۱۳۹۲ فروردین ۱۱, یکشنبه

تئاترِ سیاسی جمهوری اسلامی


واسلاو هاول نمایشنامه نویس و رئیس جمهور فقید چک می گوید: "سیاست یک نمایش و تئاتر بیش نیست، بنابراین سعی کن آنرا خوب بفهمی." وی می نویسد: "سیاستِ بدون یک آغاز و پایان، سیاستِ بدون جنبه های نمایشی، بدون حضور و همدلی انسان ها، بدون مراحل و مراتب گوناگون، بدون تحول که در مقابل چشمان دنیا بشکل یک درام واقعی با شرکت مردم معمولی انجام می گیرد، یک سیاستِ اخته و بی بو و خاصیت است".  

اصولا زندگی بشر نمایشی از تراژدی ها و شادی های او است، و آنچه که نمایشنامه نویس به صحنه در می آورد تنها می تواند بخشی و برداشتی از این زندگی واقعی باشد. حال هر اندازه این نمایش و تئاتر به واقعیت های زندگی نزدیکتر باشند و آدمی بتواند خود و جامعه اش را در صحنه ها و سناریوهای آن پیدا کند، احساس خواهد کرد که خود نیز جزئی از آن تئاتر شده است. تئاتری که پرده ها و نمایشهای آن تفاوت چندانی با وقایعی که در زندگی روزانه اتفاق می افتند ندارند و انسان می تواند با آنها همدل و همزبان شود.

واسلاو هاول با این تعریف از سیاست و با دقتی که در بکارگیری کلمات در این تعریف از خود نشان می دهد دست روی یک تفاوت بسیار آشکار بین دو گونه از "سیاست ورزی" می گذارد. در اینکه سیاست و بطور کلی زندگی انسان نمایش و تئاتری است که هرکس به تناسب استعدادها و موقعیت اجتماعی اش نقشی در آن بعهده می گیرد شکی نیست. اما همانطور که واسلاو هاول می گوید این نقش ها یا می توانند باعث همدلی و دخالت مردم در صحنه سیاست شوند و بدین طریق، نمایشی که بر روی صحنه می آید به واقعیت های زندگی مردم نزدیکتر باشد و یا باعث بیگانگی مردم نسبت به سناریوهای چیده شده گردند.

با این فرض که سیاست، نمایش و تئاتری بیش نیست می توان تفاوت بین دو گونۀ اصلی از "سیاست ورزی" را به خوبی بتصویر کشید. در یک نظامِ توتالیتر و دیکتاتوری هدف اصلی کارگردان حفظ و گسترش قدرت است. بنابراین آنچه که به صحنه آورده می شود در واقع امر چیزی جز امیال، سیاست ها و برنامه های رهبران این نظام نخواهد بود.

اگرچه سناریستها تمام تلاش خود را بخرج می دهند که صحنه های نمایش را واقعی جلوه دهند، اما بدلیل عدم همدلیِ مردم با نمایش و بیگانگی آن با زندگی روزانه، معمولا در این امر موفق نمی شوند. واقعیتی که در میدان نمایش و در محیط تئاتر رقم زده و به صحنه آورده می شود تنها محدود به چهاردیواری تئاتر است.

این "واقعیت" اما جلوه های دیگری نیز دارد. سناریو نویسانِ این تئاتر و رهبران این نظام خود خوب می دانند که آنچه که می گویند و می نویسند دروغ است و آنها را صرفا برای حفظ قدرت خود بافته اند. مردم نیز می دانند و احساس می کنند که آنچه نمایش داده می شود دروغ های ساخته و پرداخته کارگردانان و بازیگران این تئاتر، که مردم خود را با آنان بیگانه احساس می کنند، هستند. و جالب این است که رهبران دیکتاتور و کارگردانان نیز بر این واقعیت آگاهند که تماشاچیان باوری به آنان و نمایشهایشان ندارند. واقعیتی که تنها در محیط عمومی تئاتر شکل می گیرد و زمانی که پا از تئاتر بیرون می گذاری در هم فرو می ریزد.

در حقیقت در محیط تئاتر و در میدان نمایش واقعیتی جدید که بکلی متفاوت با واقعیت های بیرون از تئاتر است اتفاق می افتد. دروغی که همه، از دروغ سازان آن تا تماشاچی های آن، می دانند که دروغ است و صرفا برای حفظ قدرت صحنه سازی شده است.

از نمونه های بسیار بارز اینگونه نمایشهای دروغین می توان از جلسات نمایشی مذاکرات دولت در برخی از نظامهای توتالیتر، مانند دولت پوتین و مددُف در روسیه و یا نمایشهای تلویزیونی مذاکرات هیت دولت در دوران حکومت صدام حسین در عراق و یا حسنی مبارک در مصر و یا نمایش های تلویزیونی کره شمالی نام برد. این نمایشهای سیاسی و بدنبال آن پروپاگانداهای آن همه بر یک محور می چرخئد و قابل توجیه هستند و آنهم حفظ قدرت دیکتاتور واطرافیان معدود او است.

حفظ قدرت دیکتاتورها اما همواره با یک سناریوی واحد به عرصه نمایش وارد می شود. حفظ کشور وسرزمین آبا و اجدادی و حفاظت از مردم در برابر دشمنان ملت محور اصلی این نمایش های سیاسی را تشکیل می دهد. این نمایش معمولا نیز به شکل واحد و مشابه یکدیگر به اجرا در می آید. دامن زدن به تضاد و تنش با دشمنانی که در مقابل دیکتاتور صف کشیده اند و قصد نابودی اورا دارند. در این میان هر واکنشی از جانب این "دشمنان"، در برابر تحریکاتِ دشمن ستیزانه دیکتاتور ، بمنزله شاهدی بر درستی سناریوی حفظ قدرت بکار گرفته می شود و در صحنه تئاتر دائم اعلام می گردد که می بینید که ما حقیقت را می گوییم و دشمنان ما می خواهند کشور و استقلال ما را تحت کنترل خود در آورند.

این سناریو سازی اما محدود به همان صحنه عمومی تئاتر سیاسی می ماند. با بازگشت مردم به زندگی خصوصی اشان، واقعیت های زندگی و تراژدی و شادی های آن مجددا به پرده های تئاتر واقعی زندگی که مردم نقش اصلی در آن دارند باز می گردند. دیکتاتور بر این واقعیت نیز آگاه است که مردم، باوری به نمایشهای او ندارند و در زندگی خصوصیشان به این دروغ ها می خندند. اما تا مادامی که صحنه عمومی تئاتر توسط این مردم بهم نخورد و قواعد بازی رعایت شوند و تا زمانی که ابزارهای قدرت در کنترل دیکتاتورباشند، وی نگرانی زیادی نخواهد داشت.  

اگرچه سیاست ورزی ، حتی در نظامهای دمکراتیک، جنبه هایی از نمایش و تئاتر را در خود دارد و سیاست ورزان با استفاده از روشهای نمایشی و تئاتری سعی در بسیج بخشهای اجتماعی هوادار خود دارند، اما تفاوت اساسی با تئاتر دیکتاتورها در این است که پرده های نمایشی آن به واقعیت های زندگی روزمره مردم، به تراژدی ها، به مرگ و زندگی و به شکست و پیروزی های یک ملت نزدیک تر اند. هر اندازه این نزدیکی و تطابق بیشتر باشد، مردمِ حاضر در صحنه، احساس همدلی و هم نوایی بیشتری با بازیگران و نمایشنامه نویسان پیدا می کنند. از این زاویه می توان گفت که اصولا اشکالی بر نمایشی و تئاتری کردن سیاست وارد نیست، بشرط اینکه سناریوها و پرده های نمایش بازتابی از زندگی واقعی مردم باشند.

روش های بحث و مجادله در مجلس عوامِ انگلیس که سابقه و تاریخ آن به قرن هیجدهم میرسد نمونه ای روشن از بکارگیری روشهای تئاتری در زمینه سیاست و سیاست ورزی است که بدلیل باز و بعضا تند و یا همراه با شوخی بودن مباحثات و مناظرات، بعنوان یکی از الگوهای موفق پارلمانی مورد استفاده قرار گرفته است. تداوم این شکل از سیاست مداری و اداره مناظرات و الگو شدن آن برای بسیاری از کشور های دمکراتیکِ دیگر نشان از نزدیک بودن این شیوۀ حکومت داری با زندگی روزمره مردم دارد. اگرچه بسیاری می دانند که این مناظرات جنبه هایی از شو و نمایش را در خود نهفته دارند، اما چون این نمایشِ پارلمانی بازتاب نسبی تئاتر بزرگتر زندگی که همه چیز از غم وشادی و شوخی تا جدیت و توافق و اختلاف در آن حضور دارد، مورد پذیرش عامه مردم قرار گرفته است و مردم نیز در آن شرکت می کنند.

دلیل دیگر بر الگو برداری از سیستم پارلمانی انگلیس که معمولا دو جبهه موافق و مخالف در برابر یکدیگر قرار می گیرند، بکارگیری روشهای عاری از خشونت، ضمن بحثهای بسیار جدی است. این روش، باور به نقش مناظرات عمومی و دخالت مردم در سیاست در کادر قراردادهای از قبل تعیین شده اجتماعی را به نمایش میگذارد و تقویت می کند. قراردادهایی که ضامن صلح و آرامش در روابط اجتماعی و مصونیت نسبی مردم از اعمال روشهای استبدادی هستند.

موفقیت و پایداری این روش اما بستگی به توانایی سیاست ورزان و نمایندگان پارلمان نیز دارد. پذیرفتن این واقعیت که سیاست جنبه هایی از تئاتر و نمایش را در خود دارد و توانایی و استعداد ارائه پرده های نسبتا واقعی و قابل فهم برای مردم و در عین حال قدرت برانگیختن آنان برای حمایت از برنامه ها و سیاست دولتمردان یکی از ملزومات اصلی یک سیاست موفق است.

در این نگاه به سیاست، که باید بازتابی از زندگی واقعی مردم باشد، بخش عمومی و دخالت مستقیم بخشهای اجتماعی در اولویت قرار می گیرد. این اولویت در حقیقت به این معنی است که سیاست و سیاست ورزی مبتنی می گردند بر اصالت انسان و نقش خود آگاهانه او در عرصه سیاست و اجتماع و سایر ابعاد زندگی. و همانطور که این زندگی، فراز و نشیب ها، شکست و پیروزیها و غم و شادی ها را با هم و در هم دارد، سیاست ورزان نیز می بایست با رابطه باز و عاری از دروغ، سناریو های واقعی و مردم فهم در عرصه سیاست پدید آورند.

واضح است که محورهای سیاست و سیاست ورزی در نظام جمهوری اسلامی بر دروغ و انواع سیاست ها و سناریوهای حفظ قدرت استوار است. مانند سایر نظامهای دیکتاتور و توتالیتر هم رهبر جمهوری اسلامی می داند که سیاست های دشمن ستیزش دروغ و تماما نمایشی است و هم اکثریت جامعه ایران بر این نمایش دروغین واقف است. رهبر جمهوری اسلامی نیز آگاه است که مردم متوجه این دروغ بزرگ هستند و بنابراین تلاش بسیار جدی داشته و دارد که در صحنه عمومیِ این تئاتر، آشکارا از این دروغ صحبتی به میان نیاید. مهم برای او حفظ آرامش صحنه است و تا زمانیکه کنترل بخش عمومی جامعه را در اختیار دارد، نگران خود آگاهی مردم و به تمسخر گرفتن سیاست های او توسط مردم در زندگی خصوصیشان نیست.

با توجه به اینکه ولایت فقیه جمهوری اسلامی اعتقادی به دمکراسی پارلمانی ندارد و حضور مردم در انتخابات پارلمانی را بمثابه بیعت مردم با نظام جمهوری اسلامی و رهبری آن می داند، می توان به یقین گفت که سخنان او در مناسبت های مختلف مبنی بر تشویق مردم به شرکت در انتخابات با هدف حفظ قدرت خود و بهره برداری های اقتصادی و سیاسی بخشهای هوادار خویش است.

تنها می توان به دو دلیل در این تئاتر سیاسیِ ولایت فقیه شرکت کرد، یا برای برهم زدن بساط این نمایشِ دروغین و اثبات این حقیقت که رهبری جمهوری اسلامی دیگر هیچ مخالف جدی ای را حتی از درون خود نمی تواند تحمل کند و یا برای برخورداری از سهمی از قدرت و پذیرش آگاهانه رلی در سناریوی حفظ قدرت ولایت فقیه.

ما از هر این دو نمونه در انتخابات به اصطلاح پارلمانی جمهوری اسلامی شاهد بوده ایم. مهندس بازرگان در زمان حیاتش بدون اینکه منتظر چراغ سبز رهبری جمهوری اسلامی باشد کاندید مجلس شد، با وجودیکه می دانست که صلاحیت او توسط شورای نگهبان جمهوری اسلامی رد خواهد شد. این عمل او بیشتر در راستای بهم زدن بساط انتخابات نمایشی و برملا کردن دروغهای ولایت فقیه قابل توجیه است.

در انتخابات پیش رو نیز، با علم به اینکه شورای نگهبان صلاحیت بسیاری را رد خواهد کرد، کاندید شدن یا با هدف شرکت در مناسبات قدرت است و یا به منظور افشای چندین باره نمایشات انتخاباتی است. در این میان اگر کاندیداهای احتمالی اصلاح طلبان مانند آقای خاتمی منتظر چراغ سبز رهبری برای کاندید شدن باشند و سپس اعلام کاندیداتوری کنند، باید گفت که شرکت ایشان در انتخابات به منزله تائید همه سیاست های سرکوبگرانه سالهای اخیر ولایت فقیه است و برای گرفتن سهمی از قدرت و پذیرش نقشی در تئاتر سیاسی جهموری اسلامی صورت گرفته است.

اما اگر ایشان مستقلا و بدون توافق اولیۀ رهبری خود را کاندید کرد، باید گفت که او آگاه بر این نمایش و برای بهم زدن صحنه های آن که از قبل مهندسی شده است وارد عرصه انتخابات شده است.

۱۳۹۲ فروردین ۴, یکشنبه

گناهان کبیره


پاپ فرانسیس اول در نیایش خود در هنگام اولین سخنرانی عمومی در میدان اصلی واتیکان مسیحیان را دعوت به پرهیز از حسادت، غرور و نفرت کرد. وی گفت که این احساسات زندگی انسان را آلوده و نجس می کنند.

شاید در نگاه اول و بویژه در کادر اعتقادات دینی این نصایح درست و منطقی بنظر برسند. در فرهنگ عامه نیز، غرور، بویژه خودپرستی و حسادت از ویژگیهای به اصطلاح نکوهیده اند.

اما آیا به واقع، آنطور که ادیان الهی مطرح می کنند، داشتن و بروز این احساسات، که به اعتبار علوم روانشناختی نوین، ریشه در ساختارهای روانی و حتی جسمی (فیزیولوژیکی) انسان دارند، گناه محسوب می شوند؟

همه ما با احساس هایی مانند خشم، ترس، حسادت آشنا هستیم و آنها را تجربه کرده ایم. تجربه های حسی ای که عمدتا منشا و عاملی برای اراده و تصمیم به انجام (و یا انجام ندادن) یک عمل مشخص بوده اند. مترادف واژه احساس در زبان انگلیسی (emotion) است. ریشه های این واژه را می توان در زبان لاتین به کلمه ((movere به معنی حرکت کردن پیوند داد. به سخن دیگر، تجربه های احساسی و بدنبال آن انگیزش انسان برای حرکت کردن و اقدام به یک عمل مشخص جزو تجارب روزانه همه ما انسانها هستند.

اما صرفِ وجود و تجربه کردن این احساسات درونی و ذاتی انسان نمی تواند و نباید دلیلی بر ارزش گزاری و خوب و بد کردن این احساسات باشند. این نوع نگاه و اخلاقیات ما (که متاثر از فرهنگ و عقاید زمانه، ویا اعتقادات مذهبی و اندیشه های فلسفی می باشد) است که تعیین کننده خوب و بد بودن ویا گناه و ثواب داشتن این احساسات می باشئد.

شاید بتوان گفت که هیچ جنبه ای از ذات و روان انسان به اندازه احساسات انسانی در کیفیت و معنی دادن به وجود و حیات انسان نقش نداشته اند. این احساسات هستند، که گاه شورِ ادامه زندگی، اراده برای تغییر و یا پایان بخشیدن به زندگی را پدید می آورند. بنابراین جای تعجب نیست اگر می بینیم که اکثر مذاهب و اندیشه های فلسفی بطور ویژه ای به این جنبه از خصوصیات انسانی پرداخته اند.

اگر فیلسوفان و روانشناسان بزرگی از افلاطون، ارسطو، اسپینوزا، نیچه تا فروید بیشتر به جنبه های تئوریک، روانی و فلسفی این احساسات توجه نشان داده اند، مذاهب و ادیان الهی در درجه اول به ارزش گذاری و گناه و ثواب شمردن این احساسات پرداخته اند.

احساساتی که پاپ در نیاش اخیر خود نهی می کند جزو هفت گناه کبیره در مسیحیت می باشند. طمع، حسادت، شکم پرستی، غرور، تنبلی و خشم از این جمله هستند. در اسلام اما بر خلاف مسیحیت که گناهان کبیره را مستقیما به احساسات انسانی و نمود های بیرونی آن پیوند می دهد، گناهان کبیره در درجه اول در ارتباط با اعتقادات دینی و مذهبی معنی پیدا می کنند. در اسلام گناه کبیرۀ اول "شرک"، برگشت از دین اسلام و یا کافر شدن است. نا امیدی از رحمت خداوندی از جمله گناهان کبیرۀ دیگر می باشد و قتل مؤمن دیگر نیز در همین ردیف قرار می گیرد.

مقایسه بین گناهان کبیره در اسلام و مسیحیت یک تفاوت بسیار جالب توجه را آشکار می کند. اگر در مسیحیت گناهان کبیره در ارتباط با احساسات انسانی معنی پیدا می کنند، این گناهان در اسلام در کادر اعتقادات ایدئولوژیکی این دین تعریف می شوند، که البته جای تعجب نیز نمی تواند باشد. زیرا که اسلام، حتی در شکل کنونی آن یک دین سیاسی و بعبارت دیگر یک ایدئولوژی است و طبیعتا گناه و ثواب خود را نیز در این کادر تعریف می نماید.

 اما با وجود این اختلاف اساسی، یک وجه مشترک که بسیار بنیادی نیز می باشد، بین این دو دین (در زمینه گناهان کبیره) دیده می شود. این وجه مشترک "احساس ترس" است. انگیزۀ نهی اینگونه احساسات و گناه شماردن آنها توسط مسیحیت و یا علت گناه کبیرۀ شماردن کفر و برگشت از دین توسط دین اسلام در ترس از خدا و ترس از مجازات در دنیای پس از مرگ نهفته است. در مسیحیت، غرور انسانی به معنی اعتقاد به توانایی خود و فراموش کردن قدرت و اراده خداوندی تعریف می شود. در اسلام بر گشت از دین و کفر مترادف با نفی وجود خدا و قادرِ مطلق می گردد. مطابق دین اسلام و گفتۀ پیامبر اسلام: "اگر کسی ذره ای از غرور و تکبر در قلب خود داشته باشد وارد بهشت نخواهد شد."

می توان گفت که احساس ترس، ترس از مجازات، ترس از آینده، ترس از فقیر شدن ویا ترس از گناهکار شمرده شدن یکی از اصلی ترین ویژگیهای روانی انسان است که توسط مذاهب، ایدئولوژی ها و قدرت های اقتصادی و سیاسی برای دست یابی به اهداف مورد نظرشان همواره مورد استفاده قرار گرفته است.

رهبر کاتولیک های جهان در واقع با نهی این احساساتِ انسانی، بعنوان گناهان کبیره، ترس از گناهکار و مشمول مجازات شدن را در دل پیروان خود می اندازد. رهبران جمهوری اسلامی نیز محور سیاست های خود را بر ترس از دشمنان اسلام و دولت های استکباری قرار می دهند. ایجادِ ترس از فردای نامعلوم، ترس از (بی حجابی و کم حجابی)، کنترل دائمی زنان و دختران جوان، ترس از آغاز جنگ و گرانی های روز افزون، جزو مشخصه های اصلی سیاست های جمهوری اسلامی شده است. حتی بخاطر ترساندنِ مردم از یک آیندۀ نامعلوم و شاید بسیار بدتر آنان را وادار میکنند که تن به شرایط حاضر بدهند و یا بد را در برابر بدتر انتخاب کنند.

البته استفاده از احساس ترس صرفا محدود به ادیان نمی شود، سیستم های اقتصادی و مالی اکثر کشورهای غربی بر این مبنا استوار هستند. فلسفه و سناریوی ایجاد ترس در نظامهای کاپیتالیستی بسیار ساده است. ترس را ایجاد کن و آنرا مانند یک محصول تولیدی تبلیغ کن و بفروش برسان؛ و سپس راه حلِ این ترس را بصورت محصولی دیگر عرضه کن و به فروش برسان.

برای نمونه، ایجاد ترس از آینده نامعلوم زمینه ای می شود برای فروش انواع بیمه های عمر. ترس از ترور، مردم را وادار می کند که بدون مقاومت جدی کنترل زندگی شخصی خود را در اختیار سیستمهای اطلاعاتی قرار دهند. و یا ترس از بی آیندگی فرزندان در جامعه ای که پیشرفت در آن منوط به به برخورداری از تحصیلات عالی و مدارک تخصصی می باشد باعث آمادگی والدین برای خرید و استفاده از محصولات آموزشی خاصی می گردد.

در نظامهای دیکتاتوری و توتالیتر اما بدلایل دیگری روی احساس ترس کار می شود. ترس از دشمن و ترس از گناهکار شمرده شدن و مشمول مجازاتهای سنگین شدن چه در این دنیا و چه در دنیای دیگر یکی از پایه های اصلی ایدئولوژی و سیاست های اجرایی اینگونه نظامها را تشکیل می دهند.

در حقیقت احساسِ ترس و عواملی که این ترس را تشدید می کنند، از ابزارهای اصلی نظامهای سیاسی و اقتصادی کنونی هستند. در این رابطه تفاوت چندانی بین نظامهای سرمایه داری غربی و حکومت های توتالیتر شرقی و یا حکومت و نظامهای مذهبی مانند جمهوری اسلامی و یا واتیکان نیست. همه این نظامها بر مبنای ترساندن انسان از موجودات و پدیده هایی که خودشان تولید کرده اند استوار هستند. ترس از تروریسم، ترس از عدم امنیت اقتصادی، ترس از مجازات های اخروی و ارتکاب گناهان کبیره، ترس از آینده نامعلوم سیاسی و بدتر شدن همین وضعیت موجود، ترس از سر کار آمدن راست گرایان افراطی، همه و همه بر یک مبنا استوارند و آنهم کنترل توانایی های انسان، ضعیف کردن جرات ها و شجاعت های انسانی و نهادن انواع قید و بندها و غل و زنجیرها بر پاهای او.

اما مطالعه تاریخ طبیعی و اجتماعی انسان نشان می دهد که این احساسات، که بویژه توسط مذاهب الهی منفی ارزیابی می شوند، از مهمترین و بنیادی ترین عوامل حرکت بخش و پیش برنده انسان بوده اند، بطوریکه می توان گفت که بدون وجود این احساساتِ ظاهرا نکوهیده، مانند غرور، حسادت ، نفرت و خشم، تکامل و پیشرفت انسان امکان پذیر نبوده است.

برخلاف ادیان، که احساسات انسانی را به دو بخش، احساسات روحانی و جسمانی تقسیم و بر این مبنا ارزشگزاری می کند، اندیشه های اومانیستی و اصالت وجودی همه احساسات انسان را جزء مجموعه واحد و تقسیم ناپذیر بشر که در روند تکامل طبیعی به این مرحله رسیده است، می بینند. نفی و کم ارزش دانستن برخی از احساسات انسانی، همانطور که نیچه می گوید بمعنی گرفتن شور احساس و انگیزه زندگی از انسان و نزول آن به پایین ترین سطح است (شجره نامه اخلاق 1989).
یکی از محرکه های اصلی انسان، در روند تکامل طبیعی و اجتماعی اش همین احساسات انسانی و تمایلات برخاسته از آن بوده اند. اگر همین احساسات ظاهرا نکوهیده مانند غرور و حسادت و حتی نفرت نبودند انسان چگونه می توانست بر موانع طبیعی و اجتماعی در راه رشد و تکامل خود غلبه کند.

اگر ما دوران هایی را که اندیشه دینی بر اذهان اروپاییان حاکم بود، از دوران یونان باستان و دوران پس از روشنگری و بطور مشخص دوران پست مدرنیسم جدا کنیم می بینیم که چه در دوران یونان باستان و چه پس از عصرِ روشنگری و رنسانس در اروپای غربی به احساسات انسانی بگونه ای بسیار طبیعی و بدون دخالت ادیانی که مبنای حضور و مشروعیت خود را بر گناهکار شمردن انسان قرار می دادند، نگاه می شده است. بعقیده اپیکور انسان تنها زمانی به خلاقیت و تولید فکر و اندیشه میتواند بپردازد که به احساسات اولیه اش از جمله گرسنگی پاسخ داده باشد، بدون شکم سیر انسان نمی تواند آزادانه و با فراغ بال فکر کند.

فروید نیز می گوید که انسان فقط زمانی حاضر می شود که به نیازهای اولیه و رضایت بخش خود، برای مدت کوتاهی پاسخ ندهد، که نتیجه آن آزادی بیشتر باشد. بعبارت دیگر انسان نمی تواند برای طولانی مدت احساسات و نیازهای طبیعی خود را سرکوب کند. احساس رضایت و لذت از پاسخگویی به نیازهای فطری و طبیعی انسان تا زمانی که مانع دیگران از برخورداری از نتایج لذت بخش ارضاء تمایلات انسانی اشان نشود نه تنها نکوهیده و گناه نیست بلکه یکی از اصول بنیادی و اولیه فلسفه اومانیسم و اصالت وجود انسان است.

ادیان الهی، بویژه تک خدایی، اگرچه هزاران سال از قدمت آنها می گذرد اما همچنان، حتی در قرن حاضر نیز، بیش از آنچه که ما تصور می کنیم قدرت خود را حفظ کرده اند. اگرچه این قدرت های دینی دامنه های گسترده سیاسی گذشته را ندارند، اما این ادیان بدلیل سوار شدن بر عنصر ترس همچنان حضور سنگین خود را حفظ کرده و می کنند. این ادیان بهمراه کاپیتالیسمِ غرب و توتالیتاریسم شرق دست در دست هم با استفاده از این عنصر (به اشکال گوناگون) و با نمودار شدن در گونه های متفاوت سعی در حفظ قدرت خود دارند. ترس از آینده نامعلوم اقتصادی، بیکار شدن، ترس از مرتکب گناهان کبیره شدن و یا ترس از دشمنان وطن و ملت همه و همه ابزارها و نمودارهای متفاوت این نظامها و سیستم ها را نشان می دهند.

پاپ اعظم، بجای تشویق مردمِ فقیر که ظاهرا توجه به آنها جزء شعارها و اهداف اوست، به نشان دادن خشم خود نسبت به برنامه های اقتصادی و مالی دولت هایشان؛
بجای حتی تقویت روحیه حسادت و غبطه خوردن نسبت به کسانی که با استفاده از این سیستم ناعادلانه سرمایه های باد آورده نصیبشان شده و بنابر این برانگیختن آنان به تلاش بیشتر برای مسلح کردن خود به ابزارهای لازم برای برقراری عدالت؛
بجای تقویت غرور انسان ها در برابر فشارهای طاقت فرسای اقتصادی و سیاسی؛
و بجای روحیه دادن به مردم، طرفداران خود را نصیحت می کند تا از این گناهان کبیره دوری جویند.

۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

دفنِ اصلاحات در بسترِ اصلاحات


فیلسوف یونانی هراکلیتوس نظریۀ معروفی در زمینه تغییر و تحول دارد. وی می گوید:" "تغییر" تنها عنصر ثابت در این جهان می باشد." بعبارت دیگر هیچ چیزی در این دنیا ثابت و پایدار نیست. در این زمینه نظریات مشابه ای از سوی فلاسفه و اندیشمندان، از زمان یونان باستان تا کنون، ارائه شده اند. برای نمونه آرتور شوپنهاور می نویسد: "تنها خودِ تغییر و تحول است که ماندنی است". درهمین رابطه جورج برناردشا میگوید که "آدمهای منطقی معمولا خود را با شرایط تطبیق می دهند در حالیکه انسانهای غیر منطقی همواره سعی کرده اند که شرایط را بر میل و اراده خود تطبیق دهند". ویا نویسنده ایتالیایی جیودِسِ دی لامپِدوسا می نویسد: "که اگر ما می خواهیم چیزی را همانطور که هست حفظ کنیم و داشته باشیم، باید آنرا دانما تغییر دهیم". هنری بروکس آدام، نویسنده و تاریخ شناس آمریکایی می گوید: "حیات از درهم ریختگی و بی نظمی بوجود آمده است در حالیکه از درونِ نظم، عادات معمولی بر می خیزند". (منابع: ویکی پدیا)

این نمونه ها نشان می دهند که یکی از اصلی ترین مشغولیت هایِ فکری اندیشمندان و فلاسفه از دوران یونان باستان تا کنون عنصر تغییر و تحول بوده است، حتی کلمه یونانی "فیزیس" به معنی طبیعتِ در حال تغییر است؛ و یونانیان تلاش برای شناخت این طبیعتِ سیال را "فیزیکا" می نامیدند.

اما با وجود اثبات این نظریات و تجربه های عینی و ملموسِ انسانها مبنی بر شوندگی و تغییر دائمیِ این جهان، همواره، در طول تاریخ بشری، تلاش شده است که برای این جهانِ هستی یک امر ثابت و غیر قابل تغییر یافت شود، و بر خلاف نظریات فوق، اثبات گردد که در میان اینهمه بی نظمی و تغییر دائمی عنصری ثابت و غیر قابل تغییر وجود دارد که می توان بر مبنای آن این سیل خروشان جهان هستی را شناسایی و تفسیرکرد.

از نظریۀ روح و ایده های آسمانیِ افلاطون گرفته تا مذاهب تک خدایی همه در پی این بوده اند که لنگرگاهی برای این جهان متحول بیابند. در این راه انسان سعی می کرد که این دنیای دائما در حال تغییر را حداقل در ذهن خود از حرکت باز دارد، تا بتواند تکیه گاهی ثابت برای آن بیابد و با آرامش خاطر به زندگی اش ادامه دهد و مناسبات اجتماعی خود را بر مبنای معیارها و ارزشهای برخاسته از این امر ماندنی و ثابت تنظیم کند. این تلاش البته بسیار منطقی و انسانی می نماید، انسان برای تنظیم روابط اجتماعی اش نیازمند قابل پیش بینی ساختن تحولات پیرامون خود و برخورداری از ابزار ها و معیارهایی است برای گزینش های روزانه خود می باشد.

فردریش نیچه در زمینه بحث تغییر و تحول در کتاب چنین گفت زرتشت از سه تغییرِ شکلِ سمبلیک برای توضیح نظراتش در مورد شوندگی این جهان استفاده می کند. شتر، شیر و کودک. انسانِ در جستجویِ حقیقت حاضر می شود تا به همه وادی ها سربزند و به امید دست یابی به حقیقت، تشنه لب صحراهای خشک و سوزان را در نوردد. وی شتروار صحراها را می پیماید و هردم بر یافته های خویش و بر بار خود می افزاید. شتر اما برای دفاع ازخود در برابر خطراتِ بیشمارِ دیگر ناچار از تبدیل خود به شیر (که برای نیچه سمبل اراده معطوف به قدرت است) می گردد. شیر اما برای پیروزی بر اژدها مجبور است که استعداد های دیگری در کنار قدرت و نیروی خویش از خود بروز دهد. نیچه کودک را بعنوان سمبلِ این استعدادهای جدید بکار می برد. کودک، سمبل شادی، شروع جدید و همه چیز را با نگاه کودکانه وجستجوگر دیدن است، گویی که آنها را برای اولین بار می بیند؛ کودک سمبلِ بر زمین خوردن و دوباره برخاستن و فراموش کردن و از نو آغاز کردن است.

نگاه کوتاهی به نظریات فلسفی و دینی که هریک قانونمندی و نظم خاصی را برای این جهان تدوین کرده اند، نشان می دهد که به هر میزان دامنۀ شناخت و توانایی های علمی انسان گسترش و عمق پیدا کرده است، دستگاه های فلسفی و دینی نیز به تناوب آن دچار تغییر و تحول شده اند و نظریات کاملا جدیدی در زمینه گذشته و آینده این جهان ارائه گردیده اند. در این پروسه اما همواره تصور بر این بوده است که انسان با تدوین یک نظریه جدید به یک دستگاهِ فلسفی نهایی و غیر قابل تغییر دست یافته است، بطوری که می تواند همه چیز را تفسیر و آینده را نیز پیش بینی کند. پنداری اما باطل که هر بار پس از ارائه نظریات و تبیین های جدید درهم فروریخته و مطلق بودن آن زیر علامت سوال قرار گرفته است.

با وجود فروپاشی دائمیِ این پندارها، و با وجود اثبات شدن این حقیقت که هیچ چیز، حتی نظریات علمی و فلسفی، ثابت و دانمی نیستند، ما می بینیم که در گروه ها و سازمانهای اجتماعی و سیاسی و بطور کلی در اکثر جوامع بشری، که اصولا شکل گیری و همکاری های درونی و برونی آنها در واقع پاسخی بوده است به واقعیت تحول و تغییر دائمی شرایط زیستی و اجتماعی آن جوامع، همواره این تصور حضور داشته است که یک شرایط و نظم ایده ال در افقهای دور دست وجود دارد که غیر قابل تغییر هستند، حتی اگر تجربیات پیشین و واقعیت های سرسختِ زندگی اجتماعی و بطور کلی این جهانِ متحول، بارها و بارها خلاف آنرا نشان داده باشند.

اما پندارِ وجود یک شرایط و سامان ایده آل، که حقانیت آن در هر شرایطی، حتی پس از شکست برنامه ها و طرح های پیشین، غیر قابل تردید است، خود یکی از عوامل اصلی عدم موفقیت برنامه های اصلاحی و بهبود دهنده در اینگونه گروه ها و سازمانهای اجتماعی بوده است.

تصور ثابت بودن ایده الها، در هر دوره و زمانی، باعثِ پیشبرد اراده گرایانۀ روند تغییر و اصلاح می شود و مانع از آن می گردد که این روند مسیر طبیعی خود را طی نماید، روندی که شاید در بدو امر مغشوش و نا متعین بنظر می رسد. همچنین عدم توجه به این واقعیت باعث می شود که رهبران اصلاحات سایر عوامل موثر در پروسه اصلاح و تغییر را نبینند و نقش آنها را به رسمیت نشناسند.

واقعیت این است که هر تحول و اصلاحِ اجتماعی و سیاسی دردرجه اول متاثر از رابطه قدرت بین عوامل دخیل در این پروسه می باشد. بدون در نظر گرفتن این واقعیت و بدون سرمایه گذاری روی عواملی که وزنۀ قدرت را در جهت دست یابی به اهدافِ اصلاحات سنگین تر می کنند، نمی توان به اهداف منظور دست یافت. قفل شدن روی یک ایده ونظمِ ثابت و غیر قابل تغییر، و این پندار که این ایده ها در همه زمانها و مکانها قابل تحقق و بنابراین درست هستند و عدم توجه به دینامیسمِ شرایطِ اجتماعی و خواست های مردمی، عملا رهبران اصلاحات را ناتوان از بسیج نیروهای مردمی را برای دست یابی به اهداف اصلاحات می سازد.

دگماتیسمِ ناشی از ثابت پنداشتن یک مدل ایده آل همچنین باعث عدم توجه به این حقیقت می شود که پروسه تغییر و اصلاح در درجه اول یک پروسه انسانی است، پروسه ای که بیش از هر چیزی خود انسان و طبیعتا رهبرانِ اصلاحات را متحول می کند. به سخنِ دیگر پروسه اصلاح و تغییر یک پروسه آموزش و یاد گیری نیز هست و این قانونمندی هم در مورد رهبران اصلاحات و هم نیروهای مردمی صادق می باشد. پندار یک ایده آل ثابت منجر به این می گردد که رهبران اصلاحات نه خود را ملزم به یادگیری و تغییر کنند و همواره از مردم نیز انتظار داشته باشند که همان ایده آلهای دوران پیشین را خواهان باشند.

تجربۀ اصلاح و تغییر در یک سازمان اداری یا یک شرکت اقتصادی و تولیدی تا یک گروه اجتماعی نیز نشان می دهد که اصلاحاتِ مورد نظر بدون نوگرایی و خلاقیت، که باید شرایط آن برای همه نیروهای درگیر در اصلاح فراهم شود، ناموفق خواهد بود.

انسان بطور طبیعی و ذاتی موجودی است خلاق و جستجو گر و اگر رهبران اصلاحات به این واقعیت توجه نداشته باشند و زمینه های کافی و انگیزاننده برای نیروهایِ درگیر در روند اصلاحات فراهم نکنند، در انتهای راه تنها خواهند ماند؛ و اگر به هر قیمتی بخواهند اصلاحات را به پیش ببرند، یا مجبور خواهند شد که استبداد بخرج دهند و یا با نیروهای مخالف اصلاحات سازش کنند.

واقعیت این است که یکی از دستآورد های امروزی بشر، پی بردن انسان به اصالت خود و فردیت خویش است، انسانها حتی در جوامع استبدادی و غیر دمکراتیک، بدلیل برخورداری نسبی از امکانات مبادلات اطاعاتی با سایر ملت ها بخوبی به مانفع خود آگاه هستند، و تنها در صورتی پا به میدان خواهد گذاشت که منافع فردی خود را در روند اصلاحات و تغییرات سیاسی و اجتماعی باز یابند. و اگر رهبران اصلاحات به این مهم توجه نکنند و بهای کافی به خواسته ها و نیازهای مردم ندهند و به دینامسیم و تحول پذیری همه چیز حتی ایده الها و اهداف اصلاحات اعتقاد نداشته باشند. نتیجه همان خواهد شد که ما در تاریخ جنبشهای اصلاح طلبانه کشورمان شاهد بوده ایم.

میرزا تقی خان امیر کبیر و عباس میرزا یکی از اولین مصلحین ما در سده های اخیر بودند، اما اصلاحات آنان پس از قتل و مرگشان دفن گردید و متوقف شد. سیاستهایی که امیرکبیر بکار میگرفت نشان می داد که اصلاحات تنها بر دوش او حمل می شد و وی اراده گرایانه و مستبدانه و با تند خویی، حتی نسبت ناصرالدین شاه که باعث رنجش وی و احتمالا موثر در تصمیم او در بقتل رساندن امیرکبیر بوده است، قصد پیشبرد اصلاحات مورد نظر خود داشت و در این راه فرمان کشتار بابی ها را هم می توانست صادر کند.

در کنار وابسته بودن جنبشهای اصلاحی به معدود رهبران آن که این جنبشها را بسیار ضربه پذیر کرده بود، قدسی و الهی بودن قدرت در ایران از جمله عواملِ دیگر در عدم موفقیت اصلاحات در نهاد سیاسی و حکومتی ایران بوده است. صادق زیبا کلام در کتاب سنت و مدرنیته علت حضورِ نیرومند تقدس در نهاد قدرت سیاسی را در قدرت مطلقه حکومتهای ایرانی از یک سو و کشیده شدن هاله ای از تقدس در اطراف آن از سوی دیگر می داند. به سخن دیگر دو نهاد سیاست و دین همواره در کنارهم و عمدتا بصورت مسالمت آمیز قدرت را میان خود تقسیم میکرده اند و هریک در حفظ وضع موجود منافع گرانی داشته اند.

از سوی دیگر اکثر مصلحینِ جنبشهای اصلاح طلبانه در ایران از دورن نظام حاکم برخاسته بودند و ما در تاریخ سده اخیر ایران کمتر شاهد مصلحینی هستیم که خارج از حکومت بودند و وابستگی ای به مناسبات قدرت نداشته اند.

در حقیقت ما در تاریخ تحولات سیاسی ایران معمولا دو گونه از تحولات سیاسی را شاهد هستیم، یا تحولات اصلاحی از درون و توسط برخی از دولت مردانِ نظام حاکم و یا جنبش های انقلابی و بر اندازانه که توسط افراد و نیروهای اجتماعی خارج از نظام سیاسی موجود هدایت می شدند. به جرات می توان گفت که ما در تاریخ تحولات سیاسی سده اخیر یک تحول رفرمیستی و اصلاح طلبانه که از خارج از نظام حاکم نشات گرفته باشد سراغ نداریم. همین امر باعث شده است که برخی تصور کنند که برای رفرم سیاسی حتما باید از داخل حکومت آغاز کرد و راهی برای پیش برد اصلاحات خارج از سیستم حاکم وجود ندارد.

در حالیکه مبارزات رهبرانی چون گاندی و نلسون ماندلا نشان می دهد که جنبش های اصلاح طلبانه و مسالمت آمیز از خارج از نظام حاکم نیز امکان پذیر بوده است. به این شرط که ضمن حمایت از تغییرات تدریجی و مسالمت آمیز، مطالبات رادیکال و انقلابی در راس شعارها و برنامه های اصلاحی قرار داشته باشند. بعبارت دیگر اتخاذ سیاست های مسالمت آمیز و عاری از خشونت و پیگیری و حمایت از اصلاحات تدریجی به معنی کوتاه آمدن از اهداف رادیکال و انقلابی خود، برای نمونه الغای تبعیض نژادی در افریقای جنوبی و کوتاه شدن دست استعمار انگلیس از کشور هند، نمی تواند باشد.

تجربه اصلاح طلبان داخل نظام جمهوری اسلامی اما نشان می دهد که این اصلاح طلبان از همه عوامل و نشانه هایی که سرانجام اکثر جنبشهای اصلاح طلبانه ایران را به شکست و دفن شدن در بستر خودشان کشانده است برخوردار بوده اند.

نظم ایده آل آنان همان جمهوری اسلامی سالهای اول پس از انقلاب اسلامی و به تعبیر آقای موسوی دوران طلایی امام است. با وجودی که اکثر مردم ایران و بویژه نسل جوان ما مدت ها است که از ایده و نمونه جمهوری اسلامی و حتی "ولایت فقیه مشروطه" که مورد نظر رهبران اصلاحات است، عبور کرده اند.

در حالیکه بخشها و طبقات آگاه جامعه ما، که جنبش سبز نیز بر دوش آنان حمل می شد، با پوست و گوشت خود مزۀ حکومت دینی را چشیده اند و ستم آنرا لمس کرده اند و به جدایی دین از دولت رسیده اند، رهبران اصلاحات بدون درس گیری از گذشته همچنان مدل حکومت دینی را مد نظر خود دارند و ارائه می دهند. از سوی دیگر در اذهان مردم آگاه ما هنوز خاطرات دورانی که این رهبران در شکل گیری و تثبیت نظام جکهوری اسلامی از نزدیک دست داشته اند زنده است و اگر اکنون آنان را بخشیده اند به این معنی نیست که خظاهای آنان را نیز به فراموشی سپرده اند.

برخلاف رهبران اصلاح طلبی مانند ماندلا و گاندی که علی رغم روشهای مسالمت آمیزشان هیچگاه از اهداف و آرمانهای خود کوتاه نیامدند، رهبران اصلاح طلب داخل حکومت اسلامی نشان داد ه اند که بدلیل نداشتن پشتوانه های پایدار مردمی و به علت دگماتیزمشان در رابطه با مدل سیاسی و ایده الی که پی گیر آن هستند همواره و در عمل مجبور شده اند که از مواضع و اهداف خود کوتاه بیایند.

در این دوران پر تپش، جامعه ما بیش از هر چیز نیازمند یک جنبش اصلاح طلبانه، مسالمت آمیز و عاری از خشونت که منشا و رهبران آن خارج از نظام جمهوری اسلامی قرار دارند می باشد.



۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

معماهای حل ناشده


در تاریخ تحولاتِ سیاسی پس از انقلاب اسلامی، بویژه سالهای اول پس از انقلاب، معماهای حل نشده بسیاری که معضلِ انتخاب بین دو راه و روش سیاسیِ متفاوت را به نمایش می گذاشتند بسیارند. البته در آن دوران، بدلیل غلبه معیارها و ارزشهای برخاسته از شرایط انقلابی، کمتر به این انتخابها و "دو راهی ها" بدیده معما و معضل نگاه می شد.

انقلابیون، هریک بر مبنای عقاید و ارزشهای ایدئولوژیکشان، بدون مکث و تحمل بر سر این دو راهی ها، یا مسیر چپ و یا راه متقابل آنرا انتخاب می کردند. برای مثال، برخی حاضر بودند تا افرادی را که زمانی همرزمشان بوده اند، به این دلیل که پس از حاکمیت یافتن جمهوری اسلامی به مبارزه با آن برخاسته اند، ضد انقلاب بنامند و یا حتی با نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی برای دستگیری آنان همکاری کنند.  سازمان سیاسی دیگری نیز بدون لحظه ای تردید دست به ترورهای کور می زند و یا حتی با اشغالگران کشورش برای سرنگونی جمهوری اسلامی هم پیمان می گردد.

درآن دوران، بدلیل ساده انگاشته شدن انتخاب ها وبه اعتبارِارزشهایِ انقلابی و ایدئولوژیک، هیچیک از این گزینشها برای اکثرفعالین سیاسی به مفهوم معما و معضلِ بین دو ارزش و دو انتخاب نبود و همه ما، کمابیش، به آسانی از روی آن عبور می کردیم.

اما اکنون پس از چندین دهه و با عوض شدن طرز فکرها می توان بگونه ای دیگر به این انتخابها نگاه کرد. البته هنوز هستند کسانی که همچنان از حمایت های بی دریغ خود از کشتارها و اعدامهای جمهوری اسلامی به دلیلِ شرایط انقلابی آن زمان دفاع می کنند؛ ویا همچنان از اتحاد و همکاری با دولت عراق برای سرنگونی جمهوری اسلامی و بمباران شهرهای کشورمان حمایت می کنند و نقدی بر آن وارد نمی دانند.

البته در کادرِ سیاست های انقلابی، افراطگرایی و مرامی شدن سیاست، هر وسیله ای مشروع می شود و همکاری با هر فرد و گروهی که او نیز دشمنِ دشمن ما است توجیه پذیر و منطقی می نماید. در آن دوران به این انتخابها بعنوان انتخاب بین خوب و بد، انقلاب و ضد انقلاب، انتخابِ بین امپریالیسم و لیبرالیسم از یک سو و انتخابِ "راه انقلاب"، "راه سوم" و یا "خط امام"، از سوی دیگر نگاه میشد. البته انتخابها و دو راهی هایی که ایدئولوژی و مرامهای فکری و عقیدتیِ ما از قبل برای آنها پاسخِ آماده داشتند و فعالین سیاسی، بدون لحظه ای شک و تردید، یکی از این دو را انتخاب می کردند. 

قطعا این نمونه از نحوۀ واکنش ما ایرانیان در هنگام انتخاب بین دو ارزشِ متفاوت محدود به دوران انقلاب اسلامی نمی شود. تاریخ سرزمین ما، مانند ملل دیگر، پر است از این نمونه ها. اگرچه بنظر می رسد که اندیشمندان و بویژه تاریخ نویسان ما اینگونه دوراهی های تاریخی را بعنوان یک معمای جدی نمی دیده و تحلیل نمی کرده اند.

بر خلاف داستانهای اسطوره ایِ یونانِ قدیم که به زبانِ استعاره چنین تضادهای بسیار عمیق و انتخاب بین دو ارزش متفاوت را به کرات بیان کرده و در تراژدی های خود به نمایش گذاشته اند در فرهنگ و تاریخ ایران، از دوران باستان تا کنون، کمتر از این نمونه های اسطوره ای و طرح استعاره ای معماهای بزرگ و تراژیک مشاهده می شود.

در زبان و فرهنگ لاتین برای توصیف معماهای حل نشده از واژۀ پر معنای دیلما(Dilemma) استفاده می شود. مترادف لغوی این واژه در فرهنگ فارسی، که در یک واژۀ واحد خلاصه شده باشد و بار و معنی فلسفی و فرهنگی خاصی را بتواند نمایش دهد، وجود ندارد (یا لااقل من پیدا نکردم). در فرهنگهای فارسی معمولا از ترکیب "معماهای حل نشده" استفاده می شود. 

همانطور که گفته شد در داستانهای اسطوره ای یونان قدیم در مورد چگونگی برخورد با اینگونه معماها نمونه هایی می توان یافت، برای مثال از داستان اسطوره ای کاساندارا Cassandra و یا معمای آشیل Achilles می توان نام برد در حالیکه در داستانهای اسطوره ای ایرانی کمتر از اینگونه معماهای حل نشدنی صحبت به میان آمده است.

دلیل اینکه چرا در فرهنگ و اسطوره های ایرانی کمتر از اینگونه نمونه های تاریخی پیدا می شود خارج از بحث این یادداشت است. شاید بتوان علت آنرا در دوالیسمی که همواره در فرهنگ و اسطوره های ایرانی وجود داشته است پیدا کرد. در  فرهنگ و تاریخ ما ایرانیان همه چیز در کادر تضاد خیر و شر و انتخاب بین ایندو  تعریف می شده است؛ و نامگذاری این دو تضاد  (خیر و شر) خود از قبل تکلیف انسان را روشن می کند و راه خیر را معرفی می نماید؛ و طبیعی است که در کادر سیاه و سفید دیدن همه چیز و با استفاده از معیار خیر و شر و یا ثواب و گناه، معمای ناگشوده ای باقی نمی ماند.

شاخصه اصلی مدرنیته را حق آزادی انتخاب، بدون دخالت نیروها و عوامل خارج از اراده انسان می شناسند. اگرچه این آزادی مطلقِ انتخاب، تناقضات و مشکلات بسیاری بهمراه خود آورده اما هیچگاه این خواستِ انسانی که انسان بر حیات و مماش خود تسلط داشته باشد و آزاد از هر قید وبندی بتواند راه خود را انتخاب کند مورد شک و تردید قرار نگرفته است.

در فلسفۀ پست مدرن، آزادی بمعنی آزادیِ انتخاب برای هر انسان، بدور از دخالت عوامل خارجی و مرامها و نرمهایی که از قبل  پاسخِ آماده برای معماها، تناقضات و انتخابهای انسان دارند، تعریف می شود. فلاسفۀ پست مدرن صرفا بر آزادی انتخاب در یک شرایطِ خاص، که دیگر قابل تکرار و الگو برداری نیست، تاکید دارند، بدون اینکه مرام و مدلی برای انتخاب ارائه دهند و یا تلویحا راه و انتخاب درست را پیش پای انسان بگذارند.

برای نمونه، ژان پل سارتر بر مبنای فلسفۀ اصالتِ وجودِ انسان، و اندیشه های اومانیستی اش، در نمونه های "بر سر دوراهی" که به تفصیل توضیح میدهد، پاسخ و راه حلی برای انتخاب بین یکی از دو راه ارانه نمی دهد. و البته بسیار طبیعی است که در کادر اندیشه هایِ پست مدرن از نیچه تا سارتر، که برای این جهان و انسان معنا و اهداف از قبل تعیین شده ای قائل نیستند، نتوان و نباید راه حل و یا حتی معیاری برای انتخاب یکی از دو راه ارائه داد. هر انسانی آزاد است که متکی بر اراده خویش و بدون دخالتِ عوامل خارجی و یا اخلاقیات از قبل تعریف شده انتخاب خود را بکند و مسئولیت آنرا نیز بپذیرد.

در این رابطه سارتر یک مثال بسیار معرف دارد که چندین بار به آن اشاره کرده است. زمانی یکی از دانشجویانش او را در برابر یک انتخاب بسیار مشکل قرار می دهد. سارتر به جوانی که پدرش در زمان اشغال فرانسه توسط ارتش نازیها به آلمانی ها پیوسته، برادرش در جنگ کشته شده و تنها یک مادر بی پناه دارد و در عین حال بشدت علاقمند است که به مبارزین و پارتیزانهای فرانسوی علیه اشغالگران بپیوندد، پاسخی نمی دهد و نمی گوید که کدام راه را باید انتخاب کند، آیا نزد مادرش بماند و یا به پارتیزانها بپیوندد؛ تنها می گوید که او باید انتخاب خود را بکند و به ندای درونی و وجدان خویش گوش فرا دهد.

در مناسبت های دیگر سارتر به یکی از اسطوره های قدیم در مورد انتخاب بین دو راه که توسط خدایان و یا اخلاقیات زمانه تعیین شده است اشاره می کند. مطابق یکی از داستانهای کلاسیک و تراژیک، داستان از این قرار است، که فرمانده سرزمین های یونان قدیم پس از سالهای طولانی جنگ به سرزمین و خانه خود باز میگردد. در این فاصله اما همسراو یک معشوقه دیگر می یابد و بعبارتی به همسر خود خیانت می کند. پس از بازگشت این فرمانده، همسر وی با همکاری معشوقه اش وی را به قتل می رساند. برای انتقامِ خون پدر، خدایان از پسر فرمانده کشته شده می خواهند که مادر خود را به جرم این جنایت، به قتل برساند. این جوان در مقابلِ انتخاب بسیار سختی قرار می گیرد. اگر مادر خود را نکشد، از اوامر خدایان سر پیچی کرده است و اگر مادر خود را بکشد متهم به قتل والدین که در جامعه آنروز یک خطای نابخشودنی بود، خواهد شد. وی سر انجام انتخاب خود را می کند و مادر خود را میکشد و انتقام خون پدر را می گیرد. سارتر تنها یک جمله کوتاه بعنوان نتیجه گیری می گوید: "من آزاد هستم". وی به این وسیله و با بیان این جمله می خواهد بگوید که مهم این است که او یک انتخاب کرده و بدین وسیله خود را آزاد ساخته است، مهم این نیست که چه انتخابی شده است بلکه وی با گوش دادن به ندای درونی خویش کاری که از نظر خودش درست بوده انجام داده است، بدون اینکه بخواهد از اخلاقیات زمانه و ارزشهای فرهنگی و اجتماعی زمان خود پیروی کند.

سارتر معتقد است که معماهای واقعی در زندگی انسان آنهایی هستند که نرمها و اخلاقیات زمانه برای آنها پاسخی ندارند و این انسان است که می بایست بر اساس شهود درونی و ندای وجدان خود به آن پاسخ دهد. هر قدر انسان توانسته باشد بدین طریق از پل اینگونه معما ها و تناقضات عبور کند، آزادتر و تکامل یافته تر شده است. بعبارتی، اصالت و انسانیت خود را حفظ و بسط داده است.

ما در فرهنگ خودمان، بویژه  درفرهنگ دینی، از این نمونه داستانها و قرار گرفتن بر سر دو راهی انتخاب بین دو ارزش و دو مرام بسیار کم داریم و یا  حداقل می توان گفت، که با وجود نمونه های عینی، از این زاویه به آنها کمتر پرداخته شده است. شاید بتوان از  داستان به فرمان خدا قربانی شدن اسماعیل توسط پدرش ابراهیم بعنوان یک نمونه از انتخاب بین مهر پدری از یک سو و فرمان الهی از سوی دیگر نام برد. در این داستان اما ابراهیم به ندای درونی خود گوش نمی دهد و کارد را برگردن فرزند خود می گذارد. اگر سارتر از این نمونه تاریخی استفاده می کرد قاعدتا وارد این بحث که این انتخاب درست یا غلط بوده است نمی شد. مهم این است که کدام ندای درونی در ابراهیم قوی تر بوده است و آیا او با وجدانِ راحت کارد را بر گردن فرزندش گذاشته است؟ که البته این سوال را تنها خود ابراهیم می تواند پاسخ دهد. تنها می توان گفت که اگر این انتخاب بدون تناقض های درونی و عذابِ وجدان و بر مبنای شهود و ندای درونی انجام گرفته است، ابراهیم با این انتخاب خود را آزاد ساخته است و اگر بر خلاف ندای درونی خویش عمل کرده است وی تا آخر عمر در بند و زندانی عذاب وجدان خویش باقی خواهد ماند.

همانطور که گفته شد ما در فرهنگ ایرانی و اسلامی و بطور کلی در فرهنگ های سنتی و ماقبل مدرن کمتر از این نمونه ها سراغ داریم؛ تنها می توان گفت که پس از آغاز دوران پُست مدرن و با تردید در معنی و هدف دار بودن جهانِ هستی و اداره و کنترل آن توسط یک قدرت برتر، و به زبان نیچه پس از اعلام مرگ خدا است، که بحث انتخاب بین دو مرام متضاد  و دو گونه ارزش و بطور کلی انتخابِ بین خوب وبد،  ارزش واهمیت دیگری پیدا میکند. بدین معنی که بجای قضاوتِ نوع انتخابهایی که انسان می کند، به این نکته توجه می شود که آیا انسان، در این پروسه، خود را آزادتر کرده است و با شهود و آگاهی بر ندای درونی اش انتخابِ خود را کرده است و یا برخلاف ندا و احساس درونی اش راهی را بر گزیده است که اخلاقیاتِ زمان دیکته کرده اند. 

از این زاویه، بنظر می رسد که تحلیل و قضاوتِ انتخابها و مواضعی که که در سالهای اول انقلاب گرفته شد آسان باشد. اگر کسانی که حاضر شدند که بخاطر  افکار و اهداف انقلابی اشان همرزم قدیمی خود را لو دهند و یا با نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی همکاری کنند با آگاهی از ندای وجدان و احساس درونی اشان دست به این کار زدند باید گفت که در واقع بخود و وجدان خویش خیانت کرده اند. واگر ندایِ درون خود را بعنوان یک انسان نشنیده اند، که در این حالت باید نتیجه گرفت که در واقع آنان برده و مهره سیستم فکری و ایدئولویکشان بوده اند و خودآگاهی بر عمل خود نداشته اند.

این زاویه نگاه یک مرز بسیار کاملا متفاوت با تمامی مرامها و نظامهای ارزشی به نمایش می گذارد. در این رابطه چند اصل بسیار ساده اما بسیار بنیادی وجود دارد. همه انسانها از حق آزادیِ انتخاب برخوردارند و همانطور که محدود کردن آزادی یک فرد بر او دردناک است، قاعدتا برای دیگران نیز نفی آزادی دردناک می باشد.

همه ما انسان ها احساسِ درد داریم و در این زمینه حتی با سایر حیوانات نیز مشترک هستیم، بنابراین همان چیزی که باعث رنجش و درد ما می شود نباید آنرا برای دیگران و حتی حیوانات تجویز کرد. از این نمونه ها که ربطی به مرام و اخلاق ندارند بسیارند. احساس خفگی بسیار دردناک است، بنابراین ما چگونه می توانیم با وجدان راحت، انسان دیگری را حلق آویز کنیم و یا شاهد حلق آویزشدنش باشیم، مگر اینکه صدای وجدان ما از زیر تلمباری از تلقینات، روزمرگی و اخلاقیاتِ زمانه بگوش ما نرسد. و یا چگونه می توانیم بخاطر عقاید خویش جان انسانهای بی گناه را در عملیات انتحاری بگیریم؟ مگر اینکه صدای وجدان ما زیر انواع و اقسام تلقینات خاموش شده باشد و یا آرزوی انتقام چشمانِ درون ما را کور و ما را از شهود و ندای درونی محروم ساخته باشد.

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

جسارتِ خروج از انزوا


محمد نوری زاد در یادداشت اخیر خود از سکوت و انزوا طلبیِ فعالین سیاسی در ایران شدیدا انتقاد کرده است. وی در وب سیات شخصی خود در یادداشت کوتاهی تحت عنوان "آهای تنهایی، تنهایی، تنهایی" می نویسد: "معترضانِ صاحب نام ما پذیرفته اند که ما از همه سوی در محاصره و بن بست ایم. و در این بن بست و محاصره، کاری نمی شود کرد جز سکوت. و این که اجازه بدهیم گذر زمان خود به واکردنِ گره های ناگشودنی توفیق یابد". وی در ادامه یادداشت اینچنین از غم تنهایی خود سخن می گوید:
"شاید باور نکنید من در این ایام، به سراغ خیلی ها رفتم. خیلی ها. خیلی ها. از روحانی گرفته تا سیاستمدار و نام آشنا و حتی مراجع تقلید. به هرکسی که می شناختم رفتم و رو زدم. با هر سیاستمداری که قابلیت بحث داشت بحث و گفتگو کردم. یا حتی با دوستانی که آسمان کیاستشان – در محدوده ی کلام – تن به عرش می سایید به محاجه پرداختم. اما چه کنم؟ نشد که نشد. آنها بچشم خود می دیدند که من و خانواده ام در این راه تنهاییم اما هرگز برای همراهی با ما پیشقدم نشدند. و این، البته هرگز کدورتی نیست که مرا در راهی که بدان پای نهاده ام سست کند. این نیز بگویم: به تنها دلیلی که از عدم همراهی شان دست یافتم، ترس بود. و البته ترس نیز هست. حاکمیت، صمیمانه می گویم: در ترساندن مردم و صاحب نامانِ ما به توفیقی بزرگ دست یافته است. بله، آنها موفق شده اند مردم را و بویژه سیاستمدارانِ معترض و منتقد این سالهایِ ما را بترسانند. ترس، تنها دلیل سکوت اینان است."

در هنگام خواندن این نوشته به ناگاه مقاله ای در مورد ژان پل سارتر تحت عنوان "جای هیچ بهانه ای نیست" بخاطر آوردم و آنرا پس از جستجوهای بسیاریافتم. اگرچه این دو مقاله به مناسبتها و انگیزه های متفاوتی نوشته شده اند اما هردوبه موضوعات مشترکی مانند ترس، شجاعت و احساس مسئولیت پرداخته اند.

ژان پل سارتر که برخی او را یک فیلسوف می دانند بیشتر یک متفکر، نویسنده و روشنفکر متعهدی بود که متاثر از فلسفه اصالتِ وجود کیِرکگارد و افکارو اندیشه های فردریش نیچه، به موضوع "اصالت وجود" و "امانیسم" بُعدی سیاسی و اجتماعی داد. انسانی که او تعریف می کند نه یک فرد و یا شهروند معمولی بلکه انسانی است شجاع، جسور و برخوردار از روحیه جستجو گری. در دیدگاه او احساسِ مسئولیتِ انسان در درجه اول از امکانات و استعدادهای بالقوۀ درونی اش برمی خیزد. در نزد او احساس مسئولیتی که متاثر از ضرورت ها، اجبارات و محدودیت های بیرونی و یا ترس های انسان باشد، یک احساس مسئولیتِ پیشبرنده نیست، بلکه بازدارنده و توجیه گر سکوت و بی عملی انسان می باشد.

به اعتقاد سارتر وجود انسان، وجودی ایستا واز قبل تعیین شده نیست، بلکه وجودی است دینامیک که انسان خود را در پروسه زندگی اش، با انتخابها و عملِ به آنها، تعریف و خلق می کند. او در حقیقیت شخصیت خود را در پروسه حیاتِ پس از تولد و با گزینشهایی که در طول حیاتش می کند شکل می بخشد و خود را از دیگران تفکیک می کند.

وی در نوشته ها و مقالات خود نشان می دهد که انسانهای ترسو کاملا در اشتباه هستند اگر تصور کنند که مخفی شدن در پناهگاه جان و انسانیت آنها را حفظ خواهد کرد. برای بدست آوردن آزادی نمی توان در پناهگاه خود مخفی ماند و به انتظار آزادی نشست. البته وی با تاکید بر این واقعیت که انسان ذاتا آزاد آفریده شده و در واقع محکوم به آزادی است، می نویسد که ترس وسکوت نیز در نهایت یک انتخاب است که برخی به آن تن می دهند.

در فلسفه اصالتِ وجود، انسان ساخته انتخابهای خویش است؛ هیچکس ترسو و یا شجاع بدنیا نمی آید و سرنوشتی از قبل برای آدمیان تعیین و مکتوب نگردیده است. انسان با انتخابهای خود و با استفاده از امکانات بالقوه ای که دارد از خود یک انسانِ با ویژگیهای متفاوت با دیگران می سازد. البته در این راه، انسان می تواند امکانات و استعدادهای جدیدی کشف کند و از خود انسان دیگری بسازد؛ که دیگر ترسو و بزدل نباشد و یا آماده باشد که خطر پیشه کند. همه اینها به اختیار خود انسان هستند و بنابراین برای عدم موفقیت و یا انتخابهایِ غلط جای هیچ بهانه ای نیست. زیرا که به انسان در حقیقت چیزی داده نشده است که بر مبنای آن اعمال و انتخابهای خود را بتواند توجیه کند و یا بهانه تراشی نماید.

فلسفه اصالت وجود و اندیشه های ژان پل سارتر در نقطه مقابل ایده ها و اندیشه هایی که به منطق گرایی و ضرورت اندیشی معروفند و انتخابهای انسان را بر این مبنا توجیه و تفسیر می کنند قرار می گیرد. در فلسفه اصالتِ وجود مهم این است که انسان با انتخابهایش از خود چه شخصیتی می سازد تا اینکه چه ضرورتهایی پیش زمینه این انتخابها بوده اند، آنگونه که اکثر مصلحت اندیشان و منطقیون آنرا پیشنهاد می کنند و به آن نیزعمل می نمایند.

بعبارت دیگر، در فلسفه اصالت وجود، در بالای سرِ انسان ، به عنوان یک وجودِ نامتعین، همواره یک علامت سوال بزرگ قرار دارد، که آیا این انسان از خود چه موجودی خواهد ساخت؟ زبون و محافظه کار و یا شجاع و چالش گر؟ ادیان و مذاهب اما، به این دلیل که همواره از دریچه ای از قبل تعیین شده به جهان نگاه می کنند، چنین علامت سوال بزرگی را در برابر انسان قرار نمی دهند. ادیان و بطور کلی فلسفه هایی که برای این جهان یک غایت و هدف قائل هستند، بجای علامت سوال بزرگ، راه زندگی و پاسخ بزرگ را در برابر انسان قرار می دهند. پاسخ بزرگی که بقول نیچه دروغ بزرگی بیش نبوده است.

احساس مسئولیت در میان ادیان و فلسفه های غایت گرا بُعدی کاملا متفاوت با احساس مسئولیت، آنگونه که فلسفه اصالتِ وجود به آن می پردازد، پیدا می کند. درادیان و فلسفه های غایت اندیش و آخرت گرا، در نهایت تقصیر شکستها و بدبختیها تماما به گردن تقدیر و سرنوشت انداخته می شود و بدین بهانه، مسئولیتِ گزینشها و اعمال انسان از گردن او بر داشته می گردد؛ و یا نتخابهای انسان با استفاده از منطقِ مبتنی بر مصلحت اندیشی، تقیه، ضرورت ها و مصالح والاتر (و برتر از مصالح شهروندان) توجیه می گردند.

در فلسفه اصالت وجود، به این دلیل که انسان ساخته انتخابهای خویش است، احساس مسئولیت، ریشه ای کاملا درونی و انسانی می یابد و پیش از هر چیز این پرسش را در برابر انسان قرار می دهد که از خود چه موجودی ساخته ای، یک آدم معمولی و دنباله رو، ترسو و پناهگاه نشین، و یا جسور و جستجو گر و آماده برای پذیرش مسئولیت همه انتخابها و اعمال گذشته و آینده خویش؟

آقای نوری زاد در ادامه یادداشت خود می نویسد: "بله، آنها موفق شده اند مردم را و بویژه سیاستمدارانِ معترض و منتقد این سالهایِ ما را بترسانند. ترس، تنها دلیل سکوت اینان است. ترس از چه؟ می گویم:
"ترس از بی آبرویی. چرا که در این سالها، سیاسیون ما از طعم و چگونگیِ رفتار “برادران” در داخل زندانها خبردار شده اند. این که برادران در پستوهای خود با چه شیوه هایی از فرد متهم حرف و اعتراف و اقرار می گیرند. دیگر چه؟ ترس از ایجاد آشوب در خانواده. این که “برادرانِ” امام زمانیِ ما، متبحر به آداب آشوب اندازی در کانون خانواده اند. و نیک بلدند که دختر یک معترض را و پسر او را و همسر او را چگونه در تنگنای عاطفی و هول و هراس قرار بدهند تا به مراد خود برسند. دیگر؟ و ترس از ایجاد وقفه در مسیرِ معیشتِ یک معترض. این که نکند کارگاهی یا کارخانه ای یا شرکتی یا دفتری یا حقوق ماهیانه ای به اشاره ی مختصرِ “برادران” مهر و موم و قطع شود. و اینها ترسِ کمی نیست. آنهم در این اوضاع و احوال ناپایدار.."

آقای نوری زاد ضمن اشاره آشکارا به وجود ترس در میان بسیاری از "سیاستمداران معترض"، بطور تلویحی صف خود را از ترسو ها و کنج عزلت نشین ها جدا می سازد و بر ادامه مبارزه و پایداری و پاسخ به مسئولیت ها تاکید می ورزد. منطق او بسیار ساده و اصالتِ وجودی است. او معتقد است: "ما را چاره ای جز اعتراض مدنی نیست. هرچند زندانها از ما پرشوند! اتفاقا پرشدن زندانها از ما، که نه پولی بالا کشیده ایم و نه دست به جیب مردم برده ایم و نه امضایمان پای قراردادهای ننگینِ ترکمان چایی نشسته، لکه ی ننگی خواهد بود بر پیشانی آنانی که خود را اهل بصیرت می دانند و ما را فتنه گر. و حتماً نیز به زندان رفتن ما تأثیرات شگرفی در گشودن این بن بست نفرت انگیز بجای خواهد نهاد."

وی بجای بالا و پایین کردنهای معمولِ مصلحت اندیشان و منطقیون و برخلاف اهل تقیه و پرهیزکاری، به نتیجه عمل خود می اندیشد و از اینکه خود را در میانه میدانِ سیاست تنها بیابد باکی ندارد و حاضر به پذیرش مسئولیت خطاهای گذشته خود نیز می باشد. وی معتقد است که در این میان لکه ننگ تنها بر پیشانی ستمگرانِ ولایت فقیه و آنانی که با سکوت و تقیه خود این مال مردم خورها را همراه بوده اند باقی می ماند.

امثال محمد نوری زاد که سکوت و تقیه در برابر ولایت فقیه جمهوری اسلامی را جایز ندانستند، سمبل انسانهایی هستند که مسئولیت خطاهای گذشته خود را بر گردن شرایط و دیگران و یا سرنوشت و تقدیر نمی اندازند و به همین علت چیزی را ندارند که از دست بدهند، بلکه با پذیرش مسئولیت، انسانیت خود را می سازند، به آن اصالت می بخشند و به سرمایه های شخصی خود به عنوان یک انسان جسور و چالشگر می افزایند.

هشدار و پیام نوری زاد اما صرفا متوجه معترضین داخل کشور نیست، هشدار او دامن فعالین سیاسی خارج کشور را نیز دربر می گیرد، بویژه فعالین سیاسی و اصلاح طلبان معترضی که پس از کودتای انتخاباتی سال 88 از کشور خارج شده اند و یا بطور کلی نیروهای اپوزیسیون جمهوری اسلامی که جنبش های مردمی سالهای اخیر را محور تحولات آینده ایران می شمارند و استراتژی براندازی از طریق نیروهای مسلح خود و یا حمایت های خارجی را دنبال نمی کنند.

پیام نوری زاد، قدیانی و تاجزاده، و بسیار معدودی از نسلهای پیشین زندانیان سیاسی در ایران مانند آقای امیرانتظام بسیار روشن است، انتخاب بین رفتن به زندان و یا گرفتن پاسپورت برای خروج از کشور، آنطور که رژیم جمهوری اسلامی آنرا در برابر همه مخالفین خود قرار می دهد. انتخاب بین ایندو راه، انتخاب بر مبنای مصلحت و تقیه نیست، بلکه انتخاب بین چگونه انسان شدن است. بر ترس غلبه کردن و به جان خریدن تهمت ها و حتی افشا گری ها و یا کوتاه آمدن ها و به امید اینکه از طریق خارج کشور، و با نجات جان خود بهتر بتوان علیه جمهوری اسلامی مبارزه کرد.

گردهمایی پاریس که توسط شورای هماهنگی سبز امید و به مناسبت دومین سالگرد حصر موسوی، رهنورد و کروبی برگزار شد، کنتراست بسیار جالبی را به نمایش می گذاشت. کنتراست بین اپوزیسیون جدید و قدیم جمهوری اسلامی. کنتراست بین دو نسل معترضی که اکنون در خارج کشور سکنا گزیده اند، نسل اول اپوزیسیون که پس از سرکوبهای سالهای 1360 از کشور خارج شد و نسل دوم که پس از کودتای انتخاباتی سال 1388 و سرکوبهای بعد از آن ترک وطن کرد. ضمن احترام بسیار به مبارزات و تلاشهای نسل اول اپوزیسیون که برخی از آنها در این گردهمایی شرکت کرده بودند امیدوارم که نسل دوم اپوزیسیون جمهوری اسلامی به سرنوشت قدیمی ها دچار نشود و دهه هایی دیگر همچنان در خارج کشور چنین گردهمایی را برگزار نکند.

این گرد همایی، ضمن اهمیت و ارزش آن، اما در قاموس راهی که آقای نوری زاد پیشنهاد می کند نمی تواند بگنجد، بلکه بیشتر در ردیف تمامی گردهمایی که در سالهای گذشته برگزار شده است قرار می گیرد، با اثرات کم بین المللی و اثرات داخلی بسیار ناچیز و شاید تنها برای آرامش وجدان برگزار کنندگان آن.

راهِ نوری زاد، رفتن به میانه میدان و باقی ماندن در آن است؛ و همانطور که همه می دانند این میانۀ میدان همانا اعتراضات مدنی داخل کشور است، که اکنون بسیار تنها و بدون پیشرو می باشد. مبارزه علیه رژیم های ستمگر و ضد مردمی پیشتازان خود را می طلبد و نمی توان از مردم عادی انتظار داشت که بطور مستمر در خیابانها باقی بمانند و همواره کشته دهند.

متاسفانه بدلیل غلبه افکار و اندیشه های محافظه کار که در لباس مدِ روزِ اصلاح طلبی و روش های مسالمت آمیز ظاهر می شود، حتی این تئوری نیز که هر مبارزه ای پیشتازان خود را می طلبد و جنبشهای گسترده مردمی تنها به شرط حضور دائمی این پیشتازان می توانند تحقق پیدا کنند و دوام داشته باشند، بر عکس شده است. به این معنی که این مردم هستند که باید خون بدهند و زیر بار سنگین حاکمیت جهل و فساد له شوند تا زمینه برای بازگشت پیشتازان به میانه میدان فراهم گردد.

با الهام از یادداشت و هشدار آقای نوری زاد پیشنهاد می کنم که بجای برگزاری این گردهمایی ها، جنبش "بازگشت دسته جمعی صلح و آزادی" به ایران سازماندهی شود. اگر شخصیتهای سیاسی، حقوق بشری واز لحاظ بین المللی شناخته شده کشورمان، که اکنون در خارج کشور بسر می برند، بتوانند با حمایت های بین المللی زمینه ها و پشتیبانی های جهانیِ این مهاجرت بزرگ به ایران را فراهم کنند رژیم ایران قادر به مقابله با آن نخواهد بود و یا حداکثر بقول آقای نوری زاد همه را روانه زندان خواهد کرد . تجربه نشان داده است که جلاد آنگاه دست از خونریزی بر خواهد داشت که تیغش کند گردد و دیگر کارایی نداشته باشد و یا زندانهایش مملو از آزادی خواهان شوند.
همچنین تجربه نشان داده است که فشارهای بین المللی، سیاسی و تحریم های اقتصادی بیشتر به دوام امثال حکومتهایی مانند جمهوری اسلامی کمک خواهند کرد تا سرنگونی و تضعیف آنها، و در این میان، بیش از هرکسی مردم این کشورها را به خاک سیاه و بدبختی خواهند نشاند. چندین دهه از محاصره و تحریم کوبا و یا کره شمالی می گذرد، آیا در سیستم سیاسی این کشورها تزلزل ایجاد شده است؟

مردم کشور ما اما با اعتراضات مدنی و اعتصابات خود حضور خود را در میانه میدان مبارزه با جمهوری اسلامی حفظ کرده اند، آنکه جایش خالی است فعالین سیاسی، حقوق بشری و معترضین داخل این نظام هستند که یا به هر دلیلی سکوت کرده اند و یا در زندانهای این رژیم در حبس می باشند و یا مجبور به ترک وطن شده اند، آن چیزی که بیش از هر چیز کمبود آن احساس می شود، حضور این عناصر در داخل کشور و در متن حوادث آن است. چندین دهه زندگی تبعیدوار در خارج کشور کافی است، شاید "بازگشت دسته جمعی صلح و آزادی" که فعالین شناخته شده حقوق بشری و سیاسی کشورمان باید از پیش قراولان آن باشند روح سرزندگی و شادابی را به جنبش اعتراضی مردم ایران بازگرداند.