۱۳۹۵ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

اصلاح طلبان، عاملان و حاملان اصلی "دوگانه باوری" مزمن در جمهوری اسلامی

جورج اورول در رمان ۱۹۸۴ خود از ترکیب بندی "دوگانه باوری" (doublethink) برای بیان و تشریح ویژگی افرادی استفاده می کند که همزمان به دو نظر کاملا متضاد با هم باور دارند، اما در عین حال آگاه به وجود این تناقض نیستند و آندو را در کنار هم پذیرفته اند. وی در رمان خود دوگانه باوری را توانایی تعریف می کند که قادر است دو باور متضاد را بطور همزمان در ذهن یک نفر بنشاند. دوگانه باوری که بخشی از یک زبان و فرهنگ ساختگی و مصنوعی است که توسط نظام توتالیتر خلق گردیده و برای کنترل افکار عمومی بکار گرفته می شود. ساختار زبانی و گفتاری این نظام با وجود در برداشتن باورهای دوگانه و متضاد، تنها وسیله رسمی ابراز نظر و عقیده در حوزه عمومی است. ساختاری که تناقضات آن هرگز نباید افشا و آشکار گردند.

برای مثال می توان به چند نمونه از دوگانه باوری و گزاره های متناقض که در رمان ۱۹۸۴، توسط نظام توتالیتر بکار گرفته می شدند اشاره کرد: "اگر می خواهی یک رازی را در ذهن نگاه داری، باید آنرا از خودت هم مخفی نگاه داری". "کسی که گذشته را کنترل می کند، آینده را نیز تحت کنترل دارد، کسی که زمان حال را کنترل می کند، گذشته را نیز کنترل می نماید." "جنگ صلح است". "آزادی بردگی است". "جهالت قدرت است". و یا در نظام  توتالیتر، وزارت عشق محل شکنجه است و وزارت فراوانی خود عامل اصلی قحطی می شود و در وزارت صلح به امور مربوط به جنگ پرداخته می گردد.

اگرچه نظام جمهوری اسلامی از نظر ویژگیهای منحصر بفرد آن قابل مقایسه با حکومت های توتالیتر مورد نظر جورج اورول نیست، اما بقطع می توان گفت که از نظر ساختار زبانی و تعداد بیشمار باورهای دوگانه و متضاد یک نمونه بسیار روشن و آشکار قرن بیست و یکمی از دوگانه باوری در رمان ۱۹۸۴ است. یکی از آخرین نمونه های این دوگانه باوری سخنان اخیر حسن روحانی در مراسم روز ارتش است که گفت: "ما در یک دستمان کتاب و منطق و تدبیر و عقلانیت و در دست دیگرمان شمشیر است و این دو را در کنار همدیگر می‌بینیم". وی این سخنان را در پی حملات تند علی خامنه ای به وی و هاشمی رفسنجانی که در توئیت منسوب به او اظهار داشته بود که دنیای آینده دنیای گفتمان است و نه موشک، بیان می کند.

ساختار فکری و ایدئولوژیک نظام جمهوری اسلامی اما نشان می دهد که این گونه باورها و موضعگیری ها صرفا دلایل تاکتیکی و برخاسته از الزامات دنیای امروز ندارند. این ساختار فکری و ایدئولوژیک از بدو تولد خود بر باورهای دوگانه و متضاد با یکدیگر استوار بوده است. باورهای دوگانه ای که نیروهای حامل آن نه تنها به وجود تضاد های ذاتی و ماهوی آن آگاه نبوده اند، بلکه واقعیت در کنار قرار داشتن این دو گانگی را همواره امری طبیعی و شدنی می پنداشته اند.

جورج اورول عامل اصلی این دوگانه باوری را نظام توتالیتر حاکم معرفی می کند، اما با توجه به اینکه هر نظام توتالیتری حامل یک ایدئولوژی توتالیتر است و مشروعیت و گفتمانهای خود را از آن اتخاذ می نماید، می توان گفت که در حقیقت منبع اصلی دوگانه باور سازی و نشاندن آنها در اذهان پیروان خود همانا و در درجه اول ایدئولوژی توتالیتر می باشد.

امروزه اما بر خلاف ده های اول قرن بیستم و برخلاف نظامهای توتالیتر مورد نظر جورج اورول، یک ایدئولوژی توتالیتر مدرن می تواند بدون حضور یک نظام سیاسیِ توتالیتر و تنها به یمن ساختار های طبقاتی ویژه خود، نظام خاص اقتصادی و نیز به کمک ابزارهای فرهنگی و تبلیغاتی اش، دوگانه باوری های خاص را، در درجه نخست در اذهان پیروان خود بنشاند و سپس بتدریج بعنوان یک فرهنگ عام غالب سازد. جورج اورول شاخصه اصلی این فرهنگ عام را تجرد جمعی (collective solipsism) می داند که حاملان آنرا از واقعیت های جهان خارج از ذهن و روان دور می سازد و مشغول باورهای متضاد و مصنوعی خود می نماید.

بعبارت دیگر، توتالیتاریزم را نمی توان صرفا در وجود حکومت و نظامهای سیاسی توتالیتر و نمونه های تاریخی آن از جمله توتالیتاریسم استالین و یا هیتلر خلاصه نمود. امروزه به علت بکارگیری ابزارهای بسیار پیچیده سیاسی- فرهنگی و تبلیغاتی می توان از حاکمیت یک ایدئولوژی توتالیتر صحبت کرد بدون اینکه برای اعمال این حاکمیت نیازی باشد به یک رژیم توتالیتر، مشابه آنچه در تاریخ اخیر اتفاق افتاده است.

اصولا هر نظام فکری و ایدئولوژیک که مدعی تبیین مطلق و تغییر ناپذیر از جهان و انسان باشد و به اعتبار آن راه اندیشه آزاد را مسدود سازد، یک تفکر توتالیتر بحساب می آید. و واقعیت این است که تا قبل از ورود بشریت به قرن بیستم و پیدایش ایدئولوژی های توتالیتر کمونیسم و یا فاشیسم ، این مذاهب شناخته شده یهودیت، مسیحیت و اسلام بودند که چه در ذهن و چه در عرصه اجتماع و زندگی فردی تمامیت خواهی خود را به اشکال مختلف تحمیل می کرده اند. تمامیت خواهی که اگرچه پس از ورود بشریت به دوران مدرنیته و رشد روز افزون علم و عقاید لائیک و سکولار ضربات سختی خورد، اما بدلیل تلاش بخش های میانه رو و محافظه کار روشنفکران اروپای عصر روشنگری و دورانهای پس از آن، در مدرن سازی ادیان و تغییر چهره خشن آن، همچنان صلابت و سرسختی خود را حفظ کرده است.     

در زمینه تحلیل عصر روشنگری در اروپا، جاناتان اروین اسرائیل، تاریخ شناس برجسته انگلیسی سه تحقیق   بنامهای "روشنگریِ رادیکال"، "مسابقه روشنگری" و "روشنگریِ دمکراتیک" تدوین و انتشار داده است که به اعتقاد بسیاری از اهل علم تاریخ، روش تحقیق وی دریچه های جدیدی در زمینه تحلیل عصرِ روشنگری در اروپا باز کرده است. وی معتقد است که در اروپای عصر روشنگری تنها یک جریان واحد از جنبش روشنگری فعال نبوده است، بلکه جریانهای مختلفی در کنار هم حضور داشته اند. جریانهایی که وی  آنها را "روشنگری رادیکال"، "روشنگری میانه رو"، "کنترا روشنگری"  و "ضد روشنگری" نامگذاری می کند. روشنگران رادیکال که عقبه آنها به اسپینوزا فیلسوف هلندی می رسد، جایی برای اعتقاد مذهبی و دینی در پروسه روشنگری و پیشرفت اروپای مدرن قائل نبودند. آنان ماتریالیستی فکر می کردند، بی خدا بودند، به آزادی های فردی بیش از هر چیز بها می دادند، خود را در محدوده فرهنگ، قومیت و یک ملیت خاص محصور نمی کردند و، به سخن دیگر جهانی می اندیشیدند. به اعتقاد جاناتان اسرائیل، فلاسفه رادیکال عصر روشنگری به انسان از دید جهانی می نگریستند و برای انسان حقوق طبیعیِ مستقل از ملیت، قومیت، نژاد و فرهنگ قائل بودند. به موازات روشنگران رادیکال، روشنگران میانه رویی نیز بودند که سعی داشتند پیوندی صلح آمیز و تکمیل کننده بین اعتقادات دینی از یک سو و علم و منطق بشری از سوی دیگر ایجاد نمایند.

بنظر نگارنده این تلاش روشنگران میانه رو نه تنها به هسته اصلی تمامیت خواهی ادیان آسیبی وارد نیاورد، بلکه بدلیل کوشش آنان در تطبیق ادیان با علوم و دستآوردهای بشری، باورهای دوگانه بسیاری را نیز به متون اولیه دینی افزود، که قبل از هر چیز گمراه کننده و پوشاننده هسته اصلی تمامیت خواهی و ضدیت آنها با اندیشه و انسان آزاد می باشند.

فرایند جنبش روشنگری در ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. روشنفکران دروان انقلاب مشروطه را -که تاثیرات بسزایی بر آغاز جنبش مشروطه در ایران داشتند-  نیز می توان مانند دوران آغازین روشنگری در اروپا به سه دسته اصلی تقسیم کرد. به این مفهوم که در اواخر دوران قاجار و اوائل جنبش مشروطه  ما می توانیم ردپای "روشنگران رادیکال"، "روشنگران میانه رو" و "کنترا روشنگران" را در ایران آن زمان بیابیم. فتحعلی آخوند زاده را  می توان از جمله روشنگران رادیکال عصر مشروطه نامید که با افکار سکولار خود و دفاع از حقوق بشریت (هم برای زنان و هم برای مردان) بیشترین تاثیر را در آغاز عصر مدرنیته و جنبش مشروطه خواهی در ایران داشته است. میرزا آقاخان کرمانی، که عمدتا تحت تاثیر افکار آخوند زاده بود، را نیز می توان از جمله روشنگران رادیکال این عصر نامید. حتی  می توان میرزا رضای کرمانی که پس از قتل ناصر الدین شاه و در هنگام بازجویی می گوید "مردم انسان شده اند" را در همین ردیف قرار دارد. در کنار روشنگران رادیکال، روشنفکرانی مانند میرزاملکم خان و طالبوف نیز بودند که بر خلاف افکار رادیکال آخوند زاده، در پی نوعی هماهنگی و صلح بین اسلام و مفاهیمی مانند آزادی، دمکراسی و حقوق انسان ها هستند. این افراد را که از یک سو تحت تاثیر جنبش روشنگری و مدرنیته در اروپا بودند و آثار فیلسوفان و متفکرین اروپای را مطالعه کرده بودند واز سوی دیگر قصد نوعی تعریف ملی و فرهنگی و دینی از مفاهیم مدرنیته داشتند می توان "روشنگران میانه رو" نامید.   

جریان روشنگران میانه رو که دنباله آن در دهه های بعد عمدتا به نوگرایان مسلمان از جمله مهدی بازرگان و سپس علی شریعتی می رسد نیز همه سعی و کوشش خود را بر تطبیق بین علم و دین و نوسازی چهره اسلام و شیعه می گذارد. اما این تلاش ها نیز نه تنها هسته اصلی تمامیت خواهی اسلام را هدف قرار نمی دهد، بلکه بر عکس موجب حفظ آن می شود؛ و حتی با استفاده از روشهای جدید در علوم اجتماعی و تحلیل طبقاتی، آنرا تبدیل به یک ایدئولوژی مدرن اما با همان هسته تمامیت خواهی می نماید. ایدئولوژی بشدت تمامیت خواه که بدلیل استفاده از دست آورهای علمی و تداخل مباحث حقوق بشری و آزادی های اجتماعی و سیاسی با آن، بشدت نیز مملو از باورهای دوگانه و متضاد می گردد.

در واقع انقلاب اسلامی و حاکمیت ایدئولوژی تمامیت خواه شیعه بر ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ محصول تحول اسلام شیعی تمامیت خواه به یک ایدئولوژی توتالیتر است، که البته اینبار ظاهری مدرن از حکومت قانون را به نمایش می گذارد. در این رابطه نیز همانطور که در درجه اول روشنگران میانه رو اروپا در بقای هسته سرسخت تمامیت خواهی ادیان سهم داشته اند، در تثبیت و تقویت ایدئولوژی توتالیتر شیعه بر جامعه ایران نیز روشنفکران مسلمان و نوگرایان شیعه از جمله مهدی بازرگان و علی شریعتی و پیروان آنها سهم به سزایی بازی کرده اند. کما اینکه این جریان و افراد وابسته به آن سهم و شراکت غیر قابل تردید و فراموش ناشدنی در پر کردن مناسب حکومتی و اداری پس از سرنگونی سلطنت پهلوی و سپس هموار کردن راه تثبیت جمهوری پر تناقض اسلامی که هم ادعای اسلامی و هم جهموریت می کند و هم مدلی از دمکراسی و مجلس قانونگذار را به نمایش می گذارد و هم ولایت فقیه را بر بالای آن می نشاند، داشتند.

اما هر روز این حکومت قدرت بیشتری پیدا می کند، بر صلابت و سرسختی هسته تمامیت خواهی آن نیز افزوده می شود؛ و همزمان نیز بر تعداد افکار و اعتقادات دوگانه و متضاد آن افزوده می گردد. که در این میان نیز اصلاح طلبان حکومتی مانند همیشه نقش اصلی را در این میانه بازی کرده اند و با انواع و اقسام توجیهات و برای حفظ اسلام و حکومت اسلامی این دوگانه باوری ها را تقویت نموده اند. از جمله می توان به چند نمونه از این باورهای دوگانه اشاره کرد: حکومت اسلامی همان حکومت مردمی است، اسلام با حقوق بشر تناقضی ندارد، اسلام دین رحمت است و مهمتر از هرچیز نام جمهوری اسلامی که بر تارک این حکومت نشسته است، خود سمبل بزرگترین تناقض و باور دوگانه این نظام است که گویی اسلامیت با جمهوریت قابل جمع می باشد.

شوربختانه اما این دوگانه باوری محدود به حکومتیان و جناح های آن نمی گردد، بدلیل حاکمیت دوگانه این نظام در بیش از سه ده اخیر و با جا افتادن بسیاری از مفاهیم متناقض و دوگانه مردم ایران نیز بتدریج به آنها عادت و حتی باور کرده اند. بطوریکه می توان گفت که فرهنگ و روابط اجتماعی مردم ما بیش از هر دوران دیگری در تاریخ خود، در دروان جمهوری اسلامی، از دوگانه باوری، خرافات ناشی از آن، ظاهر سازی های دروغین و تغلب آسیب دیده اند.

۱۳۹۵ فروردین ۲۸, شنبه

موقعیت همواره متزلزل میانه روی (اعتدال گرایان) در جمهوری اسلامی

بکار گیری دو محور چپ و راست در ترسیم و توضیح مختصات دنیای سیاست یک امر کاملا شناخته شده و معمول است. چپ شاخصه و عنوان نیروها و احزاب سیاسی پیشرو و خواهان تغییر وضع موجود است، و نیروها و جریانات سیاسی که خواهان حفظ وضع موجود و یا حتی بازگشت به گذشته اند زیر مجموعه راست و محافظه کار قرار می گیرند.  اما اگر بتوان در مباحث تئوریک و نظری مرزهای نسبتا مشخص و روشنی بین راست و چپ ترسیم نمود، در عرصه عمل و دنیای واقعی سیاست ملاحظه می کنیم که این تفاوت ها و مرزبندی های تئوریک، روشنی و صراحت خود را از دست می دهند و نمود های عملی چپ و راست کاملا جنبه نسبی بخود می گیرند.    

این وضعیت در کشورهای اروپای غربی و اسکاندیناوی بخوبی قابل مشاهده است، جوامعی که نیروها و گرایشات سنتی چپ و راست، بعلت وجود و حضور فعال طبقه گسترده متوسط، عملا به میانه طیف و وسط مختصات سیاست در این کشورها کشانده شده اند. فرایندی که موجب نزدیک شدن چپ و راست به یکدیگر و تشکیل جناح های میانه رو گردیده است. برای مثال سوسیالیست ها و یا لیبرالهای میانه رو.

برای اولین بار پس از انقلاب فرانسه مفاهیم چپ و راست شکل گرفتند، در اولین مجلس قانونگذاری که پس از انقلاب فرانسه تشکیل گردید، نمایندگانی که خواهان حفظ نظام پادشاهی و دست نخورده نگاه داشتن نظم پیشین اجتماعی-طبقاتی و قوانین آن بودند در سمت راست صحن مدور مجلس می نشستند، و نمایندگان خواهان تغییرات بنیادی در وضع موجود در بخش چپ مجلس جا می گرفتند. با تکرار این مدل مشابه در مجالس قانونگذاری در بریتانیا و امریکا بتدریج تقسیم بندی چپ و راست، پیشرو و محافظه کار به یک روش مرسوم در تحلیل مواضع و جایگاه سیاسی نیروها و احزاب حاضر در عرصه سیاست گردید.

اگرچه مفاهیم امروزی و شناخته شده چپ و راست بتدریج پس از انقلاب فرانسه و بر مبنای واقعیت های سیاسی روز و جایگاه طبقاتی نیروهای اجتماعی-سیاسی موجود شکل می گیرند، اما با توجه به این واقعیت که  بشریت و جامعه جهانی انسانی، بسان یک پدیده زنده، همواره روند رو به رشد و تکاملی را، از منظر کاهش استثمار طبقاتی، افزایش آگاهی های اجتماعی و فرهنگی، رشد علم و کنده شدن از سنت و خرافات، طی کرده اند؛ باید گفت که مفاهیم چپ، راست، پیشرو، محافظه کار و بازدارنده ریشه های بسیار عمیق تری در انسان، جوامع بشری و بطور کلی روند تکاملی آن دارند، تا صرفا شرایط خاص سیاسی-اجتماعی پس از انقلاب فرانسه. بطوریکه می توان از این مفاهیم و شاخصه ها بعنوان مقولاتی ثابت و استوار استفاده کرد.

حتی در کشورهایی که طبقه متوسط آن از اکثریت نسبی برخوردارند و عمده احزاب متعلق به چپ و راست به میانه طیف کشیده شده اند، اما با این وجود، مفاهیم پیشرو و محافظه کار همچنان قابل استناد هستند و مصادیق آنها را نیز در همین جوامع می توان یافت. بویژه اگر دقت کنیم، زمانی که دولت های رفاه این جوامع، بدلیل شرایط دشوار اقتصادی، مجبور شده اند از سیاست های رفاهی خود بکاهند، بار دیگر نیروها و جریانات دو سر طیف چپ و راست فعال گردیده اند و مباحث نظری بین این آنها شدت یافته اند.

اما اگر مفاهیم چپ و راست و نیز جایگاه سیاسی و طبقاتی پیشرو و محافظه کار ثابت و مشخص اند، مقوله و پدیده سیاسی "میانه رو" و جایگاهِ گرایشات وابسته به این پدیده، در طیف سیاست، همواره دچار تحول و جابجا شدن بوده است. نگاهی به تاریخچه نیروهای سیاسی میانه رو نشان می دهد که مکانیزم جابجایی های دائم در میانه طیف چپ و راست و عدم ثبات این جریانات از یک قانونمندی نسبتا ثابتی پیروی می کند. زمانی که یکی از دو سر طیف چپ و یا راست بنا بر دلایل پراگماتیستی از جمله نیاز به جلب آرا و حمایت های بیشتر مردمی، بسوی میانه طیف حرکت می کند و مواضعی ملایم تر و میانه روتر از جایگاه سنتی خویش اتخاذ می نماید، نیروهای جاخوش کرده در میانه طیف، بقول معرف میانه روها، در واکنش به نزدیک شدن نیروی مزبور به میانه طیف، بسوی دیگر طیف به حرکت در می آیند و خود را به طرف دیگر تضاد نزدیک می سازند؛ تا موقعیت میانه خود و از نظر خویش، تعادل ترازوی سیاست را حفظ نمایند. زیرا ماهیت وجودی این جناح میانه رو، میانه روی و اتخاذ سیاست هایی است که هر دو طرف طیف را راضی نگاه دارد. از نظر تئوریک نیز همیشه جایی و راهی برای چانه زدن و میانه روتر کردن مواضع وجود دارد، فرایندی که بمانند تقسیم یک خط به دو بخش تا بینهایت می تواند ادامه پیدا یابد، زیرا همواره قطعه ای هر چند کوچک باقی می ماند که قابل تقیسم شدن است.

از سوی دیگر مشاهده می شود زمانی که بدلیل شرایط سیاسی-اجتماعیِ بحرانی و رشد اختلافات طبقاتی، که پیامد مشخص آن لاغر شدن طبقه متوسط است، تضاد بین چپ و راست افزایش می یابد و مواضع نیروهای سنتی راست و چپ از یکدیکر فاصله می گیرند، محدوده ای که احزاب و جریانات میانه رو در میانه طیف بخود اختصاص داده اند بتدریج کم تر می شود. مانند هنگامی که یک کِش لاستیکی که اگر از دو سر کشیده شود نقطه وسط کوچک و کوچکتر می گردد، و با کشیده بیشتر از دو طرف، سرانجام نیز در اثر دور شدن دو سر کِش و یا با پاره شدن کِش، نقطه میانه محو می گردد.    

تجربه اما یک قانومندی دیگری را نیز نشان می دهد. زمانی که یکی از دو طرف طیف چپ و راست، بدلیل قدرت فزاینده اجتماعی و حمایت های مردمی بر مواضع سنتی خویش پافشاری می کند و سخت پایبند به آنها می ماند و در مقابل جناح متضاد در موقعیت ضعیفی قرار دارد، احزاب میانه برای حفظ موقعیت خویش بتدریج به احزاب و گرایشات قوی تر نزدیک می شوند و خواهان اتحاد با آنها می گردند. ما این پدیده را در تشکیل اتحادهایی بنام چپ-میانه یا راست-میانه در برخی از کشورهای اروپایی مشاهده می کنیم.     

این قانومندی ها نشان می دهد که در بسیاری از کشورهای عقب افتاده و یا در حال رشد، که از طبقه متوسط ضعیفی برخوردارند و درآمدهای ملی بطور کاملا ناعادلانه تقسیم می شوند، میانه روی بعنوان یک گرایش سیاسی و حزبی از حوزه عمل بسیار محدودی، در میانه طیف چپ و راست، برخوردار است؛ و بدلیل تضادهای رشد یابنده بین دو سر طیف، دائما در معرض فشار و کشیده شدن از دو طرف قرار دارد. بطوریکه اتخاذ مواضع میانه و وسط بازی بتدریج کارایی خود را از دست می دهد و میانه روهای مزبور سرانجام مجبور می شوند یکی از درو سر طیف را، برای بقای خود، انتخاب کنند و با آن متحد گردند.

شاهد عینی این قانونمندی های خاص برای جناح های میانه رو، وضعیت جناح ها و گرایشات داخلی جمهوری اسلامی است. دولت اعتدال گرا و میانه روی حسن روحانی که در درجه اول بدلیل بحرانهای جدی ناشی از ماجراجویی هسته ای جمهوری اسلامی و نیاز به اتخاذ یک سیاست خارجی مدارا و ملایم در رابطه با امریکا و اروپا بوجود آمد، اکنون در معرض فشار و حملات جدی و تخریب کننده اصولگرایان قرار گرفته است.
البته قبل از ادامه بحث لازم به اشاره است که نگارنده، در رابطه با نظام جمهوری اسلامی، مفاهیم چپ و راست را صرفا از منظر دو نیرویی که یکی خواهان تغییر وضع موجود (از جمله کاهش قدرت شورای نگهبان، سپاه و قوه قضائیه) و دیگری خواهان حفظ آن (از جمله تقویت ولایت مطلقه فقیه) و حتی بازگشت به گذشته است مورد ملاحظه قرار می دهد. این نیروهای به اصطلاح چپ و راست در طیف سیاست در نظام جمهوری اسلامی، اساسا با احزاب و گرایشات سیاسی در کشورهای غربی قابل مقایسه نیستند. اما در هر حال، گذشته از این اختلاف ماهوی، می توان گفت که اصلاح طلبان سنتی و اصیل تر این نظام در سمت چپ و اصولگرایان سنتی در سمت راست طیف و اعتدال گرایان سعی نیز می کنند خود را در میانه طیف سیاست در این نظام حفظ کنند.   

در این واقعیت که اختلافات و شکاف طبقاتی در جامعه ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی بطور بی سابقه ای افزایش یافته اند شکی نیست. نابرابری های اقتصادی بنا به گزارش مرکز آمار ایران در دو سال اخیر نه تنها کاهش نداشته اند بلکه بر شدت آنها نیز افزوده شده است. اختلافات سیاسی بین دو جناح نیز، پس از فروکش شدن موج احساسات ناشی از قرارداد هسته ای که به برجام معروف است، بشدت بی سابقه ای اوج گرفته اند، بطوریکه سید علی خامنه ای بطور علنی علیه مواضع رئیس دولت خود موضع می گیرد و بطور بی سابقه ای به روحانی و هاشمی حمله می کند.

اما هر اندازه حملات همه جانبه اصول گرایان افزایش می یابند، به همان اندازه بخش عمده ای از اصلاح طلبان و اعتدال گرایان سکوت پیشه می کنند، و یا سر خود را پایین می آورند تا این موج نیز رد شود. اما ماهیت میانه روی و اتخاذ نقطه وسط در میانه طیف چپ و راست و تلاش به بقای در وسط مختصات سیاسی این نظام نمی تواند صرفا به سکوت و خم شدن محدود و متنهی گردد. قانومندی میانه روی، همانطور که در بالا آمد، حکم می کند که زمانی که یکی از دو سر طیف دست بالا را پیدا کرد و حملات تند خود را آغاز نمود، و طیف متضاد و سر دیگر این تضاد ضعیف عمل نمود، میانه روها برای احساس امنیت بیشتر به جناح حمله کننده نزدیک می شوند.

همانطور که پس از سخنان تند رهبر جمهوری اسلامی محمد جواد ظریف وزیر خارجه جمهوری اسلامی اعلام می دارد که در حوزه دفاعی برجامی در کار نیست و بدنبال آن جان کری وزیر خارجه امریکا را مورد حمله قرار میدهد و در توئیتر خود می نویسد: «نه برجام و نه قطعنامه شورای امنیت ، ایران را از کار بر روی موشک‌هایی که برای حمل کلاهک هسته‌ای طراحی نشده‌اند٬ منع نمی‌کند.»... «ما همواره گفته‌ایم به توسعه ظرفیت‌های دفاعی خود ادامه می‌دهیم و این تجهیزات دفاعی ربطی به سلاح هسته‌ای ندارند.»  وزیر دفاع دولت حسن روحانی نیز با تکرار مواضع فرماندهان سپاه و علی خامنه ای اعلام می کند:«تلاش برای افزایش توانمندی‌های دفاعی را ادامه می‌دهیم.» عبدالرضا رحمانی فضلی٬ وزیر کشور نیز در واکنش به انتقاد سید علی خامنه‌ای٬ از ابلاغ بخشنامه اجرای طرح «اقتصاد مقاومتی» از سوی این وزارت‌خانه به استانداری‌ها خبر می دهد. و سرانجام حسن روحانی نیز بلافاصله پس از حملات و انتقادات تند علی خامنه ای در سال جدید، تلفنی با او صحبت می کند و سال نو را تبریک می گوید.

بنظر می رسد که جناح اصول گرا و راست جمهوری اسلامی این قانونمندی را خوب دریافته است که در چنین شرایطی، که اصلاح طلبان سعی می کنند که با دولت همکاری و همیاری بیشتری داشته باشند، و به همین خاطر از مواضع سنتی خود کوتاه آمده و سکوت پیشه نموده اند، بهترین تاکتیک برای کشاندن جناح میانه و اعتدال گرا بسوی خود، حملات بی امان و مخرب است. فشارها و تهاجماتی که بدلیل ماهیت میانه رو و وسط باز این جریان یا منجر به نزدیک شدن آن به جناح راست و یا ضعیف شدن آن می گردند.  

در این میان تنها صدای محکم و آشنای اصلاح طلبی (در نظام جمهوری اسلامی) که گاه بگوش می رسد یا از سوی حصر نشینان است و یا اصلاح طلبان زندانی. نامه مهدی کروبی اگرچه شاید نتواند اصلاح طلبان و اعتدال گرایان ترس و لرز برداشته از حملات و انتقاد های تند اصول گرایان به رهبری علی خامنه ای را بخود آورد و انرژی و روحیه جدیدی به آنها تزریق نماید، اما قطعا شاهد دیگری است از همان قانونمندی حاکم بر طیف و مختصات سیاسی؛ که جناح چپ و تحول خواه تنها با پا فشاری و اعلام صریح مواضع خود است که می تواند میانه روها و وسط نشینان را بسوی خود جذب کند. این تاکتیک که موقتا به جناح میانه نزدیک شویم و در اعلام واضع و پیگیری اهداف خود موقتا سکوت نماییم، مانند همیشه جواب عکس خواهد داد و جناح میانه رو و معتدل را که هنر اصلی آن میانه روی است بسوی جناح متضاد و مخالف، برای حفظ تعادل و ثبات نظام حاکم، خواهد کشاند.

۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

خداحافظی با یک دوست و ممکن ساختن ناممکن ها

روز گذشته با یک دوست بسیار قدیمی، که در روزهای پایانی حیات خود با مرگ دست و پنجه نرم می کند، با بغض گره خورده در گلو همراه با بوسه ای بر پیشانی اش، برای همیشه وداع کردم. دوست خوبی که همواره برای او احترام خاصی قائل بوده ام. او را فردی تیز بین و رک گو که از شخصیت و کاراکتر با ثباتی برخوردار است یافته بودم. انسانی که در مواجهه با طوفانهای سیاسی به آسانی رنگ نمی باخت و نمی لرزید. انسانی که از یک روحیه قوی و انرژی فراوان برخوردار بود و زمانی که در کنارش می نشستی صلابت شخصیت و یکرنگی اش به تو آرامش می بخشید.


در چند ساعتی که در کنارش بسر می بردم شاهد آخرین مبارزه او با غول مرگ بودم، مبارزه بین اراده انسان بزرگی مانند او برای ادامه حیات از یک سو و سرنوشت محتوم مرگ از سوی دیگر؛ مبارزه دائمی برای ممکن ساختن نا ممکن ها، که دوست من در روزهای پایانی زندگی اش سمبل آن شده بود؛ مبارزه ای که شاید در مورد او منجر به پیروزی حیات در برابر مرگ نشود، اما قطعا در جایی دیگر، در زمانی دیگر و در موردی دیگر تحقق خواهد یافت.


مچاله شده بر تخت بیمارستان فریاد بر می آورد که "بلندم کنید"، "راستم کنید" تا به خانه باز گردم. با عصبانیت و مشت گره کرده، و با چشمهایی که دیگر بینایی را از دست داده بودند به ما خیره می شد و با خشم فریاد می زد که "چرا نمی فهمید"، "اینطور بلندم کنید". و گاه نا امید از ما، مشت های گره کرده خود را ستون بدن رنجیده و ناتوان خویش می نمود که از تخت بر خیزد، و به خانه و نزد همسر و فرزندان مهربانش که برای او سمبل سلامتی و زندگی بودند بازگردد. او می خواست که از نا ممکن، ممکن دیگری بسازد و زمانی که کمی به هوش بود دائما می گفت که "درست می شود" و یک بار نیز گفت که "درستش می کنم".


برای من و شاید امثال من، که در اکثر دوران زندگی سیاسی خود بدنبال ممکن ها و گزینش بین آنها بوده ایم، تلاش وی در جستجو و تحقق یک ناممکن از میان ممکن ها، تلنگری بسیار قوی بود. تلاش ها و فریادهای وی برای بازگشت به خانه، آینه ای بغایت افشاگر و عریان کننده در برابر منی که همواره زندگی و هنر سیاست را چالش انتخاب بین ممکن ها می دانستم، قرار داده بود؛ که در این میان، مهمترین دلیلی که برای توجیه این نوع از سیاست ورزی می آوردم، این بود که "مردم انتخاب ها و ممکن های محدودی دارند و یا آلترناتیو واقعی و بالفعلی در برابر این حکومت دیده نمی شود؛ و همچنین، شاهد بودیم آنهائی که اراده گرایانه و به هر وسیله ممکن بدنبال تحقق آلترناتیو خاص خود بودند، سرانجام در اجرای سیاست های خود شکست خوردند".


در مجموعه نظریات مکتوب افلاطون در باره حکومت آمده است که سقراط در پایان یکی از کلاس ها با جوانهای حاضر در کلاس به بحث می نشیند. آنها می گویند که این داستان اتوپیا و حکومتِ مطلوب شما بسیار خوب و زیبا است، اما هیچ جا و هرگز تحقق نخواهد یافت. سقراط اما پاسخ می دهد که آری شاید اینجا و برای ما بوجود نیاید ولی این حکومت مطلوب و دلخواه ما ممکن است در جای دیگری تحقق پیدا نماید. وی در اینجا و هنگام پاسخ به جوانان حاضر در کلاس درس، در مقام یک سیاست مدارِ فیلسوف ظاهر می شود، و  مانند یک شخصیتی که افلاطون در حکومت ایده آل خود در جستجوی آن بود و وجودش را برای یک حکومتِ مطلوب ضروری می دانست به بحث می نشیند. شخصیتی که فقط در پی شناخت ممکن ها و تجویز راه حل از میان آنها نباشد، بلکه در درجه نخست بتواند دید فلسفی و نقاد خویش را برای شناخت مشکلات ریشه ای وتاریخی و یافتن راه حلهایی که در درجه اول ناممکن می نمایند بکار گیرد. سیاست مدارِ فیلسوفی که نه تنها جستجوی راه حل برای مشکلات را از مقایسه بین ممکنات موجود آغاز نمی کند، بلکه در این راه، هرگز خود را تا سطح و توان مردم عادی، که معمولا نظام اجتماعی و زندگی روزمره اشان بر انتخاب بین ممکن ها استوارند، پائین نمی آورد. سیاست مدارِ فیلسوفی که باور داشته باشد که سیاست، انتخاب بین ممکن ها نیست بلکه هنرِ ممکن ساختن ناممکن ها است و از اینکه به "دور افتادن از مردم و واقعیت ها" متهم شود، نمی هراسد.         


واقعیت این است که امروزه سیاست و سیاست ورزی در میان مرزهای بسیار محدود و محصور کننده رئال پلیتیک زندانیِ واقعیت ها و ممکنات موجود شده اند؛ و سیاست مداران و کنشگران این عرصه نیز عمدتا تبدیل به متخصصین حرفه سیاست، که هنرشان گزینش بین ممکن ها و آلترناتیوهای موجود است، گشته اند. سیاست مدارانی که همواره در جستجوی آنند که دریابند مردم چه می خواهند و یا چه امکاناتی بطور بالفعل در اختیارشان هستند تا آنها را تبدیل به گفتمان و شعار سیاسی خود نمایند. به یک معنی، اکثر آنان سیاست های پوپولیستی خود را دنبال می کنند، اگرچه در حرف و شعار همواره تلاش می ورزند که خود را از سیاست مدارانی که در اجرای سیاست های پوپولیستی به اغراق و افراط کشیده شده اند و به پوپولیست ها معروف گشته اند تفکیک و مجزا نمایند.


این زندانیان رئال پلیتیک و ممکنات موجود اما گاه تا جایی پیش می روند که دیگر برایشان چاره ای جز انتخاب بین بد و بدتر باقی نمی ماند. انتخاب بین دو ممکن که از بسیاری جهات و در رابطه با صفت های بد فصل مشترکهای فراوانی دارند. این نوع از انتخاب ها اما قطعا یک انتخاب چالش برانگیز و به یک عبارت یک انتخاب فلسفی-سیاسی و بنابراین دوراندیش که خارج از کادرهای واقعا موجود فکر می کند، نمی تواند باشد.


سیاست مدران حرفه ای در واقع همان مردم عادی هستند که زندگی اشان معمولا محصور بین ممکنات و یا انتخاب بین بد و بدتر است، با این تفاوت که حرفه سیاست و سیاست ورزی را بطور تخصصی آموخته اند و بکار می گیرند. و شوربختانه واقعیت این است که بسیاری از فعالین سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در خارج و داخل کشور نیز از نوع چنین سیاست مدارانی شده اند که حرفه اصلی اشان تحلیل و وزن کشی جناح بندی های درونی جمهوری اسلامی و جستجوی ممکنات موجود است.


این نوع از نگرش به سیاست که محدود به انتخاب بین ممکنات می باشد، حتی امروزه دامن برخی از نیروهای چپ را که بطور تاریخی از بستر مارکسیسم برخاسته اند، نیز گرفته است. اگر مارکس می گفت که فلاسفه همواره در پی تفسیر جهان بوده اند، اما ما می خواهیم فلسفه ای بنا نهیم که در پی تغییر جهان است، در زمانه خود، در حقیقت بدنبال ممکن ساختن ناممکن بود و در قامت یک فیلسوفِ سیاستمدار که چند گام جلوتر از نسل و زمانه خویش حرکت می کرد ظاهر می شد. وی قصد داشت که سیاست و سیاست ورزی را از بند و چهارچوب های سنتی آنزمان رها سازد.   


اما همانطور که می دانیم، امروزه احزاب و جریانات سیاسی چپ و سوسیال دمکرات، بر خلاف آموزش های مارکس و اندیشه های آغاز بخش جنبش سوسیالیسم برای ممکن ساختن ناممکن ها، برای مثال هویت بخشی به طبقه کارگر و سازماندهی آن که در آنزمان یک ناممکن می نمود، عملا تبدیل به نهاد های رسمی سیاسی در کلیت نظام سرمایه داری حاکم شده اند؛ که بنظر می رسد که برخی از نیروهای سوسیال دمکرات ایرانی نیز علی رغم اینکه در قدرت حاکم بر ایران شراکتی ندارند، از الگو های موجود در کشورهای اروپایی و یا امریکاری لاتین استفاده و پیروی می کنند، و به این ترتیب عملا خود را محصور رئال پلیتیک حاکم بر جامعه ایران نموده اند. در حالیکه آنان در گردش چرخهای آن اساسا نقشی ندارند و حتی از این مشارکت و همکاری نیز بهره ای نصیبشان نمی شود. به سخن دیگر، سیاست پیشرو و رادیکال در نزد چنین نیروها و جریاناتی تبدیل به یک حرفه و در حد یک نهاد رسمی در چهارچوب نظم موجود تقلیل یافته است.  


در نزد چنین جریانات و فعالین سیاسی وابسته آنها بدست گیری قدرت سیاسی تنها و تنها از طریق مشارکت و همکاری با قدرت موجود امکان پذیر است. این نحوه نگرش به قدرت سیاسی که همواره رو و نگاه به بالا دارد و همیشه به سلسله مراتب قدرت سیاسی در نظم موجود می اندیشد، میدان بازی و عمل سیاسی را بسیار محدود و تنگ می سازد. عرصه ای که در آن چاره ای جز انتخاب بین ممکناتی که نظم حاکم از قبل تعیین کرده و راهی به غیر از بازی سیاسی در کادر قواعد ی که از پیش مشخص و اعلام شده اند، باقی نمی ماند.


این نیروها به این واقعیت نمی اندیشند که بخش ها و طبقات اجتماعی و مردمی که از آنها انتظاری جز انتخاب بین ممکنات موجود، در یک شرایط نسبتا نرمال و به اصطلاح غیر انقلابی، نمی رود، نیروهایی اجتماعی و پایگاه های طبقاتی بالفعل آنها نیستند، این بخش ها و طبقات بدلیل زندانی بودن در شرایط موجود عملا و بالفعل پایگاه رسمی و یا غیر رسمی نظام حاکم محسوب می شوند. تجربه و تاریخ ملت ها نشان می دهند که تنها زمانی یک جریان سیاسی خارج از نظام حاکم می تواند نیروهای اجتماعی را بسوی خود جذب کند که مردم به آنها باور پیدا کنند که این جریانات و مخالفین نظام حاکم قادر به تحقق ناممکن و آلترناتیوی هستند که در زمان حال آنرا در رویا های خود می بینند و اگر فعلا امیدی به تحقق آن در کشور خود ندارند مطمئن هستند که بالاخره روزی و جایی دیگر تحقق پیدا خواهد کرد.


به این اعتبار می توان گفت که جریانات سیاسی و مخالفین جمهوری اسلامی بیش از هر چیز دیگر و بجای سیاست مداران حرفه ای، به اندیشمندان و فیلسوفان سیاسی نیاز دارند که جرات فکر کردن در خارج از کادر های موجود و شجاعت جستجوی نا ممکن ها و تبدیل ناممکن به ممکن را داشته باشند.


مردم ما اگرچه گاه با مشت گره کرده فریاد بر می آورند که مرا بلند کنید و به خانه ای که رنگ و بوی سلامتی و زندگی می دهد ببرید، اما به تنهایی قادر به برخاستن نیستند، مردم ما نیازمند پیشروان و نخبگانی هستند که راه تحقق ناممکن ها را نشانشان دهند. پیشروانی که خود در صف مقدم قرار گیرند و بقول نلسون ماندلا نشان دهند که بعضی کارها تا زمانی که به انجام نرسیده اند ناممکن بنظر می رسند، و کافی است که تحقق یابند.  هنر نلسون ماندلا ساختن یک نیروی اجتماعی قوی علیه تبعیض نژادی، بدون استفاده از ابزار ها و قواعد نظم حاکم، بود؛ که شاید تا دوره های کوتاهی قبل از آن ناممکن بنظر می رسید. سیاست و سیاست ورزی هنر تبدیل ناممکن به ممکن است.