۱۳۹۶ اردیبهشت ۸, جمعه

فصل بی پدری

جمهوری اسلامی روز پدر در ایران را مصادف با تولد امام اول شیعیان علی ابن ابی طالب قرار داده است. به همین مناسبت پیامک های بسیاری منتشر شدند و در فیس بوک نیز بحث های فراوانی پیرامون این روز در گرفت. جدا از اینکه عموما هر فرزندی به پدر خود علاقه دارد و برای او احترام قائل است و از این موقعیت استفاده می کند تا عشق و احترام خود را به پدر خود ابراز نماید، در این رابطه بحثی نیست، این موضوع نیز مطرح شده بود که نباید فراموش کرد که اکثر فرزندان این سرزمین در یک خانواده و بطور کلی نظام اجتماعی-فرهنگی پدر سالار تربیت شده اند. نظامی که در آن، پدر سمبل سنت های اجتماعی و در رابطه با کشورمان نماد اصلی  سنت های دینی و فرهنگ مذهبی است. نماد و سمبلی که جای انتقادات فراوانی دارد.

بی حکمت نیست که جمهوری اسلامی تولد امام اول شیعیان را بعنوان روز پدر انتخاب کرده است، امام و پیشوایی که سمبل و نماد مذهب شیعه است. جالب توجه اما این واقعیت نیز قابل اشاره است که چنین بحث ها و انتقادات در روز مادر که این روز نیز در جمهوری اسلامی مصادف است با تولد زهرا دختر پیامبر اسلام و همسر امام علی، در نگرفتند. در حالیکه هستند بسیار مادران و زنانی که فرزندان خود را در همین نظام و فرهنگ پدر سالار تربیت می کنند و نقش موثری در انتقال باورهای سنتی و پدر سالارانه به فرزندان خود دارند.

این بحث ها هنوز تازگی خود را برای من از دست نداده بودند که فیلم دراما-کمدی زنان قرن بیستم (20th century women) را دیدم. این فیلم داستان زندگی یک زن تنها را که با پسر پانزده ساله اش در اواخر دهه هفتاد میلادی در امریکا زندگی می کند به تصویر می کشد. زمانی که داستان فیلم در آن اتفاق می افتد به دوران انقلاب سکسِ آزاد و رابطه جنسی قبل از ازدواج و جنبش های مختلف جوانان برای آزادی از نظم اجتماعی موجود که عمدتا منطق بر سلسله مراتب پدر و مرد سالار بود، معروف است. دورانی که جنبش های ضد جنگ، هیپی گری و مطالبات جوانان برای یک زندگی آزاد و بی قید و بند تازه آغاز شده بود. جنبشی که در دهه هشتاد به اوج خود رسید و موسیقی راک و پیشرو حرف اول را می زند که در این رابطه می توان به آهنگ معرف دیوار از گروه پینک فلوید اشاره نمود.

در فیلم مزبور مادر، که خود را ناتوان از تربیت پسر پانزده ساله اش می پندارد دست به دامن دو دختر جوان می شود و از آندو می خواهد که پسر او را راهنمایی کنند. اما دو دختر مزبور نیز متعلق به همان جنبش جوانان هستند و طبیعتا پسر را به راهی که خود در حال تجربه کردن آن هستند می کشانند. در نهایت مادر نیز مجبور می شود که برای درک بهتر فرزند خود با آنها همراه گردد، بطوریکه در نیمه دوم فیلم خود را فمینیست نیز معرفی می کند و با پلیس درگیر می شود که چرا پلیس اطلاعات شخصی او را می خواهد یادداشت کند. در این فیلم مرد و پدر هیچ نقش مهمی ندارند و این زنان هستند که تربیت پسر پانزده ساله بعهده اشان گذاشته شده است. سه زنی که یکی از آنها متعلق به نسل پیشین است و در ابتدا تصور می کند که برای تربیت فرزندش وجود یک مرد در خانه لازم است.

این فیلم بنظر من بصورت زیبایی مرحله گذار جوامع غربی را از یک نظام پدر و مرد سالار به نمایش می گذارد که با الهام از کتابی که یک روانشناس هلندی تحت عنوان فصل بی پدری (vaderloze tijdperk) نوشته است، نام این دوران جدید را که از اواخر دهه هفتاد میلادی آغاز شد، فصل بی پدری می نامم؛ دورانی که جوانان علیه نظم و فرهنگ و سنت های موجود دست به شورش می زنند.

در اینجا شاید بی مورد نباشد که اشاره ای نیز به دو فیلم قیصر اثر مسعود کیمیایی و فروشنده اثر اصغر فرهادی داشته باشم. این دو فیلم با وجویکه در دو مقطع زمانی کاملا متفاوت ساخته شدند و قیصر در اواخر دهه هفتاد میلادی به روی پرده آمد و فروشنده محصول سال ۲۰۱۶ میلادی است، اما هر دو فیلم یک واقعیت بسیار ریشه ای و عمیق از فرهنگ سنتی ما ایرانیان را که هنوز حضور بسیار سنگینی دارد، به نمایش می گذارد. البته، اگرچه مسعود کیمیایی علاوه بر انعکاس این واقعیت در جستجوی یک الگو و نجات دهنده و قهرمان بود و اصغر فرهادی صرفا در مقام راوی و نمایشگر این واقعیت ظاهر می شود، اما هر دو فیلم بطور بسیار آشکاری دست روی یک واقعیت واحد می گذارند؛  و این واقعیت همان فرهنگ مرد و پدر سالار است که می خواهد جای قانون بنشیند و خود عامل اجرای این قانون باشد. منتها قیصر دست به چاقو می شود و انتقام خواهر و برادرش را می گیرد و عماد به یک سیلی و شرمنده و توبه کردن مجرم اکتفا می نماید. جدای از تفاوت در استفاده از وسیله مجازات، هر دو شخصیت داستان در حقیقت سمبل نظام سنتی پدر سالار و مبتنی بر دین و فرهنگ مذهبی هستند که در آن پدر و مرد بر کرسی قضاوت می نشیند و حتی حکم را نیز خودش جاری می نماید.

جالب اما این واقعیت نیز هست که در همان زمانی که قیصر ساخته شد و الگوی بسیاری از پسران و مردان ایرانی شد، در غرب جنبش آزادی های فردی و ضد نظم پدر و مرد سالار آغاز شده بود و جوانان آن دوره علیه پدران و مادران خود دست به شورش زده بودند. در فیلم فروشنده در حقیقت فرهادی نشان می دهد که شوربختانه جامعه و فرهنگ ما پس از چندین دهه پس از قیصر همچنان مرد و پدر سالارانه اداره می شود. برای مثال حوادثی مانند تجاوز های گروهی، خشونت علیه زنان، اسید پاشی و قتل های ناموسی همه نشانه هایی از حضور سنگین این نظم مرد و پدر سالار را به نمایش می گذارند.    

روز بیست و هفت آوریل در هلند روز پادشاه نامیده شده است و به همین مناسبت جشن های گسترده ای در این روز برگزار می گردند. مطابق همه نظر سنجی ها حدود هفتاد در صدر از مردم هلند نظام پادشاهی را بر نظام جمهوری ترجیج می دهند. امسال اما چون پادشاه هلند ویلیام الکساندر پنجاه ساله شد یک مصاحبه طولانی با او توسط تلویزیون رسمی هلند انجام گرفت. مطابق بسیاری از نظر سنجی ها، وی در این مصاحبه مانند یک انسان معمولی که نقاط ضعف و قوت بسیار دارد ظاهر شد و خود را آسیب پذیر نشان داد. بنظر من نحوه مصاحبه او و پاسخ هایی که پیرامون زندگی خصوصی اش می داد در یک کنتراست جدی با نقش سنتی پادشاه قرار داشت. در سنت نظامهای سلطنتی، پادشاه در واقع پدر ملت و نمادی از حاکمیت ملی نیز می باشد نمادی بدون نقص که از دین و اعتقاد به خدا نیز  بهره می برد. کما اینکه پادشاهان ایران سایه خدا نامیده می شدند و تنها به خدا جوابگو بودند.       

انقلاب اسلامی اما نه تنها این نظام سنتی و پدر سالار را دست نخورده نگاه داشت بلکه با اختراع ولایت فقیه و قوانین اسلامی ضد زن بر مرتبه مردان در روابط اجتماعی، خانوادگی و سیاسی صد برابر افزود. بطوریکه می توان گفت که امروزه در بخش های سنتی و مذهبی جامعه ما نه تنها از نقش سنتی پدر کاسته نشده است، بلکه با الهام ازسنت ولایت و سرپرستی امت که بطور تاریخی به مرد سپرده گردیده است، پدر و مرد در نقش ولی و سرپرست و حافظ شرف و ناموس خانواده ظاهر می شود. در واقع در خلاء وجود پادشاه و پدر ملت، جمهوری اسلامی ولایت فقیه را بجای پدر ملت و حافظ حاکمیت ملی نشاند و همین نقش را در ابعاد خانوادگی و تربیتی به پدران سپرد و روز پدر در جمهوری اسلامی حتی بیش از روز مادر ارج و قرب پیدا نمود.

از این نظر است که بحث هایی که در رسانه های عمومی پیرامون این روز درگرفت، قابل درک و تامل می شود. پیامهای تبریکی که به مناسبت روز پدر پخش می گردیدند عمدتا حاکی از ابراز احترامی بود که فرزندان به پدران خود داشتند. در حالیکه در روز مادر پیامها بیشتر نشانه هایی از ابراز عشق به مادر و دوست داشتن این موجود را از خود بروز می دادند. همین تفاوت در نحوه تبریک نیز خود نشان می دهد که پدر در نظام پدر سالار عموما موجودی است قابل احترام و شاید حتی در مواردی بصورت افراطی قابل پرستش، و مادر اما موجودی است که باید به آن عشق ورزید و دوستش داشت.

نواح حراری در کتاب خود تحت عنوان homo sapiens از زاویه دیگر و قابل تاملی به نقش مرد و زن در فرایند تکامل جوامع انسانی می پردازد. وی معتقد است که نقش برتر مرد در جوامع اولیه بشری که بتدریج بزرگ و بزرگ تر شدند، صرفا بخاطر قدرت جسمانی و خشونت و حس رقابت مرد نسبت به هم نوعانش نبوده است؛ و اگر این خصوصیت در مجموعه های بسیار کوچک و بدوی چند صد نفره می توانسته است عمل کند، دیگر نه تنها در جوامع گسترده تر بشری کابرد نداشته است بلکه حتی موجب بر هم خوردن نظم و تعادل جامعه نیز می شده است.

وی در این رابطه به نقش بسیار موثر داستانهای خیالی، اسطوره ها و عقاید مذهبی در ایجاد جوامع گسترده بشری تاکید می کند و بر این باور است که اساسا بدون وجود این داستانها و عقاید دینی، تشکیل جوامع بزرگ چند صد هزار نفری و چند میلیونی نا ممکن بوده است. اما اگر خوب دقت کنیم، در اکثر این اسطوره ها و بویژه عقاید مذهبی، قدرت های بزرگ اسطوره ای و خدایان در نقش مرد ظاهر شده و می شوند و از طریق نشر عقاید خود الگویی می گردند برای مردان که اینبار قدرت جسمانی و خشونت و حس رقابت و برتری خود را در مقام و موقعیت های دست نیافتنی و آسمانی جستجو نمایند. بعبارت دیگر  نظام مرد سالار  بواسطه همین داستانها و عقاید دینی در جوامعی که بر مبنای عقاید اسطوره ای و دینی شکل گرفته بودند ادامه می یابد.

البته این الگو نیز که برای ایجاد پیوند های اجتماعی و  حفظ سلسله مراتب آن از طریق عقاید مذهبی و یا ایدئولوژیک استفاده می کرد و سنت مرد و پدر سالاری را همچنان حفظ می نمود، در دوران پسا مدرن و جهانی شدن انسان و شکسته شدن مرزهای جغرافیایی و فرهنگی، در حال فروریختن و بی اعتبار شدن است. جنبش های اجتماعی و فرهنگی دهه هفتاد و هشتاد میلادی برای آزادی های جنسی، برابری حقوق زن و مرد و اصولا اعتراض نسل جوان علیه نظم و سنت پدر سالار موجود همه نشانه های از اغاز فصل جدیدی است که می توان آنرا فصل بی پدری نامید. فصلی که قدرت بازو، خشونت و رقابت و برتری هایی که از این طریق حاصل می شوند جای خود را به نیرو و استعداد همکاری و مشارکت، همدلی و همراهی نشان می دهد. جوامع بسیار بزرگی که امروزه در حال شکل گیری هستند، از جمله جامعه اروپا، با وجود موانع بی شمار که سر راه آن قرار دارد دال بر این واقعیت جدید هستند؛ که لولا و محور اصلی جوامع بشری نه دیگر بر قدرت جسمانی و خشونت مرد و نه قدرت های ماورایی که آنان نیز سمبل خشونت و بی رحمی هستند می چرخند، بلکه بر مبنای روح همکاری و مشارکت که اتفاقا زنان در این رابطه از استعداد خوبی برخوردارند به گردش در می آید.

۱۳۹۶ فروردین ۲۸, دوشنبه

انتخابات در جمهوری اسلامی آینه تمام عیار نگاه ادیان به انسان

از دوره ای که واژه رقابتی بودن انتخابات در نظام جمهوری اسلامی بطور آگاهانه از سوی رهبری این نظام بکار گرفته شد و پوششی گردید بر نظارت استصوابی شورای نگهبان معلوم بود که مردم شرکت کننده در انتخابات تنها حق رای به کاندیدهای گزینش شده از سوی نهادِ شورای نگهبان را خواهند داشت. نهادی که اعضای آن مستقیم و غیر مستقیم منتخب رهبری جمهوری اسلامی هستند.

اصولا در هر نظام سیاسی و حکومتی که توانسته است خود را در گذر زمان تثبیت کند و به واسطه قانون اساسی و قرار دادهای اجتماعی برخاسته از آن رابطه خود را با مردم خود تنظیم نماید، انتخابهای مردم نمی توانند نا محدود باشند. مرزها و محدودیتهایی که در این رابطه تعیین می گردند، یا صریحا در مواد قانونی و مقررات مربوط به انتخابات ثبت شده اند و یا بطور نا نوشته در جوهر و عمق روابط و قرار داد های اجتماعی پنهان گردیده اند.

برای مثال در انتخابات ریاست جمهوری در امریکا، اگرچه محدودیت قانونی برای کاندیداتوری نمایندگان مستقل و یا احزاب جدید وجود ندارد، اما بدلیل حضور بسیار قوی و ریشه دار دو حزب جمهوری خواه و دمکرات و قدرت مالی فراوان این دو حزب، نمایندگان مستقل و یا احزاب نو ظهور عملا شناسی برای رقابت جدی با این دو حزب ندارند. شرایطی که مردم امریکا را عملا وادار به انتخاب بین دو امکان واقعا موجود کرده است. این نوع از انتخاب را می توان نمونه بسیار آشکاری از  دمکراسی غیر مستقیم بحساب آورد که مردم سعی می کنند بطور غیر مستقیم و با وجودیکه کاندیداهای دو حزب مطالبات آنها را بطور کامل نمایندگی نمی کنند، از طریق انتخاب یکی از دو کاندیدا، تا حدودی به مطالبات خود نزدیک شوند.

این وضعیت کما بیش در بسیاری از کشورهایی که انتخابات و قواعد دمکراتیک را در قانون اساسی خود به رسمیت شناخته اند حاکم است؛ به این معنی که مردم معمولا بطور غیر مستقیم و با انتخاب یکی از نمایندگانی که نظم موجود در اختیار آنها گذاشته است به مطالبات خود نزدیک شوند و یا سعی می کنند شرایطی را برای تحقق بخشی از خواسته های خود فراهم نمایند. شاید بتوان گفت که تنها در برخی از کشورهای اروپایی که در دوره های اخیر، تشکیل دولت با یک حزب واحد و یا با ائتلاف دو حزب دشوار گردیده است و دولت ها از طریق یک ائتلاف گسترده بین احزاب شکل می گریند، ما می توانیم از یک دمکراسیِ نسبیِ مستقیم صحبت کنیم، که بدلیل گستردگی ائتلاف، بخش های مختلف جامعه حضور مستقیم و بلاواسطه تری در پارلمان و دولت های خود پیدا میکنند.

به سخن دیگر نحوه حضور مردم در انتخابات معمولا متاثر از قراردادهای نوشته و یا نا نوشته اجتماعی است که در گذر زمان برای مردم هر جامعه وضع گردیده اند، قراردادهایی که عملا حوزه انتخاب و گزینش نمایندگان و اعضای دولت را محدود می سازند؛ حتی اگر با رای خود مردم وضع گردیده باشند. اما چرا و به چه علت این قراردادهایِ معمولا محدود کننده و دست و پا گیر، بوجود آمدند و چرا ما آدمیان معمولا مجبوریم به آنها تن دهیم؟

توماس هوبز، جان لاک و ژان ژاک روسو بعنوان پدران اندیشه قرارداد های اجتماعی و دمکراسی کلاسیک شناخته می شوند. توماس هوبز نظریه قرارداد های اجتماعی خود در سال ۱۶۵۱ میلادی منتشر می کند، زمانی که انگلستان درگیر جنگ های داخلی بود. وی معتقد بود که طبیعت و ذات بشر به گونه ای است که بدون وجود و حاکمیت یک قرارداد اجتماعی، جوامع بشری خود بخود بسوی شرایط و موقعیت طبیعی (state of nature) همانطور که در طبیعت و سایر جانداران دیده می شوند گرایش پیدا می کنند. شرایطی که خودخواهی، منفعت طلبی های فردی و ترس دائمی در آن حکمفرما است. اما چون بشر همواره به وجود یک امنیت و اعتماد عمومی برای تامین آسایش و منافع فردی خود نیازمند بوده است، بناچار ملزم گشته که تن به قرارداد های اجتماعی دهد. به این معنی که بشریت برای تامین نیازهای بسیار طبیعی و ذاتی خویش از جمله حفظ بقا و تداوم نسل، در پی فراز و نشیب های بسیار بسیار طولانی، سرانجام به این نتیجه می رسد که برای حفظ امنیت خود، خانواده و قوم خویش وارد قراردادهای اجتماعی شود و تامین امنیت و نظم را به یک نظام آتوریته بسپارد؛ و در این راه حتی حاضر می شود از بخشی از آزادی های فردی خود نیز بگذرد.

در اینجا واضح است که دید و نگرش توماس هوبز نسبت بشریت بسیار منفی است. وی معتقد بود که اگر بشر به حال خود واگذار شود، به دوران اولیه و جنگلی اش باز می گردد، به همین علت وی وجود قرارداد های اجتماعی و نظم ناشی از یک نظام اتوریته را اجتناب ناپذیر می دانست. البته شاید بتوان گفت که ممکن است دوران بسیار پرتنش و بی نظم ناشی از جنگ های داخلی انگلستان بی تاثیر در شکل گیری و تکوین دیدگاه وی نسبت به انسان نبوده است.

اگرچه جان لاک بدبینی توماس هوبز را نسبت به انسان نداشت و دوران زندگی طبیعی و جنگلی انسان را دوران طلایی می نامید، اما وی نیز به ضرورت وجود قرارداد های اجتماعی اعتقاد داشت. وی در این رابطه بیشتر بر حفظ امنیت سرمایه و مال و اموال مردم و بنابراین ضرورت وجود نظم و قراردادهای اجتماعی و دولت اتوریته تاکید می کرد. ژان ژاک روسو نیز مانند جان لاک دوران زندگی و حالت طبیعی بشریت را دوران خوشی و برابری می دانست اما بر خلاف آن دو دیگر نظریه پرداز قراردادهای اجتماعی، این نظریه را بیشتر بعنوان یک نظریه و فرضیه تا یک واقعیت و قطعیت تاریخی تعریف می نمود.

اما با وجود برخی اختلافات در نظریه های این سه فیلسوف قرون هفده و هیجده میلادی، یک اصل مشترک و بسیار تعیین کننده در هر سه نظریه دیده می شود. این اصل و عامل مشترک همانا حالت و یا موقعیت (state) جوامع بشری است که تا قبل از پیدایش قراردادهای اجتماعی و تشکیل دولت در یک حالت طبیعی (state of nature) بسر می برده و تازه پس از وضع و اجرای قراردادها ی اجتماعی وارد حالت و موقعیت قانونمند، همراه با یک تعادل جدید می شود. وضعیتی جدید که حفظ امنیت تنها از طریق یک دولت و قدرت متمرکز می تواند تضمین و تامین گردد؛ نظام سیاسی و دولتی که مردم با اختیار و انتخاب خود آنرا بر کرسی قدرت نشانده اند.

در واقع پس از تکوین نظریه قراردادهای اجتماعی که مبتنی بر اصل ضرورت وجود یک حالت و موقعیت جدید در مقایسه با حالت طبیعی بود، بتدریج واژه state بار سیاسی بخود می گیرد و از آن مفهوم دولت سیاسی مستفاد می شود. دولتی که امروزه عدم وجود آن برای تقسیم عادلانه قدرت، منابع و تامین امنیت و آزادی مردم غیر قابل تصور است. دولتی که از طریق رای مردم تشکیل می شود و مسئولیت و وکالت تصویب، تنظیم و اجرای قوانین  به او واگذار شده است.

اگرچه بسیاری از دولت های شناخته شده و دمکراتیک امروزی بر همین مبنا و مطابق نظریه قراردادهای اجتماعی شکل گرفته اند و ظاهرا الگوی مناسبتر و بهتری برای تنظیم روابط اجتماعی وجود ندارد، اما در عین حال باید گفت که سیستم ها و نظریه های سیاسی کنونی (حتی دمکراتیک) در اصل و اساس خود همچنان بر مبنای نظریه سه فیلسوف نامبرده، و بنظر نگارنده بویژه بر نظریه توماس هوبز و دید منفی وی نسبت به انسان استوار هستند. انسانی که برای ممانعت از بازگشت به حالت طبیعی و وحشی و یا بقولی مادون و بدوی، نیازمند مدیریت یک حکومت و دولت است؛ و البته چه بهتر که این دولت بدست خود مردم به قدرت برسد.

نظریه پردازانی مانند هوبز و ژان ژاک روسو و جان لاک، همانطور که جاناتان اروین اسرائیل، تاریخ شناس برجسته انگلیسی در تحقیقات خود بنامهای “روشنگریِ رادیکال”، “مسابقه روشنگری” و “روشنگریِ دمکراتیک” نشان داده است، جز دسته روشنگرانی و نظریه پردازانی بحساب می آیند که سعی در آشتی بین بین دین و مدرنیته داشته اند. بنظر نگارنده تلاش و نظریات این روشنگران نه تنها به هسته اصلی تمامیت خواهی ادیان آسیبی وارد نیاورد، بلکه بدلیل کوشش آنان در تطبیق ادیان با علوم و دستاوردهای بشری، باورهای دوگانه بسیاری را نیز به متون اولیه دینی افزود، که قبل از هر چیز گمراه کننده و پوشاننده هسته اصلی تمامیت خواهی و ضدیت آنها با اندیشه و انسان آزاد می باشند.

در چهارچوب همین دیدگاه، بویژه  بدبینی نسبت به توانایی انسان است که بسیاری از دولت های حتی نظامهای دمکراتیک امروزی، بعلت اینکه خود را مسئول و وکیل حفظ امنیت شهروندان خود می دانند، از مردم انتظار دارند که در برابر دولت قانونی و منتخب خود شفاف و گشاده دست باشند و آزادی و حریم خصوصی خود را با امنیت که قرار است توسط دولت تضمین شود، معاوضه نمایند. در همین راستا است که امروزه دولت های حتی دمکراتیک، با توجه به تهدید های تروریستی، دست خود را در گسترش کنترلهای امنیتی در همه زوایای زندگی اجتماعی جوامع خود باز می بینند و از مردم نیز انتظار دارند که با دولت های خود نهایت همکاری را داشته باشند.

اگر در نظریه های مرسوم در زمینه قراردادهای اجتماعی بطور کاملا آشکاری بر نقش ادیان در وضع قرارداد های اجتماعی تاکید نمی شود و فقط بواسطه دید منفی نسبت به انسان و اعتقاد به روح خطاکار و وحشی انسان می توان نتیجه گرفت که این نظریات نیز متاثر از فرهنگ دینی بوده اند، در قراردادهای اجتماعی و سیاسی نوشته شده در نظام جمهوری اسلامی اما بطور کاملا واضح و روشن بر نقش اسلام و شیعه در اداره جامعه ایران تاکید می شود. در این رابطه نیز بخوبی می توان دید که این نظام نیز بر همان تعریف از انسان، که در صورت اداره نشدن توسط یک نظام مصلح به بیراه خواهد رفت و به دوران وحشی گری خود باز خواهد گشت قوانین خود را استوار ساخته است.

در نگاه اسلام و بطور کلی ادیان الهی، انسان موجودی است خطاکار، که بدلیل همین خطاکاری از بهشت اخراج شد و در سرنوشت او حک گردید که تنها از طریق پیروی از پیامبرانی که از سوی خدا مبعوث شده اند امکان بخشوده شدن و بازگشت به بهشت را دارد. در این نگاه، انسان موجودی است ضعیف و بیچاره که همواره در معرض شیاطین کوچک و بزرگ قرار دارد و بدلیل ناتوانی در تشخیص می بایست از راه و پیام رسولان خدا پیروی کند.                

در قرار دادهایی که جمهوری اسلامی برای انتخابات رقابتی تنظیم شده اند رهبری نظام و شورای نگهبان آن از چنین نقش رسولانه ای برخوردارند. در نگاه آنان نیز مردم عوام کلعنام و یا بیچارگان و مستضعفینی هستند که در برابر آنان باید لقمه های آماده و یارانه های انتخاباتی قرار داد تا از میان آنها یکی را انتخاب کنند. در واقع انتخابت رقابتی در جمهوری اسلامی آینه تمام عیار از نوع نگاه اسلام به انسان است. انسانی که باید از خطر پرهیز نماید، ریسک نپذیرد، از خدا و شیطان بترسد و قانع به انتخاب های محدود باشد. قرارداد این است که برای در امان بودن از شر دشمنان داخل و خارج، برای دور شدن از گزند نیروهای تندرو، خشن و جنگ طلب بهتر است وارد میدان بازیِ که از قبل قوانین اما تنظیم شده اند گردید و قانع به آلترناتیو های موجود بود.    

یکی از موضوعاتی که امروزه در رابطه با انتخابات در ایران همواره مورد بحث موافقین و مخالفین شرکت در انتخابات است، همین موضوع اخلاقیات می باشد. مخالفین شرکت در انتخابات رقابتی در جمهوری اسلامی، اصولا شرکت در انتخاباتی را که برخی از کاندیداهای آن پرونده های سیاه سیاسی و قضایی دارند و جز دست اندکاران اصلی اعدامهای دهه اول پس از تثبت جمهوری اسلامی بوده اند، غیر اخلاقی می دانند. در مقابل، موافقین شرکت در انتخابات اما، رها کردن مردم در دست این قاتلین را که در صورت عدم شرکت گسترده مردم شانس بالایی برای پیروزی دارند، غیر اخلاقی می دانند و مردم را تشویق می نمایند که با شرکت خود در انتخابات به جناحهای میانه روتر و مخالف تندروها رای دهند. حتی دیده می شود که برخی از فعالین سیاسی وابسته به اصلاح طلبان و حتی مخالفین جمهوری اسلامی از شورای نگهبان در خواست می کنند که صلاحیت این جانیان را رد نماید. در حالیکه اساسا وجود شورای نگهبان و نظارت استصوابی آن صد در صد در تناقض با اصول دمکراسی و حقوق بشر است، و اگر استفاده از این ابزار غیر اخلاقی است دیگر نمی توان از همین ابزار برای حذف مخالفین خود و تندروها استفاده نمود.

واقعیت این است که اصولا دخالت اخلاق و اخلاقیات در امور سیاسی و استفاده از این ابزار ما را وارد همان میدان بازیِ خواهد کرد  که نام آن قرار دادهای اجتماعی است و بنیانگذاران آن با دید منفی نسبت به انسان نظریات خود را تکمیل و تدوین کرده بودند. میدانی که انسان بر خلاف واقعیت وجودی او وادار به محافظه کاری و پرهیز از خطر کردن می گردد.

در این رابطه روشنگران رادیکال که عقبه آنها به اسپینوزا فیلسوف هلندی می رسد و چند قرن بعد فردریش نیچه  که فلسفه پسا-مدرن را پایه ریزی می کند ، جایی برای اعتقاد مذهبی و دینی و اخلاقیات در پروسه پیشرفت جوامع بشری و بویژه اروپای مدرن و تکوین قراردادهای اجتماعی قائل نبودند. آنان ماتریالیستی فکر می کردند، بی خدا بودند، به آزادی های فردی بیش از هر چیز بها می دادند، و بیش از هر چیز ورای اخلاقیات می اندیشدند و بر ریسک پذیری و خطر کردن تاکید داشتند. نیچه معتقد بود که اخلاقیاتی که توسط ادیان بوجود آمدند در واقع اخلاقیات آدمهای ضعیف و برده صفت بوده است که جرات خطر کردن و ریسک پذیری نداشته اند. اینگونه اخلاقیات، اخلاقیات ضعیف پرور بوده اند که برای محافظت خود از گزند حوادث مجبور بوده اند به اصحاب دین و کلیسا، بعنوان نمایندگان خدا،  پناه ببرند.

تاریخ تمدنهای بزرگ بشری از جمله تمدن های بزرگ مصر، روم باستان و ایران نیز نشان می دهد که هر سه این تمدن که اصل و اساس آن بر قدرت و اصالت انسان استوار بود و بخاطر همین شگرفی های بسیاری بر جا گذاشتند، توسط سه دین بزرگ الهی یهودیت، مسیحیت و اسلام بزیر کشیده شدند و نوع نگرش و اخلاقیات انسان محور آن که بر روح جنگندگی و خطر پذیری انسان استوار بود، از درون و محتوا خالی گردید و جای آنرا اخلاقیات خدا محور که انسان مجبور بود از آن اطاعت کند، گرفت.   
حتی نیچه معتقد بود که سوسیالیست ها نیز تبدیل به کشیش های دوران انقلاب صعنتی شده اند و در شکلی دیگر اخلاقیات ضعیف پرور را گسترش می دهند. تجربه نظامهای سوسیالیستی نیز نشان داد که این نظامها نیز در عمل همان اخلاقیات ضعیف پرور را حاکم گردانیدند و فقر و نداری را به یکسان بین همه تقسیم نمودند.

سخن آخر اینکه در انتخابات جمهوری اسلامی نیز چه از سوی جناح های وابسته به این نظام و چه بسیاری از مخالفین که مردم را از خطر کردن می ترسانند، و تجویز می کنند که در مقابل بدترین ها، کمتر بدها را انتخاب کنند، همان اخلاقیات ضعیف و ترسو پرور تبلیغ و دنبال می شود. و شوربختانه در این میان مردم ایران همچنان در چنبره و دایره تنگ بد، بدتر و بیچاره دست و پا میزنند؛ تا کی این چنبره و دایره بسته از هم بگسلد.

۱۳۹۶ فروردین ۲۰, یکشنبه

آیا نظم نوین جهانی از مسیر ناسیونالیسم نو می گذرد؟


پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، تصور برخی از نظریه پردازان بر این بود که تاریخ با پیروزی لیبرالیسم به پایان خود نزدیک شده است، و با حذف نظامهای کمونیستی، جامعه جهانی از این به بعد بسوی گسترش و جهانی شدن اندیشه لیبرالیسم پیش خواهد رفت. کاپیتالیسم، موتور محرکه این فرایند، اما بنا به خصلت ذاتی اش قانع به محدود ماندن در مرزهای جغرافیایی زادگاه خود نبود، و حال که رقیبی در برابر خود نمی دیدید، آغازگر نظم جهانی جدیدی گردید. نظمی نئولیبرالیستی که از منظر اقتصادی و مالی نه تنها مرزی برای خود نمی شناخت بلکه حاکمیت ملی کشورها را نیز مانع رشد خود می دید.


فرایند جهانی شدن سرمایه و گسترش اندیشه نئولیبرالیسم در دوران ریگان و تاچر توانست با استفاده از خلاء موجود و نبود یک رقیب جدی، به آسانی پیش برود و نظم جدید و سیستم اقتصادی گلوبال را بر کشورهای تازه آزاد شده از سلطه جبهه رقیب، که از حداقل های توان مالیِ لازمه برخوردار نبودند، از طریق مکانیزمهایی مانند بانک جهانی، تحمیل نماید. آرامش نسبی در این دوران و رشد نسبی اقتصادی کشورهای تازه پیوسته به نظام غرب برای نظریه پردازان پایان تاریخ، شواهدی بر درستی نظریه اشان بودند.


اگر پیوستن کشورهای اروپای شرقی (به استثنای یوگسلاوی سابق و جنگ های بالکان) به نظم جدید جهانی نسبتا مسالمت آمیز پیش رفت که دلیل اصلی آنرا باید در پیش زمینه های فرهنگی و مذهبی مشترک این کشورها با همسایگان غربیشان جستجو کرد؛ اما هدایت کشورهای جهان سوم و بویژه خاورمیانه به نظم جدید جهانی به آسانی صورت نپذیرفت. عقب ماندگی تاریخی، تفاوت های عمیق فرهنگی و مذهبی موانع جدی در برابر جهانی شدن سرمایه بودند. موانعی که می بایست یا از طریق دخالت های سیاسی و یا حتی نظامی برداشته می شدند.

همانطور که می دانیم نتیجه این سیاست های مداخله گرانه، آغاز جنبش های ایدئولوژیک اسلامی در منطقه خاورمیانه بود. جنبشی که خشت های اولیه آنرا انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۳۵۷ بنا نهاد. جنبش و تفکری که بدلیل پیوندهای بسیار عمیق با فرهنگ و مذهب مردم این منطقه و عدم حضور یک ایدئولوژی رقیب در برابر نئولیبرالیسم بسرعت رشد کرد و هواداران بسیاری پیدا نمود. دوران محوبیت این جنبش اما، بدلیل خشونت و تروریسمی که بسرعت از دل آن برخاست، بسیار کوتاه بود. خشونت و تروریسمی که قربانیان آن در درجه اول خود مردم منطقه خاورمیانه بودند. بطوریکه می توان گفت که از جنبش های مذهبی این منطقه که اغازگر آن انقلاب اسلامی به رهبری آیت الله خمینی بود، امروزه چیزی جز تروریسم، سکتاریسم و خشونت باقی نمانده است.


در اواخر دورانی که در سرتاسر اروپا قرن نوزده و اوائل قرن بیستم اقوام، نژاد ها و زبانهای مختلف تحت حاکمیت امپراطوری ها بودند، مردم این مناطق توانستند با انقلاب و یا جنگ های داخلی، سرانجام بدون دخالت جدیِ عوامل خارجی، دولت-ملت های جدیدی بر مبنای زبان و نژاد مشترک تشکیل دهند. در رابطه با علل شکل گیری دولت-ملت های مستقل اروپایی فرید ذکریا معتقد است که استقلال اقتصادی منطقه های مختلف قاره اروپا از حکومت های مرکزی یکی از دلایل و پیش زمینه های اصلی شکلگیری پدیده دولت-ملت های اروپایی بوده است (کتاب آینده دمکراسی).


البته پس از مدت کوتاهی بعد از شکلگیری دولت-ملت های جدید و ظاهرا به علت عدم حضور یک نظم سراسری در ورای ملیت و نژاد که امپراطوری های اروپایی تا قبل از این حاکم گردانیده بودند و مردم اروپا به آن عادت داشتند، مجددا نظامهای ایدئولوژیک و نژاد پرستانه ای مانند کمونیسم شوروی و ناسیونال سوسیالیسم آلمان نازی شکل می گیرند. که این دو نظام سیاسی-ایدئولوژیک نیز، همانند انقلاب اسلامی و جنبش های مذهبی در خاورمیانه چیزی جز سرکوب، خشونت جنگ و ترور بر جا نگذاشتند و پس از پایان دورانشان، دولت-ملت هایی که در اوائل قرن بیستم شکل گرفته بودند مجددا به حاکمیت ملی خود دست یافتند. حاکمیتی که همچنان برای ملت های اروپایی ارزشمند است و مورد احترام جامعه جهانی می باشد.


در منطقه خاورمیانه اما فرایند تشکیل دولت های جدید پس از فروپاشی امپراطوری عثمانی بگونه ای دیگر پیش رفت. در این منطقه، در واقع امر، همان سیستم های الیگارشی و پادشاهی های سابق که مستقل از نژاد زبان و فرهنگ عمل می کردند، منتها در شکل جدیدی، پایه گذاری گردیدند. نظامهایی که البته اینبار محدوده حاکمیتشان کوچکتر از پادشاهی عثمانی بود و عمدتا نیز بطور مصنوعی و با دخالت قدرت های پیروز در جنگ اول جهانی جایگزین نظم سابق گردیده بودند. به سخن دیگر در مقایسه با اروپای اوائل قرن بیستم که دولت-ملت های جدید به مفهوم واقعی آن شکل گرفتند، در منطقه خاورمیانه همان نظم سابق پادشاهی و الیگارشی که فراتر از زبان و نژاد و حتی مذهب عمل می کردند، در اشکال جدیدی، به حیات خود ادامه دادند؛ که البته همچنان نیز به حیات خود ادامه می دهند. بنابراین در مقایسه با اروپا می توان گفت که تجربه دولت-ملت در کشورهای منطقه خاورمیانه بسیار ضعیف بوده است؛ و به همین اعتبار نیز می توان نتیجه گیری کرد که این منطقه همچنان در نظم های الیگارشی سابق بسر می برد.


البته لازم به اشاره است که کشورمان ایران یک استثنا در منطقه خاورمیانه است. اگر در همین محدوده زمانی باقی بمانیم، می توان گفت که پس از انقلاب مشروطه در ایران نیز دولت هایی که در کادر نظام سلطنتی پهلوی شکل گرفتند،  البته در حد میزان پیشرفتگی ایرانِ آنزمان، بنوعی نماینده و سمبل دولت-ملت های واقعی از نوع اروپایی آن بودند. به این مفهوم که، ملت ایران که با وجود حضور قومیت ها، زبانها، گویش های و مذاهب متفاوت در آن، بعلت یک سرزمین، نژاد، تاریخ، فرهنگ و زبان رسمی مشترک، همواره خود را یک ملت واحد می شناخت است؛ ملتی که توسط یک نظام سیاسی پادشاهی اداره می شد که به این واقعیت احترام می گذاشت و از آن پاسداری می نمود. شوربختانه اما پدیده دولت-ملت در ایران، بتدریج پس از انقلاب اسلامی شکل و محتوای خود را از دست می دهد و نظام سیاسی-ایدئولوژیکی پس از این انقلاب متولد می گردد که مشروعیت خود را نه بر مبنای نظریه دولت-ملت بلکه بر مبنای ایدئولوژی شیعه تعریف می کرد و رهبر این انقلاب ملی گرایی را یک جرم می شناخت.


