این یک واقعیت غیر قابل انکار است که آقای رضا پهلوی، حداقل در میان بخشی از مردم، به عنوان تنها جایگزین مطلوب حاکمیت جمهوری اسلامی شناخته می شود. این موقعیت خاصِ آقای رضا پهلوی در شرایط بسیار بحرانی و ناپایدار کنونی که جای کمی برای رقابت بین برنامه ها و ایده ها باقی مانده است، و عملا جامعه ملتهب ایران عرصه ای شده است برای انتخاب های اضطراری، آنهم بر مبنای نمادسازی و با انگیزه رها شدن سریع از وضعیت موجود، ایشان و جریان پادشاهی خواه را در مقایسه با سایر گرایشات درون اپوزیسیون در موقعیتی قرار داده است که پتانسیل هژمون شدن را دارد.
قرار گرفتن در چنین موقعیتی در شرایط امروز که برتری های رسانه ای نقش بسیار مهمی در اشباع کردن افکار عمومی از یک ایده خاص پیدا کرده اند و روایت ها و برنامه های سیاسی با یک چهره خاص پیوند می خورند و این چهره ها سمبل یک روایت و یا ایده خاص می شوند، امری طبیعی است. به ویژه که چهرهای قدیمی و برخاسته از نظم سنتی و پیشین نه مقبولیت و مشروعیتی دارند و نه مورد اعتماد عموم هستند.
اما این موقعیت هژمون لزوما نه به معنای رهبری اخلاقی، فرهنگی و نه به مثابه فصل مشترک تمامی گرایشات گوناگون جوامع امروزی است و نه حتی به دنبال یک پروژه از قبل برنامه ریزی شده کسب شده است؛ بلکه نتیجهی خلأ بدیلهای سازمانیافته، فرسایش نیروهای سیاسی قدیمی به علت سرکوب و یا بی اعتمادی مردم نسبت به آنها و نیاز جامعه به نشانه و تکیه گاه حداقلی برای عبور سریع از شرایط موجود است.
با اینحال، مشکل و چالش اصلی از جایی آغاز میشود که این برتری نمادین و موقعیت هژمون، بر خلاف میل گرایشات مختلف دیگر در جامعه، به تدریج به انحصار میدان مبارزات سیاسی و نمایندگی کامل آن میل کند. در چنین شرایطی یک دوراهی و یا بن بست انتخاب در برابر دیگر گرایشات رقیب که در معرض تهدید هژمونی یک جریان خاص قرار دارند، بوجود می آید. دو راهی انتخاب بین «مبارزه و تشدید رقابت با جریان برتر و هژمون» و یا «حفظ میدان مبارزه و زنده نگاه داشتن گرایشات و خواسته های گوناگون در جامعه».
همانطور که در ابتدای یادداشت آوردم، بنظر می رسد که آقای رضا پهلوی و روایتی که ایشان نمایندگی می کند به تدریج در جریان اعتراضات اخیر در ایران در یک موقعیت انحصاری و هژمون قرار گرفته است. در چنین شرایطی وظیفهی سیاستورزی مسئولانه نفی و یا مبارزه با آن و یا ساختن ضد هژمونی نیست، بلکه جلوگیری از زودرسبودن هرگونه تثبیت از طریق «حفظ میدان مبارزات و مطالبات دموکراتیک و عدالت طلبانه» و تلاش برای باز نگهداشتن فضای اعتراض و گفتوگواست. فضایی که در آن، گرایشها، خواستهها و صداهای مختلف، از مطالبات معیشتی و جنسیتی گرفته تا دغدغههای قومی، طبقاتی و حقوق بشری، بتوانند همزمان حضور داشته باشند، بیآنکه ناچار شوند خود را ذیل یک روایت واحد تعریف کنند.
از این منظر، در این یادداشت نه در پی نقد اشخاص هستم و نه قصد داوری نهایی دربارهی شکل مطلوب آیندهی سیاسی ایران را دارم. مسئله، بیش از هر چیز، اخلاق و عقلانیت کنش سیاسی در لحظات حساس که کشور در آستانه تحولات ساختاری و یا فروپاشی و یا سرنگونی نظام جمهوری اسلامی قرار دارد، است.
بحث و چالش اصلی این است که چگونه میتوان همزمان با حفظ همبستگی علیه جمهوری اسلامی، از تقلیل جنبش به یک صدا یا یک افق خاص پرهیز کرد. «سیاستِ حفظ میدان» بجای مبارزه ضد هژمونی پیشنهادی است برای اندیشیدن به این امکان؛ امکانی که شاید پرهیجان و بسیجکننده بهنظر نرسد، اما میتواند شرط دوام، یادگیری جمعی، و گشودهماندن آینده تحولات کشورمان باشد.
از این نظر معتقدم که نهادها و فعالین مدنی، اجتماعی، سیاسی و سازمانها و تشکل های صنفی در داخل کشور وظیفه ای بسیار خطیر در شرایط امروز ایران بر عهده دارند. حضور میدانی این نهادها و فعالین در جهت طرح و پیگیری خواسته های سیاسی، اقتصادی و دموکراتیک و صنفی خود به معنای انحراف از مبارزات مردم ایران برای عبور از جمهوری اسلامی نیست، بلکه تلاشی است برای زنده نگاه داشتن جامعه ایران و پیگیری مطالبات آزادی خواهانه و عدالت طلبانه و مبارزه با تبعیض های جنسیتی و قومیتی در هر شرایطی است، به نحوی که بتوان آنها را حتی با ورود جامعه ایران به گذار نهایی از جمهوری اسلامی و شکل گیری نظام جدید، همواره و به طور فعال پیگیری کرد.
https://t.me/politicalphilosphy/373
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر