۱۴۰۴ بهمن ۱۱, شنبه

در زمانه خشم، نفرت، هیاهوی جنگ و گذار خونین، وظیفه اخلاقی روشنفکران چیست؟



در شرایط امروز، به ویژه پس از کشتار و قتل عام مردم بی پناه و شجاع ایران توسط شخص خامنه ای و سپس آکنده شدن فضای سیاسی ایران از خشم و انتقام، که بسیار قابل فهم است؛ همچنین، پس از حضور نظامی بسیار سنگین ارتش آمریکا در اطراف ایران و تهدید آغاز جنگ؛ و انتظار و حتی امیدِ بخش های گسترده ای از مردم ایران به حمله نظامیِ نابودکننده به شخص خامنه ای و پایگاهای سرکوب رژیم؛ و نیز استقبالی که مردم و به خصوص جوانان از فراخوانهای آقای رضا پهلوی کرده اند؛ وضعیت بسیار پیچیده و غامضی را برای روشنفکران و نخبگان و اهل فکر و اندیشه ایران بوجود آورده اند. روشنفکرانی که همواره بر سنت پرسشگری و نقد متعهد مانده اند و اصول اخلاقی و مبانی فکری خود را فراموش نکرده اند. روشنفکرانی که قدرتشان نه در عالم سیاست و کنش های مرسوم سیاسی بلکه در گفتمان و اخلاق مداری و پایبندی به اصولشان معنا پیدا کرده می کند.

در چنین شرایطی، روشنفکران متعهد به اصول اخلاقی و مبانی فکری خود همواره در برابر دو انتخاب قرار داشته اند، یا با وجدان خود سازش کنند و در کنار موج مردم بمانند و یا بر اصول اخلاقی و مبانی اندیشه ای خود پافشاری کنند. برای مثال اگر آینده ای مبهم از گرایشات احساسی به یک رهبری فردی را در چشم انداز می بینند، آیا هشدار دهند یا اینکه همراه با موج مردم شوند و سکوت نمایند. به ویژه زمانی که از نزدیک شاهد رنج و اندوه جامعه پس از فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴ باشند و عواطف و وجدانشان نمی تواند آسوده بماند.

در انقلاب ۵۷، بسیاری از روشنفکران و اهل فکر، نه از سر بدخواهی، بلکه از سر دلسوزی و البته تحت تاثیر فضای چپ و مبارزات ضد امپریالیستی در آن مقطع، با وجدان خود سازش کردند تا در کنار مردمی که عکس خمینی را در ماه می دیدند بمانند. شاید حتی آن‌ها ترسیدند که اگر هشدار بدهند، اگر پرسش‌های سخت مطرح کنند، اگر از خشونت و کاریزما و آینده‌ی مبهم بگویند، از مردم جدا بیفتند. فرایندی که نزدیکی عاطفی به خواست توده مردم، آرام‌آرام جای وفاداری اخلاقی به حقیقت را گرفت. نتیجه این شد که روشنفکر، به‌جای آن‌که ترمز باشد، به پژواک موج بدل گردید و حتی توجیه گر نظام سرکوب جمهوری اسلامی شد.

البته معدود روشنفکرانی مانند مصطفی رحیمی بودند که بدون نگرانی از جدا افتادگی از موج مردمی، هشدار می دادند، اما صدای آنها در آن فضای آکنده از شور و احساس شنیده نمی شد.

این سازش اخلاقی و وجدانی معمولاً ناگهانی رخ نمی‌دهد. با جمله‌های کوچک آغاز می‌شود: «الان وقتش نیست»، «بعد از پیروزی درستش می‌کنیم»، «مردم هنوز آماده نیستند». گزاره هایی که ظاهرا هیچ‌کدام به‌تنهایی غیراخلاقی به نظر نمی‌رسند، اما مجموعشان خطی را پاک می‌کند که نباید پاک می‌شد. در ۵۷، بسیاری لحظه‌ی عبور از این خط را نفهمیدند—تا وقتی که تاریخ، هزینه‌ی آن را مطالبه کرد.

امروز، وضعیت کشور و مردم بسیار متفاوت است. جامعه خشمگین‌تر، بی‌اعتمادتر و زخمی‌تر است. میل به منجی، ساده‌سازی سیاست، و تعلیق اخلاق در لحظه‌ی بحران، به سرعت در حال شکل‌گیری است. در چنین شرایطی بیش از هر زمانی نیاز به روشنفکرانی است که حاضر باشند تنها بمانند، محبوب نیز نباشند، و حتی ممکن است به ترس یا محافظه‌کاری متهم شوند.

البته به نظر من این انزوا و تنهایی به معنای بی اثر بودن و شنیده نشدن نیست. این تنهایی، در بسیاری موارد، نشانه‌ی امتناع از معامله با حقیقت است. نشانه ای که در تاریخ پایدار و ماندگار می ماند. همانطور که هشدارهای مصطفی رحیمی و حتی مهندس بازرگان که می گفت ما انقلاب نمی خواهیم، پس از آوار انقلاب اسلامی و بعدها و با تاخیر با جان و دل شنیده شدند؛ و بسیاری اکنون پشیمانند که چرا به این هشدارها توجه ای نکرده اند. در مقابل روشنفکرانی مجیزگوی قدرت شدند و یا آن را توجیه کردند و لکه سیاه و فراموش نشدنی در پرونده خود بجا گذاشتند.

به باور من در لحظه‌های بحرانی، مانند شرایط امروز ایران، با وجودی که اخلاق و پرسشگری و روشنفکری در اقلیت است و صدای آن در این موج احساس و هیاهو شنیده نمی شود، اما هرگز نباید پرسشگری و هشدار را فراموش کرد و پراگماتیستی مردم را ابزار آینده ای بسیار مبهم ساخت و حقیقت را به «بعداً» حواله داد. به عبارت دیگر وظیفه‌ی روشنفکر نمایندگی احساس جمعی نیست، بلکه پاسداری از کرامتی است که دقیقاً در چنین لحظه‌هایی در خطر است.

روشنفکر باید این سوال را شجاعانه مطرح کند که فرض کنید آمریکا حمله کرد و خامنه ای و سران حکومت را زد، بعد چی؟ آیا رهبرانی که حمله آمریکا را تجویز میکنند، برنامه مشخص و نیروی لازم بر روی زمین واقعیت را در اختیار دارند تا بتوانند خلاء قدرت را پر کنند؟ باید بپرسد که ما که ماهیت سرکوبگر و آدم کش این رژیم را می دانستیم چرا وعده های توخالی و بی پشتوانه به مردم داده شد که خیابان و مراکز دولتی را تسخیر کنند و سپس مردم را بی دفاع در برابر این رژیم تا دندان مسلح رها سازند؟ این حق همه و به ویژه روشنفکران است که این سوالات را شجاعانه و صریح مطرح کنند.

درس بزرگ انقلاب ۵۷ شاید این باشد: در آن موقع بسیاری برای این‌که در تاریخ تنها نمانند و از سوی توده مردم مارک خیانت و محافظه کاری نخورند، اخلاق و وجدان خود را زیر پا گذاشتند. امروز اما پس از مشاهده تجارب تلخ این اشتباهات بزرگ و قرار گرفتن در سمت غلط تاریخ، انتظار می رود که روشنفکران جامعه امروز ایران سکوت نکنند و حتی به بهای تنها ماندن، خطوط اخلاقی مبانی ارزشی خود را را رد نکنند.

بنظر من این انتخاب از نظر تاریخی کار بسیار درست‌تری است، حتی اگر گوش شنوایی برای هشدارها نباشد. سرانجام، پرسش نهایی شاید این باشد: ترجیح می‌دهیم بعدها درباره‌ی ما بگویند «با مردم بود ولی اشتباه کرد»، یا «حق داشت، هرچند تنها ماند»؟
https://t.me/politicalphilosphy/443

۱۴۰۴ بهمن ۱۰, جمعه

آیا در ایران امروز «سیاست از لولهٔ تفنگ می‌گذرد»؟ یادداشتی دربارهٔ اخلاق، کنش و سیاست در وضعیت انسداد



آیا کشتار وحشتناک و قتل عام مردم شجاع و معترض ایران توسط جمهوری اسلامی نشانه ورود بی بازگشت «پایان سیاست نرمال و عادی» در ایران است و آیا جملهٔ مشهور منسوب به مائو تسه‌تونگ که می گوید «قدرت سیاسی از لولهٔ تفنگ بیرون می‌آید» واقعیت امروز سیاست در ایران را بازتاب می دهد؟

این سوالات را از این نظر مطرح می کنم که گزاره های فوق دیگر صرفا توصیفی و تحلیلی و یا تجویز اخلاقی نیستند، بلکه واقعیت عریان از لحظه‌ای در سیاست را به نمایش میگذارند که در آن، زورِ سازمان‌یافته تعیین‌کنندهٔ نهایی قدرت می‌شود. به عبارت دیگر این گزاره ها معمولاً زمانی معنا پیدا می‌کنند که سازوکارهای میانجی سیاست، قانون، مذاکره، نهادهای مدنی و سیاسی یا از کار افتاده‌اند یا عملاً بی‌اثر شده‌اند، شرایطی که ایران پس از فاجعه ملی دی ماه ۱۴۰۴ دچار آن گردیده است.

در چنین وضعیتی، بسیار دشوار خواهد بود که سیاست را به مسیر گفت‌وگو و چانه‌زنی و نصیحت بازگرداند، بلکه سیاست معمولا از طریق کنترل ابزار قهر و قدرت اعمال می‌شود. با این حال، لازم است تاکید کنم که حتی در این چارچوب هم، «تفنگ» به‌خودیِ خود سیاست نمی‌سازد؛ بلکه فقط می‌تواند آن را موقتاً تحمیل کند. کما اینکه گفته مائو تسه‌تونگ مربوط می شود به دوران مبارزه و جنگ داخلی چین، یعنی زمانی که وی سیاست را ادامه‌ی نبرد نظامی سازمان‌یافته می‌دانست.

حال این پرسش اساسی مطرح است که در شرایط خاص امروز ایران که آمریکا دست به یک لشکر کشی بی سابقه در اطراف ایران زده است و پیش از آن نیز در جریان اعتراضات دی ماه دونالد ترامپ در قامت یک رهبر اپوزیسیون جمهوری اسلامی ظاهر شد و به حکومت هشدار داد که دخالت خواهد کرد؛ و پس از آن، آقای رضا پهلوی هم فراخوان نبرد خیابانی را داد و تسخیر نهادهای دولتی را مشروع اعلام نمود؛ و اکنون نیز همه شواهد و پیامهای بعدی آقای پهلوی و دونالد ترامپ و واکنش های مقامات نظامی و امنیتی و سیاسی حکومت نشان می دهند که دستها روی ماشه هستند و سیاست ظاهرا به نقطه بی بازگشت «سیاست از لوله تفنگ می گذرد»، رسیده است، چه نوع پیام و چه کنشی می‌تواند سیاست را مجددا به مسیر نرمال و عادی بازگرداند و تهدید جنگ را از ایران دور کند.

در علوم سیاسی، «نقطهٔ بی‌بازگشت» به لحظه‌ای اشاره دارد که هزینهٔ عقب‌نشینی برای قدرت، از هزینهٔ ادامهٔ مسیر فعلی بیشتر می‌شود. در این وضعیت، حتی اصلاحات محدود یا نرمش‌های مقطعی نیز به‌مثابهٔ تهدید وجودی تلقی می‌شوند. نتیجه آن است که حاکمیت، آگاهانه یا ناآگاهانه، روی منطق «بقا از طریق زور» قفل می‌شود. هسته اصلی سخت قدرت در جمهوری اسلامی و به ویژه نیروهای امنیتی و نظامی آن اکنون ظاهرا به این نقطه رسیده اند و هرگونه عقب نشینی از مواضع خود را برابر با نابودی خود و خانواده شان می بینند.

در چنین مرحله‌ای، پیام‌هایی از جنس «تفنگت را زمین بگذار» که آقای میرحسین موسوی در بیانیه اخیر اعلام می کند، اگر صرفاً خطاب اخلاقی به وجدان فردی باشند، کارکرد عملی محدودی دارند. نه به این دلیل که نادرست‌اند، بلکه چون فرض می‌کنند مخاطب هنوز امکان انتخابی کم‌هزینه میان اطاعت و نافرمانی را دارد، فرضی که شاید دیگر صادق نیست؛ زمانی که آنکه صدای بلندتری دارد و در فضای رسانه ای و پروپاگاندایی حرف اول را می زند، آینده ای بسیار خطرناک و خونین برای حامیان حکومت که تک تک به تیر چراغ برق آویزان خواهند شد، به تصویر می کشد.

همچنین واقعیت دردناک این است که اگرچه پیام‌های اخلاقی به طور معمول محبوبند و شاید موجب آرامش شوند، اما در شرایط خاص ایران و پس از کشتار مردم و انباشت خشم، حتی این پیامهای اخلاقی نیز دیگر اثری بر مردم ندارند و پاسخگوی رنج عظیمی که مردم کشیده اند نمی باشند.

در این چارچوب، می توانم بگویم که پیام‌های میرحسین موسوی، مصطفی تاجزاده و نامهٔ ۱۷ نفر عمدتاً اخلاقی–هنجاری هستند و در بهترین حالت درخواست‌های استراتژیک‌ را مطرح می کنند. زیرا تا کنون مسیرهای عملی، قابل‌تکرار و قابل‌دفاع را برای مردم ایران مشخص نکرده اند. مضاف بر اینکه مسیرهای پیشین و اصلاحات نیز همواره با دیوار هسته سخت قدرت روبرو شده و جریان اصلاح طلبی نیز عملا جزیی از حاکمیت فاسد و رانت خوار جمهوری اسلامی شده است.

در واقع این پیام‌ها فقط هدف را روشن می‌کنند («گذار مسالمت‌آمیز»، «تفنگ را زمین بگذار») اما راه رسیدن به هدف را خرد نمی‌کنند. به همین دلیل، بیشتر جهت می‌دهند تا این‌که حرکت سازمان یافته و بادوام ایجاد کنند. از این نظر به باور من، آقایان موسوی و تاجزاده و برخی از امضا کنندگان نامه ۱۷ نفره بیشتر در قامت چهره های اخلاقی که توان سازماندهی و قدرت محافظت از مخاطبان خود را ندارند، ظاهر می شوند.

در این جاست که نقش نهادهای مدنی، سیاسی و حقوق بشری در تبدیل پیامهای این چهره ها برجسته می شود و اهمیت پیدا می کند، به ویژه نهادها و افرادی که مدعی رهبری و یا مدیریت و سازماندهی طرفداران و بخشهای اجتماعی وابسته به خود هستند.

اگرچه در شرایط امروز ایران ظاهرا سیاست مرحله‌ای رسیده است که «از لولهٔ تفنگ میگذرد» و یا در آستانه آن قرار دارد، اما همچنان باور عمیق دارم که وظیفه اخلاقی، انسانی و وطن پرستانه مدعیان رهبری سیاسی و رهبران میدانی در جنبش های صنفی-دموکراتیک ایران، تلاش جدی در بی‌اثر کردن تدریجی منطق تفنگ است.

و این مسئولیت مهم در درجه نخست بر دوش آقای رضا پهلوی که بخش بزرگی از جامعه ایران به او امید بسته اند سنگینی می کند. در این بزنگاه تاریخی که که کشور در آستانه ورود بی بازگشت به منطق جنگ و خونریزی است، اعلام حمایت از بیانیه های آقای موسوی، تاجزاده و نامه ۱۷ نفره از سوی جریان پادشاهی خواه می تواند مجددا موجب یک همبستگی ملی در داخل کشور و تقویت امید شود. به شرطی که چشم ها از مگسک تفنگ برداشته شود و جامعه بسیار متکثر و زخم خورده ایران دیده شود و خشم و نفرت و انتقام به کنترل درآید.

آقای موسوی و تاجزاده و آن ۱۷ نفره اگرچه پیامشان بیشتر اخلاقی است اما در عین حال مرزهای اخلاقی خود را نیز مشخص کرده اند و در جای درست تاریخ ایستاده اند، جریان پادشاهی خواه و آقای رضا پهلوی اگر از آنها حمایت نکند و همچنان سیاست را از دهانه تنگ لوله تفنگ ببینند، سمت غلط تاریخ را انتخاب کرده اند.
https://t.me/politicalphilosphy/440

۱۴۰۴ بهمن ۹, پنجشنبه

سیاست غیر رادیکال؛ امانت‌داری آینده در زمانه‌ی خشم و جنگ

در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که رادیکالیسم و خشم، به یکی از اصلی‌ترین ابزارهای سیاست بدل شده است. نه فقط در ایران، که در جهان، پوپولیسم راست بویژه در اروپا و آمریکا سیاست لیبرال را بیش از هر زمان دیگری را تضعیف کرده و به عقب رانده است. سیاستی که همواره از آن هنرِ امکان فهمیده میشده است، اکنون به زبانِ انتقام و هویت طلبی و عرصه مقابله رادیکالِ دوست و دشمن تقلیل یافته است.

در ایرانِ پس از کشتار و سرکوب دی ماه ۱۴۰۴ که من آنرا فاجعه ملی می نامم، رشد رادیکالیسم و خشونت‌ گرایی، حتی در میان بخش‌هایی از اپوزیسیون، پدیده‌ای غیرمنتظره نیست. وقتی همه‌ی راه‌های کم‌هزینه بسته می‌شوند، و جمهوری اسلامی هر صدای اعتراض را به شدت سرکوب می کند، و زمانی که جامعه ناامید از اصلاح وضعیت کشور به سمت راه‌های پرهزینه هل داده می‌شود، طبیعی است که زمینه های ذهنی و روانیِ پذیرش روش و منطقِ رادیکالیسم فراهم می گردد و حتی بخشی از مردم به سوی مبارزات مسلحانه سوق داده می شوند.

اما قابل فهم بودن یک واکنش، قطعا به‌معنای درست بودن آن نیست. در چنین فضایی است که متاسفانه اتخاذ یک سیاست غیر رادیکال بسیار دشوار و نامقبول می شود؛ و افرادی که چنین سیاستی را تجویز می کنند اغلب متهم به انفعال، اخلاق‌گراییِ لوکس، بی‌عملی و حتی حامیان و مدافعان جمهوری اسلامی می گردند. اتهامی که بیش از آنکه منصفانه باشد، بازتابِ خستگی و خشم انباشته‌ی جامعه، از یک سو، و پژواک بزرگ صدای رسانه ای رادیکالیسم و پوپولیسم از سوی دیگر است. رادیکالیسم و پوپولیستی که در اکوسیستم جهانیِ خشم، هویت طلبی و دو قطبی لیبرالیسم و پوپولیسم همراهان و حامیانی زیادی از جمله ترامپ و نتانیاهو دارد.

در مقابل، سیاست غیر رادیکال که به نظر من منشا و منبع اصلی آن اندیشه لیبرال-دموکراسی است، نه وعده‌ی پیروزی فوری می‌دهد، نه دشمن را ساده‌سازی می‌کند و نه خشونت را تطهیر می نماید. البته بسیار آگاهم که این نوع از سیاست در بازار خشم و نفرت بسیار کم مشتری است. به ویژه در شرایط امروز ایرانِ پس از فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴، که اکثریت مطلق جامعه به چیزی جز نابودی کامل جمهوری اسلامی فکر نمی کند. جامعه ای که آنقدر خود را در بن بست و استیصال می بیند که فقط چشم امید به دخالت نظامی خارجی، بدون توجه به هزینه های بسیار سنگین و عواقب خطرناک آن، بسته است و دنبال یک منجی برای رفع مشکل زمان حال خود می گردد، بدون اینکه روی آینده پس از زمان حال مکث کند.

اما نقش واقعی این سیاست لیبرال و غیر رادیکال درست در جای دیگری معنا پیدا می کند. سیاست غیر رادیکال به جای آنکه فقط در فکر حل مشکل زمان حال و برداشتن مانع جمهوری اسلامی باشد، امانت‌دار آینده ایران نیز هست. فقط به فکر تصرف قدرت نیست، بلکه به حفظ امکانِ سیاست ورزی معقول و مسالمت آمیز پس از حل مشکل زمان حال نیز می اندیشد. می‌کوشد جامعه‌ای را که زیر ضرب خشونت دولتی و وسوسه‌ی خشونت متقابل است، از فروپاشی کامل اخلاقی و اجتماعی مصون دارد.

در سیاست غیر رادیکال و لیبرال پرسیده می شود، پس از هر هزینه، چه چیزی باقی می‌ماند؟ پس از هر کشته، چه جامعه‌ای ساخته می‌شود؟ و آیا پیروزی‌ای که با ویرانی جامعه به‌دست آید، اصلاً پیروزی است؟

در جهانی که لیبرالیسم تضعیف شده و پوپولیسمِ خشن در حال پیشروی است، این نوع سیاست به فضای میانی و میانه طیف تعلق دارد، فضایی که هم‌زمان با استبداد و جنگ مرزبندی می‌کند. فضایی که امروزه متاسفانه در حال ناپدید شدن است.

البته خوشبختانه سیاست غیر رادیکال در ایران کاملا خاموش نشده است، بیانیه‌هایی مانند بیانیه‌های ۱۷ نفره را می‌توان تلاشی در همین راستا دانست. سیاستی که نه قصد سازش با حاکمیت را دارد و نه دعوت به جنگ و دخالت نظامی خارجی می کند. نه می خواهد سرنوشت کشور و ملت را به قدرت‌های خارجی بسپارد و نه خشونت داخلی و مبارزه مسلحانه را تجویز می کند

اگرچه شاید این بیانیه‌ها در برابر موج عظیم خشم و پژواک بزرگ صدای پوپولیسم و راست افراطی جریان‌ساز نباشند، اما قطعا مرز ساز هستند. مرز میان مقاومت مدنی و انتقام؛ مرز میان سیاست و ویرانی. زیرا سیاست غیر رادیکال و مقاومت و مبارزات مدنی مردم ایران از سالهای دور، به ویژه پس از سال ۱۳۸۸ به بعد، همواره نگاه دارنده ستون فقرات و نگاه دارنده جامعه زنده و پویای ایران بوده اند.

در شرایطی که طبل های جنگ به صدا درآمده اند و بخشی از اپوزیسیون آن را تبلیغ و تجویز می کند و بخشی از مردم نیز در انتظار آن نشسته اند تا فرجی حاصل شود، اگر ستون مبارزات و مقاومت مدنی فرو بریزد، جامعه، حتی اگر از این بحران عبور کند، با چیزی جز ویرانه و کینه روبه‌رو نخواهد شد و عاملیت خود را از دست خواهد داد.

از این نظر باور عمیق دارم که با وجودی که این سیاست ضعیف و تنهاست و در فضای سیاسی آکنده از پروپاگاندای جنگ کم‌صداست و با وجودی که همواره با اتهامات اصلاح طلبی و محافظه کاری و حامی نظام روبرو بوده است، اما همچنان شجاعانه و مسئولانه سعی می کند پیام خود را به گوش مردم و حکومت برساند.

گفته می شود که تاریخ را آنکه پیروز است می نویسد، اما آنچه که در دراز مدت نشان خواهد داد که چه جریان و چه افرادی در سمت درست تاریخ ایستاده بودند، نه تاریخ مکتوب بلکه شجاعت پایداری بر اصول اخلاقی و انسانی اشان و آینده نگری و امانت داری شان بوده است.
https://t.me/politicalphilosphy/436

۱۴۰۴ بهمن ۸, چهارشنبه

نگاه نیچه ای به کشتار و فاجعه ملی دیماه ۱۴۰۴



کشتار دی‌ماه مردم معترض ایران که علیه نظام فاسد و ستمگر خامنه ای به خیابانها آمدند و خواستار سرنگونی این نظام شدند، آن اندازه سهمگین و شُک آور است و غم و اندوه ایرانیان در سرتاسر جهان آن اندازه جانفرسا و عمیق است که جایی جز خشم و نفرت و آرزوی سرنگونی این نظام، که حق مردم است باقی نمی گذارد.

در میانه این خشم و اندوه وسوسه و واکنش طبیعی ما معمولا این است که فوراً علت را از راه یک معادله ساده جستجو و پیدا کنیم: که «اعتراض‌ها بطور مشخص علیه شخص رهبر رخ داد»، سپس «این اعتراض ها با وحشیانه ترین شکل سرکوب شدند»، و بنابراین «فرد رهبر علت العلل این فاجعه ملی است».

البته این واکنش بسیار قابل‌فهم است و حقا و منطقا نیز شخص رهبر و دستگاهای نظامی و امنیتی او مسئول اصلی این کشتار هستند، اما اگر با عینک نیچه به ماجرا نگاه کنیم، دقیقاً این معادله ساده علت و معلولی همان‌جایی است که ممکن است تحلیلگر و جستجو کننده راه خروج از این فاجعه را دچار اشتباه کند.

نیچه در غروب بت‌ها هشدار می‌دهد که یکی از عمیق‌ترین خطاهای فکری بشر، اشتباه گرفتن علت و معلول است؛ یعنی آغاز تحلیل از نتیجه‌ای تکان‌دهنده و ساختن علتی ساده، اخلاقی و فوری برای آن. نیچه معتقد است که چنین علت یابی بیش از آنکه توضیح بدهد، فقط آرام می‌کند.

نیچه در غروب بت‌ها سعی می کند با آوردن یک مثال ساده، نظریه خود را توضیح دهد: برای مثال گفته می شود یک رژیم غذایی سبک باعث عمر طولانی شده است. اما نیچه برعکس این را می‌گوید: آنچه واقعاً باعث عمر طولانی است، مثلاً سرعت متابولیسم کم و شرایط فیزیولوژیک خاص، موجب می شود که رژیم سبک اتخاذ گردد، نه اینکه رژیم سبک علت طول عمر بوده باشد. بنابراین اثر (طول عمر) به‌جای علت (شرایط فیزیولوژیک) گرفته شده است.

از نظر نیچه این خطای مرسوم، اساس بسیاری از نظام‌های اخلاقی و مذهبی است. چون مثلاً گفته می‌شود: اگر آدم کار فضیلانه را انجام دهد، خوشبخت می‌شود، اما نیچه می‌گوید بالعکس: وقتی آدم خوشبخت است، آن رفتار برایش طبیعی (فضیلت‌گونه) می‌شود. به‌علاوه، نیچه معتقد است که ما حتی در علوم و فلسفه هم بیشتر از اینکه واقعا علت را بفهمیم، آن را فرض یا تصور می‌کنیم تا اینکه واقعا کشف کنیم.

از این منظر می توان گفت در شرایط امروز ایران، کشتار دیماه صرفاً یک واکنش ددمنشانه به اعتراضها نبوده، بلکه نشانهٔ یک وضعیت است. وضعیتی که در آن خشونت دولتی گزینه‌ای حتمی و غیر قابل اجتناب از سوی حکومت است؛ گزینه ای که بارها تکرار شده است. به عبارت دیگر، اگر از خودِ کشتار به‌عنوان معلول شروع کنیم و بلافاصله به یک علت شخصی برسیم، خطر این است که فرایندهای پیشینی را نادیده بگیریم؛ همان فرایندهایی که سال‌ها امکان گفت‌وگو، اصلاح و پاسخ‌گویی را بسته‌اند و هر صدای مخالف را سرکوب کرده اند. نیچه ما را دعوت می‌کند که به‌جای این حرکت سریع از معلول به علت، مکث کنیم و بپرسیم: چه نوع ساختار قدرتی شکل گرفته که در آن شلیک آسان‌تر از شنیدن است؟ چه زبانی، چه نهادهایی و چه تاریخی از بی‌پاسخ‌ماندن خشونت و چه عوامل بیرونی دیگری این واقعه را ممکن کرده‌اند؟

این نگاه به‌هیچ‌وجه به‌معنای حذف مسئولیت فردی نیست. برعکس، مسئولیت را سنگین‌تر می‌کند. در خوانش نیچه‌ای، رهبر یا تصمیم‌گیرنده «علت خطی» نیست، بلکه گره‌ای است که یک شبکهٔ تاریخی و نهادینه شده در آن متمرکز شده و آگاهانه ادامه یافته است؛ گره‌ای که البته ممکن است تنها گره نباشد و شاید گره‌های دیگری که فرایندهای دیگری را در خود متمرکز کرده اند نیز نقش داشته اند. از این منظر خشونت در اینجا نه حادثه‌ای ناگهانی، بلکه انتخابی است که بارها و بارها در شرایط مشابه تکرار شده اند؛ و همین تکرار است که اگر خوب به آنها پرداخته شوند آن را افشا می‌کنند. برای مثال انتخاب روش مبارزه مسلحانه در دهه ۱۳۶۰ صرفا واکنش به سرکوب دولتی نبود، بلکه یک انتخاب آگاهانه و استراتژیک نیز بوده است.

کاربرد انتقادی نظریهٔ نیچه دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: فهمِ عمیق به‌جای توجیه. تحلیل ساختاری نمی‌گوید «چاره‌ای نبود»، بلکه می‌پرسد «چرا همیشه این چاره انتخاب می‌شود؟». با این پرسش، کشتار طبیعی نمی‌شود، بلکه غیرقابل‌قبول‌تر می‌شود؛ زیرا نشان می‌دهد که خشونت نه تقدیر، بلکه محصول تصمیم‌ها و سازوکارهایی است که می‌توانستند و می‌توانند به‌گونه‌ای دیگر عمل کنند. اگر از خطای علت و معلول پرهیز کنیم، امکان فهمی به‌دست می‌آید که هم مانع تبرئه است و هم راه تکرار را می‌بندد.

بسیار واضح است که عامل و مسئول درجه یک کشتار و فاجعه ملی در دیماه ۱۴۰۴ شخض خامنه ای و دستگاه امنیتی و نظامی او هستند. اما اگر این کشتار را محصول یک مجموعه تصمیم‌ها و سازوکارها بدانیم و نخواهیم معادله علت و معلولی را ساده کنیم، آنگاه جا دارد و برای جلوگیری از تکرار باید به نقش ومسئولیت آقای رضا پهلوی در فراخوان به تسخیر نهادهای دولتی و مشروع اعلام کردن آن و ایجاد این امید که کمک در راه است نیز پرداخت و او را پاسخگو کرد.
https://t.me/politicalphilosphy/433

۱۴۰۴ بهمن ۷, سه‌شنبه

خطای استراتژیک و پیامدهای غیر قابل‌ جبران آن



در سیاست، همه‌ی خطاها یکسان نیستند. برخی خطاها تاکتیکی‌اند: اشتباه در زمان‌بندی، لحن، یا شیوه‌ی اجرا. این خطاها معمولاً با تجربه، اصلاح مسیر و هزینه‌های محدود قابل جبران‌اند. اما خطای استراتژیک از جنس دیگری است. خطای استراتژیک به معنای اشتباه در تعریف رابطه‌ی میان هدف، تاکتیکها، جامعه و قدرت است؛ یعنی جایی که امکان دارد مسئله به‌درستی فهم نشود و مسیر از ابتدا غلط طراحی گردد.

ویژگی خطرناک خطای استراتژیک اما این است که معمولا خود را سریع و ناگهانی نشان نمی‌دهد. برخلاف شکست‌های آشکار، پیامدهای آن تدریجی و فرسایشی‌اند. از جمله این پیامدها می توانند کاهش اعتماد، تضعیف مشروعیت، و تحلیل رفتن سرمایه‌ی اجتماعی باشند. در چنین وضعیتی، حتی اصلاح تاکتیک‌ها نیز کمکی نمی‌کند، زیرا هر اصلاحی درون یک استراتژی غلط، فقط شکست و عوارض آنرا سریع‌تر می‌سازد.

در مبارزات سیاسی، خطای استراتژیک اغلب زمانی رخ می‌دهد که نشانه‌های اجتماعی به‌درستی «ترجمه» نمی‌شوند. برای مثال بعضا زبان اعتراض با پذیرش یک پروژه‌ی جایگزینی قدرت اشتباه گرفته می‌شود. یا همدلی عاطفی و یا نوستالژیک و یا از روی اضطرار (انتخاب بین بد و بدتر) به‌جای تعهد سیاسی خوانده می‌شود. در این حالت، رهبران سیاسی بر پایه‌ی واقعیتی تصمیم می‌گیرند که وجود خارجی ندارد بلکه در ذهن آنها شکل گرفته است، و جامعه را وارد مسیری می‌کنند که حاضر یا قادر به ادامه‌ی آن نیست.

پیامد نهایی چنین خطایی، فقط شکست در یک مقطع نیست، بلکه از بین رفتن «امکان آینده» است. وقتی جامعه احساس کند هزینه داده اما صدایش درست شنیده نشده، یا سرمایه‌ی نمادینش مصرف شده بدون آنکه قدرتی ساخته شود، بازسازی اعتماد بسیار دشوار می‌شود. به همین دلیل، در مبارزات سیاسی اپوزیسیون، خطای استراتژیک اغلب گران‌ترین نوع خطاست: خطایی که نه‌فقط یک فرصت، بلکه ظرفیتِ فرصت‌های بعدی را نیز ممکن است بسوزاند.

در تاریخ مبارزات سیاسی جامعه ایرانِ پس از انقلاب اسلامی سال ۵۷ تا کنون، به نمونه های فراوانی از خطاهای استراتژیک می توان اشاره کرد. اما از برجسته ترین خطاهای استراتژیک در دهه های اول بعد از تثبیت حاکمیت جمهوری اسلامی، خطای استراتژیک سازمان مجاهدین و خطای استراتژیک اصلاح طلبان بودند.

سازمان مجاهدین با ارزیابی غلط از ظرفیت و آمادگی شرایط ذهنی و عینی جامعه، مبارزه مسلحانه شهری و سپس مبارزه نظامی با اتکا به ارتش آزادی بخش را به عنوان استراتژی اصلی خود برای سرنگونی جمهوری اسلامی انتخاب کرد. این سازمان در حقیقت با اتخاذ این استراتژی از یک مسئله سیاسی یعنی ارتجاعی و سرکوبگر بودن نظام جمهوری اسلامی یک موضوع صرفا نظامی‌ ساخت. با این ادعا که حاکمیت، دشمن مردم است؛ دشمنی که فقط با زور نظامی قابل حذف است. این در حالی بود که بخش های نسبتا بزرگی از مردم هنوز تحت تاثیر کاریزمای خمینی بودند. در چنین فضایی فعالیت سیاسی قاعدتا می بایست متوجه آگاهی بخشی و کنش های سیاسی-اجتماعی باشد و نه متمرکز بر مبارزه مسلحانه. نتیجه آن شد که کنش های مسالمت آمیز و میدان نبرد از جامعه به میدان جنگ و خشونت منتقل گردید.

اصلاح طلبان پس از پیروزی محمد خاتمی در جریان انتخابات و تشکیل دولت اصلاحات نیز به جای سرمایه گذاری روی جامعه مدنی که تازه داشت شکل میگرفت و به جای نهادسازی، روی به چانه زنی با هسته اصلی قدرت آوردند و مردم را عملا فراموش کردند، اگرچه در ظاهر می گفتند: «فشار از پایین و چانه زنی در بالا» اما نتوانستند جامعه ایران که به امید بهبود شرایط زندگی و آزادی های بیشتر به آنها روی آورده بود به طور سازمان یافته و ساختارمند بسیج کنند. و در نهایت چانه زنی را نیز عملا تبدیل به گدایی از قدرت نمودند.

نتایج این دو خطای بزرگ استراتژیک این شد که هر دو جریان سیاسی مشروعیت اجتماعی خود را از دست دادند و عملا به طور ناخواسته نیز به انسجام حاکمیت و بازتولید قدرت کمک کردند. بازتولیدی از نوع امنیتی سازی کل جامعه (در اثر خطای استراتژیک مجاهدین) از یک سو و مشارکت در الیگارش اقتصادی-سیاسی و رانت حکومتی از سوی دیگر (در اثر خطای استراتژیک اصلاح طلبان)

به باور من جریان پادشاهی‌خواه به رهبری آقای پهلوی نیز هم در جریان جنگ ۱۲ روزه دچار خطای استراتژیک شد و هم در جریان اعتراضات دی ما ۱۴۰۴. این خطای استراتژیک ریشه در اتکای هم‌زمان به نبرد خیابانی و حمایت خارجی داشت. ترکیبی بسیار مبهم و متکی بر احتمال و پر ریسک از عواملی که این استراتژی را ساخته بودند.

این استراتژی بر تصور فروپاشی سریع از طریق فشار خیابانی و تسخیر نهادهای حکومتی و بر امید به شتاب یافتن تغییرات مورد نظر با حمایت خارجی استوار شده بود. اما نتایج بسیار دردناک و فاجعه بزرگ ملی پس از کشتار بیرحمانه مردم نشان دادند که هم در ظرفیت خیابان و توانایی های مردم اغراق شده بود و هم امید به دخالت سریع خارجی کاذب بوده است.

در حالیکه در نظریه های جنبش اجتماعی خیابان فقط یک محرک است و هرگز جای سازماندهی شبکه ای و نیروها و رهبران میدانی را نمی گیرد. به این واقعیت و تجربه های پیشین نیز توجه نکردند که حمایت خارجی همواره یک شمشیر دولبه است، می تواند موجب هراس شود اما در عین حال می تواند انسجام دشمن را نیز افزایش دهد، می تواند فشار را بر حکومت افزایش دهد اما بهانه ای نیز در مشروعیت زدایی از مخالفین خود به دست حکومت نیز می دهد، حداقل دز نزد طرفداران حکومت.

تجربه روزهای آخر اعتراضات نشان داد که جریان پادشاهی خواه با وجود وعده آمادگی گارد جاویدان و وعده رسیدن کمک های خارجی، مردم بی دفاع و شجاع مردم ایران را بدون کوچکترین آمادگی و پیش بینی ها به مصاف دشمن تا دندان مسلح و غدار فرستاده است. خطای استراتژیک به شدت نابخشودنی و جبران ناپذیر.

شوربختانه به نظر می رسد که اپوزیسیون جمهوری اسلامی با تکرار خطاهای استراتژیک و جبران ناپذیر، دچار یک بیماری مزمن شده است، به این معنی که این خطاهای استراتژیک نه یکبار، بلکه پی در پی تکرار شده و ظاهرا ساختاری شده اند.

پرداختن به این بیماری مزمن فرصت دیگری می طلبد، اما در این یادداشت می توانم به یک جنبه مهم آن اشاره کنم. سیاست در ایران به‌تدریج از یک فرآیند جمعی عقلانی و ساختارمند تبدیل شده است به واکنشهای احساسی، در انتظار رخدادهای معجزه‌آسا نشسته است و یا آرزوی فروپاشی ناگهانی را در سر می پروراند. اپوزیسیون نیز ناخواسته آینه همین جامعه شده است.
https://t.me/politicalphilosphy/429

۱۴۰۴ بهمن ۶, دوشنبه

از کلن تا بروکسل؛ تأملاتی شخصی درباره دوقطبی افراطی و ضرورت زنده نگه‌داشتن صدای سوم



در یکشنبه ۵ بهمن دو تجمع سیاسی برگزار شد، جمهوری خواهان در کلن آلمان و پادشاهی خواهان در بروکسل بلژیک در همبستگی با مردم ایران بعد از کشتار و قتل عام و با محوریت شعار سرنگونی جمهوری اسلامی و جایگزینی نظام سیاسی مورد نظر خود، گرد هم آمدند. من نیز برای همبستگی با مردم ایران و به امید رساندن صدای هموطنانم در تجمع کلن شرکت کردم و پس از بازگشت بسیاری از ویدیوهای تجمع بروکسل را نیز مرور نمودم.

آنچه در نگاه اول می‌توانست صرفاً دو تجمع با دو گرایش متفاوت سیاسی تلقی شود، برای من به تجربه‌ای عمیق‌تر و نگران‌کننده‌تر بدل شد؛ تجربه‌ای که مرا واداشت بار دیگر به مسیر طی‌شده‌ی سیاست ایرانی و درس‌هایی که بارها نادیده گرفته‌ایم فکر کنم.

در هر دو تجمع، شعارها و فضا به‌روشنی نشان می‌داد که هسته‌ی اصلی را تندروترین نیروهای دو سر طیف شکل داده‌اند. نه‌فقط از نظر محتوای شعارها، بلکه از نظر لحن، زبان بدن، و نوع مواجهه با «دیگری». گویی مسئله دیگر گفت‌وگو بر سر آینده‌ی ایران نبود، بلکه اثبات حقانیت مطلق خود و نفی کامل طرف مقابل بود.

در تجمع جمهوری‌خواهان در کلن، نکته‌ای که بیش از همه به چشم می‌آمد، میانگین سنی بالای شرکت‌کنندگان بود. این مشاهده، بیش از آنکه داوری ارزشی باشد، برای من زنگ خطری جدی بود. به‌نظر می‌رسد جریان جمهوری‌خواهی خارج کشور، به‌ویژه احزاب و سازمان‌های سنتی وابسته به آن، در جذب نسل جوان ناکام مانده‌اند. نسلی که زبان، تجربه و انتظاراتش از سیاست با نسل‌های پیشین تفاوت بنیادین دارد.

در مقابل، تجمع پادشاهی‌خواهان در بروکسل، اگرچه از نظر محتوای سیاسی برای من پرسش‌برانگیز و حتی نگران‌کننده بود، اما از حیث حضور پررنگ‌تر جوانان، استفاده از نمادها و پیام‌های ساده و احساسی، واقعیتی را عریان می‌کرد: در سیاست امروز، «چگونه گفتن» گاه به همان اندازه، و شاید بیشتر، از «چه گفتن» اهمیت یافته است.

اما فراتر از این تفاوت‌ها، آنچه مرا عمیقاً نگران کرد، شکل‌گیری نوعی دوقطبی افراطی در فضای سیاسی خارج کشور است؛ دوقطبی‌ای که هر روز میدان را بر گفت‌وگو، مدارا و تحمل تنگ‌تر می‌کند. در این فضا، هر دو سوی ماجرا خود را تجسم حقیقت می‌دانند و دیگری را نه رقیب سیاسی، بلکه تهدیدی وجودی تلقی می‌کنند که باید حذف شود.

این وضعیت مرا ناخواسته به یاد فضای سیاسی سال‌های ۱۳۵۹ و ۱۳۶۰ انداخت؛ سال‌هایی که در یک سوی آن جمهوری اسلامی و در سوی دیگر سازمان مجاهدین خلق قرار داشتند. پس از ۳۰ خرداد و ۵ مهر و اعلام مبارزه‌ی مسلحانه، فضا چنان آنتاگونیستی شد که عملاً جایی برای نیروهای سیاسی مستقل و منتقد هر دو سوی ماجرا باقی نماند. بسیاری از صداهای متفاوت یا حذف شدند یا به حاشیه رانده شدند، و بهای آن را جامعه‌ی ایران برای دهه‌ها پرداخت.

درس بزرگ من از آن تجربه‌ی تاریخی، و از آنچه امروز در تجمعات کلن و بروکسل دیدم، این است که با وجود تمام دشواری‌ها، باید به هر شکل ممکن صدای سوم را زنده نگه داشت. صدایی که نه در پی حذف است و نه شیفته‌ی قدرت؛ صدایی که می‌خواهد راهی متفاوت از منطق «یا با ما، یا بر ما» بگشاید.

اما صادقانه باید گفت که ماندن در میانه‌ی طیف آسان نیست. این جایگاه پرهزینه است، هم از سوی تندروهای چپ و هم از سوی تندروهای راست. شاید به همین دلیل است که به‌نظر من، برای بقا و اثرگذاری در این موقعیت، باید تعریف خود از سیاست و پراگماتیسم سیاسی را تغییر دهیم.

اگر سیاست را صرفاً به معنای جنگ قدرت و تسخیر حکومت بدانیم، آنگاه ناگزیر باید یک سوی طیف را انتخاب کنیم، دو سویی که در اختیار افراطی‌ترین نیروهاست. اما اگر سیاست را گسترده‌تر بفهمیم، به‌عنوان تلاش برای تأثیرگذاری اخلاقی، حقوقی و گفتمانی، آن‌گاه امکان کنشگری دیگری نیز پدیدار می‌شود.

تلاش برای رساندن صدای مردم ایران به گوش افکار عمومی جهان، اصرار بر مستندسازی و محکوم شدن جنایات جمهوری اسلامی به‌عنوان جنایت علیه بشریت، دفاع از قربانیان بدون برافراشتن پرچم یک آلترناتیو خاص، همه‌ی این‌ها نیز کنش سیاسی‌اند. شاید نه پر سر و صدا، نه هیجان‌انگیز، اما مسئولانه و ضروری.

البته خطر این مسیر، منزوی شدن است. اگر صدای سوم تنها به نفی دو قطب بسنده کند و افقی حداقلی برای آینده ترسیم نکند، به‌تدریج محو خواهد شد. شاید راه‌حل، توافق بر سر اصولی ساده اما بنیادین باشد: پایبندی به حقوق بشر، دموکراسی، نفی خشونت و رد هرگونه قیم‌مآبی سیاسی. اصولی که نه به‌عنوان شعار، بلکه به‌عنوان معیار داوری و عمل به کار گرفته شوند.

آنچه از کلن و بروکسل فهمیدم، بیش از هر چیز یک هشدار بود: اگر اجازه دهیم سیاست بار دیگر به میدان آنتاگونیسم مطلق و حذف فروکاسته شود، تاریخ می‌تواند با چهره‌ای دیگر، اما با همان منطق و همان هزینه‌ها تکرار شود. زنده نگه‌داشتن صدای سوم شاید دشوار، کم‌جمعیت و کم‌صدا باشد، اما تجربه به من می‌گوید که غیبت آن، بسیار پرهزینه‌تر خواهد بود.
https://t.me/politicalphilosphy/426

۱۴۰۴ بهمن ۵, یکشنبه

خشم، سیاست و ویرانگری: درس‌هایی از اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴


اگرچه خشم و استیصالی که اکنون، پس از کشتار بیرحمانه مردم ایران در اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴، جامعه ایران را فراگرفته است، قابل مقایسه با عصبانیت و خشم فروخورده مردم از بیش از چهل سال حکومت جهل و جنایت نیست، اما از همان جنس و از همان احساس درد، ظلم و تبعیض و فقری است که این حکومت بر مردم روا داشته است. از همان جنس احساس خشم و عصبانیتی که از دی ماه ۹۶ به خیابانها سرازیر شدند و زنجیره ای از حضور خشم آلود و فریاد نابود باد را در سالهای بعد تا دی ماه ۱۴۰۴ موجب گشتند.

این خشم و عصبانیت اگرچه کاملا طبیعی و بر حق است اما به نظر من نباید مبنای سیاست گذاری مخالفین سازمان یافته و رهبران قرار گیرد و استراتژی و تاکتیکهای مبارزاتی با منطق خشم و عصبانیت پی ریزی و طراحی شوند؛ و بسیج نیروها به گونه ای صورت گیرد که واکنش به ظلم و سرکوب را به محور فعالیت تبدیل کند.

واقعیت این است که به نظر من در سنت فعالیت های سیاسی مبارزین در تاریخ معاصر ایران، به ویژه از دهه ۱۳۴۰ به بعد، خشم تاریخی و ایدئولوژیک و عصبانیت جمعی یکی از منابع اصلی بسیج و جذب نیروها بوده است. این استراتژی شاید در کوتاه‌مدت می‌توانسته است افراد و گروه‌ها را فعال نگه دارد، اما به دلیل اتکا بیش از حد بر خشم و شجاعت، در معرض فرسایش و انحراف و حتی تردید مبارزین و خیانت نیز قرار داشته است،

خشم وقتی تنها انگیزه مبارزه شد، تحلیل، برنامه ریزی، تنوع در تاکتیک و صبر استراتژیک و سیاست دو گام به پیش یک گام به پس به حاشیه می رود. به همین علت بر این باورم که استراتژی تیم آقای رضا پهلوی در رابطه با فراخوانهای اخیر، عمدتا بر خشم و عصبانیت مردم استوار بوده است؛ و تصور می شده است که این خشم و عصبانیت اگر به شکل میلیونی بروز و برآمد داشته باشد می تواند، همراه با کمک های خارجی، رژیم را سرنگون کند. اما کشتار مردم بی دفاع و از راه نرسیدن کمک های خارجی و حتی تعلل بسیاری از کشورها در حمایت جدی و عملی از مردم ایران نشان دادند که این استراتژی اشتباه و بسیار ناقص و یکطرفه و فقط بر دو فاکتور استوار بوده؛ و اصولی مانند تنوع در تاکتیک ها، صبر و عقب نشینی موقت و استفاده از روش های متنوع در بسیج نیروهای متکثر جامعه را نادیده گرفته است.

به عبارت دیگر و درس آموزنده این است که در فضای آکنده از خشم و عصبانیت و استیصال، اپوزیسیون نیز از منطق خشم مصون نیست. اپوزیسیونی که ابزار واقعیِ عمل سیاسی سازماندهی شده در داخل ایران را ندارد و حتی امکان گفت‌وگوی آزاد را بسته است، و روی دخالت نظامی آمریکا و اسرائیل سرمایه گذاری کرده است، و حتی پیگیری حقوقی این جنایت را جدی نمی گیرد و فقط بر طبل جنگ می کوبد، ناچار می شود که از تنها منبع و سرمایه یعنی خشم و عصبانیت استفاده کند. خشم در اینجا فقط یک احساس معمولی نیست؛ حتی جانشین قدرت و حرص و ولع رسیدن به آن می شود؛ و به حیات چنین نیرویی که از فقط از خشم و عصبانیت تغذیه می کند معنا می‌دهد، و مرز عبور ناپذیر بین خودی و غیرخودی می‌سازد. در این نقطه است که خشم، اگر مهار نشود، اپوزیسیون را نیز به بازتولید همان منطق حذف و خشونتی می‌کشاند که علیه آن ایستاده است.

بنابراین اگر پس از این کشتار حتی اجازه عزاداری جمعی و شمع گذاشتن داده نمی شود و به حقیقت‌یابی و عدالت خواهی جهانی کمتر توجه می شود و همه توجه ها به میدان جنگ معطوف می گردد، اندوه راهی جز تبدیل‌شدن به خشم پیدا نمی‌کند؛ خشمی که به‌تدریج رادیکال‌ و رادیکال تر می‌شود. در چنین شرایطی است که جملاتی مانند «بگذار آمریکا حمله کند» شنیده می‌شود؛ جمله‌ای که نه از سر میل به جنگ، بلکه از دلِ نیهیلیسم سیاسی بیرون می‌آید. این جمله ترجمه‌ی روانیِ یک شکست عمیق‌تر است: احساسِ بی‌صاحب‌بودنِ آینده، و باور به اینکه هر فاجعه‌ای، حتی جنگ، شاید از تداوم وضعیت موجود قابل‌تحمل‌تر باشد.

اما این دقیقاً همان نقطه‌ای است که سیاست خشم، از نیروی اعتراضی یک نیروی ویرانگر می سازد. وقتی خشم فراگیر می‌شود، خشونت عادی می‌شود؛ مرگ عدد می‌شود؛ و تمایز میان عامل سرکوب و قربانی در غبار نفرت گم می‌شود. در این فضا، اپوزیسیون پیش از آنکه بتواند بدیلی بسازد، درون خود فرسوده می‌شود. هر صدای محتاط و نقاد به خیانت تعبیر می‌شود، هر پرسش به تضعیف، و هر تردید به همدستی. و سرانجام، سیاست حذف می‌شود و فقط خشم باقی می‌ماند.

خطر نهایی این وضعیت آن است که جامعه، ناآگاهانه، کنترل سرنوشت خود را واگذار می‌کند. دعوت احساسی به مداخله‌ی خارجی، حتی اگر از سر استیصال باشد، جامعه را از کنشگر سیاسی به موضوع ژئوپلیتیک تبدیل می‌کند. تجربه‌ی کشورهای دیگر نشان داده که خشم می‌تواند رژیم‌ها را بلرزاند، اما به‌تنهایی نمی‌تواند آینده بسازد. آنچه پس از آن می‌ماند، اغلب ویرانه‌ای است که هیچ‌کس صاحبش نیست.

خشم مردم پس از کشتار، قابل‌فهم، مشروع و انسانی است. مسئله نه نفی خشم، بلکه اسیر ماندن در آن است. اگر خشم نتواند به زبان، مطالبه، سازمان و افق ترجمه شود، به‌جای آنکه راهی به بیرون باز کند، همه‌چیز را به درون فرو می‌ریزد. عبور از سیاست خشم، نه خیانت به رنج قربانیان، بلکه تنها راهِ حفظ امکانِ آینده‌ای است که در آن، این رنج بی‌معنا نشود.
https://t.me/politicalphilosphy/419

۱۴۰۴ بهمن ۳, جمعه

در ضرورت پایداری ملی و فردی برای عبور آگاهانه از این بزنگاه تاریخی

ملت ایران پس از کشتار و سرکوب‌های سبعانه حکومت، همچنان در بهت، اندوه، خشم فروخورده و سوگواری جمعی به‌سر می‌برد. این خشونت عریان، نه‌تنها جان‌های بی‌شماری را گرفت، بلکه بر سنگینی سایه استیصال، ناامیدی و بی‌اعتمادی اجتماعی افزود. شرایط چنان است که افسردگی جمعی و گرد مرگ، مجالی و حتی حوصله‌ای برای گفت‌وگو درباره آینده کشور باقی نگذاشته است. بسیاری به نقطه‌ای رسیده‌اند که می‌گویند: «بگذار هر چه می‌خواهد بشود، بشود؛ اگر آمریکا می‌خواهد حمله کند، بکند؛ بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.»

با این حال، جامعه و ملت ایران، به‌گمان من، در مقطعی به‌غایت حساس و تاریخی ایستاده است؛ مقطعی قابل مقایسه با دوران حمله اعراب، مغول‌ها و سقوط صفویه و اشغال ایران به‌دست افغان‌ها. در آن دوره‌ها، اگرچه سرزمین و شهرهای ایران ویران شد و دولت‌ها فرو ریختند، اما ملت تاریخی ایران توانست با نوعی پایداری ملی و حتی فردی، از این گذرگاه‌های مرگبار عبور کند؛ وحدت سرزمینی، فرهنگ، زبان ملی و زبان‌های محلی خود را حفظ کند و دوباره خود را به‌عنوان یک ملت بازسازی نماید. پرسش اساسی این است: رمز این پایداری چه بود؟

پایداری ملی در شرایط امروز ایران، که از یک‌سو گرفتار حکومتی ستمگر و آدم‌کش است و از سوی دیگر جامعه‌ای متکثر با مطالبات گوناگون دارد؛ در وضعیتی که اپوزیسیونی منسجم، متحد و برآمده از این تکثر وجود ندارد و قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی نیز صرفاً در پی منافع خود هستند؛ در یک کلام، در زمانه‌ای که فریادرس و دادخواهی دیده نمی‌شود، به چه معنا می‌تواند باشد؟

درس بزرگ تاریخ این است که ملت‌ها، به‌ویژه در بزنگاه‌های تاریخی، فقط با نتایج نهایی و آنچه پس از عبور از بحران به‌دست آورده‌اند سنجیده نمی‌شوند، بلکه با نقشی که خود آن ملت و نخبگانش در شکل‌گیری آن نتایج ایفا کرده‌اند مورد داوری قرار می‌گیرند. تاریخ ایران بارها نشان داده که شکست یا پیروزی صرف تعیین‌کننده نبوده است؛ آنچه سرنوشت بلندمدت یک ملت را می‌سازد، میزان عاملیت، آگاهی و بلوغ آن در دل بحران‌هاست. از سقوط ساسانیان تا یورش مغول و فروپاشی صفویه، ایران بارها دولت، امنیت و حتی نظم اجتماعی خود را از دست داد، اما هر بار توانست با نوعی پایداری ملی و فردی، از دوران سیاه و سکوت پس از شکست عبور کند و خود را از نو بسازد.

پس از حمله اعراب، ایرانیان دولت خود را از دست دادند، اما به تماشاگر محض تاریخ تبدیل نشدند. زبان، فرهنگ و سنت دیوان‌سالاری خود را حفظ کردند و به‌تدریج در دل نظم جدید نقش ایفا نمودند. پس از دو قرن سکوت، با اتکا به نخبگان و مشاهیر فرهنگی و فکری، توانستند همبستگی زبانی، فرهنگی و ملی خود را احیا کنند. این مشارکت فعال جامعه و نخبگان بود که مانع شد شکست نظامی به حذف تاریخی ملت ایران بینجامد. در حمله مغول نیز، با وجود ویرانی بی‌سابقه، جامعه ایران کاملاً منفعل نشد؛ شبکه‌های محلی، فرهنگ، اخلاق و معنا را حفظ کرد و در نهایت حتی فاتح را در خود حل نمود. این‌ها نمونه‌هایی از پایداری‌ای هستند که از دل جامعه برمی‌خیزند، نه از رأس قدرت.

از این منظر، پرسش امروز ایران فقط این نیست که «جمهوری اسلامی چگونه و توسط چه کسی سقوط می‌کند»، بلکه این است که ملت ایران و نخبگانش در این عبور چه نقشی ایفا می‌کنند. اگر نظامی سرکوب‌گر صرفاً با عامل خارجی یا بدون نقش مؤثر جامعه فروبپاشد، اگرچه نمی‌توان با قطعیت گفت که سرنوشت‌هایی چون عراق یا لیبی در ایران تکرار خواهند شد، اما می‌توان با اطمینان گفت که چنین عبوری، اگر بدون عاملیت آگاهانه جامعه رخ دهد، عبوری ناقص و پرهزینه خواهد بود.

این تمایز بسیار مهم است. ملت‌ها نه فقط با نتیجه، بلکه با برداشت‌شان از نقش خود زندگی می‌کنند. اگر این احساس غالب شود که «ما کنار ایستادیم و دیگران برای ما تصمیم گرفتند»، زخم ناتوانی تاریخی باقی می‌ماند؛ زخمی که می‌تواند به وابستگی، خودکم‌بینی جمعی و بازتولید اقتدارگرایی در اشکال تازه منجر شود. تجربه عراق پس از ۲۰۰۳ نمونه روشنی است: رژیم سقوط کرد، اما جامعه‌ای که نقش برتر در آن نداشت، سال‌ها در بحران مشروعیت و بی‌ثباتی گرفتار شد.

در مقابل، حتی اگر ضربه نهایی به یک نظام از بیرون وارد شود، اما جامعه پیش از آن شبکه‌های اجتماعی و اخلاقی خود را حفظ کرده باشد، تجربه کنش جمعی اندوخته باشد، حافظه تاریخی خود را ثبت کرده و نخبگانش جامعه را برای «پس از سقوط» آماده کرده باشند، می‌توان گفت که ملت، به‌مثابه یک ملت، از مرز بحران عبور کرده است.

این دقیقاً نقطه تلاقی پایداری ملی و پایداری فردی است. پایداری فردی یعنی تسلیم نشدن به بی‌حسی، تحقیر خود و انتظار منجی؛ و پایداری ملی یعنی گرد آمدن همین افرادِ مقاوم در شبکه‌هایی که جامعه را زنده نگه می‌دارند.

ایران امروز، همچون بسیاری از مقاطع تاریخی خود، در وضعیتی است که قدرت‌های جهانی منافع خویش را دنبال می‌کنند، اپوزیسیون منسجم وجود ندارد و فشار بر جامعه سنگین است. در چنین شرایطی، پایداری نه به‌معنای قهرمان‌بازی است و نه انفعال. پایداری یعنی نقش داشتن بدون خودویرانگری؛ یعنی حفظ عقلانیت، اخلاق حداقلی، زبان گفت‌وگو و شبکه‌های زندگی روزمره، حتی زمانی که افق سیاسی تیره و مبهم است.

تاریخ ایران نشان می‌دهد که این سرزمین بارها در شرایطی مانده که «نمی‌بایست بماند». هر بار، آنچه نجات‌بخش بوده، نه قدرت عریان و نه دخالت خارجی، بلکه جامعه‌ای بوده که، حتی زخمی و خسته، نقش خود را به‌طور کامل واگذار نکرده است. امروز نیز پایداری ملی و فردی، پیش از هر چیز، یعنی همین: کنار نرفتن از تاریخ، حتی وقتی توانِ پیروزی کامل وجود ندارد.

۱۴۰۴ بهمن ۲, پنجشنبه

اعتراضات دی‌ماه ۴۰۴؛ رهبری زودهنگام و تغییر سرنوشت یک جنبش


حمید آقایی

هرچند هنوز بسیار زود است که بتوان ارزیابی دقیق و عمیقی از روند اعتراضاتی که از بازار آغاز شد و به سرکوب و قتل‌عام مردم بی‌دفاع کشورمان توسط جمهوری اسلامی انجامید ارائه داد، و هرچند گرد غم و اندوه از دست دادن هزاران جان عزیز هنوز فرو ننشسته و به این زودی نیز فرو نخواهد نشست، اما بازتاب این جنایت هولناک در سطح جهانی و جلب حمایت‌های بین‌المللی، به‌ویژه از طریق سازمان ملل متحد، جامعه اروپا و دادگاه‌های بین‌المللی حقوق بشری، یک ضرورت انسانی و حقوقی است. برای تحقق این بازتاب و حمایت‌ها نیز نگاهی واقع‌بینانه، حقوق‌مدار و فراتر از منافع سیاسی یا حزبی ضروری است، چرا که می‌تواند به مستندسازی و درس‌آموزی از اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ کمک کند.

اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، همان‌گونه که جنبش «زن، زندگی، آزادی» فصل جدیدی در مبارزات مردم ایران برای رهایی از استبداد دینی باز کرد، جامعه معترض ایران را وارد فاز تازه‌ای نمود. یکی از ویژگی‌های بارز این اعتراضات، حضور گسترده مردم در روزهای اولیه و پرهیز نسبی نیروهای سرکوب از واکنش خشونت‌آمیز بود. بخش قابل توجهی از تحلیل‌گران و ناظران اجتماعی معتقدند که این جنبش در مراحل ابتدایی، ساختاری کاملاً افقی و پراکنده داشت و عمدتاً بر مطالبات اقتصادی و صنفی بازاریان متمرکز بود.

جالب توجه است که با وجودی که اعتراضات ظرف چند روز به دیگر شهرها سرایت کرد و اقشار مختلف نیز به آن پیوستند، اما ویدیوها و گزارش‌ها نشان می‌دهند که حتی پس از افزایش قابل توجه حضور مردم در ده روز اول و حتی با شنیده شدن شعارهایی در حمایت از آقای رضا پهلوی، نیروهای امنیتی عمدتاً نقش ناظر داشتند و آمار کشته‌ها پایین بوده است.

اما با انتشار پیام هشداردهنده دونالد ترامپ درباره هرگونه شلیک به مردم و پس از فراخوان آقای رضا پهلوی، جریان اعتراضات در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه وارد مرحله‌ای متفاوت شد. حضور مردم در خیابان‌ها افزایش چشمگیری یافت و شعارهای حمایت از آقای رضا پهلوی و سامانه پادشاهی فراگیر شد. در این فرایند بسیار سریع، امید به حمایت آمریکا و فراخوان‌های بیرونی موجب شد حضور مردم نه تنها به خواست سرنگونی، بلکه به آرمان یک آلترناتیو مشخص نیز گره بخورد.

در این مرحله بود که جنبش در نگاه حاکمیت به «جنبشی انقلابی و برانداز و دارای آلترناتیو بالقوه سیاسی» تبدیل شد. این تغییر ادراک، به‌ویژه در نظام‌های اقتدارگرا، معمولاً مشروعیت سرکوب و انسجام دوباره جناح‌های قدرت را افزایش می‌دهد. نتیجه آن شد که جنبشی که حکومت در روزهای اولیه سعی داشت بدون خشونت و به شکل مدیریتی فرسوده شود، ناگهان با سرکوب شدید مواجه گردید.

به عبارت دیگر مهم‌ترین عامل آغاز خشونت افسار گسیخته در درجه نخست ادراک امنیتی حکومت از جنبشی سرنگونی طلب و دارای یک آلترناتیو؛ و در درجه دوم و پیش زمینه ساز، حضور رهبری زودهنگام خارجی بود.

لازم به توضیح است که با توجه به محدودیت‌های ساختاری در ایران، مانند ضعف نهادهای مدنی، سرکوب مستمر و بی‌اعتمادی عمومی به اپوزیسیون داخلی، زمینه‌های مساعد برای ورود زودهنگام رهبری خارج از کشور فراهم شده بود و مقبولیت نسبی آقای رضا پهلوی نیز این روند را تقویت کرد. اما تجربه انقلاب‌های اروپای شرقی و آمریکای لاتین نشان می‌دهد که رمز موفقیت جنبش‌ها، هماهنگی دقیق بین اپوزیسیون داخلی و خارجی و تقسیم نقش‌ها بوده است. در این نمونه‌ها، اپوزیسیون خارج کشور عمدتاً نقش حمایتی و بازتاب‌دهنده اعتراضات مردم را ایفا می‌کرد و هیچ‌گاه خود را جایگزین اپوزیسیون داخلی یا رهبر جنبش اعلام نمی‌ نمود. همین سیاست و تقسیم کار باعث شد که سرکوب شدت نگیرد و جنبش تداوم یابد.

واضح است که در ایران، اپوزیسیون داخلی بسیار ضعیف و پراکنده است و شرایط کشور قابل مقایسه با اروپای شرقی نیست. با این حال، تجربه تاریخی نشان می‌دهد که در حکومت‌های اقتدارگرا، ورود زودهنگام عنصر رهبری بدون هماهنگی با فعالان سیاسی و مدنی داخل کشور، شرایط را به سرعت به «جنگ مرگ و زندگی» کشانده و مبارزات مدنی و مسالمت‌آمیز را به خشونت و سرکوب شدید تبدیل می‌کند.

دی‌ماه ۱۴۰۴ به ما یادآوری می کند که در سیاست، نه فقط «چه می‌خواهیم»، بلکه «چگونه و چه زمانی آن را نمایندگی می‌کنیم» می‌تواند مرز میان فرسایش قدرت و فاجعه انسانی را تعیین کند.

https://t.me/politicalphilosphy/411

۱۴۰۴ بهمن ۱, چهارشنبه

میان اسطوره‌ی دخالت بشردوستانه و ضرورت انسان‌ماندن



خودمان را گول نزنیم: «دخالت بشردوستانه» بیش از آن‌که یک واقعیت سیاسی باشد، یک اسطوره است. در روابط بین‌الملل، تقریباً هیچ قدرت بزرگی صرفاً به دلایل بشردوستانه مداخله نکرده است. آنچه به نام بشردوستی عرضه می‌شود، اغلب پوشش اخلاقیِ هم‌زمانِ منافع ژئوپلیتیک است.

کسانی که از ترامپ می‌خواهند دخالت کند و این درخواست را با گزاره‌ی «دخالت بشردوستانه» زیبا جلوه می‌دهند، کافی است نگاهی به مداخلات او در دیگر کشورها بیندازند. تنها صداقتی که ترامپ از خود نشان داده، صداقت در بی‌اخلاقی است؛ امری که خود او نیز به آن اذعان دارد و حتی به آن افتخار می‌کند. بنابراین اگر دخالتی از سوی او صورت گیرد، تردیدی نباید داشت که انگیزه‌ی آن بشردوستانه نخواهد بود.

البته آنان که از ترامپ درخواست مداخله کرده‌اند، خود نیز غالباً به این واقعیت آگاهند. مسئله اینجاست که بخشی از آنان نیز وارد همان چرخه‌ی انسانیت‌زدایی و بی‌اخلاقی در سیاست شده‌اند؛ چرخه‌ای که در یک سوی آن خامنه‌ایِ آدم‌کش قرار دارد و در سوی دیگرش ترامپ و حامیان افراطی ایرانی او. آنان، سوار بر موج خشم، نفرت و استیصالِ کاملاً به‌حقِ مردم ایران شده‌اند و هم‌زمان به این موج می‌دمند.

در چنین وضعیتِ به‌شدت احساسی و آکنده از خشم، اندوه و بهت است که نقش سیاست‌مداران واقعی و روشنفکرانی که ریشه‌های عمیق در جامعه‌ی ایران دارند، تاریخ و سازوکارهای آن را می‌شناسند و به اصول اخلاقی خود متعهدند، برجسته می‌شود. آنان باید ستون فقرات خود را استوار نگه دارند: نه به دام دفاع از جمهوری اسلامی و خامنه‌ای بیفتند و نه دست به دامان ترامپ و نتانیاهو شوند.

در اینجا، سیاست نه به‌مثابه مجموعه‌ای از رتوریک‌ها و گفتمان‌های تکراری—از اصلاح‌طلبی تا گذارطلبی و سرنگونی‌طلبی—بلکه به‌عنوان هنر عبور از بحران و مدیریت این عبور معنا پیدا می‌کند. بحرانی که امروز جامعه‌ای زخم‌خورده و فرو رفته در بهت را دربر گرفته، نیازمند سیاستی اساساً متفاوت از آن چیزی است که تاکنون دنبال شده است.

سیاستِ عبور از بحران، بر «اگرها» و سناریوهای آینده سرمایه‌گذاری نمی‌کند، منتظر دخالت خارجی نمی‌نشیند و نجات را به تحقق یکی از احتمالات گره نمی‌زند؛ بلکه می‌کوشد راهی برای عبور از بحرانی بیابد که مردم ایران همین امروز در دل آن گرفتارند.

برای یافتن این راه، پیش از هر چیز باید خود بحران را به‌درستی فهمید. آنچه امروز در ایران می‌بینیم، صرفاً نتیجه‌ی شکست یک گفتمان یا راهبرد سیاسی خاص نیست، بلکه نشانه‌ی فرسایش روانیِ جامعه است. جامعه در یک سوگِ جمعیِ بهت‌آور نشسته است؛ افسردگی، خشم خاموش، احساس بی‌افقی و حتی حس خیانت فراگیر شده‌اند. همان‌گونه که در گزارشی آمده بود، گویی «گرد مرگ بر تهران پاشیده‌اند»؛ مرگی که نه فقط مرگ عزیزان، بلکه مرگ وعده‌ها و امیدها را نیز بازتاب می‌دهد.

از این منظر، گفتمان‌ها و راهبردهایی که برای جوامع پرانرژی و امیدوار کارایی دارند، دیگر برای ایرانِ امروز کارساز نیستند. برای پدر، مادر، خواهر، برادر یا همسرِ سوگوار، ترسیم فردایی روشن و وعده‌ی «صبر کن، همه چیز درست می‌شود» مرهم نیست. جامعه خسته‌تر و زخمی‌تر از آن است که گوش شنوایی برای این وعده‌ها داشته باشد.

جامعه‌ی غم‌زده‌ی ایران، امروز بیش از هر چیز به بازسازی نیاز دارد: تمرکز بر حفظ جان، کرامت انسانی، بقای اخلاقی و بقای روانی. جان‌باختگان این جامعه عدد نیستند که هرچه بیشتر شوند، شانس مداخله‌ی خارجی را بالا ببرند. جامعه‌ی ایران نیازمند خروج از چرخه‌ی انسانیت‌زدایی و نرمال‌شدن خشونت است؛ نیازمند نوعی مقاومت اخلاقی و روانی.

این جامعه همچنین نیازمند ثبت حافظه‌های جمعی و افزایش همدلی است؛ نیازمند شنیده‌شدن. نه به‌عنوان صدایی که از بلندگوهای قدرت‌های جهانی و رسانه‌های وابسته به اهداف آنان بازپخش می‌شود، بلکه به‌عنوان صدای واقعی یک انسان.

هیچ نجاتی که به بهای از دست رفتن انسانیت تمام شود، نجات نیست؛ و هیچ سیاستی که از دل جامعه‌ی زخم‌خورده نیاید، آینده‌ای برای آن نخواهد ساخت.
https://t.me/politicalphilosphy/408

۱۴۰۴ دی ۳۰, سه‌شنبه

مسئولیت فراموش‌شده: تأملی بر رهبری سیاسی در اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴



پس از کشتار بیرحمانه هزاران تن از مردم بی دفاع کشورمان توسط جمهوری اسلامی، آنچه که در میان تحلیل های سیاسی، از ریشه یابی اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ تا آینده این اعتراضات و حتی گمانه زنی درباره تحقق وعده های دولت آمریکا برای حملات نظامی، کمتر مورد توجه قرار می گیرد، مسئله بنیادین مسئولیت سیاسی و اخلاقی است.

با کمال تعجب، رقابت‌های سیاسی و ایدئولوژیک میان دو جریان اصلی جمهوری‌خواهی و پادشاهی‌خواهی بار دیگر اوج گرفته است؛ رقابتی که می‌کوشد پاسخ دهد کدام نظام سیاسی برای آینده ایران مناسب‌تر است، بی‌آنکه توجه شود مسئله فوری مردم ایران امروز، نه شکل نظام آینده، بلکه مواجهه با واقعیتی است که در آن جمهوری اسلامی همچنان بی‌محابا می‌کشد و قدرت‌نمایی می‌کند. در میانه این مجادلات نیز بار دیگر پرسش از مسئولیت سیاسی و اخلاقی به حاشیه رانده می‌شود.

حتی در میان هواداران جمهوری اسلامی و عوامل حکومتی که مست از باده قدرت و خشونت، شعار پیروزی سر می‌دهند، پرسش مسئولیت همچنان بی‌پاسخ می‌ماند. اگر بنا بر ادعای آنان عوامل خارجی توانسته‌اند به کشور نفوذ کرده و دست به کشتار مردم بزنند، مسئولیت نهادهای امنیتی و نظامی در حفاظت از جان شهروندان چه می‌شود؟ چگونه حکومتی که با پیچیده‌ترین سازوکارها زندگی خصوصی زنان را کنترل می‌کند، از جلوگیری از چنین نفوذی ناتوان بوده است؟ در اینجا نیز مسئله‌ای که اساساً مطرح نمی‌شود، پرسش از مسئولیت سیاسی و اخلاقی حاکمان است.

پس از کشتار گسترده مردمی که به دنبال فراخوان‌های رضا پهلوی به خیابان‌ها آمدند و با امید به وعده کمک‌های خارجی، برخی مراکز حکومتی و امنیتی را تسخیر و تخریب کردند، بار دیگر مسئله مسئولیت به حاشیه رانده شد. فضای سیاسی همچنان مملو از وعده‌ها، اطمینان‌ها و فراخوان‌های تازه برای ماندن در خیابان بود؛ وعده‌هایی که هیچ‌یک تحقق نیافت. نه حمله‌ای از سوی آمریکا رخ داد و نه اعتراضات توانست تداوم یابد.

مسئولیت جمهوری اسلامی در این میان روشن است؛ نظامی که اساساً مفهوم پاسخگویی در برابر مردم را به رسمیت نمی‌شناسد. اما در مورد رهبران سیاسی اپوزیسیون، مسئولیت‌پذیری یکی از بنیادی‌ترین مؤلفه‌های رهبری سیاسی است؛ مفهومی که نه صرفاً به نیت رهبر، بلکه به پیامدهای تصمیم‌ها، پیام‌ها و فراخوان‌های او گره خورده است. رهبری سیاسی، به‌ویژه در شرایط سرکوب‌ وحشیانه، پیش از آنکه امتیاز باشد، تعهدی اخلاقی و تاریخی است. هر فراخوان سیاسی—به‌ویژه فراخوان به اعتراض، اعتصاب یا نافرمانی مدنی—با جان، امنیت و آینده انسان‌ها پیوند می‌خورد و نمی‌تواند صرفاً بر امید، احساسات یا نماد سازی استوار باشد.

مسئولیت سیاسی و اخلاقی مستلزم چند پیش‌شرط اساسی است: شفافیت هدف، برآورد صادقانه هزینه‌ها، تناسب ابزار با توان واقعی جامعه، و پذیرش مسئولیت در صورت تحقق یا عدم تحقق فراخوان. رهبر مسئول نه‌تنها باید بداند چه می‌خواهد، بلکه باید بداند جامعه تا کجا می‌تواند پیش رود و در صورت شکست، چه کسی و چگونه پاسخگو خواهد بود. سکوت پس از ناکامی یا انتقال مسئولیت به «مردم» و «شرایط»، در عمل تعلیق مسئولیت رهبری است.

در تجربه معاصر ایران، نمونه بارز گریز از مسئولیت سیاسی را می‌توان در سیاست مبارزه نظامی سازمان مجاهدین خلق مشاهده کرد؛ جایی که رهبری این جریان پس از شکست آخرین عملیات نظامی خود، به جای پذیرش مسئولیت، ناکامی را به کم‌کاری نیروها نسبت داد. این نمونه‌ای روشن از سر باز زدن رهبران از پذیرش مسئولیت شکست‌های راهبردی است.

در اعتراضات ۱۴۰۱، مسئله مسئولیت رهبری بار دیگر برجسته شد و این بار به متن جامعه راه یافت. در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی»، در غیاب رهبری سازمان‌یافته در داخل کشور، مطالبه شکل‌گیری یک نهاد رهبری در خارج کشور از سوی بخش‌هایی از جامعه مطرح شد. در پی این خواست، برخی چهره‌ها تلاش کردند با صدور پیام‌ها و فراخوان‌ها نقش هدایت‌گر ایفا کنند؛ تلاشی که کنفرانس جرج‌تاون نماد آن بود. اما این مجموعه، پیش از آنکه فرصت تثبیت یابد، فروپاشید، بدون آنکه گزارشی شفاف از چرایی این شکست ارائه شود و یا مسئولیتی پذیرفته شود.

در اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، بخش‌هایی از جامعه با شعارهایی در حمایت از رضا پهلوی، خواستار رهبری او شدند. وی نیز که در آن مقطع به‌عنوان برجسته‌ترین چهره مطرح در جایگاه رهبری شناخته می‌شد، در پاسخ فراخوان‌هایی برای حضور گسترده‌تر در خیابان و حتی تسخیر مراکز حکومتی صادر کرد.

ارزیابی‌ها نشان می‌دهد در این فراخوان‌ها و وعده «رسیدن کمک»، شکافی جدی میان سطح شعارها و ظرفیت واقعی جامعه، و نیز میزان قطعیت حمایت خارجی وجود داشته است. اهداف عمدتاً کلی و نمادین بیان شدند، بدون آنکه مسیر تحقق آن‌ها یا سناریوهای جایگزین روشن باشد. نیروهایی که به‌عنوان حامی نظامی معرفی می‌شدن و ادعا می شد که به شاهزاده پیوسته اند نیز در عمل وجود خارجی نداشتند. با این وضعیت و در شرایطی که جامعه ایران در وضعیت فرسودگی، ناامیدی و خشم انقلابی قرار داشت، این فراخوان‌های قاطع و امیدمحور—اما بدون پشتوانه سازمانی—عملاً بار اصلی ریسک را بر دوش مردمی گذاشت که در موقعیتی به‌شدت آسیب‌پذیر بودند.

مسئله اصلی در این میان نه نیت فراخوان‌دهنده است و نه حق او برای بیان موضع سیاسی، بلکه نسبت میان «قدرت کلام» و «پاسخگویی پس از آن» است. هنگامی که فراخوان‌ها به موجی پایدار و مؤثر تبدیل نمی‌شوند و هزینه‌ها افزایش می‌یابد، انتظار می‌رود رهبر سیاسی دست‌کم به بازنگری علنی، توضیح خطاهای محاسباتی یا گفت‌وگویی صادقانه با جامعه تن دهد. فقدان چنین پاسخگویی‌ای، حتی اگر ناشی از ناتوانی باشد، از منظر رهبری سیاسی نقصی جدی است.

در نهایت، تجربه دی‌ماه ۱۴۰۴ بار دیگر این پرسش بنیادین را پیش می‌کشد: آیا در شرایط کنونی ایران، فراخوان سیاسی از بیرون میدان، بدون امکان سازمان‌دهی، حمایت نهادی و پذیرش هزینه، می‌تواند مسئولانه باشد؟ شاید مسئله اصلی نه این باشد که «چه کسی رهبر است»، بلکه این باشد که چه نوع رهبری—فردی، نمادین یا شبکه‌ای—با واقعیت‌های امروز جامعه ایران سازگارتر و اخلاقاً قابل دفاع‌تر است. بازاندیشی در مفهوم رهبری، پیش‌شرط هر کنش سیاسی مسئولانه در آینده است.
https://t.me/politicalphilosphy/405

۱۴۰۴ دی ۲۹, دوشنبه

دخالت نظامی و تغییر پارادایم گذار در ایران



مبارزات مردم ایران علیه استبداد دینی و ولایت مطلقه فقیه فراز و نشیب‌های بسیاری پشت سر گذاشته است. این مبارزات راهبردهای گوناگونی را تجربه کرده‌اند: از حمایت از بخشی از جناح‌های داخلی جمهوری اسلامی، معروف به اصلاح‌طلبان، گرفته تا مبارزات صنفی و مدنی برای محدودسازی قدرت و دستیابی به خواسته های صنفی-دموکراتیک، و نهایتاً مبارزات خیابانی علیه کل نظام، که خواست و نیت بخش عمده‌ای از مردم ایران را نشان می‌دهد: عبور کامل از جمهوری اسلامی و نه صرفاً اصلاح یا مهار آن و یا دست یابی به برخی از مطالبات صنفی و یا جنسیتی و حقوق بشری.

یکی از ویژگی‌های برجسته این فرایند مبارزاتی طولانی مدت و سخت، اتکا به توان‌های درونی جامعه ایران بود. موتور محرکه مبارزات، در داخل کشور شکل میگرفت و اپوزیسیون عمدتاً خارج از کشور نقش نظاره‌گر یا حمایت‌کننده داشت. به این معنی که جریانات سیاسی سنتی و شناخته‌شده مخالف حکومت، بیش از آنکه بتوانند این مبارزات را هدایت یا مصادره کنند، تلاش کردند آن را به عرصه بین‌المللی منتقل و بازتاب دهند.

اما پس از جنگ دوازده‌روزه میان جمهوری اسلامی و اسرائیل و کارزار تبلیغاتی گسترده‌ای که حول نقش دخالت نظامی در تضعیف یا حتی سرنگونی جمهوری اسلامی شکل گرفت، به نظر می‌رسد فاکتور جدیدی در معادله گذار اضافه شده است. این فاکتور جدید «نقش دخالت نظامی خارجی» است. این پارادایم شیفت، مبارزات مردم برای گذار مسالمت‌آمیز و کم‌هزینه را وارد فازی جدید کرده که در آن دخالت نظامی نقش برجسته‌ای پیدا کرده است.

تشدید بحران‌های عمیق اجتماعی، اقتصادی و معیشتی، فرسودگی نیروهای جامعه مدنی، بن‌بست‌های سیاسی مزمن و نقش بلامنازع رهبر جمهوری اسلامی در ادامه این بحران‌ها، باعث شده است که بحث «ضرورت دخالت نظامی برای کمک به مردم ایران» در میان نسل جوان و برخی رسانه‌های خارجی، به ویژه ایران اینترنشنال، انعکاس و رزونانس قابل توجهی پیدا کند.

اگر از بحث‌های هنجاری و اخلاقی مخالفان دخالت نظامی بگذریم، پرسش اصلی این است: اگر چنین مداخله‌ای رخ دهد، ایران از نظر ساختاری به کدام تجربه‌ی تاریخی نزدیک‌تر خواهد بود؟ با این تاکید که پاسخ به این سوال نیازمند پرهیز از ساده‌سازی و مقایسه شتاب‌زده است. تمرکز باید بر این باشد که پس از هرگونه مداخله، چه نوع نظمی امکان شکل‌گیری دارد و آیا جایگزینی موفق و پایدار امکان‌پذیر است یا نه.

در تاریخ تحولات سیاسی در جهان و منطقه خاورمیانه نمونه‌های متفاوتی از دخالت نظامی خارجی وجود دارد که به سقوط حکومت‌ها انجامیده‌اند: از اشغال عراق در سال ۲۰۰۳ و مداخله هوایی ناتو در لیبی در ۲۰۱۱ گرفته تا مداخله محدود در یوگسلاوی سابق در دهه ۱۹۹۰. این تجارب نشان می‌دهند که سقوط حکومت الزاماً به معنای گذار موفق نیست. تجربه عراق و لیبی حاکی از آن است که در غیاب آلترناتیو نهادمند، مداخله خارجی می‌تواند به فروپاشی دولت و بی‌ثباتی طولانی‌مدت منجر شود، در حالی که یوگسلاوی هرچند خونین و پرهزینه، به باز ترسیم نظم سیاسی و شکل‌گیری دولت-ملت‌های جدید انجامید.

به باور من، در صورت حمله نظامی گسترده و تضعیف دولت مرکزی، محتمل‌ترین سناریو برای ایران نه سقوط کامل، بلکه شکل‌گیری نوعی نظام حاکمیتی فشل است؛ وضعیتی که در آن دولت وجود دارد، اما توان اعمال حاکمیت و اداره کشور به‌شدت کاهش یافته است. در چنین شرایطی، نیروهای داخلی که پیش از حمله به منابع اقتصادی و نظامی دسترسی داشته و شبکه‌های سازمانی مستحکم دارند، محتمل‌ترین بازیگران خواهند بود که دست بالا را پیدا کرده و می توانند قدرت را باز توزیع کنند.

این روند، تجربه‌ای است که در عراق و لیبی دیده شد و نشان می‌دهد حتی با سقوط حکومت، جایگزینی موفقیت‌آمیز و پایدار نیازمند وجود آلترناتیو نهادمند و مشروعیت داخلی است، امری که در ایران امروز به شکل گسترده وجود ندارد. بنابراین، خطر اصلی مداخله نظامی خارجی نه صرفاً پایان حکومت، بلکه ایجاد خلأ قدرت عمیق و طولانی‌مدت است که کنترل آن در دست کسانی خواهد بود که توان مدیریت بی‌ثباتی را دارند، نه لزوماً کسانی که بیشترین مشروعیت یا محبوبیت را دارند.

زیرا یک نیرو و یا یک چهره سیاسی، حتی با وجود برخورداری از مشروعیت و مقبولیت، اما بدون شبکه ها و نهادهای وابسته به خود در داخل کشور و بدون توان سازماندهی و جذب نهادهای برخوردار از قدرت سرمایه و قدرت نظامی، یا اساسا در مقابل بخش هایی از قدرت حاکم شانسی برای به دست گرفتن ندارد و یا اگر هم با استفاده از دخالت خارجی قدرت را دردست گرفتند، دوران زمامداری شان کوتاه مدت خواهد بود و به مثابه عامل و کاتالیزور گذار به قدرت های واقعی در درون جامعه ایران عمل خواهند کرد.

تاریخ نشان داده است، رهبران نمادینِ و محبوب اما فاقد شبکه های سازمان یافته در داخل کشور یا به سرعت کنار زد می شوند (مانند چلبی در عراق) و یا کشور برای مدت طولانی وارد بی ثباتی و حتی جنگ های داخلی می شود و یا رهبر نمادین برای بقای خود مجبور به اقتدارگرایی می گردد. این سناریوها هیچکدام به نفع ملت ایران نیستند.
https://t.me/politicalphilosphy/401

۱۴۰۴ دی ۲۸, یکشنبه

از روایت سیاسی تا روایت حقوقی و قربانی محور: ضرورت پارادایم‌شیفت در مواجهه با کشتار معترضان

در مواجهه با کشتار معترضان و سرکوب خشونت‌بار اعتراضات اخیر، جمهوری اسلامی تلاش می کند با روایت‌سازی کاملا دروغ، خشونت افسار گسیخته بسیج، سپاه و نیروهای نیابتی اش علیه مردم بی دفاع را عادی‌سازی و با نسبت دادن آن به دشمنانش مسئولیت خود را پنهان، و قربانی را به مقصر تبدیل کند. این روایت از یک سو برای فرسایش افکار عمومی و ایجاد تردید، و از سوی دیگر برای کاستن از هزینه‌های سیاسی و حقوقی بین المللی طراحی شده است.

در چنین شرایطی مسئله این است که آیا اپوزیسیون باید همچنان و صرفا بر «ارائه روایتی بدیل برای این حکومت ایدئولوژیک » پافشاری کند یا اینکه زمان یک پارادایم شیفت در روایت سازی رسیده است؟ واقعیت این است که جمهوری اسلامی پس از کشتار بیرحمانه مردم، زمین و قواعد بازی را عوض کرده است. و از این نظر اپوزیسیون نیز می بایست با اولویت دادن به مقابله با روایت های دروغ رژیم، قربانیان و مردم رنجیده ایران را در مرکز روایت سازی های خود قرار دهند و این کشتار سبعانه را به گوش جهانیان برساند. اکنون زمان روایت سازی های گروهی و ایدئولوژیک و بدیل و آلترناتیو سازی نیست.

اپوزیسیون ایران طی سال‌های گذشته غالباً کوشیده است با روایت‌های سیاسی و ایدئولوژیک خو، هرچند صادقانه، در برابر روایت حکومت بایستد. اما چندقطبی‌بودن نیروهای مخالف، اختلاف بر سر آینده مطلوب، و رقابت برای نمایندگی «صدای اصلی» باعث شده این روایت‌ها نه‌تنها هم‌افزا نباشند، بلکه در بسیاری موارد اعتبار و قابلیت پیگیری بین‌المللی را تضعیف کنند. در سطح جهانی نیز، تمرکز بر نسخه‌های آینده‌محور یا هویت‌محور، توجه را از مسئله‌ی فوری و قابل اقدام، یعنی خشونت سازمان‌یافته علیه شهروندان، منحرف کرده است.

از این‌رو، آنچه امروز ضرورت دارد، یک پارادایم‌شیفت روایی است: گذار از روایت‌سازی ایدئولوژیک و آینده‌محور به روایتی مبتنی بر اثبات روشن و مستندِ کشتار، نقض حقوق بنیادین، و مسئولیت مستقیم نهادهای حاکم در این رابطه. این تغییر به‌معنای فراموش کردن روایت های خاص گروهی و جناحی نیست، بلکه به‌معنای مقابله بسیار فعال و همبسته با چارچوب های مفهومی که جمهوری اسلامی با واژگانی چون «امنیت»، «اغتشاش» و «دشمن» می‌کوشد خشونت را توجیه کند. مقابله ای که می بایست از نظر حقوقی کاملا مستند و مقبول باشد و زیر سایه روایت های گروهی و سیاسی قرار نگیرد و به حاشیه نرود. روایتی که یک همصدایی سراسری در سطح جهان علیه جمهوری اسلامی ایجاد کند. روایتی که قبل از اینکه سیاسی باشد، حقوقی و قربانی محور است.

به عبارت دیگر در این تغییر پارادایم، سیاست حذف نمی‌شود، بلکه جایگاهش تغییر می‌کند. به این معنی که راوی این روایت جدید دیگر یک گروه و یا شخص خاص نیست، بلکه روای اصلی همان مردم ایران هستند و سیاست در جایگاه «پشتیبان خاموشِ عدالت» می نشیند. این روایت جدید نه متعلق به یک جریان سیاسی، بلکه قربانی‌محور، واقعیت‌محور و قابل ترجمه به زبان حقوقی و بین‌المللی است. چنین روایتی می‌تواند همبستگی حداقلی اما پایدار بسازد، هزینه‌های واقعی ایجاد کند، و امکان پیگیری بلندمدت، حتی فراتر از هیجانات مقطع، فراهم آورد.

در این روایت جدید فقط یک محکوم و مقصر وجود دارد و آن جمهوری اسلامی و شخص رهبر است؛ یک قربانی وجود دارد و آن هم مردم ایران هستند. در این روایت فقط پرچم عدالت خواهی بین المللی برافراخته است و خواست اصلی محکوم شدن جمهوری اسلامی تحت عنوان جنایت علیه بشریت می باشد.

مهمترین اثر کوتاه مدت این پارادایم شیفت این است که دعواهای گروهی و دو قطبی موجود در میان مخالفین جمهوری اسلامی را به حاشیه می راند و موجب یکصدایی می شود، رهبر یا رهبران جای خود را مردم و راویان اصلی این جرم و جنایت می دهند؛ تجمعات خیابانی را حول پرچم عدالت خواهی و حکومت جمهوری اسلامی در جنایت علیه بشریت گرد هم می آورد و این دودستگی مخرب را کاهش می دهد.

این روایت صرفا یک روایت حقوقی نیست، روایتی است کاملا انسانی از خشونت هایی که در حق مردم کف خیابان و روایان خشونت اعمال شده اند، روایتی است که صرفا بر تعداد قربانیان تکیه نمی کند، بلکه داستانهای فردی از ظلم حکومت بیان می کند. از این منظر و در این چارچوب جدید، روایت ها به دلیل انسانی بودن، بسیار ساده و قابل فهم برای همه هستند و در چند گزراه ساده قابل فرمولبندی هستند. برای مثال «جنایت علیه شهروندان»، بدون اینکه وارد روایت های واکنشی و عکس العملی شود و یا حاوی رقابت های گروهی باشد.

مردم ایران آنگاه احساس تنهایی نمی کنند که ببینند که خود آنها و ظلم ستمی که بر آنها وارد شده است در مرکز این روایت سازی قرار گرفته اند و نه گرایشات خاص گروهی و حزبی. این نوع روایت سازی های حقوقی و عدالت طلبانه که کمتر رنگ و بوی سیاست های گروهی و ایدئولوژیک دارند، ترس و خشم کور را به خشم اخلاقی تبدیل می کند و امید به عدالت را از شعار خارج و به واقعیت نزدیک می کند. به عبارت دیگر، این نوع از روایت‌سازی و پارادایم شیفت نه به این دلیل که مردم ایران «نمی‌دانند»، بلکه به این دلیل که «تنها ماندن» بزرگ‌ترین خطر است.

تجربه پارادایم شیفت در امر روایت سازی و جایگزینی روایت های ایدئولوژیک با روایت های حقوقی و مبتنی بر قربانیان نیز نشان می دهد که در مقاطعی این نوع روایت سازی های بسیار موثر و موفق بوده اند. در آرژانتین در دوران دیکتاتوری نظامی (دهه ۷۰ و ۸۰)، روی روایت ناپدید شدگان کار شد و تمرکز به جای رقابت های چپ و راست روی مساِیل انسانی و حقوقی قرار گرفت. در شیلی نیز روایت «جنایت مستمر» دعواهای سیاسی را به حاشیه راند، فرایندی که سرانجام پینوشه را به دادگاه کشاند. در آفریقای جنوبی نیز روایت آپارتاید بر روایت انتقام و یا روایت خاص یک حزب پیروز شد و حقیقت تبعیض وحشتناک علیه سیاه پوستان این کشور در برابر جهانیان قرار گرفت.

روایت‌های حقوقیِ موفق در سطح جهانی، نه بر رقابت‌های سیاسی و تصویر آینده مطلوب، بلکه بر تجربه زیسته قربانیان و مسئولیت مشخص عاملان بنا شده‌اند. این روایت‌ها با فاصله گرفتن آگاهانه از منازعات ایدئولوژیک، از زبانی مشترک و قابل ترجمه به حقوق بین‌الملل استفاده کرده‌اند و به‌جای تأکید بر وقایع پراکنده، الگوهای نظام‌مند خشونت و زنجیره مسئولیت را برجسته ساخته‌اند. هرچند این مسیرها اغلب کند و فرسایشی بوده‌اند، اما به‌دلیل اتکای آن‌ها بر مستندات، انضباط حقوقی و حافظه جمعی، توانسته‌اند اثرگذاری پایدار و ماندگار ایجاد کنند.

۱۴۰۴ دی ۲۷, شنبه

چرا ساده‌سازی سیاسی به دو‌قطبی می‌انجامد و نقش رهبران چیست؟



در خیزش‌های مردمی از جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ تا جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ۱۴۰۱، ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی ـ از کنشگران منفرد سیاسی گرفته تا طیف‌های گوناگون اپوزیسیون و مردم عادی ـ کم‌وبیش یک‌صدا در حمایت از اعتراضات و مطالبات هم‌وطنان خود در داخل کشور به میدان آمدند. این یک‌صدایی، هرچند گاه در فضای مجازی با تنش و اختلاف نظر تهدید می‌شد، اما آنچه در نهایت تعیین‌کننده بود و گرایش‌های مختلف سیاسی را ـ با وجود اختلافات عمیق نظری ـ در صحنه‌ی واقعی سیاست هم‌جهت می‌کرد، وجود و تداوم جنبش‌های اعتراضی در داخل کشور بود.

به همین دلیل، همواره بر این باور بوده‌ام که آنچه می‌تواند اختلافات اپوزیسیون را به حاشیه براند، نه توافقات نظری و نه بیانیه‌های سیاسی، بلکه «کف خیابان» در داخل کشور و مبارزات مدنی مردم ایران است. تجربه نشان داده است هرگاه این مبارزات اوج گرفته‌اند، دعواها و شکاف‌های درونی اپوزیسیون خارج از کشور کاهش یافته و هرگاه پس از سرکوب، جنبش‌های مردمی برای مدتی دچار افول شده‌اند، اختلافات داخلی و رقابت‌های فرساینده میان جریان‌های مخالف شدت گرفته است.

با این‌حال، این الگوی نسبتاً ثابت در جریان اعتراضات بسیار گسترده‌ی دی‌ماه ۱۴۰۴ به‌درستی عمل نکرد. برخلاف انتظار، در تجمعات ایرانیان خارج از کشور برای اعلام همبستگی با معترضان داخل ایران، کمتر شاهد یک‌صدایی و همبستگی هستیم. دو‌قطبی‌ای که از سال ۱۴۰۱ به‌تدریج در فضای مجازی شکل گرفته و تشدید شده بود، اکنون به عرصه‌ی خیابان و تجمعات واقعی ایرانیان در خارج از کشور نیز سرایت کرده است.

ریشه‌های این دو‌قطبی را می‌توان دست‌کم از زمان کنفرانس جورج‌تاون دنبال کرد؛ نشستی که در آن چند چهره‌ی سیاسی و فرهنگی ـ از جمله مسیح علینژاد، نازنین بنیادی، رضا پهلوی، حامد اسماعیلیون و عبدالله مهتدی ـ با هدف اعلام همبستگی با جنبش «زن، زندگی، آزادی» گرد هم آمدند و منشوری مشترک منتشر شد. بروز سریع اختلافات درونی، خروج آقای رضا پهلوی از این مجموعه، و سپس تحولات پس از کنفرانس دوم مونیخ، از جمله اعلام نقش رهبری ایشان برای گذار از جمهوری اسلامی و انتشار «دفترچه اضطرار»، شکاف‌های پیشین را عمیق‌تر کرد؛ شکاف‌هایی که اکنون دیگر صرفاً محدود به فضای مجازی یا منازعات گفتمانی نیستند، بلکه خود را در میدان کنش سیاسی و تجمعات اعتراضی خارج از کشور نیز نشان می‌دهند.

در این‌جا این پرسش پیش می‌آید که چرا برخلاف گذشته، حتی اوج‌گیری اعتراضات نیز نتوانست اپوزیسیون را حول یک حداقل مشترک همسو کند؛ و آیا ساده‌سازی امر مبارزه و سیاست، نقشی در این گسست ایفا نکرده است؟

یکی از قواعدی که معمولاً در شرایط بحران‌های عمیق سیاسی و اجتماعی عمل می‌کند ـ شرایطی که مردم معترض و مطالبه‌گر تلاش‌های پیشین خود را بی‌نتیجه می‌بینند و انتظاراتشان را از دست‌رفته می‌یابند ـ این است که جامعه به‌تدریج توان زیستن با پیچیدگی را از دست می‌دهد. فشارهای روانی ناشی از سرکوب، عقب‌رانده‌شدن اعتراضات، تشدید ناامنی، بی‌افقی، فرسایش امید جمعی و خستگی حاصل از تلاش‌های ناموفق، ذهن فردی و جمعی را به‌سمت ساده‌سازی امر سیاست و مبارزه سوق می‌دهد.

ساده‌سازی سیاسی به این معناست که واقعیت‌های چندلایه‌ی سیاست و دشواری‌های مبارزه با یک الیگارشی پیچیده و قدرتمند حاکم بر کشور، به دوگانه‌هایی روشن، فوری و ظاهراً قابل‌فهم تقلیل داده می‌شوند. به باور من، این ساده‌سازی نه حاصل ناآگاهی و نه نتیجه‌ی انباشت‌نشدن تجربه‌های پیشین، بلکه واکنشی دفاعی برای رهایی سریع از وضعیتی طاقت‌فرسا و فشارهای روانی سهمگین ناشی از آن است.

از این منظر، شعارهای حمایتی از آقای رضا پهلوی در جریان اعتراضات اخیر را می‌توان بازتاب شرایط بحرانی روانی جامعه، قطع امید حتی نسبت به توان کنش جمعیِ خود، و جست‌وجوی یک منجی بیرون از خویشتن دانست. آنچه من از آن با عنوان «سیاست ساده‌شده» یاد می‌کنم، دقیقاً در همین نقطه شکل می‌گیرد. حتی امید بستن به دخالت دونالد ترامپ و سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق جنگ نیز نمونه‌ای دیگر از همین سیاست ساده‌شده است؛ سیاستی که مسیرهای پیچیده و پرهزینه‌ی تغییر را به یک عامل بیرونی و یک کنش ناگهانی فرو می‌کاهد.

اما سیاست ساده‌شده، به‌طور ساختاری مستعد دو‌قطبی‌شدن است. هنگامی که امر سیاست ساده می‌شود و مسائل پیچیده به پرسش‌های «یا/یا» فروکاسته می‌گردد، اختلاف نظرهای گفتمانی و عقیدتی دیگر صرفاً تفاوت دیدگاه تلقی نمی‌شوند، بلکه می‌توانند به نشانه‌ی تهدید، خیانت یا ایستادن در سوی «دیگری» تعبیر شوند. در چنین فضایی، مرزهای هویتی جایگزین بحث‌های برنامه‌ای می‌شوند و گفت‌وگو به‌تدریج جای خود را به صف‌بندی‌های سخت می‌دهد.

در این‌جاست که نقش رهبران، نخبگان و فعالان سیاسی و فکری بسیار تعیین‌کننده می‌شود. آنان می‌توانند با پذیرش و بازتولید این ساده‌سازی، به دو‌قطبی مشروعیت ببخشند و از آن برای بسیج هواداران بهره بگیرند؛ یا برعکس، با مقاومت آگاهانه در برابر منطق دوگانه‌ساز، پیچیدگی را دوباره به عرصه‌ی عمومی بازگردانند. متأسفانه آنچه امروز شاهد آن هستیم، تشدید دو‌قطبی حتی از سوی چهره‌هایی است که سابقه‌ی سیاسی طولانی دارند؛ چهره‌هایی که تجربه‌ی ساده‌سازی‌های دوران انقلاب ۱۳۵۷، یا ساده‌سازیِ سرنگونی کوتاه‌مدت جمهوری اسلامی توسط سازمان مجاهدین در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ را یا از نزدیک دیده‌اند یا خود در آن نقش داشته‌اند.

در آن دوره‌ها، چنین ساده‌سازی‌هایی اغلب با توجیهی عمل‌گرایانه و پراگماتیستی از سیاست همراه بود. اما واقعیت این است که عرصه‌ی جامعه، به‌ویژه در قرن جدید، به‌مراتب پیچیده‌تر شده و به‌گونه‌ای کاملاً متفاوت از مدل‌های نظری یا شرایط آزمایشگاهی عمل می‌کند و تحول می‌یابد. پراگماتیسم در سیاست زمانی می‌تواند کارآمد باشد که یک نیروی سیاسی یا یک رهبر، از توان نهادی، ساختارمند و سازمان‌یافته برای مدیریت پیامدها و فرآیندهای سیاسی ناشی از سیاست‌های عمل‌گرایانه‌ی خود برخوردار باشد. در غیر این صورت، پیشبرد سیاست پراگماتیستی عملاً به بدنه‌ی هوادار و مردمی واگذار می‌شود که خود در معرض ساده‌سازی سیاست قرار دارند.

در عین حال، رهبران نمادین، نخبگان و روشنفکران حتی اگر فاقد قدرت رسمی باشند، می‌توانند از طریق گفتار، حتی سکوت و یا نحوه‌ی مواجهه‌شان با نقد و مخالف، مرزهای اخلاقی و سیاسی میدان را ترسیم کنند. نخبگان و روشنفکران نیز با انتخاب میان «پیام ساده و پرطرفدار» و «تحلیل پیچیده اما پرهزینه»، می‌توانند یا به مهار دو‌قطبی کمک کنند یا ناخواسته به سوخت آن بدل شوند.

در شرایط امروز ایران این وظیفه بیش از هر فرد و گروه سیاسی بر دوش آقای رضا پهلوی، که بخشهایی از مردم در جریان اعتراضات خیابانی او را فریاد می زدند و خود و تیمش ادعای رهبری این اعتراضات را دارند سنگینی می کند.

البته ساده‌سازی همیشه قابل‌اجتناب نیست، اما مسئله این است که چه زمانی به ابزار فهم بدل می‌شود و چه زمانی به مانع کنش عقلانی و همبستگی جمعی.

۱۴۰۴ دی ۲۵, پنجشنبه

ما نباختیم، فقط شاید منتظر چیزی بودیم که یا نمی توانست و یا قرار نبود بیاید



می خواهم این یادداشت را از منظر هزاران تن از مردم شجاع کشورمان که در راه آرمانها و برای تحقق امیدهای خود جان باختند، همراه با ادای احترام عمیق و ضمیمانه به این جانهای آزاده، بنویسم.

پس از سرکوب ددمنشانه اعتراضات مسالمت آمیز مردم به جان آمده از رژیم ضد بشری و ضد ایرانی جمهوری اسلامی و با برقراری حکومت نظامی و قطعی اینترنت؛ و همچنین، سردرگمی جامعه جهانی در چگونگی واکنش به کشتار مردم ایران و به ویژه پس از پیامهای متضاد و متناقض دونالد ترامپ در روزهای اخیر، آنچه که بیش از هر چیز ممکن است روح جامعه ایران را فرسوده سازد، احساس ناامیدی عمیق است. ناامیدی‌ای که بسیاری شاید آن را ناشی از احساس شکست مردم تعبیر کنند.

اما به باور من و به اعتبار تداوم جنبش های اعتراضی مردم در دهه های اخیر و به علت همواره زنده بودن جامعه مدنی ایران، نمی توان با قطعیت گفت که مردم شکست خورده‌اند؛ بلکه آنچه که فرو ریخته است و باید به سرعت از آن عبور کرد «امید و انتظار اشتباه» بوده است. واقعیت این است که در روزهای اخیر و پرشکوه اعتراضات مردمی، بخشی و شاید بخش مهمی از امید عمومی نه به قدرت جامعه، بلکه به مداخله‌ی بیرونی گره خورده بود؛ به تصمیم دولت‌های خارجی، به تهدید حمله و یا به تغییرات ناگهانی در معادلات جهانی.

در روزهای اخیر، که جنبش اعتراضی مردم ایران پس از فراخوان آقای رضا پهلوی به اوج خود رسید، بخشی از اپوزیسیون و به دنبال آن بخشی از جامعه (به‌ویژه پس از شدت‌گرفتن کشتار) خودآگاه یا ناخودآگاه این انتظار و امید را ساخت که «اگر کشتار خیلی زیاد شود، آمریکا مجبور می‌شود دخالت کند» و یا «ترامپ می‌آید و کار را تمام می‌کند». البته که این‌ها امید بودند، اما نه امید به قدرت مردم، بلکه امید به یک شوک بیرونی. غافل از اینکه قدرتهای جهانی نه بخاطر مردم ایران یا حقوق بشر و دموکراسی بلکه همواره بر اساس منافع خود عمل کرده اند.

البته که شرایط بسیار سخت و طاقت فرسای زندگی در حاکمیت جمهوری اسلامی، ندیدن هیچ چشم انداز امیدبخشی برای بهبود وضع زندگی مردم، تجربه های ناموفق جنبش های اعتراضی در چند دهه گذشته و خیره سری رهبری جمهوری اسلامی در ادامه سیاست های ایران برانداز و همچنین، ناتوانی اپوزیسیون داخلی و خارجی جمهوری اسلامی، در مواقعی می توانند همه امیدها را متوجه «منجی خارجی» نمایند، منجی که تبلور خشم فروخورده مردم می شود و گاه نه به عنوان راه حل بنیادی و درازمدت، بلکه مانند یک مسکن قوی عمل کند.

زمانی که چنین امیدها و سناریوهای مورد انتظار محقق نشدند و وضعیت فعلی مردم ایران به سرعت تغییر نیافتند، واکنش طبیعی و انسانی اولیه همه ما شاید احساس خلأ و بی‌معنایی و پوچی باشد. اما فروپاشی یک «امید و انتظار نادرست»، الزاما به معنای فروپاشی امید به طور کلی و الزاماً به معنای بی اعتمادی به توان مردم نیست. قطعا ناامیدی امروز، نه پایان راه، بلکه نشانه‌ی عبور از توهم و «امید به بیرون از خود» و ورود به مرحله‌ای بالغ‌تر و دشوارتر از فهم تغییر سیاسی و امر گذار از جمهوری اسلامی است؛ مرحله‌ای که در آن امید باید دوباره، این بار بر پایه‌ی واقعیت و بر مبنای استعدادها و قدرت جامعه مدنی، بازتعریف شود.

شاید این نتیجه‌ گیری تلخ به نظر آید اما بسیار مهم و آموزنده است که گذار کم هزینه از جمهوری اسلامی و تغییر پایدار و برقراری یک دموکراسی و عدالت اجتماعی ماندگار، فقط می‌تواند از داخل جامعه ایران بیرون آید، هرچند زمان‌بر و پرهزینه باشد.

در شرایط سرکوب شدید، «بقا» خودش یک کنش انسانی و اجتماعی است. وقتی حکومت نظامی حاکم است، و صفیر گلوله ها در خیابان شنیده می شوند و کشور به طور کامل در حصر اینترنتی قرار گرفته است، زنده ماندن، حفظ سلامت روان و محافظت از خانواده ناشی از ترس و انفعال نیست، شروط ادامه مبارزه هستند. و اگر امروز خیابان ممکن نیست، این به معنی پایان کار نیست.

حکومت های اقتدارگرا و سرکوبگر مانند جمهوری اسلامی همیشه از فراموشی تغذیه کرده اند، کشتار زندانیان در سال 1367، از نمونه حافظه تاریخی ملت ایران است که حکومت به اشکال مختلف و با از بین بردن محل خاکسپاری قربانیان کشتار 67 سعی کرده است آن را پاک کند. از این نظر در شرایط امروز همانطور که خاطرات و اسناد کشتار 67 همچنان ثبت شده و محفوظ مانده اند، ثبت قربانیان، تاریخ و محل قتل آنها، حفظ عکس ها و ویدیوها و شهادت ها نه تنها برای آینده ضروری است، بلکه در شرایط حال نیز انگیزه ادامه راه جانباختگان و امید به تحقق اهداف و آرمانهای آنها را برای ایران آزاد و آباد در دلها و روانها زنده و شعله ور نگاه می دارد. به طوریکه می توان گفت تلاش بی دریغ و همگانی ما برای به فراموشی سپرده نشدن خونهای ریخته شده، حتی در شرایط امروز مهمتر از حضور پرخطر در خیابان و اعتراض های کوتاه مدت، با وجود حکومت نظامی آشکار در تمامی شهرهای کشورمان، است.

بیاد داشته باشیم که تقریباً همه‌ی جنبش‌های موفق (آفریقای جنوبی، شیلی، اروپای شرقی) دوره‌هایی از سرکوب وحشیانه و احساس رهاشدگی کامل و حتی سکوت‌های طولانی مدت را تجربه کرده‌اند. تغییر همیشه خطی نیست؛ بیشتر شبیه موج است: عقب‌نشینی، انباشت، و دوباره خیزش.

۱۴۰۴ دی ۲۴, چهارشنبه

وقتی بقا جای سیاست را می‌گیرد: ایران در منطق مرگ و زندگی



منطقی که در شرایط امروز ایران حاکم است، منطق مرگ و زندگی است. این منطق را در درجه نخست حاکمیت سفاک جمهوری اسلامی با کشتار وحشیانه مردم معترض و شجاع کشورمان بر شرایط امروز ایران حاکم کرده است.

در چنین شرایطی و با تسلط منطق مرگ و زندگی، دیگر نه حاکمیت و نه مردم کف خیابان گوش شنوایی دارند؛ هر دو برای بقای خود می جنگند و گوشها برای صداهای دیگر بسته است و یا صداهای دیگر مجبور به سکوت شده اند. به ویژه زمانی که دریایی از خون بین مردم و جمهوری اسلامی پس از کشتار روزهای اخیر بوجود آمده است و رهبران جنگ مرگ و زندگی بر فراز موج خشم و احساسات مردم نشسته باشند.

در منطق مرگ و زندگی، سیاست ورزی مبتنی بر عقلانیت و رعایت مصالح و خیر عمومی و همچنین «مدیریت بحران» معنای خود را از دست می دهد. در چنین شرایطی حاکمیت، بقای فیزیکی و تداوم سلطه‌ی خود را یگانه هدف می‌بیند و هر کنش اعتراضی را تهدیدی وجودی تلقی می‌کند. از سوی دیگر، بخش معترض جامعه نیز به دلیل صف آرایی جنگی و خشن حاکمیت در برابر خود، عملا وادار به ارتقا حضور و مبارزات خود به موضوع «بودن یا نبودن» می شود. در چنین وضعی، عملا سیاست به جنگ فرسایشی تبدیل می‌شود، جنگی که چندین دهه بین جامعه معترض ایران و حکومت با فراز و نشیب های بسیار در جریان بوده است. جنگی که اکنون به مرحله ای رسیده است که عقب‌نشینی معادل مرگ تلقی می‌شود.

یکی از قربانیان منطق مرگ و زندگی نابودی زبان مشترک و تبدیل جامعه به دو اردوگاه است. اردوگاهی که مردمان آن نه فقط خواسته‌های متفاوت، بلکه در دو دنیای متفاوت زندگی می کنند. در چنین موقعیتی هر واقعه، هر کشته، هر خبر، نه فرصتی برای پرسشگری و تعمق و تامل بلکه سوختی برای تعمیق شکاف می شود. در این فضا، نیروهای میانی ـ روشنفکران، فعالان مدنی، حتی خانواده‌ها ـ یا مجبور به انتخاب جبهه می‌شوند یا به حاشیه رانده می‌شوند.

و این منطق، حاکم بر تمامی انقلاب های بزرگ بوده است. در انقلاب ۵۷ نیز منطق «مرگ بر ... و درود بر... » و «شاه باید برود» حاکم بود و چشمها و گوشها بر تمامی صداها و راههای دیگر بسته بود و رهبر انقلاب اسلامی و مردم پیرو او به چیزی جز رفتن شاه راضی نبودند. و دیدیم که تا سالها جامعه ایران و سیاست در ایران میدان جنگ بین دو جبهه شد، طرفداران انقلاب و رهبر آن از یک سو و مخالفین و منتقدین در سوی دیگر، میدانی جنگی که سر انجام با کشتار سال ۶۷ جامعه ایران را وارد دوره ای از سکوت و درخود فرورفتگی کرد.

همیشه در کنار جنگ در میدان واقعی مرگ و زندگی، جنگ روایت‌ها نیز شکل می گیرد. هر طرف می‌کوشد مرگ‌ها را به نفع روایت خود مصادره کند؛ و خون به «سرمایه‌ی سیاسی» برای هر دو سوی جنگ قدرت تبدیل می‌شود و هر یک سعی می کند با روایت خاص خود، خونهای ریخته شده را به نفع خود مصادره کند و طرف مقابل را عامل خونریزی معرفی و محکوم کند. تعداد قربانیان می شوند اعداد و نمادی برای تعمیق خشونت و جانهای از دست رفته معنای خود را از دست میدهند.

در چنین شرایطی، از جمله در وضعیت بسیار انقلابی و بحرانی کنونی، فقط اراده بقا فرمان می راند. اراده ای که رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی را وامی دارد بازی مرگ را آغاز کند، حتی با دست زدن به حملات پیشگیرانه، همانطور که با کشتار مردم بی دفاع دست به حمله پیشدستانه در برابر تظاهرات مسالمت آمیز مردم زد.

اما مکانیزم عملکرد اراده بقا در توده مردم و بویژه آن بخشی که شجاعانه بر کف خیابان مانده اند متفاوت است. در چنین شرایطی که منطق مرگ و زندگی و اراده بقا حاکم است و صداهای دیگر یا شنیده نمی شوند و یا خاموش شده اند، و مردم معترض که با دست خالی در خیابان مانده اند، وادار می شوند که به بیرون از خود نگاه کنند و نجات بخشی خارج از توان خویش جستجو نمایند.

اراده بقا در حاکمیت اما ماهیتی سازمانی، مسلح و متمرکز دارد؛ متکی بر سرکوب، منابع، و انحصار خشونت است. در حالیکه در توده‌ی مردم ـ به‌ویژه معترضان خیابانی ـ اراده بقا بدنی، فردی و جمعیِ بی‌سلاح است. این اراده نه ابزار دارد و نه ساختار. همین عدم تقارن، مردم را در موقعیتی قرار می‌دهد که برای ادامه‌ی بقا، ناگزیر به جست‌وجوی تکیه‌گاه بیرونی می‌شوند.

ورود به این سرفصل بسیار خطرناک و پر ریسک است زیرا جمهور مردم دیگر به عنوان یک عامل تعیین کننده در یک طرف بازی مرگ و زندگی نمی توانند حضور داشته باشند، مگر برای تمام کردن کار و تسخیر نهایی نهادهای حکومتی. در حقیقت، در چنین موقعیتی سرنوشت مردم به نیروهای بیرونی که از قدرت برخوردارند و به فرماندهان جنگ مرگ و زندگی سپرده می شود. همانطور که در شرایط امروز ایران بسیاری چشم انتظار اقدامات فرمانده اصلی جنگ یعنی دونالد ترامپ نشسته اند، حتی آقای رضا پهلوی که رهبری جنبش اعتراضی مردم ایران را از نیمه راه به بعد به عهده گرفته است در انتظار تصمیم اقدامات فرمانده اصلی جنگ نشسته است و همه کارت های بازی مرگ و زندگی را در اختیار او قرار داده است.

اما تجربه بازی مرگ و زندگی در کشورهای دیگر، به ویژه در منطقه خاورمیانه، نشان می دهد که بازنده اصلی بازی مرگ و زندگی در درجه نخست همان مردمی بوده اند که سرنوشت خود را به دست قدرت های خارج از خود سپرده اند و یا بنا به دلایل تاریخی از قدرت و نهادهای مدنی برخوردار نبوده اند.

جامعه مدنی ایران اما جامعه‌ای کم‌تجربه یا خاموش نیست. این جامعه، همراه با فعالان مدنی، صنفی و حقوق بشری خود، با وجود سرکوب مستمر، تهدید، و زندانی یا در حصر بودن بخش مهمی از نخبگانش، توانسته است زنده بماند و مطالبات صنفی، دموکراتیک و حقوق بشری خود را، هرچند پرهزینه و گاه ناپیوسته، پیگیری کند.

تجربه‌ی سال‌های گذشته نشان داده است که جامعه مدنی ایران حتی در شرایط بحرانی ناشی از حوادث طبیعی، و نیز در بزنگاه‌های دشوار، توانسته است به یاری مردم بشتابد و اشکالی از همبستگی اجتماعی را زنده نگه دارد. بی‌تردید وضعیت کنونی کشور اساساً قابل مقایسه با گذشته، حتی با شرایط جنگ ۱۲ روزه نیست؛ با این حال، به باور من، جامعه مدنی ایران، با وجود غلبه‌ی منطق مرگ و زندگی، می‌تواند و باید نقش و مسئولیت سنگین خود را فراموش نکند: حفظ حداقلی از عقلانیت جمعی و تقویت این باور در میان مردم که سرنوشت‌شان را، حتی در تاریک‌ترین لحظات، نباید یکسره به دست قدرت‌های بیرونی سپرد.

۱۴۰۴ دی ۲۳, سه‌شنبه

منطق حمله احتمالی آمریکا، منطق صفر و یک



بحث درباره مداخله نظامی آمریکا علیه جمهوری اسلامی، به‌ویژه در شرایطی که حکومت خامنه ای دست به کشتار گسترده مردم معترض و شجاع ایران زده است، به‌طور طبیعی واکنش‌های خشم آلود و احساسیِ بسیار قابل درک و دوگانه‌های اخلاقی–سیاسی شدیدی ایجاد می‌کند. در این چارچوب، برخی مداخله نظامی را تنها راه پایان دادن به سرکوب می‌دانند و برخی دیگر آن را تهدیدی جدی برای آینده جامعه و تمامیت جنبش مردمی تلقی می‌کنند.

به عبارت دیگر در ورای این بحث ها یک منطق ساده وجود دارد، منطقی شبیه منطق صفر و یک. به این معنی که اگر این جنگ احتمالی منجر به سرنگونی کامل جمهوری اسلامی و برقراری نظم و ثبات و حفظ امنیت ملی شود، این جنگ به نفع جنبش آزادی خواهانه و سرنگونی طلبانه مردم ایران است، اما اگر این جنگ فقط در حد نمادین و یا گوشمالی و یا محدود به تخریب و نابودی برخی پایگاه های نظامی و امنیتی رژیم باقی بماند، حداقل در کوتاه مدت به نفع حاکمیت و به ضرر جنبش مردم ایران خواهد بود. همانطور که رژیم پس از جنگ ۱۲ روزه با وجود ضربات سهمگین، به این دلیل که سرپا ماند ادعای پیروزی کرد و جنبش های اعتراضی مردم نیز برای مدتی به محاق رفتند.

تجربه‌های تاریخی نیز نشان می‌دهند که همیشه رابطه‌ای خطی و تضمین‌شده میان «حمله نظامی»، «سرنگونی حکومت» و «بهبود وضعیت مردم» وجود ندارد. حتی در مواردی که یک رژیم سرنگون شده، خلا قدرت، فروپاشی نهادها، مداخله بازیگران خارجی و نظامی‌شدن سیاست، مسیر کشور را به سوی بی‌ثباتی طولانی‌مدت و رنج مضاعف مردم سوق داده است؛ نمونه‌هایی چون عراق و لیبی گواه این واقعیت‌اند.

از این رو، پرسش اصلی دیگر صرفاً این نیست که آیا حمله نظامی می‌تواند رژیم را تضعیف یا سرنگون کند، بلکه این است که چنین سناریویی چه تاثیری بر عاملیت مردم، آینده جنبش‌های اجتماعی، و امکان شکل‌گیری نظمی پایدار و مردمی خواهد داشت. بنابراین آنهایی که دولت ترامپ را تشویق به حمله نظامی می کنند می بایست سناریوهای بعد از حمله و سود و زیان ناشی از یک جنگ جدید را محاسبه کنند.

برای مثال اگر سیاست آمریکا و به طور مشخص دونالد ترامپ فقط در حد یک حمله نمادین باقی ماند و حاکمیت مستقر سرنگون نشد، چه راهبردها و راهکارهایی برای زنده نگاه داشتن امید و اعتماد مردم پیش بینی کرده اند. و یا اگر حمله نظامی وسیع و بسیار گسترده ای شبیه عراق و یا لیبی (که البته احتمال آن بسیار ضعیف و نزدیک به صفر است) صورت گرفت چه پیش بینی هایی برای جلوگیری از فروپاشی کشور، جنگ های داخلی و تکرار تجارب بسیار دردآور عراق و لیبی انجام شده اند.

از این نظر با توجه به اینکه نیروهای سیاسی اپوزیسیون و حتی جریان پادشاهی خواه به رهبری آقای رضا پهلوی هیچ نقش مستقیمی در تصمیم گیری های دولت ترامپ و هیچ تاثیری بر منافع استراتژیک آن ندارند، و با توجه به این منطق بسیار ساده صفر و یک که جایی برای سناریوها و احتمالات دیگر باقی نمی ماند، اساسا ورود به این نوع از سیاست ورزی و سرمایه گذاری روی حمله نظامی قمار بسیار بسیار خطرناکی می شود، قماری که فقط روی یک چیز میخواهد شرط بندی کند، آنهم سرنگونی کامل این نظام از طریق حمله نظامی. در حالیکه قدرت های بسیاری با منافع بسیار متفاوتی در دور این میز قمار نشسته اند و شما تنها قمارباز نیستی.
https://t.me/politicalphilosphy/389

۱۴۰۴ دی ۲۲, دوشنبه

روزِ پس از سرکوب و کشتار: مسئولیت رهبران چیست؟



پس از روزها اعتراض گسترده، سرکوب و کشتار خشن و هزینه‌های انسانی بسیار سنگین، جمهوری اسلامی با اتکا به ابزارهای امنیتی-تبلیغاتی، نمایش‌های خیابانیِ سازمان‌دهی‌شده و پروپاگاندای حکومتی قصد «اعلام پیروزی» و نمایش «کنترل اوضاع» را دارد. در سطح ظاهری نیز به نظر می رسد که از شب گذشته خیابانها آرام‌تر شده اند و رژیم می کوشد روایت رسمی خود را چنین القا کند که اعتراضات فروکش کرده یا به حاشیه رانده شده‌اند.

این تصویر، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت برای طرفداران حکومت و بخشی از مردم باورپذیر به نظر برسد، اما تجربهٔ تاریخی جنبش‌های اجتماعی در ایران نشان می‌دهد که کنترل خیابان هیچگاه به معنای حل بحران‌های عمیق اجتماعی و سیاسی نبوده است و نگارنده باور عمیق دارد که همانطور که سلسله جنبش های اعتراضی در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی هیچگاه خاموش نشده اند و هر بار نسل پیشتاز ایران ققنوس وار از خاکستر سرکوب و کشتار برخاسته است، این بار نیز جامعه اعتراضی ایران با تجربه تر و پر انرژی تر بپا خواهد خاست

اما در مقاطعی که جنبش به دلیل سرکوب های وحشیانه دچار وقفه ای کوتاه مدت می شود، خطر اصلی که این جنبش را تهدید می کند، صرفاً ادامهٔ سرکوب پنهان و بازگشت جمهوری اسلامی به روش های معمول حکومت داری خود نیست، بلکه تهدید اصلی فرسایش درونی جنبش است. فرسایشی که ممکن است به ناامیدی جمعی، احساس شکست، کاهش اعتماد به نفس و میل به یافتن مقصرانی در درون خود جنبش بینجامد. تاریخ نیز بارها نشان داده است که بسیاری از جنبش‌ها نه در اثر سرکوب مستقیم، بلکه در نتیجهٔ همین گسست‌ها، شتاب‌زدگی‌ها و تسویه‌حساب‌های درونی برای مدتی دچار رکود شده اند.

خوشبختانه مردم شجاع و آزادی خواه و عدالت طلب ایران بارها نشان داده اند که توقف یا کاهش حضور خیابانی الزاماً به معنای پایان جنبش های اعتراضی شان نبوده است و به همین دلیل نیز برخی از جامعه شناسان جامعه ایران یک جامعه جنبشی و اعتراضی تعریف کرده اند.

جامعه ایران نشان داده است که جنبش‌های های اعتراضی پایدار و دنباله دار بوده اند. به این معنی که درست در دوره‌هایی که میدان کنش محدود شده است، جنبش وارد فاز بازاندیشی، بازسازی و تغییر شکل شده‌ است. ما ارتقا و تکامل جنبش های اعتراضی در ایران را از سالهای ۸۸، ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۴ را به خوبی مشاهده می کنیم. جنبش هایی که از درخواست های سیاسی برای احترام به حق رای مردم تا درخواست های معیشتی آغاز شدند و پس از قطع امید از هرگونه اصلاح و باور عمیق که در جمهوری اسلامی نه اراده ای و نه توانی برای پاسخگویی به خواسته های مردم وجود دارد به نه به جمهوری اسلامی و حتی جستجوی آلترناتیوی برای این نظام تکامل یافتند.

اگرچه در فرایند ارتقای جنبش های اعتراضی هر بار، پس از سرکوب، دوران و لحظاتی تلخ و پرابهام‌ آغاز شده اند، اما جامعه ایران این ظرفیت و استعداد را از خود نشان داده است که قادر است این دوران تلخ را به فرصت‌هایی برای یادگیری جمعی بدل کند؛ البته به شرط آن‌که به‌جای داوری‌های عجولانه و شخصی‌سازی شکست و جستجوی مقصر در درون خود، به تحلیل ساختارها، محدودیت‌ها و تصمیم‌ها پرداخته شود.

تلاش من در این یادداشت کوتاه نه برای انکار هزینه‌ها و رنج‌ها، و نه برای توجیه همهٔ آنچه در روزهای اخیر رخ دادند، و نه چشم پوشی بر خطاهای راهبردی رهبر کنونی «جنبش ملی»، بلکه برای طرح یک پرسش مرکزی و ضروری است که در دورهٔ یک شکست موقتی و انسداد مجدد سیاسی، مسئولیت رهبر و یا رهبران جنبش چیست؟ رهبر و یا رهبران چگونه می‌توانند به‌جای تشدید ناامیدی یا دامن‌زدن به شکاف‌های درونی، به حفظ سرمایهٔ انسانی، نگه‌داشتن افق جنبش و آماده‌سازی آن برای آینده کمک کنند؟

به نظر من وظیفه رهبر و یا رهبران جنبش در روزها و هفته های آینده در درجه نخست مسئولیت پذیری است، به ویژه پذیرش مسئولیت عدم موفقیت وعده ها و برنامه هایی که داده است؛ کنترل احساسات و نه تحریک احساسات و همچنین، تلاش بر بازتعریف افق های آینده بجای تکرار گزاره «این فرصت آخر است» و یا اعلام اینکه «زمان پیروزی نزدیک است»؛ و نیز، جلوگیری از رادیکالیسم کور و شجاعت اعلام عقب نشینی کوتاه مدت و آمادگی پذیرش انتقاد است.

شوربختانه چنین فرهنگ و منشی در میان رهبران سیاسی در ایران کمتر دیده می شود، رهبران جنبش سبز اگرچه در بیانیه های سالهای اخیر خود نشان داده اند که امیدی به اصلاح نظام ندارد و خواهان تغییرات ساختاری هستند، اما هیچگاه در مقام یک رهبر شجاعت انتقاد از خود و گسترش فرهنگ انتقاد و گفتگوی شفاف با طرفداران را از خود نشان نداده اند. رهبران سازمان مجاهدین نیز هیچگاه خطاهای راهبردی خود را به نقد نگذاشته اند و راه هرگونه نقد و انتقاد را بسته و سرکوب کرده اند.

جریان پادشاهی خواه نیز از این قاعده و فرهنگ مستثنا نیست. آقای رضا پهلوی نیز نه هیچگاه سیاست های پدر خود را نقد جدی کرده است و نه راهکارها و راهبردهای ناموفق خود از زمان بیانیه پیمان نوین تا اعلام وکالت را نقد کرده است. و متاسفانه، پس از در دست گرفتن رهبری اعتراضات اخیر، با فراخوان یکشنبه شب خود که مردم نه تنها در برابر گلوله های حکومت همچنان در خیابان بمانند، بلکه علنا وارد جنگ با دست خالی از طریق حمله به مراکز حکومتی شوند، با این وعده و امید که کمک خارجی در راه است، نشان می دهد که وی و جریان طرفدار ایشان همچنان بر ادامه خطای راهبردی تاکتیک جنگ خیابانی و حمله خارجی اصرار دارند و حاضر به نقد آن نیستند.
https://t.me/politicalphilosphy/387