۱۴۰۴ بهمن ۲۶, یکشنبه

از «توانایی نیابتی» تا بازسازی عاملیت درونزا: تأملی در وضعیت کنونی ایران


این یادداشت را با احترام عمیق به صدها هزار تن از ایرانیان خارج کشور که در پی فراخوان آقای پهلوی تحت عنوان «روز اقدام ملی» و برای همبستگی با هموطنان خود در داخل کشور در روز ۲۵ بهمن در شهرهای بزرگ جهان گرد هم آمدند، آغاز می کنم. تجمعاتی بسیار بی سابقه در تاریخ حضور و فعالیت های سیاسی ایرانیان خارج، که تحسین برانگیز و امید بخش هستند.

در عین حال، این نیز یک واقعیت غیر قابل انکار است که این تجمعات بزرگ در عمل (خواسته و یا ناخواسته) تاییدی است بر پروژه ای که آقای رضا پهلوی به همراه تیمش دنبال می کنند. پروژه ای که می توان آنرا تحت عنوان «سرنگونی نظام با استفاده از توانایی و نیروی نیابتی همراه با جلب حمایت بخش بزرگی از ایرانیان داخل و خارج» نامگذاری کرد. این یادداشت به طور مشخص به موضوع عاملیت درونزا و توانایی و عاملیت نیروی نیابتی می پردازد.

یکی از مقولاتی که در تحلیل جنبش‌های اعتراضی در جامعه ایران همواره مورد توجه تحلیلگران و فعالان سیاسی بوده، مسئله «عاملیت مردم» است؛ یا اگر دقیق‌تر بگوییم، مسئله «احساس توانایی». به زبان ساده، اینکه مردم یا نهادهای مدنی احساس کنند کنش آنان می‌تواند مؤثر باشد. اما این احساس تنها زمانی از سطح یک تصور ذهنی فراتر می‌رود و به «باور» تبدیل می‌شود که بخش‌های معترض جامعه بتوانند آثار فعالیت‌ها و نتایج مطالبات خود را در عرصه عمل و به‌طور ملموس مشاهده کنند.

شوربختانه جامعه ایران، با وجود آنکه طی چند دهه گذشته به اشکال گوناگون اعتراض خود را نشان داده و عملاً به جامعه‌ای اعتراضی و ناآرام بدل شده است، نتوانسته به بخش مهمی از مطالبات خود دست یابد. سال‌هاست که اصناف، بازنشستگان، کارگران و معلمان تجمع‌های اعتراضی برگزار می‌کنند، بی‌آنکه گامی مؤثر به سوی تحقق خواسته‌هایشان برداشته شود. حتی می‌توان گفت نه‌تنها این مطالبات برآورده نشده، بلکه فشار گرانی و تورم، بسیاری از این گروه‌ها را از موقعیت‌های اجتماعی–اقتصادی پیشین خود نیز به عقب رانده است.

طبیعی است که دهه‌ها تلاش کم‌نتیجه، و بازگشت به نقطه آغاز پس از هر جنبش اعتراضی بزرگ (از ۹۶ و ۹۸ گرفته تا ۱۴۰۱) و در ادامه، سرکوب خشن معترضان در دی ماه ۱۴۰۴، بیش از هر چیز بر احساس و باور به توانایی جمعی اثر منفی بگذارد. چنین تجربه‌ای به‌تدریج زمینه‌های ذهنی و روانی جست‌وجوی یک «عامل بیرونی» را فراهم می‌کند و فرایند انتقال از «احساس توانایی درونی» به «امید به توانایی نیابتی» را شکل می‌دهد.

پیامد این فرایند، که از دل تجربه‌های ناکام کنش مدنی برمی‌خیزد، امید بستن به اقدام دیگران، به‌ویژه نیروهای خارجی، است. در داخل کشور، سرکوب، تضعیف نهادهای مدنی و پرهزینه شدن کنش جمعی، امکان تجربه عملی عاملیت درون‌زا را محدود کرده است. در خارج از کشور نیز، محدود بودن ابزارهای اثرگذاری مستقیم بر تحولات داخل، قطع رابطه ارگانیک با کنشگران اجتماعی در ایران و فاصله گرفتن از شرایط عینی جامعه، برخی را به این تصور رسانده که مسیر اصلی تغییر، فشار یا حتی مداخله قدرت‌های خارجی است.

بدین‌ترتیب، بخش‌هایی از جامعه داخل و بسیاری از ایرانیان خارج کشور، البته از مسیرهایی متفاوت، به نقطه‌ روانی مشترکی رسیده‌اند: احساس ناتوانی درونی و تقویت امید به عاملیت نیرویی بیرونی. در داخل، استیصال و فرسودگی ناشی از شکست‌ها و سرکوب‌ها؛ و در خارج، گسست از واقعیت‌های زیسته جامعه، زمینه‌ساز شکل‌گیری این توافق نانوشته شده است که راه نجات، درخواست مداخله از بیرون است.

در این میان، پروژه سیاسی جریان پادشاهی‌خواه به رهبری رضا پهلوی نیز در تئوریزه کردن این رویکرد نقش داشته است. هنگامی که انقلاب ۵۷ به شکلی ساده‌سازی‌شده صرفاً به «دخالت آمریکا» تقلیل داده می‌شود، نتیجه منطقی آن کم‌رنگ شدن یا نادیده گرفتن نقش عاملیت مردم در تحولات سیاسی است. چنین روایتی، ناخواسته این پیام را بازتولید می‌کند که تغییرات اساسی نه از درون جامعه، بلکه از بیرون آن رقم می‌خورند.

در اینجا تمایز میان «نیابت» و «حمایت» اهمیت اساسی پیدا می‌کند. در جنبش «زن، زندگی، آزادی» مطالبه اصلی، جلب حمایت جهانی بود؛ حمایتی برای تقویت صدای معترضان. اما هنگامی که این مطالبه به انتظار برای مداخله مستقیم بیرونی بدل شود، «نیابت» جای «حمایت» را می‌گیرد؛ یعنی این تصور که عامل اصلی تغییر باید خارج از جامعه باشد.

چنین چرخشی از حمایت به نیابت، سبب می‌شود اقداماتی مانند پیگیری حقوقی، مستندسازی نقض حقوق، یا جلب افکار عمومی جهانی، که می‌توانند مکمل عاملیت درونی باشند، به حاشیه رانده شوند و توجه‌ها صرفاً به سناریوهای مداخله نظامی معطوف گردد. در حالی که این نوع کنش‌های حقوقی و مدنی می‌توانند بدون سلب عاملیت از جامعه، هزینه نقض حقوق را افزایش دهند و ظرفیت کنش درونی را تقویت کنند.

در این زمینه، یادآوری تمایز مهمی که هانا آرنت در مقاله معروف خود On Violence میان «قدرت» و «خشونت» می‌گذارد راهگشاست. او می‌نویسد: «قدرت هرگز ملک یک فرد نیست؛ به یک گروه تعلق دارد و فقط تا زمانی وجود دارد که آن گروه با هم باقی بماند.» و نیز: «قدرت متناظر است با توانایی انسانی نه فقط برای عمل کردن، بلکه برای عمل کردن در هماهنگی با دیگران.» از این منظر، قدرت سیاسی اصیل از درون شبکه روابط انسانی و کنش مشترک برمی‌خیزد، نه از ابزار قهری یا مداخله بیرونی.

در جمع‌بندی می‌توان گفت «احساس توانایی واقعی» معمولاً از تجربه‌های مستقیم، حتی کوچک، در کنش و همکاری اجتماعی آغاز می‌شود، نه از انتظار برای رویدادی بزرگ که از بیرون رقم بخورد. گذار از «احساس توانایی نیابتی» به عاملیت متکی به خود، مستلزم بازگشت به خود، تغییر در افق انتظار و بازسازی تدریجی ظرفیت‌های اجتماعی است؛ فرایندی کند و گاه نامرئی، اما در بلندمدت تعیین‌کننده. در شرایط امروز ایران، چنین بازسازی‌ای می‌تواند در قالب یک جنبش دادخواهی درون‌زا، با اتکا به حمایت بین‌المللی، و نه نیابت سیاسی، شکل بگیرد.
https://t.me/politicalphilosphy/479

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر