۱۴۰۴ بهمن ۱۷, جمعه

استیصال و رادیکالیسم

در تحلیل و علت یابی حضور میلیونها ایرانی در خیابانهای سراسر کشور، پس از فراخوانهای آقای رضا پهلوی، با امید به اینکه «کمک در راه است»؛ و به طور کلی، در ریشه یابی گرایش نسبتا گسترده مردمی به آلترناتیوی خارج از نظام حاکم و اعلام حمایت از شاهزاده؛ و همچنین، در بررسی علتِ امید بستن به دخالت مستقیم ترامپ، بنا بر وعده هایی که داده بود، به موضوع استیصال مردمِ محکوم به زندگی در بن بست جمهوری اسلامی اشاره می شود.

استیصالی که از ذهنیت شکل گرفته از شکست تمامی تلاشهای مردم برای اصلاح و یا مهار حکومت و به عقب راندن آن در چند دهه اخیر، برمی خیزد. استیصالی که در ذهن و روان بسیاری مهر پایان بر تغییرات تدریجی و مبارزات مسالمت آمیز می زند و رهبران و روشهایی را به جلو می راند و طلب می کند که قادر باشند این حکومت را به طور رادیکال و حتی قهرآمیز سرنگون کنند. استیصالی که معمولا، به ویژه در نزد آنهایی که از نزدیک و در داخل کشور رنج زیستن در نظام جمهوری اسلامی را دهه هاست که تحمل می کنند، رابطه ای مستقیم با رادیکالیسم و خشم و عصبانیت پیدا می کند. و البته، استیصال و واکنشهایی از این دست که کاملا قابل فهم و درک هستند.

اما رابطه مستقیم میان استیصال و رادیکالیسم پدیده ایست که در بسیاری از جوامع و دوره‌های تاریخی دیده شده است، و ویژه شرایط امروز ایران نیست؛ همانطور که در ایران امروز شاهدیم. استیصال معمولاً زمانی شکل می‌گیرد که مردم احساس کنند راه‌های عادی تغییر یا روشهای مسالمت آمیز بسته شده اند و تدام وضعیت فعلی غیر قابل تحمل است؛ و یا حتی در عده ای از مردم این پندار شکل گیرد که پیامدها و آثار ناشی از تداوم وضع موجود بسیار پرهزینه تر از تغییر آن است.

در چنین شرایطی، ذهن انسان به طور طبیعی به سوی راه‌حل‌هایی می‌رود که قاطع‌تر و سریع‌تر به نظر می‌رسند، حتی اگر پرهزینه یا پرخطر باشند. این روند فقط به افراد کم‌اطلاع محدود نیست؛ تاریخ نشان می‌دهد افراد تحصیل‌کرده و تحلیل‌گر نیز در دوره‌هایی که حس «نقطه عطف تاریخی» شکل می‌گیرد، ممکن است به این نتیجه برسند که روش‌های معمول دیگر کارآمد نیست و باید به اقدامات شدیدتر فکر کرد. و واقعیت این است که فاجعه ملی دیماه گذشته و کشتار دهها هزار از هموطنانمان قطعا یک سرفصل و نقطه عطف در تاریخ مبارزات مردم ایران برای آزادی و عدالت و رفاه و امنیت است. نقطه عطفی که مسلما آبستن تحولات بسیار عمیق در جامعه ایران و حتی نظام حاکم است.

در کنار این عوامل و پیش زمینه ها، عامل دیگری که این روند را تشدید می‌کند، فضای روانی و رسانه‌ای است. شبکه‌های اجتماعی به دلیل ماهیت خود، پیام‌های هیجانی و قطبی را بیشتر برجسته می‌کنند و به شکل‌گیری «اتاق‌های پژواک» می‌انجامند؛ یعنی فضایی که افراد بیشتر با کسانی مواجه می‌شوند که شبیه خودشان فکر می‌کنند. در این فضا، مسائل پیچیده به روایت‌های ساده و سیاه‌وسفید تبدیل می‌شود و راه‌حل‌های رادیکال منطقی‌تر از آنچه در واقعیت هستند به نظر می‌رسند. همچنین فاصله گیری از پیامدهای واقعی، به دلیل زندگی در فضای مجازی و تنفس در یک حباب خاص سیاسی-فکری، می‌تواند باعث شود خطرها و پیامدهایی که متوجه مردم داخل کشور و حتی خانواده و اطرافیان خود شوند، انتزاعی‌تر دیده شوند. در یک کلام، سیاست و اندیشه تعلیق می شود.

ما نمونه‌های مشابهی از استیصال و رادیکالیسم در کشورهای دیگر نیز داریم. در سال‌های پیش از حمله آمریکا به عراق در ۲۰۰۳، بخشی از مخالفان حکومت صدام حسین در خارج از کشور از مداخله نظامی حمایت می‌کردند، در حالی که بسیاری از مردم داخل عراق بیشتر نگران پیامدهای بی‌ثباتی و جنگ بودند؛ پیامدهایی که بعداً تا سال‌ها ادامه یافت. در مورد کوبا نیز دهه‌هاست که بخشی از جامعه تبعیدی در خارج از کشور مواضع بسیار تندتری نسبت به بخشی از مردم داخل جزیره داشته‌اند، زیرا تجربه و شرایط زندگی آنها متفاوت بوده است. در جریان جنگ‌های یوگسلاوی در دهه ۱۹۹۰ نیز گروه‌هایی از مهاجران در خارج از منطقه، مواضع ملی‌گرایانه و رادیکال‌تری از برخی ساکنان داخل کشورها اتخاذ می‌کردند، پدیده‌ای که پژوهشگران آن را «ملی‌گرایی از راه دور» نامیده‌اند.

البته باید بر این نکته مهم تاکید کرد که رادیکال‌شدن و دست زدن به جنگ و خشونت الزاما به معنی خشن شدن و بدتر شدن و ناانسان شدن افراد نیست، بلکه می تواند نتیجه ناچاری، ندیدن پیامدهای جنگ و یا حتی تغذیه شدن از طریق رسانه هایی که منافع و سیاست های خاصی را دنبال می کنند نیز باشد. زمانی که یا افراد خودشان به این نتیجه می رسند و یا توسط رسانه ها رسانده می شوند که فرصت اندک است و وضعیت به بن‌بست رسیده، گزینه‌هایی مانند جنگ، که در شرایط عادی غیرقابل‌قبول هستند، می‌تواند منطقی جلوه کند.

در چنین وضعی، قطعا توصیه به «سکوت» و تحمل راه‌حل مناسبی نیست، اما می توان گفت و این در درجه نخست بر عهده نخبگان و روشنفکران جامعه است که حداقل قبل از اینکه دست به عمل بزنید و آخرین راه حل ممکن را یعنی جنگ را انتخاب کنید، کمی مکث و بازاندیشی کنید و توجه به پیامدهای بلندمدت تر داشته باشید. این روش می‌تواند به حفظ قدرت قضاوت کمک کند.

در نهایت، تجربه بسیاری از کشورها نشان می‌دهد که دوره‌های بحران معمولاً پر از احساسات شدید، امیدهای بزرگ و ترس‌های عمیق است. در این دوره‌ها صداهای تندتر بیشتر شنیده می‌شوند، اما در کنار آنها همواره نخبگان و روشنفکران و دلسوزانی پیدا شده اند که کوشیده اند پیچیدگی واقعیت را حفظ کنند و میان خشم و احتیاط تعادلی پیدا نمایند. فهم این پویایی‌ها در درجه نخست بر عهده اندیشمندان و فعالین مدنی و اجتماعی و افرادی که مورد وثوق جامعه هستند است تا کمک کنند اختلاف دیدگاه‌ها بهتر درک شود و گفت‌وگوها از سطح قضاوت‌های سریع فراتر برود.
https://t.me/politicalphilosphy/454

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر