این ایده که در نظامهای توتالیتر مرز میان سیاست و زندگی اجتماعی از میان میرود و تقریباً همه امور به سیاست پیوند داده میشود، در علوم سیاسی و جامعهشناسی نظریهای نسبتاً شناختهشده و پذیرفتهشده است. در نظریههای کلاسیک درباره توتالیتاریسم (مثلاً در آثار هانا آرنت و برخی دیگر از نظریهپردازان قرن بیستم)، یکی از ویژگیهای اصلی این نوع نظامها این است که دولت یا ایدئولوژی رسمی میکوشد نه فقط سیاست، بلکه فرهنگ، آموزش، رسانه، اقتصاد، خانواده و حتی شیوهی فکر کردن را تحت کنترل یا هدایت قرار دهد. به بیان دیگر، «جامعهی مستقل از سیاست» به رسمیت شناخته نمیشود و هر حوزهای باید با ایدئولوژی رسمی سازگار باشد.
با این حال، تاریخ این نظامها و جوامعِ تحت سلطهی آنها نشان میدهد که با وجود چنین تلاشهایی برای از میان بردن استقلال جامعه، «امر اجتماعی» همواره در زیر پوست جامعه زنده مانده و به اشکال مختلف مقاومت کرده است. اگر «امر سیاسی» میکوشیده همه روابط و مناسبات اجتماعی را مطابق الگوی ایدئولوژیک خود شکل دهد، «امر اجتماعی» نیز، حتی به شکلی زیرپوستی، تلاش داشته است روابط و مناسباتی مستقل از سیاست را زنده نگه دارد.
برای روشنتر شدن تفاوت امر اجتماعی و امر سیاسی، شاید لازم باشد تعریفی کوتاه از هر دو ارائه شود. امر سیاسی حوزهای است که محور آن حاکمیت (state)، ساختار قدرت سیاسی و حتی رقابتهای درونی آن است، و حاکمیت میکوشد با ایجاد نهادهای نیمهدولتی و وابسته، مردم و مناسبات اجتماعی را در این ساختار سیاسی وارد کند. در مقابل، امر اجتماعی (یا امر جامعه) به روابط میان افراد و گروهها در درون جامعه، هنجارها، اعتماد اجتماعی، نهادهای مدنی و زندگی روزمره مربوط میشود و میکوشد از طریق اشکال مختلف مقاومت مدنی، استقلال خود را از ساختار سیاسی حاکم حفظ کند.
بر مبنای این مقدمه، میتوان به یک بحث چالشی پرداخت. بر خلاف نظریهای که مدعی است مردم ایران همه راههای گوناگون، از حمایت از اصلاحطلبان تا مبارزات مدنی و صنفی-دموکراتیک و اشکال مختلف مبارزات مسالمتآمیز را تجربه کردهاند و بنابراین اکنون پس از چندین دهه تلاش به آلترناتیوی خارج از این نظام و درخواست کمک نظامی خارجی برای سرنگونی کامل آن روی آوردهاند، میتوان استدلال کرد که وضعیت کنونی بخشهای بزرگی از جامعه ایران نه نتیجهی طبیعی ناکامی تجربههای پیشین، بلکه نتیجهی قطع پیوند میان امر سیاسی و امر اجتماعی و غلبهی کامل امر سیاسی است.
پس از کشتار دهها هزار نفر از مردم ایران در دیماه گذشته و گسترش فضای مرگ و سرکوب، امر سیاسی به طور کامل بر جامعه ایران غلبه یافته است. بحرانهای اقتصادی و معیشتی طاقتفرسا، سرکوب گسترده و تهدیدهای بالقوه جنگ، باعث شدهاند که جامعه تمرکز خود را عمدتاً بر مسائل مربوط به قدرت و ساختار حکومت معطوف کند. در چنین وضعیتی طبیعی است که امکان بروز و تقویت امر جامعه، یعنی روابط اجتماعی، شبکههای مدنی، همبستگی و همکاری میان مردم، به حاشیه رانده شود. این وضعیت موجب میشود بسیاری از افراد احساس کنند عاملیتی ندارند و بپندارند که تغییر یا تصمیمگیری در اختیار آنها نیست؛ احساسی که با وعدهی کمک خارجی و تبلیغات رسانهایِ القاکنندهی نبودِ راهی جز اتکا به عاملیت بیرونی، تشدید میشود.
با این حال، تجربههای چهار دهه گذشته نشان میدهد که در دورههایی همکاریهایی میان امر سیاسی و امر اجتماعی وجود داشته و عاملیت مردم از خلال این همکاریها تا حدی به نتایج ملموس رسیده است. نهادهای مدنی، شبکههای غیررسمی و فعالیتهای اجتماعی، همراه با فشارهای سیاسی بر رأس حاکمیت و حمایت از جناحهایی که فاصلهی بیشتری با رهبری نظام داشتهاند، به موفقیتهای نسبی انجامیدهاند. در غیر این صورت، هستهی سخت قدرت، در نبود هرگونه مقاومت اجتماعی، میتوانست به سمت شکلگیری نوعی حکومت بهمراتب بستهتر حرکت کند. این دورههای نسبیِ عقبنشینی قدرت، عمدتاً از هماهنگی میان تلاشهای اجتماعی و سیاسی ناشی شده بود؛ هماهنگیای که بدون پشتوانههای اجتماعی امکانپذیر نبود.
اما به نظر میرسد در شرایط کنونی این ترکیب به هم خورده است. تمرکز عمومی بر راهحلهای صرفاً سیاسی، مانند امید به تغییر نظام از طریق مداخله خارجی یا سرنگونی حکومت، و کاهش توجه به فعالیتهای اجتماعی و مدنی، باعث شده است که امر جامعه کمصدا یا پنهان شود. این وضعیت نهتنها احساس بیعاملی را تقویت میکند، بلکه بازسازی اجتماعی و ظرفیت جامعه برای شکل دادن به آینده را نیز دشوارتر میسازد.
تجربههای تاریخی نیز نشان دادهاند که حتی تغییرات سیاسی بزرگ—برای مثال سرنگونی یک حکومت در نتیجه جنگ، بهویژه در منطقه خاورمیانه—اگر بدون پشتوانههای اجتماعی و بدون حضور نهادهای اجتماعی و مردمی باشد، میتواند به بیثباتی و دشواریهای طولانیمدت بینجامد. نمونههای عراق، لیبی و سوریه از این نظر بسیار گویا هستند.
به طور خلاصه، درس کلیدی این تحلیل آن است که پایداری و توانایی جامعه در مواجهه با بحرانها، به میزان حفظ و تقویت امر جامعه بستگی دارد، حتی اگر امر سیاسی، مانند شرایط امروز ایران، غالب به نظر برسد. تجربههای گذشته نشان میدهد که هماهنگی میان امر اجتماعی و امر سیاسی میتواند همبستگی و حیات جامعه را حفظ کند، و فقدان این هماهنگی در شرایط کنونی چالشهای بزرگی پیش روی ایران قرار میدهد.
https://t.me/politicalphilosphy/466
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر