۱۳۹۴ فروردین ۹, یکشنبه

گله های اسب و توده ای از گوسفندان

روانشناسان معتقدند که تنها ده در صد از ارتباطات انسانی (human communications) زبانی و کلامی هستند، و حدود نود در صد از پیامهای ما از طریق رفتارها و واکنشهای غیر کلامی منتقل می شوند. با وجود این اما، در فرهنگ، آموزش و روابط اجتماعی بیش از هر چیز بر مبادلات کلامی، نوشتاری و تقویت نیروی حافظه برای یادگیری نوشتارها و لغات تاکید می گردد. این تفاوت بارز را ما در میان حیواناتی که در رده های بالایی از مراتب تکاملی قرار دارند نیز بخوبی می توانیم مشاهده کنیم. بخش اعظم ارتباطات و مبادلات بین حیواناتی مانند اسب و یا دولفین غیر زبانی هستند و هوش و ذکاوتی که این حیوانات در فرایند تکامل کسب کرده و از خود بروز می دهند بیشتر در چهارچوب هوش عاطفی (emotional intelligence) قرار می گیرند تا هوش مغزی و عقلی.

در زمینه قدرت و نیروی حاصل از این استعداد در میان موجوداتی که گله وار زندگی می کنند، مانند اسب در دنیای وحش، مطالعاتی خانم لیندا کوهانف (Linda Kohanov) انجام داده که در کتاب وی تحت عنوان قدرت گله (the the power of the herd) آمده است. در این کتاب به مقوله رهبری (جمعی) و توانایی استفاده از هوش عاطفی در فرایند تکامل اجتماعی توجه ویژه ای شده است.

در رابطه با نحوه عملکرد هوش عاطفی در هدایت یک گله باز هم می توان به نمونه های بیشتری از دنیای حیوانات اشاره کرد. گله انبوه پرندگان را هنگام غروب آفتاب در نظر بگیرید که چه مناظر زیبا و دائما متغییری در افق و در فراز درختانی که سرانجام بر شاخه های آن، برای خواب شبانه، خواهند نشست بوجود می آورند. ما انسانها چون عادت به نظم و حرکت در یک جهت خاص کرده ایم می پنداریم که اشکالِ مزبور کاملا بی نظم و هدایت نشده اند و این پرندگان بدون یک رهبری مشخص در حال پروازند. اما در دنیایی که ارتباطات آن عمدتا بر مبنای هوش عاطفی صورت می پذیرد این اشکالِ ظاهرا بی نظم، نظم طبیعی و رهبری دست جمعی خاص خود را به نمایش می گذارند که پیامهای آن از طرق دیگری، متفاوت با مکالمات زبانی، منتقل می گردند. این پدیده را ما در گله برخی از ماهیها مانند دولفین نیز مشاهده می کنیم، که در حرکت های دسته جمعی و دائما متغییر آنها کمتر اتفاق می افتد که تک موجودی از گله جدا افتد.

در نقطه مقابل، گله ای از گوسفندان را که از لحاظ هوش عاطفی در رده های پایین تری قرار دارند، در نظر بگیرید. این گله حتما محتاج یک رهبری مشخص است که آن را به حرکت وادارد، وگرنه بر جای خود خواهد ایستاد و نمی داند که به چه سمتی حرکت خود را آغاز نماید. جهت حرکت دسته جمعی اش نیز یک سویه و یک شکل است و تک تک اعضای آن سر به پائین بدنبال جلودار خود حرکت می کنند. که البته همواره امکان دارد که گوسفندی در اثر بی توجهی شبان از گله جدا افتد.

موضوع مشترک این نمونه ها از دنیای حیوانات مقوله رهبری و هدایت دسته جمعی است که بر مبنای هوش عاطفی و هوش اجتماعی (social intelligence) می تواند صورت گیرد. اما اگر حدود نود در صد از ارتباطات ما انسانها نیز غیر کلامی هستند و انسان یکی از با هوش ترین موجودات می باشد، آیا نمی توان نتیجه گرفت که اصولا پدیده رهبری در نسل بشر نیز در درجه نخست باید پدیده ای غیر کلامی و زبانی و بعبارت دیگر بر مبنای هوش عاطفی و هوش اجتماعی باشد؟

تاریخ بشر نشان می دهد که رهبران بزرگی که سرفصل های مهمی در فرایند تکامل جامعه بشری گشوده اند، اتفاقا با استفاده از توانایی های ویژه خود که بسیار فراتر از صرفا استعدادهای کلامی و زبانی بوده اند، قادر گردیدند در جامعه تحت رهبری خود، هوشِ عاطفی، هوش اجتماعی و بدنبال آن شرایط آغاز یک جنبش اجتماعی و سپس تعادل و بالانس در فرایندهای بعدی آنرا تقویت کنند و فراهم آورند. رمز ماندگاری نام رهبرانی مانند نلسون ماندلا، مهاتما گاندی و لوتر کینگ قطعا در رهبری سیاسی مردم خود نمی باشد و پیامهای بجا مانده از آنان نیز صرفا محدود به پیامهای سیاسی و مربوط به جامعه خاصی که از آن برخاستند، نبودند.

نقش کاریزماتیک چنین رهبرانی در درجه اول بخاطر شخصیت و نوع رابطه انسانی، عاطفی و بسیار فراتر از رابطه های کلامی و نوشتاری آنها است. نقشی که آنان را در مرتبه ای کاملا متفاوت با رهبران سیاسیِ معمولی قرار می دهد. این رهبران چشم انداز و آینده ای برای جامعه بشری ارائه می دهند که تحقق آن تنها در یک فرایند طبیعی و تکاملی امکان پذیر است، فرایندی که ممکن است چندین نسل بدرازا بکشد. فرایندی که آرشیتکت آن شکل و تحقق نهایی آنرا به چشم خود نخواهد دید. جنبشی که این رهبران از خود بر جای می گذارند، جنبشی است تحول طلب که هم آوازی و هماهنگی بیشتری با ذات بشر، بعنوان یک موجود تکامل یافته و برخوردار از هوش عاطفی، دارد؛ حرکتی است که قبل از اینکه صرفا بر کلام و منطق سیاسی استوار باشد بر هوش عاطفی و اجتماعی سوار است؛ و جریان اجتماعی است که بجای اینکه بخواهد اراده گرایانه پیروان خود را گوسفند وار بسوی هدف مورد نظر خویش هدایت کند، هوش عاطفی و هوش اجتماعی مردم خود را بیدار می نمایند و آنان را بعنوان اعضای مستقل جامعه خود که نقش مستقیمی در رهبری دست جمعی دارند بر می انگیزاند. انقلابی که آنان در عواطف و احساسات مردم خود ایجاد می کنند، در عین برخورداری از یک تفکر انقلابی و نو، قرار نیست موجب یک انقلابی سیاسی برانداز و سریع و خارق العاده گردد، بلکه در عمل، حرکتی اجتماعی، فراگیر و تحول طلبی را موجب می شوند که محصولات آن بتدریج بعمل می آیند.

به این بحث همچنین می توان از منظر یک تفکر جامع و آینده نگر که در جوامع مسیحی و غربی به (cathedral thinking) معروف است نگاه کرد. در تفکر آینده نگر، همانطور که از نام آن برمی آید، چهارچوب و طرحی ارائه می شود که دامنه های آن محدود به آینده نزدیک و نسل حاضر نمی گردد. در هنگام استفاده از این گزاره، به نمونه هایی از جمله کلیسای معروف بارسلونا اشاره می شود که آنتونیو گادی آنرا طراحی کرد، اما مراحل ساخت آن بسیار طولانی تر از عمر وی شد و او نتوانست نتیجه طراحی خود را که همچنان ادامه دارد ببیند. کلیسای نتردام نیز به همین ترتیب طراحی و در یک دوره بسیار طولانی تر از عمر آرشیتکت آن بنا گردید. زیبایی و ماندگاری این آثار اما نشان می دهند که آرشیتکت آنها از یک نگرش آینده نگر و خارج از استانداردهای موجود برخوردار بوده و با شور، هوش عاطفی و نگرش آینده نگر خود توانسته چند نسل را به تحرک و همکاری وادارد تا آنرا به انجام برسانند. لئوناردو داوینچی نیز از چنین توانایی برخوردار بود.

این اصطلاح امروزه در بسیاری از زمینه های تولیدی،کاربردی و حتی آموزشی بکار گرفته می شود. به این معنی که طراحی و برنامه ریزی در زمینه های نام برده نباید صرفا محدود به یافتن پاسخ به نیازهای نسل حاضر و یا حتی نسل بعد گردند. طراح و یا نظریه پرداز آن نباید در فکر نتایج زودرس باشد، وی باید از قدرت و نگرشی انقلابی، تکاملی، الهام بخش و هوش عاطفی برخوردار باشد تا بسیاری را به همکاری و همراهی وادارد.

این طرز تفکر در برابر طرز تفکری که نتایج زودرس و سریع (quick-fix) را برای پاسخ به نیازمندی های روزانه (که معمولا مصرفی هستند) دنبال می کند قرار می گیرد. ما این دو طرز تفکر را در میان رهبران سیاسی نیز مشاهده می کنیم، از یکسو رهبرانی که قصد دارند تفکر انقلابی و بنیان برافکن خود را اراده گرایانه و سریع تحقق ببخشند؛ و از سوی دیگر رهبرانی که قبل از اینکه یک رهبر سیاسی و انقلابی باشند، یک رهبر اجتماعی هستند و بر این واقعیت آگاهند که تحولات عمیق اجتماعی و فرهنگی تلاش و کوشش همگانیِ نسلهای بیشماری را می طلبد، رهبرانی که در پی دیدن نتایج زودرس عمل خود نمی باشند؛ رهبرانی که قبل از اینکه بدنبال انقلاب سیاسی باشند تکامل اجتماعی طولانی مدت را بر مبنای هوش عاطفی، هوش اجتماعی و عقل جمعی مد نظر دارند.

کاربرد تفکر آینده نگر و جامع در جوامع انسانی به معنی تاکید بر تحول و تکامل اجتماعی بجای انقلاب سیاسی؛ پافشاری بر هوش عاطفی و هوش اجتماعی بجای تکیه صِرف بر توانایی های فردی و تقویت روحیه همکاری و همراهی بجای رقابت و پیروزی های فردی است. ما رشد و تکامل این طرز تفکر را امروزه در بسیاری از زمینه های اجتماعی و تکنولوژیکی بخوبی مشاهده می کنیم. در بازیهای دیجیتال جدیدی که امروزه طراحی می شوند، دیگر هدف، یک بازی فردی برای بدست آوردن امتیازات بیشتر که قرار است هر روز افزایش یابند نیست. در بازهای کامپیوتری جدید، جوانان از طریق اینترنت و بصورت زنده و همزمان یکدیگر را می یابند و با همکاری با هم تلاش می ورزند به هدف های منظور شده در بازی های مزبور دست یابند. در زمینه های ورزشی و چالشهای فیزیکی و روانی امروزه گروهای بسیاری از جوانان در حال شکل گیری اند که هدفشان رسیدن دسته جمعی به اهداف منظور شده در بازی های و چالشهای ورزشی و بدنی، که در شرایط سخت طبیعی صورت می گیرد، می باشد؛ و قرار نیست که یک نفر خاص برنده شود، بلکه هدف پیروزی دسته جمعی بر موانع طبیعی و دشواری هایی است که در مسیر با آن روبرو می شوند.

شاید این تصور پیش آید که ادیان، بویژه مذاهب تک خدایی و رسمی موجود که بیش از هر دین دیگری به مقوله دنیای پس از مرگ و آخرت پرداخته اند، بنوعی یک تفکر جامع و آینده نگر را ارائه می کنند. اما با توجه به ماهیت تکاملی و تحول بخش تفکر جامع و آینده نگر (با خصوصیاتی که فوقا به آن اشاره شد) باید گفت که ادیانی مانند اسلام، مسیحیت و یهودیت دقیقا بعلت آخرت گرایی و عدم توجه به فرایند تکاملی جوامع انسانی اصولا نمی توانند در زمره اندیشه های جامع و آینده نگر قرار گیرند. انسان در ادیان نامبرده، بدلیل تاکید بر عبودیت، اصالت به زندگیِ پس از مرگ و خطاکار شناخته شدنش (که نیاز به هدایت و رهبری از سوی خداوند و فرستادگانش دارد) در حقیقت جزئی از گله گوسفندانی است که باید سر به زیر بدنبال پیشرو خود راه بیفتد و حرکت کند. مضاف براینکه مشخصاتی که این ادیان برای زندگی پس از مرگ ترسیم می کنند، به هیچ وجه با قوانین تکامل طبیعی و اجتماعی خوانایی ندارند.

مقایسه ای ساده بین رهبرانی که در قرن بیستم میلادی انقلابهای سیاسی، اجتماعی و یا فرهنگی را رهبری کردند، به روشنی تفاوت رهبرانی را که آخرت اندیش بودند و از یک ایدئولوژی خاص تبعیت می کردند و اراده گرایانه قصد پیاده کردن مدل مطلوب خود را داشته اند، با رهبرانی که آغازگر یک جنبش عمیق ضد تبعیض نژادی، ضد استعماری و رهایی بخش بودند را بخوبی نشان می دهد. آیت الله خمینی از نمونه های بارز رهبرانی بود که برای آخرت، از طریق اِعمال اراده گرایانه مدل ولایت فقیه برخاست. تصور وی از مردم و پیروانش نیز تصور یک مرجع تقلید و مقلدانش بود که باید گوسفند وار بدنبال شبان خود راه بیفتند و از او اطاعت نمایند. در کادر اندیشه آخرت گرایانه او بود، که جنگ های مذهبی و شهادت در راه آن نعمت محسوب می شدند و تصور می گردید که پیروزی نهایی سرانجام از آن خدا است و هر اندازه انسانها در مسیر آن تلف شوند این پیروزی قطعی تر و سریعتر خواهد بود.

تفکرات آخرت گرای ولایت فقیه و روحانیون حاکم بر ایران، که در پی پیروزی پیروان امام دوزادهم شیعیان در جهت زمینه سازی برای ظهور او است، امروزه ابعاد بسیار خطرناک و وخیمی بخود گرفته است. این تفکر با سو استفاده از احساسات مذهبی بخشی از مردم و جوانان این مرز و بوم دائما این دروغ بزرگ را القا می نماید که هویت ایرانی همان هویت شیعی است و ما برای حفظ دیار و وطن خود باید امت خود را در مقابل همسایگان سنی خویش مسلح کنیم و به دفاع از برادران شیعی خود در منطقه برخیزیم. این تفکرِ آخرت گرا و مرگ اندیش آینده جامعه ایران را در امت شیعه برخوردار از قدرت هسته ای اما گریبانگیر فقر و تنگدستی می خواهد زیرا از این طریق، به پندار رهبران آن، یکپارچگی امت ایران بعنوان زادگاه مذهب شیعه حفظ می شود و زمینه ظهور اما م دوازدهم بهتر فراهم میگردد.

اما این یک دروغ بزرگ است که مذهب شیعه عامل وحدت و حافظ هویت ایرانی و تمامیت ارضی کشور ما بوده است. اگرچه حکومت صفوی سرزمین های ایران را با تحمیل مذهب خود ساخته شیعه متحد کرد، اما بدلیل ورود به جنگ های مذهبی با عثمانیان و دامن زدن به تضاد شیعه و سنی که از سوی آخوند های درباری تشویق می شد، عملا کشور ما را وارد دوران سیاهی از تاریخ خود نمودند، که هنوز ملت ما از آن رنج می برددورانی که آخرت گرایی بر جای تفکر جامع و دور اندیش، تحول طلب و تکاملی که مبتنی بر هوش عاطفی و اجتماعی انسان است، نشست و گله های اسب سرزمین پارس را تبدیل به توده ای از گوسفندانی مقلد نمود.


  

۱۳۹۴ فروردین ۲, یکشنبه

از سِلفی تا ابراز وجود سیاسی، سکولاریته و ابراز وجود، سمبلهای یک جامعه مدرن و آزاد

عکس های سِلفی که ما امروزه در هر موقعیتی از خود می گیریم در حقیقت به معنی ثبت خود بعنوان اینکه "من هستم" و نشانه ای از ابراز وجود و خودنمایی انسان در برابر دیگران، و نیز انعکاس فریاد فردریش نیچه است که "اینک انسان" ((ecce homo می باشند. ابراز وجودی که در نگاه مذهب و سنت، منفی و گناه محسوب می شود، اما در واقع سمبل خودمختاری انسان امروز و افتخار به زیبایی ها و توانایی هایش است، که غیر از اینها منابع الهام بخش، انرژی دهنده و تکیه گاه دیگری ندارد.

خودمختاری انسان و ندایِ عینیت و تحقق یافته "اینک انسان" یکی از شاخص های مهم رشد و تکامل فرهنگ و جوامع بشری هستند. در این زمینه موسسه جهانی ارزیابی ارزشها (World Values Survey) تحقیقاتی دارد که دائما در وب سایت عمومی این موسسه منتشر می شوند. مطابق این تحقیقات شاخص های "سکولاریته" و "مدرنیته" از یکسو و "ابراز وجود" (self-expression) از سوی دیگر تعیین کننده میزان رشد فرهنگی و سیاسی یک جامعه هستند. در نقطه مقابل، عواملی مانند بقا و حفظ موجودیتِ خود (survival) از یکسو و سنت و هنجارهای ارتجاعی از سوی دیگر نقش بسیار موثری در عقب ماندگی و درجا زدن جوامع سنتی دارند. در نموداری که این موسسه به همین منظور تهیه کرده و در وب سایت آن قابل دسترس است، آمده است که دمکراسی پارلمانی، اگرچه یک شاخص مهم در وجود آزادی های سیاسی است، اما الزاما نشان دهنده رشد کیفی یک ملت و یک فرهنگ، که مبتنی است بر توانایی و استعداد ابراز وجود، نمی باشد.

در دمکراسی پارلمانی و انتخاباتی، حتی در جوامع غربی، معمولا خواص و الیت جامعه و احزاب رسمی نقش تعیین کننده ای در تشکیل دولت و مدیریت کشور دارند. در این میان نقش مردم معمولی، بویژه بخشهای پائینی جامعه بسیار ناچیز و یا محدود به انتخاب یکی از نهادهای قدرت می باشد. فاکتور مهمی که در این رابطه رل ویژه ای بازی می کند موضوع بقا و حفظ موقعیت اقتصادی خود که نظام سیاسی و اقتصادی موجود تحمیل کرده است می باشد. این واقعیت را ما در کشورهای اروپای شمالی وغربی بخوبی مشاهده می کنیم. مردم عادی این کشورها در هنگام نظر سنجی ها که تاثیر مستقیمی در تشکیل دولت و مجالس این کشورها ندارد، بلکه از طریق آن صرفا ابراز وجود می کنند، به احزاب و جریانات ضد نهاد های رسمی قدرت تمایل نشان می دهند. اما هنگامی که در پای صندوق رای باید انتخاب جدی و نهایی خود را، که تاثیر مستقیمی بر امور زندگی اشان دارد، انجام دهند بازهم بسوی احزاب میانه و حاضر در قدرت روی می آورند، مگر اینکه بقول معروف کارد به استخوان رسیده باشد، مانند یونان، که مردم انتخابات پارلمانی را وسیله ای برای ابراز وجود که در حقیقت بیان یک انقلاب آرام است، می کنند.
این وضعیت و مکانیزم را ما حتی در کشور خودمان نیز شاهدیم. تحولات درونی جامعه ایران نشان می دهد که مردم ایران در طول بیش از سه حاکمیت جمهوری اسلامی دو مکانیزم را خوب فرا گرفته اند. از یکسو به هر وسیله ممکن ابراز وجود می کنند و از سوی دیگر رمز بقا در این نظام را بخوبی آموخته اند.

مطابق گزارش سال 2008 [1]موسسه جهانی ارزیابی ارزشها در جامعه جوان ایران شواهد و نمونه های بسیاری دیده می شوند که حاکیت از رشد خودمختاری فردی، توانمندی فردی و انگیزه ابراز وجود در نسل جوان ایران دارد. این گزارش مروبط به حدود هفت سال پیش است اما به قطع می توان گفت که این تحول و رشد واقعی و همچنان روند صعودی خود را طی می کند.
در این گزارش آمده است که (مطابق نظرسنجی هایی که در ادامه این گزارش آمده است) ما پیش بینی می کنیم که که در ایران پیشتیبانی از فردگرایی، دمکراسی، برابری های جنسی و گرایش روز افزون به هویت ملی بجای هویت مذهبی رو بفزونی نهد.
نظر سنجی های این موسسه که در فاصله سالهای 2000 تا 2005 انجام گرفته است نشان می دهند که نگرش والدین نسبت به شاخص کیفیت مطلوب برای رشد فرزندانشان تغییرات جدی داشته است. برای مثال تمایل به استقلال فرزندان از 51 درصد به 71 در صد رشد کرده است. در حالیکه در تمایل والدین به حفظ اعتقادات مذهبی فرزندانشان، بعنوان یک کیفیت مطلوب تغییری دیده نمی شود. همین مطالعات نشان میدهند که داشتن عشق بعنوان مهمترین عامل تصمیم گیری برای ازدواج رشد قابل توجه پنجاه درصدی در میان جوانان نشان می دهد، در حالیکه عامل تصویب پدر ومادر در هنگام ازدواج رو به کاهش گذاشته است. در مجموع برای حدود 69 در صد از جوانان عوامل فردی، از جمله عشق و توافق متقابل از اهمیت درجه اول برخوردارند.

نظر سنجی مزبور در رابطه با استقلال اقتصادی و نقش بخش خصوصی تغییرات محسوسی نشان نمی دهد؛ در حالیکه نظرگاه ایرانیان نسبت به رابطه دولت و مسئولیت فردی کاهش قابل توجهی را نمایان می سازد، که نشان دهنده کاهش اعتماد جوانان نسبت به حمایت دولت از استقلال اقتصادیشان می باشد. بعبارت دیگر، اگرچه در جوانان ایران کیفیت هایی مانند استقلال فردی، اجتماعی، فرهنگی و بطور کلی استقلال هویتی بطور قابل ملاحظه ای رشد کرده، اما این رشد از نظر اقتصادی بدلیل عدم حمایت کافی از سوی دولت، چندان قابل ملاحظه نیست.

 در رابطه با نقش زنان در اجتماع نیز ما شاهد تغییرات فاحشی هستیم، از جمله اعتقاد به اینکه مردان نقش بهتری در سیاست می توانند بازی کنند، از 28 در صد به 22 درصد رسیده و یا اینکه تحصیلات دانشگاهی برای پسران مناسب تر از دختران است از 19 به 13 در صد و موافقان این مدعا که زن باید از شوهرش اطاعت کند از 24 در صد به 17 در صد کاهش داشته اند.

اگرچه این نظر سنجی مربوط به سالهای 2000 و 2005 است اما شواهد اجتماعی و بویژه رفتار جوانان ایران از کف خیابانها تا میادین دیجتال نشان می دهند که رشد فردیت گرایی، اعتقاد به برابری زن و مرد، تمایل به داشتن هویت ملی و تاریخی بجای هویت اسلامی و شیعی بشدت افزایش یافته و جامعه ایران بویژه جوانان رمز ابراز وجود را با حضور فعال در میادین مختلف و طرز لباس پوشیدن و آرایش بخوبی آموخته اند.

اگر دو فاکتور مهم در جامعه امروز ایران یعنی "ابراز وجود" از یکسو، و رمز بقای ایرانیان، در شرایط بسیار دشوار امروز، از سوی دیگر را با هم مقایسه کنیم، می بینیم که آنچه که به ملت و بویژه جوانان ایران پتانسیل ورود به یک جامعه مدرن، سکولار و آزاد را می دهد، همانا استعداد و اعتقاد به "ابراز وجود" و "خودمختاری فردی" می باشند که در عمق رودخانه و زیر پوست ظاهرا آرام جامعه ایران بشدت در جریان اند. اما رمز بقای ایرانیان که خود را در مشارکتشان در بازی های سیاسی این نظام، از جمله انتخابات، نشان می دهد در واقع فرع بر "ابراز وجود" و "خودمختاری فردی ایرانیان" میباشد. این رمز بقا در حقیقت روبنا و تاکتیکی است برای عبور از شرایط موجود که میدان بازی در آن توسط نظام حاکم بسیار محدود گردیده است.

واکنشهای بعضا خشم آلود و هیستریکی که مقامات مذهبی این نظام نسبت به رشد روز افزون استعداد ابراز وجود، خود نمایی و فردیت نشان می دهند خود دلیلی است بر شدت روز افزون رشد این استعداد ها که مردم ، بویژه نسل جوان امروز ایران را در آستانه ورود به یک جامعه مدرن و آزاد و لیبرال قرار داده است. پتانسیلی که جمهوری اسلامی، دستگاه ولایت فقیه و روحانیت حاکم هیچگاه، با وجود تلاشهای بسیار گفتمانی، فرهنگی، سیاسی و استفاده از سرکوب و تخطئه، نتوانسته اند رشد آنرا متوقف کنند، بلکه اتفاقا این استعدادهای جدید همواره بمانند پادزهری در مقابل اسلامیزه کردن ایران و رشد شیعه گری عمل نموده است.

به رسمیت شناخته شدن حق خودمختاری فردی و ظهور استعداد ابراز وجود در میان نسل جوان وبویژه زنان ایران در واقع میدانهای جدیدی در عرصه های سیاسی باز می کنند. ابراز وجود سیاسی از طریق شرکت در انتخابات و رفتن پای صندوق تنها یکی از اشکال ابراز وجود است که بعلت محدودیت های قانونی و شرعی و دخالت های نظام حاکم برد محدودی دارد. اگرچه همین ابراز وجود سیاسی از طریق صندوق رای نیز به معنای واقعی یک ابراز وجود در برابر ولایت فقیه و روحانیون مرتجع و نیروهای امنیتی نظامی پشتیبان آنها است، اما با این وجود تنها بخش کوچکی از زنده و پویا بودن جامعه ایران بسوی یک آینده آزاد و خودمختار تشکیل می دهد.

به همین تناسب سرمایه گذاری روی این بخشِ محدود از "ابراز وجود سیاسی"، که از راه صندوق رای می گذرد، بخش کوچکی از مبارزه سیاسی و مسالمت آمیز با این نظام را تشکیل می دهد. همانطور که شور و جوشش جامعه ایران از جای دیگر سرچشمه می گیرد و در زیر پوست جامعه ایران در جریان است و خود را به اشکال مختلف، در نافرمانی های مدنی و ضدیت با اسلامیزه کردن جامعه نشان می دهند، جهت گیری مبارزه سیاسی و فرهنگی با این نظام و سرمایه گذاری روی آن نباید صرفا محدود به شرکت در انتخابات برای تقویت یک جناح در مقابل جناح دیگر گردد و باید بیش از هر چیز متوجه پیوند با جنبش های اجتماعی، صنفی و فعالیت های مستقل جامعه مدنی ایران که هویت مستقل از نظام حاکم کسب کرده است باشد.

اپوزیسیون واقعی جمهوری اسلامی در میان گروها و سازمانهای سیاسی داخل و خارج کشور متولد نمی شود، اپوزیسیون این نظام در میان خانواده ها، زندگی خصوصی مردم و نسل جوان و زنان ایران که بیش از هر بخشی از جامعه ایران زیر فشار و سرکوب بوده اند در حال زایش است.
   


[1]
 Religious Regimes and Prospects for Liberal Politics:
Futures of Iran, Iraq, and Saudi-Arabia ( World Values Research WVR Volume 1 / Number 2 / 2008)

۱۳۹۳ اسفند ۲۷, چهارشنبه

قوه قضائیه جمهوری اسلامی فعال مایشاء در زمینه اخلاق و هنجارهای اجتماعی، اخلاق مبتنی بر نسبیت، انسانیت و همدلی در برابر اخلاقِ استوار بر قدرت، سنت و دگماتیسم

 شاید گزاره "اخلاق سکولار" برای برخی که سکولاریسم را فقط در جدایی دین از سیاست خلاصه می کنند کمی عجیب بنظر برسد. اما واقعیت این است که اگرچه سکولاریسم یک ایدئولوژی به معنی مصطلح آن نیست، اما یک نظام فکری و روش شناخت کامل و همه جانبه را ارائه میدهد.

 همانطور که حوزه عمل و مسئولیت یک حکومت دینی و یا ایدئولوژیک، مانند جمهوری اسلامی ایران، فقط محدود به حفظِ امنیت نظام حاکم، اداره امور کشور و ثبات سیاسی جامعه نمی گردد، بلکه ارگانهایش بویژه نهادها و نیروهای امنیتی و قضایی آن، فعال مایشاء در تمام عرصه های خانوادگی، اجتماعی، فرهنگی و بطور مشخص یکه تازه در زمینه تعیین و تحمیل هنجارها و اخلاقیات هستند (بطوریکه با قاطعیت می توان گفت که حاکمیت اخلاق اسلامی جزئی جدایی ناپذیر از حاکمیت سیاسی نظام جمهوری اسلامی است)، اخلاقیات و هنجارهای سکولاریستی نیز جز جدایی ناپذیر از اندیشه و تفکر سکولاریسم می باشند.

 قوه قضائیه در یک حکومت توتالیتر ابزاری است برای سرکوب و اِعمال حاکمیت در یک پوشش ظاهرا قانونی. اما قوه قضائیه جمهوری اسلامی بسیار فراتر از این حوزه عمل می کند و علاوه بر فعال مایشا بودن در حوزه قضا و جزا، در زمینه اخلاقیات و تعیین هنجارهای اجتماعی نیز یکه تاز است. گشت های امر به معروف و نهی از منکر، ممانعت از اجرای کنسرت، حلال و حرام کردن موسیقی، بستن در ورزشگاهها بر روی بانوان و حرام و غیر شرعی اعلام کردن مراسم چهار شنبه سوری از جمله نمونه های هستند از تحمیل و اجرای اخلاقیات و هنجارهایی که مراجع رسمی این حکومت منابع مشروعیت آنها را در قران و متون دینی جستجو می نمایند. اگر در یک جامعه آزاد و مدرن اخلاقیات و هنجارهای اجتماعی را قراردادهای اجتماعی و قوانین اساسی این کشورها رقم می زنند و تعیّن می بخشند، در جمهوری اسلامی اما اخلاقیات و هنجارهای اجتماعی باید در درجه اول از دین و بطور مشخص از قران و سیره پیامبر و امامان سرچشمه گیرند. 

 در کشورمان با تحمیل روزانه اخلاقیات اسلامی توسط قوه قضائیه و نیروهای امنیتی آن، که هدفشان هدایت زورکی مردم به بهشت ادعایی است، عملا زندگی روزانه و این دنیایی مردم تبدیل به یک جهنم واقعی شده است. روحانیون و مراجع وابسته به ولایت فقیه صریحا اعلام کرده و می کنند که مشکل ما مادیّات و اقتصاد نیست بلکه سعادت اخرویِ مردم است. و رئیس جدید مجلس خبرگان محمد یزدی همین قوت بخور و نمیر مردم محروم را نعمتی می داند که از آن باید بعنوان وسیله ای برای آخرت استفاده کرد؛ و مقامی دیگر می گوید که در سبد (البته خالی) مصرف خانوار بیاد مسائل اخلاقی و معنوی گذاشت؛ و سرانجام مراجع تقلید قم ،یکی پس از دیگری، با شکایت از شیوع منکرات در جامعه، که موجب تضعیف نظام اسلامی می شوند، ضمن انتقاد از وزارت ارشاد اسلامی از این وزارتخانه می خواهند که به وظائف خود عمل کند.

 البته جالب توجه است که حتی در همین جوامع دمکراتیک و آزاد، که از یک نظام سیاسی سکولار برخوردار هستند و قاعدتا باید قرار دادهای اجتماعی اصول و مبانی اخلاقیات و هنجارها را تشکیل دهند، شاهد هستیم که گاه اخلاقیات و هنجارهای اجتماعی مترادف با ارزشها و نرمهای مذهبی شناخته می شوند. بویژه در جوامعی که هنوز فرهنگ مذهبی حضور گسترده دارد، دیده و شنیده می شود که "چگونه یک انسان غیر مذهبی می تواند معتقد و ملزم به ارزشهای اخلاقی باشد؟" و "مگر اخلاق بدون اعتقادات مذهبی و حضور خدا امکان پذیر است؟"

 علت اینکه مقوله جدایی دین از سیاست در بسیاری از این کشورها امری بدیهی و پذیرفته شده و حتی در قوانین اساسی آنها نیز منعکس گردیده است، اما در مقابل، برای اعتقاد به وجود اخلاقیات سکولار و مستقل از دین و مذهب هنوز راه طولانی و بسا دشواری در پیش است، به این واقعیت باز می گردد که تحولات فرهنگی و تغییر و تکامل هنجارهای اجتماعی فرایند بسیار طولانی و پیچیده تر از تحولات سیاسی دارند.مضاف بر اینکه جنبه تقدس و الهی بودن اخلاقیات مذهبی همواره بصورت سپر و محافظی عمل کرده و می کنند که حتی بسیاری از دولتها را وادار نموده که جایگاه ویژه ای برای مذهب قائل شوند و به خود جرات نفوذ به حریم تقدس آنها را ندهند؛ و همینکه دین در سیاست دخالت نمی کند راضی باشند. تنها در معدود کشورهای غربی، مانند فرانسه، است که برای مثال حوزه آموزش و دین نیز از یکدیگر تفکیک شده اند.  

 اما واقعا چرا آن اندازه که روی دخالت مذهب در سیاست حساسیت نشان داده می شود، به موضوع مذهب و اخلاق پرداخته نمی گردد و چرا سکولاریسم با وجودی که یک نظام فکری همه جانبه است صرفا محدود به جدایی دین از سیاست می شود؟ و سوال بسیار اساسی تر این است که آیا اخلاقیات و هنجارها باید اصولا ماهیتی عرفی داشته باشند؟ و مانند سیاست، مذهب در اخلاقیات و هنجارها نیز نمی تواند و نباید دخالت نماید؟

 در کادر اعتقادات دینی، جستجوی مبانی و اصول اخلاقی از طریق متون دینی و یا مطالعه روش زندگی پیامبرن صورت می گیرد. در اسلام نیز سنت و قران دو منبع اصلی برای تعیین مبانی و اصول اخلاق بحساب می آیند؛ که در این رابطه، دلایل اصلی بر صحت و ارزشمندی این اصول همانا کلام خدا و وحی بودن قران و یا معصوم بودن پیامبر و در مذهب شیعه علاوه بر دو مورد قبل عصمت امامان دوازده گانه نیز می باشند. اما همانطور که می دانیم، اصول اخلاق دینی بدلیل برخورداری از منابع الهی و یا معصومیت پیامبر و امامان نه تنها بسرعت مطلق و خدشه ناپذیر می شوند، بلکه عدم تعهد و التزام نداشتن به آنها موجب مجازات دنیوی و اخروی برای خاطیان می گردد. این نحوه برخورد با اصول اخلاقی (مطلقیت آنها از یکسو و تعاقبات عدم تعهد به آنها) باعث می شود که اخلاقیات و هنجارهایی که بدین طریق تعریف و شکل می گیرند، کارایی عمومی و طبیعی خود را از دست بدهند و تبدیل به فروع و شرایع دین، البته فقط برای دین داران واقعی، بشوند؛ در حالیکه اخلاقیات اصولا ماهیتی عرفی و اجتماعی دارند و آنگاه می توان از اخلاقیات نام برد که تمامی بخشهای یک جامعه را در بر گیرند و با زندگی روزمره همه مردم در ارتباط مستقیم باشند.

 به همین دلیل می توان گفت که اصولا اخلاقیات نمی توانند جنبه دینی و الهی بخود گیرند و ماهیتا مقولاتی عرفی و زمینی اند. در این رابطه در دیکشنری وست مینستر (Westminster Dictionary of Christian Ethics) آمده است: "دین و اخلاق باید جدا از یکدیگر تعریف شوند و از نظر اصول و مبانی هیچ ارتباطی با هم ندارند. اصولا ارزشهای اخلاقی و ارزشهای دین دو سیستم کاملا مجزا و دو راهنمای عمل متفاوت ارائه می دهند". در حقیقت در کادر این نحوه نگرش به دین و اخلاق دیگر نظرات کلیشه ای که "اگر خدا وجود نداشته باشد، همه چیز امکان پذیر است و عاملی نیست که مانع از اتکاب به جرائم بشود" کاملا بی معنی می گردند.

 اصولا می توان گفت که اخلاقیات باید نسبی، نرم تن و قابل نقد باشند، زیرا در غیر این صورت کارایی خود را در فرایند تحولات اجتماعی از دست می دهند. از سوی دیگر در صورتیکه مبانی و اصول اخلاقی ریشه در فطرت و منش انسان نداشته باشد و با طبیعت انسان و تکامل سازگار نباشند، یا اصولا زمینه ای برای اجرا پیدا نمی کنند و یا فقط در اثر عواملی که منشاء خارجی دارند، از جمله ترس از مجازات و گناه کار شناخته شدن توسط خداوند، مورد تبعیت قرار می گیرند.

زمانی که کتب آسمانی و سنت پیامبران مبنای تعیین و ارزشگذاری اخلاقیات کتب آسمانی شدند، دو حالت بوجود می آید که عملا در تضاد با یکدیگر قرار می گیرند. از یکسو گفته می شود که قران کلام خدا است و بنابراین مطلق و خدشه ناپذیر می باشد، از سوی دیگر زمانی که برخی از دستورالعملهای قران و سنت، از جمله زدن و زندانی کرد زن، به اسیری گرفتن و یا کشتن کفار و مشرکین، قطع دست، مجازات به مثل و سنگسار مورد انتقاد قرار می گیرند گفته می شود که این دستورالعملها مربوط به شرایط اجتماعی و فرهنگی آن دوران بوده است و قابل اجرا در دوران حاضر نمی باشند. که این خود دلیل بارزی است که قراردادهای اجتماعی و اخلاقیات برخاسته از آنها اموری کاملا نسبی و انسانی هستند که در بستر تکامل اجتماعی شکل می گیرند و متحول می شوند. در واقع اگر قران و تمامی آیات آن مطلق و ازلی اعلام شوند، باید گفت که این کتاب یکی از غیر اخلاقی ترین و خطرناک ترین کتبی است که بشریت تا کنون بخود دیده است.

 گفته می شود که اگر خدایی نباشد خوب و بدهای اخلاقی جنبه قرار دادی می گیرند و ممکن است که از یک جامعه به جامعه دیگر دچار تغییر و تحول شوند که در نهایت موجب هرج ومرج اخلاقی می گردد. اما آیا واقعا چنین است؟ آیا بسیار مشکل است که انسان فرای مطلق نگری و جستجوی ارزشهای ازلی و غیر قابل تغییر، با استفاده از منطق خود، احساسات انسانی، روحیه همدردی، یکدلی و قرار دادن خود در موقعیت دیگران خوب و بد را تشخیص دهد. آنچه انسان در درجه نخست نیاز دارد خودآگاهی نسبت به شرایطی که در آن قرار دارد و کوشش در انتخاب راه میانه بین دو سر طیف خوب مطلق و بد مطلق که فقط در عالم رویا وجود دارد، می باشد.

 منتقدین اخلاق سکولار نمونه هایی از رهبران و رژیم های سکولار در قرن گذشته، از جمله هیتلر، استالین و رژیم پل پت بعنوان دلیل بر مدعای خود که اگر خدا نباشد همه جنایتی امکان پذیر است می آورند. اما اگر خوب دقت کنیم، اگرچه این رژیم ها ظاهرا مذهبی نبودند، اما با پیگری اهداف ایدئولوژیک که یا بر مبنای نژاد و یا حتمیت های تاریخی تنظیم وتدوین شده بودند، جنگ و کشتار های خود را توجیه می نمودند. در حقیقت آنان نیز بیش از آنکه با سکولاریسم و اخلاق سکولار هم خانواده باشند هموند مذاهب و ادیان، که آنها نیز از فلسفه مطلق گرا و غایت اندیش برخوردار بودند، هستند. همانطور که ما روزانه در جمهوری اسلامی شاهد هستیم.
 
 بر خلاف ادعای نظام جمهوری اسلامی و روحانیون و مراجع شیعه، تشخیص خوب و بد و انتخاب راه معقول و انسانی امری است بسیار ساده و قابل اجرا، و انسان امروز نیازمند مبانی و اصول اخلاقیِ منبعث از منابع وحی، سنت و بحث های پیچیده فقهی نمی باشد. اخلاق سکولار اخلاقی است که بر مبنای شهود و فطرت طبیعی هر انسان، منطق و علوم بشری، و مهمتر از هر چیز بر اساس خودآگاهی انسان نسبت به موقعیت دائما متحول و متغیرش در فرایند تکامل جوامع بشری شکل می گیرد. شکوفایی و اعتقادُ فزاینده به اخلاقِ سکولار در حقیقت اعلام آغاز پایان نیاز بشر به اخلاقیات دینی است. شهود، نسبیت، همدلی و منطق بشری فرمول ساده ای است که می تواند بنیان کننده و تفسیرگرهمه اخلاق سکولار باشد. 
  

۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه

پولهای کثیف، خون جاری از بدن صنعت و تولیدِ ورشکسته و برخاک افتاده

گفته می شود زمانی که نهادهای سایه در بین شکافهای موجود بین دولت و ملت رخنه و جا خوش کنند، فساد اقتصادی، اختلاس و رشوه زمینه رشد مناسبی پیدا می کنند. در جمهوری اسلامی ما از این نهادهای سایه، مانند جهاد سازندگی، بنیاد مستضعفان، بنیاد شهید، بسیج، سپاه و حوزه های علمیه کم نداریم.  نهادهایی که از منابع و ثروت ملی کشورمان در جهت منافع یک قشر و طبق خاص بهره می برند و در شکاف هایی که همواره بین ملت ایران و نظام حاکم وجود داشته اند، زالو وار به حیات خود ادامه داده اند. 

"وزیر کشور ایران گفته حاضر است به نمایندگان مجلس درباره "پول‌های کثیف در اقتصاد" توضیح دهد. عبدالرضا رحمانی فضلی، دو هفته پیش گفته بود که پول‌های کثیف و قاچاق، سیاست را در ایران آلوده کرده‌اند." (به نقل از سایت بی بی سی). اما باید گفت آقای وزیر! این سیاست های آلوده و کثیف و نهادهای موازی و سایه (که قدرتشان بیش از دولت است) بوده و هستند که راه فساد اقتصادی و جریان یافتن پولهای کثیف را هموار کرده و می کنند.

فساد اقتصادی بمانند بیماری و سرطانی است که بتدریج سازمان و مناسبات سیاسی، ساختارهای اقتصادی و روابط اجتماعی و فرهنگی یک جامعه را آلوده می کند و منابع حیاتی آنرا نابود می سازد. سازمان بین المللی شفافیت (International Transparency) می نویسد: "فساد اقتصادی یکی از بزرگترین و جدی ترین چالشهای جامعه جهانی است. این فساد قدرت یک دولت کارا را به تحلیل می برد،  موجب تخصیص نامناسب منابع انسانی و اجتماعی می شود، آسیب های جدی به بخش خصوصی وارد می کند و بیش از هر چیز به فقرا لطمه وارد می سازد."

هنگامی که در مباحث سیاسی و اقتصادی صحبت از فساد به میان می آید، در درجه اول اذهان و مباحث متوجه فساد اقتصادی، رشوه و اختلاس می شوند. اما زمانی که این بحث وارد لایه های عمیق تری میگردد، می بینیم که دامنه های آن از حد اقتصاد و مسائل مالی می گذرند و همه جوانب مناسبات اجتماعی از سیاست تا فرهنگ را در بر می گیرند. به همین دلیل، مقوله فساد و مباحثِ پیرامون آن هم در علم اقتصاد و هم در علم سیاست مطرح و به آنها پرداخته می شوند.

در این مباحث اما، بیش از هر چیز به نقش دولت و سیستم سیاسی حاکم توجه می شود؛ به این دلیل که دولتها خواه نا خواه نقش بسیار موثری در فرایند تحول و تکامل جوامع امروزی بازی می کنند. به این معنی که، دولتها هم می توانند زمینه ساز گسترش فساد باشند و هم در صورت سلامت نسبی و دمکراتیک بودنشان، قادرند مانع از تسلط فساد بر روابط اقتصادی و سیاسی گردند. تجارب بحرانهای اقتصادی اخیر که عمدتا دامن کشورهای غربی و بویژه اروپایی را گرفته اند و همچنین وجود بحرانهای اقتصادی بعضا خود ساخته توسط دولتها ( با روابط اداری ناسالم و آلوده به رشوه و اختلاس) نشان می دهند که امروزه دولتها و نهاد های سیاسی حاکم تا چه اندازه می توانند در تشویق و یا ممانعت از گسترش فساد موثر باشند.

اهمیت نقش دولت در رابطه با پدیده فساد آن اندازه جدی و مورد بحث است که در حقیقت می توان گفت که موضوع دخالت دولت در گردش امور اقتصادی تبدیل به یک گفتمانی شده است که در یک سر طیف آن معتقدین به دخالت حداکثری دولت در امور زندگی مردم و در سویِ دیگرِ آن معتقدین به دخالت حداقلی دولت و هرچه کوچکتر بودن آن قرار گرفته اند. اما ورای اختلاف نظر بسیار در زمینه نقش دولت در این حقیقت نمی توان تردید داشت که بدون توجه کافی به نقش دولت و نظام سیاسی حاکم نمی توان پدیده فساد را خوب و دقیق فهمید و درک نمود. حتی به جرات می توان گفت که دولت و نظام سیاسی حاکم همواره در رابطه با پدیده فساد حضور دارند و نقش آنها را نمی توان انکار کرد؛ البته گاه این نقش می تواند مثبت باشد و یا در شرایطی دیگر منفی. اگر ما نقش دولت را در یک تعریف کلی و عام به نظام و سیستم هماهنگ کننده بین منافع عمومی و منافع فردی و طبقاتی خلاصه کنیم، در واقع می توانیم بگوییم که فساد زمانی آغاز می شود که از قدرتی که جامعه برای اداره امور عمومی خود به یک دولت و یا نظام سیاسی داده است در جهت منافع فردی و یا منافع یک بخش و طبقه ویژه سوء استفاده شود.

واضح است که هر اندازه رابطه بین دولت و ملت شفاف تر و سالم تر باشد، امکان استفاده از کانالها و روابط پنهان، در راستای تامین منافع فردی و طبقاتی از طریق ابزارهایی که جامعه در اختیار نظام اداره کننده کشور قرار داده است  کمتر می گردد؛ و زمانی که بین دولت و ملت انفصال و فضای خالی برای فعالیت های غیر قانونی ایجاد گردید، بتدریج نهادهای سایه، که  یا بطور رسمی و قانونی قدرت ندارند و یا قانونا قدرتشان محدود به مرزهای مشخص و قانونی آنها است قارچ گونه شروع به رشد می کنند و عملا گردش سرمایه و تولید را به این روابط و کانالهای پنهان هدایت می نمایند.

به سخن دیگر فساد سیاسی و بوروکراتیک و پیگیری منافع فردی و گروهی (فرهنگی، طبقاتی و یا مذهبی) از طریق مناسبات اداری که ظاهرا برای اداره امور عامه جامعه ایجاد شده اند، یکی از پیش زمینه های بسیار مهم و اصلی برای ظهور و گسترش فساد اقتصادی و گردش پولهای کثیف در شریانهای اقتصادی و اجتماعی یک جامعه  می باشند.

البته پدیده فساد سیاسی صرفا مختص کشورهایی که بطور دمکراتیک اداره نمی شوند نیست. ما حتی این پدیده را در کشورهای دمکراتیک غربی نیز مشاهده می کنیم؛ جوامعی که ظاهرا دولت های حاکم بر آنها از طریق دمکراتیک و رای مستقیم مردم انتخاب می شوند. در زمینه علت وجود فساد سیاسی و اقتصادی در کشورهای مزبور عمدتا به نقش احزابِ عمده و ریشه دار اشاره می شود که عملا بدلیل حمایت کارتلهای اقتصادی و مالی از آنها، تبدیل به یکی از نهادهای پایدار و قوی قدرت سیاسی شده اند، که حتی ورود و یا عدم ورود آنها به نهادهای اصلی دولتی از جمله مجلس قانونگذار و کابینه، تاثیر چندانی در نقش اجتماعی و سیاسی آنها در هدایت امور مردم و سیاست های کشور متبوع خود ندارد.

در واقع می توان گفت که دمکراسیِ که در این کشورها حضور دارد، عملا یک نوع پارتی-کراسی را به نمایش می گذارد، سیستمی از احزاب و نهاد های رسمیِ قدرت که حق دخالت مردم در اداره امور کشورشان و بازی سیاسی و دمکراسی را تنها محدود به حمایت از این احزاب و نهاده ها کرده و می کنند. مشارکت سیاسی مردم نیز محدود شده است  به کمک به یکی از این نهادهای قدرت برای ورود به مجلس و کابینه. در چنین شرایطی  نهاد های قدرت سیاسی (که در حقیقت قدرت خود را از مردم به عاریت نگرفته اند)  عملا تبدیل به دولت های موازی و سایه می شوند و گردش ثروت و منابع را در دست خود می گیرند. حال هر اندازه شکاف بین دولت و ملت بیشتر باشد و دمکراسی مشارکتی جای خود را به دمکراسیِ حزبی بعبارت دیگر پارتی-کراسی بدهد، نقش این نهادهای سایه در گسترش فساد بیشتر می گردد و مناسبات و کنش و واکنش های واقعی قدرت در پشت صحنه و خارج از نهادهای رسمی دولتی صورت می گیرد.

آقای فریبرز رئیس دانا، استاد اقصاد، در مصاحبه با صدای امریکا می گوید "حجم تجارت سالانه ایران حدود پنجاه میلیارد دلار است که حدودی نیمی از آن بطور قاچاق صورت می گیرد. روزنامه اقتصادی صبح ایران، جهان صنعت نیز به همین حجم بالای قاچاق در سیستم تجاری ایران اشاره می کند و می نویسد: "حجم ۲۰ میلیارد دلاری قاچاق کالا در این سال دو برابر کل بودجه عمرانی کشور است. براساس این گزارش در حالی شاهد روند رو به رشد قاچاق کالا به ایران هستیم که حدود 24 دستگاه در کل کشور از جمله قوه قضاییه، نیروهای نظامی و گمرک در این ستاد مسوولیت برنامه‌ریزی، سیاست‌گذاری و نظارت بر ورود و خروج کالا در کشور را برعهده دارند که البته آمار‌ها تا حدی بیانگر ناموفق بودن این سیاست‌ها در کنترل واردات کالای قاچاق به ایران است." البته جالب است که بدانیم که سعید مرتضوی جلاد و شکنجه گر زندان کهریزک یکی از روسای پیشین ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز بوده است.

ارقام مزبور آن اندازه وحشتناک است که رهبر جمهوری اسلامی سید علی خامنه ای را نیز به سرگیجه می اندازاد و می گوید: "امروز فشار واردات، کشور را دارد از پا در می‌آورد؛ بهانه‌های مختلفی هم وجود دارد. مثلا مسئله‌ قاچاق؛ رقم‌هایی که این روزها می‌گویند، رقم‌های عجیب ‌وغریبِ گیج‌کننده‌ بیست و چند میلیارد قاچاق، واقعاً سر انسان گیج می‌رود"

واقعیت این است، از زمانی که بخش تولیدی و طبقه صنعتگر جامعه ایران بتدریج، بدلیل حاکمیت بازار و سرمایه داری تجاری-بازاریِ عقب افتاده (که پس از انقلاب اسلامی با حمایت روحانیت شریانهای اقتصادی کشورمان را بدست گرفتند) رو به افول و ضعف نهادند، و بدنبال آن روحیه بازاری و بقول آقای رئیس دانا ولع پول جمع کردن بر این مملکت حاکم گشت، فساد اقتصادی و جریان پولهای کثیف از بالا و از طریق نظام سیاسی جمهوری اسلامی به همه جامعه ایران سرایت نمود؛ بطوریکه حتی امور جاری وروزمره مردم بدون دادن رشوه، حق حساب و مشارکت در این فساد اقتصادی به آسانی نمی گذرد، و قیمتِ کالاها نیز در حجره های بازار و بخشهای شبه دولتی و توسط دلالان اقتصادی تعیین می گردند.

در حال حاضر بخشهای شبه دولتی و نهادهای سایه، مانند بنیاد مستضعفان، بنیاد شهید، بسیج و مهمتر از همه سپاه پاسداران از قدرت مالی و تجاری بسیار قوی تری نسبت به دولت رسمی جمهوری اسلامی برخوردارند. این نهادها در فرایند جدایی دولت و ملت که از فردای پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس جمهوری اسلامی آغاز گردید بتدریج آغاز به رشد کردند و در شکاف بین دولت و ملت که روز به روز بر عمق و دامنه آن افزوده می شد لانه گزیدند. البته، شرایط انقلابی جامعه ایران و پس از آن جنگ با عراق و از همه مهمتر وجود دائمی دو دولت و نهاد در کنار یکدیگر، که یکی نماینده اسلامیت این نظام در پوشش ولایت فقیه بود، و دیگری نماینده جمهوریت این نظام در قالب نهادهای انتخابی این نظام بود نیز در این فرایند بی تاثیر نبوده است.

بخش تولیدی و صنعت گر جامعه نیز از یکسو بدلیل ضعف تاریخی ناشی از وابستگی اقتصادی و یکطرفه نظام پهلوی به اقتصاد غرب و از سوی دیگر بدلیل نداشتن نهادهای سیاسی پشتیبان در نظام جمهوری اسلامی و حاکمیت جدی و همه جانبه سرمایه داری تجاریِ دلال صفت هیچگاه، قدرت مقابله با نهادهای اصلی قدرت در زمینه اقتصاد و سیاست نداشته است.  ورشکستگی و تعطیلی بنگاه های تولیدی و کارخانه ها خود گواه بر این واقعیت است که در نظام جمهوری اسلامی بخش تولیدی و صنعت گر جامعه ایران، که می توانست گردش پول را در خدمت تولید و بهره وری درست از منابع این کشور قرار دهد، عملا ورشکسته شده است. پول های کثیف در حقیقت خونی است که از بدن بخش تولید و صنعت این کشور که سرنگون گردیده و به خاک و خون کشیده شده است جاری است و لاشخوران و مرده خوران دور آن جمع گردیده اند.



۱۳۹۳ اسفند ۱۰, یکشنبه

این همانی مذاهب تک خدایی و ایدئولوژی های انقلابی، در وصف انقلابی که فصل جدیدی در انقلاب های سیاسی گشود

انقلاب اسلامی سال 1357 (1978 میلادی) در ایران فصل جدیدی را در انقلابهای سیاسی-اجتماعی دو قرن قبل از خود باز می نماید. انقلابهایی که در بیش از دو قرن اخیر، از انقلاب فرانسه در سال 1789 تا فروریزی دیوار برلین در سال 1989، بوقوع پیوستند نه تنها توسط ایدئولوژههای مذهبی حمایت نمی شدند، بلکه بطور مستقیم و غیر مستقیم نهادهای مذهب را، که در قدرتهای سیاسی آنزمان مشارکت داشتند، آماج حملات خود قرار می دادند.

اگرچه معمولا حمله تروریستی به برجهای تجاری نیویورک در سال 2001 بعنوان نقطه آغاز عروج اسلام سیاسی و انقلابی شناخته می شود، اما در حقیقت پس از انقلاب اسلامی سال 1978 به رهبری آیت الله خمینی بود که برای اولین بار ایدئولوژی انقلابی جدیدی بنام دین و مذهب پا به عرصه می گذارد که داعیه سرنگونی نظم موجود، بویژه در کشورهای مسلمان و حتی در سطح جهان را دارد.

ظهور ایدئولوژی جدیدی بنام اسلام سیاسی و ایدئولوژیک، که داعیه انقلاب و برقراری نظم نوین جهانی را دارد، این سوال را در پیش روی ما قرار می دهد که آیا مذهب، بویژه مذاهب بزرگی مانند اسلام، مسیحیت و یهودیت در اصل و اساس خود یک اندیشه انقلابی بوده اند؟ و یا آنطور که برخی از معتقدان به این مذهب می گویند، مذاهب نامبرده فقط برای راهنمایی و هدایت بشر و تنظیم رابطه او و خدا آمده اند، و در پذیرش و پیروی از آن اکراهی نیست. به سخن دیگر، نقش اجتماعی و سیاسی این مذاهب فرع بر نقش عرفانی، فلسفی و هستی شناسانه آنها بوده است.

ابراهیم پیامبر، که بعنوان پدر معنوی ادیان تک خدایی شناخته می شود، به ابراهیمِ بت شکن معروف است. در داستان های مذهبی امده است که ابراهیم خلیل پس از شکستن بت های مورد پرستش، در زمان پادشاهی نمرود، به محاکمه کشیده می شود و به این جرم به خرمنی از آتش پرتاب می گردد. در همین داستانها آمده است که ابراهیم به قصد قربانی کردن فرزند خود اسماعیل، او را به فراز کوهی می برد، اما در هنگام تلاش برای بریدن گردن فرزند خویش ملائکه ای بر او ظاهر می شود و بجای اسماعیل گوسفندی را برای قربانی کردن به او تقدیم می کند. گفته می شود که در آن دوران قربانی کردن فرزند خود یکی از آداب های مذهبی مرسوم بوده است، که پس از این واقعه بتدریج به کنار گذاشته می شود.

اگر جنبه های ارزشی و اعتقادی این داستانها را، مبنی بر اینکه ابراهیم به خدای یگانه اعتقاد داشت و پرستیدن بت ها را شرک می دانست، بکناری نهیم و این وقایع را صرفا از نظر تاریخی مورد بررسی قرار دهیم، بدون شک باید گفت که جنبشی که ابراهیم پیامبر آغاز به آن کرد، یک جنبش انقلابی در جهت براندازی نظم، فرهنگ و آداب و رسوم زمان خود بوده است. حتی موقعی که وی از کوه فرود می آید و اعلام می دارد که بدستور خدای واحد از قربانی کردن فرزند خود صرف نظر و بجای آن گوسفندی را قربانی نموده است، نشان می دهد که وی از یک اندیشه و فلسفه جدید (و نسبت به زمان خود انقلابی) برخوردار بوده است و از هر وسیله ممکن، از طریق بدست گیری تبر برای شکستن بت ها، تا متوصل شدن به ادعای رابطه با خدا و دریافت فرمان وحی از او فرو گذاری نکرده است.

موسایِ کلیم، پیامبر یهودیان، نیز علیه نظم موجود در دستگاه فراعنه مصر برمی خیزد و تمدن با شکوه مصر آنزمان را به چالش می طلبد. وی نیز ادعای نظم نوینی را دارد، و البته چون در این راه موفق نمی شود، بهمراه طرفداران خود دست به مهاجرت می زند. وی نیز، همانند پدر معنوی خود، ابراهیم، و برای برانگیختن مردم به طرفداری و همراه شدن با او به وحی و ادعای ارتباط با خدا متوصل می شود و از انواع معجزات، از تبدیل عصا به مار تا شکافتن رود نیل، بهره می برد.

اگرچه قتل زودهنگام عیسی مسیح توسط حکام و خاخام های وابسته به دربار روم جنبش اجتماعی و مذهبی وی را در نطفه متوقف می کند، اما همین عکس العمل مقامات مذهبی و سیاسی آن زمان نشان می دهد که اندیشه و جنبشی که عیسی مسیح تبلیغ می کرد علیه نظم موجود و به عبارتی در ظرف زمانی خود یک اندیشه انقلابی و براندازانه بوده است. کتب دینی بجا مانده از موسای کلیم و عیسی مسیح نیز، البته در کادر زمان خود، در حقیقت مانیفست هایی هستند برای ایجاد یک نظم نوین اجتماعی و سیاسی.

اما اسلام محمد بن عبد الله و کتاب وی قران در ارائه یک مانیفست کامل پا را بسیار فراتر از پیامبران پیشین خود می گذارند؛ و برای اثبات حقانیت، جهان شمول بودن و مطلقیت این مانیفست ادعا می شود که تک تک کلمات و جملات آن کلام خدا و پیام وحی می باشند، که مستقیما به پیامبر اسلام نازل گردیده است. ماهیت حرکت محمد، اگر آنرا صرفا از نظر تاریخی مورد بررسی قرار دهیم و مباحث اعتقادی و ارزشی را به کناری نهیم، بمانند پیامبران پیشین، یک حرکت کاملا انقلابی و علیه نظم موجود بوده است. جنبش و حرکتی که در مسیر پیشروی و پس از پیروزی و براندازی نظم قدیم، بتدریچ کتاب راهنمای خود را نیز تدوین می کند و آنرا بعنوان یک مانیفست برای نسلهای بعد بجا می گذارد.

یکی از ویژگی های مشترک این ادیان، ادعای یگانگی و وحدانیت خدای مورد اعتقادشان است که در آسمانها زندگی می کند، خالق جهان است و علیه خدایان زمینی و ساخته دست بشر به مبارزه برخاسته است. این ادعا در واقع جوهر و خمیر مایه اصلی پیام رسولان مذاهب تک خدایی از ابراهیم به بعد را تشکیل می دهد. اما واضح است که جهت گیری این پیام از همان ابتدا ماهیتی سیاسی علیه نظم موجود و بنابراین انقلابی به آن می دهد و حاکمان زمان خود را به چالش می کشد.

مقایسه ای ساده بین ادیان تک خدایی با سایر ادیان و مذاهبی که طول تاریخ وجود داشته اند و هنوز نیز در بخش های از جهان بشری زنده هستند، به روشنی ویژگی انقلابی گری و سیاسی ادیان تک خدایی را آشکار می سازد. مقوله ایمان در ادیان تک خدایی و دارای کتاب نیز در حقیقت تبدیل به یک ایمان ایدئولوژیک و مطلق، که وجود و حقانیت خود را از طریق معجزات تحمیل کرده است، می گردد. پروسه ایمان پیدا کردن نیز پروسه ایست که از طریق مشاهده این معجزات آغاز شده و سرانجام تحقق پیدا می کند. کما اینکه در زمان حال پس از بیش از هزار و چهار صد سال، هنوز علت حقانیت قران در وحیانی و خدایی بودن آیات آن خلاصه می شود و هر یک از مذاهب دلایل رد اعتقادت مذهبی رقبای خود را صرفا در کتب و اسناد دینی خویش جستجو می کنند، بعبارت دیگر یک منطق مذهبی علیه منطق مذهبی دیگر.

اگر خدای واحد ادیان تک خدایی پنهان در آسمانها و دست نایافتنی بود، خدایان در روم باستان انسانهایی بودند در میان همان مردم، در عصر فراعنه نیز در واقع فرعون زمان، خدای زمان خود نیز بود و پس از در گذشتش پیروان او میرایی و ناپایداری وی را به چشم می دیدند. در واقع مذاهب دوران باستان بر محور ایمان به یک حقیقت مطلق نمی چرخیدند، حتی اگرچه مردم آن زمان خدایان خود را می پرستیدند و در برابر آنها قربانی نیز می کردند.

بعبارت دیگر، این ایمان به یک حقیقت مطلق نبود که آنان را وادار به پرستش خدایان و قربانی کردن می نمود، بلکه به این علت بود که والدین و پیشینیان شان نیز این آداب و مراسم را بجا می آوردند. خدایان نیز در نزد آنان جزئی از نظام طبیعت بودند و بر خلاف ادیان رسمی و تک خدایی به یکباره از طریق یک پیامبر، وحی و معجزات ظاهر نمی شدند. بعبارت دیگر، مذاهب دوران باستان و بطور کلی مذاهبی که ادعای تک خدایی نداشتند، بیشتر آداب و رسوم سنتی بودند و خدایانشان نیز بیشتر خدایان خاص یک دسته از مردم بودند که بواسطه آن فرهنگ و هنجارهای خود را تعریف می نمودند.

البته در میان مردم دارنده مذاهب غیر تک خدایی نیز قطعا انقلابهایی رخ داده است، اما اعتقادات مذهبی این مردم، اعتقادات انقلابی نبودند؛ و بمانند افکار و گفتمانهای انقلابی، کادر و پارادیمی را تشکیل نمی دادند تا بر مبنای آن یک حرکت و جنبش اجتماعی سازماندهی شود. بلکه بر عکس، اعتقادات مذهبی اشان عمدتا بمانند یک سنت و آئین محافظه کار و بازدارنده در برابر تغییرات جدید ظاهر می شدند.

داستان مذاهب تک خدایی اما داستان متفاوتی است، این مذاهب مبنای خود را بر اعتقاد به وجود یک و تنها یک حقیقت مطلق و جهان شمول که بنام خدای واحد شناخته و تعریف می شود، قرار می دهند. وجودی که مدعی دروغ و کاذب بودن حقایق دیگر است؛ و هر چند که گذر زمان و طول عمر مشمول آن نیز می شود و ممکن است پس از مدتی و در میان یک ملت به شکل یک سنت موروثی نیز در آید، اما همواره می تواند و پتانسیل آنر دارد که با چنین ادعایی (حقانیت و یگانگی مطلق خدای خود که مکتوب نیز شده است) به مبارزه با حقایق دیگر برخیزد و بخود روح تازه ای بخشد و از شکل یک سنت موروثی خارج و به اصل انقلابی و شورشی خود باز گردد.

اگر نقش مذاهب در دوران باستان بیشتر متوجه پدیده مرگ و تلاش برای فرار از آن از طریق قربانی کردن در مقابل خدایان بود، اما مذاهب دوران میانه، که عمدتا تک خدایی و دارای یک پیام آور خاص و برخوردار از یک کتاب ویژه بودند، کاملا بگونه ای دیگر ظاهر می شدند. ویژگی مشترک همه آنها موضع انتقادی و اعتراضی اشان نسبت به شرایط و نظم موجود بود. بطوریکه قبل از اینکه از مردم بخواهند که از طریق دین جدید به زندگی و مرگ معنای نویی ببخشند و رابطه ای نوینی را با این خدای جدید بر قرار و آنرا امتحان کنند، آنان را علیه نظم موجود می شوراندند و نمادهای آنرا (که در بت ها و بت خانه های متجلی می شد) تخریب می نمودند. بعبارت دیگر مذاهب تک خدایی از ابراهیم تا محمد همگی مذاهبی اعتراضی و شورشی بوده اند، و دین از این به بعد بر محور ستایش حقیقت مطلق و دست یابی به آن می چرخد، که البته همیشه همراه بوده است با نفی مطلقِ به اصطلاح حقایق کاذب و خدایان دورغین دیگر.

اثبات حقانیت ادیان تک خدایی دیگر از طریق نشان دادن نامیرایی و همیشگی بودن خدایشان و حتی توانایی های بیشتر او در مقابل خدایان دیگر صورت نمی گرفت، بلکه حقانیت این ادیان استوار بود بر ادعای دست یابی و شناخت حقیقت مطلقی بنام خدای واحد. موجودیت این ادیان نیز تنها از طریق تلاش بر پاک سازی این جهان از همه آثار خدایان کاذب و دروغین معنا می یافت، بطوریکه می توان گفت که در هیچیک از ادیان بجز ادیان تک خدایی رسمی این اندازه بر رسالت افشای خدایان دروغین و مبارزه با آنها تاکید نشده است.

برای نمونه، شعار هایی مانند لا اله الا الله و حزب فقط حزب الله در واقع اعلام مى دارند كه خدايى جز اله اعراب كه با حرف تعريف ال صفت مشخص يخود مى گيرد وجود ندارد و هیچ سازمان اجتماعی جز حزب الله رسمیت و مشروعیت نخواهد داشت. واقعه تخريب مجسمه هاى قديمى توسط نیروهای داعش که در روزهای اخیر شاهد آن بودبم، یاد آور كتاب سوزى در كتابخانه هاى جندى شاپور، نيسفون و مدائن توسط عربهاى تازه مسلمان است كه اعتقاد داشتند كه با داشتن قران ديگر نيازى به كتب ديگر نيست. پيامبر اسلام نيز حركت خود را با تخريب بت هاى موجود در كعبه آغاز كرد، داعشيان نیز جنگ ایدئولوژیک خود را با تمدن بشرى با تخريب مجسمه هاى قديمى آغاز كرده اند و اگر قدرت بدستشان بيفتد آنان نيز همه كتابخانه ها را به آتش خواهند كشيد همانطور که اسلافشان در قرن اول هجری انجام دادند.


این نگاه کوتاه به تاريخ مذاهب ابراهيمی و تك خدايی و همچنین اشاره به برخی از ویژگی مهم این مذاهب از جمله نقش اعتراضی و ضد نظم موجود آنها نشان مى دهند كه مذاهب مزبور همواره در برابر یک تمدن بزرگ بوجود آمده اند و قصد براندازی آنرا داشته اند، از جمله موسی در برابر تمدن مصر، عیسی در برابر تمدن روم و محمد در برابر تمدن پارس. صفت براندازانه این مذاهب نشان می دهد که مذاهب مزبور نه تنها در عالم طبيعت مخالف تكامل تدريجى و قانونمند پدید ههای طبیعی بوده و هستند، بلكه در عالم روابط انساتي و اجتماعى نيز همواره اثبات حقانیت خویش و بدست گیری قدرت را از طریق انقلاب و سرنگونى نظم موجود دنبال كرده و می کنند. اما همانطور كه دوران انقلاب هاى برانداز و ايدئولوژى ها انقلابی و فلسفه هاى غايت گرا گذشته است دوران اينگونه مذاهب نيز رو به اتمام می باشد.