به جرات می توان گفت که اعتراضات گسترده مردمی در سال ۱۴۰۱ از سوی اکثریت مطلق مردم ایران و تمامی نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی و حتی جامعه جهانی تحت عنوان «زن زندگی آزادی» شناخته می شود. اما برای جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴، با وجود گستردگی و حضور اقشار گوناگون در آن و با وجود خصلت انقلابی این جنبش و حضور طیف متنوعی از مردم در آن، یک اجماع عمومی در نامگذاری این جنبش وجود ندارد.
البته جریان پادشاهی خواه به رهبری رضا پهلوی این جنبش را انقلاب ملی معرفی و نامگذاری کرده است. اما واقعیت این است که این به اصطلاح انقلاب، پس از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی ماه و سپس آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، به مثابه یک انقلاب مردمی و درونزا نه تنها به میانه راه هم نرسیده است و نتوانسته است یک همبستگی ملی و قیام سراسری رقم بزند، بلکه عملا به یک فاجعه ملی تبدیل شده است که همچنان نیز با نابودی زیرساخت های کشور ادامه دارد.
همین اختلاف آشکار در نامگذاری این دو حرکت بزرگ و آثاری که هر دو بر جا گذاشتند، تفاوت های بنیادی دو شکل از جنبش های اجتماعی-سیاسی و یا نوع انتظار و برداشت از آنها را به نمایش می گذارند: به باور من جنبش زن زندگی آزادی، یک جنبش مدرن و مترقی از نوع جنبش های اعتراضی قرن بیست یکم بود. اما جنبش اعتراضی دیماه گذشته، با وجودی که در ابتدا معیشتی بود و سپس ضد حکومتی شد (همانند جنبش های اعتراضی پیشین در ایران) و می توانست در راستا و ادامه جنبش زن زندگی آزادی باشد، متاسفانه به این بهانه که بخش هایی از مردم ایران رضا پهلوی را صدا می زنند و خواهان بازگشت نظام پادشاهی هستند، تلاش گردید تا این حرکت مردمی به سرعت تبدیل به یک انقلاب کلاسیک از نوع قرن بیستمی گردد. با این تصور که همراه با حملات نظامی آمریکا و اسرائیل و حذف رهبران جمهوری اسلامی این حکومت سرانجام در اثر ضعف و فروپاشی ساختاری با یک قیام مردمی تحت رهبری فردی رضا پهلوی ساقط خواهد شد.
اما واقعیت این است که جامعه ایران با وجود یک حاکمیت اقتدارگرای مذهبی و تلاش حکومت در قطع ارتباط مردم ایران با جامعه جهانی، همواره هماهنگ و نسبتا همزمان و هم زبان با تحولات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در جهان (به ویژه جهان غرب) رشد کرده است. از این نظر بهتر است تحولات اعتراضی ایران در سالهای اخیر را در چارچوب بزرگتری دید و فهمید که در سراسر جهان رخ داده است. تحولاتی که می توان در این گزاره خلاصه نمود: «گذار از انقلابهای کلاسیکِ قرن بیستم (همانطور که در انقلاب ۵۷ به وقوع پیوست) به جنبشهای اجتماعی شبکهای و بلندمدت». همچنین، «همزمان، دگردیسی حکومتهای استبدادی یا توتالیتر سخت و تک محور به اقتدارگراییهای سازگار و پیچیدهتر.»
از این نظر می توان گفت که جنبش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱ همزمانی و هماهنگی بیشتری با جامعه جهانی در قرن بیست و یکم داشت. در نقطه مقابل اما، تلاش بخشی از اپوزیسیون برای مصادره و تبدیل اعتراضات گستردهٔ دیماه ۱۴۰۴ به یک انقلاب ملی تحت رهبری یک فرد، با فرض اینکه حکومت در اثر چند ضربه سخت نظامی و حذف رهبرانش به سرعت سرنگون خواهد شد، بر نظریات کلاسیک انقلاب قرن بیستم که دوران آن گذشته است متکی بوده است.
جنبش ۱۴۰۱ اساساً ماهیتی هویتی، فرهنگی و نسلی داشت که جرقهٔ آن مرگ مهسا امینی بود. اعتراضی که بهسرعت به مطالبهای فراگیر دربارهٔ کرامت، آزادی فردی و حق انتخاب در سبک زندگی تبدیل شد. جنبشی که زنان و جوانان نقش محوری در آن داشتند و کنشها بیشتر نمادین، افقی و شبکهای بود. از جمله از برداشتن حجاب تا شعارهای خلاقانه و حضور خودجوش در خیابان. این جنبش بیش از آنکه در پی تصرف دولت بوده باشد، نظم اجتماعی و فرهنگی مسلط را به چالش کشید؛ نمونهای از آنچه نظریهپردازان «جنبشهای اجتماعی نو» مینامند.
اعتراضات ۱۴۰۴ عمدتاً ریشه در بحران معیشتی و احساس تهدید بقا داشتند. فروپاشی قدرت خرید، تورم و ناامنی اقتصادی طبقات فرودست و بخشهایی از طبقهٔ متوسط را به میدان آورد. اما در اینجا نیز، مانند جنبش های پیشین، مطالبات اقتصادی بهسرعت سیاسی شدند. شکل کنش نیز تکمیلتر و همراه با اعتصاب، تعطیلی کسبوکارها و تجمعهای بسیار گسترده شده بود. سرکوب نیز در مقایسه با جنبش های پیشین تا قبل از ۱۸ و ۱۹ دی ماه به مراتب کمتر شده بود و حکومت ظاهرا مدارا و تحمل بیشتری از خود نشان میداد. در مجموع می توان گفت که اگر جنبش ۱۴۰۱ را «سیاست زندگی» بنامیم، ۱۴۰۴ را میتوان «سیاست بقا» دانست. و این دو در واقع دو بعد از یک جنبش اصیل مردمی بودند که اگر همچنان بر عاملیت دورن خیز خود باقی می ماندند مطمئنا می توانستند حاکمیت را به عقب نشینی های بیشتری وادار کنند، همانطور که جوانان و زنان در جنبش زن زندگی آزادی موفق شدند.
البته در این واقعیت تردید نیست که در جریان جنبش اعتراضی دی ماه ۱۴۰۴ بخش هایی از مردم شعارهایی در حمایت از آقای رضا پهلوی می دادند. اما این واقعیت دلیل نمی شود که یک جریان سیاسی و چهره ای که مورد خطاب قرار می گیرد و مدعی رهبری است، بخواهد در قرن بیست و یکم انقلابی کلاسیک، از نوع فرانسه و روسیه تا ایران ۱۳۵۷، که معمولاً دارای رهبری واحد، ایدئولوژی منسجم، بسیج ملی با هدف روشنِ تصرف دولت، آنهم در دورهای کوتاه و انفجاری راه اندازی کند و نظم سیاسی را سرنگون سازد. البته انقلابی که به دلیل نداشتن نیروهای سازمان یافته و مسلح بر روی زمین مجبور بود از کمک خارجی استفاده کند، انقلابی که بر مبنای این رویا راه اندازی شده بود که کمک در راه است و این حکومت در اثر چند ضربه نظامی ساقط خواهد شد.
بنابراین در رابطه با تحولات سیاسی در ایران امروز باید به دو واقعیت توجه داشت و نباید این دو واقعیت را اراده گرایانه نادیده گرفت و از روی آن عبور کرد و گفتمانی خارج از ظرفیت های این دو واقعیت بر ساخت و تحمیل نمود:
۱- جنبشهای قرن بیستویکم غالباً شبکهای، افقی، متکثر و فاقد مرکزیتاند و بیشتر به تغییر تدریجی فرهنگ، هویت و روابط اجتماعی میپردازند تا فتح مستقیم قدرت. و تجربه نیز نشان داده است که چنین جنبش هایی با وجود گستردگی لزوماً به انقلاب کلاسیک منجر نمیشوند. و به نظر من جنبش زن زندگی آزادی از نوع چنین جنبش هایی بود و به همین دلیل نیز بازتاب بسیار گسترده و مثبت در سطح جهانی داشت و توانست حکومت را به ویژه در حوزه های فرهنگی به عقب نشینی وادارد.
۲- همزمان با این تحول در نوع و ماهیت جنبشهای سیاسی اجتماعی قرن بیست و یکمی، دگرگونی و تحول دیگری نیز در شکل حکومتهای استبدادی و توتالیتر به وجود آمده است. هانا آرنت حکومتهای توتالیتر قرن بیستم را نظامهایی میدانست که با ایدئولوژی فراگیر، حزب واحد، بسیج تودهای و ترور سازمانیافته جامعه را کاملاً تحت کنترل میگیرند—و درست به همین دلیل معتقد بود که ممکن است ناگهان فرو بریزند، زیرا همهچیز به یک مرکز وابسته است. اما بسیاری از دولتهای اقتدارگرای امروز دیگر چنین نیستند. آنها معمولاً اقتصاد مختلط، نهادهای متنوع، موازی و شبکه ای و پراکنده ایجاد کرده اند؛ جامعهٔ مدنی را ضعیف نگاه می دارند و کاملا نابود نمی کنند، بلکه با ابزارهای پیشرفتهٔ نظارت و کنترل آنها را نیز مدیریت می کنند. هدفشان نیز حذف کامل و سرکوب نارضایتی ها و مطالبات نیست، بلکه مدیریت و مهار آنها است. این «اقتدارگرایی سازگار» معمولا بهجای فروپاشی ناگهانی، بیشتر به تداوم همراه با بحرانهای دورهای منجر میشود. که به نظر من جمهوری اسلامی نیز کوشیده است خود را تبدیل به چنین حکومتی کند.
اگر بخواهم وضعیت فعلی ایران را با توجه به دو واقعیتی که در فوق به آن اشاره کردم خلاصه کنم، می توان گفت، مستقل از جنگ جاری، جهان امروز، از جمله ایران، بیش از آنکه شاهد سقوطهای ناگهانی باشد، صحنهٔ فرسایش تدریجی نظمهای سیاسی و اجتماعی است؛ فرسایشی که گاه با انفجارهای اعتراضی کوتاهمدت خود را نشان میدهد، اما مسیر نهایی آن الزاماً از پیش تعیینشده نیست و بنابراین اراده گرایانه نیز نمی توان سرنوشت یک جامعه بسیار متکثر و متنوع را تعیین نمود. و اگر فاکتور جنگ جاری را نیز به این نتیجه گیری اضافه کنیم، متاسفانه صحنه آینده ایران به مراتب مبهم تر، فرسوده تر و تاریک تر خواهد بود. و آن پندار و رویای انقلاب ملی، در واقعیت تبدیل به یک فاجعه بزرگ ملی شده است.
https://t.me/politicalphilosphy/574
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر