فیلم چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد، محصول ۱۹۶۶ و با بازی های بسیار هنرمندانه الیزابت تیلور و ریچارد برتون، داستان زوجی است میانسال که بعلت بچه دار نشدن یک پسر فانتزی برای خود ساخته اند. بیشتر زمان فیلم روی جدلها، مشاجرات، دعواها و رد و بدل شدن کلمات تند و گاه همرا با فحش بین این زن و شوهر، در حضور یک زوج جوان که مهمانشان هستند، می گذرد. آندو در مقابل مهمانان جوانشان مدام به هم سرکوفت می زنند و همدیگر را مسخره می کنند.
زمانی که این فیلم را، پس از خواندن یک نقد جدید از آن، مجددا دیدم شباهت های زیادی بین اپوزیسیون جمهوری اسلامی و این زن و شوهر که یک پسر فانتزی و خیالی دارند و دائما نیز در مشاجره و دعوا هستند، یافتم. آن زوج جوان نیز برای من حکم نسل جوان امروز ایران را داشتند که همانطور که در فیلم آندو خوب نمی توانند حرف های میزبان خود (یعنی آن زن و شوهر میان سال) را بفهمند و دائما بین آنها و میزبان سوتفاهم است، اکنون نیز نسل جوان ایران همین مشکل را با اپوزیسیون جمهوری اسلامی که پا به میان سالی گذاشته است دارد.
شاید آن زن و شوهر میانسال برای فرار از واقعیت زندگی اشان مجبور بودند که برای خود یک فرزند فانتزی بسازند کاری که بسیاری از ما گاها برای فراموش کردن و یا فرار کردن از واقعیت های سخت و دردناک از هنر خیالبافی و ساختن فانتزی استفاده می کنیم. بنابراین از این نظر آن زن و شوهر میانسال استثنایی نباشند.
اما نویسنده این تئاتر هدفی غیر از دست گذاشتن روی خصلت عمومی و انسانی فانتزی سازی دارد، وی با انتخاب نام جورج و مارتا برای زوج میانسال و انتخاب یک زوج جوان بعنوان مهمان آنها، که بین آنها، بویژه بین دو مرد داستان، سوتفاهم بسیار است و حرفهای همدیگر را نمی فهمند یک هدف سیاسی مشخصی دنبال می نماید. آنطور که در نقد ها آمده است جورج و مارتا به مناسبت نام های جورج واشنگتن و همسرش مارتا انتخاب شده اند.
به همین خاطر بنظرم تشابه زیادی بین این زوج میانسال و اپوزیسیون جمهوری اسلامی وجود دارد. اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز پس از ورود به میان سالی نشان داده است که نازا است و فاقد توانایی لازم برای خلق یک آلترناتیو واقعی می باشد. در این سالها نیز همواره با فانتزی ها و آرزوهای خود زندگی کرده است؛ یا مانند مجاهدین خلق هر شش ماه یکبار سرنگونی جمهوری اسلامی را به تاخیر می انداخت و زمان آنرا به جلو می کشید؛ و برای فرار از واقعیت های سرسخت بقای این رژیم خود را مشغول فانتزی های درون سازمانی بنام انقلاب ایدئولوژیک می کرد و یا مانند هواداران اصلاح طلبان حکومتی (بويژه در خارج کشور) در فانتزی اصلاحات درونی به امید خروجی ها از فیلتر شورای نگهبان می نشست. و یا مانند برخی از جریانات سلطنت طلب در فانتزی و خیال کمک های امریکا برای سرنگونی جمهوری اسلامی روزگار می گذراند.
نام فیلم هیچ ارتباط مشخصی با داستان فیلم ندارد و فقط گاه شعر گونه که ظاهرا یاد آور بازی های کودکانه است از زبان مرد تکرار می شود. در انتهای فیلم زن پاسخ می دهد که آری من از ولف می ترسم. اعترافی که شاید اگر این زن شوهر در ابتدا می کردند زندگی اشان شکل دیگری پیش می رفت.
واقعیت این است که اپوزیسیون جمهوری اسلامی نیز باید یکبار صادقانه و با صدای بلند اعلام کند که به بن بست رسیده است، با صدای بلند بگوید که آری از شاه و شیخ که خاک این مملکت را صد سال است به توبره کشیده اند می ترسند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر