۱۳۹۶ آبان ۶, شنبه

درسی از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷: همکاری و اتحاد قابل انعطاف

امسال به مناسبت یکصدمین سال انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه تزاری تحلیل های بسیاری در زمینه علل آغاز این انقلاب و سرانجام تبدیل شدن آن به یک سیستم بسته و متمرکز کمونیستی در زیر پرچم اتحاد جماهیر شوروی ارائه گردیدند. گذشته از اینکه این انقلاب و تحولات پس از آن نقاط مثبت و منفی داشت که همچنان مورد بحث و مناقشه اند، اما در این واقعیت نمی توان تردید داشت که انقلاب اکتبر از نظر پیش زمینه های تاریخی دنباله جنبش های سوسیالیستی در اروپای قرن نوزدهم بود. انقلابی که پس از به پیروزی رسیدن، جامعه بشری را وارد دوران جدیدی نمود. دورانی که شاخصه اصلی آن رقابت و تضادهای بین دو سیستم واقعا موجود سوسیالیستی و کاپیتالیستی بود.

در بسیاری از نقدهایی که به انقلاب ۱۹۱۷ آورده می شوند مطرح میگردد که انقلاب اکتبر، در حقیقت، یک انقلاب واقعی نبود بلکه کودتایی بود که توسط اقلیتی معدود که بخشی از کارگران و ارتش تزاری را توانسته بودند سازماندهی کنند صورت گرفت. که اتفاقا به همین دلیل نیز بسرعت به دیکتاتوری و سرکوب ختم گردید. از همین زاویه است که بسیاری با توجه به تجارب منفی انقلاب اکتبر و همچنین، انقلاب های دیگر در قرن گذشته که عمدتا به سرکوب، خشونت، استبداد و یک حکومت متمرکز ختم گردیدند، اصولا تئوری انقلاب را مورد نقدهای جدی قرار میدهند و یا آنرا بطور کامل رد می کنند.

نگارنده اما معتقد است که نتایج منفی اتخاذ یک راهبرد الزاما به معنای مردود شماردن کلیت آن راهبرد نمیتواند باشد. بنظر می رسد که در نقد انقلاب اکتبر نیز این اشتباه محاسبه صورت گرفته باشد. اشتباهی که شاید سر منشا و علت اصلی آن عدم تفاهم روی تعریف و توقعی است که از تئوری انقلاب و راهبردهای آن می شود و یا مورد انتظار است. اما تجارب بشر در طول حیات هوشمندش نشان می دهند که هیچگاه تحولات بزرگ و انقلاب گونه، در درجه نخست، متکی به تعداد انسانهای دخیل و یا متاثر از آن، و یا حضور توده های مردم، و یا برخورداری از ابزارهای پیش رفته نبوده اند.

برای نمونه:‌ غلبه انسانهای اولیه بر سایر حیوانات و بعدا تسخیر کره زمین قطعا بعلت تعداد آنها نبوده است،‌ که از این نظر،‌ بويژه در اوائل رشد و تکامل خود، همیشه در اقلیت بوده اند؛ حتی این برتری صرفا بخاطر برخورداری از هوش و ذکاوت نبوده است. آنچه که انسان هوشمند را به این موقعیت رساند در یک استعداد دیگر نهفته بود. این استعداد به قدرت همکاری،‌ مشارکت و سازماندهی مجموعه های انسانی مربوط می شود. در واقع اگر این استعداد و توانایی نبود،‌ مجموعه های انسانی هرگز قادر به گسترش اعضای خود به بیشتر از چند صد نفر نبودند.

و همچنین می توان گفت که اگر یونانی ها با ارتش محدود خود توانستند در مقابل لشگر عظیم پارس مقاومت کنند و مانع از تسخیر کشور خود توسط امپراطوری پارس شوند، بخاطر سازماندهی و رهبری خوب و با کفایت آنها بود؛ و اگر ارتش روم توانست یونان را تسخیر کند نه به این علت بود که رومی ها  از هوش بیشتر و یا ادوات بهتری برخوردار بودند، بلکه پیروزی آنها در درجه نخست مدیون همکاری بهتر و موثرتر و سازماندهی خوب ارتش روم بود.

انقلاب اکتبر را نیز از همین زاویه می توان تفسیر کرد. به این معنی که انقلاب ها و تحولات بزرگ در درجه نخست بخاطر تعداد افراد شرکت کننده و یا حضور توده مردم اتفاق نمی افتند. تعداد و یا حضور مردم هیچگاه کافی و شرط اصلی برای تحقق یک انقلاب نیست. انچه که یک انقلاب بزرگ سیاسی-اجتماعی را سرانجام به ثمر می رساند، همانا وجود یک شبکه کوچک با سازماندهی خوب از عناصری است که ایده های انقلاب را با جان و دل حمل می کنند. عناصری که از یکسو خوب رهبری می شوند و از سوی دیگر همکاری و مشارکت منعطف و موثری با هم دارند.

از این منظر است که می توان گفت که انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ بواقع امر یک انقلاب بوده است، زیرا از عوامل اصلی تحقق یک انقلاب که همانا همکاری و مشارکت خوب و سازماندهی شده، هر چند توسط یک اقلیت، برخوردار بود. بعبارت دیگر این توده مردم حدود دویست میلیونی روس نبود که دستگاه عظیم امپراطوری تزار را سرنگون کرد، بلکه سازماندهی خوب حزب چندهزار نفری کمونیست بود.

این قانونمندی در مورد انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ شمسی نیز صدق می کند. اگرچه در این انقلاب توده های مردم بنحو گسترده ای در خیابانها حضور داشتند اما آنچه که سرانجام حکومت شاه را سرنگون کرد وجود یک جریان و گروه بسیار محدود اجتماعی،  اما خوب و موثر سازماندهی شده تحت رهبری آیت الله خمینی بود. جریانی که تک تک اعضای آن به ایده های رهبر خود ایمان داشتند و دست به همکاری و مشارکت با هم زده بودند. این گروه نیز نه از استعداد و هوش بیشتر و نه از ابزار های لازم در برابر ارتش و پلیس بشدت مسلح شاه برخوردار بودند. پیروزی آنان و کشانده شدن مردم بدنبال آنها نیز صرفا مدیون سازماندهی و همکاری و مشارکت خوبشان بود.

تحولاتی که در مصر و برخی از کشورهای خاورمیانه که به بهار عربی معروف شد،‌ نیز از همین قانونمندی پیروی می کند. اگرچه مردم بسیاری هر روزه در میدان التحریر قاهره گرد می آمدند اما پیام این انقلاب به یمن شبکه ای سازماندهی شده که از ابزار مدرن مانند اینترنت استفاده می کرد بخوبی گسترش پیدا کرد. پیروز اصلی این انقلاب اجتماعی نیز حزب اخوان المسلمین و ارتش مصر بودند،‌ زیرا از سازماندهی کیفی و رهبری شده برخوردار بودند.  

بنا بر این وقایع و شواهد تاریخی، غیر از این نمی توان نتیجه گرفت که اصولا یک انقلاب اجتماعی-سیاسی و بطور کلی تحولات بزرگی که بشر در طول حیاتش تجربه کرده در درجه نخست بدلیل حضور توده های گسترده مردم و یا بخاطر تعداد افراد شرکت کننده در آن که اکثریت داشته اند نبوده است. آنچه که یک انقلاب را می تواند رقم بزند همانا وجود یک شبکه کوچک است که از سازماندهی و همکاری و رهبری خوب برخوردارند، و اگر در آینده انقلاب های دیگری در جوامع بشری اتفاق بیفتند مسلما از همین قانونمندی پیروی می کند.

اما این واقعیت که اکثر انقلاب های سیاسی-اجتماعی سرانجام به انحراف از اهداف اولیه اشان کشیده شده و مجددا استبداد و قدرت متمرکز اما در شکل جدیدی حاکم گردیده است، نمی تواند ناقض این قانونمندی طبیعی برای بروز یک انقلاب و سرانجام پیروزی آن باشد، و مهمتر از آن، نمی توان بدلیل نتایج منفی یک تحول سیاسی،‌ برای همیشه مخالف انقلاب شد و  اراده گرایانه و به هر شکل ممکن مانع از وقوع آن گردید. بعبارت دیگر بهتر است با توجه به این قانونمندی در ظاهر ثابت برای بروز یک انقلاب سیاسی-اجتماعی، بجای مخالفت با آن سعی در آموختن و بکارگیری این قانونمندی کرد که جوهر اصلی آن همانا همکاری،اتحاد و مشارکت سازماندهی شده اما منعطف و پویا می باشد.

۱۳۹۶ مهر ۱۴, جمعه

سیاست عرصه جنگ فرشته و شیطان نیست

چند روز پس از رفراندوم استقلال اقلیم کردستان جلال طالبانی رئیس جمهور پیشین عراق و رهبر اتحادیه میهنی کردستان درگذشت. همانند درگذشت بسیاری از رهبران سیاسی،‌ فوت وی نیز بهانه ای شد برای نقد و تحلیل زندگی سیاسی این رهبر کرد. همزمانی این واقعه با رفراندم استقلال اقلیم کردستان عراق که مصطفی بارزانی معمار اصلی آن است و نقد و تحلیل های بسیار، بویژه در رابطه با نقش و عملکرد بارزانی،‌ کنتراست جالب و قابل تاملی بین تصاویری که از دو رهبر کرد ساخته می شوند به نمایش گذاشته می گردد.

در تصویری که از مسعود بارزانی،‌ حتی در نزد بسیاری از موافقین رفراندم اقلیم کردستان عراق،‌ ساخته می شود وی و دیگران رهبران طایفه بارزان و حزب دمکرات کردستان عراق بعنوان قدرت طلبانی که برای رسیدن به قدرت حاضر به همکاری و اتحاد با رژیم های مختلف از جمهوری اسلامی، تا حکومت صدام حسین و یا دولت اسرائیل معرفی می گردند. که برای مثال اگرچه خود مختاری و استقلال حق مسلم مردم کرد است اما عدم شفافیت و فساد در مناسبات درونی و بیرونی دولت اقلیم کردستان شک و تردیدها و نگرانی های بسیاری را نسبت به آینده تحولات سیاسی در کردستان عراق پس از رفراندم اخیر بر انگیخته است.

اما تصویری که از رهبر اتحادیه میهنی کردستان عراق،‌ جلال طالبانی،‌ در اذهان علاقمندان به تحولات منطقه کردستان شکل گرفته است بطور کلی بگونه ای دیگر است. جلال طالبانی بعنوان رهبری خردمند، اهل مصالحه و مدارا معرفی می گردد که دل در گرو آینده مردم عراق داشت و به همین علت نیز روابط خوبی با رهبران شیعه و سنی عراق برقرار کرده بود. وی کسی بود که بعنوان رئیس جمهور عراق حاضر نشد پای ورقه حکم اعدام صدام حسین را امضا کند. حزب وی نیز در رابطه با رفراندم اقلیم کردستان که در دوران شدت گرفتن بیماری جلال طالبانی صورت گرفت دچار چند دستگی و اختلافات بسیاری شد.

این کنتراست اما در رابطه حوادث میانمار و کشتار و اخراج دسته جمعی مسلمانان منطقه روهینگیا توسط ارتش و میلیشای بودیست و سکوت و بی عملی نخست وزیر میانمار، آنگ سان سوچی، که برنده جایزه صلح نوبل است، خود را بگونه ای دیگر بروز می دهد. چگونه ممکن است که او که بخاطر مبارزات آزادی خواهانه و حمایت از حقوق بشر مستحق دریافت جایزه صلح نوبل شده است در برابر این قتل عام وسیع سکوت پیشه کند و عملکرد ارتش این کشور را محکوم ننماید.

البته همانطور که می دانیم قدرت اصلی در میانمار هنوز در دست ارتش این کشور است و نیز دشوار است که اخبار واقعی و پیش زمینه های اصلیِ آغاز این نسل کشی توسط ارتش را بدست آورد و تحلیلی عینی ارائه نمود. ظاهرا حملات مسلحانه برخی از مسلمانان این منطقه به پاسگاه های پلیس موجب واکنش گسترده و وحشیانه ارتش و ملیشیاهای بودایی شده اند. با این وجود اما همچنان این سوالِ‌ پارادوکس وار مطرح است که چرا و به چه دلایلی آنگ سان سوچی از خود واکنشی در خورِ‌ یک برنده جایزه صلح نوبل نشان نداد؟

در رابطه با سکوت و بی عملی اولیه نخست وزیر میانمار بسیاری از فعالین حقوق بشر از جمله ملالا یوسفزای ،‌ اسقف دسموند توتو و شیرین عبادی عکس العمل نشان دادند و ضمن محکوم کردن این نسل کشی به سکوت و بی عملی آنگ سان سوچی اعتراض جدی کرده و حتی برخی خواهان پس گرفتن جایزه صلح نوبل از وی شدند.
اما جدا از اینکه هر یک از رهبران سیاسی کاراکتر و منش خاص خود را دارند و برخی اهل مدارا و مصالحه جوتر و برخی دیگر سخت سرتر هستند و همچنین این انتظار نیز از یک سیاست مدار می رود که در شرایط حساس و بحرانی بسرعت در صحنه عمومی حاضر شود، حتی اگر هنوز اطلاعات کافی در اختیار ندارد و قادر به تصمیم گیری نیست، و اعلام نماید که با تیم خود بسرعت اوضاع را بررسی خواهند کرد و بزودی اطلاعات کافی در اختیار عموم قرار می دهند. امروزه از یک سیاست مدار انتظار می رود که قبل از اعلام مواضع اخلاقی و ارزشی، در درجه نخست بعنوان یک مدیر، بحرانهای جاری را تحت کنترل در آورد و توانایی و آمادگی خود را در زمینه مدیریت و کنترل بحران نشان دهد.

با این وجود اما بسیاری از تحلیلگران و کنشگران عرصه سیاست در درجه نخست با ابزار اخلاق و ارزشهای اخلاقی خود انتظاراتشان را از سیاست مداران بیان می کنند و یا با انتخاب یک جایگاه خاص اخلاقی و ارزشی، از عرصه سیاست و عوامل اصلی فعال در آن، جبهه ای از جنگ بین خوب و بد و یا حق و باطل می سازند؛ و یا تضاد های موجود در این عرصه را در حد موضوعات اخلاقی و یا مسائل شخصی رهبران سیاسی و اطرفیانشان فرو می کاهند. در اثر این نحوه ورود به موضوعات سیاسی، پیچیدگی اوضاع و حضور عوامل مختلف تاریخی،‌ منطقه ای،‌ فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی بطور کلی نادیده گرفته می شوند و بحرانها و تضادهای جهانی و منطقه ای در حد تضاد بین خوب و بد خلاصه می گردند.
ما آثار مخرب این نحوه ورود اخلاقی و ارزشی را در سیاست خارجی و داخلی جمهوری اسلامی از همان ابتدای تشکیل آن دیده ایم،‌ سیاست ها و استراتژی هایی که بر مبنای جبهه حق و باطل تنظیم گردیدند و به اجرا در آمدند و مملکت ما را به این روز انداختند. ما همه روزه آثار همین نوع سیاست ورزی را در لشگر کشی به عراق،‌ لیبی و سوریه مشاهده می کنیم. البته اگرچه طراحان اصلی حمله به عراق اهداف اقتصادی و ژئوپلیتیک داشتند اما آنچه که حتی بسیاری از رهبران سیاسی و مردم غرب را به حمایت از حمله به عراق واداشت تصویری اخلاقی و ارزشی از دنیای سیاست بود که در یک سوی آن نماد بدی و شرارت نشسته است و در سوی دیگر نماد خوبی و آرامش.

واقعیت این است که امروزه دنیای سیاست عمدتا بر مبنای ویژگی های شخصی سیاستمداران و میزان پای بندیشان به اصول اخلاقی رنگ آمیزی شده و به تصویر در می آید. سالها بود که از شخصیت آنگ سان سوچی بعنوان برنده جایزه صلح نوبل تجلیل بعمل می آمد، که شاید این اندازه تجلیل و تعریف از وی پس از نلسون ماندلا سابقه نداشت. از باراک اوباما نیز بسیار تجلیل شده و می شود و قبل از هر چیز وی بعنوان یک فرد دارای اخلاق و ارزشهای اخلاقی و انسانی شناخته می شود تا یک رهبر سیاسی. جایگاهی که محمد خاتمی در نزد اصلاح طلبان ایران دارد نیز بدلیل شخصیت مدارا جوی اوست تا یک سیاست مدار.     
       
اما آنچه که معمولا فراموش می شود این است که هیچکدام از این رهبران سیاسی بعنوان یک آدم مقدس و منزه وارد سیاست نشده و عمل نکرده اند. هریک بنا به میزان توانائی هایشان در عالم سیاست مجبور به بستن قرار داد با رهبران و رقبای جهانی و منطقه ایشان شده اند و امتیازهایی داده اند و امتیازهایی گرفته اند. آنگ سان سوچی نیز قطعا از اختلاف ها و شکاف های قومی در کشور خود از یک سو و قدرت مسلم ارتش مطلع بوده است. واکنش های او را نیز باید در کادر سیاست ورزی و سیاست مداری و بعنوان یک سیاست مدار مورد نقد قرار داد نه بعنوان یک فعال حقوق بشر و برنده جایزه صلح نوبل. وی در این رابطه یک گفته قابل تعمق دارد: ‌"واقعیت این است که من یک سیاستمدار هستم، البته نه مانند مارگارت تاچر،‌ ولی در عین حال مادر ترزا نیز نیستم."

بعبارت دیگر اگر یک فعال حقوق بشر می خواهد همچنان مانند مادر ترزا عمل کند نباید جامه یک سیاست مدار را بر تن نماید. سیاست و سیاست مداری عرصه مراوده و تبادل بر مبنای منافع و قدرت است؛ سیاست دستها را آلوده می کند،‌ تنزه طلبی و پاکیزه دامنی را بر نمی تابد. سیاست دوست و دشمن نمی شناسد بلکه بدنبال متحدینی است برای تحقق منافع و حفاظت از قدرت خود.

از این منظر اگر برای مسعود بارزانی و دیگر رهبران کرد کسب استقلال برای کردستان عراق در درجه اول اهمیت قرار دارد، طبیعی است که آنها از هر وسیله ای برای دست یابی به این استقلال استفاده کنند. دنیای سیاست دنیای موازنه قدرت است و تنها راه چانه زنی با دیگر قدرت های حاضر در دنیای سیاست کسب قدرت لازم و بدنبال آن به جدی گرفته شدن می باشد. ابزار های کسب این قدرت نیز شامل همه چیز می تواند بشود از حمایت های مردمی از طریق رفراندم تا حمایت های منطقه ای و یافتن دوستان و متحدین جدید.

تنها می توان گفت که اگر در گذشته های نه چندان دور قانون اصلی در منازعات قدرت، جنگ و کشتار بود، امروزه بشریت به این حقیقت پی برده است که اختلافات را بر سر میز مذاکره نیز می توان به بحث گذاشت و به یک راه حل مشترک رسید. و همچنین این واقعیت که اساسا قدرت مطلق وجود ندارد و در دست هیچکس حتی خدا نیز نمی تواند متمرکز شود، امروزه تبدیل به یک حقیقت مورد توافق همه گردیده است. و زمانی که قدرت مطلق و بلامنازع وجود نداشت،‌ طبیعی است که باید قدرت های کوچکتر و منطقه ای به رسمیت شناخته شوند و منازعات بین آنها در درجه اول بدون دخالت قدرت های خارجی  و البته از طریق مذاکره و مراوده و بر سر میز گفتگو، حل و فصل گردند.