ضدیت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل بخشی از موجودیت و هویت جمهوری اسلامی است، همانطور که مبارزه با «دشمن» همواره محور اصلی دکترین رهبر جمهوری اسلامی بوده است. این نوع از سیاست و دکترین جنگی در طول نزدیک به نیم قرن از حاکمیت جمهوری اسلامی تمامی ابعاد و ساختارهای نظام را تبدیل به یک حاکمیت جنگی و امنیتی کرده است.
تاریخ و تجارب بسیاری از کشورها که ساختارهای حکومتی آنها بر اساس دکترین نظامی و امنیتی شکل گرفته بودند، از جمله آلمان هیتلری و یا فرانسه زمان ناپلئون، نشان می دهند که در چنین کشورهایی جنگ عملا از سطح یک ابزار سیاسی (بر مبنای نظریه جنگ ادامه سیاست اما به شکلی دیگر است) به سطح تعیین کننده بقا ارتقا یافته بود. نظام جمهوری اسلامی نیز که از دل یک انقلاب ضد امپریالیستی و انقلابی برخاست و خمیرمایه وجودی آن بر مبنای دشمنی با آمریکا و اسرائیل شکل گرفت، از این قاعده مستثنا نیست. جنگ برای این حکومت نیز یک مقوله حیاتی و وجودی است.
این وضعیت را جامعهشناسی سیاسی یک «جنگ وجودی» تعریف می کند. جنگی که در آن طرفها احساس میکنند نتیجه جنگ تعیین میکند «آیا ما باقی میمانیم یا نه». در نظریه کلاسیک، بهویژه نزد کارل فون کلاسویتس، Carl von Clausewitz، جنگ ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است؛ اما در جنگهای وجودی این رابطه معکوس میشود: سیاست به ادامه جنگ تبدیل میشود. هنگامی که تهدید شکست نظامی بهمنزله فروپاشی سیاسی یا حذف از قدرت تلقی شود، عقبنشینی یا مصالحه دیگر صرفاً یک گزینه راهبردی نیست، بلکه تهدیدی برای بقا به شمار میآید. از همین رو، پارادوکس مهمی شکل میگیرد: صلح میتواند پرهزینهتر از ادامه جنگ به نظر برسد، پارادوکسی که جمهوری اسلامی نیز در آن گرفتار شده است.
اما بر خلاف جنگ های بزرگ تاریخی از جنگ های ناپلئون تا هیتلر، جنگهایی که فقط برای این دو رهبر و حکومتشان جنبه موجودیتی و وجودی داشته اند، به نظر می رسد که در وضعیت جنگ جاری آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، همراه با جنگ طلب اصلی یعنی حاکمیت اسلامی، طرفهای دیگر نیز آینده جنگ را به سرنوشت خود پیوند زده اند.
به نظر بسیاری از تحلیلگران حتی دونالد ترامپ و نتانیاهو نیز به دلیل محاسبات غلط: که با ضربات بسیار سنگین و به ویژه با حذف رهبر جمهوری اسلامی، رژیم به سرعت سرنگون خواهد شد، اکنون که رژیم سر پا مانده و مقاومت می کند و آمریکا و اسرائیل را عملا وارد یک جنگ فرسایشی کرده است، توقف جنگ بدون اعلام یک پیروزی مشخص و چشمگیر، می تواند ضربات بسیار سنگین حیثیتی بر مشروعیت و سرنوشت سیاسی آنها وارد کند.
نکته قابل توجه در رابطه با جنگ جاری اما این واقعیت است که در کنار عوامل اصلی جنگ، اپوزیسیون پادشاهی خواه به رهبری رضا پهلوی نیز آینده، مشروعیت و حتی هویت خود را به نتیجه این جنگ گره زده است. در پیامهایی که آقای پهلوی از زمان اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ داده است که گزاره «کمک در راه است» همچنان تکرار می شود و درخواست مکرر ایشان از ترامپ بر دخالت نظامی، این خط و راهبرد سیاسی به خوبی دیده می شود. راهبردی که بر دخالت نظامی خارجی سرمایه گذاری کرده است و رانش اصلی آن را تشکیل می دهد.
زمانی یک نیروی اپوزیسیون سرنوشت خود را به جنگ گره میزند، که تغییر داخلی از طریق سازماندهی بخش های اجتماعی طرفدار خود و راهبردهای دیگری به غیر از جنگ خارجی ناممکن یا بسیار دشوار به نظر برسد. در چنین شرایطی اگر یک جنگ خارجی علیه نظام حاکم در جریان باشد، آن جنگ ممکن است بهعنوان «پنجره فرصت» دیده شود. همان پنجره ای که آقای پهلوی بارها به آن اشاره کرده بود. در حالیکه این راهبرد برای نیروهای خارج از دایره قدرت های بزرگ، به علت نداشتن عاملیت و تاثیر مستثیم بر تصمیمات این قدرت ها و حتی تضاد منافع استراتژیک در طولانی مدت، بسیار پرخطرتر و پرریسک است، زیرا آنان کنترل اندکی بر روند جنگ دارند و عملا به تصمیمات بازیگران قدرتمندتر وابسته می شوند. برای مثال اگر جنگ مطابق انتظار پیش نرود، سرمایه سیاسی و مشروعیت آنان میتواند بهسرعت فرسایش یابد. حتی در صورت تحولات سیاسی ناشی از جنگ نیز تضمینی وجود ندارد که این نیروها نقش تعیینکنندهای در نظم پساجنگ داشته باشند.
نمونههای تاریخی نشان میدهد که پیوند خوردن با یک جنگ خارجی میتواند پیامدهای بلندمدت بر جایگاه اجتماعی و سیاسی نیروها داشته باشد. از جمله تجربه سازمان مجاهدین خلق در زمان جنگ ایران وعراق، نشان میدهد که زمانی که یک نیروی سیاسی سرنوشت خود را با جنگی که نقش مستقیم و تعیین کننده ای در پایان و یا ادامه آن ندارد، پیوند دهد، عملا سرنوشت سیاسی و بقای خود را نیز به قمار گذاشته است.
از منظر کلان، گره زدن سرنوشت سیاسی به جنگ نوعی قمار سیاسی و موجودیتی است؛ وابستگی به رویدادی پیچیده، چندبازیگره و غیرقابل پیشبینی که نتیجه آن خارج از کنترل مستقیم بازیگران داخلی است. چنین راهبردی ممکن است در کوتاهمدت بسیج و امید ایجاد کند، اما در بلندمدت یکی از ناپایدارترین پایههای حفظ مشروعیت به شمار میرود. خطر اصلی نیز صرفاً شکست نظامی نیست، بلکه فرسایش تدریجی اعتماد، قطبیشدن جامعه بین موافقین و مخالفین جنگ و دشواری بازسازی سیاسی پس از جنگ است.
در نهایت، جامعهشناسی جنگ هشدار میدهد که هنگامی که صلح برای طرفها تهدید آمیز تر از جنگ تلقی شود، منازعه میتواند خود تداوم یابد، حتی زمانی که همه بازیگران هزینههای سنگینی میپردازند. در چنین شرایطی، جنگ نه فقط میدان نبرد، بلکه عرصه بازتعریف هویت، مشروعیت و آینده سیاسی میشود؛ عرصهای که خروج از آن بهمراتب دشوارتر از ورود به آن است.
https://t.me/politicalphilosphy/569
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر