد.

این اتفاق را ما دقیقا در هر دوره پس از انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در ایران که یک جناح دست بالا را پیدا می کند شاهد هستیم. همان طور که اصلاح طلبان پس از انتخاب آقای خاتمی به ریاست جمهوری عمدتا وارد جنگ قدرت برای تصاحب مقامها و پست های دولتی شدند و هسته مرکزی جریان اصلاح طلب بجای گفتمان سازی و پیوند با نهاد های اجتماعی و تقویت و ترویج این نهادها به جنگ قدرت در زمینه های سیاسی، اقتصادی و حتی فرهنگی مشغول شد و مردم را فراموش کرد، اصلاح طلبان معتدل و میانه رو پس از تشکیل دولت حسن روحانی نیز در پی تقسیم پست های دولتی مانند گوشت قربانی هستند و تئوریسین های اصلاح طلب نیز به اشکال مختلف مشغول تئوریزه کردن این پروسه شده اند. 

با وجودی که اکنون بشدت نیاز به اتحاد ها و سازمانهای "گفتمان محور" احساس می شود، بنظر نگارنده احزاب و سازمانهای سیاسی خارج از نظام جمهوری اسلامی نیز بجای پاسخگویی به این نیاز، تمامی وقت و انرژی خود را روی بحث های مربوط به تئظیم و تدوین یک استراتژی سیاسی برای اصلاح و یا تغییر نظام جمهوری اسلامی متمرکز کرده اند، بدون اینکه نیرو و کادر لازم و پشتوانه اجتماعی کافی برای پیشبرد استراتژی مورد نظرشان را در اختیار داشته باشند.

به اعتقاد نگارنده علت اصلی این بحث های بی حاصل در مورد راهکارهای سیاسی به نوع نگاه سنتی بسیاری از کنشگران سیاسی این اتحاد ها به مقوله مبارزه سیاسی، تشکیلات و تحزب باز می گردد. اراده گرایی و انگیزه تحمیل اندیشه سیاسی خود به هر طریق ممکن و رها نشدن از چنگال "ایدئولوژیک و استراتژیک فکر کردن" باعث شده است که وقت بسیاری صرف بحث هایی از این نوع گردد.

در این میان اما آنچه کمتر به آن پرداخته می شود گفتمانهایی اند که اتفاقا بسیاری از همین کنشگران را دورهم جمع کرده و پیوند و همکاری مابین آنها را ضامن شده است. گفتمان جمهوریت، سکولاریزم، دمکراسی و حقوق بشر برای همه و جدایی دین از دولت که جان مایه و ستون فقرات بسیاری از اتحادهای سیاسی را تشکیل می دهد اکنون بجای عامل وحدت بودن، به علت اینکه بکناری گذاشته شده اند و یا بدلیل غلبه تفکر سنتی در زمینه خط مشی سازی و سیاست ورزی پراگماتیستی حتی به زیر سوال نیز رفته اند، موجب پراکندگی و جدا شدن بسیاری از این اتحاد ها شده اند.

 حیرت زده شدن بسیاری از فعالین جامعه سیاسی خارج کشور از نتایج انتخابات ریاست جمهوری و نوع برخوردی که مردم با این انتخابات کردند بار دیگر نشان می دهد که مردم ایران از استقلال فکری نسبتا بالایی برخوردارند و نیازی به خط مشی و استراتژی سازی ندارند و از یک "فاعلیت مستقل" برخوردارند و منافع لحظه ای خود را خوب می شناسند.

در این میان این ظاهرا ما فعالین سیاسی هستیم که منافع خود را که در گفتمانهای جمهوری خواهی، سکولاریزم، آزادی و حقوق بشر، تغییر ساختاری جمهوری اسلامی و بعبارت واضحتر عبور از آن خلاصه و تنظیم شده اند، نمی شناسیم و به تصور اینکه در کمیته مرکزی یک حزب فراگیر نشسته ایم و بنابراین باید سیاست بسازیم و سیاست بورزیم در پیچ و خمهای بحث های بی حاصل راهکار سیاسی  گرفتار آمده ایم.




۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

دروغ بزرگِ غرور ملی


آقای حسن روحانی تا قبل از پست ریاست جمهوری اسلامی ایران مدیریت دو نهاد استراتژیکِ این نظام را بعهده داشت. وی در زمان ریاست این دو نهاد دو کتاب تحقیقاتی نیز منتشر می کند. در کتاب "امنيت ملی و نظام اقتصادی ايران"، که با همکاری معاونان "مرکز مطالعات استراتژیک" تدوین شده است، امنیت جمهوری اسلامی از نظرگاه اقتصادی مورد بررسی قرار می گیرد.

اما در کتاب دیگر ایشان، تحت عنوان "امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای"، موضوع امنیت جمهوری اسلامی از دریچه دیپلماسی هسته ای و فعالیت های غنی سازی اورانیوم، بصورت گزارشی و خاطرات نویسی، تئوریزه و تدوین می شود.

در مقدمه کتاب امنیت ملی و نظام اقتصادی ایران که آقای روحانی و تیم مشاورانش کما بیش بمانند محققین دانشگاهی و از موضع علمی موضوع امنیت ملی را از زاویه اقتصادی مورد مطالعه و تحقیق قرار داده اند می خوانیم:
"در شرایط کنونی کشور، صیانت از امنیت ملی و ارتقاء آن در راستای تحقق اهداف اسناد فرادستی نظام، همچون قانون اساسی و سند چشم‌انداز بیست ‌ساله جمهوری اسلامی ایران، از طریق طراحی و تدوین یک الگوی بومی توسعه امکان‌پذیر خواهد بود."

در تعریف و توضیح "الگوی بومی" مورد نظرِ مرکز مطالعات استراتژیک، که در فصلهای بعدی این کتاب به تفصیل به بحث گذاشته می شوند واژه ها و ترکیب های خاصی مانند "ایرانی-اسلامی"، دفاعی و امنیتی"، "فرهنگی و دینی"، "علم و فنّاوری" بکار گرفته می شوند و الگوی مورد نظر تیم آقای روحانی الگویی به اصطلاح همه جانبه و متوازن برای توسعه انسانی، اجتماعی و اقتصادی ایران معرفی می گردد.

اما در این تعریف از الگوی بومیِ توسعه از همه واژه ها و ترکیب ها مرسوم استفاده میشود بجز "توسعه سیاسی" و ایجاد یک بازار رقابتی سالم برای تشویق بخش خصوصی به سرمایه گذاری. در عین حال با وجود این نقص فاحش، می توان گفت که این کتاب یک نگاه نسبتا جامع وتحقیقاتی به توسعه ملی در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی دارد. البته توسعه اسلامی و شیعی ای که حتی در صورت موفقیت، نظام سیاسی و اقتصادی حاکم بر ایران را تبدیل به یک سرمایه داری دولتی شبیه چین خواهد کرد.  

آقای روحانی بر خلاف این الگوی توسعه و نتایج تحقیقاتی مرکز مطالعات استراتژیک، در کتاب بعدی خود تحت عنوان "امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای" اینبار بعنوان یک دیپلمات و مقام مسئول جمهوری اسلامی در مذاکرات هسته ای ظاهر می گردد. در این کتاب امنیت ملی از زاویه دیپلماسی هسته ای و برنامه های غنی سازی اورانیم مورد بررسی قرار می گیرد و ایشان امنیت ملی را منوط به توسعه فنی و علمی ایران در زمینه انرژی اتمی می کند.

این دو نظر گاه متفاوت که یکی از زاویه اقتصادی و همه جانبه به موضوع امنیت ملی می پردازد و دیگری امنیت این نظام را از زاویه برنامه های هسته ای جمهوری اسلامی تئوریزه می کند، پس از انتخاب ایشان به مقام ریاست جمهوری اسلامی ایران در یک نقطه مشخص با یکدیگر تلاقی می کنند و مقابل یکدیگر قرار می گیرند. نقطه تلاقی و گره ای که قطعا می بایست برای ادامه حیات و امنیت جمهوری اسلامی در حد نقطه تقاطع باقی نماند و یک خط مشی مشخص را پیش روی دولت آقای روحانی باز نماید.

بعبارت دیگر آقای روحانی می بایست یکی از دو راهکارِ "توسعه همه جانبه اقتصادی" آنطور که مرکز تحقیقات استراتژیک پیشنهاد کرده بود و یا "توسعه هسته ای محور" را برای امنیت این نظام بر گزیند. و البته طبیعی بود که بر مبنای سیاست امنیتی جمهوری اسلامی که سالها است بر برنامه های هسته ای این نظام متمرکز و استوار بوده است و آقای روحانی نیز آنرا نمایندگی می کرده است، راهکار "توسعه هسته ای محور" دنبال و پی گیری شود.همانطور که آقای روحانی در سخنرانی خود در سازمان ملل و مصاحبه اش با شبکه پی بی اس آنرا بخوبی بیان می کند و فناوری هسته ای جمهوری اسلامی را بعنوان نماد توسعه و حتی غرور ملی معرفی می نماید.

ایشان در مصاحبه اخیر خود با این شبکه مشخصا می گوید:
"مسئله هسته ای، امروز به نماد غرور ملی و ایستادگی تبدیل شده و مردم چیزی فراتر از حق قانونی خود برای استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای نمی خواهند."وی همچنین می افزاید: "موضوع هسته ای همچنین نماد توسعه ملت ایران در بحث استفاده از فناوری های جدید و توسعه است."

در این مصاحبه آقای روحانی واژه هایی را بکار می برد که هرکدام قابل بحث و نقد جدی هستند. ایشان انرژی هسته ای را نماد توسعه ایران و سمبل پیشرفت های علمی مردم ایران می داند و بر وجود دانش انرژی هسته ای که اکنون در ایران بومی شده است تاکید می کند و آنرا مایه افتخار ملت ایران می شمارد.

اما انرژی هسته ای که جمهوری اسلامی اصرار دارد آنرا یک دانش بنامد بیش از آنکه یک علم و یا دانش باشد یک تکنولوژی تجربه شده و کاربردی است که از طریق آن اورانیم غنی شده تولید میشود. صنعت و تکنیکی که از دهه ها پیش در کشورهای دیگر بصورت تولید کارخانه ای در آمده و جمهوری اسلامی آنرا از طریق کپی برداری از سانتریفیوژهای دست دوم خریداری شده در بازار سیاه اجرایی و عملی کرده است. در همین رابطه آقای روحانی در کتاب خود امنیت ملی و دیپلماسی هسته ای می نویسد:

"در سال ۱۳۶۶ در کشور، بحثی درباره نیاز به نیروگاه اتمی و امکان خودکفایی در تأمین سوخت آن شروع می‌شود. نگرانی از وابستگی سوخت نیروگاه به خارج و همچنین توانایی پاکستان در غنی‌سازی تولید سوخت نیروگاه‌ها این پرسش را به‌وجود می‌آورد که «اگر پاکستان می‌تواند، چرا ایران نتواند چنین امکاناتی را فراهم نماید.»(ص ۲۹) «نخستین جرقه در مذاکره با پاکستانی‌ها در سال ۱۳۶۶ زده شد. آنها به مقام‌های ایرانی گفته بودند، در زمینه غنی‌‌سازی، خوداتکا هستند و فناوری آن هم پیچیدگی چندانی ندارد. در ادامه، مسئولین سازمان انرژی اتمی برای دستیابی به این فناوری تشویق شدند."

بنابراین این ادعا که فناوری هسته ای تبدیل به یک دانش بومی شده است نمی تواند حقیقت داشته باشد. آنچه که جمهوری اسلامی بنام دانش بومی معرفی می کند در حقیقت فقط در حد نصب کارخانه ای سانتریفیوژهای غنی سازی اورانیم خلاصه شده است.

اما این تکنولوژی هسته ای حتی نمی تواند نماد توسعه کشورمان باشد.

در زمینه نمادهای توسعه اقتصاد دانان به ارزش پول ملی یک کشور و نوع رابطه ای که با واحد پولی آن کشور برقرار می شود تاکید بسیار دارند، بطوری که یکی از نمادهای هویت ملی یک ملت واحد پولی آن کشور شمرده می شود.
از سوی دیگر، برای توسعه اقتصادی، برخورداری از یک جایگاه ویژه در مناسبات اقتصاد جهانی و منطقه ای یک شرط بسیار ضروری است و بدست آوردن این موقعیت بدون کسب یک مقام علمی بالا و سرمایه گذاری در زمینه های تحقیقاتی و نوآوری های علمی امکان ناپذیراست.

و مهمتر از هر چیز ایجاد یک امنیت اقتصادی و بازار رقابتی در داخل کشور برای جذب سرمایه های ملی شرط بسیار حیاتی برای رشد و توسعه اقتصادی است. بعبارت دیگر توسعه اقتصادی بدون دمکراسی سیاسی و اقتصادی در داخل کشور امکان ناپذیر است.

شرایط اقتصادی و سیاسی کشورمان اما نشان می دهند که برنامه های هسته ای جمهوری اسلامی هیچگاه نتوانسته و در آینده نیز نخواهد توانست نماد توسعه اقتصادی ایران باشند. پول ملی کشورمان دقیقا بدلیل اتخاذ راهکار "توسعه اقتصادی هسته ای محور" و تعاقبات ناشی از به پایین ترین سطح ارزشی خود در طول حیاتش سقوط کرده است.

از طرف دیگر فناوری هسته ای همانند صنعت نفت که همواره در دست دولتها و طبقات حاکم بر ایران بوده است، اقتصاد ایران را مانند اقتصاد نفتی تبدیل به یک اقتصاد دولتی و متمرکز در دست یک قشر محدود خواهد کرد. همانطور که در حال حاضر شاهد سلطه همه جانبه سپاه پاسداران بر شریانهای اقتصادی جمهوری اسلامی هستیم. سلطه ای که عملا منجر به حذف تدریجی بخش خصوصیِ غیر وابسته به سپاه پاسداران از عرصه تولید و صنعت کشور شده و موجب انزوای اجتماعی بخش خصوصی-ملی ایران و افتادن اجتناب ناپذیرش در دامن معاملات تجاری و واردات کالاهای مصرفی و تولیدی چینی برای امرار معاش و گذاران زندگی گردیده است.

اما توسعه اقتصادی هسته ای محور حتی نماد غرور ملی نیز نمی تواند باشد.
آرتور شوپنهاور می گوید که اصولا "غرور ملی یکی از ارزان ترین دروغ هاست". به این علت که مدعی آن سعی دارد یک احساس غرور کاذب را به آحاد ملت خود تلقین کند و غرور و افتخاری را که باید مبتنی بر توانایی و استعداد های فردی تک تک اعضاء یک جامعه باشد خاموش سازد.

دیدگاه شوپنهاور که مبتنی است بر فردگرایی و لیبرالیسم در حقیقت در مقابل نظریه های سیاسی که عموما بر جامعه محوری و ناسیونالیسم استوار است قرار می گیرد. وی به این علت غرور ملی را یک دروغ بزرگ می شمارد که معمولا از واژه غرور ملی بهره برداری های سیاسی بسیاری برای اعمال حاکمیت یک طبقه یا یک ایدئولوژی بر یک ملت شده و می شود.

وی مخالف احساست ناسیونالیستی نیست اما استفاده از آنرا برای اهداف سیاسی جایز نمیداند و شعارهایی مانند غرور و افتخار ملی را یک فریب می شمارد، زیرا انسان ها را وادار می کند که خود را با نمادهای ملی شناسایی و باز تعریف کنند و ضعف ها و کمبودهای خود را با این افتخار و غرور کاذب بپوشانند و یا استعداد های فردی خود را نادیده بگیرند و یا نشناسند.  

بنابراین حتی اگر جمهوری اسلامی از اهداف و برنامه های نظامی پروژه انرژی هسته ای دست برداشته باشد باید گفت که انتخاب توسعه اقتصادی با محوریت انرژی هسته ای کشور ما را از فرصت های طلایی رشد و توسعه واقعی محروم خواهد کرد. سوال اساسی از آقای روحانی که پروژه هسته ای را نماد توسعه و افتخار ملی می نامد این است که آیا غنی سازی اورانیوم در حد 20 در صد آنهم برای مقاصد پزشکی ارزش نابودی اقتصاد کشور، انزوای بین المللی و سقوط پول ملی را دارد.
آیا در شرایطی که بسیاری از کشورهای پیشرفته غربی در حال تعطیلی راکتور های اتمی خود هستند و کشورهای در حال رشد، مانند کره جنوبی، هند و آرژانتین راههای دیگری را برای توسعه ملی انتخاب کرده اند، ساخت راکتورهای جدید باز گشت به گذشته نیست و یا تبدیل ایران آینده به انبار تفاله های اتمی نمی باشد؟