۱۴۰۴ بهمن ۱, چهارشنبه

میان اسطوره‌ی دخالت بشردوستانه و ضرورت انسان‌ماندن



خودمان را گول نزنیم: «دخالت بشردوستانه» بیش از آن‌که یک واقعیت سیاسی باشد، یک اسطوره است. در روابط بین‌الملل، تقریباً هیچ قدرت بزرگی صرفاً به دلایل بشردوستانه مداخله نکرده است. آنچه به نام بشردوستی عرضه می‌شود، اغلب پوشش اخلاقیِ هم‌زمانِ منافع ژئوپلیتیک است.

کسانی که از ترامپ می‌خواهند دخالت کند و این درخواست را با گزاره‌ی «دخالت بشردوستانه» زیبا جلوه می‌دهند، کافی است نگاهی به مداخلات او در دیگر کشورها بیندازند. تنها صداقتی که ترامپ از خود نشان داده، صداقت در بی‌اخلاقی است؛ امری که خود او نیز به آن اذعان دارد و حتی به آن افتخار می‌کند. بنابراین اگر دخالتی از سوی او صورت گیرد، تردیدی نباید داشت که انگیزه‌ی آن بشردوستانه نخواهد بود.

البته آنان که از ترامپ درخواست مداخله کرده‌اند، خود نیز غالباً به این واقعیت آگاهند. مسئله اینجاست که بخشی از آنان نیز وارد همان چرخه‌ی انسانیت‌زدایی و بی‌اخلاقی در سیاست شده‌اند؛ چرخه‌ای که در یک سوی آن خامنه‌ایِ آدم‌کش قرار دارد و در سوی دیگرش ترامپ و حامیان افراطی ایرانی او. آنان، سوار بر موج خشم، نفرت و استیصالِ کاملاً به‌حقِ مردم ایران شده‌اند و هم‌زمان به این موج می‌دمند.

در چنین وضعیتِ به‌شدت احساسی و آکنده از خشم، اندوه و بهت است که نقش سیاست‌مداران واقعی و روشنفکرانی که ریشه‌های عمیق در جامعه‌ی ایران دارند، تاریخ و سازوکارهای آن را می‌شناسند و به اصول اخلاقی خود متعهدند، برجسته می‌شود. آنان باید ستون فقرات خود را استوار نگه دارند: نه به دام دفاع از جمهوری اسلامی و خامنه‌ای بیفتند و نه دست به دامان ترامپ و نتانیاهو شوند.

در اینجا، سیاست نه به‌مثابه مجموعه‌ای از رتوریک‌ها و گفتمان‌های تکراری—از اصلاح‌طلبی تا گذارطلبی و سرنگونی‌طلبی—بلکه به‌عنوان هنر عبور از بحران و مدیریت این عبور معنا پیدا می‌کند. بحرانی که امروز جامعه‌ای زخم‌خورده و فرو رفته در بهت را دربر گرفته، نیازمند سیاستی اساساً متفاوت از آن چیزی است که تاکنون دنبال شده است.

سیاستِ عبور از بحران، بر «اگرها» و سناریوهای آینده سرمایه‌گذاری نمی‌کند، منتظر دخالت خارجی نمی‌نشیند و نجات را به تحقق یکی از احتمالات گره نمی‌زند؛ بلکه می‌کوشد راهی برای عبور از بحرانی بیابد که مردم ایران همین امروز در دل آن گرفتارند.

برای یافتن این راه، پیش از هر چیز باید خود بحران را به‌درستی فهمید. آنچه امروز در ایران می‌بینیم، صرفاً نتیجه‌ی شکست یک گفتمان یا راهبرد سیاسی خاص نیست، بلکه نشانه‌ی فرسایش روانیِ جامعه است. جامعه در یک سوگِ جمعیِ بهت‌آور نشسته است؛ افسردگی، خشم خاموش، احساس بی‌افقی و حتی حس خیانت فراگیر شده‌اند. همان‌گونه که در گزارشی آمده بود، گویی «گرد مرگ بر تهران پاشیده‌اند»؛ مرگی که نه فقط مرگ عزیزان، بلکه مرگ وعده‌ها و امیدها را نیز بازتاب می‌دهد.

از این منظر، گفتمان‌ها و راهبردهایی که برای جوامع پرانرژی و امیدوار کارایی دارند، دیگر برای ایرانِ امروز کارساز نیستند. برای پدر، مادر، خواهر، برادر یا همسرِ سوگوار، ترسیم فردایی روشن و وعده‌ی «صبر کن، همه چیز درست می‌شود» مرهم نیست. جامعه خسته‌تر و زخمی‌تر از آن است که گوش شنوایی برای این وعده‌ها داشته باشد.

جامعه‌ی غم‌زده‌ی ایران، امروز بیش از هر چیز به بازسازی نیاز دارد: تمرکز بر حفظ جان، کرامت انسانی، بقای اخلاقی و بقای روانی. جان‌باختگان این جامعه عدد نیستند که هرچه بیشتر شوند، شانس مداخله‌ی خارجی را بالا ببرند. جامعه‌ی ایران نیازمند خروج از چرخه‌ی انسانیت‌زدایی و نرمال‌شدن خشونت است؛ نیازمند نوعی مقاومت اخلاقی و روانی.

این جامعه همچنین نیازمند ثبت حافظه‌های جمعی و افزایش همدلی است؛ نیازمند شنیده‌شدن. نه به‌عنوان صدایی که از بلندگوهای قدرت‌های جهانی و رسانه‌های وابسته به اهداف آنان بازپخش می‌شود، بلکه به‌عنوان صدای واقعی یک انسان.

هیچ نجاتی که به بهای از دست رفتن انسانیت تمام شود، نجات نیست؛ و هیچ سیاستی که از دل جامعه‌ی زخم‌خورده نیاید، آینده‌ای برای آن نخواهد ساخت.
https://t.me/politicalphilosphy/408

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر