معمولا در شرایط جنگی، زبان سیاست به سوی فشردگی، هیجان زدگی و قطبی شدن گرایش پیدا می کند. ما این روش را در بیانه ها و سیاست ورزی های بسیاری از مخالفین جمهوری اسلامی، که در آنها استفاده از گزارههای کوتاه، قاطع و تکرار شونده بسیار مرسوم است، مشاهده می کنیم. گزاره هایی که عملا جای تحلیلهای پیچیده و ارائه راه حلهای عملی و قابل اجرا را میگیرند.
برای مثال در بیانه هایی که در رابطه با جنگ جاری میان آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی منتشر می شوند، عبارات ثابتِ تکرار شونده دیده می شوند: از جمله «این جنگ مردم نیست»، «عامل اصلی این جنگ جمهوری اسلامی است» و یا «باید به منافع مردم ایران و حقوق بشر در جریانات مذاکرات توجه شود». این گزارهها اگرچه از نظر منطقی درست هستند و یا حداقل، حاوی بخشی از واقعیت می باشند، اما زمانی که مرتبا تکرار شوند تبدیل می شوند به رتوریک های سیاسی. رتوریک هایی که اغلب بیش از آنکه روشنکننده باشند و راه حل ارائه دهند، ساده ساز، جهت دهنده به افکار عمومی و یا فقط برای ثبت در تاریخ هستند.
یکی از نخستین ایرادات این رتوریکها، تقلیل واقعیت پیچیده به روایتهای تک علتی است. جنگها معمولاً محصول زنجیرهای از تصمیمها، خطاها، رقابتهای ژئوپلیتیک و منافع دولت ها هستند. زمانی که یک طرف صرفاً «مقصر مطلق» معرفی میشود، فهم زمینههای واقعی بحران دشوار میگردد و امکان راهحل نیز محدود میشود. چنین روایتی برای بسیج افکار عمومی مفید است، اما برای پایان دادن به جنگ نه.
دومین اشکال، جابجایی سطح تحلیل از رنج انسانی به منازعه هویتی است. هنگامی که گفته میشود «این جنگ ما نیست» یا برعکس «این جنگ سرنوشتساز ماست»، توجه از واقعیت ملموس، یعنی کشته شدن غیر نظامیان، ویرانی زیرساختها و فروپاشی زندگی روزمره، به بحثهای انتزاعی درباره هویت، مشروعیت یا غرور ملی منتقل میشود. در نتیجه، درد واقعی انسانها در پسِ شعارها محو میشود.
سوم، کارکرد تخدیری تکرار است. تکرار یک گزاره، حتی اگر درست باشد، میتواند جایگزین تفکر شود. ذهن انسان به پیام آشنا حساسیت کمتری نشان میدهد و بهتدریج آن را بدیهی میپندارد. در چنین وضعی، پرسشهای اساسی مانند «اکنون چه باید کرد؟» یا «چگونه میتوان از تلفات کاست؟» به حاشیه میروند.
چهارم، حذف عاملیت مردم است. در بسیاری از این گفتارها، مردم یا کاملاً بیتقصیر و منفعل تصویر میشوند یا کاملاً یکدست و همنظر. هر دو تصویر نادرست است. جامعه ایران بسیار متکثر است و آحاد جامعه و گروه های اجتماعی در موقعیتهای گوناگون درجات متفاوتی از قدرت، مسئولیت و آسیبپذیری دارند.
پنجم، زمانی که این گزاره ها ربط مشخصی با شرایط عینی ندارند و راهکارهای جدی پیشنهاد نمی دهند، به نوعی فانتزی و رویا تبدیل می شوند. برای مثال خواست در نظر گرفتن منافع مردم ایران از دونالد ترامپ و نتانیاهو بسیار بسیار رویا پروری و فانتزی است.
برای ترامپ که بمباران ایران یک نوع تفریح است (این را خودش صریحا اعلام کرده است) و می گوید «مردم ایران دیوانه» هستند، منافع مردم ایران اساسا معنا ندارد، کما اینکه در شروط پانزده گانه ترامپ کوچکترین اشاره ای به مردم ایران نشده است. نتانیاهو که تکلیفش روش است، او توسط دادگاه بین المللی لاهه متهم به جنایت علیه بشریت شده است.
بنابراین درخواست توجه به مردم ایران از این دو نفر که یکی خودشیفته و مجنون است و دیگری جنایتکاری است که می خواهد ایران را نابود کند و مانند سران حکومت جمهوری اسلامی جنگی ایدئولوژیک و وجودی راه انداخته است، بسیار بسیار غیر واقعی و فانتزی است.
به نظر من یکی از راه های قانونی پایان این جنگ استفاده از ابزارهای قانونی بین المللی است. اکنون افکار جهانی کاملا ضد جنگ شده است، بسیاری از مردم ایران نیز بی پناه و بی دفاع در برابر بمباران قرار دارند، آمریکا نیز در تلاش است که خود را از باتلاق جنگ بیرون بکشد، جنگ نیز به بن بست رسیده است و اگر آمریکا و اسراییل بخواهند آنرا به هر قیمتی ادامه دهند، ممکن است جنگی شبیه جنگ ویتنام رخ دهد.
بنابراین راه حل معقول و منطقی به جای تکرار گزاره های رتوریک، تاکید بر و بکارگیری ابزارهای سیاسی از طریق تماس با منابع دیپلماتیک، برای افزایش تلاش های بین المللی به ویژه از سوی برخی از کشورهای اروپایی مانند اسپانیا، چین و روسیه است: برای بردن یک قطعنامه به شورای امنیت جهت اعلام آتش بس و پایان سریع جنگ با مفادی مانند: «ترک مخاصمه بنیادی و دراز مدت»، «تضمین طرفهای جنگ بر عدم تکرار حملات نظامی، «تعهد طرفین بر تنش زدایی» و همچنین استفاده از راهکارهای قانونی و حقوقی بین المللی برای بررسی آسیب های جنگی و غرامت هایی که هر یک از دو طرف باید بپردازند. همانطور که سرانجام طرفین جنگ ایران و عراق مجبور به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در سال ۱۳۶۷ شدند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر