۱۴۰۵ فروردین ۷, جمعه

رتوریک‌های تکراری در شرایط جنگ برای اعلام موضع و ثبت در تاریخ!



معمولا در شرایط جنگی، زبان سیاست به سوی فشردگی، هیجان زدگی و قطبی‌ شدن گرایش پیدا می کند. ما این روش را در بیانه ها و سیاست ورزی های بسیاری از مخالفین جمهوری اسلامی، که در آنها استفاده از گزاره‌های کوتاه، قاطع و تکرار شونده بسیار مرسوم است، مشاهده می کنیم. گزاره هایی که عملا جای تحلیل‌های پیچیده و ارائه راه حلهای عملی و قابل اجرا را می‌گیرند.

برای مثال در بیانه هایی که در رابطه با جنگ جاری میان آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی منتشر می شوند، عبارات ثابتِ تکرار شونده دیده می شوند: از جمله «این جنگ مردم نیست»، «عامل اصلی این جنگ جمهوری اسلامی است» و یا «باید به منافع مردم ایران و حقوق بشر در جریانات مذاکرات توجه شود». این گزاره‌ها اگرچه از نظر منطقی درست هستند و یا حداقل، حاوی بخشی از واقعیت می باشند، اما زمانی که مرتبا تکرار شوند تبدیل می شوند به رتوریک های سیاسی. رتوریک هایی که اغلب بیش از آنکه روشن‌کننده باشند و راه حل ارائه دهند، ساده‌ ساز، جهت‌ دهنده‌ به افکار عمومی و یا فقط برای ثبت در تاریخ هستند.

یکی از نخستین ایرادات این رتوریک‌ها، تقلیل واقعیت پیچیده به روایت‌های تک‌ علتی است. جنگ‌ها معمولاً محصول زنجیره‌ای از تصمیم‌ها، خطاها، رقابت‌های ژئوپلیتیک و منافع دولت ها هستند. زمانی که یک طرف صرفاً «مقصر مطلق» معرفی می‌شود، فهم زمینه‌های واقعی بحران دشوار می‌گردد و امکان راه‌حل نیز محدود می‌شود. چنین روایتی برای بسیج افکار عمومی مفید است، اما برای پایان‌ دادن به جنگ نه.

دومین اشکال، جابجایی سطح تحلیل از رنج انسانی به منازعه هویتی است. هنگامی که گفته می‌شود «این جنگ ما نیست» یا برعکس «این جنگ سرنوشت‌ساز ماست»، توجه از واقعیت ملموس، یعنی کشته‌ شدن غیر نظامیان، ویرانی زیرساخت‌ها و فروپاشی زندگی روزمره، به بحث‌های انتزاعی درباره هویت، مشروعیت یا غرور ملی منتقل می‌شود. در نتیجه، درد واقعی انسان‌ها در پسِ شعارها محو می‌شود.

سوم، کارکرد تخدیری تکرار است. تکرار یک گزاره، حتی اگر درست باشد، می‌تواند جایگزین تفکر شود. ذهن انسان به پیام آشنا حساسیت کمتری نشان می‌دهد و به‌تدریج آن را بدیهی می‌پندارد. در چنین وضعی، پرسش‌های اساسی مانند «اکنون چه باید کرد؟» یا «چگونه می‌توان از تلفات کاست؟» به حاشیه می‌روند.

چهارم، حذف عاملیت مردم است. در بسیاری از این گفتارها، مردم یا کاملاً بی‌تقصیر و منفعل تصویر می‌شوند یا کاملاً یکدست و هم‌نظر. هر دو تصویر نادرست است. جامعه ایران بسیار متکثر است و آحاد جامعه و گروه های اجتماعی در موقعیت‌های گوناگون درجات متفاوتی از قدرت، مسئولیت و آسیب‌پذیری دارند.

پنجم، زمانی که این گزاره ها ربط مشخصی با شرایط عینی ندارند و راهکارهای جدی پیشنهاد نمی دهند، به نوعی فانتزی و رویا تبدیل می شوند. برای مثال خواست در نظر گرفتن منافع مردم ایران از دونالد ترامپ و نتانیاهو بسیار بسیار رویا پروری و فانتزی است.

برای ترامپ که بمباران ایران یک نوع تفریح است (این را خودش صریحا اعلام کرده است) و می گوید «مردم ایران دیوانه» هستند، منافع مردم ایران اساسا معنا ندارد، کما اینکه در شروط پانزده گانه ترامپ کوچکترین اشاره ای به مردم ایران نشده است. نتانیاهو که تکلیفش روش است، او توسط دادگاه بین المللی لاهه متهم به جنایت علیه بشریت شده است.

بنابراین درخواست توجه به مردم ایران از این دو نفر که یکی خودشیفته و مجنون است و دیگری جنایتکاری است که می خواهد ایران را نابود کند و مانند سران حکومت جمهوری اسلامی جنگی ایدئولوژیک و وجودی راه انداخته است، بسیار بسیار غیر واقعی و فانتزی است.

به نظر من یکی از راه های قانونی پایان این جنگ استفاده از ابزارهای قانونی بین المللی است. اکنون افکار جهانی کاملا ضد جنگ شده است، بسیاری از مردم ایران نیز بی پناه و بی دفاع در برابر بمباران قرار دارند، آمریکا نیز در تلاش است که خود را از باتلاق جنگ بیرون بکشد، جنگ نیز به بن بست رسیده است و اگر آمریکا و اسراییل بخواهند آنرا به هر قیمتی ادامه دهند، ممکن است جنگی شبیه جنگ ویتنام رخ دهد.

بنابراین راه حل معقول و منطقی به جای تکرار گزاره های رتوریک، تاکید بر و بکارگیری ابزارهای سیاسی از طریق تماس با منابع دیپلماتیک، برای افزایش تلاش های بین المللی به ویژه از سوی برخی از کشورهای اروپایی مانند اسپانیا، چین و روسیه است: برای بردن یک قطعنامه به شورای امنیت جهت اعلام آتش بس و پایان سریع جنگ با مفادی مانند: «ترک مخاصمه بنیادی و دراز مدت»، «تضمین طرفهای جنگ بر عدم تکرار حملات نظامی، «تعهد طرفین بر تنش زدایی» و همچنین استفاده از راهکارهای قانونی و حقوقی بین المللی برای بررسی آسیب های جنگی و غرامت هایی که هر یک از دو طرف باید بپردازند. همانطور که سرانجام طرفین جنگ ایران و عراق مجبور به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در سال ۱۳۶۷ شدند.

۱۴۰۵ فروردین ۶, پنجشنبه

چرا رهبران به‌ندرت شکست را رسماً اعلام می‌کنند و جنگ‌های قرن بیست‌ویکم چگونه پایان می‌یابند؟



سخنگوی کاخ سفید (کارولین لیویت) در نشست خبری چهارشنبه ۵ فروردین گفته است «اگر جمهوری اسلامی واقعیت شکست را نپذیرد، آمریکا حملات شدیدتری انجام خواهد داد.». در جریان جنگ آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی رئیس جمهور آمریکا نیز بارها از شکست نظامی جمهوری اسلامی و پیروزی ارتش آمریکا صحبت کرده بود.

استفاده از این ادبیات سیاسی خاص از سوی کاخ سفید، ضمن تکرار رتوریک های سیاسی و پروپاگاندای جنگ که «ما پیروز شدیم و به همه اهداف خود در جنگ رسیده ایم»، البته بدون اینکه رسما اعلام شود که جمهوری اسلامی باید «سند تسلیم» را امضا کند، گواه این واقعیت میدانی است که جنگ هنوز به مرحله تعیین تکلیف نهایی نرسیده است. همانطور که طرف دیگر جنگ، جمهوری اسلامی نیز تا این مرحله از جنگ اعلام پیروزی می کند و ضربات سنگینی به پایگاه های نظامی و ارتش آمریکا وارد آورده است.

در عین اینکه استفاده از چنین ادبیات سیاسی همراه با شروط پانزده گانه آمریکا و شروط پنجگانه جمهوری اسلامی ضمن اینکه می تواند با هدف توقف مقاومت نظامی و دست بالا داشتن در هنگام ورود به مذاکرات و در نهایت وادار کردن طرف مقابل به پذیرش آتش بس و پایان جنگ، باشد؛ اما پیام دیگر روی میز گذاشتن چنین شرایط بسیار سنگینی، به معنای اعلام شکست و تسلیم شدن طرف مقابل نیز می تواند باشد.

چنین ادبیات سیاسی و الگویی که هر دو طرف درگیر در جنگ بکار می گیرند و دنبال می کنند بیشتر شباهت به جنگ های کلاسیک دوران قدیم استعمار دارد که رهبر شکست خورده در برابر قدرت پیروز زانو می زد و اعلام شکست می کرد.

در تاریخ معاصر، به‌ویژه از نیمهٔ قرن بیستم به بعد، مواردی که یک رهبر سیاسی به‌طور صریح و رسمی اعلام کند «ما شکست خوردیم» بسیار نادر بوده است. حتی در جنگ‌هایی که نتیجهٔ نظامی آن‌ها در فازهای نهایی روشن شده بودند، معمولاً این دولت‌ها، ارتش‌ها یا ساختارهای سیاسی بوده اند که تسلیم می شده اند، نه اینکه شخص رهبر با بیان مستقیمِ خود شکست را می پذیرفته است. برای مثال در جنگ دوم جهانی، هیتلر حاضر نشد که شکست را بپذیرد و خودکشی کرد، صدام حسین نیز حتی در دادگاه نظامی شکست و تسلیم را نپذیرفت. خمینی نیز اعلام کرد که جام زهر را بجای تسلیم می نوشد و یا علی خامنه ای ترجیح داد که به باور خودش شربت شهادت بنوشد تا تسلیم گردد.

اما ویژگی جنگ ها در قرن بیست‌ویکم حتی با جنگ های قرن بیستم متفاوت است و الگوهای پایان جنگ‌ها نیز دستخوش تغییر اساسی شده اند. برخلاف جنگ‌های کلاسیک که اغلب با خودکشی یا دستگیری رهبر و تسلیم بی‌قیدوشرط ارتش و دولت شکست خورده همراه بودند، جنگ‌های امروز بیشتر به شکل مبهم و تدریجی خاتمه می‌یابند. رایج‌ترین الگو، آتش‌بس بدون برندهٔ رسمی است؛ وضعیتی که در آن درگیری متوقف می‌شود اما اختلافات اساسی حل نمی‌گردد. الگوی دیگر، فرسایش و خروج یک‌طرفه است، جایی که یک قدرت به این نتیجه می‌رسد ادامهٔ جنگ هزینه‌ای بیش از منافع آن دارد. و یا حتی تغییرات درونی در نظام سیاسی یکی از کشورهای درگیر در جنگ، درگیری‌های منجمد شده و یا زیر خاکستری که بدون صلح رسمی ادامه می‌یابند، و یا پیروزی‌های محدود با اهداف مشخص از ویژگی‌های جنگ‌های معاصر هستند.

چند عامل مهم این تغییر را توضیح می‌دهد: منافع درهم تنیده کشورها در یک نظام جهانی باز، وجود قدرت های منطقه ای و چند قطبی شدن جهان امروز؛ فشار افکار عمومی جهانی که جنگ‌های طولانی را از نظر سیاسی پرهزینه می‌کند، پیچیده شدن جنگ ها در اثر استفاده از روش های نامتقارن و در نهایت، هزینه‌های عظیم اقتصادی در جهانی به‌هم‌پیوسته.

در مجموع، در جهان امروز نه تنها اعلام رسمی شکست توسط رهبران نادر است، بلکه خود مفهوم «پیروزی کامل» نیز کم‌رنگ شده است. جنگ‌ها اغلب نه با یک لحظهٔ قطعی، بلکه با فرسایش تدریجی، مصالحه‌های مبهم و ترتیبات ناپایدار پایان می‌یابند. از این رو، روی میز گذاشتن درخواست های بسیار حداکثری بر روی میز مذاکرات و یا درخواست از رهبری یک طرف جنگ برای اعلام لفظی شکست، آنهم در میانه جنگی که هنوز تکلیف آن نامشخص است، بیش از آنکه یک انتظار واقع‌بینانه باشد، ابزاری سیاسی، روانی، رویا و فانتزی محسوب می‌شود.

https://t.me/politicalphilosphy/593
تنها راه معقول و منطقی تصویب یک قطعنامه رسمی در شورای امنیت سازمان ملل و الزام همه کشورهای درگیر در جنگ به پذیرش مفاد آن قطعنامه است، همانگونه که در پایان جنگ ایران و عراق در سالی ۱۳۶۷ رخ داد.

۱۴۰۵ فروردین ۵, چهارشنبه

«جنگ دولت را ساخت و دولت جنگ را»



یکی از تأثیرگذارترین دیدگاه‌ها دربارهٔ شکل‌گیری دولت‌های مدرن متعلق به جامعه‌شناس آمریکایی چارلز تیلی ( Charles Tilly) است که می‌گوید: «جنگ دولت را ساخت و دولت جنگ را.» منظور او این است که دولت‌ها در مواجهه با تهدیدهای مرگ‌بار خارجی ناچار می‌شوند برای بقا، قدرت را متمرکز کنند، منابع را بسیج نمایند، دستگاه‌های اداری، امنیتی و نظامی را گسترش دهند و کنترل بیشتری بر جامعه اعمال کنند. تجربهٔ ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷ را می‌توان تا حد زیادی در این چارچوب فهم و تحلیل کرد.

پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ و سقوط نظام پادشاهی، نظام سیاسی جدید، پس از رفراندوم ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ رسمیت یافت. اما تثبیت جمهوری اسلامی و شکلگیری نهادهای قانونگذاری، حکمرانی و مدیریتی آن چند سال به درازا انجامید. در این فرایند نیروهای سیاسی بسیار متنوعی در صحنه حضور داشتند و با یکدیگر رقابت می کردند، از میانه روها تا انقلابیون و رادیکالهای چپ و مذهبی. وضعیتی که از یک سو بسیار پر تنش و از سوی دیگر بسیار سیال بود.

آغاز جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۵۹ این وضعیت پرتنش و سیال را به نقطهٔ عطف تعیین‌کننده ای رساند. نقطه عطفی که موجب شد امر بقا در برابر رقابتهای سیاسی اولویت پیدا کند، قدرت در سطوح بالای حاکمیت متمرکز و فضای داخلی به شدت امنیتی شود. در چنین شرایطی، سازوکارهای معمول رقابت و تکثر سیاسی که در دو سال اول پس از انقلاب ۱۳۵۷ شاهد آن بودیم به حاشیه رانده و حتی حذف شدند و دولت جمهوری اسلامی همراه با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برای بسیج منابع و حفظ انسجام، اختیارات بیشتری به دست آوردند.

از جمله یکی از مهمترین پیامدهای مهم جنگ، رشد و تثبیت نهادهای نظامی–انقلابی بود. در این میان، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از یک نیروی نوپا به سازمانی قدرتمند با نقش‌های نظامی، امنیتی و بعدها اقتصادی تبدیل شد. این روند با الگوی چارلز تیلی همخوان است: جنگ ظرفیت‌های کنترل متمرکز و یکدست شدن حاکمیت جمهوری اسلامی را افزایش داد و نهادهایی را که بتوانند این وظایف را انجام دهند، تقویت کرد.

از سوی دیگر، جنگ ایران و عراق به شکلگیری هویت سیاسی-ایدئولوژیک جمهوری اسلامی مبتنی بر مقاومت، شهادت و فداکاری و تهدید دائمی از سوی دشمن کمک بسیاری کرد. هویتی که همراه با رشد گفتمان‌های سخت‌گیرانه‌ و سرکوبگرانه شد و فضایی حاکم گردید که هرگونه سازش و میانه‌روی به‌عنوان ضعف تلقی می‌شد و امر سیاست را به منطق «دوست و دشمن» نزدیک کرد. از این منظر، می‌توان گفت تجربهٔ جنگ به تقویت گرایش‌های رادیکال‌تر در سیاست داخلی و خارجی انجامید؛ روندی که بسیاری از دولت‌های درگیر جنگ‌های طولانی با آن مواجه بوده‌اند.

اما سیاست رادیکال متکی بر منطق «دوست و دشمن» با پایان یافتن جنگ در سال ۱۳۶۷ ادامه یافت و نه تنها بسیاری از ساختارها شکل‌گرفته در جریان جنگ از میان نرفتند. بلکه قدرتمندتر نیز شدند. سیاست خارجی نیز همچنان بر بازدارندگی و تهدیدات دشمن خارجی متمرکز بود و حساسیت نسبت به بی‌ثباتی داخلی و حفظ امنیت همچنان بالا ماند.

در ادبیات علوم سیاسی، این فرایند «اثر ماندگار جنگ» نامیده می‌شود، به این معنی که تجربهٔ جنگ حتی در دوران صلح نیز رفتار دولت را شکل می‌دهد. به همین دلیل نیز سیاست‌های راهبردی بلندمدت جمهوری اسلامی، از جمله توسعهٔ ظرفیت‌های دفاعی و سرمایه گذاری های هنگفت در زمینه فناوری های هسته ای و همچنین سرکوب شدید مخالفین در چارچوب جلوگیری از تکرار تهدیدی مشابه تفسیر و توجیه می شدند.

در مجموع، تجربهٔ جنگ ایران و عراق نشان می‌دهد که جنگ می‌تواند نه‌تنها یک نظام سیاسی را تثبیت کند، بلکه جهت‌گیری‌های آن را نیز برای دهه‌ها تحت تاثیر قرار دهد. در چارچوب نظری چارلز تیلی، جنگ ایران و عراق را می‌توان «کورهٔ دولت‌سازی» جمهوری اسلامی دانست: بحرانی که در آن ساختارهای قدرت شکل گرفتند، نهادهای کلیدی تقویت شدند و الگوهای خاصی از حکمرانی تثبیت گردیدند.

اکنون اما این سوال مطرح است که آیا ما در میانه جنگ بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی مجددا شاهد یک «کورهٔ دولت‌سازی» هستیم؟ البته همانطور که در جریان جنگ هشت ساله ایران و عراق نیز کاملا مشخص نبود که سرانجام چه حاکمیتی از دل جنگ سر برمی آورد و کسی تصور نمی کرد که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از یک میلیشیای نظامی عملا به یک دولت در سایه تبدیل شود و همه ارکان کشور را در دست گیرد، اکنون نیز برای ما که هنوز در متن جنگ جاری هستیم کاملا مشخص نیست که چه حاکمیتی و با چه مختصاتی از دل این جنگ بیرون خواهد آمد

اما آنچه مسلم است، اگرچه رابطهٔ جنگ و رادیکالیسم و تمرکز قدرت همیشه یک رابطه‌ای خطی و ساده نیست، اما تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که جنگ‌های طولانی و وجودی، در صورتیکه به نابودی و فروپاشی کامل یک نظام سیاسی منتهی نشوند، معمولا نظام سیاسی باقی مانده را به سمت تمرکز قدرت، امنیتی‌شدن سیاست و کاهش بیشتر و یا حتی حذف کامل فضای میانه سوق می‌دهند.

انتخاب افراد بسیار تندرو و «آخرالزمانی»، مانند محمدباقر ذوالقدر به عنوان دبیر شورای عالی امنیت جمهوری اسلامی، پس از حذف سطوح یک و دو رهبری سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی نشان می دهد که فعلا منطق برساخت و بازتولید یک حاکمیت رادیکال و سخت سر در «کوره دولت سازی» عمل می کند. جنگ ایران و عراق الیگارشی سپاه را از این کوره در آورد و کوره جنگ جاری نیز در حال شکل دهی یک نظم سیاسی جدید تندرو (به احتمال بسیار زیاد از خمیر مایه همین جمهوری اسلامی) است.
https://t.me/politicalphilosphy/589

۱۴۰۵ فروردین ۳, دوشنبه

جنگ، «عملیات پیشگیرانه» یا تجاوز؟ واقعگرایی، ساده سازی یا سازه گرایی؟


در بسیاری از تحلیل ها و مباحث سیاسی بین ما ایرانیان و حتی در مقالات روزنامه های معتبر بین المللی معمولا از واژه جنگ برای توصیف حملات متقابل نظامی بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی استفاده می شود. در حالیکه در نظریات رسمی دولت امریکا و اسراییل معمولا از عملیات نظامی (پیشگیرانه)، استفاده از زور و یا درگیری نظامی صحبت می شود.

این نوع از گزینش واژه ها برای توصیف حملات متقابل نظامی بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی برای مثال استفاده از واژه و گزاره هایی مانند«جنگ»، «عملیات پیشگیرانه»، «جنگ آزادی بخش» و یا «تجاوز»، صرفاً یک مسئله صرفا زبانی نیست. انتخاب هر یک از این واژه ها، از یک سو می تواند بازتاب دهنده چارچوب‌های متفاوت سیاسی و ایدئولوژیک باشد، و از سوی دیگر می تواند برای تاثیرگذاری بر افکار عمومی یا مشروعیت بخشیدن به اقدامات نظامی و حتی آماده سازی مسیرهای بعدی دیپلماتیک صورت گیرد.

برای بررسی علت گزینش واژه های متفاوت برای توصیف و تحلیل یک واقعیت عینی می توان از دو رویکرد معمول در سیاست و سیاست ورزی استفاده کرد. این دو رویکرد ساده اما پرکاربرد یکی رویکرد «ساده سازی» و دیگری رویکرد «سازه‌ گرایانه» (Constructivism) در روابط بین‌الملل است.

در روش و رویکرد «ساده سازی»، که در چارچوب سنت رئالیسم Realism قرار می گیرد، تمرکز بر واقعیت‌های مادی قدرت و امنیت است. در این نگاه، اگر میان دولت‌ها درگیری نظامی مستقیم یا غیرمستقیم وجود داشته باشد، استفاده از واژه «جنگ» توصیفی نسبتاً خنثی و عملی تلقی می‌شود. «جنگ» در این معنا نشان‌دهنده وضعیت تقابل است، بدون آنکه درباره مشروعیت یا آغازگر قضاوتی صریح ارائه دهد.

این روش یکی از روشهای مرسوم بین تحلیلگران مستقل است. این رویکرد معمولاً پیچیدگی‌های حقوقی و اخلاقی را به نفع یک تصویر ساده از رقابت قدرت‌ها کنار می‌گذارد: دولت‌ها برای بقا عمل می‌کنند و در صورت احساس تهدید، استفاده از زور امری قابل انتظار است. بنابراین، در تحلیل‌های امنیتی که بر توازن قوا، بازدارندگی و توان نظامی تمرکز دارند، صحبت از «جنگ بین جمهوری اسلامی و آمریکا/اسرائیل» صحبتی رایج است.

در مقابل، رویکرد سازه گرایانه Constructivism بر نقش هنجارها، ایده آلها، هویت‌ها و گفتمان تأکید می‌کند. از این منظر، واژه‌ها صرفا واقعیت جنگ را توصیف نمی‌کنند، بلکه آن را مطابق الگوی خود می‌سازند. اینجاست که برای مثال انتخاب میان «جنگ»، «عملیات پیشگیرانه»، «جنگ آزادی بخش» و «تجاوز» خود بخشی از مبارزه سیاسی بر سر مشروعیت بخشیدن به حملات نظامی متقابل می شود.

برای مثال در رابطه با جنگ جاری اگر بخواهیم از منظر حقوق بین الملل نگاه کنیم، آغاز عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی، استفاده غیر قانونی از زور علیه حاکمیت یک کشور بوده است و بنابراین «تجاوز نظامی» محسوب می شود. در حقوق بین‌الملل، به‌ویژه طبق منشور سازمان ملل تجاوز به معنای استفاده از زور نظامی توسط یک دولت علیه حاکمیت، تمامیت ارضی یا استقلال سیاسی دولت دیگر بدون مجوز قانونی است.

در مقابل، برخی از جریانهای سیاسی در عرصه سیاست در ایران به جای استفاده از واژه خنثی جنگ و یا واژه حقوقی تجاوز، از گزاره هایی مانند «جنگ آزادی بخش» یا «کمک نظامی» برای فلج کردن قدرت سرکوب جمهوری اسلامی استفاده می کنند و به این طریق حملات نظامی آمریکا و اسرائیل را مشروع جلوه می دهند و از آن حمایت می کنند. و یا دولت های اسرائیل و آمریکا برای فرار از عواقب قضایی و حقوقی حملات نظامی، حتی بجای استفاده از واژه خنثی جنگ معمولا از گزاره های «عملیات پیشگیرانه» و یا «دفاع از مردم ایران» برای توجیه عملیات نظامی خود بهره می برند.

البته اگر فاکتورهایی مانند ماهیت جنگ طلب جمهوری اسلامی که خواهان نابودی اسرائیل و خروج آمریکا از منطقه خاورمیانه است و همچنین گفتمانهای ایدئولوژیک حاکم بر دولت راست افراطی اسرائیل و سیاست های پنهان دولت راست و پوپولیست آمریکا در نظر آوریم، آنگاه نمی توان با صراحت و اطمینان گفت که کدام واژه و یا گزاره کاملا درست یا کاملا غلط است. در واقع هر یک بخشی از واقعیت را برجسته و بخش دیگر را پنهان می‌کند. برای مثال واژه خنثی «جنگ» می‌تواند نقش آغازگر را مبهم سازد، در حالی که «تجاوز» ممکن است پیچیدگی‌ها و پیش زمین های تاریخی این درگیری را نادیده بگیرد. به عبارت دیگر در عمل، سیاست بین‌الملل اغلب میدان رقابت روایت‌هاست، نه صرفاً تقابل نیروهای نظامی.

در نهایت، فهم دقیق وضعیت ایران مستلزم آگاهی از این نکته است که زبان خود بخشی از سیاست است. انتخاب واژه نه‌تنها بازتاب تحلیل، بلکه ابزار شکل‌دهی به آن نیز هست. بنابراین، پرسش «جنگ یا تجاوز؟» بیش از آنکه صرفاً توصیفی باشد، پرسشی درباره چارچوب نظری، موضع هنجاری و هدف سیاسی گوینده است.
https://t.me/politicalphilosphy/585

۱۴۰۵ فروردین ۱, شنبه

«اگر با جنگ مخالفی، راه‌حل تو چیست؟» — نقد یک استدلال رایج



پس از گذشت سه هفته و ورود به هفته چهارم از جنگ بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی، به نظر می رسد که اکثریت مردم ایران در داخل کشور، بیش از آنکه درگیر مباحث سیاسی پیرامون چرایی جنگ و جستجوی مقصر باشند، دل نگران زندگی و سلامت خود و خانواده خود هستند و با بهت و حیرت به آنچه که در حال وقوع است می نگرند و شاید به تدریج در حال عادت کردن به بمبارانهای و غرش هواپیماها و پهپادها نیز باشند.

اما در میان بخشی از ایرانیان خارج کشور و مخالفین جمهوری اسلامی بحثها و جدلهای بسیاری در دربارهٔ جنگ میان آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی در جریان است. به طور مشخص، در بین موافقین و مخالفین جنگ یکی از پرتکرارترین پاسخ‌های موافقان جنگ به مخالفان این است: «پس راه‌حل تو چیست؟» این پرسش در ظاهر منطقی و حتی مسئولانه به نظر می‌رسد، اما در بسیاری از موارد حامل مجموعه‌ای از مغلطه‌ها و خطاهای پنهان است که می‌تواند گفت‌وگو را از مسیر عقلانی و منطقی خارج کند.

نخستین خطای نهفته، دوگانه‌سازی کاذب است. این استدلال به‌طور ضمنی فرض می‌کند که تنها دو گزینه وجود دارد: یا جنگ، یا ادامهٔ وضع موجود بدون هیچ تغییر. اما در واقعیت امر طیفی از گزینه‌ها میان این دو قطب وجود دارد؛ از دیپلماسی و فشارهای بین‌المللی گرفته تا تحولات درونی، تغییرات نسلی، شکاف‌های قدرت، نافرمانی و مبارزات مدنی. حذف این طیف متنوع، واقعیت پیچیدهٔ سیاسی را به یک انتخاب صفر و یک تقلیل می‌دهد؛ انتخابی که بیشتر محصول اضطراب و ناامیدی است تا تحلیل.

البته در مقابل این استدلال، موافقین جنگ مطرح می کنند که مردم ایران در ده های گذشته تمامی راههای مسالمت آمیز و ممکن را برای اصلاح، تغییر و در نهایت گذار از جمهوری اسلامی تجربه کرده اند. اما نتایج عملا نشان می دهند که چنین راهبردها و راهکارهایی در برابر یک نظام توتالیتر مذهبی که به شدت سرکوبگر است کارایی نداشته اند؛ و بنابراین ما، مانند بسیاری از نظامهای توتالیتر امنیتی-نظامی، برای گذار از جمهوری اسلامی نیازمند کمک خارجی هستیم.

این استدلال اما بر نوعی منطقِ بن‌بست تکیه دارد: چون راه‌های قبلی نتیجه نداده‌اند، پس راهی رادیکال و حتی مخرب موجه است.
نگارنده معتقد است که ما همه راهها و روش های مبارزات مدنی مسالمت آمیز را تجربه نکرده ایم و به کار نگرفته ایم، با این توضیح که: در اینکه مردم ایران به ویژه پس از سال ۱۳۸۸ و ۱۳۹۶ به بعد در اشکال مختلف با حضور در خیابان تلاش کرده اند تا اعتراضات و نارضایتی خود را نشان دهند و علنا خواست گذار از جمهوری اسلامی را با شعارهای رادیکال خود در عرصه های خیابان فریاد زده اند، تردیدی نیست. این حضور خیابانی اما تقریبا تنها کنشی بوده است که مردم ایران به طور خودانگیخته انجام داده اند. کنشی که نیروها و فعالین سیاسی و مدنی آن اندازه تحت تاثیر آن بودند که حتی از مقدس بودن خیابان صحبت می کردند و همواره تاکید داشته اند که خیابان را نباید رها کرد.

اما همین مقدس شمردن خیابان در واقع امر نقطه اصلی ضعف و پاشنه آشیل نیروهای سیاسی و مدنی معتقد به جنبش های مدنی مسالمت آمیز بوده است. به این معنی که گویی تنها شکل و راه مبارزه و مقاومت مدنی اعتراضات خیابانی است. در حالیکه در بسیاری از متون معتبر مبارزات مدنی بر اشکال و شیوه های بسیار گوناگون مبارزات مدنی تاکید شده است.

بنابراین این استدلال که مردم ایران تمامی راهکارهای مسالمت آمیز برای عبور از جمهوری اسلامی را بکار گرفتند، استدلال دقیقی نیست. به این معنی که جامعه مدنی ایران، به ویژه کنشگران سیاسی و مدنی و گروه های سیاسی حامی جنبش های سیاسی مسالمت آمیز در توانمندسازی، سازماندهی شبکه ای و تربیت جامعه و اصناف و بخش های مختلف جامعه برای استفاده از روش های بسیار متنوع مبارزات مدنی، از اعتصاب تا نافرمانی های مدنی بسیار ضعیف عمل کرده اند. پراکندگی و عدم هماهنگی بین گروهای سیاسی حامی جنبش های سیاسی اجتماعی مسالمت آمیز و نهادهای مدنی و اصناف که گویی هر یک در جزیره منافع خود مشغول فعالیت هستند یکی از پیامدها و نشانه های این ضعف بسیار بنیادی است.

خطای نهفته و مغلطه دیگر، گذاشتن مسئولیت توجیه و توضیح انتخاب راه جنگ بر دوش دیگران است. به این معنی که در منطق، کسی که پیشنهاد اقدامی پرهزینه و پرریسک، مانند جنگ، را مطرح می‌کند، خود موظف است ضرورت، امکان موفقیت و پیامدهای آن را توضیح دهد. اما عمدتا بار توجیه از دوش پیشنهاددهنده برداشته و بر دوش مخالف گذاشته می‌شود: اگر بدیل کامل و تضمین‌شده ارائه ندهی، مخالفتت بی‌اعتبار است. حال آن‌که در تصمیم‌های پرخطر، «نشان دادن خطر» خود به‌تنهایی دلیل موجهی برای مخالفت است، حتی اگر جایگزین قطعی در دست نباشد. بسیاری از تصمیم‌های عاقلانه در زندگی دقیقاً از پرهیز از گزینه‌های فاجعه‌بار ناشی می‌شوند، نه از داشتن طرحی کامل برای آینده.
تاریخ نشان می‌دهد که جنگ نه‌تنها تضمینی برای حل مشکلات سیاسی نیست، بلکه می‌تواند خود منشأ بحران‌های عمیق‌تر شود: فروپاشی نهادها، خشونت داخلی، تجزیهٔ سرزمینی، یا تقویت نیروهای اقتدارگرا تحت عنوان «دفاع ملی». فرضِ اینکه جنگ لزوماً به آزادی یا دموکراسی می‌انجامد، بیشتر یک امید است تا یک استنتاج مبتنی بر شواهد. اینها هزینه های و ریسک هایی است که باید در درجه اول از سوی طرفداران جنگ توضیح داده شوند.

در نهایت در نزد وطن دوستان واقعی و انسانهای با وجدان، که به شرایط فقط از منظر منافع سیاسی و گروهی خاص نگاه نمی کنند، مخالفت با جنگ لزوماً به معنای دفاع از وضع موجود نيست؛ همان‌طور که حمایت از جنگ لزوماً به معنای بی‌اعتنایی به رنج انسان‌ها نیست. اما تبدیل یک تصمیم پیچیدهٔ تاریخی به آزمونی ساده با یک سؤال («راه‌حل تو چیست؟») بیشتر به قطبی‌سازی کمک می‌کند تا به فهم. در سیاست، گاه خردمندانه‌ترین موضع نه ارائهٔ نقشه‌ای دقیق برای آینده، بلکه تشخیص این نکته است که برخی مسیرها، حتی اگر با نیت رهایی پیشنهاد شوند، می‌توانند هزینه‌هایی غیرقابل بازگشت بر یک جامعه تحمیل کنند.

به بیان دیگر: نداشتن یک پاسخ کامل، لزوماً بدتر از پذیرفتن پاسخی نیست که ممکن است فاجعه‌بار باشد.

۱۴۰۴ اسفند ۲۷, چهارشنبه

از جنبش «زن، زندگی، آزادی» تا جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴: از کجا به ناکجا آباد رسیدیم؟



به جرات می توان گفت که اعتراضات گسترده مردمی در سال ۱۴۰۱ از سوی اکثریت مطلق مردم ایران و تمامی نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی و حتی جامعه جهانی تحت عنوان «زن زندگی آزادی» شناخته می شود. اما برای جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴، با وجود گستردگی و حضور اقشار گوناگون در آن و با وجود خصلت انقلابی این جنبش و حضور طیف متنوعی از مردم در آن، یک اجماع عمومی در نامگذاری این جنبش وجود ندارد.

البته جریان پادشاهی خواه به رهبری رضا پهلوی این جنبش را انقلاب ملی معرفی و نامگذاری کرده است. اما واقعیت این است که این به اصطلاح انقلاب، پس از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی ماه و سپس آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، به مثابه یک انقلاب مردمی و درونزا نه تنها به میانه راه هم نرسیده است و نتوانسته است یک همبستگی ملی و قیام سراسری رقم بزند، بلکه عملا به یک فاجعه ملی تبدیل شده است که همچنان نیز با نابودی زیرساخت های کشور ادامه دارد.

همین اختلاف آشکار در نامگذاری این دو حرکت بزرگ و آثاری که هر دو بر جا گذاشتند، تفاوت های بنیادی دو شکل از جنبش های اجتماعی-سیاسی و یا نوع انتظار و برداشت از آنها را به نمایش می گذارند: به باور من جنبش زن زندگی آزادی، یک جنبش مدرن و مترقی از نوع جنبش های اعتراضی قرن بیست یکم بود. اما جنبش اعتراضی دیماه گذشته، با وجودی که در ابتدا معیشتی بود و سپس ضد حکومتی شد (همانند جنبش های اعتراضی پیشین در ایران) و می توانست در راستا و ادامه جنبش زن زندگی آزادی باشد، متاسفانه به این بهانه که بخش هایی از مردم ایران رضا پهلوی را صدا می زنند و خواهان بازگشت نظام پادشاهی هستند، تلاش گردید تا این حرکت مردمی به سرعت تبدیل به یک انقلاب کلاسیک از نوع قرن بیستمی گردد. با این تصور که همراه با حملات نظامی آمریکا و اسرائیل و حذف رهبران جمهوری اسلامی این حکومت سرانجام در اثر ضعف و فروپاشی ساختاری با یک قیام مردمی تحت رهبری فردی رضا پهلوی ساقط خواهد شد.

اما واقعیت این است که جامعه ایران با وجود یک حاکمیت اقتدارگرای مذهبی و تلاش حکومت در قطع ارتباط مردم ایران با جامعه جهانی، همواره هماهنگ و نسبتا همزمان و هم زبان با تحولات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در جهان (به ویژه جهان غرب) رشد کرده است. از این نظر بهتر است تحولات اعتراضی ایران در سال‌های اخیر را در چارچوب بزرگ‌تری دید و فهمید که در سراسر جهان رخ داده است. تحولاتی که می توان در این گزاره خلاصه نمود: «گذار از انقلاب‌های کلاسیکِ قرن بیستم (همانطور که در انقلاب ۵۷ به وقوع پیوست) به جنبش‌های اجتماعی شبکه‌ای و بلندمدت». همچنین، «هم‌زمان، دگردیسی حکومت‌های استبدادی یا توتالیتر سخت و تک محور به اقتدارگرایی‌های سازگار و پیچیده‌تر.»

از این نظر می توان گفت که جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ همزمانی و هماهنگی بیشتری با جامعه جهانی در قرن بیست و یکم داشت. در نقطه مقابل اما، تلاش بخشی از اپوزیسیون برای مصادره و تبدیل اعتراضات گستردهٔ دی‌ماه ۱۴۰۴ به یک انقلاب ملی تحت رهبری یک فرد، با فرض اینکه حکومت در اثر چند ضربه سخت نظامی و حذف رهبرانش به سرعت سرنگون خواهد شد، بر نظریات کلاسیک انقلاب قرن بیستم که دوران آن گذشته است متکی بوده است.

جنبش ۱۴۰۱ اساساً ماهیتی هویتی، فرهنگی و نسلی داشت که جرقهٔ آن مرگ مهسا امینی بود. اعتراضی که به‌سرعت به مطالبه‌ای فراگیر دربارهٔ کرامت، آزادی فردی و حق انتخاب در سبک زندگی تبدیل شد. جنبشی که زنان و جوانان نقش محوری در آن داشتند و کنش‌ها بیشتر نمادین، افقی و شبکه‌ای بود. از جمله از برداشتن حجاب تا شعارهای خلاقانه و حضور خودجوش در خیابان. این جنبش بیش از آنکه در پی تصرف دولت بوده باشد، نظم اجتماعی و فرهنگی مسلط را به چالش کشید؛ نمونه‌ای از آنچه نظریه‌پردازان «جنبش‌های اجتماعی نو» می‌نامند.

اعتراضات ۱۴۰۴ عمدتاً ریشه در بحران معیشتی و احساس تهدید بقا داشتند. فروپاشی قدرت خرید، تورم و ناامنی اقتصادی طبقات فرودست و بخش‌هایی از طبقهٔ متوسط را به میدان آورد. اما در اینجا نیز، مانند جنبش های پیشین، مطالبات اقتصادی به‌سرعت سیاسی شدند. شکل کنش نیز تکمیلتر و همراه با اعتصاب، تعطیلی کسب‌وکارها و تجمع‌های بسیار گسترده شده بود. سرکوب نیز در مقایسه با جنبش های پیشین تا قبل از ۱۸ و ۱۹ دی ماه به مراتب کمتر شده بود و حکومت ظاهرا مدارا و تحمل بیشتری از خود نشان میداد. در مجموع می توان گفت که اگر جنبش ۱۴۰۱ را «سیاست زندگی» بنامیم، ۱۴۰۴ را می‌توان «سیاست بقا» دانست. و این دو در واقع دو بعد از یک جنبش اصیل مردمی بودند که اگر همچنان بر عاملیت دورن خیز خود باقی می ماندند مطمئنا می توانستند حاکمیت را به عقب نشینی های بیشتری وادار کنند، همانطور که جوانان و زنان در جنبش زن زندگی آزادی موفق شدند.

البته در این واقعیت تردید نیست که در جریان جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴ بخش هایی از مردم شعارهایی در حمایت از آقای رضا پهلوی می دادند. اما این واقعیت دلیل نمی شود که یک جریان سیاسی و چهره ای که مورد خطاب قرار می گیرد و مدعی رهبری است، بخواهد در قرن بیست و یکم انقلابی کلاسیک، از نوع فرانسه و روسیه تا ایران ۱۳۵۷، که معمولاً دارای رهبری واحد، ایدئولوژی منسجم، بسیج ملی با هدف روشنِ تصرف دولت، آنهم در دوره‌ای کوتاه و انفجاری راه اندازی کند و نظم سیاسی را سرنگون سازد. البته انقلابی که به دلیل نداشتن نیروهای سازمان یافته و مسلح بر روی زمین مجبور بود از کمک خارجی استفاده کند، انقلابی که بر مبنای این رویا راه اندازی شده بود که کمک در راه است و این حکومت در اثر چند ضربه نظامی ساقط خواهد شد.

بنابراین در رابطه با تحولات سیاسی در ایران امروز باید به دو واقعیت توجه داشت و نباید این دو واقعیت را اراده گرایانه نادیده گرفت و از روی آن عبور کرد و گفتمانی خارج از ظرفیت های این دو واقعیت بر ساخت و تحمیل نمود:

۱- جنبش‌های قرن بیست‌ویکم غالباً شبکه‌ای، افقی، متکثر و فاقد مرکزیت‌اند و بیشتر به تغییر تدریجی فرهنگ، هویت و روابط اجتماعی می‌پردازند تا فتح مستقیم قدرت. و تجربه نیز نشان داده است که چنین جنبش هایی با وجود گستردگی لزوماً به انقلاب کلاسیک منجر نمی‌شوند. و به نظر من جنبش زن زندگی آزادی از نوع چنین جنبش هایی بود و به همین دلیل نیز بازتاب بسیار گسترده و مثبت در سطح جهانی داشت و توانست حکومت را به ویژه در حوزه های فرهنگی به عقب نشینی وادارد.

۲- همزمان با این تحول در نوع و ماهیت جنبشهای سیاسی اجتماعی قرن بیست و یکمی، دگرگونی و تحول دیگری نیز در شکل حکومت‌های استبدادی و توتالیتر به وجود آمده است. هانا آرنت حکومت‌های توتالیتر قرن بیستم را نظام‌هایی می‌دانست که با ایدئولوژی فراگیر، حزب واحد، بسیج توده‌ای و ترور سازمان‌یافته جامعه را کاملاً تحت کنترل می‌گیرند—و درست به همین دلیل معتقد بود که ممکن است ناگهان فرو بریزند، زیرا همه‌چیز به یک مرکز وابسته است. اما بسیاری از دولت‌های اقتدارگرای امروز دیگر چنین نیستند. آن‌ها معمولاً اقتصاد مختلط، نهادهای متنوع، موازی و شبکه ای و پراکنده ایجاد کرده اند؛ جامعهٔ مدنی را ضعیف نگاه می دارند و کاملا نابود نمی کنند، بلکه با ابزارهای پیشرفتهٔ نظارت و کنترل آنها را نیز مدیریت می کنند. هدفشان نیز حذف کامل و سرکوب نارضایتی ها و مطالبات نیست، بلکه مدیریت و مهار آنها است. این «اقتدارگرایی سازگار» معمولا به‌جای فروپاشی ناگهانی، بیشتر به تداوم همراه با بحران‌های دوره‌ای منجر می‌شود. که به نظر من جمهوری اسلامی نیز کوشیده است خود را تبدیل به چنین حکومتی کند.

اگر بخواهم وضعیت فعلی ایران را با توجه به دو واقعیتی که در فوق به آن اشاره کردم خلاصه کنم، می توان گفت، مستقل از جنگ جاری، جهان امروز، از جمله ایران، بیش از آنکه شاهد سقوط‌های ناگهانی باشد، صحنهٔ فرسایش تدریجی نظم‌های سیاسی و اجتماعی است؛ فرسایشی که گاه با انفجارهای اعتراضی کوتاه‌مدت خود را نشان می‌دهد، اما مسیر نهایی آن الزاماً از پیش تعیین‌شده نیست و بنابراین اراده گرایانه نیز نمی توان سرنوشت یک جامعه بسیار متکثر و متنوع را تعیین نمود. و اگر فاکتور جنگ جاری را نیز به این نتیجه گیری اضافه کنیم، متاسفانه صحنه آینده ایران به مراتب مبهم تر، فرسوده تر و تاریک تر خواهد بود. و آن پندار و رویای انقلاب ملی، در واقعیت تبدیل به یک فاجعه بزرگ ملی شده است.
https://t.me/politicalphilosphy/574

۱۴۰۴ اسفند ۲۶, سه‌شنبه

وقتی سیاست به سرنوشت جنگ گره می‌خورد، منطق خطرناکِ «جنگ وجودی» حتی برای اپوزیسیون



ضدیت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل بخشی از موجودیت و هویت جمهوری اسلامی است، همانطور که مبارزه با «دشمن» همواره محور اصلی دکترین رهبر جمهوری اسلامی بوده است. این نوع از سیاست و دکترین جنگی در طول نزدیک به نیم قرن از حاکمیت جمهوری اسلامی تمامی ابعاد و ساختارهای نظام را تبدیل به یک حاکمیت جنگی و امنیتی کرده است.

تاریخ و تجارب بسیاری از کشورها که ساختارهای حکومتی آنها بر اساس دکترین نظامی و امنیتی شکل گرفته بودند، از جمله آلمان هیتلری و یا فرانسه زمان ناپلئون، نشان می دهند که در چنین کشورهایی جنگ عملا از سطح یک ابزار سیاسی (بر مبنای نظریه جنگ ادامه سیاست اما به شکلی دیگر است) به سطح تعیین کننده بقا ارتقا یافته بود. نظام جمهوری اسلامی نیز که از دل یک انقلاب ضد امپریالیستی و انقلابی برخاست و خمیرمایه وجودی آن بر مبنای دشمنی با آمریکا و اسرائیل شکل گرفت، از این قاعده مستثنا نیست. جنگ برای این حکومت نیز یک مقوله حیاتی و وجودی است.

این وضعیت را جامعه‌شناسی سیاسی یک «جنگ وجودی» تعریف می کند. جنگی که در آن طرف‌ها احساس می‌کنند نتیجه جنگ تعیین می‌کند «آیا ما باقی می‌مانیم یا نه». در نظریه کلاسیک، به‌ویژه نزد کارل فون کلاسویتس، Carl von Clausewitz، جنگ ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است؛ اما در جنگ‌های وجودی این رابطه معکوس می‌شود: سیاست به ادامه جنگ تبدیل می‌شود. هنگامی که تهدید شکست نظامی به‌منزله فروپاشی سیاسی یا حذف از قدرت تلقی شود، عقب‌نشینی یا مصالحه دیگر صرفاً یک گزینه راهبردی نیست، بلکه تهدیدی برای بقا به شمار می‌آید. از همین رو، پارادوکس مهمی شکل می‌گیرد: صلح می‌تواند پرهزینه‌تر از ادامه جنگ به نظر برسد، پارادوکسی که جمهوری اسلامی نیز در آن گرفتار شده است.

اما بر خلاف جنگ های بزرگ تاریخی از جنگ های ناپلئون تا هیتلر، جنگهایی که فقط برای این دو رهبر و حکومتشان جنبه موجودیتی و وجودی داشته اند، به نظر می رسد که در وضعیت جنگ جاری آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، همراه با جنگ طلب اصلی یعنی حاکمیت اسلامی، طرفهای دیگر نیز آینده جنگ را به سرنوشت خود پیوند زده اند.

به نظر بسیاری از تحلیلگران حتی دونالد ترامپ و نتانیاهو نیز به دلیل محاسبات غلط: که با ضربات بسیار سنگین و به ویژه با حذف رهبر جمهوری اسلامی، رژیم به سرعت سرنگون خواهد شد، اکنون که رژیم سر پا مانده و مقاومت می کند و آمریکا و اسرائیل را عملا وارد یک جنگ فرسایشی کرده است، توقف جنگ بدون اعلام یک پیروزی مشخص و چشمگیر، می تواند ضربات بسیار سنگین حیثیتی بر مشروعیت و سرنوشت سیاسی آنها وارد کند.

نکته قابل توجه در رابطه با جنگ جاری اما این واقعیت است که در کنار عوامل اصلی جنگ، اپوزیسیون پادشاهی خواه به رهبری رضا پهلوی نیز آینده، مشروعیت و حتی هویت خود را به نتیجه این جنگ گره زده است. در پیامهایی که آقای پهلوی از زمان اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ داده است که گزاره «کمک در راه است» همچنان تکرار می شود و درخواست مکرر ایشان از ترامپ بر دخالت نظامی، این خط و راهبرد سیاسی به خوبی دیده می شود. راهبردی که بر دخالت نظامی خارجی سرمایه گذاری کرده است و رانش اصلی آن را تشکیل می دهد.

زمانی یک نیروی اپوزیسیون سرنوشت خود را به جنگ گره میزند، که تغییر داخلی از طریق سازماندهی بخش های اجتماعی طرفدار خود و راهبردهای دیگری به غیر از جنگ خارجی ناممکن یا بسیار دشوار به نظر برسد. در چنین شرایطی اگر یک جنگ خارجی علیه نظام حاکم در جریان باشد، آن جنگ ممکن است به‌عنوان «پنجره فرصت» دیده شود. همان پنجره ای که آقای پهلوی بارها به آن اشاره کرده بود. در حالیکه این راهبرد برای نیروهای خارج از دایره قدرت های بزرگ، به علت نداشتن عاملیت و تاثیر مستثیم بر تصمیمات این قدرت ها و حتی تضاد منافع استراتژیک در طولانی مدت، بسیار پرخطرتر و پرریسک است، زیرا آنان کنترل اندکی بر روند جنگ دارند و عملا به تصمیمات بازیگران قدرتمندتر وابسته‌ می شوند. برای مثال اگر جنگ مطابق انتظار پیش نرود، سرمایه سیاسی و مشروعیت آنان می‌تواند به‌سرعت فرسایش یابد. حتی در صورت تحولات سیاسی ناشی از جنگ نیز تضمینی وجود ندارد که این نیروها نقش تعیین‌کننده‌ای در نظم پساجنگ داشته باشند.

نمونه‌های تاریخی نشان می‌دهد که پیوند خوردن با یک جنگ خارجی می‌تواند پیامدهای بلندمدت بر جایگاه اجتماعی و سیاسی نیروها داشته باشد. از جمله تجربه سازمان مجاهدین خلق در زمان جنگ ایران وعراق، نشان می‌دهد که زمانی که یک نیروی سیاسی سرنوشت خود را با جنگی که نقش مستقیم و تعیین کننده ای در پایان و یا ادامه آن ندارد، پیوند دهد، عملا سرنوشت سیاسی و بقای خود را نیز به قمار گذاشته است.

از منظر کلان، گره زدن سرنوشت سیاسی به جنگ نوعی قمار سیاسی و موجودیتی است؛ وابستگی به رویدادی پیچیده، چندبازیگره و غیرقابل پیش‌بینی که نتیجه آن خارج از کنترل مستقیم بازیگران داخلی است. چنین راهبردی ممکن است در کوتاه‌مدت بسیج و امید ایجاد کند، اما در بلندمدت یکی از ناپایدارترین پایه‌های حفظ مشروعیت به شمار می‌رود. خطر اصلی نیز صرفاً شکست نظامی نیست، بلکه فرسایش تدریجی اعتماد، قطبی‌شدن جامعه بین موافقین و مخالفین جنگ و دشواری بازسازی سیاسی پس از جنگ است.

در نهایت، جامعه‌شناسی جنگ هشدار می‌دهد که هنگامی که صلح برای طرف‌ها تهدید آمیز تر از جنگ تلقی شود، منازعه می‌تواند خود تداوم یابد، حتی زمانی که همه بازیگران هزینه‌های سنگینی می‌پردازند. در چنین شرایطی، جنگ نه‌ فقط میدان نبرد، بلکه عرصه بازتعریف هویت، مشروعیت و آینده سیاسی می‌شود؛ عرصه‌ای که خروج از آن به‌مراتب دشوارتر از ورود به آن است.
https://t.me/politicalphilosphy/569

۱۴۰۴ اسفند ۲۵, دوشنبه

زمانی که فاصله بین واقعیت‌ها از یک سو و روایات و رویاها از سوی دیگر هر روز بیشتر می‌شود



در سنت کلاسیک فلسفهٔ سیاسی، سیاست هنر ممکنات و طریقه مواجهه با واقعیت معنا می‌شود. سیاست نه میدان آرزوها و نه عرصه ای برای اراده گرایی و رویا فروشی، بلکه سیاست مدیریت منابع محدود، قدرت مهار خشونت و تنظیم و مدیریت تعارض منافع و اراده های مختلف است.

اما در جهان معاصر با رشد راست افراطی و پوپولیسم، سیاست بیش از آنکه مدیریت واقعیت باشد، به مدیریت روایت و بازار فروش رویا و وعده ها بدل شده است. ما این را در جنگ بین آمریکا و اسرائیل و جمهوری اسلامی، که اکنون به آستانه فرسایشی رسیده است، بخوبی مشاهده می کنیم. به این معنی که جنگ اصلی در حقیقت جنگ بین روایات برتر و پروپاگاندای مسلط است؛ جنگی که اگرچه در زمین واقعیت تمام عیار نیست اما در عرصه روایات تمام عیار شده است.

واقعیت‌های میدانی، از بمباران ها و حملات هوایی از دو سو اغلب در هاله‌ای از ابهام باقی می‌مانند، و آنچه که از میانه دود و آتش ناشی از حملات بیرون می آید و مستقل از خودِ واقعیت به حیات خود ادامه می دهد، روایات و توصیفاتی مانند «اقدام پیشگیرانه»، «مبارزه با تروریسم» و یا «دفاع مشروع» هستند. که با توجه به اینکه برای افکار عمومی، دسترسی به دادهٔ خام و آگاهی از انگیزه های اصلی بانیان جنگ تقریباً ناممکن است؛ آنچه که عملا و سریعا در دسترس قرار می‌گیرد، همین روایت‌های آماده است. در حقیقت در این فرایند واقعیت حمله نظامی به مادهٔ خامی تبدیل می‌شود که هر بازیگر سیاسی آن را مطابق نیاز خود شکل می‌دهد، یکی آن را مداخله بشردوستانه می داند، دیگری عملیات پیشگیرانه و حتی برخی ممکن است آنرا بسیار آرمانی و انقلابی تحت عنوان عملیات آزادی بخش معرفی کنند.

در این رابطه تامل روی این نکته ضروری است که اصولا در دنیای سیاست های پوپولیستی و راست جهانی ابهام سازی عمدی خود به ابزاری سیاسی تبدیل شده است؛ نمونه مشخص از سیاست ابهام سازی صحبت ها و پیامهای بسیار متفاوت و بعضا متناقض دونالد ترامپ است. این نوع از سیاست ورزی در درجه نخست این کارکرد را دارد که سیاستمدارانی که از این روش استفاده می کنند، به آسانی می توانند مواضع و سیاست های خود را تغییر دهند.

از سوی دیگر شبکه‌ های اجتماعی اینترنتی، که سیاست و پیامها را در یک قاب کوچک شده تنظیم و انتشار می دهند، نقش بسیار موثری در ایجاد شکاف بین واقعیت و روایات دارند. رخدادهای واقعی پیش از آنکه فهم شوند، به تصویر و روایت تبدیل می‌شوند. در ماجرای سرنگونی یک پهپاد، حمله به یک پایگاه یا انفجار در یک مرکز حساس، هر طرف با انتشار گزینشی تصاویر و داده‌ها واقعیت خود را می‌سازد: یک سو از پیروزی قاطع سخن می‌گوید، سوی دیگر از اقدامی محدود و بی‌اثر. و در این میان مخاطب با انبوهی از تصاویر مواجه است، اما با کمبود قطعیت.

در کنار روایت‌های مربوط به زمان حال، رویاهای سیاسی دربارهٔ آینده نیز نقش مهمی دارند. وعدهٔ رسیدن کمک و پیروزی سریع، وعده فروپاشی دستگاه سرکوب پس از ورود گارد جاویدان و آماده شدن شرایط برای حضور مجدد مردم در خیابان، بخش مهمی از گفتمان ها و پیامهای رسمی و غیررسمی را تشکیل می دهند. در این رابطه واقعیت‌های مادی بر روی زمین، از هزینه‌های انسانی که ممکن است بار دیگر متوجه مردم شوند تا بروز جنگ های خیابانی و فرسودگی و فروپاشی اجتماعی عامدانه نادیده گرفته می شوند و یا سانسور و سرکوب می شوند.

اما پیامد خطرناک روایت سازی و رویا فروشی بر اساس منافع خاص ایدئولوژیک و سیاسی و گروهی فرسایش واقعیت مشترک است. هنگامی که بخش های مختلف جامعه دیگر بر سر آنچه واقعاً رخ داده توافق ندارند، اعتماد عمومی کاهش می‌یابد، شایعات گسترش پیدا می‌کند و تصمیم‌گیری عقلانی دشوار می‌شود. حتی اطلاعات درست نیز در دریایی از بی‌اعتمادی غرق می‌شود. در چنین فضایی، سیاست به‌جای حل مسائل واقعی، به رقابت روایت‌ها تبدیل می‌شود. واقعیتی که متاسفانه در جامعه امروز ایران شاهد آن هستیم و این واقعیت شاید تنها واقعیت مشترک ما باشد!
https://t.me/politicalphilosphy/567

۱۴۰۴ اسفند ۲۳, شنبه

اهریمن جنگ و سرکوب



خدای دهه شصت که اکنون در شبح مجتبی خامنه ای ظاهر شده است، فقط خدای سرکوب نیست، خدای جنگ نیز هست. همان خدایی که در سالهای ۱۳۶۰ جنگ را نعمت می دانست و همزمان نیز در خیابانها سرکوب و کشتار و زندانیان را بدون محاکمه اعدام می کرد. البته در واقع امر او خدای دهه شصت نبود، او اهریمن و غول کشتار و جنگ در آن دهه بود که اکنون بار دیگر از شیشه برون آمده است.

برای من که خاطرات خونین سالهای شصت که حتی خانواده ها امکان سوگواری نداشتند و مزه دود و خاک و ذرات شیشه پس از هر بمباران هوایی هنوز زنده اند، جنگ امروز کابوس آن سالها را مجددا به خوابهایم آورده اند. کابوس اهریمن جنگ و سرکوب.

به واقع که این گزاره که تاریخ تکرار می شود و ما در چرخه زندگی و بازگشت دوباره حوادث گرفتاریم چندان بی راه نیست، منتها تکراری که هر بار برای ملت اما غم انگیزتر و نابودکننده تر می شود. زمانی که می بینیم پس از گذشت بیش از چهار دهه از جنگ ایران وعراق و پس از تلاشهای خستگی ناپذیر جامعه مدنی ایران در به شیشه بازگرداندن این غول جنگ و سرکوب، گویی به خانه اول باز گشته ایم و بار دیگر فریاد جنگ جنگ تا پیروزی در ارکان حکومت شنیده می شود.

در آن سالها نیز مشخص بود که ادامه جنگ با عراق تا فتح کربلا و قدس از پیش شکست خورده است، مشخص بود که این شعار از بنیادهای عمیق ایدئولوژیک و اعتقادی خمینی برمی خیزد و فدائیان خمینی را به میدان مین و گلوله می فرستد تا اهریمن جنگ از خون جوانان سیراب شود.

اما در آن سالها هنوز بخشی عملگرا و مصلحت اندیش در حکومت وجود داشتند که می توانستند بر سیاست های جنگ طلبانه خمینی تاثیر گذار باشند، خمینی نیز شجاعت پذیرش شکست را داشت و به قولی جام زهر را نوشید.

اما در این روزها، بنظر می رسد که هسته سخت قدرت با مرکزیت فرماندهان سپاه همه عرصه سیاست و رهبری، تا حتی شخص مجتبی خامنه ای را تحت کنترل خود دارند و تنها صدایی که از حاکمیت شنیده می شود صدای هولناک جنگ جنگ تا پیروزی است، آن هم اینبار در برابر بزرگترین و قوی ترین قدرت نظامی جهان.

اینجاست که به جرات می توان گفت که سرزمین و تمدن ایران و ملت ما بعد از قرنها مجددا در معرض بزرگترین و مهیب ترین خطر موجودیتی قرار گرفته است. خطری که اینبار نه توسط یک دشمن خارجی بلکه به واسطه یک دشمن داخلی جنگ طلب و شهادت طلب به شدت احساس می شود.

در اینجاست که پس از گذشت دو هفته از آغاز جنگ جاری، به نظر می رسد بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی که آمریکا و اسرائیل را دعوت به مداخله نظامی می کرد و می پنداشت که از طریق جنگ می تواند این حکومت را سرنگون کند و خود جانشین آن شود، به خود آمده است و متوجه شده است که هزینه های جنگ بسیار بسیار بیشتر از آن است که تصور می کرده اند.

در آن زمان که جنگ تازه آغاز شده بود و بخشی از اپوزیسیون خوشحالی خود را پنهان نمی کرد بارها هشدار داده شده بود که اهریمن خفته جنگ خود را به مدت چهار دهه آماده چنین شرایطی کرده است، اهریمنی که گوشه ای از شرارت و بی رحمی و ضد ایرانی بودن خود را با کشتار ده ها هزار تن از مردم بیگناه در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه گذشته نشان داد، و اکنون می رود این ملت و سرزمین و سرمایه های انسانی و مادی ما را با خود به نابودی کشاند و زمین سوخته تحویل دهد.

اما شوربختانه گوش شنوایی نبود و موزیک و رقص و شادی های خیابانی و ناسزا و تهمت به مخالفین جنگ همه جا، از کف خیابان تا دنیای مجازی را پر کرده بود.

اکنون ما مخالفین و موافقین این جنگ نابود کننده و ویرانگر در برابر یک واقعیت بسیار هولناک و خطرناک قرار گرفته ایم: و آن تبدیل شدن این جنگ به یک جنگ موجودیتی، حیثیتی و ایدئولوژیک است. در یک سو سپاهیان شیعه، قزلباشان خامنه ای و مدافعان جنگ آخر زمانی قرار دارند و در سوی دیگر رهبرانی در اسرائیل هدایت جنگ را بر عهده گرفته اند که از وعده های از نیل تا فرات و آموزه های ایدئولوژیک خود الهام می گیرند و ترامپ و وزارت جنگش هدایت عملیات را بر عهده دارند صف آرایی کرده اند که می خواهند به هر قیمتی در این جنگ فقط پیروز شوند.

این واقعیت امروز جنگ است که به نظر من دامنه های آن بسیار بسیار فراتر از تغییر یا سرنگونی نظام جمهوری اسلامی رفته است. جنگی است که بیش از آنکه ژئوپلیتیک باشد، ایدئولوژیک و حیثیتی است. جنگی که اگر به این شکل ادامه یابد و همچنان فریاد جنگ جنگ تا پیروزی از هر دو سوی جبهه شنیده شود، سرزمینی ویران شده و ملتی با زخمهای عمیق روحی بر جا می گذارد، که کارآمدترین، دموکراتیک ترین و صالح ترین دولت نیز توان بازسازی آن را ندارد و باید دو نسل بگذرد تا شاید بتوان مجددا از ایران تاریخی صحبت کرد.

در این شرایط آیا فریاد و خواست مشترک همه ما ایرانیان همراه با جامعه جهانی، جز فریاد و خواست پایان جنگ، اعلام ترک مخاصمه و بازگشت به میز مذاکره و دیپلماسی می تواند باشد، تا بار دیگر ملت ایران فرصت یابد خود، همانطور که با جنبش های اعتراضی و مدنی خود تا دی ماه ۱۴۰۴ تلاش کرد، این غول و اهریمن جنگ طلب را بار دیگر به شیشه بازگرداند.
https://t.me/politicalphilosphy/561




۱۴۰۴ اسفند ۲۲, جمعه

رادیکالیسم، میانه‌روی و فاکتور زمان در وضعیت جنگی



گزاره معروف «سیاست هنر ممکنات است» معمولا در شرایط عادی معنا می دهد، یعنی زمانی که جامعه و سیاست در یک رابطه متعادل قرار دارند. در چنین شرایطی امر سیاست، گذشت زمان و فرایند تحولات را در کنترل خود دارد. به عبارت دیگر زمانی سیاست هنر ممکنات می شود که «هنر زمانبندی و مدیریت زمان» را نیز دارا باشد.

اما در روزگار بحران که جامعه ایرانِ پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی در آن گرفتار آمده است، علاوه بر دگرگونی‌های جدی سیاسی و اقتصادی ناشی از حملات نظامی، تحولی نیز در تجربه مردم از مفهوم زمان رخ می‌دهد. به این معنی که جامعه ناگهان احساس می‌کند در شیبی تند قرار گرفته است و رویدادها با سرعتی پیش می‌روند که گویی دیگر کسی فرمان را در دست ندارد.

یکی از تاثیرات بلافصل این وضعیت رشد رادیکالیسم و به حاشیه رفتن میانه روی است، روندی که می تواند فاکتور زمان را از یک فاکتور کنترل شونده و قابل مدیریت به یک فاکتور مستقل تبدیل کند. فرایندی که در آن، دیگر زمان ابزار سیاست نیست، خودِ سیاست است، گویی که کنترلی بر آن نیست و باید منتظر حوادث نشست.

این همان احساسی است که بسیاری از جوامع، در آستانه یا درون جنگ تجربه می کنند. یعنی حس لغزش و یا کشیده شدن به سوی آینده‌ای که هنوز نامشخص است. و این حس زمانی قوی و قوی تر می شود که آثار جنگ و بحران به زندگی مردم نزدیک تر شوند و چهره خشن و نابودگر خود را نشان دهند و در پی آن تصاویر زیبا از جنگ آزادی بخش و رها کننده رنگ ببازند.

فاکتور دیگری که زمان را از حوزه کنترل و مدیریت خارج و تبدیل به یک فاکتور مستقل می کند، نقش رسانه های اجتماعی اینترنتی در سرعت انتقال اطلاعات، انتشار شایعات، اخبار، تحلیل و تصاویر است. پدیده جدیدی که می تواند افکار عمومی را در ظرف چند ساعت تغییر جهت دهد. برای مثال صحبت ها و پیامهای توئیتری ترامپ که هر روز تغییر می کنند، عملا بسیاری از کنشگران و دیپلمات ها و دولت های دیگر را به واکنش فوری وامی دارند. وضعیتی که می تواند کنترل و مدیریت زمان در حوزه تصمیمات سیاسی و برنامه ریزی های نظامی را نیز تحت تاثیر قرار دهد.

البته تاریخ نشان می دهد که دوره‌های شتاب شدید و از کنترل خارج شدن فاکتور زمان ناشی از جنگ و یا بحرانهای بزرگ اجتماعی-سیاسی معمولاً دائمی نیستند. جامعه دیر یا زود به نوعی «خستگی از بحران» می‌رسد؛ و نیاز به پیش بینی پذیری، امنیت روزمره و زندگی عادی دوباره برجسته می‌شود.

به باور من جامعه ایران نیز پس از پشت سر گذاشتن جنگ ۱۲ روزه و سپس اعتراضات دی ما ۱۴۰۴ که منجر به کشتار ده ها هزار تن از معترضین شد و پس از باور پذیر تر شدن آثار جنگ جاری در زندگی روزمره شان و محو شدن تدریجی آن وعده ها و تصاویر زیبا از جنگ، در حال نزدیک شدن به چنین آستانه ای است.

در چنین شرایطی است که نیروهای میانه‌رو می‌توانند دوباره مجال ظهور پیدا کنند و مردم خسته از جنگ را همراه خود نمایند و فراخوان پایان جنگ و ترک مخاصمه و آتش بش را مجددا زنده و گسترده کنند.

ما در تاریخ معاصر ایران بارها شاهد حضور همزمان رادیکالیسم و میانه روی بوده ایم. در دوره جنگ ایران و عراق نیز هم رادیکالیسم و هم میانه‌روی در عرصه سیاست ایران حضور داشتند، اما سرانجام به دلیل فرسودگی و خستگی جامعه این میانه روی بود که پیروز شد و جمهوری اسلامی را وادار به پذیرش قطعنامه ۵۹۶ شورای امنیت کرد.

در واقع علت اصلی پیروزی نهایی میانه روی در جریان جنگ ایران و عراق این واقعیت بود که جامعه برای ادامه حیات به نظم و پیش بینی پذیری نیاز داشت. شرایطی که به نظر من جامعه ایران امروز نیز در آستانه آن قرار دارد، حتی اگر در سطوح رهبری همچنان شاهد دوام رادیکالیسم در پیام مجتبی خامنه ای و پیامهای نتانیاهو و ترامپ باشیم. اما آنچه که در نهایت خود را تحمیل خواهد کرد تمایل عمومی جامعه و افکار عمومی به ثبات و بازگشت به زندگی معمولی است.
https://t.me/politicalphilosphy/558

۱۴۰۴ اسفند ۲۱, پنجشنبه

خلا و ضعف قدرت و چرخه انتقام و خشونت: نگاهی نظری و مقایسه‌ای به دهه ۱۳۶۰ و شرایط امروز ایران

شرایط امروز ایران از برخی جهات ظاهرا مشابه سالهای ۱۳۶۰ است. جمهوری اسلامی تازه تاسیس که طی دو سال پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ هنوز کاملا تثبیت نشده بود و نتوانسته بود خلاء قدرت را پر کند، در شهریور ۱۳۵۹ مورد حمله و تجاوز نظامی ارتش عراق قرار می گیرد. همزمان نیز گروه های مسلح و نیمه مسلحی در برخی از مناطق ایران با مشاهده ضعف جمهوری اسلامی و خلاء قدرت دست به شورش های مسلحانه زدند.

در شرایط امروز نیز جمهوری اسلامی از یک سو در ضعیفترین موقعیت خود پس از پایان جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۶۷ قرار دارد و بسیاری از پایه های اقتدار آن به جز قدرت سرکوب فروریخته است؛ و از سوی دیگر، درگیر یک جنگ تمام عیار با آمریکا و اسرائیل شده است؛ و همزمان نیز یک جریان جدی برانداز با برخورداری از یک رهبری مشخص و حمایت های داخلی و بین المللی در برابر او قرار گرفته است. جریانی که با اتکا بر قدرت نظامی خارجی و حمایت های توده ای امید دارد کلیت این نظام را سرنگون و قدرت را باز پس گیرد.

تشابه دیگر، که بیشتر مورد توجه این یادداشت است، تشابه بین رادیکالیسم و چرخه انتقام و خشونتی است که در سالهای ۶۰ شاهد بودیم و امروز نیز در تشدید حس انتقام، تشویق به خشونت و تهدید انتقام و ترویج رادیکالیسم و به دنبال آن قطب بندی های بسیار افراطی می بینیم، همانطور که در آن سالها نیز قطب بندی بشدت عمیق و رادیکال شده بودند.

در ادامه تلاش می کنم که به این سوال پاسخ دهم که چرا در برخی از مقاطع رادیکالیسم و خشونت رشد میکند و جامعه وارد چرخه خشونت و انتقام می شود.

تجربه بسیاری از انقلاب‌ها و فروپاشی‌های سیاسی نشان می‌دهد که یکی از عوامل کلیدی در ایجاد چنین شرایطی که موجب رشد رادیکالیسم و خشونت می شود، «خلاء قدرت» است. همانطور که می دانیم، خلاء قدرت زمانی رخ می‌دهد که ساختارهای اصلی حکومت توان اعمال اقتدار خود را از دست بدهند و هیچ مرجع باثباتی برای تنظیم رقابت سیاسی وجود نداشته باشد. در چنین وضعیتی، سیاست به جای آنکه در چارچوب نهادها و قوانین حل شود، می‌تواند به رقابتی بی‌واسطه برای بقا و کسب قدرت تبدیل شود.

از دیدگاه نظری، همانطور که ماکس وبر می گوید، یکی از کارکردهای اصلی دولت ایجاد انحصار مشروع بر اعمال خشونت است، خشونتی که از طریق نیروی پلیس، دستگاه های امنیتی و قوانین قضایی و جزایی اعمال می شود. و تا زمانی که دولت بتواند این انحصار را حفظ کند و جامعه را تحت کنترل قدرت و قانون داشته باشد، حتی رقابت‌های شدید سیاسی نیز معمولاً در چارچوب‌های نسبتاً قابل کنترل باقی می‌مانند.

اما هنگامی که این انحصار تضعیف شود، گروه‌های مختلف ممکن است برای تأمین امنیت خود یا برای کسب قدرت به ابزارهای رادیکال‌تر روی آورند. در چنین شرایطی نوعی «معضل امنیت» شکل می‌گیرد زیرا دولت دیگر قادر به حفظ امنیت نیست و بنابراین هر گروه برای محافظت از خود دست به سازماندهی و قدرت‌گیری می‌زند. اما همین اقدام از نظر گروه‌های دیگر رقیب ممکن است تهدید تلقی شود و آنها نیز به سمت رادیکالیسم بیشتر حرکت می‌کنند. نتیجه می‌تواند یک مارپیچ فزاینده از بی‌اعتمادی و خشونت باشد.

دهه ۱۳۶۰ در ایران نمونه‌ای تاریخی از چنین شرایطی بود. در سال‌های نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷، نظم سیاسی پیشین به طور کامل فروپاشیده بود و نظام جدید هنوز در حال شکل‌گیری بود. نیروهای سیاسی متعددی با ایدئولوژی‌ها و برنامه‌های متفاوت در صحنه حضور داشتند و برخی از آنها نیز سازمان‌های مسلح داشتند. در همان زمان کشور وارد جنگی گسترده با عراق شد که فضای امنیتی را تشدید کرد و حساسیت حکومت نسبت به تهدیدهای داخلی را افزایش داد. ترکیب این عوامل، یعنی: خلا نسبی قدرت در ابتدای انقلاب، رقابت شدید نیروهای سیاسی، وجود گروه‌های مسلح، و فشار جنگ خارجی، به شکل‌گیری دوره‌ای از خشونت سیاسی و رادیکالیسم در اوایل دهه ۱۳۶۰ انجامید.

به نظر من شرایط امروز ایران تا حدودی مشابه سالهای ۱۳۶۰ است، البته واضح است که تفاوت‌های ساختاری مهمی بین ایران امروز و اوایل دهه ۱۳۶۰ وجود دارد. مهم‌ترین تفاوت این است که در سال‌های نخست انقلاب، ساختار قدرت هنوز کاملا تثبیت نشده بود و نظم سیاسی جدید در حال شکل‌گیری بود. در حالیکه، نظام سیاسی امروز، با وجود ضعف های بسیار، حاصل چند دهه تثبیت نهادی، تجربه حکمرانی و شکل‌گیری دستگاه‌های گسترده اداری و امنیتی است.

با وجود این تفاوت های ساختاری بین شرایط دیروز و امروز رژیم، جمهوری اسلامی سعی می کند از این تشابهات ظاهری استفاده کند و خاطرات سالهای ۱۳۶۰ را برای طرفداران خود زنده نگاه دارد، به ویژه با مقایسه تجاوز نظامی عراق به ایران با جنگ کنونی و یا با بزرگنمایی وجود یک نیروی برانداز جدی که رهبری مشخصی نیز دارد قصد دارد رادیکالیسم و خشونت و ترور کور را که در سالهای ۱۳۶۰ در جریان بود را در ذهن طرفداران خود زنده کند.

در نقطه مقابل نیز، همانطور که در سالهای ۱۳۶۰ نیروهای سیاسی و نظامی برانداز آن زمان، به ویژه سازمان مجاهدین خلق وعده سقوط سریع حکومت را می دادند. امروز نیز، بخشی از اپوزیسیون، به ویژه جریان پادشاهی خواه به رهبری رضا پهلوی تلاش می کند با وعده کمک در راه است و حکومت به زودی سرنگون می شود، از همان مکانیسم هایی که موجب آغاز چرخه خشونت و رادیکالیسم در ایران سالهای ۱۳۶۰ شد، استفاده کند. همان چرخه ای که همواره مطلوب بخش های به غایت تندرو و افراطی جمهوری اسلامی نیز بوده و از آن همواره برای بسیج و تجهیز نیروهای خود تغذیه و استفاده کرده است.

آینده این جنگ جاری هر چه باشد، همانطور که در سالهای ۱۳۶۰ اتفاق افتاد و زیرساخت ها و سرمایه های انسانی را نابود و تخریب کرد و جامعه ایران را وارد چرخه ای طولانی از رادیکالیسم و خشونت از ترورهای خیابانی و اعدام و کشتار ۶۷ تا قتل های زنجیره ای روشنفکران نمود، بار دیگر جامعه ما را وارد دوره ای از چرخه خشونت و ترور و سرکوب های خشن خواهد کرد.

در اینجاست که بار دیگر باید بر نقش نخبگان و روشنفکران و جریانهای مدنی و سیاسی میانه رو در توقف این چرخه خشونت و انتقام از طریق کار روی عدالت ترمیمی که هدف آن ترمیم آسیب‌های ناشی از جرم یا خشونت سیاسی است، نه صرفاً مجازات عاملان آن؛ و همچنین تقویت روحیه همبستگی و همیاری ملی برای ترمیم زخمهای ناشی از این دوران پر خشونت، تاکید کرد.
https://t.me/politicalphilosphy/556

۱۴۰۴ اسفند ۲۰, چهارشنبه

زمانی که رنج انسانی به سرمایهٔ سیاسی تبدیل می‌شود



در زمانه جنگ، مرگ و رنج انسان‌ها دیگر فقط یک تراژدی انسانی نیستند. آن‌ها به سرعت وارد عرصهٔ رقابت های سیاسی می‌شوند. تصاویر کشته‌ها، روایت خانواده‌های داغدار، و آمار تلفات، همگی به بخشی از منازعه‌ای بزرگ‌تر تبدیل می‌شوند: منازعه بر سر مشروعیت. در این لحظه، رنج انسانی از یک تجربهٔ شخصی و تراژیک فراتر می‌رود و به چیزی تبدیل می‌شود که می‌توان آن را «سرمایهٔ سیاسی» نامید.

در جنگ جاری میان ایران از یک سو و ایالات متحده و اسرائیل از سوی دیگر، می‌توان این پدیده را به وضوح مشاهده کرد. هر طرف تلاش می‌کند روایت خاصی از رنج بسازد: خود را طرفدار مردم و جنگ خود را جنگ آزادی بخش معرفی کند، خشونت طرف مقابل را به نمایش بگذارد و از این طریق حمایت اخلاقی و سیاسی بیشتری به دست آورد.

آمریکا و اسرائیل می گویند که ما برای نجات مردم ایران از چنگال این حکومت آدمکش دست به این حمله زده ایم. حکومتی که در جریان اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴، در ظرف چند ساعت، ده ها هزار مردم معترض را به گلوله بست. همراه با آمار سازی هایی بدون ارائه اسناد و مدارک معتبر و راستی آزمایی شده، که هر روز نیز افزایش می یافت و تا مرز پنجاه هزار کشته نیز رفت، تا مشروعیتی برای حمله نظامی فراهم آورند. در چنین فضایی بود که مرگ انسان‌ها فقط سندی شد برای اثبات حقانیت سیاسی طرفداران حمله نظامی آمریکا و اسرائیل، مرگی که هر اندازه از نظر تعداد بزرگتر و بیشتر شود، راه حلی جز حمله نظامی باقی نمی گذارد.

برای فهم این پدیده، می‌توان از برخی نظریه‌های فلسفهٔ سیاسی کمک گرفت. فیلسوف سیاسی هانا آرنت نشان داده بود که در سیاست‌های توده‌ای مدرن، افراد به آسانی به «نماد» تبدیل می‌شوند. انسانی که کشته شده است، دیگر تنها یک فرد با زندگی و تاریخ شخصی خود نیست؛ او به نشانه‌ای سیاسی بدل می‌شود: نماد مظلومیت، نماد مقاومت یا نماد جنایت دشمن. در این فرایند، فردیت انسان در روایت سیاسی حل می‌شود و تعداد کشته شدگان، نه به عنوان یک جان از دست رفته، بلکه جمع اعداد می گردد.

جنگ کنونی نیز از این قاعده مستثنا نیست. در روایت‌های رسمی، کشته‌های هر طرف به عنوان قربانی تجاوز یا خشونت دشمن معرفی می‌شوند. آمار تلفات در رسانه‌ها منتشر می‌شود تا خشونت طرف مقابل را برجسته کند. تصاویر قربانیان در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود و هر تصویر به بخشی از جنگ روایت‌ها تبدیل می‌گردد. و در این میان، آنچه به تدریج کمرنگ می‌شود، خود انسان است؛ انسانی که زندگی‌اش از دست رفته است.

در اینجا است که یک پارادوکس اخلاقی شکل می‌گیرد. سیاستمداران اغلب ادعا می‌کنند که برای دفاع از انسان‌ها می‌جنگند، اما همان جنگ رنج انسانی تولید می‌کند و این رنج بعدها برای توجیه ادامهٔ جنگ به کار گرفته می‌شود. به بیان دیگر، جنگ نه فقط خشونت تولید می‌کند، بلکه نوعی «سرمایهٔ رنج» نیز تولید می‌کند که می‌تواند به استمرار منازعه کمک کند.

با این حال، باید میان سطح سیاست رسمی و سطح تجربهٔ انسانی تمایز قائل شد. در سطح سیاست، رنج ممکن است به ابزار مشروعیت تبدیل شود؛ اما در سطح زندگی واقعی، هر مرگ همچنان یک فقدان واقعی است. پشت هر عدد در آمار تلفات، انسانی با زندگی، خانواده و رویاهای خود قرار داشته است. این را به خوبی می توان در سوگ بازماندگان و گریه کودکان مشاهده کرد.

اما یادآوری این واقعیت ساده شاید مهم‌ترین مقاومت در برابر انسانیت‌زدایی از سیاست باشد. زیرا در نهایت، اگر انسان‌ها فقط به نماد، آمار یا ابزار روایت تبدیل شوند، سیاست نه تنها از انسانیت فاصله می‌گیرد، بلکه معنای اخلاقی خود را نیز از دست می‌دهد.

در عین حال، متاسفانه ما شاهد انسانیت زدایی در برخی از کنش های جمعی ایرانیان خارج کشور هستیم، که همچنان از بمباران شدن کشورشان خوشحالی می کنند، دسته گل در برابر سفارت خانه های اسراییل می گذارند و از ترامپ و نتانیاهو می خواهند که جنگ را تا پایان ادامه دهند. این در حالی است که ما در کمتر تصاویر منتشر شده از حملات موشکی به شهرها شاهد خوشحالی مردم هستیم. زیرا برای آنکه در زیر بمباران قرار دارد دیگر سیاست و منافع سیاسی مطرح نیست، برای او حفظ جان خود و خانواده اش مهم هستند. و البته آنکه دور از این رنج است و آنرا حس و لمس نمی کند، فقط خشم و نفرت و منافع سیاسی خاصی را می بیند و می فهمد.
https://t.me/politicalphilosphy/553

۱۴۰۴ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

مدیاتیزه شدن سیاست


کنفرانس های مطبوعاتی و یا سخنرانی های دونالد ترامپ سمبل پدیده مدیاتیزه شدن سیاست در دنیای امروز است. مدیاتیزه شدن سیاست یکی از مفاهیم در جامعه‌شناسی رسانه و ارتباطات سیاسی است. این نظریه می‌گوید که در دنیای مدرن، سیاست دیگر فقط از منطق کلاسیک سیاسی پیروی نمی‌کند، بلکه به شدت تابع منطق رسانه‌ها شده است.

ترامپ نشان داده است که در بسیاری از کنفرانسها و مصاحبه های مطبوعاتی، فی البداهه پاسخ به سوالات خبرنگاران را می دهد، پاسخ هایی که ممکن است با پاسخهای پیشین در تناقض باشند. به همین دلیل گفته می شود که صحبت های لحظه ای ترامپ چندان قابل اعتماد نیستند. در عین حال بسیاری عادت کرده اند که از لابلای همین صحبت های گاها متناقض ترامپ سیاست های دولت آمریکا را بفهمند.

این پدیده، یعنی درک سیاست های دولت آمریکا از لابلای صحبت ها و پاسخ های بعضا فکر نشده ترامپ و بیشتر وابسته به شرایط زمانی و مکانی و حتی روحی او، نمونه ای از مدیاتیزه شدن سیاست است. سیاستی که نه از منطق های علمی و کلاسیک در دنیای دیپلماسی، بلکه از منطق رسانه پیروی می کند.

در منطق علمی و کلاسیک سیاست، «برنامه‌ریزی های بلندمدت»، «مذاکرات پیچیده و تصمیم گیری بر مبنای مطالعات کارشناسی» و «تبادل نظر و مشورت با نهادهای مربوطه» جایگاه ویژه ای دارند. اما در منطق رسانه ای سیاست عمدتا روی «ساده سازی پیامها»، «نقش افراد بجای نهادها و ساختارها»، «دراماتیک کردن مسائل» و «سرعت در تصمیم گیری و اجرا» سرمایه گذاری می شود و سیاست عملا به بسته های کوچک که از طریق رسانه ها قابل انتشار باشند تبدیل می گردد.

اگرچه مدیاتیزه شدن سیاست ممکن است پیامهای سیاسی را سریع و به طور گسترده در اختیار مردم قرار دهد، اما به دلیل ساده سازی و تبدیل امر سیاست به نمایش و تحریک احساسات توده ها و از طریق رمانتیزه کردن مسایل و بحرانها، به سرعت تبدیل به سیاست پوپولیستی می شود.

زمانی که منطق رسانه بر سیاست و سیاست ورزی مسلط شد، فقط پیامهای سیاسی و اخبار منتقل نمی شوند؛ حتی روش فکر کردن در مورد امور سیاسی را نیز منتقل می گردد، منطقی که می گوید چگونه فکر کنیم، یعنی مانند فرستنده پیام، امور سیاسی را ساده سازی، سیاه و سفید، احساساتی و زود بازده کنیم.

به عبارت دیگر اگر در گذشته تهدید اصلی برای سیاست، سرکوب و سانسور حقیقت بود. امروزه خطر اصلی این است که حقیقت در میان سیل سرگرمی و اطلاعات سطحی گم می‌شود.

به همین دلیل است که حقیقت جنگ بین جمهوری اسلامی و امریکا و اسراییل، در لابلای پیامهای متناقض ترامپ گم می شود و بسیاری را که امید به کمک های ترامپ برای سرنگونی جمهوری اسلامی داشتند را گیج و حتی دلسرد کرده است.

به همین دلیل است که آنهایی که از ترامپ درخواست کمک کرده بودند و با ساده سازی سیاست رویا به مردم ایران فروخته بودند، امروز پس از دیدن آثار درخواست کمک از ترامپ و نتانیاهو، یا سکوت کرده اند و یا از مواضع پیشین خود عقب نشینی کرده اند.

به همین دلیل است که برخی از کنشگران و حتی چهره های شناخته شده در میان اپوزیسیون با ساده سازی این واقعیت که بخش های بزرگی از مردم ایران از رضا پهلوی حمایت می کنند و با دنباله روی از منطق سیاست رسانه ای و پوپولیستی زیر پرچم رضا پهلوی رفتند، اما حال که مشخص شده است که او نه نهادسازی در داخل کشور کرده است و نه توانسته است آن ادعای پنجاه هزار نفر از نظامیان که به او پیوسته اند عملی و مادی کند و نه مقبول ترامپ است، سکوت کرده اند.
https://t.me/politicalphilosphy/552

۱۴۰۴ اسفند ۱۸, دوشنبه

«نه به جنگ خارجی، نه به استبداد داخلی»: چرا انتخاب های سیاسی همراه با دوگانه های اخلاقی و تراژیک می شوند؟



مخالفت با جنگ خارجی و استبداد داخلی که معمولا در گزاره «نه به جنگ و نه به استبداد» فرموله می شود یک موضع گیری مشترک در بسیاری از مبارزات ضد استبدادی و دموکراسی خواهانه در جهان بوده است.

این موضع گیری اما زمانی بسیار حساس می شود و قرار گرفتن همزمان در دو موقعیت نفی استبداد و نفی جنگ بسیار دشوار می گردد که استبداد داخلی خود یکی از عوامل موثر در آغاز جنگ خارجی است و جنگ خارجی نیز (حداقل در اهداف رسمی اعلام شده) برای مقابله با استبداد داخلی و یا حتی سرنگونی آن آغاز شده است.

در چنین شرایطی جریانات دموکراسی خواه و عدالت طلب و جنبش های چپ و انقلابی در برابر یک انتخاب بسیار دشوار قرار می گیرند، همراه با جنگ خارجی شوند؟ و یا به مخالفت با آن برخیزند؟ مخالفتی که ممکن است به عنوان حمایت از استبداد داخلی و همراهی با آن تعبیر شود.

ما این وضعیت را در رابطه با شرایط امروز کشورمان شاهدیم. از یک سو یک حکومت به شدت سرکوبگر و توتالیتر مذهبی بر ایران حکومت می کند که به آسانی در ظرف چند ساعت دست به کشتار ده ها هزار از مردم متعرض می زند؛ و از سوی دیگر کشور و سرزمین ما در معرض حملات نظامی بسیار شدید آمریکا و اسرائیل قرار دارد. حملاتی که به تجربه می دانیم که در درجه نخست در راستای منافع خاص این دو دولت است تا مردم ایران.

تردید در مورد همپوشانی بین اهداف آمریکا و اسرائیل و خواست و آرزوی اکثریت غالب مردم ایران برای رهایی از جمهوری اسلامی، نتایج جنگ های پیشین آمریکا در منطقه خاورمیانه و هزینه های بسیار سنگینی که این چنین جنگ هایی بر مردم این کشورها تحمیل کرده اند؛ از جمله دلایلی است که بسیاری را بر آن می دارد که ضمن ادامه مبارزه با استبداد داخلی، جنگ خارجی را نیز محکوم کنند.

از سوی دیگر، خسارتهای بسیار هنگفتی که حکومت جمهوری اسلامی در طول نزدیک به نیم قرن بر ایران وارد آورده است، از محیط زیست تا سرمایه های ملی و انسانی و همچنین میزان درندگی این حکومت در خاموش کردن صداهای مخالف و تلاشهای ناموفق جامعه ایران در اصلاح و یا به عقب نشینی وادار کردن این حکومت، بسیاری را نیز به این باور رسانده است که هزینه های یک جنگ خارجی که به سرنگونی حکومت منجر شود از هزینه های تداوم آن کمتر است.

واضح است که در نگاه اول انتخاب یکی از این دو موضع کاملا متضاد دشوار به نظر برسد. برای خروج از این دیلما و دوگانه ای که در شرایط امروز ایران بسیار تراژیک است و موجب شکاف و دو قطبی در میان مردم ایران و جریانات سیاسی شده است، دو راه وجود دارد. انتخاب یکی از این دو راه بستگی به تعریف ما از سیاست دارد.

ماکس وبر یک سخنرانی دارد با عنوان سیاست به مثابه یک حرفه یا رسالت و تعهد درونی (Politics as a Vocation). البته از این گزاره کوتاه انگلیسی برداشت های متفاوتی می تواند صورت گیرد، همانطور که در ترجمه فارسی آن از سه واژه فارسی استفاده کردم. به این معنی که این گزاره هم می تواند به «سیاست به مثابه حرفه» تعبیر شود و هم از آن «سیاست به مثابه یک تعهد و رسالت» برداشت گردد. که ظاهرا وبر با انتخاب این عنوان برای سخنرانی خود عامدانه می خواسته است دست روی دوگانگی و دو برداشتی که از سیاست می شود بگذارد؛ و از این طریق توضیح دهد چرا تصمیم‌های سیاسی اغلب با دوگانگی‌های اخلاقی و تراژیک همراه‌اند.

سیاست به عنوان یک حرفه و شغل طبیعتا در عرصه عمل کمتر دچار تناقض های اخلاقی می شود و به نوعی سیاست ماکیاولیستی را نمایندگی می کند. این نوع از سیاست اگرچه قطعا با پوشش های بسیار فریبنده مانند منافع ملی و پاسداری از حاکمیت ملی و وحدت سرزمینی و نمایندگی خواست مردم تبلیغ می شود، اما در واقع همانطور که ماکیاولی توضیح می دهد، در نهان، در جهت تحقق اهداف شخصی و یا گروهی و طبقاتی اعمال گردد.

سیاست به مثابه تعهد و رسالت اما از ارزشهای قوی اخلاقی و آرمانی برخوردار است و می خواهد جامعه را مطابق ارزشهای خود تغییر دهد. این نوع از سیاست ورزی نیز، بی خطر نیست و می تواند به فاجعه های بزرگ منجر شود، زمانی که سیاستمداران می خواهند جامعه را بر اساس وظایف اخلاقی و الگوهای آرمانی و ایدئولوژیک بسازند. سیاستی که به ظاهر به شدت اخلاقی بنظر می رسد، اما در عمل می‌تواند نابودگر نیز باشد.

در اینجاست که وبر در جمله معروف خود سعی می کند که دشواری های و خطرات این دو نگاه افراطی به سیاست را توضیح دهد، آنجایی که می گوید: «کسی که فقط با اخلاق اعتقاد وارد سیاست می‌شود، ممکن است در برابر واقعیت‌های سخت دنیا بشکند و از طرف دیگر کسی که فقط به قدرت فکر کند، سیاست را به بازی قدرت تبدیل می‌کند.»
از این نظر است که وبر تلاش می کند راه میانه ای برگزیند: وی می‌گوید سیاستمدار خوب باید ترکیبی از هر دو باشد: شور و آرمان (رسالت) داشته باشد، در عین حال از حس مسئولیت نسبت به پیامدهای انتخاب های خود نیز برخوردار باشد و بتواند قضاوتی واقع‌بینانه از شرایط داشته باشد.

با این حساب، در رابطه با شرایط خاص ایران امروز و در میانه چالش مخالفت همزمان با جنگ خارجی و استبداد داخلی و برای گریز از تمایل افراطی به سوی دفاع از جنگ و یا دفاع از استبداد، بیش از هر چیز برخورداری از حس مسئولیت نسبت به پیامدها و قضاوت واقع‌بینانه نسبت شرایط و سناریوهای احتمالی، مهم است.

کسی که سیاست را صرفا از منظر اخلاق و رسالت نگاه می کند، عملا قدرت انتخاب را به شور و احساس سپرده است، شور و احساسی که می تواند به عشق و نفرت تبدیل شود. و آنکه سیاست را فقط یک حرفه و وظیفه برای خود تعریف می کند و برای مثال توجیه می کند که مردم این وظیفه را بر دوش من گذاشته اند، عملا قضاوت انتخابها را به موج های مردمی سپرده است ، البته مردمی که عاملیت جدی و واقعی در عرصه سیاست ندارند و مطابق معمول خواست و آرزویشان مورد سوء استفاده قدرت ها سیاسی و نظامی می شود و چنین رهبری که عنان سیاست ورزی خود را به دست امواج توده ای گذاشته است، عملا بازیچه قدرت های برتر می شود.

۱۴۰۴ اسفند ۱۶, شنبه

سیاست به مثابه مبارزه برای بقا و چرخهٔ رادیکالیسم


جنگی که تصور می شد، آنطور که آمریکایی ها گفته بودند، کوتاه و چند روزه باشد، اکنون تبدیل به یک جنگ موجودیتی و حیاتی در هر دو سوی صحنه نبرد شده است؛ جنگی که به ادعای دونالد ترامپ تنها با تسلیم جمهوری اسلامی می تواند متوقف شود. اسرائیل نیز بیش از چهار دهه است که سیاست خود را بر حذف کامل و نابودی جمهوری اسلامی قرار داده است. به عبارتی، از منظر هر دو قدرت، یک جنگ نهایی برای حذف پدیده ای به نام جمهوری اسلامی به عنوان اشاعه دهنده اسلام سیاسی در منطقه خاورمیانه.

اما برای جمهوری اسلامی، اگرچه اکنون در یک جنگ بسیار جدی و موجودیتی گرفتار شده است، این وضعیت چندان استثنایی و متفاوت با گذشته نیست. نظام جمهوری اسلامی همواره برای موجودیت و بقای خود می جنگیده است. به هر زمان و مقطعی از عمر تقریبا نیم قرنه این حکومت که بنگریم گفتمانهای «صدور انقلاب» و «مقاومت در برابر دشمن» و راهبرد «توسعه اسلام سیاسی و ضد آمریکایی و اسرائیلی» بر تارک این حکومت خودنمایی می کرده و سرلوحه «منطق و تئوری بقا» رهبری آن بوده است.

ریشه و بستر تولد «منطق و تئوری بقا» به دوران پیش از انقلاب اسلامی و مبارزات جریانات چپ و انقلابی سالهای ۱۳۴۰ بر می گردد و بسیاری از جریانات سیاسی رادیکال از مارکسیستی تا مذهبی متاثر از این نظریه بودند. موضوع محوری این تئوری، سیاست به مثابه مبارزه برای بقا است. در این تئوری فرض می‌شود که بازیگران سیاسی در نهایت به دنبال بقای خود هستند. دولت‌ها به دنبال حفظ قدرت و ثبات نظام سیاسی هستند. جنبش‌ها و گروه‌های مخالف نیز به دنبال بقا، گسترش نفوذ و جلوگیری از نابودی خود می باشند. و بسیار طبیعی است که در این چارچوب، هر اقدام طرف مقابل ممکن است به‌عنوان تهدیدی برای بقا تفسیر شود.

در مباحث سیاسی، پیرامون جنبش های انقلابی، «تئوری بقا»، چه در شکل بقای سازمان و تشکیلات و چه به صورت بقای یک ایدئولوژی و یک اندیشه انقلابی یکی از مهمترین و بنیادی ترین نظریات برای توضیح دلایل و مکانیسم های شکل گیری و دوام چرخهٔ رادیکالیسم شمرده می شود. این نظریه بیشتر بر این ایده تأکید دارد که بازیگران سیاسی—چه دولت‌ها و چه جنبش‌ها—در شرایط بحران رفتار خود را بر اساس منطق بقا تنظیم می‌کنند. منطقی که می‌تواند به تشدید متقابل رادیکالیسم منجر شود.

علاوه بر این پیش زمینه های گفتمانی و تئوریک، می توان گفت کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که در حافظه تاریخی ملت ایران، به مثابه ابزاری غیر قانونی برای تداوم و بقای استبداد پهلوی ضبط شده بود و سپس استبداد و برخوردهای سرکوبگرانه حکومت با اعتراضات اجتماعی و سیاسی در سالهای منتهی به انقلاب سال ۱۳۵۷ در رادیکال‌تر شدن فضای سیاسی موثر بوده اند.

در دهه های اخیر نیز، از دوران انقلاب اسلامی سال ۵۷ به بعد ما شاهد تداوم و تکرار چرخه رادیکالیسمِ مبتنی بر تئوری بقا در عرصه سیاست در ایران بوده ایم. از همان روزهای اول تاسیس جمهوری اسلامی، حاکمیت جدید و برخی از جریانات سیاسی رادیکال و انقلابی در جهت نابودی یکدیگر وارد این چرخه معیوب شدند، به گونه ای که رادیکالیسم و افراطی گری در یک سوی این منازعه و رقابت به تشدید رادیکالیسم، افراط و خشونت در طرف دیگر می شد.

در طول این سالها، اگرچه برخی از بازیگران چرخه رادیکالیسم و تئوری بقا یا به تدریج حذف شده اند و یا تغییر مشی داده اند، اما متاسفانه امر سیاست در ایران همواره بر منطق و تئوری بقا و حذف رقیب استوار بوده است. هم در عرصه های داخلی و هم در عرصه های بین المللی.

گاه این تئوری و چرخه رادیکالیسم نشات گرفته از آن، آن اندازه شدت و حدت می یابد که برخی از ما ایرانیان در قامت یک گروه سیاسی و یا یک فرد، حاضریم از هر وسیله ممکن برای حذف طرف مقابل خود استفاده کنیم. رژیم در جریان اعتراضات دی ماه نشان داد که همچنان در همان حباب گفتمانی بقا و رادیکالیسم گرفتار است و حاضر است ده ها هزار از مردم معترض را قتل عام کند و بخشی از مخالفین نیز برای سرنگونی این حکومت دست به دامان آمریکا و اسرائیل برای بمباران و نابودی هر اثر و نشانه ای از این حکومت می شوند.

چرخه ای که ظاهرا سرِ باز ایستادن ندارد و هر روز که می گذرد شدت نیز می یابد، پاسدار وحیدی، یکی از قاتلین شناخته شده، در سطح بین المللی و عامل اصلی کشتار مردم ایران در اعتراضات اخیر، به عنوان فرمانده سپاه پاسداران انتخاب می شود، پاسدار دیگر در یک برنامه تلویزیونی مردم را تهدید به گلوله و مرگ می کند و در مقابل ترامپ و نتانیاهو اعلام می کنند تا شکست و تسلیم و نابودی جمهوری اسلامی جنگ ادامه خواهد داشت و مراکز و مناطق مورد حمله در ایران گسترش می یابند. و، شوربختانه معدود ایرانیان خارج کشور نیز با رقص و پایکوبی و خوشحالی از بمباران کشور خود و گذاشتن دسته های گل در مقابل سفارتخانه های اسرائیل به این چرخه رادیکالیسم و خشونت پیوسته اند. چرخه ای که سرِ باز ایستادن ندارد و ظاهرا بخشی از سرنوشت و زندگی ما شده است.
https://t.me/politicalphilosphy/543

۱۴۰۴ اسفند ۱۴, پنجشنبه

برای جمهوری اسلامی سیاست یک «امری وجودی» است: «تله بقا» و بن بستی که تنها راه خروج از آن نابودی خود و کشور است



وقایع ماه های اخیر از اعتراضات خونین دی ماه ۱۴۰۴ تا نحوه کشته شدن رهبر جمهوری اسلامی علی خامنه ای و جنگ آمریکا/اسرائیل با جمهوری اسلامی بسیاری از مرزهای گفتمانی و تحلیلی را جابجا کرده اند.

جمهوری اسلامی همواره به عنوان یک نظام ایدئولوژیکِ اقتدارگرا و سرکوبگر شناخته می شده است و رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه ای نیز در ردیف دیکتاتورهای بزرگ تاریخ قرار داشته است. ساختار اجتماعی، سیاسی و فرهنگی که او می خواست بر جامعه ایران تحمیل کند، نمونه ای تمام عیار از یک نظام توتالیتر را به نمایش می گذاشت. در ماهیت سرکوبگر و بی رحم این نظام نیز تردیدی نبود و مردم ایران آن را در اعتراضات و جنبش های بزرگِ سالهای ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ دیده بودند.

اما به نظر من کشتار دهها هزار تن از مردم معترض و شجاع ایران در ظرف چند ساعت، در جریان اعتراضات دی ماه، و جنگ جاری مرزهای شناختی و تحلیلی ما را از ماهیت جمهوری اسلامی جابجا کرده است. بنظر می رسد که دیگر گزاره هایی مانند نظام اقتدارگرا یا حکومت ایدئولوژیک و توتالیتر برای این معرفی این حکومت کافی نیستند و باید در جستجوی تعریفی دیگر از ماهیت آن بود.

نحوه مرگ علی خامنه ای در ساعت اولیه جنگ جاری یکی از جمله نشانه هایی است که ما را وا می دارد، لحظه ای روی این واقعه مکث کنیم. از زمان جنگ ۱۲ روزه سایه ترور و حذف توسط یک حمله موشکی همواره بالای سر خامنه ای بوده است و تمهیدات امنیتی بسیار سنگینی برای حفظ جان وی در نظر گرفته شده بود، به نحوی که وی برای مدت های طولانی ناپیدا بود و تماس مقامات جمهوری اسلامی با وی نیز بسیار مشکل به نظر می رسید و گفته می شد که وی برخی از مسئولیت های خود را به سران سه قوه سپرده بود.

با این وجود وی با علم به همه خطرات، در جلسه شورای عالی دفاع که در محل اصلی بیت برگزار شده بود، شرکت می کند. برای من باور به این تحلیل و نظر که وی خطرات را ساده گرفته بود و احتمال حمله موشکی به محل اقامتش را نمی داد، بسیار سخت است.

به نظر می رسد که خامنه ای به عنوان معمار اصلی «سیاست مقاومتی»، پس از اعتراضات خونین دی ماه گذشته و کشتار دهها هزار از مردم و میزان نفرتی که اکثریت غالب مردم ایران به او پیدا کرده بودند؛ و بعد از محاصره نظامی ایران توسط آمریکا و قرار گرفتن نظامش در بن بست کامل، راهی جز تن دادن به مرگ فیزیکی نداشته است، او سالها بود که از نظر سیاسی مرده بود. و نحوه مرگ و حذف فیزیکی که وی انتخاب کرد، مرگ در میدان در کنار فرماندهان نظامی و تبدیل شدن به شهید میدان بود.

در حقیقت سیاست برای خامنه ای، نه یک امر ایدئولوژیک و عقیدتی بلکه کاملا یک «امر وجودی یا اگزیستانسیال» شده بود، نحوه نگاه و منش و بینشی که ظاهرا در بسیاری از عناصر اصلی حکومتی و به قول معروف هسته سخت قدرت نیز نفوذ کرده و جزیی از وجود و شخصیت آنها شده اند. به همین دلیل است که واکنش آنها به حتی اعتراضات مسالمت آمیز اما میلیونی مردم بسیار خشن و سرکوبگرانه بود، و به همین دلیل نیز جنگ جاری با آمریکا و اسرائیل برای آنها یک جنگ وجودی معنا می دهد و حاضرند این مملکت و ملت ایران را فدای حفظ موجودیت خود کنند و اگر قرار است که نابود شوند، ایران را نیز با خود نابود کنند.

در تاریخ نمونه های نادری از رهبران و حکومت هایی که سیاست را امری وجودی می پنداشتند و پس از شکست و به بن بست رسیدن، بجای تسلیم ترجیح دادند خودکشی کنند، داریم. خامنه ای نیز به نظر می رسد که به جای پذیرش شکست ترجیح داد به تصور خود در میدان جنگ کشته شود و در خاطره پیروان خود «امام شهید» باقی بماند .

در واقع تبدیل سیاست به یک امر وجودی، یک «تله بقا» و یا «پیله بقا» برای چنین رهبرانی ایجاد می کند که رهایی از آن ناممکن است. زندگی طولانی در چنین تله ای و تنیده شدن تارهای بیشتر «مالیخولیای بقا» در اطراف این «پیله بقا»، باعث می شود که هر صدای مخالفی، به دشمنی و ضدیت با بقا و موجودیت رهبر تعبیر شود. به همین علت بود که خامنه ای تمامی اعتراضات مردمی را به توطئه دشمنانش نسبت می داد و مخالفین خود را به عوامل دشمنان خارجی متهم می کرد و یک به یک حذف می کرد. البته وی سرانجام در این راه آن اندازه پیش رفت که دیگر راه خروجی برای او به جز خودکشی باقی نمانده بود.

اکنون نیز به نظر می رسد که حداقل بخشی از هسته سخت قدرت، به ویژه از میان سپاهیان، در همان پیله سخت بقا که خامنه ای گرفتار آن بود، محبوس شده اند و جنگ جاری با آمریکا و اسرائیل را به جنگ وجودی تبدیل کرده اند.

اگر جامعه ایران و دلسوزان ملت و کشور و نخبگان علمی و فرهنگی و سیاسی در چنین وضعیت خطرناکی سکوت کنند و یا بخشی مردم به دلیل احساس ناتوانی مسئولیت حذف این بخش بسیار تندتر و متوهم را بر عهده دخالت های نظامی خارجی بگذارند، بهترین هدیه را به این سخت سران و متوهمین داده اند تا به پندار خود در میدان جنگ شربت شهادت بنوشند و ایران را به سرزمینی سوخته و نابود شده تبدیل کنند.

زمانی که یک جنگ برای عده ای امری وجودی شد، دیگر این جنگ فقط متعلق به آنها نیست، متعلق به همه ملت است. این نظر باید در یک همبستگی ملی فریاد پایان جنگ و ترک مخاصمه را در سراسر ایران و جهان بلند کرد. بسیاری از ملت ها نیز خواهان پایان این جنگ هستند و ملت ایران نیز می بایست هم صدا با دیگر ملت ها پایان جنگ و ترک مخاصمه را فریاد زند. این تنها راه حفظ این مرز و بوم و سرمایه های آن است.
https://t.me/politicalphilosphy/536

۱۴۰۴ اسفند ۱۳, چهارشنبه

تمامی هزینه های این جنگ سرانجام به حساب ملت ایران گذاشته خواهد شد

پس از پایان بسیاری از جنگ های بزرگ تاریخ، غرامت های بسیار سنگینی بر طرف مغلوب تحمیل شده است. برای مثال در پایان جنگ جهانی اول، طبق معاهده ورسای، آلمان مجبور به پرداخت غرامت سنگین به متفقین شد. پس از پایان جنگ دوم جهانی نیز غرامت های محدودی از طرفهای ژاپنی و آلمانی گرفته شد، اما آنچه که آمریکا در عوض بدست آورد کنترل کامل بر بخش غربی آلمان و سرمایه گذاری در این بخش و سپس ورود به جنگ سرد بود که آمریکا را عملا به قدرت بلامنازع جهانی و هژمون تبدیل کرد. هژمونی سیاسی، مالی و نظامی که حتی تا پیش از ورود ترامپ به کاخ سفید نیز کمابیش ادامه داشت و کشورهای اروپایی عملا وابسته نظامی به امریکا بودند.

پس از حمله عراق به کویت و وقوع جنگ خلیج فارس (۱۹۹۱)، سازمان ملل کمیسیونی برای دریافت غرامت از عراق تشکیل داد (UNCC). این غرامت‌ها از محل فروش نفت عراق تامین می شد و عمدتاً به کویت و سایر آسیب‌دیدگان پرداخت گردید. اما بعد از شکست کامل عراق و سقوط صدام حسین در ۲۰۰۳ همه درآمدهای نفتی عراق در حسابی در بانک فدرال رزرو نیویورک نگهداری می‌شود، این در حالی است که بیش از بیست سال از آخرین جنگ آمریکا با عراق می گذرد.

این غرامت ها ظاهرا بر اساس سازوکارهای حقوقی و قانونی بر گردن طرف مغلوب گذاشته می شود. برای مثال در حقوق بین‌الملل، اصل «مسئولیت دولت» وجود دارد به این معنی که اگر دولتی به‌طور غیرقانونی به دولت دیگر خسارت بزند، باید جبران کند. این جبران می تواند به شکل غرامت مالی، بازگرداندن اموال و یا جلب رضایت و عذرخواهی رسمی باشد.

اما نکته مهم این است که هیچ دادگاه جهانی با قدرت اجرایی خودکار برای تحمیل این غرامت‌ها وجود ندارد. و ضمانت های اجرایی این غرامت ها معمولاً از طریق توافقنامه صلح و تعهدهایی که طرف مغلوب می دهد و یا توسط قطعنامه های شورای امنیت سازمان ملل و یا از طریق فشارهای سیاسی و اقتصادی تامین می شود.

این به این معنی است که آنچه که در عمل به اجرا در می آید، سازوکارهای سیاسی است تا حقوقی و قانونی. و بسیار طبیعی است که سازوکارهای سیاسی در درجه نخست در دست قدرت های بزرگ جهانی است و توسط این قدرت ها تعیین و تحمیل می گردند.

آنچه که در این رابطه مهم است و لازم است به آن اشاره شود، این واقعیت بارها تجربه شده است که برای طرف پیروز جنگ مهم نیست چه دولتی در کشور شکست خورده کنترل کشور را به دست می گیرد. دولت جدید در هر حال می بایست غرامت های جنگی را به طرف های پیروز بپردازد، یا در شکل مالی، یا سرزمینی، از طریق سپردن بخشی از سرزمین به دولت پیروز، یا پذیرش حضور نظامی خارجی درازمدت در کشور خود.

از این نظر می توان گفت که نتیجه جنگ جاری بین آمریکا/اسرائیل و جمهوری اسلامی هرچه باشد، یعنی یا حاکمیت جمهوری اسلامی بر سرپا بماند و یا حکومت دیگری بر سر کار بیاید، این ملت ایران است که باید سرانجام تمامی هزینه های جنگ جاری را برای دهه ها، به شکل غرامت بازپرداخت کند.

واقعیت این است که جنگ فعلی به مرحله ای رسیده است که صرفا یک آتش بس ساده پایان ماجرا نخواهد بود. قطعا در مذاکراتی که بین طرف آمریکا و جمهوری اسلامی (بر فرض بقا و قبول آتش بس و ترک مخاصمه) صورت خواهد گرفت، صورت حساب هزینه های جنگ روی میز گذاشته خواهد شد. حتی در صورتیکه جمهوری اسلامی سرنگون شود و یک حاکمیت جدید نیز شکل گیرد، سرانجام تمامی هزینه های جنگ که کشورهای دیگر متحمل شده اند از جیب مردم ایران پرداخت خواهند شد.

۱۴۰۴ اسفند ۱۲, سه‌شنبه

در ایران امروز، حتی در بخشی از اپوزیسیون، سیاست اسیر منطق جنگ شده است


در نظریات کلاسیک در مورد جنگ کتاب «پیرامون جنگ» اثر کارل فون کلاوزویتس، اندیشمند نظامی اهل پروس، یکی از منابع همچنان معتبر و مورد مراجعه در حوزه نظریات راهبردهای درباره علوم نظامی است. او در کتاب خود می‌نویسد: «جنگ نباید به عنوان یک متغیر مستقل مورد توجه قرار گیرد، بلکه همواره باید به عنوان یک ابزار سیاسی هم مورد مطالعه واقع شود».

جمله معروف کارل فون کلاوزویتس که می‌گوید «جنگ ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است» در اصل به این معناست که جنگ پدیده‌ای جدا از سیاست نیست؛ بلکه وقتی ابزارهای معمول سیاست (مذاکره، فشار اقتصادی، ائتلاف‌سازی) به نتیجه مطلوب نرسند، بازیگران ممکن است به ابزار نظامی متوسل شوند تا همان اهداف سیاسی را دنبال کنند.

در عین حال برخی نظریه‌پردازان مدرن معتقدند در بسیاری از جنگ‌های معاصر، رابطه وارونه می‌شود: به‌جای اینکه جنگ ابزار سیاست باشد، سیاست اسیر منطق جنگ شده است.

در نظام جمهوری اسلامی و رهبری آن، از خمینی تا خامنه ای، سیاست همواره اسیر منطق جنگ و به گفته جواد ظریف «میدان» بوده است. راهبرد توسعه طلبانه خمینی و سپس خامنه ای جهت گسترش اسلام سیاسی همان منطق جنگی حاکم بر سیاست گذاری های داخلی و خارجی بود، که بعدها تحت عنوان امنیت جمهوری اسلامی و گسترش مرزهای امنیتی آن تا دریای مدیترانه توجیه می شد.

اما آنچه که در نمونه ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی و بسیاری از جنگ های بزرگ مانند جنگ دوم جهانی بسیار مشهود است (مورد توجه این یادداشت است)، نقش سیاست های پوپولیستی در ایجاد دوگانه مردم/دشمن، سرکوب مخالفین به بهانه همکاری با دشمن خارجی و ساده سازی همه مشکلات در وجود و عملکرد این دشمن خارجی است. سیاستی که بر احساسات و هیجانات مردمی (که آنهم توسط قدرت جنگ طلب) استوار است و بر موج خشم و نفرت و عصبانیت سوار می شود. از این طریق است که پوپولیسم منطق جنگ و امنیت را به منطق سیاست روزمره تعمیم می‌دهد؛ یعنی حتی حوزه‌های غیرنظامی و داخلی هم با زبان تهدید و سرکوب اداره می‌شوند.

البته سیاست های پوپولیستی و حاکمیت منطق جنگ بر سیاست ورزی صرفا مختص جمهوری اسلامی و قدرت های مستقر نیست، به باور من بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی و به طور مشخص جریان پادشاهی خواه به رهبری رضا پهلوی نیز از همین سیاست و منطق پیروی می کند.

از جمله آثار و شواهد استفاده این جریان از سیاست های پوپولیستی و تعطیل شدن سیاست و حاکمیت منطق جنگ را می توان در دوگانه سازی های مطلق «یا با ما، یا با آنها» و «خائن/سازشکار»، «ساده سازی که همه راه ها تجربه شد و تنها راه باقی مانده جنگ است»، «نادیده گرفتن هزینه های جانی و مالی و استفاده از تعابیری مانند تلفات جنگی» و در نهایت «سوار شدن بر خشم و عصبانیت مردم و تهییج و تشدید آن». حاکمیت چنین ویژگی ها و گزاره هایی نشانه حاکمیت سیاست های پوپولیستی و منطق جنگ بر این بخش از اپوزیسیون است.

در سطح جهانی نیز ما امروزه شاهد رشد پوپولیسم راست در بسیاری از کشورها هستیم. جریانی که امور پیچیده سیاسی را ساده سازی می کند و از دوگانه سازی های اخلاقی مبتنی بر جنگ خیر و شر استفاده می کند و خود را تنها نماینده واقعی مردم می داند. پوپولیست راست منازعات بسیار عادی سیاسی را سریعا تبدیل به «جنگ وجودی» و هرگونه میانه روی را منکوب و محکوم می کند.

این همزمانی و همزبانی بین جریان پادشاهی خواه به رهبری رضا پهلوی با پوپولیسم و راست جهانی را به خوبی می توان در همپوشانی بین فراخوانهایی که نتانیاهو، ترامپ و رضا پهلوی در جریان جنگ ۱۲ روزه، اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ و در جریان جنگ جاری دادند مشاهده کرد. البته این همپوشانی همیشه به معنای دنباله روی آگاهانه نیست، در جریان پادشاهی خواه نیز مسلما بسیاری در فضا و حباب سیاسی قرار گرفته اند که فقط الگوهای پوپولیستی را تکرار می کنند و آلترناتیو و راه های دیگری را نه تنها به بحث نمی گذارند بلکه به شدت نیز محکوم و منکوب می کنند.

۱۴۰۴ اسفند ۱۱, دوشنبه

قمار بزرگی که هیچ برنده ای ندارد



بسیاری معتقدند که دولت آمریکا سعی خواهد کرد که در رابطه با جمهوری اسلامی نیز الگویی شبیه ونزوئلا، از طریق حذف رهبر و معامله با ساختار و عناصر باقی مانده حکومت، دنبال کند. از همین منظر، حمله بسیار سریع در همان ساعات آغاز جنگ به محل اقامت خامنه ای و محل تشکیل جلسه شورای عالی دفاع و کشتن وی و بسیاری از فرماندهان نظامی به مثابه تکرار راهبرد حذف رهبر و باز کردن راه گفتگو و معامله با حداقل بخشی از حکومت، تعبیر می شد.

اما اگر مجموعه پیامها و سخنرانی های دونالد ترامپ پس از آغاز جنگ، در کنار هم گذاشته شود، همان تصویری را ارائه می دهد که در زمان مذاکرات مسقط و ژنو شاهد بودیم، در این پیامها در ابتدا نوعی نرمش و امیدواری دیده میشد که به تدریج به ابراز نارضایتی و تعجب ترامپ از سرسختی و مقاومت نیم جمهوری اسلامی سوق پیدا کرد.

در جریان جنگ جاری نیز ترامپ در ابتدا صحبت از کوتاه مدت بودن جنگ می کرد و خبر از تمایل جمهوری اسلامی به مذاکره می داد و با امیدواری تمایل خود را نیز به مذاکره نشان می داد. اما وی در آخرین پیام خود صحبت از احتمال طولانی شدن جنگ به مدت چهار ماه می کند و مجددا بر تسلیم شدن جمهوری اسلامی و پذیرش شروط وی تاکید کرده است. همزمان نیز لاریجانی بر خلاف خبرهایی که روز اول به تمایل جمهوری اسلامی به مذاکره منتشر می شد ( از زبان عراقچی)، اعلام می کند که جمهوری اسلامی در شرایط کنونی حاضر به مذاکره با آمریکا نیست.

این فرایند و سخت تر شدن مواضع و سازش ناپذیر شدن دو طرف نشان می دهد که سیاست فشار حداکثری و حذف رهبر برای باز کردن امکان معامله با بخش عملگراتر حکومت، آنطور که تصور می شد راهی آسان و سریع نیست؛ و ظاهرا حکومت همان سرسختی که در جریان مذاکرات از خود نشان داده است، در جنگ جاری نیز از خود نشان می دهد و حاضر به تسلیم نیست.

علت سرسختی و دشواری راهکار تکرار الگویی شبیه به ونزوئلا را در درجه نخست باید در ساختار ایدئولوژیک جمهوری اسلامی جستجو کرد. ساختاری که با رهبری و نقش بسیار موثر خامنه ای (همراه با دست های پنهان روسیه) توانسته است در طول چندین دهه جریانات و افراد عملگرا را یا به طور کامل حذف، حتی حذف فیزیکی، کند و یا به حاشیه براند و عملا از کارایی بیندازد.

مضاف بر این، نظام ولایت فقیه و ساختار مذهبی و متکی بر قشر روحانیت این حکومت، و دلبستگی های درونی که حتی عناصر عملگراتر نسبت به این ساختار و حتی رهبری آن دارند، باعث شده است که حتی برای کوتاه مدت هم که شده اختلافات درونی خود را فراموش کنند و در کنار هسته سخت قدرت قرار گیرند. از این منظر نیز می توان گفت تکرار الگویی شبیه ونزوئلا برای ایران آسان نیست.

اما یک تفاوت بزرگ بین جنگ و مذاکره وجود دارد، مذاکرات را می توان به سرعت و به آسانی متوقف کرد و میز مذاکره را ترک نمود، اما جنگی که با این هزینه هنگفت و آمادگی های چندین ماهه آغاز شده است را نمی توان به آسانی به پایان برد، به ویژه که جنگ همواره آخرین راه حل بوده است.

در چنین شرایطی، در صورتیکه سرسختی حکومت ادامه یابد و حاضر به تسلیم نشود، تنها راه مقابل امریکا و اسراییل ادامه جنگ به هر قیمتی است، حتی به بهای کشته شدن سربازان آمریکایی و اسرائیلی و شخم زدن ایران و کلنگی کردن این کشور.

به باور من در چنین شرایطی به نظر می رسد که تنها راه باقی مانده برای توقف جنگ و جلوگیری از نابودی یک کشور افزایش فشار افکار عمومی در سطح جهان از یک سو و فشار جامعه مدنی ایران از سوی دیگر برای پایان دادن به جنگ و بازگشتن طرفین به میز مذاکره و اعلام ترک مخاصمه با اسراییل و به طور کلی غرب است. در این رابطه، همانطور که بارها تاکید کرده ام، نخبگان و روشنفکران و فعالین مدنی و حقوقی بشری در داخل کشور می بایست با حضور فعالتر افکار عمومی ایرانیان را به همبستگی و فشار بر حکومت برای اعلام ترک مخاصمه و پایان پروژه غنی سازی فرابخوانند.

البته با تاسف بسیار باید بگویم که شادی های پس از آغاز جنگ و تشویق به حمله و همچنین امیدهای به نظر من بسیار ساده اندیشانه بخشی از ایرانیان خارج کشور به سرنگونی سریع رژیم، فضا و شرایط بسیار متناقضی را برای افکار عمومی جهانی بوجود آورده که مانع از آن می شود که جامعه جهانی مانند زمان حمله نظامی آمریکا و متحدانش به عراق، یک صدا علیه جنگ برخیزد.

اما بهتر است روی این واقعیت سخت کمی مکث کنیم که رادیکالیسم، خشم و سرسختی که اکنون هم در حکومت جمهوری اسلامی، هم در دولت آمریکا و اسراییل و هم در بخشی از جامعه ایران دیده می شود، جامعه و کشور و حتی منطقه خاورمیانه را وارد قمار بسیار خطرناکی می کند که در صورت ادامه تا پایان راه هیچ برنده ای ندارد.
https://t.me/politicalphilosphy/522