شرایط جامعه ایران پس از کشتار دی ماه ۱۴۰۴ و نقش رسانه های مخالف و موافق جمهوری اسلامی در بازتاب دادن این فاجعه بزرگ ملی کنتراست قابل تاملی را به نمایش می گذارند. آنچه که از ایران و بازماندگان شنیده و دیده می شود، غم بزرگ از دست دادن عزیزان خود همراه با خشم و نفرت و انتقام از جمهوری اسلامی و مشخصا رهبری نظام، به عنوان تنها عامل این کشتار است. خشم و عزاداری که این بار خود را در شکل رقص و موزیک و آواز دسته جمعی بر مزار جانباختگان به نمایش می گذارد. مانند میدان جنگ که بالای سر کشته های جنگ عزاداری نمی کنند بلکه با شعار و سرود و مارش جنگ سعی می شود روحیه و شجاعت ادامه جنگ حفظ گردد. این واکنش یک واکنش بسیار طبیعی و اخلاقی و انسانی و بنابراین کاملا به حق و قابل درک است، واکنشی که تعداد کشته شدگان برایش مهم نیست، بلکه اساسا نفس کشته شدن همرزم مطرح است، حتی اگر فقط یک همرزم باشد بازهم استثنایی و شوک آور است.
اما آنچه که متاسفانه در رسانه های موافق و مخالف عمدتا به چشم می خورد، آمار کشته شدگان است، روزنامه های دولتی صحبت از چند هزار کشته می کنند و اسامی را نیز منتشر می نمایند و برخی رسانه های اپوزیسیون در مقابل، خبر از چندین ده هزار کشته می دهند. آنچه که در این رسانه های مشاهده می شود تلاش بر مدیریت آماری، تمرکز افراطی بر تعداد کشته شدگان و روایت سازی از این حادثه غمبار است.
این تلاش را من عادیسازی کشتار می نامم، زمین بازی که هم حکومت و هم برخی از جریانات اپوزیسیون، به ویژه جریان پادشاهی خواه در آن بازی می کنند. زمین بازی که در آن مرگ انسانها از یک امر استثنایی و اخلاقاً شوکآور به یک واقعیت آماری و قابل مصرف سیاسی تبدیل میشود. در این رابطه عدد و رقابت های آماری جای انسان را می گیرند و تعداد کشته شدگان ابزار سیاسی برای پیشبرد اهداف خاص می شود و جان یک انسان واحدِ سنجش می گردد.
این منطق بر این فرض استوار است که هر اندازه روی تعداد کشته شدگان تاکید و تبلیغ شود، جامعه جهانی و به ویژه دولت آمریکا را بیشتر ترغیب خواهد که واکنش سریع نشان دهد، به ویژه که شخص دونالد ترامپ نیز پیش از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی ماه، به جمهوری اسلامی هشدار داده بود که به سوی مردم شلیک نکند.
حتی این منطق اگر فقط با نیت افشاگری به کار رود و راهکاری برای جلوگیری از عادی سازی کشتن مخالفین ارائه نشود، ممکن است در عمل آستانه تحمل خشونت را بالا ببرد و امکان خشونت بعدی را فراهمتر کند. حتی این منطق می تواند خشونت را از حد فیزیکی خارج و به خشونت های کلامی نیز گسترش دهد. زمانی که خشونت و کشتار محدود به رقابت های آماری و مدیریت آماری و روایت سازی و امری عادی جلوه داده شد و ابزاری برای منافع سیاسی خاص گردید، طبیعتا بستری برای خشونت های کلامی و حذف و رقابت های ناسالم بین گروه های مختلف اپوزیسیون نیز فراهم می آورد. همانطور که ما امروز در طیف راست افراطی و چپ افراطی اپوزیسیون شاهدیم.
به باور من برای خروج از چرخه معیوب عادی سازی کشتار و رقابت های آماری می بایست به جای استفاده ابزاری از مرگ هموطنان، آن را دوباره به مرکز اخلاق و سیاست مسئولانه و نه ایدئولوژیک و غیر گروهی بازگرداند. البته که به هیچ وجه نه باید تعداد را انکار کرد و نه رنج بزرگ مردم ایران را کماهمیت جلوه داد، بلکه باید تلاش کرد مسئولیتپذیری و پرهیز از رقابت عددی و عدم اتصال کشته ها به اهداف سیاسی خاص، به مرکز توجه و سیاست ورزی مسئولانه بازگردانده شوند.
در چنین نگاهی، مرگ نه هزینهی مسیر و نه ابزار کسب قدرت است و نه سرمایهی سیاسی برای یک گروه سیاسی خاص، بلکه فقط و فقط نشانهی شکست و عدم مشروعیت ساختار جمهوری اسلامی است، که باید در مقابل دادگاههای بین المللی پاسخگو شود. معیار نهایی در این رابطه ساده اما سختگیرانه است: آیا این منطق و روش، کاری میکند که کشتار بعدی سختتر شود؟ یا برعکس کاری می کند که بهانه به دست رژیم دهد تا کشتار دیگری شاید اینبار به بهانه جنگ و دفاع از مرزهای کشور رقم زند و در مقابل اجازه به اپوزیسیونی می دهد که می خواهد از طریق دخالت نظامی آمریکا به قدرت برسد و جان های گرفته شده از مردم را فقط به عنوان کشته جنگ توجیه کند؟
البته پیگیری چنین گفتمان و منطقی در ایران امروز بهشدت دشوار است. نخست بهدلیل ساختار قدرت: حاکمیتی که پاسخگویی را برنمیتابد، از عادیسازی بهعنوان ابزار کاهش هزینهی سرکوب استفاده میکند و اجازه نمیدهد پیگیری حقوقی و اخلاقی مرگها به نتیجه برسد. در این فضا، مرگ به حادثه یا اقتضای امنیت تقلیل داده میشود و روایت مسئولیتمحور سرکوب میگردد.
دوم، بهدلیل ضعف و پراکندگی و شدت یافتن قطب بندی های سکتاریستی توسط برخی از جریانات اپوزیسیون؛ و همچنین، این واقعیت غیر قابل انکار که بسیاری از جریانهای مخالف امکان کنش مؤثر در داخل کشور ندارند و ناتوان از سازماندهی در داخل هستند، عامدانه به منطق عدد پناه برده می شود؛ چون عدد سریع دیده میشود و همدلی فوری میآورد، تا شاید بهانه ای به دست قدرت های خارجی دهد تا دخالت کنند. دخالتی که این جریانات آنرا از نظر تاریخی اجتنابناپذیر می دانند و تبلیغ می کنند. اما واقعیت این است که همین نوع از واکنش، آنها را در زمین بازیای قرار میدهد که قدرت جمهوری اسلامی تعریف کرده است. نظامی که همواره در فضای جنگی و خشونت و کشتار به حیات خود ادامه داده است. زمین بازی که قدرت های دیگر نیز برای دست یابی به منافع خود از آن استفاده می کنند.
سوم، منطق رسانهای در ایرانِ امروز، بهویژه در تلویزیونهای پربازدید مانند ایران اینترنشنال و من و تو، بر عددسازی و عادی سازی جنایت و ضرورت جنگ استوار است. روایت های عمیق و مستقل و عاری از منافع سیاسی خاص، مسئولیتمحور و غیر هیجانی، کند و کموایرال است؛ زیرا عدد بزرگ، تصویر شوکآور و مقایسهی خونین سریع پخش میشود. در نتیجه، حتی کنشگران آگاه هم ممکن است ناخواسته به بازتولید همان سازوکار عادیسازی کشیده شوند.
و در نهایت، یک عامل مهمتر و دردناکتر: فرسودگی جمعی جامعه. جامعهای که بارها سوگواریاش ناتمام مانده، عدالت ندیده و هر بار با فاجعهای تازه مواجه شده، بهطور طبیعی به سمت بیحسی دفاعی میرود. در چنین وضعیتی، گفتمان ضدعادیسازی که نیازمند مکث، تأمل و پافشاری اخلاقی است، پرهزینه و حتی غیر واقعبینانه جلوه میکند.
با اینهمه، اهمیت این گفتمان دقیقاً در همین دشواری است. اگر سیاست ایران قرار است از چرخهی بازتولید خشونت عبور کند، ناگزیر به زبانی نیاز دارد که مرگ را عادی نکند، حتی وقتی همهچیز به سمت عادیسازی هل داده می شود. این گفتمان شاید پرصدا نباشد، اما تنها گفتمانی است که هم اخلاق را حفظ میکند و هم آینده را گروگان نمیگیرد.
https://t.me/politicalphilosphy/450
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر