۱۴۰۴ اسفند ۸, جمعه

چگونه رادیکالیسم و امید فعال را زنده نگاه داریم



بسیاری مانند من شاید تصور می کردند زمانی که جامعه‌ای بعد از رویدادهای بسیار خشونت‌آمیز و سرکوب‌ وحشیانه (مثل کشتارهای دی‌ماه در ایران) وادار به عقب نشینی می شود، دچار شوک جمعی می‌گردد؛ و اگر همزمان نیز سایه جنگ و آینده ای بسیار مبهم بر جامعه حاکم باشد، طبیعی است که مردم وارد نوعی فرسودگی روانی جمعی، ناامیدی، اضطراب و استیصال شوند.

اما نحوه واکنش خانواده ها در مراسم یادبود عزیزان خود به مناسبت چهلم به قتل رسیدنشان به دست عوامل جمهوری اسلامی؛ و همزمان، تجمعات اعتراضی دانشجویان در بسیاری از دانشگاه های کشور در روزهای اخیر نشان دادند که آن تصور اولیه از واکنش مردم به کشتار دیماه نادرست بوده است.

رقص های نمادین همراه با موزیک های مدرن و جوان پسند و یا آهنگ های محلی و نوستالژیک در مراسم یادبود جانباختگان، و همچنین، شعارهای بسیار رادیکال دانشجویان علیه جمهوری اسلامی و رهبری آن نشان دادند که به جای فرسودگی و ناامیدی، این رادیکالیسم و امید است که همچنان در جامعه ایران می جوشد و زنده است.

این واکنش، که ظاهرا بسیار طبیعی و خودانگیخته است، در نظریات مبارزه و مقاومت مدنی، به عنوان یکی از راهکارهای مهم برای حفظ انگیزه مبارزه و روحیه ادامه راه شناخته می شود. البته در مباحث مقاومت مدنی، رادیکالیسم نه به معنای خشونت بلکه به معنای نفی قاطع وضعیت بحران‌زا، عادی سازی نکردن وضعیت و نامگذاری صریح رخدادی است که جامعه را به این نقطه بحرانی کشانده است: یعنی جنایت علیه بشریت. و در نهایت، این نوع از رادیکالیسم تلاشی است برای حفظ کرامت انسانی تک تک جان باختگان و بازماندگان، نه به عنوان کشته ای بر کشته های دیگری و عددی بر جمع اعداد، بلکه به عنوان انسانی که زندگی از او گرفته شده است، همانگونه که رقص ها و سرودها و آهنگ ها بر سر مزار مقتولین این جنایت بازتاب می دهند.

نیچه در بررسی تراژدی یونانی، بسیار زیبا و آموزنده نحوه برخورد یونانیان باستان را با رنج زندگی به تصویر می کشد. در این تصویر سازی در یک سو نیروی نظم دهنده «منطق»، «عقلانیت»، «حسابگر» و «فردیت» قرار دارد و در سوی دیگر نیروی «شور»، «رنج»، «بی ثباتی» و «انحلال فرد در زندگی» خودنمایی می کند. نیچه معتقد است که یونانیان باستان با خلق هنرهای تراژیک، در حقیقت، ضمن پذیرش واقعیت رنج و درد، به زندگی نیز پاسخ مثبت می دهند. و این نه یک واکنش منفعلانه بلکه واکنشی است آفریننده و خلاق، همانطور که در مراسم چهلم کشته شدگان در اشکال بسیار رنج آور، اما در عین حال زیبا و امیدوار کننده و تابو شکنانه مشاهده کردیم.

واکنشهایی که ما امروزه در آرامستانهای سراسر کشور و در مدارس و دانشگاه ها شاهدیم، ضمن رادیکال و تابوشکنانه بودن، در عین حال امیدبخش و روحیه دهنده نیز هستند.

باور به این حقیقت که همه در یک درد و در یک راه حل برای خروج از این بحران شریک و همدلند، امروز تبدیل به یک باور عمومی شده است.

اما بدون حفظ امید و عدم تقویت باور مشترک هیچ رادیکالیسمی پایدار نمی ماند و سرانجام یا به شکل کور و یا به طور لحظه ای تخلیه می شود. انرژی رادیکالی که نه از خشم بلکه از امید و باور مشترک به امکان تغییر تغذیه کند بهتر می تواند مدیریت شود، نه صرفا برای شکستن سکوت و ترس بلکه برای ایجاد یک همبستگی و برساخت یک افق مشترک.

در اینجاست که نقش روشنفکران و هنرمندان بسیار برجسته می شود:
با نامگذاری های دقیق و مسئولانه بر رخداد بزرگ دی ماه گذشته، و نه صرفا نامگذاری های سیاسی، رویافروشانه همراه با تحریف حقیقت.
از طریق تبدیل خشم و رادیکالیسم تخریب گر به آگاهی و رادیکالیسم سازنده.
با امید فروختن به جای رویا فروختن، از طریق تاکید بر عاملیت درونی به جای امید به عاملیت نیروی خارجی.

در اینجا نیز نیچه آموزه های خوبی دارد. نیچه به امید ساده‌لوحانه و یا امید بر اساس رویا و خیال بافی باور ندارد. این نوع امید به نظر وی بدترین شر است، چون رنج را طولانی می‌کند. او به چیزی عمیق‌تر از امید معمولی اشاره می‌کند. از نظر وی امید یعنی توان گفتن «آری» به ادامه راهی که عزیزانشان جان خود را در آن راه گذاشتند؛ توان انکار نکردن رنج و فرار نکردن به دنیای رویا و توهم؛ و سرانجام، توان پذیرش تراژدی زندگی و فراموش نکردن عاملیت و خلاقیت خود.
https://t.me/politicalphilosphy/516


۱۴۰۴ اسفند ۷, پنجشنبه

زمانی که اعداد سخن می گویند و جنگ اعداد جنگ قدرت می شود



در تاریخ معاصر ایران، به جز در انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی ۵۷ که امر سازماندهی با استفاده از پشتوانه شبکه های اجتماعی (متناسب با شرایط زمانی خود) نقش موثری در پایداری و موفقیت هر دو انقلاب برای ورود به یک ساختار سیاسی جدید داشتند، دیگر جنبش های سیاسی علیرغم برخورداری از حمایت های میلیونی نتوانسته اند رقم زننده تاثیرات پایدار و یا تغییرات جدی و کلان سیاسی باشند. نمونه مشخص دو جنبش بزرگ سبز در سال ۱۳۸۸ و جنبش زن زندگی آزادی هستند که با وجود ایجاد یک موج وسیع اجتماعی و حضور میلیونی و گسترده مردم، کوتاه مدت و ناپایدار بودند و منجر به تغییرات بزرگ سیاسی نشدند.

به همین دلیل است که دو رخداد سیاسی دوران مشروطه و انقلاب اسلامی، انقلاب نامیده می شوند و رخدادهای سیاسی سال ۱۳۸۸ و ۱۴۰۱ جنبش اجتماعی-سیاسی معرفی می گردند. البته این نامگذاری ها عمدتا بر مبنای نتایج حاصل از این رخدادهای بزرگ صورت می گیرند. دو رخداد مشروطه و انقلاب اسلامی بدلیل در هم ریختن نظم قدیم و برقراری یک نظم سیاسی جدید، انقلاب نامیده می شوند و رخدادهای سال ۱۳۸۸ و ۱۴۰۱ به این دلیل که منجر به تغییرات کلان سیاسی نشدند، جنبش معرفی می گردند.

اما این روش مقایسه ای به دلیل تمرکز بر نتایج حاصله، مکانیزمها و فرایندهایی که موجب چنین رخدادهای بزرگ شدند را نادیده می گیرند.

در یک مقایسه کلی بین این رخدادها می توان گفت که در رخدادهایی که منجر به انقلاب شده اند، در درجه نخست کمیت تعداد و یا حضور میلیونی در خیابان نبوده اند که نقش تعیین کننده داشته اند، بلکه اقلیتی از نخبگان سیاسی در ساختار حاکم آن زمان به همراه مخالفین ساختار موفق شدند با استفاده از سازماندهی شبکه ای مناسب آن زمان (برای مثال شبکه گسترده روحانیت) انقلاب را به سرانجام برسانند. به عبارت دیگر کمیت و جمع اعداد تعیین کننده نبوده اند، بلکه کیفیت و نوع سازماندهی و همبستگی اعداد بوده اند که عامل اصلی بوده است.

در جنبش سبز و جنبش زن زندگی آزادی اما، با وجود گستردگی و میزان حضور خیابانی مردم و با وجود شعارها و مطالبات بسیار مشخص و رادیکال، ضعف سازماندهی و نبود یک استراتژی مشخص باعث شد که کمیت و جمع اعداد به کیفیت و همبستگی سازمان یافته اعداد تبدیل شود. به عبارت دیگر با وجود یک اکثریت قابل توجه و مخالف حکومت بازهم یک اقلیت توانست حاکمیت و تسلط خود را حفظ کند.

ما این پدیده دوام حاکمیت و تسلط اقلیت بر اکثریت را حتی در نظامهای دموکراتیک نیز می بینیم، از جمله جنبش بزرگ ۱۹۶۸ که از فرانسه آغاز شد و یا جنبش بزرگ والستریت که با وجود اثرات فرهنگی و اجتماعی و آگاهی بخشی، در نهایت نتوانستند معادله حاکمیت یک اقلیت سازمان یافته را بر اکثریت بی شکل و سازمان نیافته عوض کنند. در حالیکه تغییرات بزرگی از جمله لغو برده داری، دادن حق رای به زنان و تغییرات بزرگ در مناسبات بین کارگر و کارفرما همگی در یک فرایند طولانی سازماندهی و مبارزات قانونی و حقوقی که بخبگان بزرگی در آن شرکت داشتند به نتیجه رسیده اند؛ و نه صرفا در اثر تظاهرات بزرگ خیابانی.

از این منظر می توان گفت که استراتژی هایی که عمدتا بر بسیج توده ای استوارند و ناتوان از تبدیل کمیت و جمع اعداد به کیفیت و همبستگی سازمان یافته اعداد هستند، معمولا لحظه ای عمل می کنند و بیشتر متکی بر احساس و خشم می شوند؛ و بنابراین فقط در لحظات بحرانی می توانند به عنوان عامل فشار موقت بر قدرت حاکم عمل کنند. تجربه نشان داده است که چنین استراتژی هایی به سرعت مشمول فرسایش زمان و شکننده می شوند، و آثاری که برجا می گذارند بیشتر یک رخداد لحظه ای در مسیر تاریخ است.

واقعیت این است که ما در جنبش اعتراضی دی ماه اخیر که همچنان در محیط های دانشگاهی ادامه دارد، شاهد چنین وضعیتی هستیم. یعنی آنچه که در فضای رسانه ای بیش از هر چیز سخن می گوید اعداد هستند. از تعداد جانباختگان که برای برخی از جریانات سیاسی ابزاری است برای پیگیری اهداف خود، تا تعداد حاضرین در تجمعات و بحث های بی پایان در مورد میزان واقعی آنها.

ما این وضعیت را به طور مشخص در جریان پادشاهی خواه به رهبری آقای رضا پهلوی می بینیم که به جای سازماندهی و ارائه یک استراتژی مشخص و برنامه مشخص پیشاگذار از جمهوری اسلامی، عمدتا متکی است بر فراخوانهای آقای پهلوی و تجمعات خارج کشور و فضا سازی و پروپاگاندا در فضای مجازی، با این هدف که این جریان را در برابر جامعه بین الملل تنها و تنها جایگزین جمهوری اسلامی معرفی کند. شاید تنها گزاره هایی که از آن می توان استراتژی این جریان را شناسایی کرد، گزاره درخواست حمایت و دخالت مستقیم امریکا در حمایت از مردم ایران است، دخالتی که به با توجه به تاکیدات مکرر آقای پهلوی که مذاکره با این جمهوری اسلامی بی فایده است، معنایی جز دخالت نظامی نمی دهد.
https://t.me/politicalphilosphy/513





۱۴۰۴ اسفند ۶, چهارشنبه

استقلال گفتمانی، آینه‌ای از جامعه یا بازوی سیاسی؟ بررسی جنبش دانشجویی در ایران معاصر

اعتراضات دانشجویی پس از بازگشایی دانشگاه‌ها همچنان ادامه دارد و دانشگاه‌های بیشتری به این جنبش جدید می‌پیوندند. تشابه شعارها و شدت خشم دانشجویان نسبت به نمادهای حاکمیت و رهبری، هم‌زمانی آغاز این اعتراضات با مراسم یادبود جان‌باختگان در آرامگاه‌های کشور و فاصله زمانی کوتاه با جنبش اعتراضی دی‌ماه گذشته نشان می‌دهد که این جنبش دانشجویی در راستای همان موج اعتراضات مردمی شکل گرفته است. اما آیا این هم‌راستایی به معنای بازتاب دقیق همان گفتمان و ویژگی‌های جنبش دی‌ماه است؟ برای پاسخ، نگاه کوتاهی به تاریخ جنبش‌های دانشجویی در ایران ضروری است.

جنبش دانشجویی ایران از سال‌های پیش از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ تا امروز، مسیر پرنوسانی میان «رادیکالیسم سیاسی»، «وابستگی تشکیلاتی» و «استقلال گفتمانی» طی کرده است. در آستانه انقلاب، دانشگاه‌ها به‌شدت سیاسی و رادیکال بودند و هم‌زمان با نیروهای بیرون از دانشگاه، پیوند گفتمانی و سازمانی داشتند. شبکه‌های مذهبی حول روح‌الله خمینی و سازمان‌های چپ مانند حزب توده ایران، سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران در جذب، آموزش و کادرسازی دانشجویان فعال بودند. در این مقطع، استقلال نهادی و سازمانی دانشجویان محدود بود و بخش‌های مختلف جنبش دانشجویی در عمل نماینده سازمان‌های سیاسی خارج از دانشگاه بودند. با این حال، دانشگاه‌ها به دلیل جایگاه اجتماعی خود ظرفیت بسیج و اثرگذاری سیاسی بالایی داشتند و می‌توانستند شعارهای انقلابی را به میان مردم منتقل کنند.


پس از انقلاب و پایان جنگ ایران و عراق، به ویژه در دهه ۱۳۷۰، با قدرت‌گیری گفتمان اصلاحات و ریاست‌ جمهوری محمد خاتمی، جنبش دانشجویی بار دیگر در پیوند مستقیم با گفتمان اصلاحات قرار گرفت و تشکل‌هایی مانند دفتر تحکیم وحدت این گفتمان را نمایندگی می‌کردند. با این حال، پس از سرکوب ۱۸ تیر ۱۳۷۸، جنبش دانشجویی به تدریج از اصلاح‌طلبان فاصله و حتی از آن‌ها پیشی گرفت. دانشگاه دیگر صرفاً بازوی سیاسی نبود؛ بلکه به مرحله پیش‌راندن و نقد قدرت رسمی رسید و استقلال نسبی خود را به دست آورد. نقطه اوج این جدایی را می‌توان در اعتراضات ۱۳۸۸ و جنبش سبز مشاهده کرد، که شعار «اصلاح‌طلب، اصول‌گرا، دیگه تمومه ماجرا» بازتاب استقلال جنبش دانشجویی از جریان اصلاحات بود.

گفتمان «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱، فصل جدیدی در جنبش دانشجویی ایجاد کرد. در این مقطع، جنبش دانشجویی شبکه‌ای، افقی و فاقد وابستگی تشکیلاتی مشخص به جریان‌های سیاسی خارج از دانشگاه بود و نسل جوان به نمایندگی از گفتمان «زن، زندگی، آزادی» عمل می‌کرد. این همبستگی با جنبش عمومی نسل Z باعث شد جنبش دانشجویی اثرگذاری قابل توجهی در سطح فرهنگی و اجتماعی داشته باشد و بیشترین استقلال گفتمانی از سال ۱۳۵۷ تاکنون را نشان دهد.

در جنبش اعتراضی ۱۴۰۴، با حضور میلیونی مردم در خیابان‌ها، اشتراک شعار علیه رهبری جمهوری اسلامی و برجسته‌شدن برخی گفتمان‌های بیرونی، به ویژه حمایت بخش‌هایی از جامعه از رضا پهلوی، جنبش دانشجویی وارد مرحله‌ای جدید شده است. در این مرحله، بخشی از شعارها همگرایی آشکار با گفتمان انقلابی علیه جمهوری اسلامی دارد، اما همزمان آثاری از گفتمان «زن، زندگی، آزادی» نیز دیده می‌شود. تفاوت مهم دیگر با دوره‌های پیشین، فقدان پیوند سازمانی و تشکیلاتی با جریان‌های سیاسی اپوزیسیون است.

در شرایط فعلی، به دلیل نبود ارتباط فعال و ارگانیک با جریان‌های سیاسی اپوزیسیون، نمی‌توان انتظار داشت که جنبش دانشجویی نقش تعیین‌کننده‌ای در تغییرات کلان سیاسی داشته باشد؛ بیشتر شبیه جامعه معترضی است که در انتظار تحولات سیاسی بیرون از خود باقی مانده است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که جنبش دانشجویی زمانی می‌تواند نقش مؤثر و تعیین‌کننده داشته باشد، که یا گفتمان درون‌زا و مسلط جامعه را نمایندگی کند، مانند «زن، زندگی، آزادی»، و یا پیوند سازمانی و تشکیلاتی مستقیم با نیروهای سیاسی مسلط جامعه داشته باشد، مانند انقلاب ۱۳۵۷. در وضعیت فعلی، جنبش دانشجویی در حالت بینابین قرار دارد و حتی اگر یک گفتمان خاص از بیرون جامعه بر آن تسلط یابد، نمی‌تواند استقلال خود را حفظ کند و اثرگذاری تعیین‌کننده‌ای بر روند تحولات آینده داشته باشد.
https://t.me/politicalphilosphy/510

۱۴۰۴ اسفند ۵, سه‌شنبه

چگونه می توان از فرصت های سیاسیِ هر چند مبهم و غیر قابل اعتماد بهینه ترین استفاده را برد؟



پس از بازگشایی دانشگاه‌ها، شاهد تجمعات اعتراضی روزانه دانشجویان در بسیاری از دانشگاه‌ها هستیم. نوع شعارها و شدت خشم دانشجویان نسبت به حاکمیت و رهبری آن، و همچنین تنوع تمایلات سیاسی گروه‌های مختلف دانشجویی، همراه با همزمانی این اعتراضات با مراسم یادبود جان‌باختگان در آرامگاه‌های کشور، نشان می‌دهد که این اعتراضات دنباله اعتراضات خیابانی دی‌ماه گذشته هستند و در پیوستگی کامل با آن قرار دارند.

در جریان اعتراضات دی‌ماه گذشته، دولت پزشکیان تلاش کرد از طریق گفت‌وگو با نمایندگان کسبه و بازاریان اعتراضات را مدیریت کند و مانع از ورود نیروهای سرکوب شود. به همین دلیل، میزان سرکوب تا ده روز اول اعتراضات پایین بود. در اعتراضات اخیر دانشجویی نیز به نظر می‌رسد دولت پزشکیان از طریق نمایندگان خود تلاش می‌کند این اعتراضات را مدیریت کند.

در ادبیات جنبش‌های اجتماعی-سیاسی تأکید می‌شود که شکل‌گیری و گسترش کنش‌های اعتراضی صرفاً محصول نارضایتی یا خشم نیست، بلکه به برداشت جامعه از «فرصت سیاسی» نیز وابسته است. برای مثال، در روزهای اول اعتراضات دی‌ماه، تصور شد که اکنون فرصتی سیاسی ایجاد شده و می‌توان بدون ترس از سرکوب به خیابان آمد، زیرا ظاهراً دولت پزشکیان مسئولیت مدیریت اعتراضات مردم را بر عهده گرفته بود. این تلاش به‌عنوان سیگنالی تفسیر شد که ساختار قدرت نوعی مدارا و گشودگی نشان می‌دهد یا شکاف‌های درونی مانع تصمیم واحد در سرکوب مردم شده است.

در روزهای اخیر نیز، تلاش دولت برای مدیریت اعتراضات دانشجویی از طریق گفت‌وگو با دانشجویان و جلوگیری از ورود نیروهای امنیتی، می‌تواند به‌عنوان یک «سیگنال» سیاسی از ایجاد مجدد فرصت سیاسی تحلیل شود. اما با توجه به تجربه اعتراضات دی‌ماه و سرکوب گسترده معترضان، این پرسش مطرح است که آیا این فرصت سیاسی واقعی است یا صرفاً مدیریت تاکتیکی اعتراضات؛ به‌ویژه در شرایطی که حاکمیت در حال مذاکره با آمریکا است و تهدید جنگ همچنان بالاست.

واضح است که بین گشایش تاکتیکی و گشایش ساختاری تفاوت آشکار وجود دارد. گشایش تاکتیکی کوتاه‌مدت، واکنشی و قابل بازگشت است. در این حالت لحن و شیوه مدیریت نرم‌تر می‌شود، اما قواعد رسمی و ظرفیت سرکوب همچنان محفوظ‌اند، هرچند موقتاً به کار گرفته نشوند. گشایش ساختاری اما زمانی رخ می‌دهد که تغییرات پایدار در سطح قواعد رسمی مشاهده شود: اصلاح رویه‌ها، به‌رسمیت‌شناختن مطالبات، افزایش چشمگیر هزینه بازگشت به سرکوب یا بروز شکاف‌های پایدار در نخبگان حاکم. در این حالت، حتی اگر تنش دوباره افزایش یابد، بازگشت کامل به وضعیت پیشین دشوارتر است.

اما واقعیت این است که در ساختار حاکمیت جمهوری اسلامی، در کنار دولت رسمی، همواره یک دولت در سایه حضور داشته است که عملا سیاست های داخلی و خارجی حاکمیت را تعیین و در کنترل کامل داشته است. در واقع این دولت پزشکیان یا دولتهای پیشین بوده اند که عملا به سایه و حاشیه رانده می شدند. از این نظر است که فرصت سیاسی که در روزهای آغازین اعتراضات دی ماه و اکنون در جریان اعتراضات دانشجویی مشاهده می شود، قابل اعتماد نیست و ابهامات زیادی دارد.

در چنین شرایطی برداشت غلط کنشگران سیاسی از این فرصت و باور به واقعی بودن آن می‌تواند بسیار پرهزینه باشد. و اگر بار دیگر جامعه نیز این نشانه‌های مدیریت ملایم‌تر را که دولت پزشکیان در پیش گرفته است به‌عنوان تغییر ساختاری تفسیر کند که حاکمیت قصد سرکوب ندارد و مجددا به خیابانها بیاید، ممکن است بار دیگر متاسفانه شاهد کشتار دیگری باشیم. بنابراین اصرار طرفداران جریان پادشاهی خواه و تیم آقای پهلوی بر حضور خیابانی و میلیونی مردم، با توجه به ماهیت سرکوبگر و وحشی حکومت، بسیار غیر مسئولانه است، به ویژه اگر این فراخوانها همراه با رویا فروشی که کمک در راه است باشند.

در چنین موقعیت هایی که «فرصت سیاسی» غیر قابل اعتماد و مبهم است و رفتار حاکمیت ظاهرا نرم‌تر اما ساختاری و راهبردی نیست، می بایست بجای فراخوان مجدد به حضور میلیونی در خیابان، بر نقش نهادهای مدنی در تبدیل این لحظه به ظرفیت سازماندهی و شبکه سازی و حضور فعال تر در عرصه سیاست تاکید کرد.

در این رابطه بیانیه سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و‌حومه در حمایت از اعتراضات سراسری دانشجویان یک نمونه بسیار خوب از حضور سیاسی اصناف در این لحظه حساس است. بازاریان نیز که اعتراضات آنها جرقه آغاز یک جنبش سراسری و ملی علیه حاکمیت جمهوری اسلامی شد، می توانند از اعتراضات دانشجویی حمایت کنند و با آن اعلام همبستگی نمایند.

به باور من نهادهای مدنی و صنفی می توانند از این لحظه حساس و فرصت سیاسی ایجاد شده که حکومت را وادار کرده است به طور موقت دست از سرکوب علنی بردارد، بهترین استفاده را در ایجاد همبستگی اجتماعی و اتحاد و همکاری بین بخش های مختلف جامعه و مدیریت اعتراضات و خواسته ها کنند. استعفای خامنه ای، اعلام رسمی ترک مخاصمه با آمریکا و اسرائیل و قطع حمایت از نیروهای نیابتی خواسته هایی است که می توانند هم همبستگی اجتماعی و ملی را تقویت کنند و هم موجب فشارهای درونی بر راس حکومت برای استعفای خامنه ای و تغییر سیاست های راهبردی حکومت از طریق رفراندم شوند.
https://t.me/politicalphilosphy/508

۱۴۰۴ اسفند ۴, دوشنبه

زندگی در بحران: از منطق دوست و دشمن تا امکان جهان مشترک در ایران


در اینکه جامعه ایران در شرایطی عمیقاً بحرانی به سر می‌برد، به‌ویژه پس از جنگ دوازده‌روزه و کشته‌شدن ده‌ها هزار تن از معترضان در دیماه ۱۴۰۴، تردیدی وجود ندارد. اگرچه وضعیت کنونی با توجه به تهدید آغاز جنگ از سوی ایالات متحده، شرایطی کاملاً استثنایی به نظر می‌رسد، اما واقعیت آن است که جامعه ایران در طول حاکمیت جمهوری اسلامی بارها وضعیت‌های استثنایی را تجربه کرده است. از بحران‌های سال‌های ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰ و درگیری‌های مسلحانه داخلی در سال‌های نخست استقرار نظام جدید گرفته تا جنگ ایران و عراق، و سپس بحران طولانی‌مدت هسته‌ای و تحریم‌های بین‌المللی، همگی زندگی ایرانیان را به‌طور مستمر در معرض بی‌ثباتی و ناامنی قرار داده‌اند.

بنابراین، زندگی در بحران در ایران صرفاً ناشی از دشواری‌های اقتصادی مقطعی یا تنش‌های اجتماعی و فرهنگی میان مردم و حاکمیت نبوده است، بلکه به نظر می‌رسد این بحران‌ها عمیق‌تر و پیوسته‌تر از آن بوده‌اند که بتوان آنها را کوتاه مدت و گذار دانست. در واقع می‌توان از نوعی «بحران مزمن» سخن گفت؛ وضعیتی که طی بیش از چهار دهه با جنگ، تحریم، تنش‌های منطقه‌ای، فشارهای اقتصادی، منازعات درونی قدرت و سرکوب و حذف مخالفان تداوم یافته است.

تداوم این وضعیت و مزمن‌شدن بحران، سبب شده است که «زندگی در بحران» برای بسیاری از ایرانیان به امری عادی تبدیل شود. در چنین شرایطی، یکی از مکانیزمهای طبیعی این است که فرد و جامعه می‌آموزند در نااطمینانی دائمی، احساس بی‌آیندگی و تردید مستمر چگونه زیست کنند. اما این عادت به بحران، تنها پیامدهای روانی و فرهنگی و یا ایجاد تفاوت و تناقض بین زندگی درون و بیرون ندارد، بلکه بر ماهیت سیاست و شیوه سیاست‌ورزی و به طور کلی نگاه به سیاست نیز اثر می‌گذارد.برای مثال، سیاست به‌تدریج به عرصه تقابل «دوست و دشمن» بدل می‌شود و زبان آن رنگ‌وبویی امنیتی، تحکمی و تقابلی به خود می‌گیرد.

برای فهم عمیق‌تر این وضعیت، رجوع به اندیشه‌های کار اشمیت و هانا آرنت می‌تواند راهگشا باشد. هرچند این دو متفکر چارچوب‌های نظری متفاوتی دارند، اما کنار هم نهادن آنها امکان درک پیچیدگی وضعیت ایران را فراهم می‌کند.

از نظر اشمیت، چنان‌که در کتاب The Concept of the Political توضیح می‌دهد، سیاست در جوهر خود بر تمایز «دوست و دشمن» استوار است.از نظر او سیاست زمانی به معنای دقیق کلمه پدیدار می‌شود که یک نظام سیاسی بتواند دشمن خود را تعریف کند و بر اساس آن مرزهای هویت جمعی را ترسیم نماید.

حال اگر این چارچوب را بر ایران منطبق کنیم، می‌توان دید که از آغاز شکل‌گیری جمهوری اسلامی گفتمان سیاسی همواره حول مفاهیمی چون استکبار، نفوذ، ضدانقلاب و تهدید خارجی سازمان یافته است. تداوم این زبان در چهار دهه گذشته، همراه با تجربه واقعی جنگ و تحریم، سبب شده است که وضعیت اضطراری به حالتی پایدار تبدیل شود. در چنین فضایی، سیاست بیش از آنکه عرصه رقابت برنامه‌ها باشد، به میدان مرزبندی‌های هویتی، حتی بین جناح های داخل حکومت بدل شده است؛ جایی که مخالف به‌سادگی از رقیب به تهدید تبدیل می‌شود و مشروعیت بیش از کارآمدی، بر مقاومت در برابر دشمن استوار می‌گردد. از این منظر است که می‌توان گفت نوعی منطق اشمیتی در ساختار رسمی سیاست ایران نهادینه شده است.

در مقابل، اندیشه آرنت، به‌ویژه در کتاب The Human Condition، ما را متوجه پیامدهای انسانی و اجتماعی این وضعیت می‌کند. آرنت سیاست را عرصه ظهور تکثر انسانی و گفت‌وگو در یک «جهان مشترک» می‌داند. خطر اصلی از نظر او زمانی پدید می‌آید که این جهان مشترک فرو بپاشد و افراد دیگر نتوانند در فضایی عمومی و مشترک با یکدیگر سخن بگویند. اگر بحران مزمن به بی‌اعتمادی فراگیر، قطبی‌سازی شدید و فروپاشی اعتماد میان گروه‌های اجتماعی بینجامد، جامعه نه‌تنها دچار شکاف سیاسی، بلکه گرفتار از دست‌رفتن افق مشترک نیز می‌شود. در چنین شرایطی، حتی در میان مخالفان نیز زبان حذف و طرد بازتولید می‌شود و دوگانه دوست/دشمن به فرهنگ عمومی سرایت می‌کند. در این نقطه، سیاست از کنش آزاد و گفت‌وگو به واکنش‌های توده‌ای و هیجانی فروکاسته می‌شود.

بر این اساس، زندگی طولانی در بحران در ایران را می‌توان حاصل هم‌افزایی سه عامل دانست: ماهیت انقلابی آغازین که ذاتاً قطبی است، استمرار گفتمان تهدید در سطح رسمی، و فشارهای واقعی اقتصادی و ژئوپولیتیک که احساس ناامنی را تشدید کرده‌اند. نگاه اشمیتی منطق قدرت و مرزبندی‌های سیاسی را توضیح می‌دهد و نگاه آرنتی پیامدهای اجتماعی و اخلاقی آن را آشکار می‌سازد. در واقع اگر این دو نظر را در کنار هم قرار دهیم متوجه می شویم که مسئله تنها وجود اختلاف و توصیف آن نیست، بلکه خطر تبدیل اختلاف به تقابل وجودی و هویتی است؛ تقابلی که می‌تواند بخشی از جامعه را «خائن» یا «نامشروع» معرفی کند.

در چنین شرایطی، پرسش اصلی برای آینده ایران آن است که چگونه می‌توان سیاست را از محور تقابل «دوست و دشمن» به عرصه‌ای بازگرداند که در آن رقابت سیاسی به معنای حذف دیگری نباشد. گذار از منطق اشمیتیِ تقابل به افق آرنتیِ تکثر و گفت‌وگو، مستلزم بازسازی اعتماد عمومی، تقویت همبستگی اجتماعی و احیای جهان مشترک است. نشانه‌هایی از این امکان را می‌توان در همبستگی‌های مدنی، آیین‌های یادبود جان‌باختگان و برخی کنش‌های دانشجویی دید؛ جایی که تکثر شعارها بدون تقابل با یکدیگر نشان از آغاز مجدد نوعی همبستگی اجتماعی است. این تلاش‌ها بیانگر آن است که جامعه، بر اساس منطق بقا و حفظ زندگی، می‌کوشد خود را از چرخه‌های بحران‌ساز تقابل‌های صفر و صدی رها سازد و همبستگی و اعتماد عمومی را تقویت کند، که امیدوارم ادامه یابد.
https://t.me/politicalphilosphy/506

۱۴۰۴ اسفند ۳, یکشنبه

مقاومت یا انتظار؟ شکاف پنهان در جنبش ملی ایران

همان‌گونه که در بسیاری از کشورها دیده‌ایم، کشتار یا سرکوب شدید لزوماً به سکوتی پایدار منجر نمی‌شود. مردم شجاع ایران نیز پس از دوره‌ای کوتاه از شوک و ترس ناشی از کشتار گسترده معترضان، با برگزاری مراسم نمادین چهلم جان‌باختگان و آغاز تجمعات اعتراضی دانشجویان در نخستین روز بازگشایی دانشگاه‌ها نشان دادند که حتی آن سرکوب خشن نیز نتوانسته است آنان را به سکوت وادارد.

این الگو، یعنی بهره‌گیری نمادین از مراسم مذهبی، از جمله چهلم جان‌باختگان، پیش‌تر نیز در تاریخ معاصر ایران تجربه شده است. در سال ۱۳۵۶، یک سال پیش از انقلاب، برگزاری چهلم‌ها و نیز اعتراضات دانشجویی در دانشگاه‌ها، زمینه‌ها و پیش‌شرط‌های گسترش اعتراضات خیابانی را فراهم کردند.

در دیگر کشورها نیز، هنگامی که فضای امنیتی و سرکوب حاکم است، برخی آیین‌های فرهنگی و مذهبی با بار نمادین، و همچنین محیط‌های دانشگاهی، می‌توانند به «فضاهای امن نمادین» برای بازسازی روحیه مقاومت، تقویت همبستگی و زنده نگاه داشتن اعتراض تبدیل شوند.

مکانیزمی که در این‌گونه مراسم عمل می‌کند، و در تجمعات دانشجویی اخیر نیز قابل مشاهده بود، جایی که دانشجویان برای یادبود هم‌دانشگاهی‌های کشته‌شده خود گرد آمدند، تبدیل حافظه قربانیان به موتور احساسی و اخلاقی جنبش است. استفاده از رقص‌ها و موسیقی‌های نمادین در مراسم چهلم جان‌باختگان دی‌ماه نیز پدیده‌ای کم‌سابقه، خلاقانه و خودانگیخته بود که به تقویت روحیه جمعی یاری رساند.

اگر این اعتراضات نمادین، که حتی تجمعات دانشجویی روز اول بازگشایی دانشگاه‌ها را نیز می‌توان در همین چارچوب و به‌مثابه کاتالیزور در نظر گرفت، با تجمعات خارج از کشور مقایسه شوند، شکافی محسوس میان داخل و خارج برجسته می‌شود. البته در اعتراضات دانشجویی داخل نیز شعارهایی در حمایت از آقای پهلوی داده شده و در تجمعات خارج کشور نیز مطالباتی چون آزادی زندانیان سیاسی مطرح بوده است؛ اما در مجموع می‌توان تفاوتی شاخص در نوع طرح مسئله و اولویت‌ها مشاهده کرد.

آنچه این روزها در داخل کشور دیده می‌شود، به‌ویژه در اعتراضات دانشجویی و مراسم چهلم، بیش از هر چیز بر زنده نگه داشتن حافظه، استمرار مقاومت، تقویت روحیه جمعی از طریق آواز و رقص، و طرح مسئولیت حاکمیت در قبال کشتارها تأکید دارد. این رویکرد، منطق و روشی مسئله‌محور و درون‌زا را بازتاب می‌دهد که می‌تواند به تداوم شبکه‌های اجتماعی و کنش مستمر یاری رساند. این نوع کنش بیش از آنکه بر معرفی فوری یک آلترناتیو کلان تکیه داشته باشد، بر «ماندن و ادامه دادن» استوار است.

در مقابل، در بخشی از فضای خارج از کشور چنین به نظر می‌رسد که پس از تجمعات گسترده ۲۵ بهمن، که به دعوت آقای رضا پهلوی برگزار شد، پیام اصلی بر معرفی یک آلترناتیو مشخص و نیز تأکید بر فشار خارجی متمرکز بوده است. بی‌تردید بسیاری از شرکت‌کنندگان با نیت همبستگی با مردم ایران در این تجمعات حضور یافته‌اند، اما برآیند کلی این تجمعات بیش از هر چیز بر دو پیام تأکید داشت: معرفی یک جانشین سیاسی مشخص و امید به دخالت خارجی، حتی در شکل نظامی.

با این تصویر، می‌توان از دو «قاب مسئله» سخن گفت: در داخل، مسئله «ماندن، ادامه دادن، حفظ روحیه مقاومت و دادخواهی» است؛ در خارج، مسئله بیشتر حول «رهبری، جانشینی و سناریوهای بیرونی» شکل گرفته است. خطر این شکاف آن است که به احساس ناهمزمانی و سوء تفاهم متقابل دامن بزند؛ گویی داخل در حال بازتولید مقاومت روزمره است، در حالی که خارج همچنان در چارچوب یک لحظه بحرانی یا سناریوی بیرونی می‌اندیشد.

واقعیت آن است که بدون حضور فعال مردم در صحنه و بدون اتکا به عاملیت درون‌مرزی، هیچ تغییر پایداری شکل نخواهد گرفت. حتی حملات نظامی محدود یا حذف برخی چهره‌های حاکمیت نیز به‌تنهایی نمی‌تواند به فروپاشی کامل یک نظام سیاسی بینجامد. تغییرات پایدار، در نهایت، نیازمند جنبش‌های اجتماعی سازمان‌یافته، شبکه‌ای و برخوردار از رهبری جمعی است.

حملات نظامی، اگر هم رخ دهند، در بهترین حالت می‌توانند نقشی حمایتی یا شتاب‌دهنده داشته باشند، نه جایگزین عاملیت مردم. افزون بر این، نمی‌توان از مردمی که زیر فشار جنگ و ناامنی قرار دارند انتظار بسیج خیابانی گسترده داشت. تجربه‌های اخیر از جنگ ۱۲ روزه نیز نشان داده‌اند که فراخوان‌های بیرونی، در شرایطی که جامعه در وضعیت پرمخاطره قرار دارد، لزوماً با پاسخ گسترده روبه‌رو نمی‌شوند.
https://t.me/politicalphilosphy/505

۱۴۰۴ اسفند ۱, جمعه

تضاد «راهبرد متمرکز و رهبری نمادین» و «راهبرد و رهبری نهادمند» در ایران امروز

یکی از گسست‌هایی که امروز نسبت به گذشته آشکارتر شده، گسست میان توده مردم و نخبگان سیاسی است. این گسست را می‌توان در رسانه‌ها، اعتراضات خیابانی و تحلیل‌های سیاسی، به‌ویژه پس از کشتار دی ماه ۱۴۰۴ و افزایش احتمال آغاز جنگ، به‌وضوح مشاهده کرد. از منظر سیاست و نقش رهبری، این گسست را می‌توان تحت دو عنوان بررسی نمود: «راهبرد متمرکز و رهبری نمادین» در مقابل «راهبرد و رهبری نهادمند».

در شرایطی که اکثریت جامعه ایران به‌شدت خسته از وضعیت موجود است و به دنبال تغییرات سریع‌ است، طبیعی است که بخشی از مردم، به‌ویژه کسانی که همه راه‌های مسالمت‌آمیز و کم‌هزینه را تجربه کرده و پاسخ نگرفته‌اند، و همچنین افرادی که فعالان مدنی و سیاسی داخل کشور نتوانسته‌اند با آن‌ها رابطه‌ای ارگانیک و قابل فهم برقرار کنند، به دنبال یک رهبری نمادین خارج از ساختارهای موجود بگردند؛ شخصیتی که بتواند تمرکز و قاطعیت را نمایندگی کند و به‌صورت عاطفی و هویتی انرژی و وحدت ایجاد نماید.

در سوی دیگر این گسست، در بخش نخبگانی، فعالان تا نهادهای مدنی و سیاسی داخل کشور که تجربه سازمان‌یافته تری دارند و با خطر تمرکز قدرت آشنا هستند، بیش از هر چیز به «راهبرد و رهبری نهادمند» اهمیت می‌دهند. راهبردی که حول اصول حداقلی توافق جمعی شکل بگیرد و قواعد بازی سیاسی را تعریف کند و ظرفیت ائتلاف گسترده را در جامعه متکثر ایران فراهم می‌آورد.
اگرچه این این مدل با تجربه تاریخی ایران و حساسیت جامعه نسبت به تمرکز عمودی قدرت سازگارتر است و مشروعیت طولانی‌مدت را تامین می‌کند و مورد اقبال بسیاری از فعالین مدنی و سیاسی و روشنفکران و فعالین حقوق زنان و اتنیک است، اما در فضای پر هیجان امروز ایران و به ویژه به دلیل تسلط گفتمانی «راهبرد متمرکز و رهبری نمادین» کمتر دیده و شنیده میشود و یا حتی با تخریب و تهدید و ترور شخصیت از سوی طرفداران افراطی رهبری نمادین و استراتژیک آقای پهلوی روبرو است.

این وضعیت باعث شده است که روز به روز بر گسست طرفداران این دو نظریه سیاسی در جامعه ایران افزوده شود، به ویژه که جریانی که بر راهبرد متمرکز و رهبری نمادین آقای پهلوی تاکید می کند و شدیدا از آن حمایت می نماید، به طور مشخص و علنی راهبرد دخالت نظامی آمریکا و اسرائیل و سپس سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق یک قیام توده ای را در دستور کار خود قرار داده است.

اما اتخاذ این راهبرد و تاکید بر نقش رهبری نمادین آقای پهلوی یک تضاد و تناقض در درون خود دارد. وقتی یک فرد بخواهد هم‌زمان از یک سو نقش نماد وحدت به عنوان یک رهبر نمادین، و از سوی دیگر در نقش رهبر استراتژیک مبتنی بر دخالت نظامی ظاهر شود؛ و همچنین زمانی که بخواهد از یک سو، برای حفظ سرمایه نمادین، فراگیر باقی بماند؛ و از سوی دیگر، بخواهد یک راهبرد استراتژیک خاص را در پیش بگیرد، عملا مجبور به انتخاب و تمایز گذاری می شود؛ انتخابی که به کنار گذاشتن بخشی از جامعه منجر می گردد؛ بخشی که موافق حمله آمریکا و سقوط حکومت از این طریق است و بخشی که مخالف آن می باشد. و این نقطه ایست که رهبری نمادین، به عنوان نماد وحدت به شدت در معرض تردید قرار می گیرد.

تجربه و نظریه‌های کلاسیک، هم از منظر ماکس وبر، و هم از منظر هانا آرنت و جان رالز، نشان می‌دهند که چنین ترکیبی تنها زمانی پایدار است که: راهبرد به حدی از اجماع عمومی برسد که به اصول حداقلی مشترک تبدیل شود، تصمیم‌گیری استراتژیک در قالب نهاد جمعی یا نهادمند انجام شود و نقش نمادین از نقش اجرایی و تاکتیکی فرد رهبر تفکیک نسبی داشته باشد.

اما واقعیت این است که زمانی که عاملیت پیش برد این راهبرد عملا بر عهده قدرت های بین المللی و به طور مشخص آمریکا و اسرائیل گذاشته شود و تیم آقای پهلوی نقش مستقیم و موئری در تصمیم گیری های استراتژیک نداشته باشد؛ و همزمان، با سیاست حذف و منکوب و تهدید و ترور شخصیت فعالین سیاسی و مدنی داخل کشور را از خود براند و به سکوت وادار کند، طبیعی است در ایجاد یک اجماع عمومی به ویژه در جامعه بسیار متکثر ایران ناموفق خواهد بود.

در افق فلسفه سیاسی معاصر، به نظر می‌رسد مسئله اصلی ایران بیش از آنکه «فقدان یک رهبر متمرکز» باشد، «فقدان یک راهبرد حداقلی مورد توافق» است؛ راهبردی که بتواند نیروهای متکثر را حول اصول بنیادین گرد آورد. رهبری، حتی اگر نمادین باشد، در نهایت زمانی کارآمد است که در خدمت آن چارچوب مشترک قرار گیرد، نه جایگزین آن. در غیر این صورت، تضاد میان نمادیت و جهت‌گیری استراتژیک، خود به عاملی برای تفرقه بدل می‌شود.

۱۴۰۴ بهمن ۳۰, پنجشنبه

مسئولیت اخلاقی و چرخه تخریب در اپوزیسیون: بین حقایق سیاسی و ارزش‌های انسانی


در روزهایی که مردم داغدیده کشورمان به مناسبت چهلمین روز کشته شدن عزیزانشان توسط رژیم جمهوری اسلامی به عزا و سوگواری نشسته اند، اخلاق و ارزشهای انسانی حکم می کند که حداقل به خاطر بازماندگان هم که شده است برای مدتی زبان تهمت، تخریب و ناسزا و تهدید در کام کشیده شود و سکوت اختیار گردد؛ به ویژه علیه فعالین سیاسی و مدنی داخل کشور که برخی از آنها هنوز در زندان هستند، آنهم فقط به این دلیل که از آقای رضا پهلوی حمایت نکرده اند و بر عقاید خود پایدار مانده اند. فعالیتی که در بیانیه های خود پس از کشتار دی ماه، فقط و فقط نظام جمهوری اسلامی و شخص خامنه ای را مسئول شناختند. (نگاهی کنید به بیانیه آقای میرحسین موسوی، بیانیه ۱۷ نفر و بیانیه بیش از ۴۶۰ نفر از فعالین سیاسی در داخل و خارج کشور.)

در این فضای تخریب، توهین و حتی تهدید که عمدتاً توسط برخی طرفداران آقای رضا پهلوی دامن زده می‌شود، پرسش اصلی این است که چرا در حالی که هدف مشترک مقابله با یک نظام سرکوبگر است، اختلاف‌ها به سرعت به برچسب‌زنی، حذف نمادین و گاه تهدید تبدیل می‌شوند. اگر از روش‌های همیشگی برخی سلطنت‌طلبان افراطی در حذف و تخریب و ترور شخصیت بگذریم، آنچه در روزهای اخیر موجب تشدید حملات مخرب و حتی تهدید به مرگ شده، بحث مسئولیت آقای رضا پهلوی در فرستادن مردم در برابر گلوله در روزهای ۱۸، ۱۹ و ۲۰ دی ماه با وعده «کمک در راه است»می باشد. پرسش اصلی این است که پس از کشتار وحشیانه مردم بی‌دفاع یا زمانی که رخدادهای بزرگ توسط رژیم به خشونت کشیده می‌شوند و رهبری مبارزات به اهداف خود نمی‌رسد، چه کسی در چه سطحی مسئول است؟

نظریه‌پردازان حوزه حقوق و فلسفه سیاسی، مسئولیت سیاستمداران را در سه حوزه حقوقی، سیاسی و اخلاقی بررسی می‌کنند. مسئولیت حقوقی مبتنی بر قانون، رابطه علیت و قابلیت اثبات در نهادهای رسمی است؛ فرد یا نقشی قابل انتساب دارد یا ندارد. مسئولیت سیاسی مربوط به قدرت و اختیار تصمیم‌گیری است؛ کسی که در موقعیت اِعمال سیاست بوده، در قبال نتایج آن پاسخگوست. این دو حوزه هرچند خالی از تفسیر نیستند، اما ساختارمند و نهادمندند و کمتر در معرض نسبیت بی‌قاعده قرار دارند. به عبارت دیگر، می‌توان تا حد زیادی بر اساس اسناد و مدارک و مطابق قانون، مسئولیت‌ها را دقیقاً اثبات کرد.

اما مسئولیت اخلاقی متفاوت است و مباحث را وارد قلمرو ارزش‌ها می‌کند. قلمرویی که در آن نظام‌های ارزشی متفاوت می‌توانند ارزیابی‌های متفاوتی از «نقش»، «سکوت»، «موضع‌گیری» یا «تأثیر نمادین» ارائه دهند. طبیعی است که در این سطح اختلاف‌ها بیشتر شود، زیرا موضوع دیگر فقط قدرت و قانون نیست، بلکه وجدان، فضیلت، نیت و پیامدهای معنایی رفتارهاست.

همین‌جا است که خطر آغاز می‌شود و باید در فرمول‌بندی مسئولیت اخلاقی دقت کرد تا این مسئولیت با زب کیفری یا هویتی بیان نشود و به‌راحتی به اتهام همدستی یا خیانت تعبیر نگردد. در غیر این صورت، واکنش‌ها شدیداً دفاعی می‌شوند و تخریب، تهدید و حتی ترور شخصیت را برمی‌انگیزاند.

یک نکته مهم درباره نسبی و غیر نسبی بودن مسئولیت‌هاست. مسئولیت حقوقی و تا حد زیادی سیاسی بر مبنای معیارهای مشخص داوری می‌شوند و کمتر نسبی هستند. اما مسئولیت اخلاقی وابسته به دستگاه‌های ارزشی است و بنابراین نسبی‌تر جلوه می‌کند. در فرهنگ‌هایی که اخلاق با حقیقت مطلق دینی یا ایدئولوژیک پیوند خورده است، این حوزه به سرعت به مطلق‌گرایی کشیده می‌شود و اختلاف اخلاقی به انحراف از حقیقت تعبیر می‌شود و از آن‌جا زمینه طرد و حذف فراهم می‌گردد. البته مشکل صرفاً مذهبی بودن نیست؛ هر ایدئولوژی‌ای که اخلاق را با هویت سیاسی گره بزند، مستعد همین چرخه است. در فرهنگ مذهبی ایرانی، به ویژه به دلیل اسطوره‌ها و آموزه‌های شیعه که همواره بر جنگ بین خیر و شر مطلق استوار بوده، این زمینه فرهنگی و اخلاقی می‌تواند تشدید فضای تخریب، تهدید و ترور شخصیت و وعده‌های به مرگ را فراهم آورد.

در جمع‌بندی می‌توان گفت پیوند میان بحث مسئولیت اخلاقی و فضای تخریب در اپوزیسیون نه تصادفی بلکه ساختاری است. وقتی تمایز میان مسئولیت حقوقی، سیاسی و اخلاقی روشن نشود و نقد اخلاقی به زبان اتهام وجودی بیان شود، اختلاف نظری به نزاع هویتی تبدیل می‌شود. همان‌طور که امروز در میان بسیاری ایرانیان، به ویژه فعالین سیاسی و رسانه‌ای مخالف جمهوری اسلامی شاهد هستیم، نشانه مخلوط کردن مباحث حقوقی، سیاسی و اخلاقی بسیار واضح است.

در این واقعیت تردیدی نیست که از نظر حقوقی و سیاسی، رژیم جمهوری اسلامی تنها مسئول این جنایت‌هاست و می‌بایست به دادگاه‌های بین‌المللی حقوقی کشانده شود. در عین حال، مسئولیت اخلاقی تشویق مردم به تسخیر نهادهای دولتی پس از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی ماه با وعده «کمک در راه است»، متوجه شخص آقای رضا پهلوی و تیم ایشان است. این مسئولیت صرفاً نیازمند پاسخگویی اخلاقی است، پاسخگویی در برابر وجدان فردی و وجدان جمعی.
https://t.me/politicalphilosphy/493

۱۴۰۴ بهمن ۲۹, چهارشنبه

همپوشانی منافع یا توهم همپوشانی؟ تأملی بر نقش نیروهای سیاسی در جنگ‌ها



شرایط امروز کشور ما از برخی جهات قابل مقایسه با دوران جنگ ایران و عراق است. در آن زمان، تحریکات جمهوری اسلامی و به‌ویژه شخص خمینی در ایجاد آشوب در عراق و تلاش برای سرنگونی حکومت صدام حسین، بهانه‌ای به دست حکومت عراق داد تا برنامه‌های توسعه‌طلبانهٔ خود را از طریق اشغال بخش‌هایی از جنوب و غرب کشور اجرا کند. در میان نیروهای مخالف جمهوری اسلامی نیز یک سازمان مشخص سیاسی، یعنی سازمان مجاهدین خلق، وارد همکاری نزدیک با ارتش عراق برای سرنگونی جمهوری اسلامی شد.

پس از حملهٔ تروریستی حماس به اسرائیل در هفتم اکتبر ۲۰۲۳، جنگی که تا مدت‌ها به‌صورت پنهان و پراکنده میان اسرائیل و جمهوری اسلامی جریان داشت، به‌تدریج علنی شد؛ ابتدا در قالب درگیری میان اسرائیل و نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی و سپس با گسترش دامنهٔ تنش‌ها تا مرزهای ایران و وقوع جنگی کوتاه‌مدت، معروف به جنگ ۱۲ روزه.

در این دوره نیز یک جریان مشخص سیاسی، به رهبری رضا پهلوی، در کنار اسرائیل قرار گرفت. در مراحل بعدی منازعات نظامی میان اسرائیل و جمهوری اسلامی، که ایالات متحده نیز وارد درگیری شد و مراکز هسته‌ای جمهوری اسلامی را هدف قرار داد، این جریان سیاسی به‌صورت علنی از ادامهٔ فشارهای نظامی حمایت کرد. در عین حال، روشن است که در این دوره نیز عامل اصلی شکل‌گیری این جنگ را بسیاری از ناظران در درجهٔ نخست در سیاست‌های ضداسرائیلی و مداخله‌جویانهٔ جمهوری اسلامی و رهبری آن می‌بینند.

البته لازم به تاکید است که یک تفاوت برداشت مردم از همکاری نیروهای سیاسی ایرانی با قدرت‌های خارجی در دو دوره وجود دارد که ناشی از تفاوت شرایط اجتماعی، سیاسی و تجارب بسیار طولانی است که مردم ایران در سایه سرکوب دائمی جمهوری اسلامی پشت سر گذاشته اند. با این حال معتقدم در هر دو دوره خطر «قمار بر سر همپوشانی منافع» وجود داشته و دارد و بحث من در این یادداشت روی این موضوع متمرکز است.

برای مثال، این تفاوت برداشت را می توان در نحوهٔ تعریف و نام‌گذاری جنگ‌ها و تنشهای نظامی این دو دورره به خوبی دید. جنگی که از سال ۱۳۵۹ آغاز شد، به‌طور معمول «جنگ ایران و عراق» نامیده می‌شود، در حالی که تنش‌های کنونی اغلب به‌صورت تقابل میان اسرائیل، ایالات متحده و جمهوری اسلامی توصیف می‌شوند. این تفاوت در صورت‌بندی، از نظر ذهنی و سیاسی اهمیت دارد.

جنگ ایران و عراق در ذهن بسیاری از ایرانیان به‌عنوان تهاجم خارجی برای تصرف خاک کشور ثبت شده است. در آن زمان، بخش بزرگی از جامعه ایران، هدف عراق را تجزیه یا تضعیف کشور خود می‌دانست، نه صرفاً تغییر حکومت. بنابراین همکاری با آن کشور، در نگاه آنان همکاری علیه «کشور» تلقی می‌شد. افزون بر این، فضای سیاسی و گفتمان انقلاب اسلامی و کاریزمای خمینی نیز هنوز تسلط چشمگیری بر جامعه داشت.

در تنش‌های امروز، هنوز جنگی در مقیاس و شکل جنگ ایران و عراق، با اشغال گستردهٔ خاک و بسیج عمومی، رخ نداده است. از این رو ذهنیت «دفاع ملی در برابر اشغال»، که در دههٔ ۱۳۶۰ بسیار پررنگ بود، به همان شکل وجود ندارد، صمن اینکه امروز اکثر مردم ایران خامنه ای را دشمن اصلی خود می دانند. همچنین، در روایت‌های رسانه‌ای غالباً این‌گونه القا می‌شود که هدف، مقابله با حکومت جمهوری اسلامی است، نه جنگ با سرزمین و ملت ایران؛ هرچند برخی تحلیلگران منطقه‌ای نسبت به نیت‌های بلندمدت برخی جریان‌های تندرو در اسرائیل برای تجزیه ایران فرضیات و سوالهایی مطرح کرده‌اند.

با این حال، این تفاوت‌های زمانی و نسلی و تفاوت برداشت ها نباید واقعیتی مهم را از نظر دور کند: چه در روایت «دفاع در برابر اشغال» در سال‌های ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ و چه در روایت «تضعیف جمهوری اسلامی برای کمک به مردم ایران» در زمان حاضر، طرف‌های اصلی جنگ همواره منافع خاص خود را دنبال کرده‌اند و آن منافع را در اولویت قرار داده‌اند.

برای خمینی، جنگ فرصتی برای تثبیت جمهوری اسلامی و حذف مخالفان بود. در سوی دیگر، در شرایط امروز، اسرائیل نیز در پی تضعیف یا حتی سرنگونی جمهوری اسلامی و تثبیت موقعیت راهبردی خود در منطقه است. در آن زمان، قدرت‌های غربی می‌کوشیدند میان حکومت عراق و جمهوری اسلامی نوعی موازنه ایجاد کنند و از گسترش نفوذ انقلاب اسلامی جلوگیری نمایند. در شرایط امروز نیز ایالات متحده و متحدانش در پی مهار جمهوری اسلامی به‌عنوان یکی از عوامل بی‌ثباتی منطقه هستند و در این مسیر بیش از گذشته از ابزار فشار نظامی و تخریب توان هسته‌ای و موشکی استفاده می‌کنند.

در چنین وضعیتی، اگر به منافع واقعی قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای توجه نشود، همپوشانی ظاهری میان منافع نیروهای سیاسی ایرانی و اهداف آن قدرت‌ها می‌تواند خطرناک و گمراه‌کننده باشد. سازمان مجاهدین خلق در دههٔ ۱۳۶۰ بر چنین همپوشانی‌ای قمار بزرگی کرد و هزینهٔ سنگینی پرداخت.

در شرایط امروز نیز ممکن است سرنوشتی مشابه برای جریان‌هایی که از تشدید جنگ حمایت می‌کنند رخ دهد؛ به‌ویژه اگر آن همپوشانی ظاهری از میان برود، یا اگر حتی در صورت وقوع جنگ، جمهوری اسلامی سرنگون نشود و بتواند با حفظ ابزارهای سرکوب داخلی به حیات خود ادامه دهد یا خود را بازسازی کند. در چنین حالتی، قمار بر سر این همپوشانی می‌تواند به از دست رفتن مشروعیت و حتی موجودیت یک جریان سیاسی بینجامد.

نکتهٔ قابل تأمل آن است که مشروعیت بین‌المللی برای نیروهای مخالف جمهوری اسلامی که بر حمایت خارجی تکیه می‌کنند، تنها عامل بقا نیست. در نگاه قدرت‌های جهانی، همپوشانی موقت منافع الزاماً مشروعیت‌آفرین نیست. مهم‌ترین عامل مشروعیت برای هر نیروی سیاسی، برخورداری از پایگاه اجتماعی گسترده در داخل کشور و توانایی ادارهٔ اوضاع پس از تغییرات سیاسی است. اگر همکاری با قدرت‌های خارجی در نگاه بخش مهمی از جامعه به‌عنوان اقدامی علیه منافع ملی تلقی شود و به تضعیف همبستگی اجتماعی بینجامد و نیروی سیاسی طرفدار جنگ نتواند اجماع ملی را جلب کند، طبیعی است که همان قدرت‌های خارجی نیز با احتیاط بیشتری به آن جریان سیاسی بنگرند.
https://t.me/politicalphilosphy/490

۱۴۰۴ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

اقبال اجتماعی یا هژمونی؟ تأملی از نوع آنتونیو گرامشی درباره جایگاه پادشاهی‌خواهی در ایران امروز



در این واقعیت که بخش قابل توجهی از مردم ایران—به‌طور مشخص بخشی که در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه در پی فراخوان آقای پهلوی به خیابان آمدند—و همچنین صدها هزار تن از ایرانیان خارج از کشور از آقای رضا پهلوی حمایت می‌کنند و خواهان سرنگونی کامل نظام جمهوری اسلامی با نقش‌آفرینی او در دوران گذار هستند، تردیدی نیست. همچنین طبیعی است که نقش آقای پهلوی در عرصه اپوزیسیون و در مقایسه با دیگر جریان‌های سیاسی مخالف جمهوری اسلامی برجسته و شاخص به نظر برسد.

اما آیا این نقش برجسته به معنای هژمونی جریان پادشاهی‌خواه است؟

در چارچوب نظری آنتونیو گرامشی، «هژمونی» به معنای صرفِ برتری سیاسی یا برجسته بودن در رقابت میان نیروهای سیاسی نیست. هژمونی زمانی شکل می‌گیرد که یک نیرو یا نهاد بتواند رهبری فکری، فرهنگی و سازمانی جامعه را به‌طور پایدار در دست بگیرد، ائتلاف‌های اجتماعی گسترده بسازد و رضایت فعال بخش‌های مهم جامعه را در نهادهای مختلف تثبیت کند. بنابراین، اقبال اجتماعی یا دیده‌شدن یک جریان لزوماً به معنای هژمونی کامل نیست.

چنان‌که در زمان انقلاب اسلامی نیز تنها بخشی از جامعه ایران به‌طور فعال در حمایت از آقای خمینی به خیابان‌ها آمدند و بخش قابل توجهی سکوت پیشه کردند و نظاره‌گر بودند. در خیزش دی‌ماه ۱۴۰۴ نیز، با وجود آنکه چندین میلیون نفر در پی فراخوان آقای پهلوی به خیابان آمدند، نمی‌توان گفت که همه مردم ایران چنین خواستی را بیان کرده‌اند. در کشوری با جمعیت حدود ۹۰ میلیون نفر، بخش بزرگی نیز سکوت کرد و نظاره‌گر بود. افزون بر این، حتی بسیاری از کسانی که در این اعتراض‌ها حضور داشتند، الزاماً سلطنت‌طلب نبوده‌اند.

بنابراین، بهتر است پیش از ورود شتاب‌زده به بحث هژمونی و نتیجه‌گیری‌های زودرس، این اقبال دوباره به ایده پادشاهی یا برجسته‌شدن نقش آقای رضا پهلوی به‌عنوان نماد امروزی این ایده را به‌صورت ریشه‌ای‌تر، گسترده‌تر و در چارچوبی تاریخی‌تر بررسی و تحلیل کنیم.

برای مثال، این اقبال را می‌توان در پیوند با ریشه‌های تاریخی نهاد پادشاهی توضیح داد. تجربه نشان داده است که چنین ریشه‌هایی بخشی از حافظه جمعی جامعه‌اند و می‌توانند در شرایط بحران سیاسی دوباره فعال شوند. با این حال، این وضعیت را نمی‌توان به‌سادگی «هژمونی کامل» نامید، زیرا هژمونی در معنای گرامشی مستلزم نهادسازی پایدار، شبکه‌های اجتماعی گسترده و نوعی توافق نسبتاً فراگیر بر سر نظم سیاسی است؛ اموری که تحقق آن‌ها فرایندی طولانی و پیچیده است. در حالی که جریان حامی آقای پهلوی عمدتاً بر حضور توده‌های مردم در خیابان تکیه دارد و در فضای مجازی و رسانه‌ای نیز حضوری برجسته دارد، این عوامل به‌تنهایی برای شکل‌گیری هژمونی یک جریان سیاسی کافی نیستند.

حتی می‌توان گفت یکی دانستن «اقبال» با «هژمونی» گمراه‌کننده و بالقوه خطرناک است، زیرا ممکن است این تصور را ایجاد کند که نتایج سیاسی آینده از پیش تعیین شده‌اند؛ به این معنا که اگر یک نهاد تاریخی مورد اقبال قرار گیرد و موفق به ایجاد تغییرات سیاسی شود، به احتمال زیاد همان نهاد را تثبیت خواهد کرد. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که نهاد روحانیت نیز با وجود وعده‌های بسیار، سرانجام به دلیل اقبال بیشتر نسبت به دیگر مخالفان شاه توانست موقعیت مسلط پیدا کند. در عین حال، در تاریخ نمونه‌هایی نیز وجود دارد که نیروهای برجسته در مرحله گذار، پس از تغییر سیاسی نتوانسته‌اند هژمونی پایدار ایجاد کنند یا برعکس، از طریق حذف رقبا موقعیتی مسلط به دست آورده‌اند.

به عنوان نتیجه گیری می توان جمع بندی کنم که در ایران امروز ممکن است نهاد پادشاهی برای بخشی از جامعه دوباره جذابیت یا اقبال پیدا کرده باشد، اما این امر به خودی خود به معنای هژمونی کامل نیست. از دیدگاه گرامشی، هژمونی تنها زمانی شکل می‌گیرد که یک نیرو بتواند در ساختارهای اجتماعی و نهادی جامعه به‌طور پایدار ریشه بدواند. به همین دلیل، آینده هر نظم سیاسی—از جمله اینکه کدام نهاد دست بالا را خواهد داشت—همواره به چگونگی سازمان‌یافتگی نیروهای مختلف و شکل‌گیری نهادهای سیاسی و مدنی در عمل وابسته است، نه صرفاً به سرمایه تاریخی یا وعده‌های سیاسی. و بر اساس تجربه های تاریخی حتی اگر نهاد سلطنت موفق به سرنگونی جمهوری اسلامی شود، سرانجام، با وجود وعده های زیاد، نهاد سلطنت را تثبیت خواهد کرد.
https://t.me/politicalphilosphy/489

۱۴۰۴ بهمن ۲۷, دوشنبه

از مشروطه تا امروز؛ پایداری سنت آزادی خواهی، عدالت طلبی، قانون خواهی و دموکراسی طلبی

در یک نگاه کلی می‌توان تاریخ سیاسی ایران در حدود یک قرن گذشته را نوعی جستجوی مداوم برای «حکومت قانون، استقلال، آزادی و عدالت» دانست؛ جستجویی که در دوره‌های مختلف با زبان‌ها و صورت‌بندی های متفاوتی بیان شده و در هر مقطع بخشی از این مطالبات برجسته‌تر شده است. این خواست‌ها اگرچه گاه زیر سایه اقتدارگرایی یا ایدئولوژی‌های رادیکال قرار گرفته‌اند، اما به‌ عنوان یک رگه پایدار در فرهنگ سیاسی ایران باقی مانده‌اند.

نقطه آغاز این مسیر را باید در انقلاب مشروطه دید؛ تلاشی برای محدود کردن قدرت مطلقه، تأسیس مجلس و استقرار حاکمیت قانون. این جنبش، گرچه در بستر تاریخی و فرهنگی ایران شکل گرفت، اما با مفاهیم مدرن قانون گرایی و نوعی لیبرالیسم سیاسی پیوند داشت. در دهه‌های بعد، این گرایش در قالب ملی‌گرایی دموکراتیک ادامه یافت و در نهضت ملی شدن نفت و دولت محمد مصدق به اوج رسید؛ جریانی که ترکیبی از استقلال‌طلبی، پارلمانتاریسم و آزادی‌های سیاسی را نمایندگی می‌کرد و کوشید میان توسعه ملی و حاکمیت قانون پیوند برقرار کند.

از دهه ۱۳۴۰ به بعد، فضای فکری و سیاسی ایران تحت تاثیر تحولات جهانی و محدودیت‌های داخلی تغییر یافت. در سطح بین‌المللی، گفتمان‌های سوسیالیستی و ضد امپریالیستی نفوذ چشمگیری داشتند و در داخل نیز بسته بودن فضای سیاسی، بخشی از نیروهای مخالف را به سوی ایده‌ها و روش‌های رادیکال‌تر سوق داد. در نتیجه، زبان و تحلیل‌های چپ در میان بخشی از روشنفکران و فعالان سیاسی پررنگ شد و بر فضای پیش از انقلاب ۱۳۵۷ ایران اثر گذاشت، هرچند جریان‌های مذهبی و ملی‌گرا نیز سهم تعیین‌ کننده‌ای در تحولات آن دوره داشتند. به این ترتیب، رادیکالیسمِ پیش از انقلاب صرفاً محصول یک گرایش فکری نبود، بلکه نتیجه تلاقی انسداد سیاسی، تحولات اجتماعی و فضای ایدئولوژیک جهانی بود.

پس از انقلاب، تجربه حکومت ایدئولوژیک، جنگ، و محدودیت‌های سیاسی و اقتصادی، به‌ تدریج نوعی بازاندیشی در بخشی از جامعه ایجاد کرد. در دهه‌های بعد، به‌ ویژه در دوره اصلاحات به رهبری محمد خاتمی، امید به تغییر تدریجی، قانونگرایی و گشایش سیاسی تقویت شد؛ تلاشی که می‌توان آن را بازگشت دوباره به همان خواست تاریخی حکومت قانون و آزادی‌های سیاسی دانست، هرچند این بار در چارچوب گفتمان رسمی جمهوری اسلامی. اما هنگامی که این روند با محدودیت‌ها و بن بست‌های ساختاری روبه‌رو شد و سرکوب اعتراضات اجتماعی تشدید گردید، بخشی از جامعه به این جمع‌بندی رسید که راه‌های میانه و اصلاحی کارآمد نیستند. در چنین شرایطی، زمینه برای رشد گرایش‌های رادیکال‌تر فراهم می‌شود.

رادیکالیسم جدید، برخلاف دهه‌های پیش از انقلاب، کمتر از چپ جهانی و بیشتر از موج‌های پوپولیستی، هویت طلبانه و راستگرای افراطی در سطح بین‌المللی تأثیر پذیرفته است. هم‌زمان با بحران‌های اقتصادی و اجتماعی در داخل و ناامیدی از اصلاحات، بخشی از افکار عمومی به سوی روایت‌های اقتدارگرایانه یا راه حلهای ساده و قاطع گرایش پیدا کرده است. این گرایش‌ها را می‌توان بیش از آنکه نشانه یک تغییر بنیادین و پایدار ایدئولوژیک دانست، واکنشی به تجربه‌های ناکام گذشته و جستجوی راهی سریع‌تر برای عبور از وضعیت موجود تلقی کرد.

با این حال باور دارم که جامعه ایران همچنان متکثر است و در کنار این گرایش‌ها، خواست‌هایی مانند آزادی‌های مدنی و سیاسی، عدالت اجتماعی و حاکمیت قانون همچنان در بخش‌های گسترده‌ای از جامعه حضور دارد. این تکثر و گوناگونی اجازه نمی دهد که جنبش های اعتراضی مردم در سراسر ایران توسط یک جریان و هویت خاص مصادره شود. بخش بزرگی از مردمی که در تجمعات اعتراضی در خارج کشور شرکت می کنند، در درجه نخست برای اعلام همبستگی با مردم داخل کشور است و مطمئنا تلاش یک جریان خاص برای مصادره این حضور، مانند گذشته نتیجه عکس خواهد، زمانی که در عمل دیده و شنیده شود که از این حضور چند صد هزار نفری در راستای یک پروژه خاص بهره برداری شده است.

در مجموع، تاریخ سیاسی معاصر ایران را می‌توان حرکتی رفت‌ و برگشتی میان آرمان آزادی و قانون از یک سو، و جستجوی نظم، اقتدار یا رادیکالیسم از سوی دیگر دانست. هر دوره تا حدی واکنشی به تجربه دوره پیشین بوده است. با ابن وجود سنت آزادی‌های مدنی و سیاسی، عدالت اجتماعی و حاکمیت قانون همچنان در بخش‌های گسترده‌ای جامعه ایران و حافظه تاریخی ایرانیان زنده است. هر چند در هر دوره ای گفتمانهای پوششی و ظاهری مانند گفتمان چپ، بازگشت به خویش و یا توسعه و مدرنیزاسیون ظاهرا گفتمان مسلط به ویژه در سطح نخبگانی و روشنفکری بوده است.

در نهایت اینکه این تکثر اجتماعی و فکری مانع از آن می‌شود که جنبش‌های اعتراضی به‌ سادگی در چارچوب یک هویت یا پروژه سیاسی خاص مصادره شوند؛ تجربه تاریخی نیز نشان داده است که جامعه ایران پس از آزمودن گزینه‌های رادیکال، بار دیگر به سوی سنت دیرپای قانون خواهی و دموکراسی طلبی بازمی‌گردد.
https://t.me/politicalphilosphy/484

۱۴۰۴ بهمن ۲۶, یکشنبه

از «توانایی نیابتی» تا بازسازی عاملیت درونزا: تأملی در وضعیت کنونی ایران


این یادداشت را با احترام عمیق به صدها هزار تن از ایرانیان خارج کشور که در پی فراخوان آقای پهلوی تحت عنوان «روز اقدام ملی» و برای همبستگی با هموطنان خود در داخل کشور در روز ۲۵ بهمن در شهرهای بزرگ جهان گرد هم آمدند، آغاز می کنم. تجمعاتی بسیار بی سابقه در تاریخ حضور و فعالیت های سیاسی ایرانیان خارج، که تحسین برانگیز و امید بخش هستند.

در عین حال، این نیز یک واقعیت غیر قابل انکار است که این تجمعات بزرگ در عمل (خواسته و یا ناخواسته) تاییدی است بر پروژه ای که آقای رضا پهلوی به همراه تیمش دنبال می کنند. پروژه ای که می توان آنرا تحت عنوان «سرنگونی نظام با استفاده از توانایی و نیروی نیابتی همراه با جلب حمایت بخش بزرگی از ایرانیان داخل و خارج» نامگذاری کرد. این یادداشت به طور مشخص به موضوع عاملیت درونزا و توانایی و عاملیت نیروی نیابتی می پردازد.

یکی از مقولاتی که در تحلیل جنبش‌های اعتراضی در جامعه ایران همواره مورد توجه تحلیلگران و فعالان سیاسی بوده، مسئله «عاملیت مردم» است؛ یا اگر دقیق‌تر بگوییم، مسئله «احساس توانایی». به زبان ساده، اینکه مردم یا نهادهای مدنی احساس کنند کنش آنان می‌تواند مؤثر باشد. اما این احساس تنها زمانی از سطح یک تصور ذهنی فراتر می‌رود و به «باور» تبدیل می‌شود که بخش‌های معترض جامعه بتوانند آثار فعالیت‌ها و نتایج مطالبات خود را در عرصه عمل و به‌طور ملموس مشاهده کنند.

شوربختانه جامعه ایران، با وجود آنکه طی چند دهه گذشته به اشکال گوناگون اعتراض خود را نشان داده و عملاً به جامعه‌ای اعتراضی و ناآرام بدل شده است، نتوانسته به بخش مهمی از مطالبات خود دست یابد. سال‌هاست که اصناف، بازنشستگان، کارگران و معلمان تجمع‌های اعتراضی برگزار می‌کنند، بی‌آنکه گامی مؤثر به سوی تحقق خواسته‌هایشان برداشته شود. حتی می‌توان گفت نه‌تنها این مطالبات برآورده نشده، بلکه فشار گرانی و تورم، بسیاری از این گروه‌ها را از موقعیت‌های اجتماعی–اقتصادی پیشین خود نیز به عقب رانده است.

طبیعی است که دهه‌ها تلاش کم‌نتیجه، و بازگشت به نقطه آغاز پس از هر جنبش اعتراضی بزرگ (از ۹۶ و ۹۸ گرفته تا ۱۴۰۱) و در ادامه، سرکوب خشن معترضان در دی ماه ۱۴۰۴، بیش از هر چیز بر احساس و باور به توانایی جمعی اثر منفی بگذارد. چنین تجربه‌ای به‌تدریج زمینه‌های ذهنی و روانی جست‌وجوی یک «عامل بیرونی» را فراهم می‌کند و فرایند انتقال از «احساس توانایی درونی» به «امید به توانایی نیابتی» را شکل می‌دهد.

پیامد این فرایند، که از دل تجربه‌های ناکام کنش مدنی برمی‌خیزد، امید بستن به اقدام دیگران، به‌ویژه نیروهای خارجی، است. در داخل کشور، سرکوب، تضعیف نهادهای مدنی و پرهزینه شدن کنش جمعی، امکان تجربه عملی عاملیت درون‌زا را محدود کرده است. در خارج از کشور نیز، محدود بودن ابزارهای اثرگذاری مستقیم بر تحولات داخل، قطع رابطه ارگانیک با کنشگران اجتماعی در ایران و فاصله گرفتن از شرایط عینی جامعه، برخی را به این تصور رسانده که مسیر اصلی تغییر، فشار یا حتی مداخله قدرت‌های خارجی است.

بدین‌ترتیب، بخش‌هایی از جامعه داخل و بسیاری از ایرانیان خارج کشور، البته از مسیرهایی متفاوت، به نقطه‌ روانی مشترکی رسیده‌اند: احساس ناتوانی درونی و تقویت امید به عاملیت نیرویی بیرونی. در داخل، استیصال و فرسودگی ناشی از شکست‌ها و سرکوب‌ها؛ و در خارج، گسست از واقعیت‌های زیسته جامعه، زمینه‌ساز شکل‌گیری این توافق نانوشته شده است که راه نجات، درخواست مداخله از بیرون است.

در این میان، پروژه سیاسی جریان پادشاهی‌خواه به رهبری رضا پهلوی نیز در تئوریزه کردن این رویکرد نقش داشته است. هنگامی که انقلاب ۵۷ به شکلی ساده‌سازی‌شده صرفاً به «دخالت آمریکا» تقلیل داده می‌شود، نتیجه منطقی آن کم‌رنگ شدن یا نادیده گرفتن نقش عاملیت مردم در تحولات سیاسی است. چنین روایتی، ناخواسته این پیام را بازتولید می‌کند که تغییرات اساسی نه از درون جامعه، بلکه از بیرون آن رقم می‌خورند.

در اینجا تمایز میان «نیابت» و «حمایت» اهمیت اساسی پیدا می‌کند. در جنبش «زن، زندگی، آزادی» مطالبه اصلی، جلب حمایت جهانی بود؛ حمایتی برای تقویت صدای معترضان. اما هنگامی که این مطالبه به انتظار برای مداخله مستقیم بیرونی بدل شود، «نیابت» جای «حمایت» را می‌گیرد؛ یعنی این تصور که عامل اصلی تغییر باید خارج از جامعه باشد.

چنین چرخشی از حمایت به نیابت، سبب می‌شود اقداماتی مانند پیگیری حقوقی، مستندسازی نقض حقوق، یا جلب افکار عمومی جهانی، که می‌توانند مکمل عاملیت درونی باشند، به حاشیه رانده شوند و توجه‌ها صرفاً به سناریوهای مداخله نظامی معطوف گردد. در حالی که این نوع کنش‌های حقوقی و مدنی می‌توانند بدون سلب عاملیت از جامعه، هزینه نقض حقوق را افزایش دهند و ظرفیت کنش درونی را تقویت کنند.

در این زمینه، یادآوری تمایز مهمی که هانا آرنت در مقاله معروف خود On Violence میان «قدرت» و «خشونت» می‌گذارد راهگشاست. او می‌نویسد: «قدرت هرگز ملک یک فرد نیست؛ به یک گروه تعلق دارد و فقط تا زمانی وجود دارد که آن گروه با هم باقی بماند.» و نیز: «قدرت متناظر است با توانایی انسانی نه فقط برای عمل کردن، بلکه برای عمل کردن در هماهنگی با دیگران.» از این منظر، قدرت سیاسی اصیل از درون شبکه روابط انسانی و کنش مشترک برمی‌خیزد، نه از ابزار قهری یا مداخله بیرونی.

در جمع‌بندی می‌توان گفت «احساس توانایی واقعی» معمولاً از تجربه‌های مستقیم، حتی کوچک، در کنش و همکاری اجتماعی آغاز می‌شود، نه از انتظار برای رویدادی بزرگ که از بیرون رقم بخورد. گذار از «احساس توانایی نیابتی» به عاملیت متکی به خود، مستلزم بازگشت به خود، تغییر در افق انتظار و بازسازی تدریجی ظرفیت‌های اجتماعی است؛ فرایندی کند و گاه نامرئی، اما در بلندمدت تعیین‌کننده. در شرایط امروز ایران، چنین بازسازی‌ای می‌تواند در قالب یک جنبش دادخواهی درون‌زا، با اتکا به حمایت بین‌المللی، و نه نیابت سیاسی، شکل بگیرد.
https://t.me/politicalphilosphy/479

۱۴۰۴ بهمن ۲۴, جمعه

در اوج بحران چه می‌توان کرد؟ از کنش سیاسی تا دادخواهی


در این واقعیت که جامعه ایران در شرایطی بسیار حساس و بحرانی از نظر تاریخی قرار دارد، تردیدی وجود ندارد. در یادداشت روز قبل نیز نوشتم که کشتار دی‌ماه گذشته، سرفصلی بسیار مهم در تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران ایجاد کرده است؛ به‌گونه‌ای که می‌توان تاریخ معاصر ایران پس از جمهوری اسلامی را به پیش و پس از دی‌ماه ۱۴۰۴ تقسیم کرد.

در چنین لحظات بسیار حاد و بحرانی، به‌ویژه زمانی که خشونت، شوک اجتماعی و نااطمینانی‌های گسترده وجود دارد، پرسش‌های کلی و آینده‌نگر (برای مثال «آیا جنگ خواهد شد یا نه؟»، «آیا حکومت در آستانه سقوط است؟» یا «محتمل‌ترین گزینه پیش روی حکومت چیست؟») لزوماً راهگشای مشکل کنونی مردم نیستند. دلیل آن است که در شرایط بحرانی، دامنه انتخاب‌های ما به‌شدت محدود می‌شود و بسیاری از نیروهای اجتماعی عاملیت خود را از دست می‌دهند. زمانی که می‌شد به این پرسش‌ها پرداخت و برای آنها پاسخ‌هایی درخور جست، گذشته است و ما فرصت‌های انتخاب و برخورداری از عاملیت را تا حد زیادی از دست داده‌ایم. در شرایط بسیار بحرانی، مسئله اصلی نه دشواری انتخاب، بلکه احساس ناتوانی و ابهام گسترده نسبت به آینده است.

واقعیت این است که بسیاری از تصمیم‌گیری‌های ما بر پایه پیش‌بینی پیامدها انجام می‌شود. اما زمانی که آینده مبهم است، عاملیت کاهش یافته و ذهن میان ترس‌ها و احتمال‌های مختلف سرگردان است، دیگر نمی‌توان تصمیم‌های کلان گرفت یا تغییرات بزرگ ایجاد کرد.

بنابراین، هنگامی که فرد یا یک گروه سیاسی هیچ اثر مستقیمی بر روندهای بزرگ ندارد و فرصت‌های پیشین خود را برای تأثیرگذاری بر تحولات از دست داده است، معنای «کنش» نیز باید تغییر کند. در چنین شرایطی، کنش لزوماً به معنای تغییر جهت دادن وقایع نیست، بلکه می‌تواند به معنای حفظ کردن باشد: حفظ عقلانیت، پیوندهای انسانی، پایداری بر حقیقت و کرامت. حتی اگر این کارها مسیر حوادث را فوراً تغییر ندهد، می‌تواند از فروپاشی درونی و اخلاقی جلوگیری کند و زمینه‌ای برای آینده باقی بگذارد.

هانا آرنت در بررسی دوران‌های توتالیتر نشان می‌دهد که یکی از بزرگ‌ترین خطرها عادی شدن خشونت و نوعی «بی‌فکری» است؛ یعنی زمانی که انسان‌ها دیگر درباره معنای کارها و پیامدهای اخلاقی آنها مکث و تأمل نمی‌کنند. از نظر او، حتی وقتی امکان تغییر سیاسی کم است، حفظ توان فکر کردن، قضاوت اخلاقی و حساس ماندن نسبت به رنج دیگران خود نوعی مقاومت است، زیرا مانع می‌شود که شر و خشونت در ذهن انسان به امری طبیعی تبدیل شود.

به عبارت دیگر، در اوج بحران پاسخ قطعی و واحدی برای این پرسش که «چه باید کرد؟» وجود ندارد. اما شاید بتوان گفت کاری که همچنان ممکن است این است که انسان آن بخش کوچک از اختیار خود را (در فکر، در رفتار و در رابطه با دیگران) حفظ کند و نگذارد معیارهای درونی درست و نادرست از میان برود. این کار شاید روندهای بزرگ را فوراً تغییر ندهد، اما به انسان امکان می‌دهد در دل شرایط سخت، هویت و انسانیت خود را نگه دارد.

برای مثال، درد و رنج مشترک ایرانیان در شرایط امروز، کشتار ده‌ها هزار تن از هم‌وطنان است؛ درد و رنجی که پیش از هر چیز نیازمند شناسایی و دادخواهی است. دادخواهی، فارغ از مسائل سیاسی جاری و منازعات و رقابت‌های سیاسی، می‌تواند فصل مشترکی برای همراهی و همدلی میان مردم و جریان‌های سیاسی گوناگون ایجاد کند. در این زمینه، مسئولیت اصلی بر دوش فعالان حقوق بشر و وکلای متعهد و مستقل است تا این دادخواهی را به‌صورت نهادمند پیگیری کنند، صدای دادخواهانه مردم ایران را به گوش جهانیان برسانند و پرونده جنایت علیه بشریت را در دادگاه‌های ملی و بین‌المللی دنبال کنند.

این لحظه بحرانی، لحظه تصمیم‌گیری است؛ اما نه تصمیم‌های کلان و راهبردی سیاسی، بلکه تصمیم‌هایی در حوزه حقوقی و ثبت حقیقت. اگر از این لحظه تاریخی به‌گونه‌ای عبور کنیم که مشمول مرور زمان شویم، حتی امکان این نوع تصمیم‌گیری را نیز از دست خواهیم داد.
https://t.me/politicalphilosphy/477

۱۴۰۴ بهمن ۲۳, پنجشنبه

عبور آگاهانه از سرفصل‌های تاریخی: از شوک جمعی تا بازسازی عاملیت



کشتار دهها هزار از هموطنان در فاصله دو روز در جریان اعتراضات دی ماه گذشته، یک رخداد معمولی در ردیف رخدادهای دیگر حتی جنبش زن زندگی آزادی نیست. ابعاد اعتراضات مردمی دی ماه ۱۴۰۴ از هر نظر متفاوت با جنبش های اعتراضی مردم ایران در دهه های گذشته است. چه از نظر گستردگی و میزان حضور خیابانی مردم، چه از نظر میزان خشونت و خونهای ریخته شده و چه از نظر اعلام حمایت از یک آلترناتیو مشخص و خارج از نظام.

در واقع اگر جنبش های اعتراضی پیشین بیشتر از جنس مطالباتی (مطالبه دموکراسی در جنبش سبز، مطالبات عمدتا صنفی در جنبش های اعتراضی ۹۶ و ۹۸ و مطالبات فرهنگی و خواست برخورداری از یک زندگی عادی در جنبش زن زندگی آزادی) بودند، اعتراضات دی ماه اگرچه در ابتدا با اعتراضات صنفی بازار آغاز شد، اما به سرعت جنبه کاملا سیاسیِ براندازانه با ابراز تمایل به یک آلترناتیو خاص پیدا کرد.

از این نظر رخداد دی ماه ۱۴۰۴ یک رخداد بسیار متفاوت و حتی به نظر من تکان دهنده و شوک آور بوده است، تکان و شوک ناشی از آن که هم برای حکومت غیر قابل انتظار بود و هم برای اپوزیسیون. از این نظر به جرات می توان گفت که تاریخ ایران معاصر، حداقل در دوران جمهوری اسلامی و پس از انقلاب ۵۷ را می توان به قبل و بعد از سرفصل دی ماه ۱۴۰۴ تقسیم کرد. در ابعاد جهانی نیز، رخدادهای بزرگ و تکان‌دهنده تاریخی، چه انقلاب‌ها، چه سرکوب‌های خونین و چه حتی شکست‌های ملی، گاهی آن‌قدر عمیق‌اند که می‌توان از «قبل و بعد» آن‌ها سخن گفت. رخداد دی ماه ۱۴۰۴ از این نوع است و مانند دیگر ملت ها، ملت ایران نیز می بایست سرانجام با آن به طور کامل و آگاهانه تعیین تکلیف نماید.

بسیاری از ملت ها چنین رخدادهای بزرگی را که تاریخ آنها را به قبل و بعد از رخداد تقسیم کرده است از سر گذرانده اند. در عین حال، تجربه نشان می دهد که ملت هایی که تلاش کرده اند به جای درجا زدن و خودویرانگری، آگاهانه از رخدادهای ملی بزرگ خود عبور کنند، سرانجام توانسته اند به سلامت بزنگاههای بزرگ تاریخی را پست سر بگذارند. در رابطه با ایران نیز، اگرچه شاید هنوز زود است که با آسایش و به دور از سوگ و خشم به نقد این رخداد بپردازیم، اما سوگواری و باقی ماندن در خودِ رخداد و ادامه سیاست های پیشین چه از سوی حاکمیت و جه از سوی اپوزیسیون نه تنها به عبور آگاهانه از این رخداد کمکی نمی کند، بلکه جامعه را به فرسودگی و خودویرانگری بیشتر سوق می دهد.

واضح است که عبور آگاهانه زمانی رخ می‌دهد که جامعه، نخبگان و نیروهای سیاسی بتوانند آن واقعه را از سطح هیجان، خشم یا اسطوره‌سازی از قربانیان، به سطح فهم، نقد و بازسازی قواعد مبارزه در جنبش های پیش رو منتقل کنند. در غیر این صورت، جامعه در وضعیت بینابینی باقی می‌ماند: نه دیگر می تواند به گذشته بازگردد و نه می تواند به آینده‌ فکر کند. وضعیتی برزخی که باعث می شود این پندار بوجود آید که فقط عوامل خارجی، خارج از عاملیت مردمی، می توانند آن را تغییر دهند.

یکی از موانع اصلی عبور آگاهانه از رخدادهای بزرگ، شکل‌گیری روایت‌های ساده‌انگارانه است؛ چه خوش‌بینانه («یک حرکت بزرگ یا مداخله خارجی همه‌چیز را حل می‌کند») و چه ناامیدانه («هیچ تغییری ممکن نیست»). هر دو نوع روایت، با وجود تفاوت ظاهری، پیچیدگی واقعیت را حذف می‌کنند و مانع یادگیری جمعی می‌شوند. عبور آگاهانه مستلزم پذیرش این است که تغییر سیاسی نه لحظه‌ای جادویی، بلکه فرایندی دشوار، چندلایه و وابسته به ساختن نهادها و قواعد پایدار است، و مهمتر از هر چیز، منوط به خود بازبینی و نگاه به درون است تا نگاه به بیرون.

تجربه کشورهایی مانند اسپانیا پس از دیکتاتوری فرانکو، شیلی پس از کودتای پینوشه و آلمان پس از جنگ جهانی دوم نشان می‌دهد که عبور آگاهانه از رخدادهای بزرگ زمانی موفقیت آمیز است، که در درجه نخست به بازگشت ناپذیر بودن به دوران پیش از رخداد بزرگ باور جمعی پیدا کرد؛ و در درجه دوم یک کار جدی روی نقد همه جانبه گذشته و ایجاد یک حافظه تاریخی آغاز نمود و در نهایت، بر اساس تجارب پیشین، به توافق‌های حداقلی بر سر قواعد بازی سیاسی رسید.

در اسپانیا پس از فرانکو، توافق بر سر قانون اساسی و قواعد دموکراتیک، حتی بدون حل کامل اختلافات تاریخی، ثبات را ممکن کرد. در شیلی، کمیسیون‌های حقیقت‌یاب به ثبت رنج‌ها و شکستن سکوت کمک کردند. در آلمان پس از جنگ جهانی دوم، فرایند طولانی مواجهه با گذشته—از آموزش عمومی تا نقد نسل‌ها از یکدیگر—به بازسازی اخلاقی و هویتی جامعه انجامید.

در همه این نمونه‌ها، نقطه عطف واقعی زمانی بود که جامعه از نگاه صرفاً قربانی‌محور فاصله گرفت و به نقد نقش خود در تاریخ پرداخت. البته این انتقاد از خود به معنای سرزنش جمعی نبود، بلکه تلاشی برای فهم سازوکارهایی بود که یک فاجعه را ممکن کرده بودند. چنین رویکردی، امکان بازسازی «عاملیت آگاهانه» را فراهم می‌کند؛ یعنی این باور که جامعه می‌تواند آینده را شکل دهد، اما نه با ساده سازی، بلکه با درک محدودیت‌ها، خطاها و پیچیدگی‌ها.

در این میان، نقش روشنفکران، نخبگان و به‌ویژه حقوقدانان مهم است. آنان می‌توانند سطح بحث عمومی را از رقابت بر سر نمایندگی سیاسی به تحلیل ساختاری و نهادی ارتقا دهند، مستندسازی و حافظه حقوقی را حفظ کنند، و زبان عدالت و قانون‌مندی را جایگزین زبان انتقام یا هیجان کنند. فاصله گرفتن از التهاب‌های سیاسی به معنای بی‌تفاوتی نیست، بلکه شرط تولید فهم پایدار است. و در نهایت باور داشته باشیم که انتقاد از خود نخبگان، پیش‌شرط انتقاد از خود جامعه است.

برای مثال در شرایط امروز ایران آنچه که بیش از هر چیز مطرح است، در نزد مردم و نیروهای مخالف و حتی در نزد خود رژیم، رقابت های سیاسی بر سر آلترناتیوی و یا حمایت و یا عدم حمایت از دخالت نظامی آمریکا و آنچه که به حاشیه رفته است دادخواهی بین المللی علیه جمهوری اسلامی که این جنایت ضد بشری را مرتکب شده است، می باشد.

به عنوان جمع بندی: عبور آگاهانه از یک سرفصل تاریخی، نه در لحظه‌ای انقلابی، بلکه در فرایندی تدریجی رخ می‌دهد: زمانی که پیچیدگی مشروع می‌شود، نقد ارزش می‌یابد، و پرسش «چه کسی ما را نجات می‌دهد؟» جای خود را به پرسش «با چه قواعد و نهادهایی آینده‌ای پایدار می‌سازیم؟» می‌دهد. تنها در این نقطه است که یک جامعه می‌تواند بگوید از حادثه‌ای بزرگ نه صرفاً با گذشت زمان، عبور کرده؛ بلکه آگاهانه از آن عبور کرده و آموخته است.
https://t.me/politicalphilosphy/474

۱۴۰۴ بهمن ۲۲, چهارشنبه

خیابان/ چهره دو الگوی تکرار شونده در ایران معاصر

جمهوری اسلامی بار دیگر، اینبار به مناسبت ۲۲ بهمن، یک نمایش خیابانی ترتیب داد و بسیاری از هواداران خود را به خیابانها کشاند. در خارج کشور نیز تظاهرات و تجمعات ایرانیان تقریبا هر روز ادامه دارد؛ البته این بار پس از کشتار دی ماه گذشته، نه فقط برای اعلام همبستگی و پژواک صدای هموطنان در داخل کشور و جلب توجه جهانیان، آنگونه که در جنبش زن زندگی آزادی اتفاق افتاد، بلکه در درجه نخست برای وزن کشی سیاسی و اعلام و پشتیبانی از یک سیاست و راهبرد مشخص در مبارزه با جمهوری اسلامی.

واقعیت این است که در ایران «خیابان» همواره یکی از مهم‌ترین نمادهای سیاست‌ورزی بوده است. در کشورهای نظیر ایران که ساختارها و شبکه های جامعه مدنی به اندازه کافی شکل نگرفته اند، خیابان تنها فضایی است که در آن حضور و کنش مردم به‌صورت عینی دیده می‌شود. به همین دلیل هم حکومت‌ها و هم جریان‌های سیاسی می‌کوشند از آن برای نشان دادن میزان حمایت یا قدرت خود و اعمال فشار استفاده کنند.

طبیعی است که به دلیل سرکوب و استبداد، مخالفین جمهوری اسلامی در داخل کشور ناتوان از بسیج خیابانی در مخالفت با سیاست های کلان کشور باشند. اما در خارج کشور نیز خیابان عمدتا به عنوان یک نماد بسیار مهم در سیاست ورزی مورد استفاده قرار می گیرد و تلاش می شود از تجمعات ایرانیان در خارج کشور ابزاری برای فشار بر دولتهای غربی ساخته شود. تجربه اما نشان داده است که تاثیر این فشارهای خیابانی کوتاه مدت بوده است و در نبود یک آلترناتیو کارآمد بر اساس یک ائتلاف واقعی پایدار از نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی، دولت های غربی پس از مدتی به تنظیمات سیاسی پیشین خود بازگشته اند.

به همین علت باید میان «نمایش مقبولیت، وزن کشی سیاسی از طریق خیابان» و «ایجاد قدرت پایدار و ریشه دار» تفاوت قائل شد. حضور توده‌ای می‌تواند اثر نمادین و روانی قوی و کوتاه مدت داشته باشد، اما به‌تنهایی جایگزین سازماندهی، شبکه‌سازی و ایجاد ساختارهای ماندگار در سیاست ورزی نمی شود. ساختارهایی که در قامت یک آلترناتیو واقعی به نمایندگی از سوی بخش های متنوع جامعه ایران بتواند ظاهر شود و عمل کند.

واقعیت دیگر این است که در برخی تجربه‌های تاریخی جهان، تجمع‌های بسیار بزرگ بیشتر در مرحله پایانی فرآیندهای سیاسی رخ داده‌اند، یعنی زمانی که شبکه‌ها، نهادها یا مذاکرات پیش‌تر توازن قدرت را تغییر داده بودند و خیابان بیشتر به نماد نهایی یا جشن پیروزی تبدیل شده بود. در مقابل اما به نظر می‌رسد در تاریخ معاصر ایران خیابان اغلب نه فقط نقطه اوج، بلکه موتور مداوم تغییر بوده است و همین امر باعث شده که سیاست‌ورزی کمتر بر نهادهای پایدار تکیه کند و همواره به شکل موجی و کوتاه مدت و با فراز و نشیب ظاهر شود. به گفته محمدعلی همایون کاتوزیان جامعه ایران یک «جامعه کوتاه‌مدت» است.

در ریشه یابی این الگوی تکرار شونده به عوامل بیشمار طبقاتی و فرهنگی و تاریخی اشاره شده است، اما به باور من دو عامل مهم «استبداد سیاسی» و «فرهنگ و سنت های مذهبی» نقش مهمی در تکرار این الگو داشته اند. واضح است که در ایران معاصر استبداد و تمرکز سیاست ورزی در دست یک عده محدود همواره مانع از رشد جامعه مدنی و ساختارهای اجتماعی مستقل بوده اند. از طرف دیگر، سنت‌های فرهنگی که بر گردهمایی و همبستگی های احساسی و بدون شکل مانند مساجد و عزاداری ها تأکید داشته و دارند نیز در تکرار الگوی خیابان و حضور توده ای و بی شکل مردم موثر بوده اند.

در اینجا لازم است که در کنار «خیابان» به عنوان یک نماد مهم در سیاست ورزی در ایران به نقش «چهره» به عنوان نماد دیگری از سیاست ورزی اشاره کنم. در الگوی تکرار شونده سیاست ورزی متکی بر این دو نماد، نهادهای مدنی و صنفی معمولاً حوزه فعالیت خود را محدود به مطالبات حرفه‌ای یا صنفی خود می‌کنند و کمتر وارد سیاست کلان می‌شوند؛ چه به دلیل هزینه‌ها و محدودیت‌ها، و چه به دلیل سنت‌های موجود در فرهنگ سیاسی ایران و چه به علت عادت به پیروی از رهبران و شخصیت ها. به همین دلیل، همواره فاصله‌ای بزرگ میان کنش فردی و کنشهای نهادی وجود داشته است و مردم معمولا ترجیح داده اند و آمادگی بیشتری برای کنش های فردی با حضور در خیابان داشته باشند، تا عضویت در یک نهاد اجتماعی.

در پایان، به نمونه‌ای دیگر از نشانه‌های ضعیف شکل‌گیری کنش جمعی سازمان یافته و غیرتوده‌ای میتوان اشاره کرد: در ایران معاصر سنت بیانیه‌نویسی و امضای جمعی یکی از کنش های به ظاهر جمعی اما عملا فردی بوده است. این نوع فعالیت‌ها نیز شکل دیگری از تکرار الگوی «خیابان/چهره» است و امضا کنندگان بیانیه در یک مقطع زمانی خاص دور هم جمع می شوند و پس از انتشار بیانیه مجددا به کنش های فردی خود ادامه می دهند.
https://t.me/politicalphilosphy/472

۱۴۰۴ بهمن ۲۰, دوشنبه

سرکوب داخلی و جنگ خارجی: گسست میان امر اجتماعی و امر سیاسی در ایران امروز


این ایده که در نظام‌های توتالیتر مرز میان سیاست و زندگی اجتماعی از میان می‌رود و تقریباً همه امور به سیاست پیوند داده می‌شود، در علوم سیاسی و جامعه‌شناسی نظریه‌ای نسبتاً شناخته‌شده و پذیرفته‌شده است. در نظریه‌های کلاسیک درباره توتالیتاریسم (مثلاً در آثار هانا آرنت و برخی دیگر از نظریه‌پردازان قرن بیستم)، یکی از ویژگی‌های اصلی این نوع نظام‌ها این است که دولت یا ایدئولوژی رسمی می‌کوشد نه فقط سیاست، بلکه فرهنگ، آموزش، رسانه، اقتصاد، خانواده و حتی شیوه‌ی فکر کردن را تحت کنترل یا هدایت قرار دهد. به بیان دیگر، «جامعه‌ی مستقل از سیاست» به رسمیت شناخته نمی‌شود و هر حوزه‌ای باید با ایدئولوژی رسمی سازگار باشد.

با این حال، تاریخ این نظام‌ها و جوامعِ تحت سلطه‌ی آن‌ها نشان می‌دهد که با وجود چنین تلاش‌هایی برای از میان بردن استقلال جامعه، «امر اجتماعی» همواره در زیر پوست جامعه زنده مانده و به اشکال مختلف مقاومت کرده است. اگر «امر سیاسی» می‌کوشیده همه روابط و مناسبات اجتماعی را مطابق الگوی ایدئولوژیک خود شکل دهد، «امر اجتماعی» نیز، حتی به شکلی زیرپوستی، تلاش داشته است روابط و مناسباتی مستقل از سیاست را زنده نگه دارد.

برای روشن‌تر شدن تفاوت امر اجتماعی و امر سیاسی، شاید لازم باشد تعریفی کوتاه از هر دو ارائه شود. امر سیاسی حوزه‌ای است که محور آن حاکمیت (state)، ساختار قدرت سیاسی و حتی رقابت‌های درونی آن است، و حاکمیت می‌کوشد با ایجاد نهادهای نیمه‌دولتی و وابسته، مردم و مناسبات اجتماعی را در این ساختار سیاسی وارد کند. در مقابل، امر اجتماعی (یا امر جامعه) به روابط میان افراد و گروه‌ها در درون جامعه، هنجارها، اعتماد اجتماعی، نهادهای مدنی و زندگی روزمره مربوط می‌شود و می‌کوشد از طریق اشکال مختلف مقاومت مدنی، استقلال خود را از ساختار سیاسی حاکم حفظ کند.

بر مبنای این مقدمه، می‌توان به یک بحث چالشی پرداخت. بر خلاف نظریه‌ای که مدعی است مردم ایران همه راه‌های گوناگون، از حمایت از اصلاح‌طلبان تا مبارزات مدنی و صنفی-دموکراتیک و اشکال مختلف مبارزات مسالمت‌آمیز را تجربه کرده‌اند و بنابراین اکنون پس از چندین دهه تلاش به آلترناتیوی خارج از این نظام و درخواست کمک نظامی خارجی برای سرنگونی کامل آن روی آورده‌اند، می‌توان استدلال کرد که وضعیت کنونی بخش‌های بزرگی از جامعه ایران نه نتیجه‌ی طبیعی ناکامی تجربه‌های پیشین، بلکه نتیجه‌ی قطع پیوند میان امر سیاسی و امر اجتماعی و غلبه‌ی کامل امر سیاسی است.

پس از کشتار ده‌ها هزار نفر از مردم ایران در دی‌ماه گذشته و گسترش فضای مرگ و سرکوب، امر سیاسی به طور کامل بر جامعه ایران غلبه یافته است. بحران‌های اقتصادی و معیشتی طاقت‌فرسا، سرکوب گسترده و تهدیدهای بالقوه جنگ، باعث شده‌اند که جامعه تمرکز خود را عمدتاً بر مسائل مربوط به قدرت و ساختار حکومت معطوف کند. در چنین وضعیتی طبیعی است که امکان بروز و تقویت امر جامعه، یعنی روابط اجتماعی، شبکه‌های مدنی، همبستگی و همکاری میان مردم، به حاشیه رانده شود. این وضعیت موجب می‌شود بسیاری از افراد احساس کنند عاملیتی ندارند و بپندارند که تغییر یا تصمیم‌گیری در اختیار آن‌ها نیست؛ احساسی که با وعده‌ی کمک خارجی و تبلیغات رسانه‌ایِ القاکننده‌ی نبودِ راهی جز اتکا به عاملیت بیرونی، تشدید می‌شود.

با این حال، تجربه‌های چهار دهه گذشته نشان می‌دهد که در دوره‌هایی همکاری‌هایی میان امر سیاسی و امر اجتماعی وجود داشته و عاملیت مردم از خلال این همکاری‌ها تا حدی به نتایج ملموس رسیده است. نهادهای مدنی، شبکه‌های غیررسمی و فعالیت‌های اجتماعی، همراه با فشارهای سیاسی بر رأس حاکمیت و حمایت از جناح‌هایی که فاصله‌ی بیشتری با رهبری نظام داشته‌اند، به موفقیت‌های نسبی انجامیده‌اند. در غیر این صورت، هسته‌ی سخت قدرت، در نبود هرگونه مقاومت اجتماعی، می‌توانست به سمت شکل‌گیری نوعی حکومت به‌مراتب بسته‌تر حرکت کند. این دوره‌های نسبیِ عقب‌نشینی قدرت، عمدتاً از هماهنگی میان تلاش‌های اجتماعی و سیاسی ناشی شده بود؛ هماهنگی‌ای که بدون پشتوانه‌های اجتماعی امکان‌پذیر نبود.

اما به نظر می‌رسد در شرایط کنونی این ترکیب به هم خورده است. تمرکز عمومی بر راه‌حل‌های صرفاً سیاسی، مانند امید به تغییر نظام از طریق مداخله خارجی یا سرنگونی حکومت، و کاهش توجه به فعالیت‌های اجتماعی و مدنی، باعث شده است که امر جامعه کم‌صدا یا پنهان شود. این وضعیت نه‌تنها احساس بی‌عاملی را تقویت می‌کند، بلکه بازسازی اجتماعی و ظرفیت جامعه برای شکل دادن به آینده را نیز دشوارتر می‌سازد.

تجربه‌های تاریخی نیز نشان داده‌اند که حتی تغییرات سیاسی بزرگ—برای مثال سرنگونی یک حکومت در نتیجه جنگ، به‌ویژه در منطقه خاورمیانه—اگر بدون پشتوانه‌های اجتماعی و بدون حضور نهادهای اجتماعی و مردمی باشد، می‌تواند به بی‌ثباتی و دشواری‌های طولانی‌مدت بینجامد. نمونه‌های عراق، لیبی و سوریه از این نظر بسیار گویا هستند.

به طور خلاصه، درس کلیدی این تحلیل آن است که پایداری و توانایی جامعه در مواجهه با بحران‌ها، به میزان حفظ و تقویت امر جامعه بستگی دارد، حتی اگر امر سیاسی، مانند شرایط امروز ایران، غالب به نظر برسد. تجربه‌های گذشته نشان می‌دهد که هماهنگی میان امر اجتماعی و امر سیاسی می‌تواند همبستگی و حیات جامعه را حفظ کند، و فقدان این هماهنگی در شرایط کنونی چالش‌های بزرگی پیش روی ایران قرار می‌دهد.
https://t.me/politicalphilosphy/466

۱۴۰۴ بهمن ۱۸, شنبه

مذاکرات مسقط: اشکها و لبخندها

پس از دور اول مذاکرات آمریکا و جمهوری اسلامی در مسقط، هر دو طرف مذاکره کننده خشنودی خود را از گفتگوها اعلام داشتند. دونالد ترامپ نیز ضمن ابراز رضایت گفته است که جمهوری اسلامی روی رسیدن به توافق جدی است. کمابیش همین نظر را وزیر خارجه عمان نیز با اشاره به جدیت مذاکرات بیان داشته بود.

منطقی به نظر می رسد که هر دو طرف مذاکره کننده در درجه نخست بکوشند با کمترین هزینه به اهداف خود دست یابند. جمهوری اسلامی نیز، با وجود شعارهای همیشگی و پروپاگاندای معمول در زمان جنگ و قدرت نمایی های موشکی، مانند همیشه برای بقا و موجودیت خود تلاش می کند. اینبار حتی اگر لازم باشد از طریق دادن امتیازهای خاص به ترامپ؛ و در این رابطه نیز واضح است که با توجه بحرانهای داخل کشور بسیار بسیار جدی نیز می باشد!

بنابراین جدیتی که ترامپ و وزیر خارجه عمان به آن اشاره می کنند، در حقیقت بیانگر جدیت جمهوری اسلامی برای گریز از جنگ و دادن امتیازهای قابل توجه به ترامپ است. ترامپ نیز با لشکر کشی بی سابقه و اضافه کردن فرمانده سنتکام به تیم مذاکره کننده مانند همیشه جدیت خود را در رسیدن به اهدافش نشان داده است.

جدیت جمهوری اسلامی بر دوری از جنگ و حفظ موجودیت خود بسیار روشن است، اما جدیت ترامپ به طور مشخص در راستای چه اهدافی است؟ و چه امتیازهایی از سوی جمهوری اسلامی می توانند او را راضی کنند؟

برای پاسخ به این سوال، می بایست از هیجانات سیاسی که این روزها بر بسیاری از مردم ایران حاکم است که آیا ترامپ حمله نظامی خواهد کرد یا نه، دوری کرد، هیجاناتی که متاسفانه عمدتا از سوی جریان سلطنت طلب و رسانه هایی مانند ایران اینترنشنال دامن زده می شود و این انتظار را به وجود آورده اند که مانند مذاکرات پیش از جنگ ۱۲ روزه که به شکست انجامید و هیئت آمریکایی سریعا محل مذاکرات را ترک کرد، این بار نیز چنین خواهد شد و انتظار می رود که آمریکا حملات خود را آغاز کند.

واضح است که شروط رسمی ترامپ برای توافق با جمهوری اسلامی بارها تکرار شده اند و همه از آن مطلع هستند، اما چیزی که کمتر به آن توجه می شود، امتیازهایی است که ترامپ با توجه ویژگی های شخصیتی اش، می توانند زیر پوستی و به قول معروف زیر میز رد و بدل شوند و او را راضی نمایند. برای آشنایی با این امتیازها بهتر است تصویر را بزرگتر از صرفا موضوع فعالیت های هسته ای و موشکی جمهوری اسلامی ببینیم.

در این تصویر بزرگتر موضوعی که بیش از هر چیز خودنمایی می کند، صلح غزه و تشکیل «هیئت صلح» از طرف دونالد ترامپ است. بسیاری از تحلیلگران این اقدام را تنها به‌عنوان یک ابتکار بشردوستانه یا مدیریتی نمی‌بینند، بلکه آن را در بستر بزرگ‌تری یعنی تلاش برای بازطراحی نظم منطقه‌ای خاورمیانه بررسی می‌کنند. در دهه‌های گذشته نظم منطقه‌ای عمدتاً بر چند محور استوار بوده است: توازن قدرت میان دولت‌های منطقه، حضور مستقیم یا غیرمستقیم آمریکا، و نقش بازیگران غیردولتی و ائتلاف‌های موقت. جنگ غزه و تحولات پس از آن این نظم را بیش از پیش متزلزل کرده و نیاز به سازوکارهای جدید برای مدیریت بحران‌ها را مطرح کرده است.

از این منظر، ایجاد یک هیئت چندملیتی برای اداره یک بحران مشخص می‌تواند الگویی باشد برای شکل دادن به چارچوب‌های جدید همکاری امنیتی و سیاسی. اگر چنین نهادی بتواند کشورهایی از غرب، جهان عرب و حتی برخی قدرت‌های آسیایی را در یک ساختار هماهنگ گرد آورد، عملاً یک «شبکه تصمیم‌سازی» به وجود می‌آید که ممکن است در آینده درباره مسائل دیگر منطقه نیز به کار گرفته شود.

اگرچه در رابطه با نقش «هیئت صلح» که ممکن است در رابطه با دیگر منازعات منطقه ای و حتی جهانی وارد عمل شود، هنوز اطلاعات و داده های قابل اتکا نداریم، اما با توجه به اینکه ترامپ قصد دارد مدیریت عالی این هیئت را پس از پایان دوران ریاست جمهوری خود بر عهده گیرد، می شود حدس زد که ترامپ علاقمند است که اگر مذاکرات با جمهوری اسلامی پیش رفت و به نتایج مورد انتظار دو طرف رسید، مدیریت اجرای توافقات را به عهده این هیئت صلح بسپارد. حتی ممکن است برای تحت فشار گذاشتن چین، فروش نفت و درآمدهای نفتی ایران را زیر پوشش مدیریت این هیئت صلح قرار دهد.

این امر نیز پوشیده نیست که آمریکا در پی بازطراحی نظم جدید منطقه‌ای از طریق پیمان ابراهیم و «هیئت صلح» است. نظم جدیدی که می خواهد نفوذ بازیگرانی مانند چین را محدود سازد و جمهوری اسلامی را نیز مدیریت کند و در طولانی مدت وارد جبهه خود سازد.

در رابطه با نقش نفت ایران در مذاکرات جمهوری اسلامی با آمریکا، آقای مجید روشن زاده در صفحه فیسبوک خود در یادداشتی تحت عنوان «معامله نفتی با ایران؛ کلید احتمالی مذاکرات هسته‌ای جدید» می آورد:

«در محافل دیپلماتیک غربی بحث درباره احتمال یک معامله نفتی و مالی با ایران روز به روز پررنگ‌تر می‌شود. یک مقاله در Foreign Policy تأکید می‌کند که شانس رسیدن به یک توافق هسته‌ای جدید میان واشنگتن و تهران ممکن است از مسیر چنین مدلی عبور کند، الگوبرداری‌شده از تجربه ونزوئلا.

ایده اصلی این است که دولت دونالد ترامپ از نظر سیاسی قادر به لغو مستقیم تحریم‌ها نیست، اما می‌تواند مکانیزمی ایجاد کند که ایران از طریق آن درآمدهای نفتی خود را از کانال‌های مالی تحت کنترل آمریکا در یک کشور ثالث دریافت کند. این مدل به ایران نقدینگی محدود و ثبات اقتصادی نسبی می‌دهد، بدون اینکه تحریم‌ها رسماً برداشته شوند. مقاله می‌گوید که تحریم‌ها سیاست ایران را عملاً تغییر داده‌اند و این راهکار هزینه کمتری نسبت به ادامه بحران فعلی دارد.»

در نهایت، هدف من از اشاره به نقش احتمالی «هیئت صلح» ترامپ که قصد دارد پس از غزه به حیات آن ادامه دهد و آن را تبدیل به باشگاهی موازی با سازمان ملل و دیگر نهادهای بین المللی نماید و فاکتور نفت ایران در مذاکرات جمهوری اسلامی و آمریکا، فقط، بدون اصرار بر این اینکه این دو مورد حتما به وقوع خواهند پیوست، این است که حرکت بر مبنای آرزو و یا اتکا صرف بر یک گرایش خاص در آمریکا و به طور مشخص اسرائیل که می خواهند از طریق جنگ یا جمهوری اسلامی را به طور کامل سرنگون کنند و یا منطقه را به آشوب های داخلی در کشورها کشانند، همانطور که تجربه نشان داده است، ممکن است موجب یأس و سرخوردگی و هزینه های بسیار سنگین شود.
https://t.me/politicalphilosphy/458

۱۴۰۴ بهمن ۱۷, جمعه

استیصال و رادیکالیسم

در تحلیل و علت یابی حضور میلیونها ایرانی در خیابانهای سراسر کشور، پس از فراخوانهای آقای رضا پهلوی، با امید به اینکه «کمک در راه است»؛ و به طور کلی، در ریشه یابی گرایش نسبتا گسترده مردمی به آلترناتیوی خارج از نظام حاکم و اعلام حمایت از شاهزاده؛ و همچنین، در بررسی علتِ امید بستن به دخالت مستقیم ترامپ، بنا بر وعده هایی که داده بود، به موضوع استیصال مردمِ محکوم به زندگی در بن بست جمهوری اسلامی اشاره می شود.

استیصالی که از ذهنیت شکل گرفته از شکست تمامی تلاشهای مردم برای اصلاح و یا مهار حکومت و به عقب راندن آن در چند دهه اخیر، برمی خیزد. استیصالی که در ذهن و روان بسیاری مهر پایان بر تغییرات تدریجی و مبارزات مسالمت آمیز می زند و رهبران و روشهایی را به جلو می راند و طلب می کند که قادر باشند این حکومت را به طور رادیکال و حتی قهرآمیز سرنگون کنند. استیصالی که معمولا، به ویژه در نزد آنهایی که از نزدیک و در داخل کشور رنج زیستن در نظام جمهوری اسلامی را دهه هاست که تحمل می کنند، رابطه ای مستقیم با رادیکالیسم و خشم و عصبانیت پیدا می کند. و البته، استیصال و واکنشهایی از این دست که کاملا قابل فهم و درک هستند.

اما رابطه مستقیم میان استیصال و رادیکالیسم پدیده ایست که در بسیاری از جوامع و دوره‌های تاریخی دیده شده است، و ویژه شرایط امروز ایران نیست؛ همانطور که در ایران امروز شاهدیم. استیصال معمولاً زمانی شکل می‌گیرد که مردم احساس کنند راه‌های عادی تغییر یا روشهای مسالمت آمیز بسته شده اند و تدام وضعیت فعلی غیر قابل تحمل است؛ و یا حتی در عده ای از مردم این پندار شکل گیرد که پیامدها و آثار ناشی از تداوم وضع موجود بسیار پرهزینه تر از تغییر آن است.

در چنین شرایطی، ذهن انسان به طور طبیعی به سوی راه‌حل‌هایی می‌رود که قاطع‌تر و سریع‌تر به نظر می‌رسند، حتی اگر پرهزینه یا پرخطر باشند. این روند فقط به افراد کم‌اطلاع محدود نیست؛ تاریخ نشان می‌دهد افراد تحصیل‌کرده و تحلیل‌گر نیز در دوره‌هایی که حس «نقطه عطف تاریخی» شکل می‌گیرد، ممکن است به این نتیجه برسند که روش‌های معمول دیگر کارآمد نیست و باید به اقدامات شدیدتر فکر کرد. و واقعیت این است که فاجعه ملی دیماه گذشته و کشتار دهها هزار از هموطنانمان قطعا یک سرفصل و نقطه عطف در تاریخ مبارزات مردم ایران برای آزادی و عدالت و رفاه و امنیت است. نقطه عطفی که مسلما آبستن تحولات بسیار عمیق در جامعه ایران و حتی نظام حاکم است.

در کنار این عوامل و پیش زمینه ها، عامل دیگری که این روند را تشدید می‌کند، فضای روانی و رسانه‌ای است. شبکه‌های اجتماعی به دلیل ماهیت خود، پیام‌های هیجانی و قطبی را بیشتر برجسته می‌کنند و به شکل‌گیری «اتاق‌های پژواک» می‌انجامند؛ یعنی فضایی که افراد بیشتر با کسانی مواجه می‌شوند که شبیه خودشان فکر می‌کنند. در این فضا، مسائل پیچیده به روایت‌های ساده و سیاه‌وسفید تبدیل می‌شود و راه‌حل‌های رادیکال منطقی‌تر از آنچه در واقعیت هستند به نظر می‌رسند. همچنین فاصله گیری از پیامدهای واقعی، به دلیل زندگی در فضای مجازی و تنفس در یک حباب خاص سیاسی-فکری، می‌تواند باعث شود خطرها و پیامدهایی که متوجه مردم داخل کشور و حتی خانواده و اطرافیان خود شوند، انتزاعی‌تر دیده شوند. در یک کلام، سیاست و اندیشه تعلیق می شود.

ما نمونه‌های مشابهی از استیصال و رادیکالیسم در کشورهای دیگر نیز داریم. در سال‌های پیش از حمله آمریکا به عراق در ۲۰۰۳، بخشی از مخالفان حکومت صدام حسین در خارج از کشور از مداخله نظامی حمایت می‌کردند، در حالی که بسیاری از مردم داخل عراق بیشتر نگران پیامدهای بی‌ثباتی و جنگ بودند؛ پیامدهایی که بعداً تا سال‌ها ادامه یافت. در مورد کوبا نیز دهه‌هاست که بخشی از جامعه تبعیدی در خارج از کشور مواضع بسیار تندتری نسبت به بخشی از مردم داخل جزیره داشته‌اند، زیرا تجربه و شرایط زندگی آنها متفاوت بوده است. در جریان جنگ‌های یوگسلاوی در دهه ۱۹۹۰ نیز گروه‌هایی از مهاجران در خارج از منطقه، مواضع ملی‌گرایانه و رادیکال‌تری از برخی ساکنان داخل کشورها اتخاذ می‌کردند، پدیده‌ای که پژوهشگران آن را «ملی‌گرایی از راه دور» نامیده‌اند.

البته باید بر این نکته مهم تاکید کرد که رادیکال‌شدن و دست زدن به جنگ و خشونت الزاما به معنی خشن شدن و بدتر شدن و ناانسان شدن افراد نیست، بلکه می تواند نتیجه ناچاری، ندیدن پیامدهای جنگ و یا حتی تغذیه شدن از طریق رسانه هایی که منافع و سیاست های خاصی را دنبال می کنند نیز باشد. زمانی که یا افراد خودشان به این نتیجه می رسند و یا توسط رسانه ها رسانده می شوند که فرصت اندک است و وضعیت به بن‌بست رسیده، گزینه‌هایی مانند جنگ، که در شرایط عادی غیرقابل‌قبول هستند، می‌تواند منطقی جلوه کند.

در چنین وضعی، قطعا توصیه به «سکوت» و تحمل راه‌حل مناسبی نیست، اما می توان گفت و این در درجه نخست بر عهده نخبگان و روشنفکران جامعه است که حداقل قبل از اینکه دست به عمل بزنید و آخرین راه حل ممکن را یعنی جنگ را انتخاب کنید، کمی مکث و بازاندیشی کنید و توجه به پیامدهای بلندمدت تر داشته باشید. این روش می‌تواند به حفظ قدرت قضاوت کمک کند.

در نهایت، تجربه بسیاری از کشورها نشان می‌دهد که دوره‌های بحران معمولاً پر از احساسات شدید، امیدهای بزرگ و ترس‌های عمیق است. در این دوره‌ها صداهای تندتر بیشتر شنیده می‌شوند، اما در کنار آنها همواره نخبگان و روشنفکران و دلسوزانی پیدا شده اند که کوشیده اند پیچیدگی واقعیت را حفظ کنند و میان خشم و احتیاط تعادلی پیدا نمایند. فهم این پویایی‌ها در درجه نخست بر عهده اندیشمندان و فعالین مدنی و اجتماعی و افرادی که مورد وثوق جامعه هستند است تا کمک کنند اختلاف دیدگاه‌ها بهتر درک شود و گفت‌وگوها از سطح قضاوت‌های سریع فراتر برود.
https://t.me/politicalphilosphy/454

۱۴۰۴ بهمن ۱۶, پنجشنبه

جنگ به‌مثابه امید: یک نقد نیچه‌ای


آنچه که بیش از هر چیز بر فضای سیاسی و روانی جامعه ایران سنگینی میکند، جنگ است. جنگی که هر دو طرف، جمهوری اسلامی و آمریکا، انگشت بر ماشه در برابر هم صف آرایی کرده اند. در این فضای جنگی، بخش بزرگی از مردم ایران، بر خلاف بسیاری از جنگ ها، بیطرف و نظاره گر نیستند.

حضور بی مهابا میلیونها ایرانی خواهان رهایی از جمهوری اسلامی، در خیابانهای کشور با این امید که کمک خواهد رسید، نشانگر بی طرف نبودن مردم در این شرایط است. جنگی که در یک سوی آن مردم برای بقای خود به عنوان یک ملت تاریخی و رهایی از سلطه ایدئولوژیک ولایت فقیه می جنگند و در سوی دیگر رژیمی قرار دارد که برای حفظ سلطه می خود سرکوب و کشتار می کند. در یک سو منطق بقا و در سوی دیگر منطق سلطه عمل می کند.

منطق بقا اما در درجه نخست سعی میکند با کمترین هزینه که ضربه زننده به خود بقا نباشد به کار آید و جنبه عملی پیدا کند، اما زمانی که همه راه های کم هزینه پاسخ نمی دهند و جامعه در یک بن‌بست طولانی و فرساینده گرفتار می شود، ذهن انسان به‌تدریج امید به تغییر تدریجی و کم هزینه را را از دست می‌دهد و منطق بقا آنهم با کارکرد قهرآمیز و جنگ تسلط پیدا می کند.

در این وضعیت، تنها چیزی که «واقعی» به نظر می‌رسد، برخلاف گذشته، تغییر سریع و قاطع است؛ حتی اگر این تغییر بسیار پرهزینه یا نامطمئن باشد. منطق بقا در اینجا جنگ یا دخالت خارجی را دیگر به مثابه خطر نمی بیند، بلکه آنرا به‌عنوان آخرین امکان رهایی تصور کند. البته این تغییر در کاربرد منطق بقا، بیشتر روانی و معنایی است تا صرفاً سیاسی و محاسبه گر.

اما از نگاه نیچه، در چنین لحظاتی، خطر آن است که انسان‌ها مفاهیم بزرگی مانند «رهایی»، «نجات» یا «ضرورت» را جایگزین واقعیت عینی زندگی کنند. نیچه هشدار می‌دهد که آرمان‌های انتزاعی می‌توانند رنج واقعی آحاد جامعه، به ویژه بخشهای ضعیف و نادار و بی دفاع، را در سایه قرار دهند و دیده نشود. وقتی جنگ به صورت یک رویداد رهایی بخش و پاک‌کننده و سرنوشت ساز تصور شود، جزئیات ملموس آن، ویرانی، ناامنی، فرسایش طولانی، از میدان دید کنار می‌رود و نوعی تصویر رمانتیک شکل می‌گیرد.

نکتهٔ انتقادی مهم این است که جنگ معمولاً نه پایان بحران، بلکه آغاز دوره‌ای پیچیده‌تر و پیش‌بینی‌ناپذیرتر است. مسئله فقط فروپاشی یک نظام نیست، بلکه خلایی است که پس از آن پدید می‌آید. تاریخ نشان می‌دهد که پر کردن این خلأ اغلب دشوارتر و طولانی‌تر از خود لحظهٔ فروپاشی است. بنابراین شاید مهم‌ترین پرسش انتقادی این نباشد که «چگونه یک وضعیت پایان می‌یابد»، بلکه این باشد که «پس از آن چه چیزی و با چه هزینه‌ای شکل خواهد گرفت».

در نهایت، نگاه انتقادی به این وضعیت به معنای انکار خستگی، رنج یا بن‌بست و یا استیصال جامعه ایران و خواست به حق رهایی از سلطه این رژیم ضد بشری و ضد ایرانی نیست؛ بلکه تلاشی است برای جدا کردن امید واقعی از تصویرهای ساده‌شده و رمانتیک. همان‌طور که نیچه تأکید می‌کرد، خطرناک‌ترین لحظه زمانی است که انسان‌ها به نام زندگی، نیروهایی را فرا می‌خوانند که خود می‌توانند زندگی را نابود کنند.
https://t.me/politicalphilosphy/452

۱۴۰۴ بهمن ۱۵, چهارشنبه

مرگ به‌عنوان داده: بحران اخلاق در سیاست


شرایط جامعه ایران پس از کشتار دی ماه ۱۴۰۴ و نقش رسانه های مخالف و موافق جمهوری اسلامی در بازتاب دادن این فاجعه بزرگ ملی کنتراست قابل تاملی را به نمایش می گذارند. آنچه که از ایران و بازماندگان شنیده و دیده می شود، غم بزرگ از دست دادن عزیزان خود همراه با خشم و نفرت و انتقام از جمهوری اسلامی و مشخصا رهبری نظام، به عنوان تنها عامل این کشتار است. خشم و عزاداری که این بار خود را در شکل رقص و موزیک و آواز دسته جمعی بر مزار جانباختگان به نمایش می گذارد. مانند میدان جنگ که بالای سر کشته های جنگ عزاداری نمی کنند بلکه با شعار و سرود و مارش جنگ سعی می شود روحیه و شجاعت ادامه جنگ حفظ گردد. این واکنش یک واکنش بسیار طبیعی و اخلاقی و انسانی و بنابراین کاملا به حق و قابل درک است، واکنشی که تعداد کشته شدگان برایش مهم نیست، بلکه اساسا نفس کشته شدن همرزم مطرح است، حتی اگر فقط یک همرزم باشد بازهم استثنایی و شوک آور است.

اما آنچه که متاسفانه در رسانه های موافق و مخالف عمدتا به چشم می خورد، آمار کشته شدگان است، روزنامه های دولتی صحبت از چند هزار کشته می کنند و اسامی را نیز منتشر می نمایند و برخی رسانه های اپوزیسیون در مقابل، خبر از چندین ده هزار کشته می دهند. آنچه که در این رسانه های مشاهده می شود تلاش بر مدیریت آماری، تمرکز افراطی بر تعداد کشته شدگان و روایت سازی از این حادثه غمبار است.

این تلاش را من عادی‌سازی کشتار می نامم، زمین بازی که هم حکومت و هم برخی از جریانات اپوزیسیون، به ویژه جریان پادشاهی خواه در آن بازی می کنند. زمین بازی که در آن مرگ انسان‌ها از یک امر استثنایی و اخلاقاً شوک‌آور به یک واقعیت آماری و قابل‌ مصرف سیاسی تبدیل می‌شود. در این رابطه عدد و رقابت های آماری جای انسان را می گیرند و تعداد کشته شدگان ابزار سیاسی برای پیشبرد اهداف خاص می شود و جان یک انسان واحدِ سنجش می گردد.

این منطق بر این فرض استوار است که هر اندازه روی تعداد کشته شدگان تاکید و تبلیغ شود، جامعه جهانی و به ویژه دولت آمریکا را بیشتر ترغیب خواهد که واکنش سریع نشان دهد، به ویژه که شخص دونالد ترامپ نیز پیش از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی ماه، به جمهوری اسلامی هشدار داده بود که به سوی مردم شلیک نکند.

حتی این منطق اگر فقط با نیت افشاگری به کار رود و راهکاری برای جلوگیری از عادی سازی کشتن مخالفین ارائه نشود، ممکن است در عمل آستانه تحمل خشونت را بالا ببرد و امکان خشونت بعدی را فراهم‌تر کند. حتی این منطق می تواند خشونت را از حد فیزیکی خارج و به خشونت های کلامی نیز گسترش دهد. زمانی که خشونت و کشتار محدود به رقابت های آماری و مدیریت آماری و روایت سازی و امری عادی جلوه داده شد و ابزاری برای منافع سیاسی خاص گردید، طبیعتا بستری برای خشونت های کلامی و حذف و رقابت های ناسالم بین گروه های مختلف اپوزیسیون نیز فراهم می آورد. همانطور که ما امروز در طیف راست افراطی و چپ افراطی اپوزیسیون شاهدیم.

به باور من برای خروج از چرخه معیوب عادی سازی کشتار و رقابت های آماری می بایست به جای استفاده ابزاری از مرگ هموطنان، آن را دوباره به مرکز اخلاق و سیاست مسئولانه و نه ایدئولوژیک و غیر گروهی بازگرداند. البته که به هیچ وجه نه باید تعداد را انکار کرد و نه رنج بزرگ مردم ایران را کم‌اهمیت جلوه داد، بلکه باید تلاش کرد مسئولیت‌پذیری و پرهیز از رقابت عددی و عدم اتصال کشته ها به اهداف سیاسی خاص، به مرکز توجه و سیاست ورزی مسئولانه بازگردانده شوند.

در چنین نگاهی، مرگ نه هزینه‌ی مسیر و نه ابزار کسب قدرت است و نه سرمایه‌ی سیاسی برای یک گروه سیاسی خاص، بلکه فقط و فقط نشانه‌ی شکست و عدم مشروعیت ساختار جمهوری اسلامی است، که باید در مقابل دادگاههای بین المللی پاسخ‌گو شود. معیار نهایی در این رابطه ساده اما سخت‌گیرانه است: آیا این منطق و روش، کاری می‌کند که کشتار بعدی سخت‌تر شود؟ یا برعکس کاری می کند که بهانه به دست رژیم دهد تا کشتار دیگری شاید اینبار به بهانه جنگ و دفاع از مرزهای کشور رقم زند و در مقابل اجازه به اپوزیسیونی می دهد که می خواهد از طریق دخالت نظامی آمریکا به قدرت برسد و جان های گرفته شده از مردم را فقط به عنوان کشته جنگ توجیه کند؟

البته پیگیری چنین گفتمان و منطقی در ایران امروز به‌شدت دشوار است. نخست به‌دلیل ساختار قدرت: حاکمیتی که پاسخ‌گویی را برنمی‌تابد، از عادی‌سازی به‌عنوان ابزار کاهش هزینه‌ی سرکوب استفاده می‌کند و اجازه نمی‌دهد پیگیری حقوقی و اخلاقی مرگ‌ها به نتیجه برسد. در این فضا، مرگ به حادثه یا اقتضای امنیت تقلیل داده می‌شود و روایت مسئولیت‌محور سرکوب می‌گردد.

دوم، به‌دلیل ضعف و پراکندگی و شدت یافتن قطب بندی های سکتاریستی توسط برخی از جریانات اپوزیسیون؛ و همچنین، این واقعیت غیر قابل انکار که بسیاری از جریان‌های مخالف امکان کنش مؤثر در داخل کشور ندارند و ناتوان از سازماندهی در داخل هستند، عامدانه به منطق عدد پناه برده می شود؛ چون عدد سریع دیده می‌شود و همدلی فوری می‌آورد، تا شاید بهانه ای به دست قدرت های خارجی دهد تا دخالت کنند. دخالتی که این جریانات آنرا از نظر تاریخی اجتناب‌ناپذیر می دانند و تبلیغ می کنند. اما واقعیت این است که همین نوع از واکنش، آن‌ها را در زمین بازی‌ای قرار می‌دهد که قدرت جمهوری اسلامی تعریف کرده است. نظامی که همواره در فضای جنگی و خشونت و کشتار به حیات خود ادامه داده است. زمین بازی که قدرت های دیگر نیز برای دست یابی به منافع خود از آن استفاده می کنند.

سوم، منطق رسانه‌ای در ایرانِ امروز، به‌ویژه در تلویزیونهای پربازدید مانند ایران اینترنشنال و من و تو،‌ بر عددسازی و عادی سازی جنایت و ضرورت جنگ استوار است. روایت های عمیق و مستقل و عاری از منافع سیاسی خاص، مسئولیت‌محور و غیر هیجانی، کند و کم‌وایرال است؛ زیرا عدد بزرگ، تصویر شوک‌آور و مقایسه‌ی خونین سریع پخش می‌شود. در نتیجه، حتی کنشگران آگاه هم ممکن است ناخواسته به بازتولید همان سازوکار عادی‌سازی کشیده شوند.

و در نهایت، یک عامل مهم‌تر و دردناک‌تر: فرسودگی جمعی جامعه. جامعه‌ای که بارها سوگواری‌اش ناتمام مانده، عدالت ندیده و هر بار با فاجعه‌ای تازه مواجه شده، به‌طور طبیعی به سمت بی‌حسی دفاعی می‌رود. در چنین وضعیتی، گفتمان ضدعادی‌سازی که نیازمند مکث، تأمل و پافشاری اخلاقی است، پرهزینه و حتی غیر واقع‌بینانه جلوه می‌کند.

با این‌همه، اهمیت این گفتمان دقیقاً در همین دشواری است. اگر سیاست ایران قرار است از چرخه‌ی بازتولید خشونت عبور کند، ناگزیر به زبانی نیاز دارد که مرگ را عادی نکند، حتی وقتی همه‌چیز به سمت عادی‌سازی هل داده می شود. این گفتمان شاید پرصدا نباشد، اما تنها گفتمانی است که هم اخلاق را حفظ می‌کند و هم آینده را گروگان نمی‌گیرد.
https://t.me/politicalphilosphy/450