۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

پندار دمکراسی،


اگر پروسه چند صد ساله و پر فراز و نشیبِ کشورهای اروپای غربی وآمریکای شمالی برای دستیابی به یک تعادل نسبیِ پایدار، که نامش را دمکراسی گذاشته اند، مد نظر داشته باشیم؛ و تاریخ جنگها و خونریزیهایی که در این کشورها بوقوع  پیوسته بخوانیم، شاید بتوانیم نسبی تر و واقعبینانه تر اتفاقات و درگیریهای اجتماعی و سیاسی ای که پس از جابجایی قدرت در مصر، سودان و لیبی در حال وقوع اند ارزیابی کنیم. در چهارچوب این برخوردِ نسبی و مقایسه ای قاعدتا نباید انتظار داشته باشیم که در یک مدت کوتاهِ کمتراز یک سال و حتی چندین دهه تعادل نسبیِ پایداری که اکنون در کشورهای غرب شاهد آنیم، در این جوامع بتواند برقرار و محقق شود.ازاین لحاظ  میتوانیم بگوییم که تفاوتِ چندانی بین پروسهء چند صد ساله و  پرپیچ و خمِ تحقق دمکراسی در کشورهای اروپای غربی و آمریکای شمالی و آنچه که اکنون در کشورهای عربی و حتی ایران خودمان در جریان است وجود نداشته باشد.

 اما با وجود این تشابه، باید گفت که یک تفاوت بسیار مهم و چشمگیر بین دو پروسهء تحققِ دمکراسی در کشورهای پیشرفته و در حال پیشرفت دیده میشود: در اروپای غربی و بویژ در آلمان، دراواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، تحولی بسیارعمیق در علوم اجتماعی، انسانی و فلسفی آغاز شد که ما آنرا تحت عنوان اندیشه و تفکر پُست مدرن و یا جریان پُست مدرنیسم میشناسیم. تحول و بدنبال آن فرهنگ، اندیشه و روابط اجتماعی ای که هنوز در کشورهای عقب افتاده و یا در حال رشد محلی از اِعراب پیدا نکرده است.

تا آنجا که به این یادداشت مربوط میشود، میتوان گفت که یکی از شاخصه های تفکرِ پُست مدرن: نفی و پشت سر گذاشتن ایده آرمان شهری و اوتوپیا سازی در زمینه های اجتماعی بوده و میباشد. شاید بتوان گفت که کارل مارکس آخرین متفکری است که در چهارچوب مدرنیسم (که پس از انقلاب صنعتی آعاز شده بود) ایده آرمان شهری و جامعه ایداه ال را در فلسفه خود تئوریزه کرده است. پس از کارل مارکس، اما، در اواخر قرن نوزده، این فردریش نیچه است که با قاطعیت  ایده و آرزوی آرمان شهری را رد میکند و جامعه اوتوپیایی را یک پندار معرفی مینماید.

این را هم اضافه کنم که به نظر من فلسفهء نیچه و در کنار آن تئوری منشاء انواعِ  داروین دو ستون اصلی پُست مدرنیسم را پی ریزی کردند، بطوری که این دو را، بویژه فردریش نیچه را پدر و بنیانگذار پُست مدرنیسم معرفی میکنند. بر مبنای نظریات نیچه و دارونیستها اصولا دو اصلِ  پایه ای و محوری  توضیح دهندهء پدیده حیات و تکامل میباشند: اصل اول نیروی حفظ و گسترش سیطره خود بر محیط پیرامون (به گفته نیچه اراده معطوف به قدرت) و اصل دوم: اصل تعادل و پایداری درهر پدیدهء حیات دار و محیط زندگیِ موجودات زنده.

 بر این مبنا میخواهم نتیجه گیری کنم که دمکراسی در کشورهای اروپای غربی درچهارچوب نظریات نیچه و داروینیستها بهتر قابل فهم و درک هستند تا دیدگاههای آرمان شهری. براین مبنا (پُست مدرنیسم) دمکراسیِ مطلق (و اساسا هیچ چیز مطلقی) وجود خارجی ندارد و امید به یک آرمان شهر و اوتوپیا یک امید واهی و عبث می باشد. در واقع امر (مطابق این نظریات)  دمکراسی چیزی نیست جزتعادل نسبی و پایدارِ مجموعهء  نیروهای اجتماعیِ حاضر درهر دوره زمانی. حال هرگاه نیروهای اصلیِ تعادل بخش پایگاه گسترده تری داشته باشند تعادل اجتماعی  پایدارتر و طولانی مدت تری برقرار میشود. به همین علت است که دمکراسی در این کشورها که در واقعِ امر ناشی از حظور فعالِ طبقهء متوسط این جامعه در تمام عرصه های اجتماعی است تا این اندازه ماندنی و پایدار شده است.  

در کشور ما اما هنوز که هنوزاست ایده آرمان شهری و پندارِ اوتوپیایی از دمکراسی ، چه در میان اصلاح طلبان و چه در میان  سایر نیروی مخالف، بوضوح دیده میشود. به همین دلیل است که حتی در دورانی که اصلاح طلبان دست بالا را داشتند آنان موفق نشدند تا عامل پایدار کنندهء تعادل اجتماعیِ مورد نظرشان را مقتدر و مستقر سازند. بلکه برعکس و بجای آن، تلاشها و کنشهایشان عمدتا در سطوح سیاسی و فرهنگی و اِلیت جامعه باقی ماند و سرانجام نیز شکست خورد. اگر در چهار دوره ریاست جمهوری پس از جنگ و بویژه در دوران ریاست جمهوری خاتمی همت و تلاش دولتمردان و فعالین سیاسی و اجتماعی ای که در اطراف دولت خاتمی حلقه زده بودند، بیشتر معطوف به گسترش و تقویت بخش خصوصی و متوسط جامعه میشد تا صرفا معطوف به درگیریهای سیاسی با جناح مخالف خود، شاید جناح راست و اصول گرا نمیتوانست با استفاده از حمایتهای احساسیِ پایینترین و فقیرترین بخشهای اجتماعی، اصلاح طلبان را در دوره اول انتخاب احمدی نژاد شکست دهد و با استفاده از همین تکیه گاه اجتماعی و طبقاتی دوره دوم را نیز به اکثریت جامعه تحمیل کند.

تعادل نیم بند و بسیار ناپایداری که دولت در شرایط کنونی ایجاد کرده، در کنار سرکوب، مدیون حمایت (حداقل) بخشهایی از طبقات و گروههای اجتماعی فقیر و سنتی جامعه ما است. ناپایداری این تعادل نیز به این خاطر است که بخش متوسط جامعه ما که علی رغم افت شدید قدرت خریدش و زیر خط فقر رفتن همچنان فرهنگ و مناسبات مربوط به طبقه (متوسط)ا ش را حفظ کرده، هیچگاه نه تنها تن به حمایت این دولت نداده است، بلکه شدیدا و به هر شکل در مقابل آن مقاومت میکند. افسوس که اصلاح طلبان ناتوان از این بودند (و هستند) تا این طبقه گسترده و آگاه و به نظر من سکولار جامعه را قدرت بخشند و راه آنها را در عرصه های اجتماعی و اقتصادی باز کنند. کاری که محمد رضا شاه نیز در اواخر عمر حکومتش قصد انجام آنرا داشت اما بسیار دیر شده بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر