۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

نظامی گری در سیاست خارجی

مقاله اخیر آقای حسن روحانی در واشنگتن پست که با هدف تشریح سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران  نوشته شده، حاوی یک پیام خاص برای ایالات متحده امریکا و سایر قدرت های جهانی است.

در ترجمه مقاله آقای حسن روحانی در واشنگتن پست آمده است:  
"رویکرد من در سیاست خارجی، حل موضوعات با توجه به دلایل پدید آورنده آنهاست. ما باید با هم همکاری کنیم تا به رقابت های ناسالم و مداخله که زمینه را برای اغتشاش و دور شدن ما از یکدیگر فراهم می کند، پایان دهیم. همچنین باید به مساله هویت به عنوان یکی از مسائل مطرح در تنش ها و فراتر از خاورمیانه، توجه کنیم."

ایشان هویت مورد نظر خود را در ادامه مقاله اش، اینگونه توضیح می دهد:
"در کانون آنها، نبردهای بدسگال در عراق، افغانستان و سوریه؛ فراتر از ماهیت هویتی این کشورها و نقش آنها در منطقه ما و جهان است. دامنه هویت تا برنامه های هسته ای صلح آمیز ما نیز گسترانیده می شود. برای ما، دستیابی به چرخه سوخت هسته ای و انرژی هسته ای، به معنی ایجاد تنوع در منابع انرژی است. ایرانیان خواستار وقار و احترام و جایگاه خود در جهان هستند. بدون درک نقش هویت، بسیاری از مسائلی که با آنها مواجه هستیم، حل نشده باقی می مانند. من به رو به رو شدن با چالش های مشترک بر مبنای یک رویکرد دو لبه ای متعهد هستم."

اگر جملات و کلمات  این مقاله را از رنگ و لعاب های مرسوم دیپلماتیک پاک کنیم، تنها یک پیام مشخص از این مقاله باقی می ماند. پیام آقای روحانی را خطاب به امریکا، که در حقیقت پیام رهبر جمهوری اسلامی است، می توان به این شکل فرموله کرد: شما جمهوری اسلامی را بعنوان یک قدرت منطقه ای، که برخوداری از انرژی هسته ای جزیی جدایی ناپذیر از هویت آن است، به رسمیت بشناسید و با ما از موضع برابر وارد مذاکره و تعامل شوید، آنگاه ما جمهوری اسلامی را تبدیل به لنگرگاه ثبات و آرامش در منطقه، که در آتش جنگهای داخلی و مرامی می سوزد، خواهیم کرد.

امریکا و اروپا اما با توجه به شناخت وضعیت اقتصادیِ بشدت آشفته و بحرانی جمهوری اسلامی ایران  بخوبی براین واقعیت واقف هستند که این نظام دقیقا بدلیل تحریم های فلج کننده مالی و اقتصادی و بحرانهای درونی ناشی از هشت سال دولت تندروها، و نیز بعلت انزاوی بین المللی، برای حفظ امنیت و ثبات خود  قدم در راه تعامل با امریکا و کشورهای غربی گذاشته است. در این رابطه آنان بخوبی آگاه هستند که تنها نقطه قوت جمهوری اسلامی، که نگرانی های بسیاری را موجب شده است، پروژه های غنی سازی اورانیم و نیز قدرت نظامی و نفوذ سیاسی آن بر شیعیان تندرو منطقه و بخشی از جنگجویان سوری و حزب الله لبنان است. ورای این نگرانی ها، نه جمهوری اسلامی از حمایت وسیع بین المللی برخوردار است و نه برخوردار از یک اقتصاد رقابتی و مطرح در سطح جهان و منطقه، و نه حتی صنعت نفت جمهوری اسلامی  رقیبی جدی برای سایر کشور های نفت خیز می تواند بحساب آید.

شروط رئیس دولت اسرائیل برای اعتماد و حسن نیت نسبت به رویکرد های جدید دولت جمهوری اسلامی بخوبی این نگرانی را نشان می دهند. این شروط آشکارا دریافت پیام واقعی جمهوری اسلامی را مبنی بر پذیرش قدرت منطقه ای ایران و احترام به این نظام، که تکیه گاه آن نیروی نظامی و نفوذ بر شیعیان تند رو در منطقه است را اعلام می دارد؛ و سریعا نیز پیام مقابل آنرا ارسال می کند که اتفاقا ما زمانی به نظام جمهوری اسلامی اعتماد خواهیم کرد که این رژیم از سیاست و برنامه های نظامی و امنیتی خود، برای تبدیل به یک قدرت منطقه ای، دست بردارد.

این نحوه ورود جدید جمهوری اسلامی به روابط بین الملل که در طول حیاتش، چه در عرصه  های داخلی و چه در عرصه های سیاسی، منطقه ای و بین المللی بر شعار مرگ بر امریکا و اسرائیل استوار بوده است؛ و اکنون قصد صلح با دشمن دیرین و ایدئولوژیک خود دارد، یاد آور دوران جنگ سرد بین اتحاد جماهیر شوروی سابق و امریکا است، که سرانجام به یک تراژدی سیاسی برای کشور شوراها تبدیل شد.

اکنون نیز بنظر می رسد که جمهوری اسلامی، با رویکرد جدید تعامل و تعادل،  قصد ورود به عرصه بین المللی و مناسبات قدرت در این عرصه را دارد. مناسباتی که قدرت سیاسی و نظامی حرف اول را می زند و نظریه پردازان آن مدعی هستند که از این طریق می توانند تعادل و تعاملی را در عرصه های سیاسی و منطقه ای بر قرار نمایند. گویی که درسها و تجارب پس از پاشیده شدن اتحاد جماهیر شوروی که دقیقا بدلیل مسابقه تسلیحاتی و تکیه بر قدرت سیاسی و نظامی در مناسبات بین المللی بود، کافی نبوده است.

در زمینه استفاده از قدرت، بویژه قدرت نظامی در عرصه های بین المللی، دانشمند و نظریه پرداز سیاسی اهل امریکا، John J. Mearsheimer، در کتاب خود تحت عنوان:
The Tragedy of Great Power Politics می نویسد:

"بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، در رفتار سیاسی قدرت های بزرگ جهانی (بویژه امریکا و روسیه) تغییر فاحشی دیده نمی شود. در حقیقت این قدرت های جهانی همچنان در پی تعامل و ایجاد تعادل در سطوح منطقه ای و بین المللی بر مبنای رقابت در عرصه  سیاسی و نظامی هستند. اراده معطوف به قدرت هنوزهم رفتار های سیاسی این دولت ها را رقم می زند. که طبیعتا این تعادل ایجاد شده در عرصه رقابت های بین المللی در عمق و ریشه های خود همچنان انباشته از بی اعتمادی نسبت به یکدیگر و آمادگی برای استفاده از ابزار خشونت، در صورتیکه شرایط ایجاب کند، می باشد."

در رابطه با این بحث دو دیدگاه  و دو برداشت متفاوت از سیاست خارجی و بین المللی وجود دارند. یکی از این دو دیدگاه  مبتنی است بر نظریه رئالیسم سیاسی، که در شرایط حاضر بر اغلب کشور های جهان، بویژه آنانیکه ادعای سهمی از قدرت را دارند، حاکم است. در چهارچوب این نظریه سیاسی، رقابت برای کسب قدرت، که معمولا به بهانه تامین امنیت ملی توجیه می شود، محور و انگیزه اصلی سیاست بین الملل را  تشکیل می دهد.

بر مبنای نظریه رئالیسم سیاسی، که الهام بخش اصلی آن ماکیاولی، از نظریه پردازان دوران روشنگری در فلورانس است، سیاست خارجی و روابط بین المللی بر مبنای اراده معطوف به قدرتِ دولت های حاکم بر کشورها شکل می گیرند. در این میان، نوع حکومت و روابط  و مناسبات سیاسی-اقتصادی درون این کشور ها نقش تعیین کننده ای در سیاست خارجی آنها ندارد؛ بلکه  این مبارزه برای قدرتِ بیشتر در عرصه بین المللی است که رابطه های خارجی و جبهه بندی ها را رقم می زند.

برای مثال زمانی دولت اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده امریکا علیه آلمان نازی و ژاپن متحد می شوند و زمانی دیگر امریکا با نیروهای مسلمان علیه نظام کمونیستی شوروی متحد می گردد و از آنان در برابر نیروی  سرخ حمایت سیاسی و نظامی می کند.  بعبارت دیگر نظامهای سیاسی دنیای سرمایه داری که روابط درونی اشان بر اساس بازار آزاد شکل گرفته است، در یک دوره ای با نظامهای کمونیستی متحد می شوند و در شرایط دیگر با بنیادگرایان مسلمان نرد دوستی و همکاری می بازند. که البته بسیار طبیعی است که نتیجه این بازیها و رقابت های سیاسی، آنطور که توسط قدرت های جهانی ادعا می شده است، نه صلح بوده و نه امنیت و آرامش؛ بلکه همواره تراژدی جنگ و مسابقه قدرت بوده است. گویی که این کشور همچنان زندانی سیاست خارجی خود و رقابت ناسالم سیاسی و نظامی مانده اند. این نمونه ها نشان می دهند که این نوع از رئالیسم سیاسی در عمل باعث نوعی از آنارشیسم در سیاست خارجی این کشورها شده است که ما آنرا در سیاست خارجی امریکا و روسیه بخوبی شاهد هستیم. 

دیدگاه و برداشت دیگر از سیاست بین المللی را می توان دیدگاه لیبرالیستی نامید. مشخصه اصلی این دیدگاه براین نظریه استوار است که سیاست خارجی دولت ها را می بایست نوع نظام و مناسبات سیاسیِ ملی و درون کشوری رقم بزند.  بعبارت دیگر سیاست بین المللی و قواعد بازی سیاسی در این عرصه پدیده ای مجزا از سیاست داخلی و قواعد آن در عرصه مناسبات اجتماعی و مردمی نیست، بلکه انعکاسی از آن است.

الهام بخش این تفکر امانوئل کانت است که در کتاب صلح ابدی در سال 1795، که متاثر از انعکاس ها و امواج انقلاب فرانسه است، قطعه ای به این مضمون دارد: کشورهایی که از یک نظام حقوقی، قانونمند و مردمی برخوردار باشند در سیاست خارجی وارد جنگ و مبارزه قدرت نمی شوند، زیرا مردم این کشورها در درجه اول خواهان صلح، امنیت و آرامش هستند. صلح و آرامشی که از طریق آن رفاه و آرامش اجتماعی و رشد اقتصادی نصیبشان می شود. بنابراین در سیستم های دمکراتیک که رای مردم لحاظ می شود، رای مردم مسلما علیه جنگ و مبارزه برای قدرت در عرصه بین المللی خواهد بود.

در این دیدگاه لیبرالیستی، مشخصات سیاسی و نوع روابط و مناسبات دولت با مردمشان باید تاثیر مستقیم و بلاواسطه بر سیاست خارجی آن کشور داشته باشد . بعبارت دیگر روابط بین الملل باید انعکاسی باشد از روابط داخلی و نوع نظامهای سیاسی و اقتصادی هر کشور. و اگر یک سیستم سیاسی بصورت دمکراتیک و لیبرالیستی اداره شود، قاعدتا آن نظام سیاسی نباید خود را در سیاست خارجی و بین المللی اش مشغول و درگیر جنگ قدرت با دولت های دیگر، که معمولا در پوشش امنیت ملی و یا منافع ملی ظاهر می شود، نماید.

در حقیقت سیاست خارجی ای که بر مبنای رئالیسم سیاسی و موازنه قدرت در میان قدرت های جهانی و منطقه ای تنظیم می شود، برخاسته از خواسته های دمکراتیک و صلح آمیز مردم نیست؛ بلکه بر اراده معطوف به قدرت، و البته در اصل و بنیان با انگیزه حفظ امنیت طبقه حاکم و نظام سیاسی حامی آن، استوار می باشد. اگرچه این نوع از سیاست ورزی همواره تحت عنوان امنیت ملی و کیان کشور تبلیغ شده و توجیه می شود.

سیاست خارجی دولت های ایران از زمانی که کشور ما پس از دوران صفویه متحد شد، و بار دیگر کشور ایران بعنوان یک کشور واحد و مستقل وارد عرصه های سیاسی و بین المللی آن زمان گردید، تا کنون بر مبنای حفظ امنیت نظام سیاسی حاکم بر کشور و رقابت های منطقه ای شکل گرفته است، سیاست هایی که بنظر نگارنده یکی از علت های اصلی خسارت های جبران ناپذیر برکشور و مردممان بوده اند.

سیاست خارجی در دوران صفویه، که یکی از اصول آن عدم  دوستی و همکاری با کفّار (یعنی اروپائیان) بود، عملا در جنگ قدرت با دولت عثمانی و تضاد شیعه و سنی خلاصه می شد. جنگ قدرتی که ما را از یک رابطه سالم با کشورهای اروپایی که تازه رشد صنعتی- علمی و فرهنگی را آغاز کرده بودند، بازداشت و رابطه ما را با قدرت های اروپایی در حد باج دهی به آنها برای مقابله با دولت عثمانی محدود نگاه داشت.

سیاست خارجی دول بی کفایت قاجار نیز بر موازنه مثبت و باج دهی به کشورهای خارجی و قدرت های آن زمان، برای حفظ تاج و تخت و حرم سراهای شاهان قاجار، خلاصه می شد. تمرکز قدرت تصمیم گیری و اجرایی کشور که در دست شاهان  قاجار و درباریان بود مجالی برای مشارکت مردم در عرصه ی سیاست خارجی  کشور باقی نمی گذاشت . جهل قاجاریان از یک سو، حرص و ولع پادشاهان قاجار از سوی دیگر کشور ما را عملا بازیچه دست قدرت های آنزمان و تحمیل معاهدات یکطرفه و امتیازات سیاسی و اقتصادی پی در پی به قدرتهای شمالی و جنوبی ایران کردند؛ که در یک کلام می توان این سیاست خارجی را بند بازی سیاسی مابین قدرت های جهانی، برای حفظ تاج و تخت خود، خلاصه نمود. 

ورود به بازی قدرت برای حفظ منافع خود این بار در دوره رضا شاه پهلوی بصورت نزدیکی به آلمان نازی ظاهر می شود. خطای استراتژیکی که موجب سرنگونی اولین پادشاه سلسله پهلوی گردید و کشور ما را بار دیگر از شمال و جنوب در معرض دخالت و تجزیه قرار داد. به گواه تاریخ در دوره زمامداری رضا شاه، "ایران رابطه نزدیکی با کشور آلمان برقرار کرد بطوریکه این کشور به بزرگترین شریک تجاری ایران تبدیل شد و بیش از سه هزار کارشناس آلمانی در ایران استقرار یافتند. این افزایش رابطه با آلمان باعث تیرگی روابط با انگلیس و شوروی شد و یکی از علت‌های حمله این دوکشور در سال ۱۳۲۰ به ایران شد."( ویکی پدیا- رضا شاه)

سیاست خارجی دکتر مصدق که به سیاست موازنه منفی معروف است در واقع عکس العملی بود در برابر سیاست موازنه مثبت دول قاجار و در جهت ممانعت از دخالت بیگانگان. اما این سیاست در شرایطی که کشور در موقعیت ضعیفی بود و دشمنان داخلی و خارجی زیادی داشت و با توجه به این واقعیت که ترس اصلی امریکا نفوذ شوروی بود، سیاستی ایده الیستی، عکس العملی و از موضع ضعف و به عبارتی از موضع یک قربانی بود.

گفته می شود که "مصدق مخالف پذيرش قرار داد پيمان متقابل با آمريكا بود، که  به همین دلیل نیزارسال كمك نظامي آمريكا به ايران در اوائل ژانويه 1952 (اواخر دي ماه 1330) متوقف گرديد. در حالیکه دکتر مصدق نزد دولتمردان ایالات متحده آمریکا به عنوان بهترین گزینه در برابر کمونیسم شوروی تلقی می‌شد". بنظر نگارنده، با درکی که اکنون از آن شرایط داریم مصلحت آن بود که این قراداد بسته می شد. البته اراده ای قوی نیز لازم بود که بتواند در برابر موج قوی مخالفین امریکا در داخل مقاومت کند.

اما در رابطه با سفر آقای روحانی به امریکا، مقاله ایشان در واشنگتن پست و بدنبال آن صحبت ایشان قبل از خروج از ایران به مقصد امریکا که "می خواهیم چهره واقعی ملت ایران را به جهان نشان دهیم" یک سوال بسیار پایه ای همچنان بی پاسخ مانده است.  

این یک حقیقت است که اکثریت نسبی شرکت کنندگان در انتخابات اخیر ریاست جمهوری به آقای روحانی رای دادند و رای ایشان نیز بدون دستکاری و تقلب، آنگونه که در انتخابات چهار سال قبل شاهد بودیم، از صندوق خارج شد. اما این رای تمایل همانگونه که از سوی بسیاری از تحلیل گران و حتی مقامات جمهوری اسلامی به آن اشاره شده است، در درجه اول به شخص ایشان نبود، بلکه در راستای پاسخ منفی وهمیشگی ملت ایران به سیاست های ماجراجویانه  خامنه ای-احمدی نژاد و بویژه در راستای مخالفت جدی با سیاست های غرب ستیزانه رهبری جمهوری اسلامی قرار داشت. از سوی دیگر باز هم  بنظر بسیاری از تحلیلگران سیاسی داخل و خارج کشور، نظام جمهوری اسلامی و بویژه رهبری آن، بدلیل بحرانهای بیشمار سیاسی و اقتصادی، مجبور گردیده است که راه میانه و تعامل برگزیند؛ تا نظام جمهوری اسلامی از خطر بحرانهای سیاسی  بیشتر و غیر قابل کنترل در امان بماند.

بعبارت دیگر، همانطور که مقامات جمهوری اسلامی اعلام کرده اند، آقای حسن روحانی هم رای مردم را با خود دارد وهم اختیارات تام از رهبری جمهوری اسلامی گرفته است. اکنون آقای حسن روحانی در سفر خود به امریکا و پس از آن در مذاکرات مربوط به غنی سازی اورانیوم دو راه در پیش روی خود دارد. یا با اتکا به رای مردم و البته بدون مصادره کردن آن بعنوان رای به مشروعیت نظام جمهوری اسلامی، وارد مذاکره شود؛ و یا در چهارچوب سیاست های همیشگی نظام جمهوری اسلامی، در پی موازنه قدرت، با اتکا بر توانایی های نظامی و منطقه ای اش بر بیاید.
اما دولت های امریکا و اروپا بر این واقعیت آگاهند که جمهوری اسلامی ایران در درجه اول در اثر تحریمهای اقتصادی و انزوای بین المللی و بحرانهای داخلی  رویه نرمش و تعامل را در پیش گرفته است. این واقعیت در مبادلات سیاسی و بین المللی بمنزله یک نقطه ضعف شناخته می شود. بعبارت دیگر هر اندازه هم که طرفین مذاکرات برای رضایت مردم کشور خود شعار و یا ادعاهای توخالی سر بدهند، سیاستمدارن هوشمند و با تجربه انگیزه ها و دلایل اصلی آمدن پای میز مذاکره را از ورای همه شعارها و پاسخ های دیپلماتیک تشخیص می دهند.

بعبارت دیگر تنها نقطه قوت آقای روحانی رای مردم به ایشان در انتخابات ریاست جمهوری است و اگر ایشان در مذاکرات خود نشان ندهد که این رای و تمایل مردم به او منبع اصلی مشروعیت و قدرت سیاسی اش را تشکیل می دهد، و اگر نتواند آنرا در هنگام مذاکرات به اثبات برساند و بر حمایت ها و امیدهای جدی مردم ایران برای رسیدن به صلح، آرامش و آزادی تکیه نکند، از میدان مذاکرات موفق بیرون نخواهد آمد. در این رابطه شاید بتوان گفت که آزادی تعدادی از زندانیان سیاسی و خبر عفو تعدادی دیگری از محکومین امنیتی تنها نقطه مثبت و قابل تکیه برای آقای روحانی در مذاکراتش با دول غربی است.


۱۳۹۲ شهریور ۲۴, یکشنبه

الگوهای رفتاری جمهوری اسلامی

مذاکرات اخیر روسای جمهور امریکا و روسیه و بدنبال آن ملاقات های فشرده وزرای خارجه این دوکشور در رابطه با بحران سوریه،  یاد آور دیدارها و گفتگوهای سران اتحاد جماهیر شوروی سابق و ایالات متحده امریکا در دوران جنگ سرد هستند.
همانند جهان دو قطبی، اکنون نیز ولادیمیر پوتین رئیس جمهور روسیه سعی می کند در یک موقعیت برابر و هم سنگ با امریکا قرار گیرد و با روشهای دیپلماتیک و بده و بستان های سیاسی بحران سوریه را حل کند و این کشور را در مدار وابستگی به بلوک شرق حفظ نماید. واقعیت این است که کمتر کسی انتظار بازگشت مجدد پوتین و قرار گرفتن روسیه در یک موقعیت برابر با امریکا را، که تصور می رفت تنها قدرت نظامی و سیاسی بلامنازع در جهان امروز باشد، داشت.

از سوی دیگر قابل انتظار نیز نبود که برنده جایزه صلح نوبل آقای باراک اوباما تا پای جنگ پیش برود و پیگیرانه خواهان تشکیل جبهه ای داخلی و بین المللی از متحدان خود برای آغاز حمله به سوریه باشد.

همچنین در رابطه با کشورمان می توان ورود مجدد آقای هاشمی رفسنجانی به عرصه سیاست و اشغال مجدد جایگاه رهبری سایه جمهوری اسلامی را اتفاقی غیر قابل انتظار و پیش بینی نشده نامید. هم زمان با خروج ایشان از انزوا و پس از انتخاب آقای روحانی به ریاست جمهوری، سیاست های کلان جمهوری اسلامی در حال بازنوشته شدن هستند.
همانند سالهای پس از جنگ ایران و عراق و مشابه آغاز دوران ریاست جمهوری آقای هاشمی اکنون نیز امنیت نظام جمهوری اسلامی، ثبات سیاسی، رشد اقتصادی و بازسازی کشور، البته اینبار بخاطر یک جنگ سیاسی داخلیِ هشت ساله در دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد، و باز گرداندن کشور به آرمش و تنش زادیی در سیاست خارجی جزو سیاست های کلان جمهوری اسلامی شده اند .

در عرصه اقتصاد جهانی نیز بنظر می رسد که کاپیتالیزم در حال بازسازی مجدد خود و عبور از بحرانهای مالی و بی ثباتی اقتصادی که از سال 2008 با آن دست بگریبان است، می باشد. گویی که سرمایه داری جهانی در حال کشف مجدد خود اما این بار در مداری بالاتر از صرفا سود های محدود شرکت های سهامی است. در این جهان گلوبال و درهم تنیده، کاپیتالیزم نیز با چالشهای جدیدی روبرو شده است، و فرمول شناخته شده کسب حداکثر سود برای سهام داران و صاحبان شرکت های اقتصادی و مالی دیگر پاسخگوی این چالش ها نیست.  به همین علت بنظر می رسد که سهام داران و کارتل های جهانی برای خروج از بحران مالی و بی ثباتی اقتصادی مجبور شده اند که فرمول سود حداکثر برای شرکت خود را در یک کانتِکس و چهارچوب وسیعتری قرار دهند و منافع عمومی، محیط زیست، صلح و جامعه جهانی را نیز در نظر بگیرند.

نمونه های فوق بیانگراین واقعیت است که نظام ها و سیستم های سیاسی و اقتصادی مشابه موجودات زنده برخوردار از یک مکانیزم درونی برای بقا، ادامه حیات و تکرار خود هستند. مکانیزمی که بویژه در شرایط بحرانی، که موجودیتشان در خطر قرار می گیرد، به کمک آنها می شتابد. مکانیزمی که بر یک فرمول ثابت و بعبارت علمی بر یک  دی-ان-ای (DNA) خاص استوار است. بعبارت دیگر همانطور که رمز حیات موجودات زنده در دی-ان-ای آنها فرموله شده است سیستم های سیاسی و اقتصادی نیز هریک دی-ان-ای خاص خود را دارند و از این طریق قابل شناسایی و پیگیری هستند و ردپای این فرمول را می توان در عمکردها و رفتارهایشان پیدا کرد.

برخی از بیولوژیست ها، و بطور مشخص ریچارد داوکینز نویسنده کتابهای پندار خدا و ژن خود خواه، معتقدند که سیستم های اجتماعی، سیاسی و یا فرهنگی نیز مانند پدیده های زنده دارای یک ژن خاص هستند که هدفی جز حفظ و گسترش خود از طریق نمونه سازی و تکثیر ندارند. ریچارد داوکینز این ژن خاصِ در حوزه مناسبات انسانی، جامعه و فرهنگ را "مِم" (meme) می نامد. "مِم" ها در واقع "ژن-ایده ها" ویا "الگو های رفتاری" هستند که خود را از طریق فرهنگ، زبان، عادات و مناسبات اجتماعی زنده نگاه می دارند و به تکثیر خود می پردازند.

هر اندازه "ژن-ایده ها" و "الگوهای رفتاری" زمینه های مناسب برای تکثیرخود را در اختیار داشته باشند و هر قدر موفق شوند خود را در بنیاد های فکری و ایدئولوژیکی یک گروه و نهاد اجتماعی-سیاسی و فرهنگی خاص جایگزین سازند شانس بیشتری برای بقا پیدا می کنند.

ادیان الهی، ایدئولوژی های سیاسی و فرهنگ هایی که موفق شده اند سازمان اجتماعی و سیاسی خاص خود و آداب و رسوم ویژه خویش را شکل و سامان دهند، در واقع امر بهترین مأوا و حامل برای ژن-ایده ها و الگوهای رفتاری  خلق کرده اند. در این رابطه هر اندازه مناسبات و ارتباطات اجتماعی و گروهیِ این نهاد ها تضمین کننده تکثیر، تکرار و تلقین الگو های رفتاری باشند ژن-ایده ها تداوم بیشتر پیدا می کنند.

می گویند که اگر می خواهی افکار و ایده هایت زنده بمانند آنها را در یاد داشت های روزانه خود ثبت و سپس وصیت کن که بازماندگانت هرروز آنرا بخوانند و تکرار کنند و آنان نیز این ایده ها و رسوم را به فرزندان خود انتقال دهند. این برنامه، که بتدریج بشکل قرار داد و آداب عرفی و یا دینی در می آید باعث می شود که ایده های مزبور به حیات خود ادامه دهند.

در این رابطه مهم نیست که این ایده ها خوب و یا بد باشند، مفید باشند و یا مضر تا بقا و تدوام آنها تضمین شود. با تکرار هر روزه این ایده ها و با وضع قرار دادها و قوانین تضمین کننده تکرار آنها، نه تنها زنده ماندن این الگوهای رفتاری و ژن-ایده ها، در یک دوره نسبتا طولان تضمین می شود، بلکه باعث تکثیر و کپی برداری از آن نیز می گردد.

برای مثال ادیان بزرگ الهی واعتقاد به وجود خدای واحد که امروزه نقش مستقیم خود را در زندگی روزانه مردم از دست داده اند، بدلیل مکانیزم های از قبل تنظیم و وضع شده (از جمله آداب مذهبی و شرعی)  همواره توانسته اند خود را در عمق و بنیان فرهنگ، عادات و حتی احساسات مردم حفظ و زنده نگاه دارند و خود را نیز مرتبا تکثیر نمایند.

اگرچه ایده بهره کشیِ هر چه بیشتر از منابع طبیعی و انسانی و کسب سود برای مصرفِ بیشتر همواره منجر به عواقب خطرناک محیط زیستی و انسانی شده است، اما بدلیل لانه کردن این ایده در عمق مناسبات فرهنگی و اجتماعی و به علت تکرار و تکثیر مداوم آن از طریق آموزش، تلقین و به کمک بنگاه های خبر رسانی و تبلیغاتی به یک امر بدیهی تبدیل شده است و دائما نیز در فرمها و اشکال جدید ظاهر می شود و تقویت می گردد.

گسترش فرهنگ شیعی، آنهم از نوع غلو آمیز آن، و دخالت دین و خرافات مذهبی در زندگی خصوصی و عمومی ایرانیان که دردوران حاکمیت جمهوری اسلامی صد چندان شده است بخاطر نا آگاهی مردم نسبت به بی فایده و غیر واقعی بودن این ایده ها نیست، بلکه الگو های رفتاریِ دینی و بعبارت دیگر ژن-ایده های مذهبی به اشکال مختلف و از طریق سیاست های تبلیغاتی این حکومت روزانه بخورد مردم داده می شوند و بدین طریق خود را تکرار و تکثیر می کنند و در پی آن در لابلای مناسبات اجتماعی، آداب و رفتار های مردم لانه می سازند.

این الگوهای رفتاریِ دینی مانند ویروس، با وجودی که مضر بودن آن بارها اثبات گردیده است، هر بار بشکل جدیدی ظاهر می شوند و کرم وار خود را تکثیر می کنند، بدون اینکه حاملین این ویروس که مردم و مناسبات اجتماعی و فرهنگی  باشند، حتی از حضور آنها آگاه باشند.

 "دروغ مصلحت آمیز"، "کلاه و توجیه شرعی"، "ریا و تظاهر که تقیه نامیده می شود" "تقلید از مرجع تقلید"، تکرار روزانه این ترجیع بند که " بجز الله خدای دیگری وجود ندارد" و "معرفی فقه و تاریخ روایات دینی بعنوان علوم الهی همه و همه ژن-ایده هایی هستند که ویروس وار خود را باز تولید می کنند و بواسطه آداب و رسوم مذهبی که روزانه باید تکرار شوند از یک نسل به نسل دیگر منتقل می گردند. 

جمهوری اسلامی نیز مانند سایر سیستم ها و نظامهای سیاسی از یک دی-ان-ای خاص خود برخوردار است و ژن-ایده های ویژه خود را در اختیار دارد. این ژن-ایده ها و بقول آقای ریچارد داوکینز "مم ها" در حقیقت بنیان هستی این نظام را می سازند و فرمولی را ارائه می دهند که در طول حیات آن قابل ردیابی و پیگیری است.

بر خلافِ نظرِ برخی از تحلیل گران و فعالین سیاسی که در پی تقویت یک جناح از جمهوری اسلامی در برابر جناح دیگر هستند و برای مثال از بخش جمهوریت این نظام حمایت می کنند، باید گفت که الگو های رفتاری این نظام نشان می دهند که جمهوری اسلامی در سیاست های کلان خود، که ماهیت اصلی آنرا به نمایش می گذارد، از یک فرمولبندی واحد و بی تناقض برخوردار است، بطوریکه نمی توان از این لحاظ تفاوتی بین جناح های داخلی آن قائل شد.

برخی از ژن-ایدها و الگو های رفتاری جمهوری اسلامی که اجزا اصلی دی-ان-آی انرا تشکیل می دهند عبارتند از :
-          اصل خدشه ناپذیر رهبری دینی و سیاسی روحانیت، از طریق ولایت فقیه؛
-          امنیت نظام و بقای آن برابر است با امنیت روحانیت و اسلام
-          شیعه اثنا عشری دین رسمی کشور ایران است؛
-          اسلام پاسخگوی همه مسائل بشریت است؛
-          دین جزیی جدایی ناپذیر از حکومت است؛
-          ایران شیعی باید از طریق توانایی تولید سلاح های هسته ای، در صورت لزوم تبدیل به یک قدرت منطقه ای شود؛
-          منابع استراتژیک تولید و توزیع کشور باید در دست خودی ها این نظام باقی بماند؛
-          حجاب اجباری.   
این موارد جوهر و بنیان الگوهای رفتاری و ژن-ایده های نظام جمهوری اسلامی را تشکیل می دهند. در حقیقت فرمول دی-ان-ای این نظام آنگونه شکل گرفته است که تغییر آن قطعا منجر به تغییرات بسیار ساختاری و بنیادی خواهد شد.
در همین رابطه است که آقای روحانی و یا حتی آقای خاتمی زمانی که در مسند ریاست جمهوری جمهوری اسلامی می نشینند، می بایست سیاست های کلان آنرا، از جمله دعوت از سپاه پاسداران برای مشارکت فعال در امور اقتصادی، پیشبرد بی تردید پروژه غنی سازی را دنبال کنند، زیرا تردید در این سیاست ها در واقع امر و در عمل به نفی کلیت این نظام منجر می شود.

همانطور که آقای اوباما که زمانی جایزه صلح نوبل به او تعلق گرفت، در مسند ریاست جمهوری ایالات متحده امریکا مجبور است از سیاست های کلان کشور خود پیروی کند، و شاید بر خلاف تمایل و عقاید شخصی اش، جنگ جدیدی را برای حفظ امنیت امریکا و طبیعتا اسرائیل و گسترش نفوذ امریکا در حیات خلوت روسیه، یعنی کشور سوریه، و پیشبرد استراتژی خاورمیانه جدید، آغاز کند.


۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

از خودبیگانگی اعتدالگرایان

  

زمانی که آقای حجاریان در دادگاه محاکمه اصلاح طلبان پس از آغاز جنبش سبز به جمهوری اسلامی رهنمود داد که علوم انسان شناسی جدیدی را بر مبنای اسلام پایه ریزی کند و آنرا در سطوح مختلف آموزشی از مدرسه تا دانشگاه آموزش دهد؛ و هنگامی که یاران اصلاح طلب زندانی خود را تنها گذاشت و از حصر و زندان آزاد شد، سنت جدیدی را در میان بخشی از اصلاح طلبان و بویژه تئورسین های این جریان پایه گذاشت که اکنون پس از پیروزی اعتدالگرایان در انتخابات اخیر ریاست جمهوری توسط دیگر نظریه پردازان اصلاح طلب دنبال شده و تکرار می گردد.
از دیگر نظریه پردازان اصلاح طلب که سعی می کند شرایط جدید پس از انتخاب آقای روحانی و تشکیل دولت ایشان را تئوریزه کند و از درون آن یک ایدئولوژی جدید اعتدالگرایی تدوین نماید، آقای محمد قوچانی سردبیر نشریه مهرنامه است. ایشان در سرمقاله اخیر این نشریه تحت عنوان "برخاستن چپ از دنده راست" تلاش می کند ابعاد نظری اعتدالگرایی را تحلیل و به رشته تحریر در آورد.
وی می نویسد: "اعتدال‌گرایی بازخوانی اصلاحاتی است که در چنبره تفکرات چپ گرفتار آمده بود. اعتدال‌گرایی خوانش راست‌ مدرن از اصلاح‌طلبی است چنان‌که اصلاح‌طلبی درگذشته خوانش چپ مدرن از توسعه‌گرایی بود. گرچه مجلس اصول‌گرا قصد کرده بود دولت اعتدالی را به دولتی محافظه‌کار تبدیل کند، اما محافظه‌کاران این دولت هم مدرن هستند." 
وی سرانجام در انتهای سرمقاله طولانی خود و پس از ردیف کردن اصول و بنیادهای نظری اندیشه اعتدالگرایی می نویسد: "دولت دکتر حسن روحانی به‌عنوان نسخه‌ی پیرایش شده دولت‌های اکبر هاشمی‌رفسنجانی و سید محمد خاتمی با ویرایشی از تئوری‌های توسعه اقتصادی (دولت‌ سازندگی) و تئوری‌های توسعه سیاسی (دولت اصلاحات) از نظر ایدئولوژیک یک دولت راست‌مدرن است که نظریه سیاسی خود را «اعتدال» می‌داند. اعتدال‌گرایی با این اصول پیشنهادی نه‌تنها اصول‌گرایی به معنایی که یک جناح سیاسی در ایران قصد دارد آن را بر دولت تحمیل کند که اصلاح اصلاح‌طلبی یا اصلاح‌طلبی در اصلاح‌طلبی است."
تئوریزه کردن یک شرایط  و دوره تاریخیِ خاص و ریختن تحولات سیاسی و اجتماعی این دوره در قالب یک نظریه جدید، و سپس ساخته و پرداخته کردن یک ایدئولوژی نوین  یکی از سنت های شناخته شده بخشی از روشنفکران سیاسی و بطور مشخص تر روشنفکران قدرت مدار است. به این معنی که: راه کارها و روشهایی که در یک مقطع زمانی خاص بکار گرفته شده اند، در حالیکه عوامل بی شمار اجتماعی، سیاسی، روانی و اقتصادی در شکل گیری آنها نقش داشته اند، در چند بند ساده خلاصه می شوند و از درون آن یک نظریه جدید استخراج می گردد.
در این پروسه اما، روح و پیام نهفته در ابزارها و تاکتیک هایی که بنا به الزامات شرایط  و برای دست یابی به اهداف بالاتری انتخاب  شده و مورد استفاده قرار گرفته اند، ناپدید می گردند و بتدریج خودِ همین ابزارها و تاکتیک ها تبدیل به اهداف و استراتژی جدیدی می شوند، از روح و پیام اصلی خود تهی می گردند و در قالب های بتونی و سخت شده ایدئولوژی جدید منجمد می شوند.  
در این پروسه این ابزارها هستند که جای اهداف را می گیرند  و بر منطق و روحی که در این ابزارها نهفته بود مسلط و چیره می شوند. در این پروسه است که روش ها و راه کارها که در ابتدا اصالتی نداشتند و ابزاری بیش نبودند بعنوان موجود و پدیده ای مستقل و خارج از انسان و جامعه  و بعنوان قدرت نوینی سر بر می آورند.
شعار اعتدال آقای روحانی در ابتدای امر پیام و وسیله ای بود از یک سو برای جلب آرای مردم و از سوی دیگر برای نجات جمهوری اسلامی از چنبره بحرانهای عدیده سیاسی، اقتصادی و اجتماعی. بحران هایی که در درجه اول منبعث از سیاست های بغایت اشتباه و خانمان برانداز باند خامنه ای- احمدی نژاد بوند. مردم نیز با علم به محدودیت موجود و حق انتخاب فیلتر شده سعی کردند با کمترین هزینه بهترین انتخاب را از میان کاندیدهای باقی مانده بکنند. خستگی و یاس بخشی از مردم که در انتخابات شرکت نکردند، و بدین وسیله اعتراض خود را نشان دادند؛ و امید بخش دیگری که چشم به کورسوی امید در انتهای دالان تاریک جمهوری اسلامی و نجات از سیاست خامنه ای-احمدی نژاد داشتند، مجموعا منجر به پیروزی آقای روحانی شد.
اما روح و پیام اصلی روی آوری به ایشان نه اعتدالگرایی بود، آنگونه که اقای قوچانی در صدد تئوریزه کردن آن است، و نه بخاطر به قدرت رسیدن اصلاح طلبان مدرن، و نه برای حاکمیت راست مدرنِ تازه بدوران رسیده و آقا زاده های مدرن شده نسل دوم و سوم از تربیت شدگان این نظام بود، بلکه در یک کلام امید به آزادی و عدالت اجتماعی بیشتر و مهمتر از هر چیز توقف برنامه های ضد ملی تبدیل ایران به یک قدرت منطقه ای از طریق برخورداری از توانایی تولید سلاح های هسته ای بوده است.
روی آوری بخشی از مردم به شعار "اعتدال امید و تدبیر" آقای روحانی در واقع امر بازتاب و انعکاس امید ها و آروزهای دیرین مردم برای عبور از حکومت دینی، پایان سلطه روحانیت بر سیاست و برقراری آزادی های اولیه اجتماعی و سیاسی، حق انتخاب پوشش و تحصیل و برخورداری از رفاه اقتصادی می باشد. اقبال مردم به آقای حسن روحانی نیز در درجه اول برای نجات از شر سیاست های خانمان برانداز باند خامنه ای – احمدی نژاد بود، نه آنگونه که اقای قوچانی قصد دارد این امید و آرزوها را با تئوریزه و ایدئولوژیک کردن آنها از روح و پیام اولیه اش خارج کند.
در زمینه تهی کردن روح و پیام اولیه ابزار های و روشهایی که به تناسب شرایط انتخاب شده اند، فوئرباخ فیلسوف آلمانی بحث جالبی دارد که بسیار شبیه نظریه پردازی های روزنامه نویسان و نظریه پردازان اصلاح طلب است.  وی معتقد است  که ما با تهی کردن روح و پیام نهفته در ابزار ها و روشهایی که انتخاب می کنیم و در پی آن با جابجا کردن اهداف و ابزار و بدین وسیله با نشاندن ابزار بجای هدف، در حقیقت پروسه از خود بیگانگی و پرت افتادن از شرایط واقعی و تاریخی را که منجر به انتخاب این ابزارها شده اند، آغاز کرده ایم.
در این پروسه راهکار هایی که به اقتضای شرایط انتخاب شده اند، مقدس می شوند، سپس تبدیل به یک ایدئولوژی جدید می گردند و بدنبال آن نظریه پردازانش ایدئولوگ های برج عاج نشین و رهبران آن به آسمان برده می شوند، گویی که آنان از بدو تولد معتدل و حقوقدان بوده اند، همانطور که آقای قوچانی از دوران جوانی و سربازی آقای حسن روحانی نمونه می آورد.
نظریه از خود بیگانگی فوئرباخ مبتنی بر یک پروسه دیالکتیکی است که اگر خوب به تاریخ شکل گیری اندیشه های فلسفی و ادیان نگاه کنیم مرتب تکرار می شده است. عقیده ای که زمانی مثبت بوده و کار برد داشته است، بدلیل منجمد  ومقدس شدن، منفی و مخرب می گردد. ادیانی که زمانی با ادعای آزادی و خوشبختی انسان بنیان گذاشته شدند، با خروج از روح زمانه خود و سپس مطلق و آسمانی شدن، خود عامل اصلی بدبختی و نگون بختی انسان و دورانهای تاریکی از تاریخ بشریت می گردند. زیرا که در این پروسه دیالکتیکی نظریات و عقایدی که زمانی وسیله و ابزاری بیش نبودند بجای هدف غایی پرستیده می شوند و انسان در پای آنها قربانی می گردد. همانطور که آقای قوچانی در سرمقاله دیگر خود، آن اندازه امنیت ملی را مطلق و عمده می سازد که حتی حاضر می شود اصول و مبانی حقوق بشر را قربانی آن کند.  
البته این جابجایی اهداف و ابزار صرفا محدود به نظریه پردازی های اصلاح طلبان راست نمی شود، در سوی دیگر طیف راست مدرن و در دنیای سرمایه داری و در میان نظریات لیبرالیسم نوین نیز بخوبی این پروسه قابل مشاهده است. برای نمونه رشد اقتصادی و تولید انبوه که در بدو امر بمنظور رفاه و آسایش مصرف کنندگان بود و در این رابطه ابزاری بیش نبود، اکنون تبدیل به یک هدف مقدس و معیار سنجش یک اقتصاد "سالم" شده است.
اقتصاد کشورهای سرمایه داری اکنون دچار رکود شده و یا در خطر رکود و توقف رشد چند در صدی قرار گرفته زیرا که سود حاصل از فروش محصولاتشان در خطر جدی قرار گرفته است، به این علت بسیار ساده که مصرف کنندگان از تولیدات جدید اشباع شده اند. دیگر یک آی پّد برای هر نفر کافی نیست و باید هر نفر دو یا سه وسیله مشابه هم، از آی پد، آی فون و آی واچ داشته باشد. در واقع، وسایلی که زمانی برای راحتی مبادلات و کسب اطلاعات بودند اکنون صرف داشتن آن تبدیل به یک هدف و کسب یک موقعیت ممتاز اجتماعی شده است، وسایلی که بجای رفاه و آزادی بیشتر انسان را محصور در مدلهای جدید خود کرده اند.
سود شرکت ها که زمانی برای رفاه بیشتر مردم و آزاد کردن وقت آنان برای پرداختن به فعالیت های دیگر و اوقات فراغت بیشتر بود، اکنون تبدیل به یک هدف بسیار مقدس و ارزنده شده است. کارگران و کارمندان نیز ابزاری برای دست یابی به این هدف گردیده اند. در این کادر، معیار کارگر خوب پرکاری بیشتر و فدا کردن زندگی خصوصی اش شده است، و کار که وسیله ای برای کسب درآمد برای برخورداری از رفاه و وقت آزاد بود اکنون خود تبدیل به یک هدف و معیار سنجش گردیده است.
حتی سلامتی انسان که زمانی برای خوشبختی بیشتر و لذت از زندگی بود تبدیل به یک کالای اقتصادی و خریدنی شده است و انسان برای سلامتی بیشتر مجبور است سرنوشت خود را بدست موسساتی که هدفشان سود هر چه بیشتر است بسپارند و ابزار این سودخواهی گردند. در این کادر، انسان سالم الزاما خوشبخت نیست، و وی مجبور است از قدرت مالی کافی، که تنها از طریق پرکاری امکان پذیر است، برخوردار باشد تا توانایی خرید و برخورداری از کالاهایی که سلامتی را تضمین می کنند داشته باشند.
نمونه بارز جابجایی ابزار و اهداف در کشورمان، خودِ همین نظام جمهوری اسلامی است، مردم ایران برای آزادی و استقلال، جمهوری اسلامی و قانون اساسی آنرا پذیرفتند. در واقع جمهوری اسلامی ابزار و راهی بود برای زندگی بهتر، رفاه و آزادی بیشتر. جمهوری اسلامی اما توسط رهبران آن ابزاری شد برای تحقق اهداف "عالیه اسلام و قران" و زمانی که ولایت مطلقه فقیه تثبیت گردید و مخالفان و دگراندیشان حذف شدند، حفظ این نظام هدف اصلی همه جناح های آن گردید، حتی اگر لازمه آن تغییر نظام آموزشی و پیشنهاد "انسان شناسی اسلامی" بجای "انسان شناسی علمی" توسط اقای حجاریان و یا خلاصه کردن اصول حقوق بشر در "امنیت ملی" توسط آقای محمد قوچانی بوده باشد.
در حقیقت پروسه دیالکتیکی دیگری در حال وقوع است و ابزار و راهکارها بتدریج تبدیل به اهداف نوینی می شوند، همانطور که آقای قوچانی این پروسه را بخوبی به رشته تحریر در آورده است. ایشان در سرمقاله شماره سی مهرنامه می نویسد:
"در ایجاد این تحول، روحانیت میانه‌رو مانند هاشمی‌رفسنجانی و حسن روحانی نقش مهمی داشتند. آنان دکترین سیاست خارجی را از اولویت اتحاد اسلام به امنیت ملی تغییر دادند و از این نظریه دفاع کردند که منافع ایران اسلامی بر منافع جهان اسلام اولویت دارد."
در نزد آقای قوچانی اکنون  امنیت ملی جانشین اتحاد اسلام شده است. اما همانطور که اتحاد اسلام هدف اولیه این نظام بود، اکنون نیز هدف این نظام از نظر آقای قوچانی "امنیت ملی" است.  آن امنیت ملی که اکنون تبدیل به یک ایدئولوژی جدید برای راست مدرن حاکم بر ایران شده است و به پای آن قرار است همه چیز حتی اصول حقوق بشر و یا اصول بدیهی دیگر قربانی گردند.
در کادر نظریه راست مدرن، این واقعیت است که اصالت دارد، به سخن دیگر جمهوری اسلامی و رهبری آیت الله خامنه ای اصالت دارد، سلطه روحانیت بر جان و مال مردم اصالت دارد و سرانجام اینکه این حکومت دینی است که اصالت دارد.
در کادر نظریه راست مدرن "اقتدار ملی همان قدرت مشروع است که در مقابل زور قرار می گیرد" و این به این معنی است که منبع مشروعیت این نظام، اقتدار و امنیت ملی که طبیعتا می بایست در صحنه بین المللی حاصل شود، خواهد بود. وصد البته که این اقتدار ملی قرار است از طریق نظامی، توانایی تولید سلاح اتمی و امنیتی (تبدیل به جزیره ثبات در منطقه) حاصل گردد.