در این دوران، در میانه دهه دوم قرن بیست و یکم اما، بنظر می رسد که پس از هویدا شدن آثار مخرب نئولیبرلیسم و سرمایه داری جهانی که بیش از هر چیز حاکمیت ملی کشورها را در معرض تهدید قرار داده بود؛ و نیز با آشکار شدن نتایج دخالت های نظامی در منطقه خاورمیانه و بویژه در دید اروپائیان هجوم گسترده پناهندگان به کشورهایشان، انگیزه های ناسیونالیستی و دفاع از حاکمیت-ملی بار دیگر زنده شده اند.

البته این موج جدید ناسیونالیسم معمولا در چهره و نقش رهبران پوپولیست اروپا خلاصه می شوند و شعارهای ناسیونالیستی آنها بعنوان شعارهای انحرافی و نژاد پرستانه معرفی می گردند. اما واقعیت مقبولیت نسبتا گسترده این رهبران را نمی توان صرفا در شخصیت ویژه این رهبران و یا نا آگاهی طرفداران آنها محدود نمود. مقبولیت ولادیمیر پوتین در روسیه، طرفداران گسترده اردوغان در ترکیه، مارلی لپن در فرانسه، خیرد ویلدرز در هلند و پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری امریکا و خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا و حضور رهبرانی از این دست در مجارستان و لهستان در حقیقت نشان های بارزی از وجود یک جنبش قوی ناسیونالیستی نوین در این کشورها است.


اگرچه رهبران این جنبش ها سعی می کنند که بر موج احساسات ضد خارجی و نژاد پرستانه سوار شوند اما شعار "اول کشور خودمان" و پیشنهادات و برنامه هایشان مبنی بر خروج از پیمانهای سیاسی- اقتصادی از جمله پیمانهای منطقه ای که امریکا دارد و یا جامعه اروپا می تواند دال بر این نیز باشد که موج جدید ناسیونالیسم، که توسط نظامهای حاکم بطور آگاهانه در حد شعارهای پوپولیستی رهبران آنها، خلاصه و محدود می شوند، یک موج جدید و نوین از جنبش ناسیونالیسم است که هدف آن در درجه اول حفظ حاکمیت ملی است و می خواهد با حفظ این حاکمیت و بطور کاملا مساوی وارد یک رابطه تجاری و سیاسی دو طرفه بشود. البته اگرچه همانند گذشته همواره این تهدید وجود دارد که این جنبش نیز توسط رهبران آن به انحراف کشیده شود و برای نثبیت و تدام حاکمیتشان تبدیل به یک ایدئولوژی جدید گردد.


بعبارت دیگر، شاید بتوان گفت که ما در مراحل آغازین شکل گیری نظم نوین جهانی نظمی که انتقادات جدی به نظم نئولیبرالیستی دارد، شاهد تولد ناسیونالیسمی نوینی نیز هستیم که البته در مراحل آغازین حیات خود می تواند بسیار آسیب پذیر باشد و آلت دست رهبران پوپولیست گردد. پدیده ای جدید که حتی راه خود را به خاورمیانه باز کرده است و دو دشمن تاریخی فلسطین و اسرائیل می روند که بدور از دین و ایدئولوژی، حق حیات و حاکمیت ملی یکدیگر را به رسمیت بشناسند. پدیده جدیدی که حتی دولت های حاکم در اتحادیه اورپا را وادار نموده است که در قرار دادهای اتحادیه اروپا تجدید نظر کنند و منافع ملی را در اولویت قرار دهند، زیرا رای دهندگان به این دولت ها نیز چنین خواسته هایی از دولت های منتخب خود طلب می نمایند  


در این میانه، جمهوری اسلامی اما، بعنوان تنها نظام ایدئولوژیک بازمانده از دورانهای پیشین، ملت ایران را در چنبره یک حکومت شیعه گرفتار نگاه داشته است و با سیاست صدور انقلاب اسلامی به کشورهای منطقه همچنان و لجوجانه بر خلاف این موج جدید ناسیونالیسم و حمایت از حق حاکمیت ملی گام بر می دارد. از این منظر، واقعیت این است که انتخاب شدن کاندیدای هریک از دو جناح اصلاح طلب و تندرو در انتخابات ریاست دولت در نظام "جمهوری" اسلامی، تا مادامی که این نظام خود را یک حکومت شیعی توسعه طلب بشناسد و به جهانیان معرفی کند راه علاجی برای خروج ایران از چنبره حکومت شیعه نخواهد بود. خطری که بار دیگر متوجه ملت ایران است این می باشد که ملت ما باردیگر از یک موج جدید جهانی، ناسیونالیسم نوین و باز یافتن حق حاکمیت ملی عقب بماند و دلخوش از انتخاب بد در برابر بدتر در همان دوران پیشین حاکمیت های ایدئولوژیک و نظامهای الیگارشی در جا بزند.


به حمایت های تاکتیکی روسیه و یا وابستگی های مالی حزب الله و دیگر طرفداران منطقه ای نباید امیدوار بود، روسیه و این جریانات منطقه ای نیز واقعیت این موج جدید را دریافته اند و هریک در درجه اول منافع ملی و استراتژیک کشور و منطقه خود را در نظر می گیرند. برای مثال پوتین، با وجود اینکه اقلیت ناچیز پنج در صدی از مسلمانان در روسیه زندگی می کنند اما با این حال و بویژه با توجه به اینکه کشور های همجوارش مسلمان نشین هستند هرگز تا آخر راه از سیاست های توسعه طلبانه و سکتاریستی حکومت اسلامی حمایت نخواهد کرد.