۱۳۹۶ اسفند ۲۷, یکشنبه

در ضرورت رفرم‌های غیر رفرمیستی!


در روزها و هفته های اخیر نقد های بسیار جدی از اصلاح طلبان صورت گرفته (حتی از سوی برخی از افراد شاخص جریان اصلاح طلبی) و منتشر گردیدند. از جمله، احمد زید آبادی در مصاحبه ای که اخیرا با او صورت گرفته است و در پاسخ به سوال مصاحبه کننده که تاثیرات جریان اصلاح طلبی را چگونه ارزیابی می کنید پاسخ می دهد: "نه. اتفاقا اصلاح طلبان تاثیر معکوس گذاشته اند. وقتی که یک سیستم حکومتی عیب و ایراداتی دارد اساسا بهتر است یک نیروی اصلاح طلب به جای حضور در آن سیستم به عنوان یک نیروی مدنی خارج از عرصه قدرت عمل کند و آنقدر قوی شود که نهایتا بتواند به صورت مستقیم و غیرمستقیم در ساختار قدرت تاثیر بگذارد و آن را به نحوی وادار به اصلاحات کند. اما وقتی شما وارد چنین سیستمی می‌شوید به جای آنکه عیب‌ها را برطرف کنید، تضادها، تنش‌ها و درگیری‌ها را به قدری زیاد می‌کنید که عملا ممکن است دولتی که بتواند بخشی از کار‌ها را انجام دهد وجود نداشته باشد. نگاه من اساسا این است که از دوم خرداد به بعد، سمت و سوی اصلاح‌طلبی سمت و سوی اشتباهی بوده است."

مصطفی تاجزاده نیز  مهر ماه ۱۳۹۶ در مصاحبه ای با روزنامه اعتماد می گوید: "ما در حال حاضر نیاز به آن داریم که گفتمان اصلاحات را به روز کنیم و رابطه آن را با زندگی روزمره مردم پس از ۲۰ سال از دوم خرداد، بار دیگر تعریف و تبیین کنیم تا همه مردم، نه فقط قشرهای تحصیلکرده و دانشگاهی با آن ارتباط برقرار کنند و اصلاحات را تنها راه توسعه همه‌جانبه کشور بیابند."

البته وی پس از دی ما ۱۳۹۶ و جنبش های اعتراضی مردم در سرتاسر کشور در نامه نگاری های خود با محسن مخملباف نشان می دهد که ناتوان از شناخت این جنبش مردمی و نقد کارآمد جریان اصلاح طلبی و بازنگری جدی در گفتمان های آن است؛ و بدلیل ترس از سوریه ای شدن ایران در نهایت همان راه همکاری و ائتلاف با دولت روحانی و اعتدال گرایان را که قبلا نیز مطرح کرده بود دنبال می کند. راهکاری که بطور مشخص و عملا ادامه مشارکت اصلاح طلبان در انتخابات مهندسی شده جمهوری اسلامی می باشد.

برای نمونه وی جنبش اعتراضی دی ماه ۹۶ را در حد دفاع از حق رای و سلامت انتخابات فرو می کاهد و می نویسد: "همان‌طور که جنبش سبز در سال ۸۸ یکی از نقاط عطف‌ جامعه ما شد و نگاه جدیدی به صندوق رای را هم در جامعه و هم در حکومت پدید آورد.اکنون شهروندان دفاع از حق رای و سلامت صندوق را وظیفه خود می‌دانند و شیوه مشارکت فعال و مستقیم در امور کشور را در پیش گرفته اند. " در حالیکه در تمام مدت اعتراضات خیابانی اخیر هرگز شعاری در رابطه با پیگیری حق رای و یا سلامت انتخابات داده نشد.

سعید حجاریان نیز در آذر ماه ۹۶ در مقاله ای در روزنامه اعتماد می نویسد: اصلاحات حال و روز خوبی ندارند ولی تنها راه رهایی کشور از معضلات همین اصلاحات است و هنوز هیچ بدیلی در مقابل آن وجود ندارد. نه کسانی که به‌ دنبال قیام‌های خیابانی هستند ره به جایی می‌برند و نه کسانی که به امید ترامپ‌ نشسته‌اند و نه کسانی که به وضع موجود دل خوش کرده‌اند و سرشان را جز به علامت تأیید فرود نمی‌آورند. هیچ یک از این‌ها گرهی از کار فروبسته ما نخواهند گشود؛ این کشور آفت زده است و اصلاحات تنها نیرویی است که می‌تواند به دفع آفات آن کمک کند، بدون آنکه این مریض زیر تیغ جراحی از بین برود. کسانی که با نگاه ملی به مسائل می‌نگرند و اندک دلبستگی به دین دارند و حرکت امام حسین(ع) را حرکتی اصلاحی تلقی می‌کنند باید تلاش کنند، اصلاحات اصلاح شود و به‌جای پروژه‌های «انقلاب در انقلاب» یا «انقلاب مستمر» که ره به جایی نمی‌برند، پروژه «اصلاحات در اصلاحات» یا «اصلاح مستمر» را در دستور کار قرار دهند.

احمد زید آبادی نیز مایوس از اصلاحات آینده ایران را در انتهای همان مصاحبه اینگونه پیش بینی می کند: "از قضا شرایط امروز ایران از جهاتی بسیار شبیه دوران پس از انقلاب مشروطه است که ظهور فردی با قدرت بی چون و چرا را طلب می‌کرد. متأسفانه این نتیجۀ کشمکش بی حاصلی است که بیش از دو دهه است در درون نهادهای حاکم بین دو جناح اصلی قدرت شکل گرفته و عملاً سبب انباشت حجم حیرت انگیزی از ابر چالش های اقتصادی و اجتماعی و غیره شده است."

بنظر نگارنده در این گفته احمد زیدآبادی یک نکته ظریف نهفته است که با دقت به آن شاید بتوان دیدگاه و تئوری اصلاح طلبان و  چه بسا بسیاری از کنشگران سیاسی ایران را در مورد مکانیزم تحولات اجتماعی و سیاسی در ایران بهتر فهمید.

بنظر می رسد که از نظر اکثریت روشنفکران و فعالین سیاسی در کشور ما، حداقل از انقلاب مشروطه تا زمان حال، فقط سه نوع از تحول سیاسی در رژیم حاکم قابل تصور و امکان پذیر بوده اند. این سه نوع از تحولات سیاسی عبارتند از:  
۱- مشروط و ملزم کردن پادشاه و در زمان حال ولایت فقیه به قانون و نظام پارلمانی که در دوران جنبش مشروطه به مشروطه طلبی شناخته می شد و اقدامات دولت مصدق در جهت حفظ استقلال دولت و مجلس شورا از نظام سلطنت و دربار شاه نیز در همین راستا قرار می گرفت.
۲- انقلاب سیاسی و سرنگونی نظام حاکم که در انقلاب سال ۱۳۵۷ تجربه شد.
۳- و یا کودتا برای تغییر نظام سیاسی و یا تثبیت آن همراه با دخالت کشورهای خارجی.

حال این سوال می تواند مطرح شود که آیا نوع و فرمِ تحولات سیاسی آینده ایران را می توان در این حد ساده سازی کرد و در یکی از سه نوع فوق قرار داد و سپس بر اساس آن آینده را پیش بینی نمود و سیاست های راهبردی خود را تعیین کرد؟ قبل از ورود به بحث لازم است به این نکته اشاره کنم که اصلاح، رفرم و یا انقلاب فی نفسه، امور و اتفاقات خوب و بد و یا ارزشهای مثبت و یا منفی نیستند، بلکه قانونمندی هایی می باشند که در شرایط خاصی قابل اجرا و در شرایطی دیگر امکان ناپذیر می گردند.

اگرچه قوانین اجتماعی به سختی و دقتِ قوانین فیزیکی نمی باشند اما امروزه بر خلاف دوران حاکمیت ایدئولوژی های تمامیت خواه و اراده گرا، ثابت شده است که تحولات اجتماعی نیز از قوانین علمی و تجربی خاص خود پیروی می کنند. برای مثال، قانون جاذبه یک قانون کاملا خنثی است و اگر فردی در اثر سقوط از ارتفاع بلند و عملکرد این قانون کشته شد به این معنی نیست که قانون جاذبه قانون بدی بوده است. انقلاب و یا رفرم نیز فی نفسه خوب و بد نیستند و صرفا بخاطر نتایجِ منفی و یا مثبت یک انقلاب نمی توان آنرا برای همیشه طرد و یا بطور کلی مثبت ارزیابی کرد.    

در زمینه انقلاب و رفرم آندره گُرز (Andre Gorz) از ترکیب بندی رفرم-غیر رفرمیستی در نظرات خود پیرامون تحولات اجتماعی-سیاسی استفاده می کند که رضا جاسکی  در مقاله تحقیقی و مفصل خود در نشریه خرمگس به آن پرداخته است. وی در این رابطه می نویسد: "آندره گرز در یکی از اولین مقالات خود به نام «رفرم و انقلاب» به بررسی استراتژی سوسیالیستی برای رفرم می‌پردازد. او بطور مشخص راه خود را از رفرمیست‌های سوسیال‌ دمکرات جدا می‌کند و از «رفرم‌های انقلابی»، «رفرم‌های ساختاری» و «رفرم‌های غیر رفرمیستی» نام می‌برد. از نظر او رفرمیست‌ها خود را راضی به «بهبود آنچه که وجود دارد» می‌نمایند در حالی که بدون انقلاب نمی‌توان به سوسیالیسم رسید."

"نکته کلیدی در افکار آندره گرز در مورد انقلاب و رفرم این است که انقلاب از طریق پروسه مبارزه برای رفرم در تیررس قرار می‌گیرد. او می‌گوید، «مشکل اصلی یک استراتژی سوسیالیستی ایجاد شرایط عینی و ذهنی است که باعث ایجاد اقدام انقلابی توده‌ای گشته و مشارکت در زور آزمایی قدرت با بورژوازی را ممکن سازد.” (آندره گرز، رفرم و انقلاب)

آندره گرز در حقیقت رفرم و اصلاحات اجتماعی و سیاسی در دنیای سرمایه داری را مقدمات انقلاب و تحولات اساسی در نظامهای کاپیتالیستی و تحقق سوسیالیسم می داند، نظریه ای (بعقیده نگارنده) بدیع و قابل تامل بويژه در رابطه با شرایط حال کشورمان.  

فرید زکریا نیز در کتاب خود آینده دمکراسی که در سال ۲۰۰۷ منتشر شد مطرح می کند که در کشوری مانند ایران با وجود یک حاکمیت ایدئولوژیک از نوع شیعی آن، رفرم و انقلاب می بایست همراه با هم صورت گیرند. وی ایران را با سایر کشورهای عربی که تحت نظامهای سیاسی غیر ایدئولوژیک اداره می شوند مقایسه می کند و مطرح می کند که در کشورهایی مانند ایران بدلیل تمرکز رهبری سیاسی و دینی در وجود یک فرد، رفرم های اجتماعی-سیاسی، البته اگر سرکوب نشوند و تداوم یابند، در نهایت به انقلاب منجر می گردند، فرایندی که در یک حاکمیت متمرکز سیاسی-مذهبی مانند ولایت فقیه اجتناب ناپذیر می شود.

در حالیکه این فرایند در کشورهای عربی لزوما اتفاق نخواهد افتاد. در این کشورها بدلیل جدایی ساختاری و تاریخی بین نهاد دین و نهاد دولت می توان، حتی با کمک دولت حاکم، به برخی از اصلاحات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دست زد؛ بدون اینکه نیازی به انقلاب بزرگ باشد. در بهار عربی نیز دیدیم که بدون یک انقلاب خونین و سرنگون کننده می توان پروسه اصلاحات سیاسی و اجتماعی را به پیش برد که کشور تونس نمونه خوب آن بود و اگر دخالت های خارجی نبودند شاید همین فرایند در سایر کشورهای عربی نیز پیش می رفت.

بعبارت دیگر اگر قوانین اجتماعی را که در شرایط خاص هر کشوری مانند ایران حضور دارند و عمل می کنند شناسایی کنیم، و اگر این قوانین را مانند قوانین علمی بپذیریم، که خوب و بد ندارند و ارزش گذاری را بر نمی تابند؛ شاید بتوان بدون پیشداوری و بدون مقاومت در برابر این قوانین اجتناب ناپذیر از آنها به مفیدترین و بهترین نحو استفاده نمود.

اعتراضات سیاسی- اجتماعی دی ماه ۹۶ و مطالبات زنان برای برخورداری از حق آزادی پوشش و نیز واکنش خشن و سرکوب کننده حاکمیت در حرف و عمل، نشان صحت این نظریه است که پیگیری مطالبات مردم برای برخورداری از حقوق اولیه خود، از حداقل های تامین اقتصادی، امنیت اجتماعی و آزادی پوشش بدلیل وجود یک حاکمیت ایدئولوژیک در صورت تداوم، سرانجام به تحولات ساختاری و انقلاب در ساختار ایدئولوژیک و سیاسی منجر می گردد. وضعیتی و قانونمندی که نباید نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی و اصلاح طلبان واقعی را دچار تناقض سازد.

بر این واقعیت نیز باید تاکید کرد که سیاست های اصلاح طلبانه دورانهای پیشین ایران از انقلاب مشروطه  تا دوران محمد مصدق اساسا با سیاست های اصلاح طلبانه پس از حاکمیت جمهوری اسلامی قابل مقایسه نیستند. حکومت های پیشین هیچگاه ایدئولوژیک نبودند و در دورانهای پیشین نهاد دین و نهاد سیاست همواره جدا از هم به حیات خود ادامه می داده اند. در حالیکه در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی این دو نهاد در وجود یک فرد و سیستم متمرکز شده است و ادامه هر تغییر و رفرمی در نهایت به دیوارهای ایدئولوژیک نظام ختم می شود؛ که عملا دو راه در برابر آن باقی نمی ماند یا درجا زدن و کوتاه آمدن و یا عبور از سدهای دینی و ایدئولوژیک و رقم زدن اصلاحات ساختاری سیاسی-ایدئولوژیک.  

و سرانجام این واقعیت که یک حکومت ایدئولوژیک تحول پذیر است اما اصلاح پذیر نیست. البته این به این معنی نیست که باید از همین امروز همه نیروهای خود را اراده گرایانه و با هر وسیله ممکن، از کمک تا دخالت های خارجی، برای سرنگونی آن بسیج نماییم. قانونمندی تحولات اجتماعی-سیاسی در چنین نظامها و جوامعی حکم می کند که فرایند طبیعی و کم هزینه تر رسیدن به زمان تحولات ساختاری و انقلاب در نظام سیاسی حاکم، از مسیر ادامه فشارهای البته پایدار و مستمر اجتماعی و مردمی است. فشارهایی که در درجه اول متمرکزند بر تحقق یک سری رفرمهای اجتماعی و فرهنگی، در راستای تامین های اقتصادی، امنیت اجتماعی، آزادی ورود زنان به ورزشگاه ها، برداشتن قانون حجاب اجباری، کاهش نظارت های امنیتی روی دانشجویان، آزدای فعالین سیاسی، حقوق بشری، هنری، محیط زیستی از زندان و به رسمیت شناختن حقوق اقلیت های قومی و دینی.

۱۳۹۶ اسفند ۲۰, یکشنبه

در ضرورت وجود یک اتحاد و جبهه سیاسی بر مبنای حداقل ها

بدنبال طرح رفراندوم تعیین نوع حکومت آینده ایران از سوی پانزده تن از فعالین سیاسی و حقوق بشری بحث های موافق و مخالف فراوانی صورت گرفتند که عمدتا روی امکان پذیر بودن این طرح در شرایط حال و آینده ایران متمرکز بودند. نگارنده نیز در حد درک و توان خود چند یادداشت پیرامون موضوع رفراندم نگاشت که در آنها عمدتا از منظر تئوری فلسفه سیاسی به این موضوع پرداخته شده بود.

اما با توجه به اینکه این موضوع همچنان مطرح است و بویژه که در تعداد معدودی از یادداشت ها و مقالات پیرامون طرح رفراندوم، راههای عملی مشخصی برای پیشبرد این طرح ارائه گردیدند و نیز با علم به این واقعیت که شرایط سیاسی جدید پس از جنبش اعتراضی دی ماه ۹۶ بسیاری از نیروهای اپوزیسیون را از اصلاح طلبان داخل کشور تا جمهوری خواهان خارج کشور و حتی سازمانهای سیاسی مارکسیست، به بازنگری مشی سیاسی خود وا داشته است و یا پروسه مذاکرات و وحدت درونی آنها را شدت بخشیده است، بر آن شدم که به مقوله حزب و گروه سیاسی در دنیای کنونی سیاست و سیاست ورزی بپردازم.

نگارنده معتقد است که اگرچه هدف اصلی حزب و سازمان سازی در عرصه سیاست هیچگاه تغییر نکرده است و مشارکت در قدرت سیاسی برای امکان پذیر کردن شرایط مناسب برای تغییرات اجتماعی-اقتصادی  و سیاسی مطلوب در صدر برنامه های حزبی و سازمانی بوده و خواهد ماند، اما تجربه تحزب و تشکیلات سازی در ایران و نیز شرایط جدیدی که پس از سرعت گرفتن فرایند جهانی شدن و شکسته شدن مرزها ایجاد شده این علامت سوال را در مقابل ما قرار داده است که آیا ما همچنان باید از روش های سنتی تشکیل حزب و سازمان سیاسی پیروی کنیم و یا باید به طرح نوین دیگری بیندیشیم.

بنظر نگارنده یکی از تجارب مهم تحزب، بویژه در کشورهایی که هنوز از دمکراسی و آزادی های سیاسی لازم برخوردار نیستند، این درس بزرگ و نخست است که هیچگاه نمی توان از طرح های تئوریک و تجربه شده برای تشکیل یک حزب و یا سازمان سیاسی جدید استفاده کرد. حتی اهداف مرحله ای نیز به شدت تحت تاثیر شرایط سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و مراحلی است که تحولات سیاسی و اجتماعی هر جامعه طی می کنند.

واضح است که حضور در قدرت سیاسی برای امکان پذیر ساختن تغییرات مورد نظر، در درجه نخست منوط به کسب یک پایگاه اجتماعی و طبقاتی مشخص است؛ فرایندی که قطعا ساده نیست و یک شبه نمی تواند صورت پذیرد. در نگاه سنتی به امر تحزب و تشکیلات سیاسی این فرایند با تشکیل یک هسته مرکزی قوی و آزموده که حامل تمام عیار ایدئولوژی حزب مورد نظر خود می باشد، آغاز و سپس با جذب اعضای جدید و کادر سازی ادامه پیدا می کند. در سنت معمول حزب سازی، کادر و اعضا اصلی و اولیه از روشنفکران و کنشگرانی سیاسی-اجتماعی هستند که بطور عینی و مادی از طبقه متبوع خود بریده اند و عملا بعنوان یک روشنفکر که فقط از نظر آرمانی و نظری تعلقات و تمایلات طبقاتی دارد وارد عرصه فعالیت های سازمانی و سیاسی شده اند.

حال این سوال می تواند عنوان شود که آیا ما همچنان آگاهانه و یا نا خودآگاه از این روش سنتی برای مثال در مباحث  پیرامون آماده کردن شرایط تحقق رفراندوم و یا وحدت سازمانهای سیاسی مارکسیست و جمهوری خواهان استفاده می کنیم؟ و اگر چنین است چگونه می توان در نوع نگاه و روش های خود تجدید نظر کرد؟‌ سوال مشخص تر در رابطه با بحث مزبور این است که در شرایط سیاسی-اجتماعی ایران امروز و بویژه با توجه به دوری بخشی از اپوزیسیون و کنشگران سیاسی از میهن خود و با علم به واقعیت استبداد سیاسی و مذهبی جمهوری اسلامی و تلاش دائمی این حکومت در حذف نیروهای سیاسی مستقل، حتی آنهایی که در چهارچوب قانون اساسی جمهوری اسلامی قصد فعالیت دارند، و مضاف بر این، با علم به این واقعیت و حقیقت تجربه شده که گرایش گسترده مردمی به تحزب و گروه های سیاسی منوط به رشد علمی و اقتصادی و گسترش و تعمیق فرهنگ و اندیشه مدرن و خردگرا و بویژه رشد طبقه متوسط است، آیا روش های سنتی و باز مانده از دوران انقلابات و جنبش های سیاسی قرن بیستم که هر یک آبشخور ایدئولوژیک خود را داشتند، هنوز می توانند جوابگوی مشکل تحزب و عدم موفقیت اتحاد های سیاسی و سازمانی میان گروه های مختلفی از کنشگران سیاسی باشند؟ و آیا اصولا نباید زاویه ورود به امر فعالیت سیاسی، تشکل سازی و در نهایت کسب و یا مشارکت در قدرت را عوض کرد؟

نگارنده بر این نظر است که در چنین شرایطی و بویژه بعلت دوری و پراکندگی نظری و جغرافیایی و با توجه به اینکه بجز معدود گروه های سیاسی مانند مجاهدین خلق و یا سلطنت طلبان حامی رضا پهلوی اکثر گروهها و شخصیت های اپوزیسیون آینده تحولات ایران را غیر قابل پیش بینی می دانند و طرح مشخصی بجز تاکید بر اصول کلی آزادی خواهی و حقوق بشر و عدالت ندارند، و بویژه با علم به این واقعیت که استبداد سیاسی و سرکوب مانع رابطه باز و آزاد نیروهای اپوزیسیون با بخش ها و طبقات اجتماعی ایران می باشد، و یک راه طولانی و غیر قابل پیش بینی برای برقراری پیوند بین گروه ها و سازمانهای اپوزیسیون با طرفداران خود در پیش رو است نباید از روشهای مرسوم و سنتی در مباحث سازمانی و تشکیلاتی برای اتحاد و یا پایه گذاری یک جریان سیاسی جدید استفاده کرد.

مهمترین آسیب و مشکل ساختاری و عمیق روشهای سنتی در این رابطه اصطلاح معروف و بسیار بجای گروه زدگی است. مجموعه ای از کنشگران سیاسی که در درجه نخست بخاطر تعلقات تاریخی و ایدئولوژیک، و به همین علت بخاطر اعتماد نسبی که به یکدیگر دارند، گرد هم می آیند، بطور ناخودآگاه ظرفی سازمانی، حتی اگر نام سازمان و تشکیلات مشخصی بر آن نهاده نشود، برای مجموعه خود فراهم می آورند. ظرفی که هیچ پایه عینی و اجتماعی ندارد و صرفا در ذهن و روان و خاطرات و اعتماد حاصل از آن آغاز به حیات می کند. ظرفی که همانطور که از ذات وجود آن بر می آید قبل از محتوا دیوارهایی برای خود تعبیه کرده که در غیر این صورت واقعیت و معنای وجودی پیدا نمی کرد. دیوارهایی که از همان ابتدا و بسیار پیش رس بشکل مرز بین خود و دیگران عمل می کند. در حالیکه موجود نوپایی که تازه پا به حیات سیاسی گذاشته است هنوز از خود شناخت کافی ندارد تا بتواند برای خود مرزهای هویتی بسازد.

حتی دیده می شود که گفتمانها و چشم اندازهای آینده سیاسی ایران برای مثال در قالب جمهوری خواهی و یا سلطنت طلبی و یا اصول کلی تری مانند سکولاریسم و حقوق بشر عملا از حالت گفتمان و یا ایده آل خارج، و برای کنشگران هر یک از چشم اندازهای فوق تبدیل به ایدئولوژی و یک موضوع هویت ساز می گردند و آنها را در ظرف و مجموعه ای با دیوارهای سخت و غیر قابل عبور گرد هم می آورند.

البته این فرایند معمولا زمانی شدت می گیرد که در مقطعی خاص تصور می رود که جامعه ایران آبستن یک تحول و انقلاب بزرگ است که هر دم امکان وقوع آن می رود؛ و بنابراین برای پیدا کردن جای پای محکم در آینده سیاسی ایران و به جهت بیشتر کردن شانس خود برای حضور در مناسبات قدرت باید هر چه سریعتر سازمان و تشکیلات خود را سامان دهیم. برای این تصور غالب در تشکیل اتحاد جمهوری خواهان و اولین همایش آن در برلین در سال ۱۳۸۲ بود که قریب سیصد نفر بیانیه تاسیس آنرا امضا کردند. تجربه همین اتحاد نشان می دهد که هرگاه یک حرکت بر مبنای فرضیات و احتمالات شکل گیرد و با امید حضور فعال در مناسبات آینده فرضی و محتمل شکل سازمانی و حزبی پیدا کند، حتی اگر نام حزب و سازمان سیاسی برای آن انتخاب نشده باشد، عملا و بطور بسیار زود رس مرزهایی بین خود و دیگران ترسیم می کند که خود عامل اصلی بازدارنده رشد و گسترش آن می شود.

سازمان مجاهدین خلق نمونه بسیار بارزتری از شکلگیری یک سازمان سیاسی بر مبنای فرضیات و احتمالات و یا آرزو ها می باشد. سازمان و تشکیلاتی که به همین دلیل زایندگی درونی خود را از دست داد و روز بروز از جامعه ایران فاصله گرفته و منزوی شد.

لازم به تاکید است که نگارنده مخالف تحزب و فعالیت سازمانی و تشکیلاتی نیست، بلکه معتقد است که شکل و مناسبات و جایگاه هر اتحاد و سازمان سیاسی را نباید احتمالات و فرضیات و پندارها و آرزوهای ما رقم بزنند. اگر معتقدیم که آینده ایران غیر قابل پیش بینی است و اگر بر این واقعیت آگاهیم که هنوز ناتوان از ایجاد پیوندی ارگانیک و نزدیک با جامعه خود هستیم، حال یا بدلیل استبداد سیاسی یا فاصله جغرافیایی و یا هر دلیل دیگری، باید قبل از هر چیز از خود این سوال را کرد که به چه واقعیت نسبتا غیر قابل تردیدی می تواند چنگ انداخت، چه اتفاقی در آینده نزدیک و در فردای زندگی سیاسی ما واقعا و جدا قابل پیش بینی است؟ و مهمتر از هر چیز این پرسش مطرح است که اگر هنوز برای کسب قدرت سیاسی راه طولانی و غیر قابل پیش بینی در پیش است، چه هدف و راهی قابل پیش بینی و در دسترس است؟

ماهیت و ویژگی کاملا متفاوت جنبش اعتراضی دی ماه ۹۶ نسبت به جنبش های سیاسی پیشین، شعارهای بسیار متنوع آن، و بویژه اقدام خودانگیخته و بسیار ابتکاری دختران خیابان انقلاب علیه حجاب اجباری و اعتصابات و اعتراضات روزانه کارگران، کشاورزان و مال باختگان دلایل کافی و شواهد بارزی بر ورود تحولات سیاسی و اجتماعی ایران به یک فاز جدید است. فاز و مرحله ای که بسیاری از کنشگران و نظریه پردازان سیاسی هنوز مشغول تحلیل و شناسایی آن هستند. تحلیل ها و بحث هایی که البته بمانند خود جنبش اعتراضی مردم ایران متنوع و چند گونه است. بطوریکه می توان گفت که هریک از گروه های سیاسی سنتی داخل و خارج کشور می توانند خود را در بخشی از شعارهای داده شده در اعتراضات خیابانی بیابند.

اما در عین تفاوت و چندگونگی در خواسته ها و شعارها، و علی رغم این واقعیت که هنوز نمی توان هویت سیاسی مشخصی که بر مبنای آن بتوان آینده سیاسی ایران را تخمین زد، برای این جنبش تعریف نمود، (نگارنده در یک یادداشت جداگانه به این موضوع پرداخته و این ویژگی را یکی از جنبه های مثبت این جنبش نامیده بود) می توان مجموعه ای از خواسته ها و ارزش های بسیار عادی و معمولی و مشترک بین اکثریت جامعه ایران از میان اعتراضات و شعارها استخراج نمود. مجموعه ای از مطالبات بسیار معمولی که از حقوق اولیه و غیر قابل تردید انسان عصر حاضر شناخته شده اند.

خواسته هایی مانند برداشته شدن حجاب اجباری، پاسخ واقع بینانه (و نه وعده سر خرمن) به مال باختگان، پرداخته شدن حقوق های معوقه به کارگران و تامین امنیت اقتصادی برای سرمایه گذاران داخلی و خارجی و عدم اجرای احکام جزایی بسیار سنگین برای معترضین به حجاب اجباری و آزادی جوانانی که بخاطر فقر و بیکاری به خیابانها ریختند از زندان و آزاد گذاشتن اقلیت های مذهبی و دراویش در اجرای مراسم مذهبی خود و مبارزه با فساد در قوه قضائیه و در نهایت آزادی زندانیان سیاسی از جمله خواسته های حداقلی و مشترک عموم مردم ایران هستند که بجرات می توان ادعا کرد که مورد تایید اکثریت نیروها و احزاب اپوزیسیون داخل و خارج کشور نیز می باشند.

حال با توجه به این واقعیت های غیر قابل تردید و خواسته های بسیار مشترک بین همه مردم ایران و نیروهای سیاسی آن و با توجه به این واقعیت که هنوز معادلات قدرت سیاسی در داخل حکومت ایران به نقطه بی ثباتی عیان و آشکار که بتوان از آن علائم تزلزل جدی در ارکان این نظام و یا سرنگونی آنرا در آینده نزدیک پیش بینی کرد، آیا بهتر نیست که بجای مبنا قرار دادن فرضیات و احتمالات و یا پیش بینی ورق خوردن معادلات جهانی، فعلا بر مبنای همین واقعیت ها و خواسته های مشترک دست به تشکیل اتحادها و سازمانهای سیاسی جدید زد؟ و آیا همانطور که جنبش اعتراضی ایران هنوز از یک هویت سیاسی مشخص برخوردار نیست از تعریف یک هویت سیاسی کاملا مشخص پرهیز نمود و بجای شکل دادن به یک اتحاد و سازمان و تشکیلات سیاسی، برای همراهی با جنبشی که در ایران آغاز شده است پرچم های سنتی و رسمی گروهی را کنار بگذاریم و با تشکیل فوروم ها و مجموعه های سیاسی، حقوق بشری حتی صنفی و فرهنگی در نقش نمایندگان بخش های مختلف این جنبش اعتراضی ظاهر شویم و عمل نماییم.

بعبارت دیگر بجای تاکید بر اختلافات که عمدتا ریشه در ایدئولوژی های حزبی و گروهی دارند، باید در این مقطع زمانی بر نقاط اشتراک و خواسته های بسیاری عادی، اولیه و حداقلی که همه گروه ها روی آن توافق دارند تاکید داشته باشیم. شرط موفقیت در این راه باز گذاشتن بحث و گفتگوهای آزاد و به رسمیت شناختن ابتکارات مختلف در زمینه های گوناگون از جمله: طرح ها و برنامه های حقوق بشری در برداشتن حجاب اجباری و آزادی زندانیان سیاسی، لغو حصر خانگی رهبران جنبش سبز، حمایت از تشکل های صنفی و اعتصابات گارگری، حمایت از فعالیت های فرهنگی مستقل است که در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی امکان فعالیت آزاد ندارند. برای چنین کاری نیازی به یک سازمان و اتحاد سیاسی سنتی و ایدئولوژیک که از ابتدای شکل گیری مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک خود را با طرح آلترناتیو آینده جمهوری اسلامی و استراتژی رسیدن به آن اعلام می کند نیست، آنچه که می تواند انعکاس دهنده واقعیت و مرحله واقعی جنبش اعتراضی رنگارنک و چندگونه مردم ایران باشد جبهه و فورومی است از نیروهایی سیاسی که روی نقاط اشتراک و حداقلهای مورد توافق تاکید دارند و بر فعالیت هایی که در فوق آمد سرمایه گذاری می کنند.

۱۳۹۶ اسفند ۱۶, چهارشنبه

تجربه ای از سفر به ترکیه


هر بار که برای دیدن خانواده ام و یا خانواده همسرم به استانبول سفر می کنم، از این شهر دو پاره در دو سوی تنگه بُسفر، از تضادها و پارادوکس های آن و از چالش و جدال دائمی بین سنت شرقی و مدرنیته غربی شگفت زده تر از قبل می شوم. چالش و جدالی که قرنها و از دوران اوج امپراطوری عثمانی تا زمان حال ادامه دارند. چالشی و جدالی که بسیاری از روشنفکران ایرانی دوران آغازین نهضت مشروطه خواهی را نیز بی نصیب نگذاشت و آنها را نیز پیام آور این پارادوکس و تضاد بین سنت و مدرنیته برای ایرانیان ساخت.

اما آنچه که بیش از قبل موجب شگفتی من شد، ظاهر و رفتار بسیاری از ایرانیانی بود که برای گردش به استانبول آمده بودند. شاید بتوانم به جرات ادعا کنم که حدود هشتاد در صد از زنان جوان را با دماغ های عمل کرده و تقریبا یک شکل دیدم! صد البته و طبیعتا هر فرد مختار و مالک بدن و چهره خود است؛ و اگر این عمل زیبایی موجب رضایت خاطر و اعتماد به نفس بیشتر فرد می شود نه تنها اشکالی ندارد بلکه بسیار مثبت نیز می باشد.

اما اگر این پدیده را نه از بعد فردی بلکه از بعد اجتماعی و عمومی و بویژه در کادرِ شرایط و موقعیت استانبول بعنوان مرکز تلاقی سنت و مدرنیته مورد مطالعه قرار دهیم، شاید بتوان نتیجه گرفت که تغییر چهره یک زن شرقی که اصالت و زیبایی طبیعی خود را دارد و انتخاب رنگ بلوند برای موی سر، می توانند نمادهایی از تلاش مداوم برای تعریف هویتی جدید و شناخت دوباره خود بعنوان یک ایرانی باشند که تلاقی، تضاد و پارادوکس بین سنت شرقی و مدرنیته غربی بدنبال خود آورده اند و موجب گردیده اند.  

در شهر استانبول آنقدر سنت و مدرنیته درهم تنیده شده اند که نمی توان گفت که آیا سنت در دل مدرنیته لانه کرده است یا مدرنیته در دل سنت آشیانه گزیده است. گویی که هر دو به یک همزیستی مسالمت آمیز در کنار هم رسیده اند. موقعیت و شرایطی که پس از فراز و نشیب های طولانی و پر تنش و پر حادثه بوجود آمدند. شرایطی که نمونه ای هر چند ناقص را از سکولاریسم سیاسی و تنوع و تحمل فرهنگی را به نمایش می گذارد. شرایط و موقعیتی که محصول و نتیجه طبیعی دو تلاش ناکام بطور کامل لائیک کردن ترکیه (که از دوران آتاتورک شروع شد) از یک سو و اسلامیزه کردن جامعه ترکیه توسط اردوغان از سوی دیگر است.

موقعیت فعلی استانبول با همه تضادها، چندگونگی ها و با وجود تلاقی و چالش مداوم بین سنت و مدرنیته نشان می دهد که در برابر دو راه ناکام و بی جواب لائیک کردن کامل جامعه و مناسبات آن و یا اسلامیزه کردن تمام عیار آن، نه تنها راه دیگری نیز قابل تصور است، بلکه تجربه نیز شده است. به این معنی که ضمن اینکه می توان همچنان شرقی ماند و زیبایی و اصالت و فرهنگ و زبان خود را حفظ نمود، در عین حال مدرن فکر کرد و مدرن رفتار نمود؛ به این معنی که خرد و عقلانیت که جوهر و ذات مدرنیته است می توانند در هر فرهنگ و ملتی لانه کنند و ریشه دوانند. همانطور که ایرانیان با وجود ضربات سنگین و خانمان برانداز هجوم اعراب تازه مسلمان شده به سرزمینشان نشان دادند که می توانند عصر طلایی دیگری را برای خود و جامعه بشری رقم بزنند و مشاهیری مانند فردوسی، ابن سینا، ذکریا رازی و سهروردی در دامن خود بپرورانند. مشاهیری که اتفاقا از فرهنگ، اندیشه و فلسفه های وارداتی استفاده کردند و تلفیقی منطقی و زاینده از فرهنگ ایرانی و غیر ایرانی خلق کردند، نه خود را بطور کامل باختند و هم رنگ فرهنگ بیگانه شدند و نه چشم و درهای ذهن و اندیشه خود را در برابر فرهنگ و دستاوردهای وارداتی بستند.          

۱۳۹۶ اسفند ۱۴, دوشنبه

داستان اپوزیسیون نازا جمهوری اسلامی داستان تئاتر چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد است!

فیلم چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد، محصول ۱۹۶۶ و با بازی های بسیار هنرمندانه الیزابت تیلور و ریچارد برتون، داستان زوجی است میانسال که بعلت بچه دار نشدن یک پسر فانتزی برای خود ساخته اند. بیشتر زمان فیلم روی جدلها، مشاجرات، دعواها و رد و بدل شدن کلمات تند و گاه همرا با فحش بین این زن و شوهر، در حضور یک زوج جوان که مهمانشان هستند، می گذرد. آندو در مقابل مهمانان جوانشان مدام به هم سرکوفت می زنند و همدیگر را مسخره می کنند.

زمانی که این فیلم را، پس از خواندن یک نقد جدید از آن، مجددا دیدم شباهت های زیادی بین اپوزیسیون جمهوری اسلامی و این زن و شوهر که یک پسر فانتزی و خیالی دارند و دائما نیز در مشاجره و دعوا هستند، یافتم. آن زوج جوان نیز برای من حکم نسل جوان امروز ایران را داشتند که همانطور که در فیلم آندو خوب نمی توانند حرف های میزبان خود (یعنی آن زن و شوهر میان سال) را بفهمند و دائما بین آنها و میزبان سوتفاهم است، اکنون نیز نسل جوان ایران همین مشکل را با اپوزیسیون جمهوری اسلامی که پا به میان سالی گذاشته است دارد.

شاید آن زن و شوهر میانسال برای فرار از واقعیت زندگی اشان مجبور بودند که برای خود یک فرزند فانتزی بسازند کاری که بسیاری از ما گاها برای فراموش کردن و یا فرار کردن از واقعیت های سخت و دردناک از هنر خیالبافی و ساختن فانتزی استفاده می کنیم. بنابراین از این نظر آن زن و شوهر میانسال استثنایی نباشند.

اما نویسنده این تئاتر هدفی غیر از دست گذاشتن روی خصلت عمومی و انسانی فانتزی سازی دارد، وی با انتخاب نام جورج و مارتا برای زوج میانسال و انتخاب یک زوج جوان بعنوان مهمان آنها، که بین آنها، بویژه بین دو مرد داستان، سوتفاهم بسیار است و حرفهای همدیگر را نمی فهمند یک هدف سیاسی مشخصی دنبال می نماید. آنطور که در نقد ها آمده است جورج و مارتا به مناسبت نام های جورج واشنگتن و همسرش مارتا انتخاب شده اند.

به همین خاطر بنظرم تشابه زیادی بین این زوج میانسال و اپوزیسیون جمهوری اسلامی وجود دارد. اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز پس از ورود به میان سالی نشان داده است که نازا است و فاقد توانایی لازم برای خلق یک آلترناتیو واقعی می باشد. در این سالها نیز همواره با فانتزی ها و آرزوهای خود زندگی کرده است؛ یا مانند مجاهدین خلق هر شش ماه یکبار سرنگونی جمهوری اسلامی را به تاخیر می انداخت و زمان آنرا به جلو می کشید؛ و برای فرار از واقعیت های سرسخت بقای این رژیم خود را مشغول فانتزی های درون سازمانی بنام انقلاب ایدئولوژیک می کرد و یا مانند هواداران اصلاح طلبان حکومتی (بويژه در خارج کشور) در فانتزی اصلاحات درونی به امید خروجی ها از فیلتر شورای نگهبان می نشست. و یا مانند برخی از جریانات سلطنت طلب در فانتزی و خیال کمک های امریکا برای سرنگونی جمهوری اسلامی روزگار می گذراند.

نام فیلم هیچ ارتباط مشخصی با داستان فیلم ندارد و فقط گاه شعر گونه که ظاهرا یاد آور بازی های کودکانه است  از زبان مرد تکرار می شود. در انتهای فیلم زن پاسخ می دهد که آری من از ولف می ترسم. اعترافی که شاید اگر این زن شوهر در ابتدا می کردند زندگی اشان شکل دیگری پیش می رفت.

واقعیت این است که اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز باید یکبار صادقانه و با صدای بلند اعلام کند که به بن بست رسیده است، با صدای بلند بگوید که آری از شاه و شیخ که خاک این مملکت را صد سال است به توبره کشیده اند می ترسند.