۱۳۹۷ خرداد ۷, دوشنبه

پیام جنبش اعتراضی مه ۱۹۶۸: تحولات ساختاری از کف خیابان آغاز می شوند!

پنجاه سال پیش در ماه مه ۱۹۶۸ دانشجویان و کارگران فرانسوی شورشی را در پاریس آغاز کردند که بسرعت به اعتراضات و اعتصابات گسترده ای تبدیل گردید و دامنه های آن به دیگر کشورهای اروپایی از جمله بلژیک و هلند نیز کشیده شدند. اگرچه این شورش سرانجام پس از دخالت دولت های حاکم آنزمان رو به سردی و خاموشی گذاشت، اما آثار و نتایج آن، با توجه به ویژگی های استثنایی این جنبش اعتراضی بسیار عمیق بودند و ماندگار ماندند.

آنچه که این جنبش اعتراضی را نسبت به جنبش های اعتراضی پیشین متمایز می ساخت فراتر رفتن شعارهای آن از مطالبات طبقاتی و یا فرهنگی یک گروه و طبقه اجتماعی خاص بود. این جنبش، رنگ و فرهنگ و طبقه خاصی نمی شناخت و با حضور سنین مختلف در آن تبدیل به قیامی عمومی علیه نظم و سنت حاکم بر مناسبات سیاسی و اجتماعی که بطور خاص خود را در نظام آموزشی، تبعیض های جنسی و مناسبات کاری نشان می دادند، گردید.

جنبش اعتراضی ماه مه ۱۹۶۸ در واقع سرفصلِ انقطاع و عبور از جامعه سنتی و محافظه کار به جامعه مدنی و متکی بر حقوق فردی و آزادی های جنسیتی بود. جنبشی که بویژه موجب مشارکت فعالتر زنان در مناسبات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی شد. اما در رابطه با جنبش ماه مه مهم تر و قابل توجه تر از هر چیز دیگر، این واقعیت است که تحولات عمیقی که این جنبش اعتراضی موجب گردید قبل از هر چیز در کف خیابان و با پیشتازی نسل جوان و پیشرو از جمله دانشجویان و کارگران جوانه زدند و کلید خوردند. جنبشی که در ادامه حیات خود و با شعار های تحول طلبانه و رادیکال، نظام های سنتی حاکم را وادار به عقب نشینی و تجدید نظر در سیاست های فرهنگی و آموزشی خود نمود.

اکنون اما پس از پنجاه سال به تجربه ثابت شده است که همانطور که در جنبش اعتراضی مه ۱۹۶۸ اتفاق افتاد، فرایند تحول در نظم سیاسی حاکمِ بر یک ملت، در ابتدا و در درجه نخست در کف خیابان ها و با حضور نسل پیشرو رقم زده می شود؛ حتی اگر این تحول سرانجام از کانالهای قانونیِ واقعا موجود و یا صندوق رای سر بر آورد و شکل رسمی پیدا نماید. بعنوان شاهد می توان به تحولات سیاسی که در برخی از کشورهای اروپای شرقی در دهه های اخیر به وقوع پیوستند و به انقلاب های مخملی معروف شدند اشاره کرد که در ابتدای امر با حضور مردم معترض در کف خیابانها آغاز شدند و در ادامه با اعتصابات و اعتراضات دامنه دار و پایدار رهبران حاکم را وادار ساختند که تن به رای ملت دهند؛ و نمونه آخر آن را نیز در ارمنستان شاهد بودیم.

نقش غیر قابل تردید جنبش های خیابانی در کلید زدن تحولات سیاسی و تغییر نظم موجود آن اندازه آشکار شده است که حتی نظامهای حاکم نیز بعضا برای پیش برد تغییرات مورد نظر خود در نظم موجود، دست به سازماندهیِ کنترل شده تجمعات اعتراضی خیابانی می زنند. تجمعاتی که با استفاده از تبلیغات دولتی جنبه عمومی بخود می گیرند و به تغییرات مورد نظر مقبولیت عامه می بخشند، تا سپس از کانالهای قانونی مشروعیت و قانونیت نیز کسب نمایند.

در رابطه با کشورمان نیز بارها دیده ایم که فرایند تحولات سیاسیِ که سرانجام به تغییر در نظم موجود نزدیک شده اند، در ابتدا، از کف خیابانها و با حضور معترضین، بویژه نسل جوان و پیشرو، آغاز شده اند و کلید خورده اند. برای مثال، اگرچه دوم خرداد ۱۳۷۶ با نام محمد خاتمی پیوند خورده است، اما اگر حضور گسترده مردم بویژه نسل جوان در خیابانها و تجمعات نبود، رقم بیست میلیون رای برای خاتمی هرگز تحقق پیدا نمی کرد. حمایت هایی که پشتوانه برخی آزادی های مدنی و فرهنگی هر چند محدود در دوره اول ریاست جمهوری خاتمی شدند. جنبش اعتراضی رای من کو در سال ۱۳۸۸ که پس از کودتای انتخاباتی سپاه و بیت خامنه ای آغاز شد و به جنبش سبز معروف گردید نیز در کف خیابانها رقم خورد و اگر سرکوب وحشیانه حکومت اسلامی و حصر خانگی موسوی و کروبی و رهنورد نبودند قطعا این جنبش به تحولات ساختاری در نظم سیاسی حاکم منتهی می گردید.

این تجارب و نمونه ها همچنین نشان می دهند که اگر در مباحث پیرامون راهبردهای سه گانه اصلاح طلبی، تحول خواهی و یا براندازانه ( که پیرامون این سه راهبرد جریانات سیاسی بسیاری شکل گرفته و فعالیت می کنند) به جایگاه و محل تولد فرایندی که در نهایت به یکی از این تغییرات ممکن است منجر شود، توجه و دقت نگردد، این مباحث صرفا در حد نظری و بحث های تئوریک، که فقط بخش کوچکی از فعالین و نخبگان سیاسی را بخود مشغول می دارند، باقی خواهند ماند و یا حداکثر در سطوح بالایی قدرت محدود می مانند.

بعبارت دیگر، جایگاه و محل تولد یک جنبش اجتماعی برای تغییر در نظم موجود همان کف خیابان و تجمعات بزرگ مردمی است. این مکانیزم آن اندازه ضروری و کارآمد است که حتی با وجودیکه نهاد مدنی در کشورهای دمکراتیک غربی وجود دارند و از ابزار های لازم برای لابی گری و چانه زنی برخوردارند، اما همین نهادها نیز برای آغاز حرکت خود و اعلام رسمی مطالباتشان از تجمعات و تظاهرات و یا اعتصابات استفاده می کنند، تا با فشار از پایین بتوانند وارد چانه زنی در سطوح بالایی قدرت شوند.

قانونمندی که در جنبش اعتراضی ماه مه ۱۹۶۸ عمل کرد و بارها نیز صحت آن اثبات شده است، خود را در اعتراضات دی ماه سال پیش نیز بخوبی نشان داد که خواست تغییر و تحول در نظم موجود در درجه نخست بطور خود جوش کلید خورد و پس از آن، جریانات مختلف سیاسی به آن واکنش نشان دادند و یا حتی ادعای رهبری آنرا نمودند. بر این مبنا همانطور که در فوق به آن اشاره شد، بحث های نظریِ پیرامون راهبردهای اصلاح طلبانه، تحول خواهانه و یا براندازانه که پشتوانه هایی در مطالبات و خواسته های مردم نداشته باشند و با اعتراضات خیابانی مردم پیوند نخورده باشند، در حد بحث های ذهنی و نظری باقی می مانند و قابل مقایسه با دمیدن شیپور از دهانه گشاد آن هستند.    

بر مبنای این قانونمندی حتی می توان گفت که هیچ شورش و اعتراض خیابانی فی نفسه و بخودی خود کور و بی هدف نیست، زیرا هر شورش و اعتراضی که مردم با تعطیل کردن کار روزانه خود وارد آن می شوند قطعا بخاطر نارضایتی عمومی از وضع موجود و خواست تغییر در این وضعیت اتفاق افتاده است؛ اعتراضات و خواسته هایی که از همان ابتدا به جنبش جدیدی که در حال تولد و شکل گیری است هویت خاصی می بخشند. حتی اگر این جنبش تازه متولد در نطفه خفه شود و به نتایج مطلوب خود نرسد، حداقل می توان گفت که توانسته است پیام نارضایتی مردم از وضع موجود را به گوش صاحبان قدرت برساند و سر فصل جدیدی را در تقابل بین مردم و نظام حاکم باز نماید.

در حقیقت مارک کور و بی آینده بودن به اعتراضات خیابانی تنها از طرف کسانی زده می شود که اراده گرایانه می پندارند که مردم برای ورود به صحنه اعتراضات باید حساب همه چیز از جمله آلترناتیو و حتی رهبری جنبشی را که قصد آغاز آنرا دارند، از پیش کرده باشند. تصور و انتظاری که فقط در ذهن و خیالات این افراد در جریانند. در عالم واقعیت اما همانطور که بارها دیده ایم اعتراضات و سپس شورش و انقلاب بگونه ای معمولا غیر قابل پیش بینی رقم می خورند و حتی همین افراد را نیز غافلگیر می سازند.

از این نظر است که بر خلاف رهبران رنگارنگی که جنبش های اعتراضی مردم ایران در چند دهه اخیر بخود دیده اند (رهبرانی کاملا متفاوت با یکدیگر، که اختلافات بسیاری در زمینه راهبرد ها و راهکارهای سیاسی با هم دارند و بعبارت دیگر در امتداد هم قرار نمی گیرند و با یکدیگر هماهنگ نیستند) جنبش های اعتراضی مردم ایران از جنبش دوم خرداد ۱۳۷۶، تا جنبش سبز در سال ۱۳۸۸ و جنبش اعتراضی دی ماه سال ۱۳۹۶ در امتداد یکدیگر قرار گرفته اند. بگونه ای که می توان گفت که با آغاز هر جنبش و موج جدید اعتراضی ضرباهنگ ساعت های این جنبش با جنبش های پیشین هماهنگ و تنظیم می شود. بی حکمت نیست که نوع و فرم شعار های مردم در اعتراضات خیابانی اخیر آهنگ و وزن مشابه با اعتراضات خیابانی جنبش های پیشین حتی قیامی که به انقلاب ۱۳۵۷ منجر شد، نشان می دهند؛ گویی که ما هنگام شنیدن این شعارها آشنا به گوش به چند دهه پیش سفری در تونل زمان کرده ایم.

حتی می توان ادعا کرد که رهبران جنبش های اعتراضی معمولا قابل الگو برداری بعنوان یک نمونه قابل تکرار نیستند، به عبارت دیگر، هر رهبری اعتبار زمانی خاص خود را دارد؛ اما جنبش های مردمی به این دلیل که در امتداد هم برای اعتراض به وضع موجود و طرح خواسته های مشخص سیاسی و صنفی قرار می گیرند، می توانند بعنوان نمونه و الگو مورد استفاده قرار گیرند.  

و کلام آخر اینکه حتی از رهبران و یا کسانی که ادعای رهبری دارند می توان قطع امید کرد اما نمی توان در این حقیقت که نسل جوان و پیشرو و نسلهای آینده این مرز و بوم همواره پتانسل آغاز یک حرک و جنبش نوین را درون خود حفظ خواهند کرد، شک و تردید نمود.

۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

ملتی که داستانهای اسطوره ای نداشته باشد می میرد!

به جرات می توان گفت که هر ملتی که تاریخ و فرهنگ ثبت شده ای دارد و بواسطه آن شناخته و متمایز از دیگر ملتها می گردد، بدون شک از داستانهای اسطوره ای (myths) خاص خود برخوردار است؛ داستانهایی که نقش بسیاری مهمی در خودآگاهی تاریخی و هویت سازی برای آن ملت بازی می کنند. به همین اعتبار می توان گفت که اگر یک ملت فاقد چنین داستانهای اسطوره ای باشد، لنگرگاه بسیار حیاتی و ضروری را ،برای حفظ خود به عنوان یک ملت، از دست می دهد.

پارادوکسی که در این نظریه وجود دارد این واقعیت است که امروزه با وجودیکه برای بسیاری اعتبار علمی داستانهای اسطوره ای زیر سوال رفته است، داستانهایی که فقط توسط ذهن خلاق تاریخ نویسان و اهالی اندیشه و ادب بوجود آمده اند و هرگز در عالم واقعیت اتفاق نیفتاده اند؛‌ اما در عین حال برخی از همین داستانها همچنان در اذهان و در فرهنگ و تاریخ یک ملت زنده مانده اند و آن ملت خود را بواسطه آنها تعریف می کند و از سایر ملل متمایز می سازد.

گفته می شود که اصولا داستان پردازی و اسطوره سازی که تفسیر و توجیه خاصی از چرایی حیات و هستی ارائه می دهد یکی از مشغولیت های اولیه انسان هوشمند بوده است. دیوید هیوم می گوید که بدون یک نظریه و ایده که علت و معلول را توضیح می دهد، حیات و زندگی ما انسانها فاقد معنا خواهد شد.

در اینجا اما این نکته مهم است که موضوع اصلی بحث همین ضرورت و نیاز به "معنا بخشی" به حیات می باشد، پروسه ای که قبل از اینکه واقعا در پهنای هستی و واقعیت های خارج از ذهن انسان به وقوع بپیوندد، در ذهن و روان ما انسانها در جریان است. به این معنی که، از نظر علمی ثابت شده است که رابطه های علت و معلولی هیچگاه خطی و ساده نیستند و عوامل بیشماری در بروز یک حادثه نقش بازی می کنند؛ عواملی که ذهن ما قادر به شناسایی و ثبت همه آنها نیست. اما فرایند تکامل این قدرت را به ذهن انسان بخشیده است که با مدل سازی، اتفاقاتی را که مشاهده می کند ساده نماید و در قالب یک داستان ارائه نماید؛ داستانی که در صورت عمومیت یافتن، تکرار و دوام پیدا کردن می تواند تبدیل به یک داستان اسطوره ای گردد؛ داستانی که یا جهان هستی را تفسیر می کند و یا حیات و بقای یک ملت را توضیح می دهد. داستانی که فقط اجزایی از آنها واقعا اتفاق افتاده اند، و سایرِ داستان پردازی های پیرامون آن توسط ذهن و اراده ما انسانها انجام گرفته اند.

به این علت که داستان سازی برای تبیین حیات جهان و یا تولد یک ملت، و همچنین، جستجوی معنا برای حیات و بقای خود و یا ملتی که به آن تعلق داریم یک نیاز بسیار طبیعی است و حتی می توان گفت یک غریزه انسانی است، همواره نخبگان و اهل فرهنگ و حتی سیاست سعی کرده اند با انگیزه ها و اهداف خاص خود، به برخی داده ها و وقایع تاریخی بال و پر دهند و یک داستان اسطوره مانند را خلق نمایند، داستانی که از طریق آن هویت خاص و یگانه ای برای یک ملت تعریف می شود.

از این منظر است که فردوسی پس از بیش از دو "قرن سکوت" و رخوت ناشی از حمله اعراب به ایران، اسطوره رستم و سیاوش را خلق می کند و آنرا تبدیل به یکی از اجزاء اصلی هویت تاریخی و فرهنگی ایرانیان که مورد تهدید جدی قرار گرفته بود می نماید. و قرنها بعد، صفویه، پس از حدود نهصد سال پراکندگی و تکه پاره شدن ملت و سرزمینی که امپراطوری های بزرگی مانند هخامنشیان و ساسانیان را بخود دیده بود، یک امپراطوری متمرکز را، با خلق یک هویت سیاسی-مذهبی جدید برای ایرانیان، بر سرتاسر ایران آن زمان حاکم می گرداند؛ که شاید همانطور که خلق داستان های اسطوره ای شاهنامه نیاز طبیعی ایرانیان در قرن چهارم هجری بود و فردوسی به آن پاسخ داد، تعریف یک هویت جدید، بویژه یک هویت مذهبی-سیاسی، پس از قرنها پراکندگی و نیز تهدید های جدیدی که از غرب (توسط دولت عثمانی) و از جنوب توسط استعمارگران اروپایی متوجه این سرزمین بود، نیاز حداقل بخشی از ایرانیان دوران صفویه بوده است. البته نیازهایی که ضمن اینکه طبیعی و لازم برای ادامه حیات یک ملت هستند، می توانند مورد سو استفاده نیز قرار گیرند.

البته سو استفاده هایی که دیگر پس از قرنها، غبطه خوردن بر آن درد چندانی را دوا نمی کند؛ زیرا این داستان سازی هایی (که اجزاء غیر واقعی و دروغ بسیاری در خود دارند) آن اندازه در اعماق ذهن، فرهنگ، باورها و خاطرات مردم رسوخ کرده اند که نمی توان به آسانی و در کوتاه مدت آنها را حذف و پاک کرد.

البته تا اینجای کار شاید ایرادی در این کار نباشد، که همانطور که در فوق اشاره شد، اسطوره سازی یک نیاز طبیعی و ذاتی انسان است و همه داستانهای اسطوره ای ساخته و پرداخته شده ذهن هستند و قطعا دربر دارنده عناصر غیر واقعی و دروغ نیز می باشند. اسطوره های شاهنامه و یا اسطوره سازی های شیعی از امامان نیز از این نظر استثنا نیستند.

مهم اما این واقعیت غیر قابل تردید است که این اسطوره ها توانسته اند در مقطع تاریخی خود، معنای خاصی به حیات و وجود یک ملت بنام ایران بدهند و نقش مهمی در جستجوی معنا که نیاز بسیار طبیعی بوده است بازی نمایند. همانطور که داستانهای اسطوره ای فقط در کتب و خاطرات به زندگی خود ادامه می دهند و در واقعیت امر اتفاق نیفتاده اند، باید داستانهای اسطوره ای را فارغ از اینکه در درون خود عناصر غیر علمی و غیر واقعی بسیاری دارند، در نقشی که در فرایند حیات یک ملت بازی کرده اند دید و ارزیابی نمود و آنرا از زیر ذره بین علمی و واقعیت نگاری خارج کرد.

تناقض بزرگ اما در این واقعیت نهفته است که در بعضی از کشورها و در میان برخی از ملل داستانهای اسطوره ای، ضمن غیر علمی و حتی دروغ بودن، فقط، در زمان حال، در حد معنا بخشی به هویت و حیات و تاریخ یک ملت نقش بازی می کنند، ملتی که همزمان و عملا توسط قوانین علمی، مدرن، باز و دمکراتیک اداره می شوند، برای مثالی ملتهایی که هنوز اکثریت آحاد آن به نظام پادشاهی و برخی از داستانهای اسطوره ای پیرامون آن که عملا غیر دمکراتیک هستند باور دارند، اما این باور مانع از آن نشده است که نتوانند قوانین دمکراتیک را در مناسبات خود پیاده کنند.

در کشور ما اما حداقل از زمان صفویه، بطور آشکار داستانهای اسطوره ای از نوع شیعی آن ساخته و پرداخته می گردند که نه تنها بتدریج در فرهنگ و باورهای مردم ریشه می گیرند و لانه می گزینند، بلکه ابزاری ایدئولوژیک نیز برای سرکوب سیاسی و حذف دیگر عقاید و مذاهب و برقراری یک نظام سیاسی توتالیتر می شوند. حکومت اسلامی برخاسته از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ نیز بر همین منوال شکل می گیرد و از طریق دامن زدن به داستانهای اغراق آمیز شیعی و امام زمانی بتدریج خود را تثبیت می کند.

بعبارت دیگر، اشکال و ایراد اصلی در وجود داستانهای اسطوره ای و حتی ضرورت آن برای معنا بخشی به حیات و بقای یک ملت نیست، مشکل از زمانی آغاز می شود که این داستانهای اسطوره ای تبدیل به یک ایدئولوژی ناسیونالیستی و یا مذهبی گردند. از این منظر باید این واقعیت را پذیرفت که به هر حال (حتی با علم با واقعیتِ دروغ پردازی های بسیار در خلق داستانهای اسطوره ای) اسطوره های ایرانی، در طول قرنهای متمادی و  بتدریج، رنگ و بوی اسلامی و شیعی بخود گرفته اند، و یا بر عکس، این داستانهای شیعی از زندگی امامان بوده اند که بتدریج لباس اسطوره های تاریخی ایرانیان را به تن کرده اند. داستانهایی که، با وجود مخالفت های نظری که ممکن است با آنها داشته باشیم، یک ملت به اعتبار آنها خود را می شناسد و تعریف می کند.

تجربه پادشاهی پهلوی ها در ایران و یا نظامهای پادشاهی مانند هلند، کشورهای اسکاندیناوی و انگلستان نیز نشان می دهد که این داستانهای اسطوره ای (که در رابطه با ایران اَشکال شیعی نیز بخود گرفته اند) در صورتی که تبدیل به ایدئولوژی سیاسی نشوند، می توانند مسالمت آمیز در کنار نظام سیاسی حاکم به حیات خود ادامه دهند و در تداوم وحدت ملی نقش مهمی بازی نمایند.

در خطر قرار گرفتن وحدت ملی و تاریخی مردم ایران در دوران کنونی قطعا بخاطر تداخل مذهب اسلام با فرهنگ ایرانی و یا اعتقادات غلو آمیز برخی از ایرانیان به امامان شیعه نیست، آنچه که وحدت ملی و تاریخی ایرانیان را در معرض خطر قرار داده است استفاده ایدئولوژیک و تبعیض آمیز حکومت اسلامی از اعتقادات مذهبی مردم می باشد، این واقعیت حتی با وجودی که عمیقا غیر مذهبی هستم، برای من غیر قابل تردید است و نمی توانم آنرا نادیده بگیریم.

۱۳۹۷ اردیبهشت ۲۳, یکشنبه

نگهبانان هرج و مرج


چند روز پیش، پس از خروج دولت امریکا از برجام، پرچم این کشور در صحن مجلس شورای اسلامی به آتش کشیده شد. مجلسی که به اعتبار همان قانون اساسی جمهوری اسلامی باید قاعدتا محل شور و مشورت نمایندگان باشد، مجلسی که در کشورهای دمکراتیک بعنوان نهاد قانونگذار شناخته می گردد و بخشی از قدرت سه گانه را در نظام سیاسی این کشورها نمایندگی می کند.

اما مجلس شورا در حکومت اسلامی ایران موجود عجیب الخلقه ای است که در کادر هیچ یک از تعاریف و نمونه های موجود از مجالس قانونگداری نمی گنجد. در کشورهای دمکراتیک، مانند جمهوری فدرال آلمان، با وجودیکه پارلمان مرکزی (بونستاک) ظاهرا نهاد اصلی قدرت ناظر و حاکم بر این کشور است، اما بدلیل پخش قدرت از طریق فدرالیسم، این هسته مرکزی قدرت هرگز نمی تواند بطور بی رویه فربه و پُر شود و محدوده قدرت آن در حد سیاست های عمومیِ کشوری از جمله بودجه و قراردادهای بین المللی باقی می ماند.

در واقع اگر در طرف راست طیف قدرت، تمرکز و فشردگی و پُر بودن کامل آنرا قرار دهیم و در طرف چپ طیف، پخش شدگی و پراکندگی و خالی بودن کامل نهاد قدرت را در نظر بگیریم، می توانیم بگوییم که هر اندازه یک سیستم حکومتی بسوی چپ این طیف متمایل شود دمکراتیک تر، بازتر و آزادتر خواهد شد. بصورت نمادین نیز می توان گفت که هر اندازه نهاد اصلی قدرت، برای مثال در شکل مقام رهبری کشور، مقام سلطنت و یا رئیس جمهور، پُرتر و متمرکزتر باشد، حکومت و جامعه ای که این نهاد قدرت آنرا اداره می کند، غیر دمکراتیک و بسته تر می شود؛ و در نقطه مقابل هر قدر نهاد اصلی قدرت، بدلیل پخش شدگی برای مثال از طریق فدرالیسم، خالی تر باشد، حکومت و جامعه ای که از چنین نهادی برخوردار است دمکراتیک و باز تر می شود.

برای مثال دولت چین نماد تمرکز و فشردگی قدرت در کمیته مرکزی حزب کمونیست این کشور و بعبارت دیگر نمونه ای زنده از پُر بودن نهاد قدرت است، که این نوع از حکومت ها اصطلاحا به حکومت های توتالیتر معروفند. در رابطه با خالی بودن نهاد قدرت نیز می توان گفت که هر اندازه مکانیزمهای اجرای پرنسیب ها و قوانین دمکراتیک مستقیم تر باشند،‌ نهاد متمرکز و پر شده قدرت کمتر شانس ظهور پیدا می کند. البته اجرای کامل و صد در صد دمکراسی مستقیم در دنیای پیچیده امروز عملا غیر ممکن است و شاید تنها نمونه از دمکراسی مستقیم جامعه آتن در یونان باستان بود، اما در عین حال می توان با استفاده از مکانیزمهای پخش قدرت از طریق فدرالیسم و سپردن بسیاری از امور منطقه ای به اهالی همان منطقه مانع از تمرکز قدرت در دست عده ای محدود شد.

اما اگر دو سیستم قدرت متمرکز و نهاد پُر از قدرت و یا قدرت پخش شده و نهاد خالی از قدرت که اولی نمادی از توتالیتاریسم و دومی نمادی از دمکراسی قانونمند است، هر یک به شیوه خود از حاکمیت و قدرت ملی کشور خود پاسداری می کنند، نهاد قدرت در ایران نه در میان یکی از این دو دسته (حتی بطور نسبی) می گنجد و نه در پی پاسداری از حاکمیت ملی کشور متبوع خود است، موجود عجیب الخلقه ای است که با رفتارهای خود، از جمله آتش زدن پرچم آمریکا در صحن مجلس، بیشتر یک کاریکاتور و مضحکه ای از نهاد قدرت را به نمایش می گذارد، نه می توان آنرا یک حکومت توتالیتر نامید و نه (قطعا) حکومت آزاد و دمکراتیک، بلکه بدلیل پخش شدن غیر قانونمند و در حقیقت پر هرج و مرجِ قدرت در نهادهای رسمی و غیر رسمی سیستمی را به نمایش می گذارد که در کادر تعاریف شناخته شده نمی گنجد. "نگهبانان هرج و مرج" بنظر می رسد برازنده ترین نام برای افراد و نهادهای حاکم بر این سیستم باشد.

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۶, یکشنبه

به بهانه دویستمین سالگرد تولد مارکس:‌ خودآگاهی بر تفاوت های خود با دیگران قدم اول در راه حق خواهی و برابری طلبی است

یکی از مباحث مهم در فلسفه مارکس، دیالکتیک "خودآگاهی طبقاتی" و "از خود بیگانگی" نیروی های کار است، که هر یک می توانند در نقش تز و یا آنتی تز ظاهر شوند. البته مارکس این مبحث را عمدتا در زمینه های اقتصادی و پروسه تولید بکار می بندد، اما این موضوع و نظریه در بسیاری زمینه های دیگر نیز کابرد دارد.

اگر خودآگاهی را به معنای عام تری تا صرفا خودآگاهی طبقاتی در نظر بگیریم، می توانیم بگوییم که خودآگاهی در حقیقت شناخت کاملِ تفاوت های خود ،‌بعنوان یک انسان، نسبت به دیگران است. اما این خودآگاهی،‌ همانطور که در مورد خودآگاهی طبقاتی نیز صدق می کند، تا زمانی که تبدیل به باور و اعتماد به تفاوت های خود نسبت به دیگران نشود، نمی تواند تبدیل به یک نیروی محرکه گردد. همانطور که خودآگاهی طبقاتی نیروهای کار به ارزش کار خود است که می تواند انگیزه ای برای شورش علیه دزدان ارزش کار نیروهای کار ایجاد کند.

بعبارت دیگر زمانی می توان با قاطعیت به حق خواهی و برابری طلبی برخاست که در نزد خویشتنِ خویش بر تفاوت های خود با دیگران آگاه و مهمتر از هر چیز به آنها باور داشته باشیم. این اصل و قانون هم در مورد تک تک ما آدمها صدق می کند و هم برای یک صنف، طبقه مشخص و یا زنان و اقلیت های قومی و مذهبی؛ به این معنی که مبارزه موفق برای برداشتن انواع تبعیض های طبقاتی، جنسیتی و یا قومیتی از طریق اثبات خود و باور به این حقیقت می گذرد که تفاوت های جنسیتی، قومیتی، مذهبی واقعیت غیر قابل تردیدند؛ و باید بجای نفی آنها از استعداد های خاصی که در هر یک از واقعیت های متفاوت با یکدیگر نهفته است حداکثر استفاده را نمود و هر کس قبل از مطالبه حق و حقوق خود باید بر متفاوت بودن خود تاکید نماید و آنرا به اثبات برساند.

سخن آخر اینکه: ما فقط ‌"برابری و تفاوت" داریم و بنابراین  "برابری یا تفاوت" کاملا بی معنی است.

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

در ضرورت اتحاد مردم ایران

انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ همانطور که روح الله خمینی بارها تاکید کرده بود، حقیقتا انقلاب مستضعفین و کوخ نشینان علیه مستکبرین و کاخ نشینان بود. مستضعفین و کوخ نشینانی که ابعاد و واقعیت های اجتماعی اشان در محدوده طبقه بندی های کلاسیک و شناخته شده نمی گنجید و بیشتر یک فرهنگ خاص، سبک زندگی ویژه خود، روش مصرف و سرانجام منزلت اجتماعی مشخصی را نمایندگی می کردند.

شاخصه های این سبک از زندگی و فرهنگ بر خاسته از آن را می توان در جامعه سنتی و مذهبی ایرانِ دهه های پیش از انقلاب اسلامی مشاهده کرد، از جمله در رابطه با نقش مذهب و نهادهای مذهبی در ایجاد پیوندها و مناسبات قابل اعتماد برای این بخش از جامعه ایران؛ و یا میزان باورهای مردم سنتی به روحانیون و پیروی از قوانین و مقررات دینی (برای مثال در امور مالی، از طریق خمس و ذکات، و امور دیگری مانند ازدواج)؛ و سرانجام و مهمتر از هر چیز، در رابطه با نقش بازار بعنوان یک نهاد نسبتا مستقل و بسته اقتصادی که گردش تولید و مصرف درونی خود را داشت.

هسته اصلی بخش مدرن جامعه ایران را نخبگان وابسته به نظام پادشاهی (در زمینه های فرهنگی، صنعتی-تولیدی، نظامی گری و دانش آموختگان کشورهای غربی) تشکیل می دادند، اما بخشهایی از کارمندان و صاحبان صنایع کوچک و تحصیلکردگان دانشگاه های ایران و سرانجام طبقه متوسط شهرنشین در شهرهای بزرگ نیز خود را از نظر منزلت اجتماعی، سبک زندگی و از نظر روحی، روانی و فرهنگی متعلق به بخش مدرن می دانستند. این بخش با بهره وری از رشد و رونق اقتصادی ناشی از درآمدهای نفتی به رفاه نسبتا خوبی دست یافته بود و سعی می کرد که اسلوب و طرز فکر مدرن را در زندگی اجتماعی و خانوادگی خود پیاده نماید.

بر این مبنا می توان ساختار اجتماعی-فرهنگی این دوران را بطور کلی به دو بخش عمده تقسیم نمود، بخش مدرن و بخش سنتی. لازم به توضیح است که تقسیم بندی مدرن و سنتی را از منظر فرهنگ، مناسبات اجتماعی-خانوادگی،‌ شرایط تحصیلی، سبک زندگی، نحوه تولید و مصرف و نیز محل زندگی انجام داده ام.

در این دوران به هر میزان که بخش متوسط مدرن رشد می کند، رابطه اش با بخش های سنتی تر جامعه، حاشیه نشینان و ساکنین شهرهای دور افتاده و روستا ها که هنوز از رونق اقتصادی آن دوران بهره مند نشده بودند ضعیف تر می گردد. در این فرایند است که دو سبک زندگی مختلف، دو فرهنگ متفاوت و دو گونه از مناسبات اجتماعی، خانوادگی و حتی قضایی در ایران آنروز شکل می گیرند که با وجودیکه در کنار هم زندگی می کنند، اما نسبت به هم بیگانه اند. در شهرهای دور افتاده و روستاها، روحانیت و محاکم سنتیِ شرعی برای رفع دعوا های مالی و خانوادگی هنوز مورد اعتمادند و نزول خوارها، شرخرها، فال گیران، استخاره کنندگان، کلاه گذاران شرعی و خمس و ذکات بگیران و حتی طبیب های سنتی حضور و نقش فعالی در حل و فصل امور و مشکلات مردم دارند.   

در سالهای پیش از انقلاب اسلامی اما بخش های سنتی جامعه ایران برآمد آشکارتری در مقایسه با دهه ها پیشین، از خود نشان می دهند. از جمله مهمترین عوامل موثر در این برآمد آشکار و گسترده، باز گذاشته شدن دست نهادها و انجمن های مذهبی از سوی حکومت محمد رضا شاه پهلوی (بعنوان عامل بازدارنده داخلی در برابر رشد نیروهای کمونیست و نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در ایران) و نیز جشن های گسترده و پر هزینه دوهزار و پانصد ساله بودند. به همین علت نیروهای مذهبی با اتکا به روحانیت و به یمن شرایط نسبتا باز و مساعدی که برای آنها (عامدانه از سوی شاه) فراهم آمده بود، به بهانه اعتراض به این جشنها، حضور فعالتری در عرصه های سیاسی و فرهنگی پیدا می کنند.        

در نتیجه چنین تحولاتی بود که تضاد بین سنت و مدرنیته که تا کنون و عمدتا در سطوح روشنفکران و نخبگان مطرح بود، به سطح و متن جامعه کشانده می شود. عدم بهره وری از رونق های اقتصادی آن دوران از یک سو و مشاهده اختلافات و تضاد های فرهنگی، معیشتی و سبک های زندگی نا آشنا و غریب که در شهرهای بزرگ و در میان طبقه متوسط شهر نشین در جریان بودند و مقایسه آنها با منزلت های اجتماعی خود نیز از جمله دلایل مهمِ در کشیده شدن این تضادها به متن جامعه ایران بود.

اما این پیش زمینه ها و بدنبال آن برآمد بخش سنتی ایران هرگز بدون حضور فعال دو عامل مهم دیگر امکان پذیر نبود. دو عاملی که در این مقطع در کنار یکدیگر قرار گرفتند و یاری رسان هم شدند. این دو عامل بسیار موثر، روحانیت و روشنفکران چپگرای مسلمان بودند که هر یک از ظن خود از طبقات ضعیفتر و عقب نگاه داشته شده جامعه ایران حمایت می کردند. البته اگر پایگاه تاریخی روحانیت همواره بخش های سنتی، فقیر و روستا و حاشیه نشین بوده است، روشنفکران مسلمان و چپگرا، با وجودیکه عمدتا از طبقات متوسط و مدرن شهری و تحصیل کرده بر می آمدند، بخاطر عقاید ایدئولوژیک، خود را متعلق به طبقات محروم می‌ دانستند و سعی می کردند از نظر سبک زندگی و فرهنگ به این طبقه نزدیک شوند.

البته در کنار این دو عامل، نوپایی بخش متوسط مدرن جامعه ایران و قدمت تاریخی بخش های سنتی نیز مزید بر علتِ برآمد سریع بخش های سنتی جامعه ایران در مقطع انقلاب اسلامی شده بود. موقعیت و قدرت بخش مدرن نیز بخاطر اینکه هسته مرکزی آن، نخبگان و برگزیدگان جامعه ایران و وابستگان به نظام پادشاهی، بسیار متاثر و وابسته به تحولات جهانی و بویژه سیاست های قدرت های بزرگ مانند امریکا بود،با کوچکترین تغییر در سیاست های جهانی قدرت های بزرگ تضعیف و یا تقویت می شد.

برآمد بخش های سنتی جامعه ایران، بدلیل نقش های حمایتی روحانیت و روشنفکران چپگرای مسلمان از یک سو و تضعیف موقعیت بخش نو پای مدرن جامعه ایران، بدلیل تغییر سیاست های امریکا نسبت به دولت ایران و کاهش حمایت های آن از محمدرضا شاه پهلوی از سوی دیگر، بر فاصله، بیگانگی و تضاد این دو بخش با یکدیگر افزود. حضور فعال رهبران سیاسی و مذهبی چپگرا و روشنفکران حامی بازگشت به سنت از جمله  علی شریعتی و جلال آل احمد، و بی اعتمادی تاریخی بین دو بخش مدرن و سنتی جامعه ایران که پیشینه آن به دوران انقلاب مشروطه باز می گشت نیز در گسترش تضاد بین سنت و مدرنیته در متن جامعه ایران نقش بسزایی داشتند.

به این ترتیب بود که انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ با هژمونی و غلبه تمام عیار سنت گرایان که از پشتیبانی گسترده و بیدریغ بخش های سنتی برخوردار بودند و از همراهی بسیاری از چپگرایان و روشنفکران بهره می بردند، به پیروزی رسید و جابجایی بزرگی در ساختارهای طبقاتی و منزلگاه های اجتماعی در ایران صورت گرفت. جابجایی و تحولاتی که امروزه پس از چهار دهه،‌ مشخص گردیده که یک اشتباه و انحراف بزرگ تاریخی بوده است.

با وجود جو احساسی حاکم در آن زمان که گویی همه به یک وحدت رسیده بودند، شکاف های اجتماعی و فرهنگی و بویژه تضاد بین سنت و مدرنیته در ایران نه تنها کاهش نیافتند بلکه عمیقتر نیز شدند. اشتباه بزرگ روشنفکران و فعالین در آن زمان این بود که بخاطر منافع ایدئولوژیک خود بجای تلاش بر نزدیکی دو بخش سنتی و مدرن و معالجه بیگانگی این دو از  یکدیگر، با زدن مارک هایی مانند غربی، وابسته، سرمایه دار و استثمارگر بر رقبای خود، آنها را بطور کامل از شطرنج سیاسی ایرانِ آنزمان حذف نمودند و آنچه را که نسل های روشنفکر مدرن ایران در دوران جنبش مشروطه و نهضت ملی شدن نفت بنا نهاده بودند یکسره نابود نمودند و سرنوشت و آینده مردم ایران را بدست مشروعه خواهان و دشمنان خونین مدرنیته سپردند.

با وجودیکه بخش های مدرن تر جامعه ایران و طبقات متوسط شهر های بزرگ کشورمان در طول این چهار دهه که از تاسیس جمهوری اسلامی می گذرد ضربات و آسیب های فراوانی دیده اند و علاوه بر محدودیت های بسیار در انتخاب نوع زندگی و طرز پوشش از نظر اقتصادی نیز همواره تحت فشار بوده اند و روز بر روز به طبقات ضعیفتر جامعه ایران نزدیک شده اند، اما در عین حال توانسته اند در مقاطعی دست بالاتر را در تحولات سیاسی و اجتماعی ایران پیدا نمایند، از جمله در انتخابات دور اول ریاست جمهوری خاتمی و سپس  دوران جنبش سبز که طبقات متوسط و مدرنتر شهرهای بزرگ بدنه اصلی آنرا تشکیل می دادند.

اما در همین مقاطع نیز اشتباه بزرگی از سوی روشنفکران و بویژه اصلاح طلبان صورت گرفت که قابل مقایسه با اشتباه تاریخی روشنفکران و چپگرایان دوران انقلاب اسلامی است. با این تفاوت که روشنفکران و فعالین سیاسی مقطع انقلاب اسلامی بخش های متوسط و مدرن جامعه ایران را فراموش کردند و فقط منافع بخش های سنتی و ضعیف جامعه را مورد توجه قرار دادند، اما در مقاطع سالهای دهه هشتاد و نود، فعالین سیاسی و روشنفکران تلاش خود را به اصلاحات و تغییرات سیاسی و فرهنگی که عمدتا خواسته بخش های مدرنتر جامعه ایران بودند معطوف داشتند و منافع و خواسته های بخش های ضعیفتر که عمدتا صنفی و اقتصادی بودند مورد توجه قرار ندادند. سیاست هایی که خود اصلاح طلبان به آنها نقد های فراوان دارند و نپرداختن به مطالبات بخش های ضعیفتر و معمولا سنتی تر جامعه را خطای بزرگ می نامند. اشتباه و خطایی که نتیجه و پیامد آن ظهور جریانات پوپولیستی بود.

اما اگر در دوران انقلاب اسلامی و در مقاطع یادشده یکی از دو بخش سنتی و مدرن جامعه ایران دست بالاتر را داشته اند و بخش دیگر در حاشیه قرار گرفته است، ما در جنبش های اعتراضی دی ماه سال گذشته و تحولات پس از آن، شاهد چنین وضعیتی نیستیم. با وجودیکه در جنبش های اعتراضی اخیر مطالبات اقتصادی و صنفی در محوریت قرار داشتند و بیکاران شهرستانی و طبقات ضعیفتر جامعه ایران بدنه اصلی آنرا تشکیل می دادند اما ما در ادامه این اعتراضات شاهد کشیده شدن دامنه آنها به موضوعاتی مانند درخواست آزادی زندانیان سیاسی، لغو حجاب اجباری و آزادی های بیشتر برای اقلیت های مذهبی و مرامی نیز بودیم. از این نظر است که جنبش اعتراضی دی ماه ۱۳۹۶ در جایگاه کاملا متفاوت از جنبش های اعتراضی دهه های اخیر قرار می گیرد.

تفاوت های اصلی در این واقعیت نهفته است که جنبش دی ماه ۹۶ بر خلاف جنبش های پیشین هنوز فاقد یک رهبری مشخص است. رهبری جنبش دوم خرداد و جنبش سبز در دست اصلاح طلبان بود و افراد شاخصی مانند محمد خاتمی و میرحسین موسوی و کروبی در راس آن قرار داشتند.

شعار های بعضا کاملا متضاد و متناقض در جنبش اعتراضی دی ماه ۹۶ که تا کنون نیز ادامه دارد و گستردگی مطالبات از اقتصادی و صنفی و امنیت و آزادی های اجتماعی-فرهنگی و نا مشخص بودن تحولات آینده، حتی آینده نزدیک، ظهور یک رهبری جدید را با موانع بیشماری روبرو ساخته است.
از سوی دیگر، در نا آرامی ها و اعتراضات اخیر که جرقه آن در دی ما سال پیش زده شد، بخش های مختلف جامعه ایران از سنتی تا مدرن حضور فعال دارند، پدیده ای که ما در ده های اخیر کمتر شاهد آن بوده ایم. در همین رابطه است که بسیاری از فعالین و جریانات سیاسی مخالف جمهوری اسلامی بیش از گذشته آماده اتحاد و همبستگی بر مبنای حداقل ها شده اند و قبل از ارائه و تاکید بر یک آلترناتیو مشخص برای نظام جمهوری اسلامی بر خواسته های عمومی و مشترک همه مردم ایران از جمله انتخابات آزاد و یا رفراندوم، آزادی زندانی های سیاسی، لغو حجاب اجباری و آزادی های اجتماعی، فرهنگی و دینی و مرامی بیش از گذشته تاکید می کنند.

اما آنچه که در این شرایط بیش از تلاش های که عمدتا در میان فعالین و گروه های سیاسی در جریان است، اهمیت دارد دست اتحاد خود مردم ایران با یکدیگر است، بویژه همکاری و اتحاد بخش های سنتی و مدرن و شهرهای بزرگ و کوچک ایران. اگر روی این ضرورت و تلاش از طرف خود نهادهای مردمی سرمایه گذاری نشود، اتحاد احزاب و کنشگران سیاسی مخالف جمهوری اسلامی مانند گذشته در همان سطح روشنفکران و نخبگان سیاسی باقی خواهد ماند.

خطر اصلی در این شرایط بی تفاوت بودن نسبت به مطالبات دیگر بخش ها و طبقات مختلف ایران و تمرکز و توجه صرف بر خواسته ها و نیازهای بخش و صنف و طبقه متبوع خود است. تبعیض های قومیتی و جنسیتی و دینی صرفا مشکل زنان و یا قومیت ها و اقلیت های دینی نیست، مشکلِ همه ما مردم ایران است. اعتصابات کارگران و مال باختگان نیز نباید محدود در این طبقه و گروه باقی بماند، حتی اگر امکان حمایت سیاسی و پیوستن به صفوفشان را نداریم می توانیم از طریق نهادهای مردمی دست یاری و کمک های اقتصادی و مالی بسوی هموطنان خود دراز کنیم و یا همدل و هم درد خانواده های زنداینان سیاسی باشیم. تهدید اصلی در شرایط بسیار بحرانی و غیر قابل پیش بینی در خود فرورفتن و بیرون کشیدن گلیم خود از سیل عظیمی است که آینده این مرز و بوم و ملت و تاریخ ایران را در معرض خطر جدی قرار داده است. ضرورت اتحاد و همبستگی که بیش از هر زمان دیگری احساس می شود، قبل هر چیز متوجه مردم و بخش های طبقات و اقوام ساکن این سرزمین مادری است.