در اینکه جامعه ایران در شرایطی عمیقاً بحرانی به سر میبرد، بهویژه پس از جنگ دوازدهروزه و کشتهشدن دهها هزار تن از معترضان در دیماه ۱۴۰۴، تردیدی وجود ندارد. اگرچه وضعیت کنونی با توجه به تهدید آغاز جنگ از سوی ایالات متحده، شرایطی کاملاً استثنایی به نظر میرسد، اما واقعیت آن است که جامعه ایران در طول حاکمیت جمهوری اسلامی بارها وضعیتهای استثنایی را تجربه کرده است. از بحرانهای سالهای ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰ و درگیریهای مسلحانه داخلی در سالهای نخست استقرار نظام جدید گرفته تا جنگ ایران و عراق، و سپس بحران طولانیمدت هستهای و تحریمهای بینالمللی، همگی زندگی ایرانیان را بهطور مستمر در معرض بیثباتی و ناامنی قرار دادهاند.
بنابراین، زندگی در بحران در ایران صرفاً ناشی از دشواریهای اقتصادی مقطعی یا تنشهای اجتماعی و فرهنگی میان مردم و حاکمیت نبوده است، بلکه به نظر میرسد این بحرانها عمیقتر و پیوستهتر از آن بودهاند که بتوان آنها را کوتاه مدت و گذار دانست. در واقع میتوان از نوعی «بحران مزمن» سخن گفت؛ وضعیتی که طی بیش از چهار دهه با جنگ، تحریم، تنشهای منطقهای، فشارهای اقتصادی، منازعات درونی قدرت و سرکوب و حذف مخالفان تداوم یافته است.
تداوم این وضعیت و مزمنشدن بحران، سبب شده است که «زندگی در بحران» برای بسیاری از ایرانیان به امری عادی تبدیل شود. در چنین شرایطی، یکی از مکانیزمهای طبیعی این است که فرد و جامعه میآموزند در نااطمینانی دائمی، احساس بیآیندگی و تردید مستمر چگونه زیست کنند. اما این عادت به بحران، تنها پیامدهای روانی و فرهنگی و یا ایجاد تفاوت و تناقض بین زندگی درون و بیرون ندارد، بلکه بر ماهیت سیاست و شیوه سیاستورزی و به طور کلی نگاه به سیاست نیز اثر میگذارد.برای مثال، سیاست بهتدریج به عرصه تقابل «دوست و دشمن» بدل میشود و زبان آن رنگوبویی امنیتی، تحکمی و تقابلی به خود میگیرد.
برای فهم عمیقتر این وضعیت، رجوع به اندیشههای کار اشمیت و هانا آرنت میتواند راهگشا باشد. هرچند این دو متفکر چارچوبهای نظری متفاوتی دارند، اما کنار هم نهادن آنها امکان درک پیچیدگی وضعیت ایران را فراهم میکند.
از نظر اشمیت، چنانکه در کتاب The Concept of the Political توضیح میدهد، سیاست در جوهر خود بر تمایز «دوست و دشمن» استوار است.از نظر او سیاست زمانی به معنای دقیق کلمه پدیدار میشود که یک نظام سیاسی بتواند دشمن خود را تعریف کند و بر اساس آن مرزهای هویت جمعی را ترسیم نماید.
حال اگر این چارچوب را بر ایران منطبق کنیم، میتوان دید که از آغاز شکلگیری جمهوری اسلامی گفتمان سیاسی همواره حول مفاهیمی چون استکبار، نفوذ، ضدانقلاب و تهدید خارجی سازمان یافته است. تداوم این زبان در چهار دهه گذشته، همراه با تجربه واقعی جنگ و تحریم، سبب شده است که وضعیت اضطراری به حالتی پایدار تبدیل شود. در چنین فضایی، سیاست بیش از آنکه عرصه رقابت برنامهها باشد، به میدان مرزبندیهای هویتی، حتی بین جناح های داخل حکومت بدل شده است؛ جایی که مخالف بهسادگی از رقیب به تهدید تبدیل میشود و مشروعیت بیش از کارآمدی، بر مقاومت در برابر دشمن استوار میگردد. از این منظر است که میتوان گفت نوعی منطق اشمیتی در ساختار رسمی سیاست ایران نهادینه شده است.
در مقابل، اندیشه آرنت، بهویژه در کتاب The Human Condition، ما را متوجه پیامدهای انسانی و اجتماعی این وضعیت میکند. آرنت سیاست را عرصه ظهور تکثر انسانی و گفتوگو در یک «جهان مشترک» میداند. خطر اصلی از نظر او زمانی پدید میآید که این جهان مشترک فرو بپاشد و افراد دیگر نتوانند در فضایی عمومی و مشترک با یکدیگر سخن بگویند. اگر بحران مزمن به بیاعتمادی فراگیر، قطبیسازی شدید و فروپاشی اعتماد میان گروههای اجتماعی بینجامد، جامعه نهتنها دچار شکاف سیاسی، بلکه گرفتار از دسترفتن افق مشترک نیز میشود. در چنین شرایطی، حتی در میان مخالفان نیز زبان حذف و طرد بازتولید میشود و دوگانه دوست/دشمن به فرهنگ عمومی سرایت میکند. در این نقطه، سیاست از کنش آزاد و گفتوگو به واکنشهای تودهای و هیجانی فروکاسته میشود.
بر این اساس، زندگی طولانی در بحران در ایران را میتوان حاصل همافزایی سه عامل دانست: ماهیت انقلابی آغازین که ذاتاً قطبی است، استمرار گفتمان تهدید در سطح رسمی، و فشارهای واقعی اقتصادی و ژئوپولیتیک که احساس ناامنی را تشدید کردهاند. نگاه اشمیتی منطق قدرت و مرزبندیهای سیاسی را توضیح میدهد و نگاه آرنتی پیامدهای اجتماعی و اخلاقی آن را آشکار میسازد. در واقع اگر این دو نظر را در کنار هم قرار دهیم متوجه می شویم که مسئله تنها وجود اختلاف و توصیف آن نیست، بلکه خطر تبدیل اختلاف به تقابل وجودی و هویتی است؛ تقابلی که میتواند بخشی از جامعه را «خائن» یا «نامشروع» معرفی کند.
در چنین شرایطی، پرسش اصلی برای آینده ایران آن است که چگونه میتوان سیاست را از محور تقابل «دوست و دشمن» به عرصهای بازگرداند که در آن رقابت سیاسی به معنای حذف دیگری نباشد. گذار از منطق اشمیتیِ تقابل به افق آرنتیِ تکثر و گفتوگو، مستلزم بازسازی اعتماد عمومی، تقویت همبستگی اجتماعی و احیای جهان مشترک است. نشانههایی از این امکان را میتوان در همبستگیهای مدنی، آیینهای یادبود جانباختگان و برخی کنشهای دانشجویی دید؛ جایی که تکثر شعارها بدون تقابل با یکدیگر نشان از آغاز مجدد نوعی همبستگی اجتماعی است. این تلاشها بیانگر آن است که جامعه، بر اساس منطق بقا و حفظ زندگی، میکوشد خود را از چرخههای بحرانساز تقابلهای صفر و صدی رها سازد و همبستگی و اعتماد عمومی را تقویت کند، که امیدوارم ادامه یابد.
https://t.me/politicalphilosphy/506
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر