در این واقعیت که جامعه ایران در شرایطی بسیار حساس و بحرانی از نظر تاریخی قرار دارد، تردیدی وجود ندارد. در یادداشت روز قبل نیز نوشتم که کشتار دیماه گذشته، سرفصلی بسیار مهم در تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران ایجاد کرده است؛ بهگونهای که میتوان تاریخ معاصر ایران پس از جمهوری اسلامی را به پیش و پس از دیماه ۱۴۰۴ تقسیم کرد.
در چنین لحظات بسیار حاد و بحرانی، بهویژه زمانی که خشونت، شوک اجتماعی و نااطمینانیهای گسترده وجود دارد، پرسشهای کلی و آیندهنگر (برای مثال «آیا جنگ خواهد شد یا نه؟»، «آیا حکومت در آستانه سقوط است؟» یا «محتملترین گزینه پیش روی حکومت چیست؟») لزوماً راهگشای مشکل کنونی مردم نیستند. دلیل آن است که در شرایط بحرانی، دامنه انتخابهای ما بهشدت محدود میشود و بسیاری از نیروهای اجتماعی عاملیت خود را از دست میدهند. زمانی که میشد به این پرسشها پرداخت و برای آنها پاسخهایی درخور جست، گذشته است و ما فرصتهای انتخاب و برخورداری از عاملیت را تا حد زیادی از دست دادهایم. در شرایط بسیار بحرانی، مسئله اصلی نه دشواری انتخاب، بلکه احساس ناتوانی و ابهام گسترده نسبت به آینده است.
واقعیت این است که بسیاری از تصمیمگیریهای ما بر پایه پیشبینی پیامدها انجام میشود. اما زمانی که آینده مبهم است، عاملیت کاهش یافته و ذهن میان ترسها و احتمالهای مختلف سرگردان است، دیگر نمیتوان تصمیمهای کلان گرفت یا تغییرات بزرگ ایجاد کرد.
بنابراین، هنگامی که فرد یا یک گروه سیاسی هیچ اثر مستقیمی بر روندهای بزرگ ندارد و فرصتهای پیشین خود را برای تأثیرگذاری بر تحولات از دست داده است، معنای «کنش» نیز باید تغییر کند. در چنین شرایطی، کنش لزوماً به معنای تغییر جهت دادن وقایع نیست، بلکه میتواند به معنای حفظ کردن باشد: حفظ عقلانیت، پیوندهای انسانی، پایداری بر حقیقت و کرامت. حتی اگر این کارها مسیر حوادث را فوراً تغییر ندهد، میتواند از فروپاشی درونی و اخلاقی جلوگیری کند و زمینهای برای آینده باقی بگذارد.
هانا آرنت در بررسی دورانهای توتالیتر نشان میدهد که یکی از بزرگترین خطرها عادی شدن خشونت و نوعی «بیفکری» است؛ یعنی زمانی که انسانها دیگر درباره معنای کارها و پیامدهای اخلاقی آنها مکث و تأمل نمیکنند. از نظر او، حتی وقتی امکان تغییر سیاسی کم است، حفظ توان فکر کردن، قضاوت اخلاقی و حساس ماندن نسبت به رنج دیگران خود نوعی مقاومت است، زیرا مانع میشود که شر و خشونت در ذهن انسان به امری طبیعی تبدیل شود.
به عبارت دیگر، در اوج بحران پاسخ قطعی و واحدی برای این پرسش که «چه باید کرد؟» وجود ندارد. اما شاید بتوان گفت کاری که همچنان ممکن است این است که انسان آن بخش کوچک از اختیار خود را (در فکر، در رفتار و در رابطه با دیگران) حفظ کند و نگذارد معیارهای درونی درست و نادرست از میان برود. این کار شاید روندهای بزرگ را فوراً تغییر ندهد، اما به انسان امکان میدهد در دل شرایط سخت، هویت و انسانیت خود را نگه دارد.
برای مثال، درد و رنج مشترک ایرانیان در شرایط امروز، کشتار دهها هزار تن از هموطنان است؛ درد و رنجی که پیش از هر چیز نیازمند شناسایی و دادخواهی است. دادخواهی، فارغ از مسائل سیاسی جاری و منازعات و رقابتهای سیاسی، میتواند فصل مشترکی برای همراهی و همدلی میان مردم و جریانهای سیاسی گوناگون ایجاد کند. در این زمینه، مسئولیت اصلی بر دوش فعالان حقوق بشر و وکلای متعهد و مستقل است تا این دادخواهی را بهصورت نهادمند پیگیری کنند، صدای دادخواهانه مردم ایران را به گوش جهانیان برسانند و پرونده جنایت علیه بشریت را در دادگاههای ملی و بینالمللی دنبال کنند.
این لحظه بحرانی، لحظه تصمیمگیری است؛ اما نه تصمیمهای کلان و راهبردی سیاسی، بلکه تصمیمهایی در حوزه حقوقی و ثبت حقیقت. اگر از این لحظه تاریخی بهگونهای عبور کنیم که مشمول مرور زمان شویم، حتی امکان این نوع تصمیمگیری را نیز از دست خواهیم داد.
https://t.me/politicalphilosphy/477
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر