اگرچه خشم و استیصالی که اکنون، پس از کشتار بیرحمانه مردم ایران در اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴، جامعه ایران را فراگرفته است، قابل مقایسه با عصبانیت و خشم فروخورده مردم از بیش از چهل سال حکومت جهل و جنایت نیست، اما از همان جنس و از همان احساس درد، ظلم و تبعیض و فقری است که این حکومت بر مردم روا داشته است. از همان جنس احساس خشم و عصبانیتی که از دی ماه ۹۶ به خیابانها سرازیر شدند و زنجیره ای از حضور خشم آلود و فریاد نابود باد را در سالهای بعد تا دی ماه ۱۴۰۴ موجب گشتند.
این خشم و عصبانیت اگرچه کاملا طبیعی و بر حق است اما به نظر من نباید مبنای سیاست گذاری مخالفین سازمان یافته و رهبران قرار گیرد و استراتژی و تاکتیکهای مبارزاتی با منطق خشم و عصبانیت پی ریزی و طراحی شوند؛ و بسیج نیروها به گونه ای صورت گیرد که واکنش به ظلم و سرکوب را به محور فعالیت تبدیل کند.
واقعیت این است که به نظر من در سنت فعالیت های سیاسی مبارزین در تاریخ معاصر ایران، به ویژه از دهه ۱۳۴۰ به بعد، خشم تاریخی و ایدئولوژیک و عصبانیت جمعی یکی از منابع اصلی بسیج و جذب نیروها بوده است. این استراتژی شاید در کوتاهمدت میتوانسته است افراد و گروهها را فعال نگه دارد، اما به دلیل اتکا بیش از حد بر خشم و شجاعت، در معرض فرسایش و انحراف و حتی تردید مبارزین و خیانت نیز قرار داشته است،
خشم وقتی تنها انگیزه مبارزه شد، تحلیل، برنامه ریزی، تنوع در تاکتیک و صبر استراتژیک و سیاست دو گام به پیش یک گام به پس به حاشیه می رود. به همین علت بر این باورم که استراتژی تیم آقای رضا پهلوی در رابطه با فراخوانهای اخیر، عمدتا بر خشم و عصبانیت مردم استوار بوده است؛ و تصور می شده است که این خشم و عصبانیت اگر به شکل میلیونی بروز و برآمد داشته باشد می تواند، همراه با کمک های خارجی، رژیم را سرنگون کند. اما کشتار مردم بی دفاع و از راه نرسیدن کمک های خارجی و حتی تعلل بسیاری از کشورها در حمایت جدی و عملی از مردم ایران نشان دادند که این استراتژی اشتباه و بسیار ناقص و یکطرفه و فقط بر دو فاکتور استوار بوده؛ و اصولی مانند تنوع در تاکتیک ها، صبر و عقب نشینی موقت و استفاده از روش های متنوع در بسیج نیروهای متکثر جامعه را نادیده گرفته است.
به عبارت دیگر و درس آموزنده این است که در فضای آکنده از خشم و عصبانیت و استیصال، اپوزیسیون نیز از منطق خشم مصون نیست. اپوزیسیونی که ابزار واقعیِ عمل سیاسی سازماندهی شده در داخل ایران را ندارد و حتی امکان گفتوگوی آزاد را بسته است، و روی دخالت نظامی آمریکا و اسرائیل سرمایه گذاری کرده است، و حتی پیگیری حقوقی این جنایت را جدی نمی گیرد و فقط بر طبل جنگ می کوبد، ناچار می شود که از تنها منبع و سرمایه یعنی خشم و عصبانیت استفاده کند. خشم در اینجا فقط یک احساس معمولی نیست؛ حتی جانشین قدرت و حرص و ولع رسیدن به آن می شود؛ و به حیات چنین نیرویی که از فقط از خشم و عصبانیت تغذیه می کند معنا میدهد، و مرز عبور ناپذیر بین خودی و غیرخودی میسازد. در این نقطه است که خشم، اگر مهار نشود، اپوزیسیون را نیز به بازتولید همان منطق حذف و خشونتی میکشاند که علیه آن ایستاده است.
بنابراین اگر پس از این کشتار حتی اجازه عزاداری جمعی و شمع گذاشتن داده نمی شود و به حقیقتیابی و عدالت خواهی جهانی کمتر توجه می شود و همه توجه ها به میدان جنگ معطوف می گردد، اندوه راهی جز تبدیلشدن به خشم پیدا نمیکند؛ خشمی که بهتدریج رادیکال و رادیکال تر میشود. در چنین شرایطی است که جملاتی مانند «بگذار آمریکا حمله کند» شنیده میشود؛ جملهای که نه از سر میل به جنگ، بلکه از دلِ نیهیلیسم سیاسی بیرون میآید. این جمله ترجمهی روانیِ یک شکست عمیقتر است: احساسِ بیصاحببودنِ آینده، و باور به اینکه هر فاجعهای، حتی جنگ، شاید از تداوم وضعیت موجود قابلتحملتر باشد.
اما این دقیقاً همان نقطهای است که سیاست خشم، از نیروی اعتراضی یک نیروی ویرانگر می سازد. وقتی خشم فراگیر میشود، خشونت عادی میشود؛ مرگ عدد میشود؛ و تمایز میان عامل سرکوب و قربانی در غبار نفرت گم میشود. در این فضا، اپوزیسیون پیش از آنکه بتواند بدیلی بسازد، درون خود فرسوده میشود. هر صدای محتاط و نقاد به خیانت تعبیر میشود، هر پرسش به تضعیف، و هر تردید به همدستی. و سرانجام، سیاست حذف میشود و فقط خشم باقی میماند.
خطر نهایی این وضعیت آن است که جامعه، ناآگاهانه، کنترل سرنوشت خود را واگذار میکند. دعوت احساسی به مداخلهی خارجی، حتی اگر از سر استیصال باشد، جامعه را از کنشگر سیاسی به موضوع ژئوپلیتیک تبدیل میکند. تجربهی کشورهای دیگر نشان داده که خشم میتواند رژیمها را بلرزاند، اما بهتنهایی نمیتواند آینده بسازد. آنچه پس از آن میماند، اغلب ویرانهای است که هیچکس صاحبش نیست.
خشم مردم پس از کشتار، قابلفهم، مشروع و انسانی است. مسئله نه نفی خشم، بلکه اسیر ماندن در آن است. اگر خشم نتواند به زبان، مطالبه، سازمان و افق ترجمه شود، بهجای آنکه راهی به بیرون باز کند، همهچیز را به درون فرو میریزد. عبور از سیاست خشم، نه خیانت به رنج قربانیان، بلکه تنها راهِ حفظ امکانِ آیندهای است که در آن، این رنج بیمعنا نشود.
https://t.me/politicalphilosphy/419
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر