۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

از ما است که بر ما است، ما زودباوران و ساده اندیشان


ماه شب چهارده مرا همواره به یاد یکی از شبهای پاییزیِ سال 1357 (سال پیروزی انقلاب اسلامی) می اندازد. شبی که شایعهء افتادنِ عکس آیت الله خمینی در ماه، زودباوران را بخود مشغول داشت و همه را به جستجو و رصدِ ماه برانگیخت.
 اگرچه در دهه های اخیرکمتر صحبتی از این واقعه به میان می آید، اما به جرات می توان گفت که این شایعه و زودباوریِ بسیاری از مردمِ آن دوره، تصویری بسیار زنده و واقعی از انقلاب اسلامی و حکومت اسلامیِ پس ازآن، در برابر دیدگانِ آگاه، با تجربه و شجاعِ آن زمان که متاسفانه بسیار نایاب بودند به نمایش میگذاشت. تصویری که پس از چند دهه، همچنان تازگی و نو بودن خود را حفظ کرده است و هر از چند گاهی پرده نوینی از این واقعه را به نمایش میگذارد و خود را تکرار میکند: توالی و تکراری که انعکاس دهندهء زودباوریِ مردم ما است.

البته بنظر می رسد که تمایل به زود باوری  وگریز از پرسشگری وکنجکاوی  ریشه ای بسیار عمیق در انسان دارد. زود باورکردن و به آسانی ایمان آوردن، چیزی است که ظاهراُ ذهن ما، در اثر گذر زمان، درآن تبحر پیدا کرده است؛ و می تواند  ما را با تصاویر خیالی و من درآوردی بازیچه خود قراردهد.  بگونه ای که اگر آگاهانه در برابر این تمایل مقاومت نشود  ترجیحِ ما، در وحله اول، بر این قرار میگیرد که  مسائل و وقایع را بدون کنجکاوی و نقادی بپذیریم. ناگفته نماند که این زود باوری را میتوان در همه جا و در همه فرهنگها و ملتها مشاهده کرد. از جستجوی تصویر مادر ترزا روی بیسکویت گرفته، تا اعتقاد به شفا یافتن افلیجان و نابینایان توسط برنادت مقدس در شهر لوردِس فرانسه و یا فالگیری و جستجوی تصاویر معنی دار در فنجان قهوه و ........ همه و همه نشان از این واقعیت دارند.

درد آور است اما باید گفت که: استخاره دولتمردان جمهوری اسلامی در موقع تصمیم گیریهای مهم، تصورات مالیخولیایی رئیس این دولت که گویی در زیر هاله ای از نور اهورایی  قرار دارد، گفته یکی از مراجع تقلید که ما می توانیم تنگه هرمز را به آسانی ببندیم و تشبیه این عمل به آب خوردن توسط یکی از مقامات دیگر، و یا علی گفتن رهبر جمهوری اسلامی هنگام به دنیا آمدن، و این تصور که همهء این بحرانها زیر سرِانگلیس و دشمنان اسلام است، و حتی وعده و وعیدهای سازمانها و نیروهای مخالف، بویژه در دهه اول پس از حاکمیت جمهوری اسلامی، که بزودی به ایران بازخواهیم گشت، همه و همه نشانه هایی از زود باوری و ساده اندیشی ما دارند و به عبارتی پردههای جدیدی از عکسِ آقا را در ماه به نمایش میگذارند.
بقول ولتر هیچگاه تا این اندازه طبعِ انسان سقوط نکرده و نمی کند  مگر موقعی که جهل، ساده اندیشی و خرافات و ایمانهای واهی به سلاح قدرت مجهز شده باشند.

اگرچه وظیفه اصلی روشنفکران ما  همانا پاسداری از سنتِ انتقاد و تعلیمِ مردمان به پرسشگری بوده است،  اما متاسفانه شاهدیم که کمتر روشنفکرانی به این وظیفه پرداخته اند و بجای پیگیریِ وظیفهء حیاتیِ آموزش و مسلح کردنِ ملت خود به سنتِ اندیشه ورزی، جستجوگری و نقادی،  همواره سعی داشته اند که بقول معروف لقمهء جویده و آماده تحویل مردم دهند.
اما این وظیفه در درجه اول بر عهده خود ماست که نسلِ آینده و فرزندان خود را تشویق به جستجوگری، نقادی و برخورد علمی و اثباتی (تا چیزی را واقعا نبینیم و حس نکنم باور نخواهم کرد) به همه مسائل و مشکلات بکنیم. آموزش دهیم که والدینشان همه چیز را نمیدانند و بهتر است با هم بجستجوی آن بپردازند. آموزش دهیم که تنها و تنها برخورد علمی، دقیق و نا باورانه اما جستجو گر می تواند ما را به سرمنزل مقصود برساند.

از ما که گذشت، اما امیدوارم که نسل آینده و فرزندانشان  بار دیگر مانند والدینشان در چمبره حاکمیت جهل و خرافه و ایمان کور قرار نگیرند.   

۱۳۹۰ اسفند ۳, چهارشنبه

پیغمبرِ دزدان


منم پیغمبرِ دزدان و همچون امت خود           خوشم که روسپهی دل سفیدم و حسنم
دکتر باستانی پاریزی در کتاب پیغمبر دزدان شرحِ حال و نامه های شیخ محمد حسن زیدآبادی ملقب به پیغمبر دزدان را، که از روحانیونِ دوران قاجار بوده ودر استان کرمان میزیسته است، بنحو بسیار زیبا و خواندنی جمع آوری و به رشته تحریر در آورده است.

شیخ محمد زیدآبادی که یک روحانی بود و امور خود را از روضه خوانی میگذرانده، در یکی از اشعار خود، بگونه ای بسیار صریح، حساب خود را از غارتگران اموال عمومی، که بنام دین و دولت برجان و مال مردم حکومت میکرده اند،جدا میکند:
علم و حلم و ورع و زاهدی و تقوی را       آنچه جز مهر علی بود به دزدان دادم

زمانی که این کتاب را ورق میزدم و  نامه ها و فتاوی این پیغمبر دزدان، که کاملا ،و به عمد، بر خلاف فتاوی مرسومِ مراجع دین بوده است،مرور میکردم؛ پیش خود گفتم که به چه علت ما در  صده هایِ اخیر و دوران قبل و پس از جنبش مشروطه شاهدِ ظهور و حضور چنین شخصیت هایی از میان قشر روحانیت و از درون حوزه های علمیه هستیم؟ روحانیونی که علیه نظام و دستگاه فکری روحانیت شیعه برخاستند و نظریات فقهی مراجع آنزمان را به چالش کشیدند.

  اما چرا در دههای اخیر اصلا شاهد چنین خیزشها و خروجهایی علیه روحانیت، حوزه و مراجع تقلید نمیباشیم؟ در حالیکه بحرانهای اجتماعیِ ناشی از حاکمیتِ نظام ولایت فقیه به مراتب عمیقتر، جدی تر و خانمان برانداز تر از دورانهای قبل و بعد از مشروطه است.

شاید بتوان گفت آخرین فردی که علیه این دستگاه دینی خروج کرد و بطور جدی پایه های این نظام فکری و ایدئولوژیک را به چالش کشید احمد کسروی است که اتقاقا این روزها سالگرد ترور او بدست فدائیان اسلام است. یاد و خاطرش و افکار چالشگرش همواره زنده و پاینده باشد.

اگر به ریشه ها و انگیزشهای اصلی تمامی این جنبشهای ضد روحانیت و مرجعیتِ شیعه، از دوران جنبش و نهضت شیخیه تا مبارزات مجتهد بزرگ دوران مشروطه، شیخ ابراهیم زنجانی،که برای نهاد روحانیت در اسلام مشروعیتی قائل نبود، تا تغییر لباس و خروج از دستگاه روحانیت و حوزه توسط افرادی مانند حسن تقی زاده، احمد کسروی و یحیی دولت آبادی، نگاه دقیقی بیندازیم یک بنیاد و امر مشترک را در همه آنها میابیم.

این بنیاد و انگیزه مشترک همانا حذفِ روحانیت و بویژه مرجعیتِ شیعه و نایب های امام زمان بعنوان واسطینِ پیوند و ارتباط بین خدا و انسان بوده است. چالشی که روحانیت و مرجعیت شیعه هرگز آنرا بر نتابیده و بهر شکل ممکن آنرا سرکوب و خاموش کرده است.

اتفاقا در این رابطه تشابه بسیار جالبی بین نهضت ضد کلیسایی در آغاز دوران رنسانس در اروپای غربی و جنبش ضد مرجعیت شیعه در صده های اخیر در ایران دیده میشود. جنبشهای ضد روحانیت مسیحی و کلیسای کاتولیک، علی رغم اختلافات و جهت گبریهای بسیار، در یک امر و هدف مشرک بودند و آن همانا حذف کلیسا  و کشیشان کاتولیک از میانه راه و پیوند بین خدا و انسان؛ هدفی که خاستگاهِ اکثر جنبشهای ضد مرجعیت شعیه نیز بوده است.

اما جای این سئوال همچنان باقی است که چرا ما در دورانهای اخیر و بطور مشخص پس از آغاز سلسلۀ پهلوی و به دنبال آن سلسلۀ ولایت فقیه کمتر شاهد این خروجها و قیامها علیه حوزه های علمیه و روحانیت شیعه هستیم؟

من شخصا، به جز دکتر  گلزاده غفوری، که یاد و خاطرش گرامی باد، روحانی ای راسراغ ندارم که در دهه های اخیر با اراده خود از دستگاه و پوشش روحانیت خارج شده باشد.  روحانیونی هم که در سالهای اخیر از دایره قدرت خارج و به بیرون پرتاب شده اند عمدتا به حجره های خویش بازگشته اند و  راه فقاهت و مرجعیت را در پیش گرفته اند و کپی و نمونه ای مشابه از کارهای مراجع هزار ساله شیعه را به موئمنین عرضه کرده و میکنند.

اما دیر و دور نخواهد بود که سرانجام از میان این مراکز جهل و فساد بار دیگر یک پیغمبر دزدان جدید برخیزد. 

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

پندار دمکراسی،


اگر پروسه چند صد ساله و پر فراز و نشیبِ کشورهای اروپای غربی وآمریکای شمالی برای دستیابی به یک تعادل نسبیِ پایدار، که نامش را دمکراسی گذاشته اند، مد نظر داشته باشیم؛ و تاریخ جنگها و خونریزیهایی که در این کشورها بوقوع  پیوسته بخوانیم، شاید بتوانیم نسبی تر و واقعبینانه تر اتفاقات و درگیریهای اجتماعی و سیاسی ای که پس از جابجایی قدرت در مصر، سودان و لیبی در حال وقوع اند ارزیابی کنیم. در چهارچوب این برخوردِ نسبی و مقایسه ای قاعدتا نباید انتظار داشته باشیم که در یک مدت کوتاهِ کمتراز یک سال و حتی چندین دهه تعادل نسبیِ پایداری که اکنون در کشورهای غرب شاهد آنیم، در این جوامع بتواند برقرار و محقق شود.ازاین لحاظ  میتوانیم بگوییم که تفاوتِ چندانی بین پروسهء چند صد ساله و  پرپیچ و خمِ تحقق دمکراسی در کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی و آنچه که اکنون در کشورهای عربی و حتی ایران خودمان در جریان است وجود نداشته باشد.

 اما با وجود این تشابه، باید گفت که یک تفاوت بسیار مهم و چشمگیر بین دو پروسهء تحققِ دمکراسی در کشورهای پیشرفته و در حال پیشرفت دیده میشود: در اروپای غربی و بویژ در آلمان، دراواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، تحولی بسیارعمیق در علوم اجتماعی، انسانی و فلسفی آغاز شد که ما آنرا تحت عنوان اندیشه و تفکر پُست مدرن و یا جریان پُست مدرنیسم میشناسیم. تحول و بدنبال آن فرهنگ، اندیشه و روابط اجتماعی ای که هنوز در کشورهای عقب افتاده و یا در حال رشد محلی از اِعراب پیدا نکرده است.

تا آنجا که به این یادداشت مربوط میشود، میتوان گفت که یکی از شاخصه های تفکرِ پُست مدرن: نفی و پشت سر گذاشتن ایده آرمان شهری و اوتوپیا سازی در زمینه های اجتماعی بوده و میباشد. شاید بتوان گفت که کارل مارکس آخرین متفکری است که در چهارچوب مدرنیسم (که پس از انقلاب صنعتی آعاز شده بود) ایده آرمان شهری و جامعه ایداه ال را در فلسفه خود تئوریزه کرده است. پس از کارل مارکس، اما، در اواخر قرن نوزده، این فردریش نیچه است که با قاطعیت  ایده و آرزوی آرمان شهری را رد میکند و جامعه اوتوپیایی را یک پندار معرفی مینماید.

این را هم اضافه کنم که به نظر من فلسفهء نیچه و در کنار آن تئوری منشاء انواعِ  داروین دو ستون اصلی پُست مدرنیسم را پی ریزی کردند، بطوری که این دو را، بویژه فردریش نیچه را پدر و بنیانگذار پُست مدرنیسم معرفی میکنند. بر مبنای نظریات نیچه و دارونیستها اصولا دو اصلِ  پایه ای و محوری  توضیح دهندهء پدیده حیات و تکامل میباشند: اصل اول نیروی حفظ و گسترش سیطره خود بر محیط پیرامون (به گفته نیچه اراده معطوف به قدرت) و اصل دوم: اصل تعادل و پایداری درهر پدیدهء حیات دار و محیط زندگیِ موجودات زنده.

 بر این مبنا میخواهم نتیجه گیری کنم که دمکراسی در کشورهای اروپای غربی درچهارچوب نظریات نیچه و داروینیستها بهتر قابل فهم و درک هستند تا دیدگاههای آرمان شهری. براین مبنا (پُست مدرنیسم) دمکراسیِ مطلق (و اساسا هیچ چیز مطلقی) وجود خارجی ندارد و امید به یک آرمان شهر و اوتوپیا یک امید واهی و عبث می باشد. در واقع امر (مطابق این نظریات)  دمکراسی چیزی نیست جزتعادل نسبی و پایدارِ مجموعهء  نیروهای اجتماعیِ حاضر درهر دوره زمانی. حال هرگاه نیروهای اصلیِ تعادل بخش پایگاه گسترده تری داشته باشند تعادل اجتماعی  پایدارتر و طولانی مدت تری برقرار میشود. به همین علت است که دمکراسی در این کشورها که در واقعِ امر ناشی از حظور فعالِ طبقهء متوسط این جامعه در تمام عرصه های اجتماعی است تا این اندازه ماندنی و پایدار شده است.  

در کشور ما اما هنوز که هنوزاست ایده آرمان شهری و پندارِ اوتوپیایی از دمکراسی ، چه در میان اصلاح طلبان و چه در میان  سایر نیروی مخالف، بوضوح دیده میشود. به همین دلیل است که حتی در دورانی که اصلاح طلبان دست بالا را داشتند آنان موفق نشدند تا عامل پایدار کنندهء تعادل اجتماعیِ مورد نظرشان را مقتدر و مستقر سازند. بلکه برعکس و بجای آن، تلاشها و کنشهایشان عمدتا در سطوح سیاسی و فرهنگی و اِلیت جامعه باقی ماند و سرانجام نیز شکست خورد. اگر در چهار دوره ریاست جمهوری پس از جنگ و بویژه در دوران ریاست جمهوری خاتمی همت و تلاش دولتمردان و فعالین سیاسی و اجتماعی ای که در اطراف دولت خاتمی حلقه زده بودند، بیشتر معطوف به گسترش و تقویت بخش خصوصی و متوسط جامعه میشد تا صرفا معطوف به درگیریهای سیاسی با جناح مخالف خود، شاید جناح راست و اصول گرا نمیتوانست با استفاده از حمایتهای احساسیِ پایینترین و فقیرترین بخشهای اجتماعی، اصلاح طلبان را در دوره اول انتخاب احمدی نژاد شکست دهد و با استفاده از همین تکیه گاه اجتماعی و طبقاتی دوره دوم را نیز به اکثریت جامعه تحمیل کند.

تعادل نیم بند و بسیار ناپایداری که دولت در شرایط کنونی ایجاد کرده، در کنار سرکوب، مدیون حمایت (حداقل) بخشهایی از طبقات و گروههای اجتماعی فقیر و سنتی جامعه ما است. ناپایداری این تعادل نیز به این خاطر است که بخش متوسط جامعه ما که علی رغم افت شدید قدرت خریدش و زیر خط فقر رفتن همچنان فرهنگ و مناسبات مربوط به طبقه (متوسط)ا ش را حفظ کرده، هیچگاه نه تنها تن به حمایت این دولت نداده است، بلکه شدیدا و به هر شکل در مقابل آن مقاومت میکند. افسوس که اصلاح طلبان ناتوان از این بودند (و هستند) تا این طبقه گسترده و آگاه و به نظر من سکولار جامعه را قدرت بخشند و راه آنها را در عرصه های اجتماعی و اقتصادی باز کنند. کاری که محمد رضا شاه نیز در اواخر عمر حکومتش قصد انجام آنرا داشت اما بسیار دیر شده بود.