۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

ملتی که داستانهای اسطوره ای نداشته باشد می میرد!

به جرات می توان گفت که هر ملتی که تاریخ و فرهنگ ثبت شده ای دارد و بواسطه آن شناخته و متمایز از دیگر ملتها می گردد، بدون شک از داستانهای اسطوره ای (myths) خاص خود برخوردار است؛ داستانهایی که نقش بسیاری مهمی در خودآگاهی تاریخی و هویت سازی برای آن ملت بازی می کنند. به همین اعتبار می توان گفت که اگر یک ملت فاقد چنین داستانهای اسطوره ای باشد، لنگرگاه بسیار حیاتی و ضروری را ،برای حفظ خود به عنوان یک ملت، از دست می دهد.

پارادوکسی که در این نظریه وجود دارد این واقعیت است که امروزه با وجودیکه برای بسیاری اعتبار علمی داستانهای اسطوره ای زیر سوال رفته است، داستانهایی که فقط توسط ذهن خلاق تاریخ نویسان و اهالی اندیشه و ادب بوجود آمده اند و هرگز در عالم واقعیت اتفاق نیفتاده اند؛‌ اما در عین حال برخی از همین داستانها همچنان در اذهان و در فرهنگ و تاریخ یک ملت زنده مانده اند و آن ملت خود را بواسطه آنها تعریف می کند و از سایر ملل متمایز می سازد.

گفته می شود که اصولا داستان پردازی و اسطوره سازی که تفسیر و توجیه خاصی از چرایی حیات و هستی ارائه می دهد یکی از مشغولیت های اولیه انسان هوشمند بوده است. دیوید هیوم می گوید که بدون یک نظریه و ایده که علت و معلول را توضیح می دهد، حیات و زندگی ما انسانها فاقد معنا خواهد شد.

در اینجا اما این نکته مهم است که موضوع اصلی بحث همین ضرورت و نیاز به "معنا بخشی" به حیات می باشد، پروسه ای که قبل از اینکه واقعا در پهنای هستی و واقعیت های خارج از ذهن انسان به وقوع بپیوندد، در ذهن و روان ما انسانها در جریان است. به این معنی که، از نظر علمی ثابت شده است که رابطه های علت و معلولی هیچگاه خطی و ساده نیستند و عوامل بیشماری در بروز یک حادثه نقش بازی می کنند؛ عواملی که ذهن ما قادر به شناسایی و ثبت همه آنها نیست. اما فرایند تکامل این قدرت را به ذهن انسان بخشیده است که با مدل سازی، اتفاقاتی را که مشاهده می کند ساده نماید و در قالب یک داستان ارائه نماید؛ داستانی که در صورت عمومیت یافتن، تکرار و دوام پیدا کردن می تواند تبدیل به یک داستان اسطوره ای گردد؛ داستانی که یا جهان هستی را تفسیر می کند و یا حیات و بقای یک ملت را توضیح می دهد. داستانی که فقط اجزایی از آنها واقعا اتفاق افتاده اند، و سایرِ داستان پردازی های پیرامون آن توسط ذهن و اراده ما انسانها انجام گرفته اند.

به این علت که داستان سازی برای تبیین حیات جهان و یا تولد یک ملت، و همچنین، جستجوی معنا برای حیات و بقای خود و یا ملتی که به آن تعلق داریم یک نیاز بسیار طبیعی است و حتی می توان گفت یک غریزه انسانی است، همواره نخبگان و اهل فرهنگ و حتی سیاست سعی کرده اند با انگیزه ها و اهداف خاص خود، به برخی داده ها و وقایع تاریخی بال و پر دهند و یک داستان اسطوره مانند را خلق نمایند، داستانی که از طریق آن هویت خاص و یگانه ای برای یک ملت تعریف می شود.

از این منظر است که فردوسی پس از بیش از دو "قرن سکوت" و رخوت ناشی از حمله اعراب به ایران، اسطوره رستم و سیاوش را خلق می کند و آنرا تبدیل به یکی از اجزاء اصلی هویت تاریخی و فرهنگی ایرانیان که مورد تهدید جدی قرار گرفته بود می نماید. و قرنها بعد، صفویه، پس از حدود نهصد سال پراکندگی و تکه پاره شدن ملت و سرزمینی که امپراطوری های بزرگی مانند هخامنشیان و ساسانیان را بخود دیده بود، یک امپراطوری متمرکز را، با خلق یک هویت سیاسی-مذهبی جدید برای ایرانیان، بر سرتاسر ایران آن زمان حاکم می گرداند؛ که شاید همانطور که خلق داستان های اسطوره ای شاهنامه نیاز طبیعی ایرانیان در قرن چهارم هجری بود و فردوسی به آن پاسخ داد، تعریف یک هویت جدید، بویژه یک هویت مذهبی-سیاسی، پس از قرنها پراکندگی و نیز تهدید های جدیدی که از غرب (توسط دولت عثمانی) و از جنوب توسط استعمارگران اروپایی متوجه این سرزمین بود، نیاز حداقل بخشی از ایرانیان دوران صفویه بوده است. البته نیازهایی که ضمن اینکه طبیعی و لازم برای ادامه حیات یک ملت هستند، می توانند مورد سو استفاده نیز قرار گیرند.

البته سو استفاده هایی که دیگر پس از قرنها، غبطه خوردن بر آن درد چندانی را دوا نمی کند؛ زیرا این داستان سازی هایی (که اجزاء غیر واقعی و دروغ بسیاری در خود دارند) آن اندازه در اعماق ذهن، فرهنگ، باورها و خاطرات مردم رسوخ کرده اند که نمی توان به آسانی و در کوتاه مدت آنها را حذف و پاک کرد.

البته تا اینجای کار شاید ایرادی در این کار نباشد، که همانطور که در فوق اشاره شد، اسطوره سازی یک نیاز طبیعی و ذاتی انسان است و همه داستانهای اسطوره ای ساخته و پرداخته شده ذهن هستند و قطعا دربر دارنده عناصر غیر واقعی و دروغ نیز می باشند. اسطوره های شاهنامه و یا اسطوره سازی های شیعی از امامان نیز از این نظر استثنا نیستند.

مهم اما این واقعیت غیر قابل تردید است که این اسطوره ها توانسته اند در مقطع تاریخی خود، معنای خاصی به حیات و وجود یک ملت بنام ایران بدهند و نقش مهمی در جستجوی معنا که نیاز بسیار طبیعی بوده است بازی نمایند. همانطور که داستانهای اسطوره ای فقط در کتب و خاطرات به زندگی خود ادامه می دهند و در واقعیت امر اتفاق نیفتاده اند، باید داستانهای اسطوره ای را فارغ از اینکه در درون خود عناصر غیر علمی و غیر واقعی بسیاری دارند، در نقشی که در فرایند حیات یک ملت بازی کرده اند دید و ارزیابی نمود و آنرا از زیر ذره بین علمی و واقعیت نگاری خارج کرد.

تناقض بزرگ اما در این واقعیت نهفته است که در بعضی از کشورها و در میان برخی از ملل داستانهای اسطوره ای، ضمن غیر علمی و حتی دروغ بودن، فقط، در زمان حال، در حد معنا بخشی به هویت و حیات و تاریخ یک ملت نقش بازی می کنند، ملتی که همزمان و عملا توسط قوانین علمی، مدرن، باز و دمکراتیک اداره می شوند، برای مثالی ملتهایی که هنوز اکثریت آحاد آن به نظام پادشاهی و برخی از داستانهای اسطوره ای پیرامون آن که عملا غیر دمکراتیک هستند باور دارند، اما این باور مانع از آن نشده است که نتوانند قوانین دمکراتیک را در مناسبات خود پیاده کنند.

در کشور ما اما حداقل از زمان صفویه، بطور آشکار داستانهای اسطوره ای از نوع شیعی آن ساخته و پرداخته می گردند که نه تنها بتدریج در فرهنگ و باورهای مردم ریشه می گیرند و لانه می گزینند، بلکه ابزاری ایدئولوژیک نیز برای سرکوب سیاسی و حذف دیگر عقاید و مذاهب و برقراری یک نظام سیاسی توتالیتر می شوند. حکومت اسلامی برخاسته از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ نیز بر همین منوال شکل می گیرد و از طریق دامن زدن به داستانهای اغراق آمیز شیعی و امام زمانی بتدریج خود را تثبیت می کند.

بعبارت دیگر، اشکال و ایراد اصلی در وجود داستانهای اسطوره ای و حتی ضرورت آن برای معنا بخشی به حیات و بقای یک ملت نیست، مشکل از زمانی آغاز می شود که این داستانهای اسطوره ای تبدیل به یک ایدئولوژی ناسیونالیستی و یا مذهبی گردند. از این منظر باید این واقعیت را پذیرفت که به هر حال (حتی با علم با واقعیتِ دروغ پردازی های بسیار در خلق داستانهای اسطوره ای) اسطوره های ایرانی، در طول قرنهای متمادی و  بتدریج، رنگ و بوی اسلامی و شیعی بخود گرفته اند، و یا بر عکس، این داستانهای شیعی از زندگی امامان بوده اند که بتدریج لباس اسطوره های تاریخی ایرانیان را به تن کرده اند. داستانهایی که، با وجود مخالفت های نظری که ممکن است با آنها داشته باشیم، یک ملت به اعتبار آنها خود را می شناسد و تعریف می کند.

تجربه پادشاهی پهلوی ها در ایران و یا نظامهای پادشاهی مانند هلند، کشورهای اسکاندیناوی و انگلستان نیز نشان می دهد که این داستانهای اسطوره ای (که در رابطه با ایران اَشکال شیعی نیز بخود گرفته اند) در صورتی که تبدیل به ایدئولوژی سیاسی نشوند، می توانند مسالمت آمیز در کنار نظام سیاسی حاکم به حیات خود ادامه دهند و در تداوم وحدت ملی نقش مهمی بازی نمایند.

در خطر قرار گرفتن وحدت ملی و تاریخی مردم ایران در دوران کنونی قطعا بخاطر تداخل مذهب اسلام با فرهنگ ایرانی و یا اعتقادات غلو آمیز برخی از ایرانیان به امامان شیعه نیست، آنچه که وحدت ملی و تاریخی ایرانیان را در معرض خطر قرار داده است استفاده ایدئولوژیک و تبعیض آمیز حکومت اسلامی از اعتقادات مذهبی مردم می باشد، این واقعیت حتی با وجودی که عمیقا غیر مذهبی هستم، برای من غیر قابل تردید است و نمی توانم آنرا نادیده بگیریم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر