آنچه که بیش از هر چیز بر فضای سیاسی و روانی جامعه ایران سنگینی میکند، جنگ است. جنگی که هر دو طرف، جمهوری اسلامی و آمریکا، انگشت بر ماشه در برابر هم صف آرایی کرده اند. در این فضای جنگی، بخش بزرگی از مردم ایران، بر خلاف بسیاری از جنگ ها، بیطرف و نظاره گر نیستند.
حضور بی مهابا میلیونها ایرانی خواهان رهایی از جمهوری اسلامی، در خیابانهای کشور با این امید که کمک خواهد رسید، نشانگر بی طرف نبودن مردم در این شرایط است. جنگی که در یک سوی آن مردم برای بقای خود به عنوان یک ملت تاریخی و رهایی از سلطه ایدئولوژیک ولایت فقیه می جنگند و در سوی دیگر رژیمی قرار دارد که برای حفظ سلطه می خود سرکوب و کشتار می کند. در یک سو منطق بقا و در سوی دیگر منطق سلطه عمل می کند.
منطق بقا اما در درجه نخست سعی میکند با کمترین هزینه که ضربه زننده به خود بقا نباشد به کار آید و جنبه عملی پیدا کند، اما زمانی که همه راه های کم هزینه پاسخ نمی دهند و جامعه در یک بنبست طولانی و فرساینده گرفتار می شود، ذهن انسان بهتدریج امید به تغییر تدریجی و کم هزینه را را از دست میدهد و منطق بقا آنهم با کارکرد قهرآمیز و جنگ تسلط پیدا می کند.
در این وضعیت، تنها چیزی که «واقعی» به نظر میرسد، برخلاف گذشته، تغییر سریع و قاطع است؛ حتی اگر این تغییر بسیار پرهزینه یا نامطمئن باشد. منطق بقا در اینجا جنگ یا دخالت خارجی را دیگر به مثابه خطر نمی بیند، بلکه آنرا بهعنوان آخرین امکان رهایی تصور کند. البته این تغییر در کاربرد منطق بقا، بیشتر روانی و معنایی است تا صرفاً سیاسی و محاسبه گر.
اما از نگاه نیچه، در چنین لحظاتی، خطر آن است که انسانها مفاهیم بزرگی مانند «رهایی»، «نجات» یا «ضرورت» را جایگزین واقعیت عینی زندگی کنند. نیچه هشدار میدهد که آرمانهای انتزاعی میتوانند رنج واقعی آحاد جامعه، به ویژه بخشهای ضعیف و نادار و بی دفاع، را در سایه قرار دهند و دیده نشود. وقتی جنگ به صورت یک رویداد رهایی بخش و پاککننده و سرنوشت ساز تصور شود، جزئیات ملموس آن، ویرانی، ناامنی، فرسایش طولانی، از میدان دید کنار میرود و نوعی تصویر رمانتیک شکل میگیرد.
نکتهٔ انتقادی مهم این است که جنگ معمولاً نه پایان بحران، بلکه آغاز دورهای پیچیدهتر و پیشبینیناپذیرتر است. مسئله فقط فروپاشی یک نظام نیست، بلکه خلایی است که پس از آن پدید میآید. تاریخ نشان میدهد که پر کردن این خلأ اغلب دشوارتر و طولانیتر از خود لحظهٔ فروپاشی است. بنابراین شاید مهمترین پرسش انتقادی این نباشد که «چگونه یک وضعیت پایان مییابد»، بلکه این باشد که «پس از آن چه چیزی و با چه هزینهای شکل خواهد گرفت».
در نهایت، نگاه انتقادی به این وضعیت به معنای انکار خستگی، رنج یا بنبست و یا استیصال جامعه ایران و خواست به حق رهایی از سلطه این رژیم ضد بشری و ضد ایرانی نیست؛ بلکه تلاشی است برای جدا کردن امید واقعی از تصویرهای سادهشده و رمانتیک. همانطور که نیچه تأکید میکرد، خطرناکترین لحظه زمانی است که انسانها به نام زندگی، نیروهایی را فرا میخوانند که خود میتوانند زندگی را نابود کنند.
https://t.me/politicalphilosphy/452
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر